| خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک |
|
این روزها در گرماگرم ایام سوگواری ، همه جا صحبت از نذورات و چگونگی توزیع آن هاست . هر ساله در ایام ماه محرم به تعداد گوسفندانی که برای قربانی و ادای نذر هستند ، اضافه می شود !! در بسیاری از کوچه ها و خیابان ها جوی های خون روان می شود و ...
استفاده از ظروف یکبار مصرف در این ایام نیز خود حکایتی دارد . از این ظروف برای تقسیم آب ، شیر و غذاهای خوش عطر و بوی محرم مورد استفاده قرار می گیرد و پس از مصرف نذری به آشغال تبدیل شده و همه ساله دیده ایم که کوهی از لیوان های قد و نیم قد چه بلایی بر سر چهره ی شهرمان می آورند.
کاش باور می کردیم اطعام مردم تنها راه ادای نذری نیست . کاش باور می کردیم اهدای خون ، نشاندن لبخند بر لب یک یتیم ، خرید بخشی از تجهیزات بیمارستان ، آزادی زندانیان مالی ، یا خوشحال کردن یک انسان ، چیزی کمتر از توزیع چای و شربت و غذا نیست .
جمعه هفته پیش در شهرمان شاهد رویداد مهم فرهنگی بودیم. برگزاری دومین جشنواره استانی شعر محلی " سنگار افتو " با حضور شعرای مطرح استان بوشهر( هرچند برخی شعرای مطرح تر به جهت عدم همسویی با سیاستهای .... اداره کل ارشاد اسلامی حضور نداشتند ) به میزبانی شهرستان دیلم در سالن پیامبر اعظم با شرکت گسترده علاقمندان به شعر وادب از دیلم وشهرستانهای مختلف استان برگزار گردید. این جشنواره که با زحمات وتلاشهای فراوان رئیس وکارکنان اداره فرهنگ وارشاد اسلامی وانجمن شعر وادب و سمن غیر دولتی منتظران قائم (عج) با حمایت اداره کل وبرخی ادارات ونهادهای شهرستان برگزار گردید جدا از نقاط ضعف وقوت آن به جهت کم نظیر بودن این اتفاق با اجرای اشعار زیبای شعرای استان ونیز کارهای هنری منحصر به فرد موسیقی وسرود که سالها دراین دیار در انزوا قرار گرفته بود وهمچنین تجلیل از یکی از شعرای فراموش شده محلی سرا در زمان حیات او ـــ که خارج از عرف کشور ماست ـــــ (جناب آقای هاشم شعله) همه وهمه قابل تحسین است!! اما از مهمترین انتقادات وارد براین جشنواره که برخی هنرمندان وشعرا وشاعره های عضو انجمن شعر دیلم را آزرده بود وتحرکات وحاشیه ایی هم در پی داشت استفاده کردن از مسئول روابط عمومی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان بوشهر به عنوان مجری جشنواره که متاسفانه به علت عدم تسلط وی بر شعر محلی وعدم آشنایی با محیط وناهماهنگی وی بیشترین ضعف آشکار ایشان در اجراء. نقاط زیبای جشنواره را تحت شعاع قرارداده بود به گونه ای که حتی زبان انتقاد شعرای دیگر شهرستانها را هم گشوده بود. اما بی انصافی است که با بیان ضعف مجری. دیگر هنر نمایی های جشنواره را کتمان کنیم !! علی ایحل شعرهای محلی زیبا وجالبی خوانده شد واشعار طنز محلی بیشتر مستمعین را به شوق و وجد آورد وانصافا شعرای گناوه ای بیشتر حاظرین را تحت تاثیر قرار دادند. من دراین جشنواره فرصت را غنیمت شمرده از دوست شاعر عزیزمان جناب آقای حسین غلامی از شهرستان گناوه درخواست کردم شعر قشنگ و طنز ( تورم سختمون ) را جهت درج در وبلاگ استفاده کنم که ایشان محبت نمودند واین شعر را در نظریات وبلاگ قرار دادند .من ضمن تقدیر وتشکر ازهمکاری این شاعر جوان برگزیده استانی از خوانندگان عزیز به جهت عدم اعراب گذاری واژگان وکلمات وسختی قرائت شعر محلی عذر خواهی می نمایم.
چندی است یکی از دوستان همشهری با گذاشتن نظراتی در بخش نظرات پست های درج شده در وبلاگ مسرانه انتظار دارد کامنت ها و نظراتشان تائید گردد.هرچند که اینجانب اعتقاد دارم همه نظرات باید مورد تایید قرار گیرند و سابقا نیز این اعتقاد خود را عملی نشان داده ام، بجز مواردی که به هرنحوی به هرشخص حقیقی یا حقوقی صراحتا" یا تلویحا" اهانت شده باشد ازتائید آن بصورت جدی پیشگیری می کنم.واین اصل یکی ازاصول مورد توافق اعضای وبلاگ می باشدکه دراین محیط بی دلیل به کسی اهانت نشود.صحیح هم به نظر نمی رسد افرادی بدون قدرت دفاع وغیر مستند مورد اهانت و تخریب قرار گیرند.اینکه فلان شخص مدیر یا غیر مدیر چه اعتقادی دارد!؟ کجایی است!؟ به کجا مسافرت می کند!؟ حتی چه نوع لباسی می پوشد!؟ و... اول که ربطی به ما ندارد دوم اینکه انتقاد ازعملکرد محسوب نمی شود.حال اگر ازعمکرد حقوقی فردی (سازمانی) انتقاد صحیح ومنطقی شود ومکملا برای اصلاح وبهبود امور راهکار نیز ارائه گردد،من شخصا استقبال می کنم کما اینکه اکثر مطالب گذشته ام نیز در همین راستا و انتقادی بوده است.این وبلاگ نیزتنها جای مقابله نظرات افراد نیست چرا که مبادی و راه های دیگری برای اطلاع رسانی وانتقال دیدگاهها وجود دارد.از طرفی انصافا" با بررسی به عمل آمده ار اقشار مختلف مردم شهر دیلم اکثریت مطلق همشهریان از عملکرد شهردارفعلی رضایت داشته اند. واین بدان معنی نیست که ضعف نداشته است، حتی در مصاحبه تلویزیونی که اخیرا" در شهر صورت گرفته مردم حتی جلو دوربین نیز ( که طبق تجربه گلایه ها گل می کند)انصاف" اکثرمطلق افراد از فعالیت های شهرداری اعلام رضایت نمودند.قطعا" آنان وضع کوچه ها ، بهداشت ونظافت عمومی وتزئینات شهر و... را با گذشته مقایسه کرده و ابراز نظر می کنند. ومنطقی هم نیست ما فقط نیمه خالی لیوان را ببینیم.در شهرما که سالها چوب اختلافات شخصی را خورده و عقب افتاده وهمیشه نیروهای توانمند خود را میدان نداده وحتی بسیار با اغراض شخصی تخریب نموده ایم و.... اکنون که مدیری غیربومی توانسه با اقدامات خود رضایت مردم را جلب نماید، صحیح نیست بگردیم نقصی وضعفی را یافته بزرگنمایی کنیم و سماجت بخرج دهیم در بوق وکرنا قرار گیرد و زمینه دلسردی او و تصویری ازقدرنشناسی خود رابوجود آوریم.!! گرچه پیگیری و سماجت برای پیشرفت شهرستان مفید ومطلوب است اما بدین شیوه صحیح نیست.!! در حای که چندی پیش اینجانب پستی کاملا" انتقادی با موضوع مورد نظر تحت عنوان " آ درس ما کجاست!؟ در این وبلاگ درج نموده ام.بحث سانسور هم اصلا مطرح نیست اکنون که همه هماهنگ دارند برای عمران شهرمان تلاش می کنند ، ــ گرجه کارشان بدون اشکال نیست ـــ اما درست هم نیست ما وقت و انرژی آنان را صرف مسائل حاشیه ای نمائیم .به امید آن روز که ضعف ها ونقص وکمبود های شهرستان ما با همت وهمراهی خودمان به حداقل برسد تا فرصتی برای طرح اینگونه بحث های غیر ضروری نداشته باشیم !!
عنوان این مطلب ، نام نمایشی است که این روزها در سالن نمایش اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی دیلم در حال اجراست .
نمایشی به نویسندگی " امیر کوهستانی " و به کارگردانی هنرمند گرانقدر " رضا داوودی " . این متن که تا کنون در جشنواره های معتبر کشور اجرا شده ، حکایت پسر جوانی ست که از خانه فرار کرده و در آپارتمانی پنج طبقه با ترفندهایی و به صورت مخفیانه به تلفن های همسایه ها گوش می دهد . نمایش با ورود دختر دانشجویی - که در طبقه ی پایین ساختمان با دوستانش زندگی می کند- به اتاق پسر جوان ، وارد مرحله ی تازه ای می شود و پسر جوان مانع از بیرون رفتن اون از اتاق می شود و... نقش های این نمایش را " رضا داوودی " به همراه " آمنه آردی " بازی می کنند. با توجه به تبلیغات اندکی که در سطح شهر صورت گرفته بود ، استقبال چندانی از نمایش نشد ، حتی حضور کمرنگ اهالی فرهنگ و هنر نیز محسوس بود ... کاش با حضور و حمایت خود از نمایش های در حال اجرا ، بتوان هنرمندان شهر را به اجراهای بیشتر دلگرم و تشویق کرد و چراغ کم نور تئاتر را مجدداً روشن کرد . به امید آن روز
مدتهاست در نظر دارم درباره موضوع مهمی که سالهاست روح فرهنگی شهر ما را آزار می دهدومردم با این درد انس گرفته اند وآن را پاره ای از وجود خود احساس می کنند وبلکه دوری از آن را ناگوار و سبقت رقابتی درعمل به آن رامایع فخر وافتخار می دانند سخن بگویم بلکه فریاد زنم اما متاسفانه نداشتن عکسی کریه ازاین صحنه ناگوارمرا بامشکل مواجه نموده است. آری " میوه وشیرینی برای مردگان "همه ما شاهدیم در روزعید فطر وحتی درسومین هفتمین چهلمین وسالگرد درگذشت امواتمان میوه های رنگارنگ با انواع شیرینی وبیسکویت وسفره ای رنگین از انواع حلواها مهیا نموده بر قبور آن مرحومین محروم ازشیرینی تناول شیرینی گذاشته تا شاید دیگران بگویند :" به به چه عرضه ای برای مرده اش گذاشته است " در حالی که بقول (محمد عبدالله محمد ــــ الهیاری ) برمزار یکی ار مردگان نیازمند دردنیا خطاب به فرزندان میت گفت: " اگر همین میوه ها را به پدرتان می دادید نمی مرد "این رسم غلط مردم مده پرست شهر ما دستان بت پرستانی که جلو خدایان خود انواع اغذیه می گذاشتند را تداعی می کند. حال فلسفه این کار چیست و از کجا نشاط گرفته من نمی دانم. جدا ازاینکه مردم در ایام فاتحه بر مزار عموما از خوردن آنها اباء دارند ودر روز عید کودکان میوه ها و... را مانند غنائم جنگی به غارت وچپاول می برند.در هرحالت اسراف آشکار سنت ورسمی بدون اندیشه ومنطق باعث تجمع زباله وظروف یکبار مصرف در قبرستان می شود.باهرکس هم که بحث ان را می کنیم از این رسم ابراز نارضایتی دارد یا لااقل می گوید ما ازترس زبان مردم این کار را می کنیم .اما چه کسی باید بااین رسم غلط مبارزه کند!؟سوالی ایست که سالها بی پاسخ مانده است.!! ومن امروز پاسخ آن را می گویم.شما که این مطلب را می خوانیداولین کسی هستی که اگر به غلط بودن این آیین اعتقاد داری باید با مباره شفاهی واعتقادی در منزل خود گامی دراین راه بگذارید واگر حرفتان در خانه خریداری دارد در عمل یک گام محکم بردارید.باور کنید شدنی است همانگونه که چهل شبانه روز فاتحه رفتن را به چند روز تقلیل دادیم وکم کم پارچه نویبسی دارد کم رنگ می شود این رسم نیز بر چیده خواهد شد. من به سهم خود امسال در جریان مراسم فاتحه مرحومه مادرم با جدیت در مقابل این معضل موضع گرفتم خوشبختانه حمایت پدر برادران وحتی برخی خواهران راجلب نموده متحد با مخالفین نگران از عیب گیری مردم مقابله نموده وبا دو شمع ویک عود عید فطر را گذرانیم ونه تنهاهیچ گلایه وانتقادمردم واطرافیان را نداشته بلکه خیلی تجلیل نمودند البته با مجاورت مزار عمویم مرحوم حاج حمید صالحی فرد این تصمیم رابا فرزندان ایشان استاد محمد وعبد الله به شور گذاشته وانان نیز کاملا همراهی نمودند تا دراین خدمت به شهر سهمی داشته باشند. انشاءالله که در صحت وسلامتی عمر همه شما ها پایدارباد اما مرگ حق است وگریزی از آن نیست وهر روز به خانه ای نزدیکتر می شود. در این شرایط ما چگونه می توانیم به تعالی فرهنگ در این شهر کمک کنیم . دیرهنگامی است درشهر ما شاید د ه ها وبلکه صدها سال پیش مادران ومادر بزرگان ما یکی – دو روز قبل ازشب " گره گشو " می نشستند وبا نخ وسوزن یا چرخ خیاطی برای کودکان ونوجوانان خود کیسه گره گشو می دوختندو زیبا ترین پارچه های دور ریز را متناسب با رنگ وطرح " اورشمی " یا ساده برای دختران وپسران خردسال خود " کوک وگند " می زدندند .... دیشب. شب 15 رمضان مصادف با شب ولادت کریم اهل بیت امامت وطهارت حضرت امام حسن مجتبی ( ع )بود طبق آئین وسنت دیر پای دیلم مراسم سنتی گره گشو در این شهر شور وشعف خاصی به پا نموده بود .من نیز برحسب وظییفه وبا ایده های ناسیونالیستی خود دوربین را برداشته برای تصویر برداری وپوشش خبر مراسم از سیمای استان وشاید کشورصحنه هایی ضبط نمایم اما ...