تبليغاتX
دیلُمی‌یَل
خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک

بدترین درد
 به نام خداوند جان وخرد

«کاش گشاده نبود چشم من و گوش من   آفت جان و تن است عقل من و هوش من

کاشکی این چند کتاب را از خارجه و داخله من نداشتم و نخوانده بودم.کاشکی روزنامه نمی خواندم.کاشکی چیز نمی فهمیدم.بدترین دردها در عالم چیزفهمی است زیرا که می بینیم و می فهمیم و چاره نداریم. مثل ما مثل آن شل است که دست و پایش بریده است درمیان راهی افتاده، و می بیند راه آهن به تعجیل به سر او می آید و میداند که وقتی که راه آهن به او رسید چه می کند ولی نه پای گریز دارد و نه دست ستیز.مایوسانه فریادی می کند، یک یا الله و یا الهی می گوید.امروز حالت بنده به آن شخص بی دست و پا شبیه است که می بیند ولی همزبان و همدرد و معاون ندارد. در خط راه آهن با دست و پای بریده افتاده است و راه آهن خطرناک شمالی و جنوبی مانند برق آسمانی به عجله می آید و او را در زیر دست و پا خرد می کند و این بدبخت فریاد می زند.باز می رویم رو به خدا، ای خدا به فریاد برس! ای خدا به فریاد برس! چرا به یاد ما و به فکر ما بیچاره ها نیستی؟!»

اشتباه نکنید این شکوائیه ی روزنامه نگاری دربند و یا آزادی خواهی از جان گذشته نیست بلکه قسمتی از ناله های دل دردمند ظل السطان فرزند ناصرالدین شاه قاجار است که از کتاب خاطرات او انتخاب و در اینجا درج گردیده است!!!!ظل السلطانی که گفته می شود برای به دست آوردن هزینه عیاشی های خود از هیچ کاری حتی فروختن تنه درختان خیابان چهارباغ نیز خودداری ننمود.می بینید انسان می تواند چگونه باشد و در عین حال چگونه زبان در کام بگرداند.

خاطرات ظل السلطان.جلد اول.ص۴۰۲

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:9
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد