| خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک |
|
با کمی جستجو در اینترنت و تایپ نام دکتر حسابی به فارسی انبوهی از زندگی نامه ها در جلویت ردیف می شود که غالباً با تغییری مختصر از روی دست هم کپی شده اند. از بقیه موارد مذکور در این زندگینامه ها فعلاً می گذرم و تنها یک نکته را که تقریباً تمام این زندگینامه های فارسی بدان اشاره کرده اند بر می گزینم:
ایسلند کشوری است در منتهی الیه شمال غرب اروپا و نزدیکترین کشور اروپایی به قطب شمال با جمعیتی بالغ بر سیصد هزار نفر. شاید کمتر کسی است که اطلاعاتی بیش از این درباره ی ایسلند بداند و شاید اصلا همان یک خط اطلاعات بالا را هم نداند. ولی برای خود من زمانی که کتاب آشنایی با ایسلند را می خواندم آشنایی با فرهنگ، زبان، مسائل اجتماعی و جغرافیای طبیعی و کلی مسائل دیگر درباره ی این کشور آنقدر جالب بود که بیش از نیمی از این کتاب پانصد صفحه ای را در یک جمعه بهاری خواندم. یعنی در اصل تفریح عید امسال من خواندن این کتاب و آشنایی با این کشور زیبا بود. از نکات جالب درباره کشور ایسلند می توان به موارد ذیل اشاره کرد: صد در صد مردم ایسلند با سوادند و از این روی باسوادترین کشور دنیا محسوب می شوند. نرخ بیکاری تقریباً نزدیک به صفر است و همه ی مردمان این کشور به کار کردن، سخت اعتقاد دارند و شاید به خاطر همین علاقه به کار و تلاش است که میزان جرم و جنایت در این کشور بسیار اندک است. مقامات دولتی بدون هیچ محافظی و در امنیت کامل در خیابانها تردد می کنند. شاید کمتر کسی است که زحمت قفل کردن در خانه اش یا اتومبیلش را به خود بدهد. تعداد زندانها بسیار اندک است و همان تعداد نیز بسیار کوچکند و تقریباً خالی از زندانی زیرا مجرمی نیست که به زندان رود. خیابانها در طول بیست و چهار ساعت شبانه روز امن هستند و به ندرت پلیسی دیده می شود. کودکان ایسلندی به تنهایی می توانند به هر کجا که دوست دارند بروند بی آن که خطری آنها را تهدید کند و حتی شب تا دیر وقت ممکن است بیرون بمانند بی آن که والدین آنها از این مسئله نگرانی به خود راه دهند. بسیار طبیعی است که نوزادی را در کالسکه ای در گوشه ی خیابان ببیند در حالی که والدینش برای خرید داخل مغازه ای شده اند. در سرتاسر ایسلند قطار و راه آهن وجود ندارد و وسایل حمل و نقل، اتومبیلهای شخصی و اتوبوس و خطوط هوایی است. فرمان اتومبیل ها همچون کشور انگلستان و چند کشور دیگر سمت راست قرار دارد. ایسلند کشوری نیمه قطبی است با اینهمه بواسطه جریان گرم گلف استریم که از کنار آن می گذرد و چشمه های آب گرم و بخار داغ و فعالیتهای آتشفشانی، خصوصا در تابستان آب و هوایی مطبوع دارد. در طول زمستان تقریباً فقط شش ساعت روز است و در طول تابستان هوا اصلاً تاریک نمی شود! در اکثر نقاط ایسلند همان گونه که گفته شد چشمه های بخار داغ وجود دارد که ایسلندی ها با هدایت این بخارهای گرم از طریق سیستم های پیشرفته انتقال، گرمای خانه ها و ادارات و اماکن را صرفاً از طریق همین بخارهای گرم طبیعی به خوبی تامین می کنند و از همین روی ایسلند پاک ترین هوا را در بین همه ی کشورهای دنیا داراست. خوردن گوشت اسب در ایسلند بسیار رایج است و اسب های گوشتی به همین منظور در ایسلند پرورش داده می شوند. مهمترین درآمد کشور صید و صیادی و صادرات محصولات دریایی است. کار اکثر مردم ایسلند نیز به نوعی مرتبط با دریاست. اجداد ایسلندیان امروزی وایکینگ های باستان هستند. زبان ایسلندی به زبان نروژی باستان یعنی زبان وایکینگ ها بسیار نزدیک است. ازاین روی ایسلندی های امروزی می توانند حماسه ها و افسانهای وایکینگهای هزار سال پیش را به زبان هزار سال پیش براحتی بخوانند. منبع: Iceland/Don&Marjorie Young/Hunter Travel Guide/ 2008
از چندین روز گذشته به این طرف هر گاه تلویزیون را روشن می کنی تقریباً همه ی شبکه های ایران پوشش سنگین خبری خود را به گرد و خاک های آلوده ی جنوب کشور اختصاص داده اند. صبح و بعد از ظهر و شب هنگام در بخش های مختلف خبری به جنبه های گوناگون این گرد و خاک ها که تقریباً دو استان خوزستان و بوشهر را در محاق فرو برده است پرداخته می شود. به هر حال جمعی از هم میهنان ما در این هوای مسموم و بیماری زا مجبور به فعالیت هستند. بنابراین بسیار طبیعی است که بروز این پدیده به چنین پوشش خبری نیاز داشته باشد. به جز بخش های خبری، در بخش های فوق العاده در تلویزیون نیزمیز گردهای مختلفی تشکیل می شود و متخصصان از شاخه های گوناگون علم به کند و کاو تاثیرات این گرد و غبارها می پردازند. پزشکان در کلیه ی گرایشاتی که به نوعی به تاثیرات این گرد و غبارها بر بدن انسان مربوط می شود موشکافانه مشغول تجزیه و تحلیل هستند. از متخصصان گوش و حلق و بینی گرفته تا چشم پزشکان تا متخصصان مجاری تنفسی. ازسوی دیگر روانشناسان و جامعه شناسان به جنبه های روانشناختی و جامعه شناختی تاثیرات منفی این پدیده بر زندگی فردی و اجتماعی هم میهنان ما در مناطق آلوده می پردازند. کارشناسان کشاورزی و آب شناسی نیز به حوزه های مرتبط به تخصص خود که به این پدیده مرتبط است می پردازند. ازسوی دیگر کارشناسان آموزش و پرورش به همراه مشاوران زبده خود تعطیلی مدارس در روزهای اخیر را از جنبه های گوناگون بررسی کرده در پی طراحی برنامه ی فوق العاده ای برای جبران عقب ماندگی تحصیلی قشر دانش آموزی در مناطق مذکور هستند. دولت وعده داده کلیه خسارات انسانی و مالی ناشی از این پدیده به مردم این مناطق را پرداخت کند. این کمک ها خصوصا برای کودکانی است که در این هوای آلوده دچار انواع بیماریهای تنفسی شده اند. کودکانی معصوم که در سنین کم باید خود را برای بیماریهای مهلکی همچون آسم مهیا سازند. دولت همچنین وعده داده است مسولینی را که با علم به پیشامد این پدیده ی زیان رسان کاهلی کرده و از سر سهل انگاری از روی دادن آن جلوگیری نکرده اند را مجازات کند. از سوی دیگر دولت با تشکیل تیمهای مختلف تخصصی و تخصیص بودجه ای فوق العاده نسبت به مهار این پدیده اقدام می کند. اقدامی در دو مرحله: مرحله ضربتی برای از بین بردن غبارهای موجود و مرحله بلند مدت جهت عدم تکرار آن در سالیان آتی. در شهرهای دیگر کشور نیز که دچار این پدیده نشده اند مسوولین بلند رتبه و اقشار مختلف مردم به انحا گوناگون مراتب همدردی خود را با مردم مناطق مذکور ابراز داشته اند و آمادگی خود را برای ارسال هر گونه کمک اعلام کرده اند. دولت عراق نیز مراتب همدردی عمیق خود را نسبت به ملت ایران ابراز داشته است و وعده کرده است که به یاری دولت ایران نسبت به مهار این غبارها از مناطق غبار خیز خود اقدام کند. حوالی سحرگاه امروز رگباری از تگرگ شروع به باریدن گرفت که تا روشن شدن هوا ادامه یافت. حجم تگرگ ها و برودت هوا به گونه ای بود که قسمتهای شرقی شهر سفید پوش شد. پدیده ای کم نظیر و شاید بی نظیر و در عین حال بسیار زیبا و شگفت انگیز در شهر بندری دیلم.
ولی دولت مستعجل این تابلوی زیبا به دست تطاول آفتاب عالمتاب دیری نپایید و به یغما رفت! به هر حال دیدن این تصاویر از دیلم خالی ازلطف نیست.
سه عکس زیر را نیز آقای حسن درویشی انداخته اند. با تشکر از ایشان
سال 1378 زمانی که از ورود فرقه ی صوفیه از نوع گنابادی آن به شهرستان بندردیلم دیرزمانی نمی گذشت، سوالی طرح کردم و آن را در قالب یک استفتاء به محضر شش تن از مراجع عظام تقلید ارسال کردم. پس از دریافت پاسخ ها متن استفتا و پاسخ ها را بصورت یکجا در بورد اعلانات مسجد امام خمینی (ره) نصب کردم. هدف ازاین کار بیشتر جنبه ی بازدارندگی آن بود تا درمان کنندگی. بحث و استدلال و دلیل آوری تا آنجا که من به تجربه دریافته ام با این جماعت راه به جایی نمی برد زیرا تا آنجایی که می دانم این جماعت با فکر و استدلال وارد این وادی نشده اند که با فکر و استدلال بدر آیند. استدلال این گروه در دفاع از عقایدشان استدلالی پسینی است نه پیشینی. به بیان دیگر بعد از آنکه سر سپرده شدند رو به استدلال هایی می آورند تا فکر و تصمیم و عملکردشان موجه جلوه کند نه این که پیش از سر سپردگی به یاری فکر و استدلال قوّت سلوک این فرقه و میزان انطباق آن را با شرع مقدس سنجیده باشند و بعد از اطمینان به آن سر سپرده شده باشند. و این نکته ی مهمی است. اکنون بعد از حدود ده سال متن استفتاءات انجام گرفته و پاسخ ها را در وبلاگ درج می کنم تا ناآگاهان آگاه شده و راه را از چاه بازشناسند . ولی پیش از آن مایلم به دو نکته اشاره کنم: 1- ممکن است برخی به غلط بپندارند که فرد پس از طی مراحلی در سیر و سلوک از ظاهر شریعت ( همچون نماز و روزه و ...) بی نیاز شده آن را همچون پوسته ای به دور انداخته و به مغز و لبّ دین بار می یابد. 2- از جماعت صوفیه کسانی هستند که با فریب تبلیغ می کنند حضرت امام خمینی (ره) از حامیان صوفیه بوده و آنها را تایید می کرده است!! در پاسخ به این دو فکر غلط چند خطی از کتاب چهل حدیث حضرت امام را نقل کرده آنگاه به سراغ استفتا،ات می رویم. " و بدان که هیچ راهی در معارف الهیه پیموده نمی شود مگر آن که ابتدا کند انسان از ظاهر شریعت. و تا انسان متادّب به آداب شریعت حقّه نشود، هیچیک از اخلاق حسنه از برای او به حقیقت پیدا نشود. و ممکن نیست که نور معرفت الهی در قلب او جلوه کند و علم باطن و اسرار شریعت از برای او منکشف شود. و پس از انکشاف حقیقت و بروز انوار معارف در قلب نیز متادّب به آداب ظاهره خواهد بود. و از این جهت دعوی بعضی باطل است که به ترک ظاهر علم باطن پیدا شود. یا پس از پیدایش آن به آداب ظاهره احتیاج نباشد. و این از جهل گوینده است به مقامات عبادت و مدارج انسانیت." امام خمینی/ چهل حدیث/ شرح حدیث اول/ ص 8/چاپ چهارم/بهار 73/موسسه تنظیم و نشرآثارامام خمینی " آن بیچاره ای که خود را مرشد و هادی خلایق داند و در مسند دستگیری و تصوّف قرار گرفته از این دو [= عرفا و فیلسوفان] حالش پست تر و غمزه اش بیشتر است. اصطلاحات این دو دسته را به سرقت برده و سر و صورتی به متاع بازار خود داده و دل بندگان خدا را از حقّ منصرف و مجذوب به خود نموده و آن بیچاره ی صاف و بی آلایش را به علما و سایر مردم بدبین نموده. برای رواج بازار خود فهمیده و نفهمیده پاره ای از اصطلاحات جاذب را به خورد عوام بیچاره داده گمان کرده به لفظ " مجذوبعلی شاه" و " محبوبعلی شاه" حال جذبه و حبّ دست دهد! ای طالب دنیا و ای دزد مفاهیم! این کار تو هم این قدر کبر و افتخار ندارد. بیچاره از تنگی حوصله و کوچکی کلّه گاهی خودش هم بازی خورده خود را دارای مقامی دانسته. حبّ نفس و دنیا به مفاهیم مسروقه و اضافات و اعتبارات پیوند شده یک ولیده ی ناهنجاری پیدا شده. و از انضمام اینها یک معجون عجیبی و اخلوطه ی غریبه ای فراهم شود! و خود را با این همه عیب، مرشد خلایق و هادی و نجات امت و دارای سرّ شریعت، بلکه وقاحت را گاهی از حدّ گذرانده، دارای مقام ولایتِ کلیِّه دانسته! این نیز از کمی استعداد و قابلیت و تنگی سینه و ضیق قلب است." امام خمینی/ چهل حدیث/ شرح حدیث چهارم/ ص 91/چاپ چهارم/بهار 73/موسسه تنظیم و نشرآثارامام خمینی متن استفتاء: بسم اللّه الرحمن الرحیم سوال: نظر حضرتعالی در خصوص گرویدن افراد به فرقه های صوفیه و سرسپردگی به قطب آنها و قبول سلسله و ولایت خاصه ی علویّه از طرف ایشان و بیعت و تشّرف و همچنین برخی مسائل دیگر آنان از قبیل غسل مسلمانی، کوتاه نکردن شارب و بلند گذاردن آن، مصافحه به طرز مخصوص و نامتعارف، تلقین ذکر و خواندن ادعیه و اذکار بغیر ما وَرَدَ عن السادات المعصومین علیهم السلام چیست؟ تاریخ: 7/11/1378 حضرت آیت الله خامنه ای ( مد ظله العالی): جمیع آنچه در سوال ذکر شده غیر از ادعیه و اذکار بدعت و حرام است و در ادعیه و اذکار تفصیل است. والله العالم
حضرت آیت الله میرزا جواد تبریزی ( رحمت الله علیه ): اینها هیچ کدام اساس صحیح ندارد و مومن باید به آنچه در رساله های عملیّه علماء شیعه مذکور است عمل کند و عقایدش را نیز بر طبق آنچه که در کتب علماء شیعه ذکر شده است تصحیح نماید. والله العالم
حضرت آیت الله مکارم شیرازی ( مد ظله العالی): صوفیه عموماً گرفتار انحرافات و بدعت هایی هستند. مومنان باید از آنها بپرهیزند و در صورت امکان آنها را ارشاد نمایند. همیشه موفق باشید.
حضرت آیت الله صافی گلپایگانی ( مد ظله العالی): فرقه های مذکوره ضالّ و مضلّ و از طریق مستقیم منحرف هستند و پیروی از آنها حرام و اکیداً اجتناب از معاشرت و مجالست با آنها لازم و واجب است.
حضرت آیت الله بهجت ( مد ظله العالی): طریق وحید لازم الاتبّاع طریق شرع و روش ائمه ی معصومین علیهم السلام است که طی مدت طولانی قولاً و فعلاً آنرا تبیین فرموده اند و کافّه ی ناس در سلوک آن برابرند.
حضرت آیت الله فاضل لنکرانی ( رحمت الله علیه ): تمام این امور باطل و از امور انحرافی و موجب عدول از صراط مستقیم و گمراهی است.