کیسه های 10 کیلویی برنج خاطره . محسن ودوانار وارداتی و توزیع کیک " تی تاب " ابمیوه و... (به لحاظ اینکه تصویر برداری از آرم محصولات دربرنامه های خبری وتولیدی ممنوع می باشد) که جای کیسه گره گشو و نقل و آجیل مخصوص این شب را گرفته بودند حسابی در کاسه وکوزه من گشت. دسته های مدرن گره گشو موتوری وهمچنین کوچه های تاریک مدیریت برق شهرستان با شگلک های کودکان مودب ودنیا دیده جلو دوربین دست به دست هم داده بودند تا جدیت مرا در تحقق این امر ناخواسته ناکام بگذارندهرجند ناموفق اما برای من جای تامل بود که چگونه صنعت ماشینیسم یا مدرنیته ابعاد زندگی درجوامع سنتی وشرقی مارا تحت تاثیر خود قرار داده بگونه ای که این جوامع با ظرفیتهای معدود ومحدود خود سیستم های مدرن را در خود ناقص ضبط ونصب کرده اند که اکنون نه- رومی روم اند ونه زنگی زنگ - به خاطر داریم چند سالی بیش نیست که مادران سحر خیز ما نخست " تش تنیر " راه می انداختند ونان محلی برای سفره صبحانه مهیا می کردند دست خمیری خود را همراه ظروف بازمانده از شام. صبحدم در دریا می شستند سپس به هوای پهن کردن سفره صبحانه برای شوهر وفرزندان خود به سوی خانه خیز بر می داشتند – آنانکه برای درآمد خود گاو وگوسفند در خانه داشتند دوشیدن شیر وگاوداری را هم اضافه کنید -- پس از آن لبا سها را به کناره دریا برده وبعد با مقداری آب شیرین ذخیره شده آبکشی می کردند در همان حال رسالت مهم خبر گزاریهای رسمی امروزی را بصورت غیر رسمی با همنوعان خود انجام می دادند!!.القصه غذا را بروی " چاله " گذاشته خیاطی وبچه داری را شروع می کردند وسفره ناهار را جمع نکرده عملی شدن اصل روابط عمومی وهمچنین برای تداوم سیر اخبار در جامعه سوی فاتحه ها " هله بسر " می شدند و.... زندگی تکرار دیروز است ... اما امروز که زنان ومادران خود را می بینیم تا ساعت 11 الی 12 ظهر خوابند بخشی از وقت خود را با سی دی -کامپیوتر می گذرانند وانصافا به کمک ماکروفر غذایی سریع ومتنوع درست می کنند وبا تعویض " پمپرز " تک فرزند خود با دستمال مرطوب وقت را همچنان درگرو مدرنیته صنعتی می گذرانند تا فردا .البته عصرهای خودراهم با چیپس وپفک وهله هوله می گذرانند و...و... وظیفه خبرگزاری خود را ساعتی با تلفن وموبایل انجام می دهند.!! و همچون دیشب کیسه نایلون گوشه داری یا کیسه برنج خاطره را دست بچه اش می دهد برود برای اخر شبش آجیل وتنقلات بیاورد واین اندیشه ناقص نیمه صنعتی زنان ماست که کار مرادر انعکاس این رویداد سنتی ناکام می گذارد ومن در تعجبم از مادرانمان که چگونه با میانگین 8 فرزند برای شب گره گشو یا سبزه" حیات حاجی " و... وقت می گذاشتند وبا تمام وجود خود بودن خود را اثبات می نمودند !!
روز معلم بر تمام معلمان عزیز بویژه معلمان شهرمان مبارک باد.
به جناب آقای زادمهر ریاست محترم سابق آموزش و پرورش دیلم خسته نباشید عرض می کنیم و از زحمات ایشان تقدیر و تشکر و می کنیم و سمت جدید را به جناب آقای برمکی تبریک می گوییم امیدواریم در زمان ریاست ایشان شاهد درخشش دانش آموزان و تحولات مثبت در این اداره باشیم. تابستانهای بندر اگرچه برای کودکان بهترین فصل سال محسوب می شد امّا برای بزرگترها خصوصاً مادران زجرآور و طاقت فرسا بود چرا که علاوه بر انجام وظایف خانه داری می بایست مواظب چند بچه قد و نیم قد می بودند تا در غیاب پدر که اغلب سال در سفر بود صدمه ای به آنها وارد نشود. آن روزها مثل الان نبود که برای پر کردن اوقات فراغت بچه ها انواع و اقسام کلاسهای تقویتی ، آموزشی تفریحی و ورزشی تدارک دیده شود لذا به محض تعطیلی مدارس دانش آموزان بلای جان والدین می شدند. و برنامه ما بدین منوال بود که روزها به «دریه شنو» و ماهیگیری یا گرفتن «تلیله» می رفتیم و چنانچه از دریا بهر نحو ممکن صرف نظر می کردیم مسلماً تیرکمونی به گردن می انداختیم و «تله ی توری» در دست می گرفتیم و رهسپار «پشت انگلیسی یَل ، ساختمون کانوو ، اطراف کارخانه یخ حاج سیروس» و قبرستان می شدیم و اگر کمی گستاخ تر بودیم راه «بندر حماد ، مغدر یا تلل سید مهدی» را پیش می گرفتیم. شبها نیز طبق معمول «تپ تپکان» بود و «دیدُم» و صد البته آنها که وضع بهتری داشتند و دستشان به دهانشان می رسید برای فرار از شرجی و گرما و جلوگیری از «ولُوگردی» بچه ها راهی مسافرت می شدند ، نورآباد، دشت ارژن ، شیراز و نهایتاً مشهد. آن شب هوا دم کرده بود و به گمانم درصد شرجی به بالای 90 می رسید چون از آسمان و زمین آب می چکید دقیقاً مشابه حمام سونا و اگر از بالا و فاصله ای کمی دورتر به شهر نگاه می کردی آنرا مثل اسباب بازی کودکان که درون گویی شیشه ای پر از آب قرار داشت می دیدی من در آن شب با رویای تله توری که پدرم سفر قبل از کویت برایم آورده بود و شکار «رُمان و همامی» تا صبح نخوابیدم و قبل از طلوع آفتاب رختخواب شرجی خورده را ترک کردم و یکی یکی پله های سیمانی پشت بام را طی نمودم و وسط «طارمه» در کنار مادر بزرگ که همیشه زودتر از همه از خواب برمی خواست نشستم تا نان و پنیر و چای شیرین بخورم. امروز حق نداشتم به دریهَ شنو بروم و فایده ای هم نداشت آخر مد دریا ظهر بود و « خورک و خور دخترل» خالی از آب ، پس برای شنا باید به «سرزهر» می رفتم که اصلاً صرف نداشت. بعد از خوردن صبحانه تیرکمون دوشاخه ام را به گردن انداختم ، لیفه شورتم را پر از ریگ کردم ، تله توریم را برداشتم و «پاپتی» از منزل خارج شدم ، در طول مسیر یک قوطی خالی رُب 100گرمی پیدا کردم و تا در منزل رضو دویدم ، او طبق معمول آماده بود و هر دو از کوچه سرازیر شدیم و یکی دو کوچه «حیرونتر» چند ساختمان خشتی پیدا کردیم و شروع نمودیم به «واکندن» خاک پشت دیوارها برای یافتن چند کرم خاکی «زردیُون» ، وقتیکه به تعداد کافی کرم جمع آوری کردیم آنها را داخل قوطی رُب انداختیم و مقداری خاک رویشان ریختیم و بسمت کارخانه یخ حاج سیروس راه افتادیم ، آن اطراف بهترین محل برای شکار پرنده بود و همواره تعداد زیادی «رُمان ، همامی ، کُهی ، زنوُویل ، سینه سرخ و دیم لُقان» در آنجا یافت می شدند که علاقه خاصی به کرم خاکی داشتند پس براحتی به تله می افتادند ، البته پرندگان دیگری مثل «کموتر چاهی ، چغول ، قله بُر ، تسوق ، گزو ، هدهد ، کوُکنجیر و ...» در لابلای « بُنجه یَل» و درختان آن محدوده به وفور وجود داشتند که با تله توری و طعمه کرم خاکی قابل صید نبودند و اغلب با تیرکمون آنها را شکار می کردیم. چون نقطه مناسب برای کار گذاشتن تله را پیدا کردیم کرم را از ناحیه دُم در محل مخصوص طعمه با نخ بستیم به شکلی که دو سوم بدن آن آزاد باشد و بتواند براحتی لُول بخورد تا توجه پرندگان را جلب نماید. آنگاه تله توری را بصورت «نیم چک» در محل مورد نظرکار گذاشتیم و مقداری خاک و علف خشک روی صفحه فلزی تله ریختیم و من گوشه ای پنهان شدم تا رضو پرندگان اطراف را بسمت تله هدایت کند. تله توری شامل یک صفحه فلزی دایره ای شکل به قطر 40 سانتی متر است که در بالای آن یک طوق فنری و تور نخی محکم با چشمه های ریز کار گذاشته شده و در هنگام استفاده می بایست نیمی از کمان بالا را روی نیمه دیگر خواباند و بوسیله یک سیم که به محل طعمه متصل می شود آنرا بصورت حساس کار گذاشت تا به محض کشیده شدن کرم توسط پرنده فنر و توری رها شده و آن پرنده بین صفحه فلزی و توری گیر بیفتد که اغلب سالم بدام می افتاد. رضو استاد «رم دادن» بود و صدای «فیکه» سحر آمیزش مار را از سوراخ بیرون می کشید، او به فاصله پنجاه ، شصت متری تله یک دور 360 درجه ای زد و آنقدر فیکه زد و «لی لی» کرد تا بالاخره چند همامی و دیم لُقان به حریم تله توری نزدیک شدند. و چقدر لذت بخش بود رقص کرم زردیون بر فراز تله نیم چک و بی تابی همامی برای تصاحب کرم و در نهایت صدای برخورد توق و تور بر صفحه فلزی که بشارت صید پرنده را به ما می داد و تکرار این ماجرا تا ظهر و شکار چند تایی پرنده دیگر که با احتساب آن تعداد که با تیرکمون زده بودیم ، کباب خوبی را برایمان ترتیب می داد. امّا امروز چه که دیگر از تله توری و تیرکمون دوشاخه ای خبری نیست و گلوله های سربی شلیک شده از انواع تفنگ های بادی و سوزنی نسل هر چه رُمان و کموتر چاهی و حتی تلیله را منقرض نموده و موجب رشد بی رویه حشرات موذی از جمله عقرب و رُتیل شده است. و نسل امروز باید بال بازی دیم لُقان و سینه سرخ و آواز «کُکی سهو» را در باغ وحش و پشت قفس های سیمی ببینند که برای گرفتن مقداری پُفک و چیپس از دست بچه ها بی تابی می کنند؟! *********************************************** دریه شنو : آب تنی در دریا تلیله : مجموعه ای از پرندگان کوچک دریایی تله ی توری : نوعی وسیله برای شکار پرندگان که توضیح آن در متن آمده است پشت انگلیسی یَل : محل فعلی هنرستان ولیعصر (عج) ساختمون کانوو : محل فعلی ناحیه مقاومت بسیج در خیابان ساحلی جنب منطقه انتظامی کارخانه یخ حاج سیروس : محل فعلی ساختمان نیمه تمام کمیته امداد در ضلع شمالی قبرستان بندر حماد ، مغدر : دو منطقه شبه جزیره در شمال دیلم تلل سید مهدی : اتلال واقع در جنوب شهر بعد از خور جن تپ تپکان : قایم باشک بازی دیدُم : نوعی بازی شبانه که گروهی پنهان می شوند و عده دیگری می بایست آنها را پیدا کنند. ولُوگردی : گشت و گذار بی مورد طارمه : فاصله بین چند اطاق که مسقف است و البته جلوی آن باز است و دیوار ندارد، ایوان خُورک : خور کوچکی که تا روبروی فرمانداری می رسید و امروزه بخاطر احداث پارک ساحلی ازبین رفته است. خور دخترل : خور ضلع غربی تأسیسات گمرک سرزهر : محدوده بین خور شمالی و جنوبی (ساحل ماسه ای) پاپتی : پای برهنه حیرونتر : جنوبتر واکندن : حفر کردن ، کندن زردیُون : نوعی کرم خاکی زرد رنگ که برای شکار پرندگان استفاده می شد. رُمان ، همامی ، کُهی ، زنوُویل ، سینه سرخ ، دیم لُقان ، کموتر چاهی ، چغول ، قله بُر ، تسوق ، گزو ، هدهد ، کوُکنجیر : چند نوع پرنده کوچک بُنجه : خارشتر و گیاهان بوته ای و خشک نیم چک : حساس رم دادن : هدایت کردن بسمت تله فیکه : سوت زدن لی لی : هدایت پرندگان بسمت تله با حرکت دست و گفتن لی لی