شیخ المشایخ فرقه ی گنابادی: یوسف مردانی
میکا ولتاری نویسنده شهیر فنلاندی، و خالق رمانهای تاریخی را بیشتر بواسطه شاهکارش یعنی " مصری " و یا آنگونه که در ایران می شناسیمش " سینوهه " می شناسند. علاوه بر این رمان، رمانی دیگر نیز از او به نام " راز مملکت" به قلم مرحوم محمد قاضی به فارسی ترجمه شده است که آخرین ترجمه مرحوم قاضی نیز محسوب می شود. رمان مصری یا با نام کاملتر سینوهه ی مصری رمانی تاریخی است که میکا والتاری پس از تحقیقات فراوان و کاوشهای بسیار در اسناد بجا مانده از روزگاران فراعنه در قالب رمان و در سال 1945 خلق کرد. این کتاب از حیث داشتن اطلاعات بسیار جالب و بدیع که در نوع خود کم نظیر بود چنان مورد استقبال قرار گرفت که تحسین مصرشناسان را نیز بر انگیخت. روایت این رمان بصورت روایت اول شخص مفرد است که توسط سینوهه که اکنون دوران سالخوردگی خود را در تبعید می گذراند بیان می شود. در حقیقت این رمان فلش بکی است به گذشته های دور این مرد از کودکی تا اوج و اعتبار و شهرت و سرانجام تبعید. در خلال این وقایع است که سنیوهه ی طبیب را در دربار فراعنه می یابیم و در آنجا با روشهای اعجاب انگیز طبابت او آشنا می شویم و در خلال برگ برگ رمان است که تصویری روشن از زندگی و کار و علم را در مصر باستان مشاهده می کنیم. این رمان تا حدی مبتنی است بر منظومه ای کهن از مصر باستان که به زندگی مردی به نام سینوهه می پردازد. البته آن سینوهه ی کهن با سینوهه ی والتاری تفاوت بسیار دارد. در دنیای عرب زبان نخستین کوشش برای بازآفرینی سینوهه ی کهن مربوط است به داستان کوتاهی (1941) که نجیب محفوظ به نام " بازگشت سینوهه " و در مجموعه داستانهای کوتاهش تحت عنوان " صداهایی از جهان دیگر " منتشر کرد. هر چند داستان نجیب محفوظ کاملا مبتنی بر سینوهه ی باستانی است ولی سینوهه ی والتاری تنها در حد الهامی از گذشته در خلق سینوهه مدرن نقش داشته است. شاید مهمترین وام گیری والتاری نام سینوهه است که البته با دستکاریهای فراوان و خلق وی در هویتی نوین سنوهه ای جدید می آفریند. این که آیا سینوهه از اساس وجود خارجی داشته است و یا منظومه ای صرفاً ادبی و غیر واقعی ، موردی اختلافی میان مصر شناسان بوده است. هر چند اکنون تقریباً همگی هم داستانند که سینوهه صرفاً شخصیتی داستانی بوده است نه حقیقی. این رمان زیبا نخستین بار به قلم مرحوم ذبیح الله منصوری ترجمه شد. قبلا طی پستی بصورت مختصر نوع کار منصوری را توضیح داده ام و و دیگر آنها را تکرار نمی کنم. در این پست فقط به کاهش های مرحوم منصوری در ترجمه می پردازم. افزایش های ایشان در ترجمه را برای پستی دیگر وامی نهم. ملاک من در بررسی ترجمه، ترجمه خانم نوامی والفورد است که از فنلاندی به انگلیسی انجام گرفته است و در سال 1945 منتشر و در سال 2002 در شکلی جدید تجدید چاپ شده است. این بررسی نیز صرفا شامل بخش اول از فصل اول کتاب است که حدود سه صفحه ای است قبل از شروع توجه شما را به آنچه در ذیل می آید جلب می کنم. بخشهای مشکی رنگ: به ظاهر قسمتهایی است که مرحوم منصوری براستی ترجمه کرده است. ولی اگر قرار باشد به دقت بررسی شود همین بخشهای مشکی رنگ که به عنوان ترجمه درست پذیرفته ایم شامل افزایش و کاهش های ریزی است و مهمتر از همه لحن اشتباه و نفهمیدن درست متن اصلی نیز در آنها دیده می شود. بخشهای سبز رنگ: آن قسمتهایی است که منصوری از متن اصلی وارد ترجمه خود نکرده است. یعنی کاهش ها. و یا بهتر بگوییم: حذفیات در فرصتی دیگر به پدیده ی افزایش ها در ترجمه منصوری خواهم پرداخت. نام من,نویسنده این کتاب(سینوهه) است[فرزند سنموت و همسرش کیپا] و من این کتاب را برای مدح خدایان نمی نویسم زیرا از خدایان خسته شده ام.