تقدیم به تمام ناخدایان و ملوانان خلیج همیشه فارس؛ در ابتدا یک سفردریایی توسط موتور لنج با تمام خوشی ها و ناخوشی هایش را روی کاغذ آوردم اما دوستی گفت که قلم تو همواره حزن انگیز و یأس آور است ، این بار از زیبایی ها بنویس ، قبول کردم و نوشتم: بعدالظهر یک روز تابستانی ، هوا « دوگِ دوگ » و لنج همچون قویی سبکبال سوار بر آبی دریا آرام و با وقار از « یُفره » خارج می شد و بسو ی غرب پیش می رفت. بارها از سفرهای دریایی با «جهاز» داستانهایی شنیده و با خاطرات تلخ و شیرین ناخدایان و جاشوان مأنوس بودم اما امروز آنرا تجربه می کردم و اصلاً تا تجربه نکنی آنجور که شایسته و بایسته است با چند و چون لنج و دریا آشنا نمی شوی. در سایه سار « ظلال » ، روی « کاتلی » کنار « قُماره » لم دادم و « زانه » را به آب انداختم و «خیط» آنرا به « گایم » گره زدم و چشم به آن دوختم و گهگاهی زیر چشمی بازیگوشی « دُخس ها » و مسابقه آنها با لنج را نظاره می کردم. آنروز دریا بی نهایت مهربان بود و تلالؤ خورشید بر سطح آب مناظر خیره کننده و بدیعی را می آفرید که صدای « یار یار » مُندو با ریتم منظم پت پتِ « مکینه » 88 اسب آنرا تکمیل می کرد. انصافاً رویایست لحظه ای که در برابر دیدگانت گره خیط زانه باز می شود و تا چشم به ادامه مسیر خیط که با شیبی ملایم در امتداد لنج به درون آب فرو رفته می دوزی متوجه می شوی که صیادی گرفتار صیاد دیگری شده و تو چون نخ را جمع می کنی ، به وجد می آیی وقتیکه می بینی درخشش قلاب زانه ات «سکن» سنگینی را فریفته و به اشتباه انداخته تا به خیال شکار طعمه ای لذیذ خود صید شود و تا آن ماهی بزرگ را بر «سطحه» لنج می اندازی برق شادی را در چشمان همراهان مشاهده می کنی که بفکر «مجبوس» امشب اند و چه کیفی دارد خوردن مجبوس تند با ماهی تازه قبل از تاریک شدن هوا روی «جالی خن» در «دوری» با چند «کُت» پیاز و بعد از آن سر کشیدن یکی دو لیوان شربت آبلیموی خُنک و پُر ملات و دل به دود قلیان دادن با نوشیدن چند استکان پی در پی چای «خین کموتری» و باز گوش جان سپردن به ندای شروه ی مُندو ، فارغ از تمامی تعلقات عصر جدید. در دریا و دنیای لنج همه چیز خاطره است ، دنیای لنج دنیای بی سیاست است و گپ و گفت لنج نشینان بیان همین خاطره هاست ، بی کم و کاست. من در زیبایی مسحور کننده غروب دریا آنگاه که آفتاب بر آب بوسه می زند و صورت دریا در افق از شرم گلگون می شود و یا شب مهتابی که انوار سفید ماه بر روی آب می پاشد و آنرا نقره گون می سازد کسی را ندیدم دروغ بگوید و از سیاست حرف بزند ، برای جاشو چیزی فراتر از تکاپوی دستیابی به یک لقمه ی نان حلال و دیدن لبنخند بر لب کودکش وجود ندارد و مصطفی که سرو و صورتش آغشته به روغن سوخته موتورخانه است را هیچ صدایی مانند پت پت یکنواخت مکینه خوشحال نمی کند و وای به روزی که این صدا تغییر کند یا خاموش گردد که آن دم برای او عزاست. بو حسین ساعت ها یک جا پشت «دولاب» نشسته و به «دیره» خیره می شود و فقط چند پُک عمیق به قلیان و یکی دو فنجان چای مندلی او را آرام نگه می دارد و سر حال می آورد و من بعد از صرف شام بدنبال یک جفت گوش شنوا می گردم تا زیبایی های اطرافم را برایش وصف نمایم و با او قسمت کنم و در این میان همراهی بهتر از رضو نمی یابم. شب و دریا و سکوت و بازتابش نور ماه از سطح آب چه سان زیبا و دل انگیز است و اگر چه روز دریا دیدنی است اما شب آنجا چیز دیگریست ، وقتیکه تو «پیچانه ات» را بالای قماره پهن می کنی و دلِ بالا به آسمان خیره می شوی تا ستاره ها را بشماری ، هر از چند گاهی نیز غلتی می زنی تا از عشق بازی ماه و دریا بی نصیب نمانی. ای کاش بزرگان فرهنگ و ادب و اندیشمندانی همچون دکتر شریعتی که در وصف کویر مطلب نوشته و آنرا توصیف کرده اند روزی و شبی را با لنج دل به دریا می زدند تا آنگاه قضاوت کنند که شب دریا زیباتر و جذابتر است یا کویر ، و خوشا به حال من که هر دو را تجربه نموده ام ، هم شب کویر «خورو بیابانک» و هم شب دریای پارس را و بدون تعصب می گویم هیچ جای عالم لذت بخش تر از شب خلیج فارس نیست زمانیکه دریا همچون طفلی خفته در گهواره آرامِ آرام است و به آهستگی نفس می کشد و کاشکی این طفل خوابیده در «کاروکه» هیچ وقت برنمی خاست که بیداریش با جنون همراست. شب و دریا و خُنکای نسیم ، شب و دریا و دریدن آب با تیزی «دُومهِ» لنج و بدنبال آن قلقلک «تشوک» و نورافشانی آب که باید ببینی تا بفهمی. شب و دریا و «پل پلِ های» آرام لنج که کم کم تو را به خواب دعوت می نماید و تا چشم می گشایی روشنایی سحر را پشت سرت احساس می کنی و تکبیرهای پی در پی مندلی نوید صبحی دیگر را می دهد ، روزی دوباره و تولد خورشید از بطن دریا و تکرار همان ماجرا تا ر سیدن به مقصدی معلوم... ******************************************* دوگِ دوگ : آرام آرام یُفره : خور شمالی دیلم ، محل احداث آبشکن کنونی جهاز : لنج ظلال: سایه بان لنج کاتلی: حاشیه و طرفین کابین قُماره: کابین لنج زانه: نوعی قلاب ماهیگیری که پشت لنج کشیده می شود خیط: نخ ، ریسمان گایم: ستون طرفین قماره که روی آن سایبان می گسترانند دُخس: دولفین یار یار: نوعی آواز و موسیقی عاشقانه در شمال استان با گویش لُری مکینه: موتور سکن: نوعی ماهی بزرگ سطحه: عرشه مجبوس: دم پخت ماهی جالی خن: درب انبار لنج دُوری:بشقاب و سینی کُت: سر ، کله خین کموتری: به رنگ خون کبوتر ، قرمز شفاف دولاب: فرمان لنج دیره: قطب نما پیچانه:زیر انداز و بالش جاشوان را گویند خورو بیابانک: منطقه کویری بین نطنز و اصفهان کاروکه: گهواره دُومه: سینه و جلوی لنج تشوک:نوعی موجود ذره بینی که در دریا زندگی می کند و در اثر تحریک نور تولید می کند پل پلِ :تکانهای آرام لنج
ديلم ، ساحل ، ماسه و هنر آدینه ۳/۳/۱۳۸۷ آميزه اي از تاريخ ، طبيعت ، آفرينش و فطرت تقدیم به همه هنرمندان و هنردوستان
تصاویر زیباتر را می توانید از سایت زیر دریافت نمایید .
سال گذشته زمستان بسیار سرد و کم بارانی را پشت سر گذاشتیم ، در عمرم بارها زمستانهای کم باران را به عینه شاهد بوده ام امّا اغلب هوا اینچنین سرد نمی شد و بنظرم زمستان سال 1386 بی سابقه بود یا شاید برای من بی سابقه باشد ، بهر حال در یکی از روزهای سرد زمستان سال گذشته که به دیلم آمده بودم طبق روال معمول گذرم به خیابان ساحلی روبروی کوجه قدیمی افتاد که برایم سرشار از خاطره است ، خاطرات دوران کودکی ، نوجوانی و بخشی از جوانیم. در گوشه ای از رفیوژ (بلوار ) وسط خیابان ساحلی که امروزه بلوار خلیج فارس نامگذاری شده و در سالهای نه چندان دور بستر دریا و اراضی باتلاقی ساحل محسوب می شد تعدادی از کودکان و نوجوانان مشغول " گلوله بازی " بودند ، با مشاهد آن صحنه سریعاً دوربینم را از منزل آوردم و چند تا عکس برداشتم ، کودکان و بخصوص نوجوانان ابتدا ترسیدند که نکند من عکس ها را تحویل منکرات یا نیروی انتظامی بدهم و برایشان مشکل ساز شوم ولی من به آنها قول دادم که این عکس ها برای تهیه یک مقاله برداشت شده و جای هیچ نگرانی نیست. صدای برخورد تیله های شیشه ای به هم مرا به وجد آورد و ناخودآگاه به خاطرات دوران کودکیم برد ، یاد " پی دریهَ ، اطراف بخشداری کهُنوُ ، پشت انگلیسی یَل " و کارخانه یخ حاج سیروس و گلوله بازی دست جمعی ، یاد ماشکی و قُریل ، یاد "شقه ی 5 قرآنی " یا " شقه ی یک گلوله " ، با صدای یکی از کودکان بازیگوش که مرتباً فریاد می زد " شیر موشک ، شیر موشک " بخود آمدم و تازه متوجه شدم هنوز قانون شیر موشک به قوت خود باقیست و هنوز " زغُلی "با شدت دو چندان وجود دارد و هنوز " بینهَ کشوُ " جزء لاینفک گلوله بازی است امّا دیگر از شقه ی 5 ریالی خبری نیست و اسکناسهای 200 و 500 تومانی بود که مرتباً بین بچه ها رد و بدل می شد ، هر چه دقت کردم طفلی را ندیدم که جورابی پر از گلوله را با خود داشته باشد و اصلاً کسی روی برد و باخت گلوله حساب نمی کرد ، البته تعدادی از اطفال کمی آنطرفتر " آتشی " بازی می کردند ، یعنی در عوض رد و بدل کردن پول یا تیله ، فرد برنده پشت دستی جانانه ای به طرف بازنده می زد و مجدداً بازی از نو ادامه می یافت آنروز هر چه نگاه کردم خبری از گلوله های " پرچمی ، شیری ، بحرینی " و ... نبود و هر چه گلوله دیدم " اُوکی " بود و بس . یادش بخیر آنزمان برای کسب یک گلوله مجبور می شدم ساعت ها بدنبال قوطی خالی رنگ اسپری بگردم تا آن را پاره کنم و گلوله داخلی یش را بدست بیاورم و همواره یکی از سفارش هایم به پدر قبل از هر سفر کویت آوردن یک بسته گلوله های رنگارنگ می بود و چقدر حسرت می خوردم که نمی توانستم مثل خلیلو بازی کنم و نظر بگیرم و " شقه " بزنم چرا که محال بود او در فاصله چند متری گلوله ای را هدف قرار بدهد و تیرش به خطا برود ، حتی گاهی اوقات از شدت برخورد گلوله خلیلو به گلوله طرف مقابل آن تیله از وسط نصف می شد و یا گوشه ای از آن می پرید. و در آن روز سرد زمستان دلم می خواست یک بار دیگر فارغ از تعلقات دنیای جدید آستین ها را بالا می زدم ، کفش هایم را به گوشه ای پرت می کردم و شلوارم را تا زانو بالا می کشیدم و گلوله ای را نشانه می گرفتم و شقه ای می زدم و ... ولی افسوس که امروزه روز شقه زدن همان و متهم شدن به فسق و فجور همان ... ************************************* گلوله بازی : نوعی بازی با تیله های شیشه ای پی دریهَ : کنار دریا بخشداری کُهُنوُ : بخشداری قدیم ، روبروی برجک نیروی انتظامی در خیابان ساحلی انگلیسی یَل : محل فعلی هنرستان ولیعصر (عج) شقه : برخورد دو تیله به هم که برای پرتاپ کننده یک امتیاز محسوب می شود شیر موشک : اصابت هم زمان سه تیله به همدیگر که منجر به بهم خوردن بازی و شروع مجدد آن بازی می شود زُغُلی : تقلب بینه کشوُ : جابجایی مسیر تیله در بازی برای یافتن محلی مناسبتر جهت پرتاب تیله بنحوی که از فاصله ابتدایی کمتر نباشد. اُوکی : شفاف و بی رنگ
زیبا نیست و خوش آیند که در این روزهای خوب و خوش، مرثیه نوشت ولی برخی مواقع دست خود آدمها نیست که فریاد نکشند و یا دست کم مرثیه نسرایند. هنوز مدت زیادی از درخواست برای کمک در پابرجایی وبلاگ ماهرویان نگذشته است که می بینیم این وبلاگ به گل نشسته است - خوش به حال کسانی که از به گل نشستن وبلاگ ها، سرخوش می شوند - آخرین نوشته این وبلاگ در تاریخ ششم بهمن ۸۶ است و شوربختانه از آنجا که نشانی از نویسنده یا نویسندگان آن در دست نیست، چرایی و چگونگی آن نیز، پوشیده است. وبلاگ سبخی که هرگز با روش و سیاق آن موافق نبودم، نیز غیر قابل دست یابی است و شاید به معنای به گل نشستن همیشگی آن - باز هم خوش به حال کسانی که از به گل نشستن وبلاگ ها سرخوش می شوند- و همچنین وبلاگ میدی و ... نیز مدتهاست که از به گل نشستن گذشته اند و به فراموشی رسیده اند. هیچگونه تردیدی ندارم، هستند کسانی در بین ما همشهریان که به گل نشستن وبلاگ ها و در پی آن، اندیشیدن و نوشتن، آن ها را بسیار سرخوش کرده و برای فراموشی دیگر وبلاگ ها نیز لحظه شماری می کنند و دیر نیست همچون سایر تنگناهای این جامعه که عادت به بی تفاوتی را در بین ما بنیادی تر می کنند، همانند نابودی محیط زیست و فراموشی کتاب و کتابخوانی و ...، این موضوع نیز در میان بی تفاوتی کشنده ما، به فهرست فراموش شدگان بپیوندد. در اینجا می خواهم آرزو کنم که خداوند یاری کند، وبلاگ دیلمی یل دست کم در بهار آینده، به گل ننشیند هر چند که صدای آن از هم اکنون می آید و تلاش معدود نویسندگان باقی مانده نیز دست و پا زدنی بیش نیست.