من این کتاب را برای مدح فراعنه نمی نویسم زیرا از[اعمال] فراعنه هم به تنگ آمده ام.من این کتاب را فقط برای خودم می نویسم بدون اینکه در انتظار پاداش باشم یا اینکه بخواهم نام خود را در جهان باقی بگذارم . آن قدر در زندگی از فرعون ها و مردم زجر کشیده ام که از همه چیز حتی امیدواری تحصیل نام جاوید سیرم . من این کتاب را فقط برای این مینویسم که خود را راضی کنم و تصورمینمایم که یگانه نویسنده باشم که بدون هیچ منظور مادی و معنوی کتابی می نویسم. هرچه تا امروز نوشته شده, یا برای این بوده که به خدایان خوشامد بگویند یا برای این که انسان را راضی کنند . من فرعونها را جزو انسان می دانم زیرا آنها با ما فرقی ندارند ومن این موضوع را از روی ایمان می گویم. من چون پزشک فرعونهای مصر بودم از نزدیک,روز و شب,با فراعنه حشر و نشر داشتم و می دانم که آنها از حیث ضعف و ترس و زبونی و احساسات قلبی مثل ما هستند.حتی اگر یک فرعون را هزارمرتبه بزرگ کنند واو را درشمارخدایان درآورند بازانسان است ومثل ما می باشد.آنچه تا امروزنوشته شده,به دست کاتبینی تحریرگردیده که مطیع امرسلاطین بوده اند وبرای این مینوشتند که حقایق رادگرگون کنند.من تاامروزیک کتاب ندیده ام که درآن,حقیقت نوشته شده باشد. درکتابها یا به خدایان تملق گفته اند یا به مردم یعنی به فرعون.دراین دنیا تا امروزدرهیچ کتاب و نوشته,حقیقت وجود نداشته است ولی تصورمی کنم که بعد ازاین هم درکتابها حقیقت وجود نخواهد داشت. ممکن است که لباس و زبان و رسوم وآداب و معتقدات مردم عوض شود ولی حماقت آنها عوض نخواهد شد و درتمام اعصارمی توان به وسیله گفته ها ونوشته های دروغ مردم را فریفت . زیرا همانطور که مگس,عسل را دوست دارد,مردم هم دروغ و ریا و وعده های پوچ را که هرگز عملی نخواهد شد دوست می دارند. آیا نمی بینید که مردم چگونه در میدان,اطراف نقال ژنده پوش را که روی خاک نشسته ولی دم از زر و گوهرمی زند و به مردم وعده گنج می دهد می گیرند و به حرفهای او گوش می دهند. ولی من که نامم(سینوهه) می باشد از دروغ دراین آخر عمر,نفرت دارم و به همین جهت این کتاب را برای خود می نویسم نه دیگران. من نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند و تمجید کند.نمی خواهم اطفال در مدارس عبارات کتاب مرا روی الواح بنویسند واز روی آن مشق نمایند.من نمی خواهم که خردمندان در موقع صحبت از عبارات کتاب من شاهد بیاورند و بدین وسیله علم و خرد خود را به ثبوت برسانند. هرکس که چیزی می نویسد امیدوار است که دیگران بعد از وی,کتابش را بخوانندوتمجیدش کنند و نامش را فراموش ننمایند.به همین جهت ایمان خود را زیرپا می گذارد وهمرنگ جماعت می شود و مهمل ترین و سخیف ترین گفته ها را که خود بدان معتقد نیست می نویسد تا اینکه دیگران او را تحسین و تمجید نمایند.ولی من چون نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند همرنگ جماعت نمی شوم و اوهام وخرافات او را تجلیل نمی کنم. من عقیده دارم که انسان تغییرنمی کند ولو یکصدهزارسال ازاو بگذرد.یک انسان رااگردررودخانه فرو کنید به محض اینکه لباسهای او خشک شد,همان است که بود. یک انسان را اگر گرفتاراندوه نمایید از کرده های گذشته پشیمان می شود,ولی همین که اندوه او از بین رفت,به وضع اول برمی گردد و همانطور خودخواه و بیرحم می شود. چون شکل و رنگ بعضی از اشیاء و کلمات بعضی از اقوام تغییر می کند و بعضی از اغذیه و البسه امروز متداول می شود که دیروز نبود,مردم تصورمی نمایند که امروزغیراز دیروزاست. ولی من می دانم چنین نیست ودرآینده هم مثل امروز ومانند دیروز کسی حقیقت را دوست نمی دارد.بنابراین نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند و میل دارم که در آینده گمنام بمانم. من این کتاب را برای این می نویسم که میدانم. ودانایی من مانند تیزاب قلب انسان را میخورد و اگر انسان دانایی خود را به دیگری نگوید,قلب او از بین می رود.من نمی توانم دانایی ام را به کسی بگویم و لذا آن را برای خویش می نویسم تا بدین وسیله خود را تسکین بدهم. من درمدت عمر خود چیزها دیدم.من مشاهده کردم که پسری مقابل چشم من پدر خود را کشت. دیدم که فقرا علیه اغنیاء,حتی طبقه خدایان قیام کردند.دیدم کسانی که در ظروف زرین شراب می آشامیدند,کناررودخانه,با کف دست آب مینوشیدند.دیدم کسانی که زر خود با قپان وزن می کردند, زن خود را برای یک دستبند مسی به سیاهپوستان فروختند تا اینکه بتوانند برای اطفال همان زن, نان خریداری کنند.][ من این کتاب را در سومین سال تبعیدم] امروز دراینجا,که نقطه ای واقع درساحل دریای مشرق است [ شروع می کنم ]. [جایی که کشتی ها از آنجا عازم سرزمین پونت در نزدیکی بیابان می شوند. نزدیک آن تپه هایی که سنگ هایشان را برای ساخت مجسمه های پادشاهان درگذشته استخراج کردند. من این کتاب را می نویسم چون شراب به زبانم تلخ شده است و میلم را به زنان از دست داده ام و چون دیگر هیچ باغ و بستانی و استخرهای پر از ماهی مرا خوش نمی آید. خوانندگان را از خود دور ساخته ام، نوای نی و چنگ گوشم را می آزارد. از همین روی است که من، سینوهه، این کتاب را می نویسم. کسی که استفاده ای از ثروت خود، از جامهای زرین خود، و از آبنوس و عاج و مُرّ خود نمی کند.] ولی ثروت من از بین نرفته وهم چنان توانگر می باشم و غلامانم دو دست را روی زانو می گذارند و مقابلم سر فرود می آورند. [نگهبانانم، در مقابل من، سرشان را به تعظیم خم می کنند و دستانشان را به جلو دراز کرده و تا زانوی خود فرو می آورند. ولی قید و بند بر پای من است و هیچ کشتی دیگر نمی توانداز این ساحل گذر کند. دیگر هیچ گاه نمی توانم بوی خاک سیاه را در شبی بهاری استشمام کنم. نام من زمانی در کتاب طلایی فرعون نوشته شده بود] درگذشته جای من در کاخ فرعون در طرف راست او بود.[ و سخن من بر سخن هر قدرتمندی در سرزمین کِم(Kem) برتری داشت.] و بزرگانی که صدها غلام داشتند به من تملق می گفتند برای من هدایا می فرستادند و دارای گردنبند زر بودم. علت اینکه مرا ازمصر و شهر طبس تبعید کردند و به اینجا فرستادند این است که من درزندگی,همه چیزداشتم,می خواستم چیزی به دست بیاورم,که لازمه به دست آوردن آن این است که انسان همه چیز را ازدست بدهد [من در سال ششم از سلطنت فرعون هورم هب از تبس رانده شدم و گفتند اگر باز بدانجای برگردم همچون سگی ولگرد مرا کتک خواهند زد و اگر از محدوده ای که برای سکنایم مشخص شده است یک قدم فراتر بگذارم چون وزغی که میان دو سنگ له شود مرا له خواهند کرد. ولی قبل از این که کتاب خود را آغاز کنم می خواهم بگذارم قلبم در سوگواری فغان سر دهد. چون قلب تبعیدی آن هنگام که از غم و اندوه سیاه گشت باید گریه سر دهد. کسی که زمانی از آب نیل خویش را سیراب می کرد باید تا ابد در حسرت بودن در کنار نیل روزگاربگذراند. عطش او با آب هیچ سرزمین دیگری فرو نخواهد نشست. من جام زرینم را در عوض لیوانی سفالین خواهم داد اگر باز قادر شوم بار دیگر پای بر خاک نرم سرزمین کم (Kem) بگذارم. لباسهای کتانی به پوست برده ای خواهم داد اگر بار دیگر نوای دلنشین نی زارهای نیل را که در بادی بهاری به خروش افتاده اند بشنوم. چه زلال و شفاف بودند آبهای جوانی من، و چه