مو کلی یه که نومه مه دیلوم، آغا بد جوری دلوم هوی سر زهر کرده، به نظرم الان دیه کم کم سر و کله ی جیکه و ترشوک و غارچ و گرده ی زمین و منگک و ... ( کرامت بیو کمک ) هم پیدا ایابو، کا خوش به حال ونالی که دیلمن و ایترن برن بازار ماهی فروشل و یا سر اسکله، بوی خشه ماهیه تازه یه ببرن، ایترن ببینن که هنی هامورل من سله یل دیمبل بازی ایکنن، نیابو بی دس ورداریشون، از بس تازن هنی شیره لیز بدنشون خشک نوابیده، ایگوم راسی گب گاب حلال وابید یا نه؟ راسی بچیلِ الان ایدونن رمان و تسوق چنه یا سی همشون ایگن " گنجیک "؟ ایگوم هنی موقی که هوا سرد ایابو، من دیلم ایترین یه کوکنجیری ببینین که کر دیوار کز کرده بو؟ اوسو ما معمولا یه شالویی من حونه ایواداشتیم، ایسو چه؟ ایگوم بچه جوونکل شما اصلا پر و باله شالوه لمس کردینه؟ یکی و شالوولی که داشتیم ایقه وش وابسته وابیده بیدیم که وقتی مرد، تا یه هفته حوونی ما عزی عمومی بید! با کبکبه و دبدبه من باغچه مون قبرش کردیم و سرش گیروسیم. خدا رحمتش کنه آغام، کلی و پسینل که ایومه حونه، چندتا ماهی بیا هم ایاوه و یه ربع ساعتی گیر شالووه کو ایابید. تووسونل که ایرفتیم من تویی که کمتر افتو ایگرفت و تی ما معروف به انباری بید، ایخوسیدیم، شالومون دم در سرا ایخوسی، فاصله در حونه تا انباری هم زیاد بید، همیشه هم تووسون برق نبید که صدی زنگ در بیای، تا من ای اوضاع و احوال یکی لنگره دره ایزه، شالو بدو بدو ایو مه دم در تو انباری و خلقمون ایکه تا بریم دره واز کنیم. خلاصه ا ایترین شما هم سی خوتون یه شالویی وادارین.
روز عاشورا
نماز ظهر عاشورا
و ... خیابان ورودی و بازار دیلم در روز عاشورا
با تلاش دوست بزرگوار و همراه، جناب آقای عبدالله مرادی و همکاری صمیمانه مسئولین آموزش و پرورش، فهرست همشهریان فرهنگی که به افتخار بازنشستگی رسیده اند، بدست ما رسید. پیشاپیش چند نکته را یاد آور می شوم: الف) ترتیب درج نام ها بر اساس فهرست اعلامی اداره آموزش و پرورش می باشد که می تواند مبنای آن شماره کارمندی، سال بازنشستگی و ... باشد. ب) با توجه به نداشتن آگاهی کامل از وضعیت تشرف این عزیزان به خانه خدا، از درج عنوان حاجی برای آن هائی که اطلاع داشتیم نیز خودداری کردیم که پیشاپیش از همه بزرگواران پوزش می خواهیم. پ) خواهش می کنیم که ما را اینگونه که اکنون هستیم، تنها نگذارید. به باور ما در شهر بسیاری هستند که می توانند در این کار بزرگ در کنار عبدالله مرادی به ما کمک کنند. این سکون و بی توجهی برای کاری که هیچگونه هزینه مادی و مزاحمت اجتماعی ندارد، برای ما نمی تواند خوش آیند باشد. ت) از همه همشهریان درخواست می کنیم اگر از بزرگانی که در پائین نامشان درج شده است، خاطره، عکس، فیلم و ... دارند، با ارسال آن به dilomiyal@yahoo.com و یا تحویل به آقای مرادی ما را بی نصیب نگذارند. ث) از خود نامبردگان نیز درخواست داریم در صورت تمایل، هر گونه اطلاعاتی که دارند را در اختیار ما گذاشته تا خوانندگان را نیز با آنان آشنا کنیم. و اما فهرست این بزرگواران:
نظر جناب پرسشگر در مورد استفاده از وقت اداری برای وبلاگ، من را به یاد خاطره ای انداخت. چندین سال پیش، برای مدتی محدود در یک شرکت بازرگانی کار می کردم. مدیر عامل آن شرکت یک جوان اصفهانی بود که اتفاقا" فارغ التحصیل رشته اقتصاد بود. حالا در نظر بگیرید یک نفر اصفهانی باشد، مدیر عامل یک شرکت خصوصی هم باشد و از طرف دیگر اقتصاد هم خوانده باشد، چه طور می توان با این رئیس کنار آمد! این مدیر عامل ما، هر تصمیم کوچکی که می گرفت ابتدا و انتها، سود شرکت را در نظر می گرفت و بس. خلاصه یک روز همه را در دفتر کار خودش جمع کرد و گفت که می خواهم برای واحد خرید و همچنین واحد فروش و دبیرخانه اینترنت تهیه کنم. همه از تصمیم او تعجب کردیم که چرا این فرد امروز دست و دل باز شده. به قول یکی از همکاران مطمئن بودیم که سرش به جایی سخت برخورد کرده و گرنه از این شخص بعید است که هزینه های اینچنینی برای رفاه پرسنل خرج کند. مدتی از راه اندازی اینترنت گذشت و تقریبا" این سه واحد که ما نیز یکی از آنها بودیم کلیه درخواست ها، تقاضاها و خلاصه خیلی از کارهایمان را با اینترنت انجام می دادیم و البته خیلی ها هم از آن اینترنت استفاده شخصی می کردند. یک روز مجددا" مدیر عامل، همه ما را در اتاق خود جمع کرد و گفت: طی این مدتی که از اینترنت استفاده کرده اید فلان مبلغ سود به شرکت رسانده شده است چون هزینه تلفن، هزینه پست، هزینه مکالمات با کشورهای خارج (بیشتر مکالمات با دبی و چند کشور آسیای شرق بود) و چه و چه و چه، کم شده است. ایشان ادامه دادند که طبق محاسبات من اگر هر کارمند دارای اینترنت بوده و کارهای شرکت را با اینترنت انجام دهد، حتی اگر روزی یک ساعت از کل وقت اداری خود را هم به صرف کارهای شخصی خود در اینترنت بگذراند باز همx تومان به نفع شرکت است، که برای این کارمند امکانات اینترنت راه اندازی کند تا آن کارمند این کارها را از روش سنتی انجام دهد. آيا تا به حال خود را به جاي آن مرد يا زني گذاشته ايد كه در سرماي زمستان، پيش از اذان صبح از خواب بيدار شده و براي تفريح و ورزش به سمت كوه مي رود؟ افراد زيادي هستند كه روزهاي جمعه خود را به اين گونه امور اختصاص مي دهند و از اين كار خود لذت هم مي برند. من كه نمي توانم حتي تصورش را بكنم كه روز جمعه ساعت 4 صبح از خواب بيدار شده و با پاي پياده به سمت كوه بروم و ظهر هم خرامان خرامان، راه برگشت را در پيش بگيرم. طرز تفكر خيلي از ما جنوبي ها اين است كه روز جمعه بايستي تا لنگ ظهر خوابيد و بعد هم يك صبحانه ي مردي بخوريم و در حالي كه لم داده ايم به تلويزيون نگاه كنيم. جدا" روز جمعه ما (بر فرض بيكار بودن) به غير از ديدن تلويزيون، خوردن تنقلات، ديد و بازديدهاي معمول و هميشگي، چيز ديگري هم دارد؟ تازه اگر هم شيطون گولمون زد و خواستيم بريم بيرون كه واويلا. از دو روز قبل شروع به خريدن خرت و پرت و خوراكي و تخمه و تنقلات مي كنيم تا لحظه اي كه داريم از شهر بيرون مي آييم. زن بيچاره هم يا تا نصف شب در حال تدارك نهار فردا است يا كه صبح خیلی زود به اين كار بسيار بسيار مهم و حياتي مي پردازد. تازه وقتي هم كه شنگول و خوشحال داريم از شهر دور مي شويم وسط راه با شدت هر چه تمام تر به پيشاني خود مي زنيم كه «آخ ديدي يادمون رفت لواشك خارجي بگيريم. حالا چه كنيم!!». از اينها كه بگذريم تازه بيرون رفتنمون هم فاقد هر گونه تحركي است به طوري كه اگر يك چشم انداز بكر و زيبايي در دل طبيعت بوده اما نياز است نيم ساعتي پياده روي كنيم تا به آن منطقه برسيم، حتما" از خير آن مي گذريم و كلا" به قول يكي از دوستان، هميشه دوست داريم در سايه ماشين خود بنشينيم. راستي آیا تا به حال به این فكر كرديد که اگر يك روز ما خواستيم مثلا" بريم كوه، بار و بنديل و مخصوصا" خوراكي هاي ما كه بالغ بر 20 كيلو وزن دارند را چه كسي مي خواهد تا بالاي كوه بر دوش بكشد؟! خلاصه كلام اينكه در اين روزگاري كه كم تحركي عامل بسياري از بيماري ها و حتي مرگ و ميرهاست، و از طرفي همه مردم در طول هفته سخت مشغول كار هستند، بهتر است اين يك روز جمعه خود را بهتر و بيشتر به تفريحات پر تحرك اختصاص دهيم تا شايد ما در زمره ايرانيان داراي مشكلات قلبي نباشيم. مخصوصا" اين كه از الان تا چند ماه ديگر هوا براي اين تفريحات بسيار مناسب است. |
درباره وبلاگ
![]()
جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم و اگر سنگ بر راهمان نهيد، شك نكنيد كه ما هم مرداب میشويم.
منوی اصلی
صفحه نخستتازه های وب آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه ایمیل نویسندگان وبلاگ اضافه به علاقه منديها نويسندگان
داریوش راستیعبدالرضا شهبازی معصومه راستی محمد باقر غضبانی محمد مهدی شفیعی کرامت الله طاهری سید حیدر میرجهانمردی محمدرضا زاهدیپور حسن درویشی محمد رضا بشیری فتح الله صالحی فرد نویسنده میهمان آرشيو نويسندگان وبلاگ آخرين نوشتهها
دیلم -تاسوعا و عاشورا به روایت تصویررنگ محرم شب یلدا نذورات در ماه محرم سنگار افتو ِشهردار عید قربان گازوئیل قصه های در گوشی تــــــــــولـد نـــــــــــــــــور آزادی آدرس ما کجاست!؟ میوه برمزار اموات عید فطر ایرانی یا افغانی "گره گشو " مدرن حقوق شهروندي پرواز شاهین بر فراز آسمان فوتبال حذف حذف چند نکته پایه های نقد و انتخاب مناظره انتخابات دهم ریاست جمهوری معتقد یا شهروند؟ بدترین درد 20 نکته قانون و میوه روز معلم سیندرلای وطنی آرشیو
دی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آرشيو موضوعی
عکسفرهنگ ديلم نويسندگان پيشنهادات سلامت و بهداشت ديلم شهر اطلاعات ديلم رشته تحصيلی آموزشی شعر و ادبیات شوراها متفرقه پيوندهای روزانه
به همه کفش پرتاب می کندعراق - كردستان پیرمرد 34 سال است که در دل کوه زندگی میکند! هزينه های اضافی تحريم ها بر مبادلات تجاری آخرین وضعیت بازار خودرو رتبه بندى حساب ذخيره ارزى كشورها كشف استوديوي ضبط ترانه عليه نظام بوش به هدف خود رسيد آرشيو پیوندها پيوندها
مترجم (عبدالرضا شهبازی)موسسه خیریه ولی عصر دیلم وبلاگ سی نیز وبلاگ لیراوی نصير بوشهر نسيم جنوب نشریه سیاسی بندر گناوه محمد دادفر هنرستان فنی و کاردانش پسرانه دیلم اشک مهتاب وبلاگ محمود داوودی مدیریت آموزش و پرورش دیلم حيات داوود فرودگاه بوشهر تنوب مرکز پیش دانشگاهی علامه دهخدا فرمانداري ديلم جاوید باد ایران و ایرانی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان دیلم آموزشگاه رانندگی نوین شهرستان بندردیلم آمار وبلاگ
|
||||||||||||||||||||||
| استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد |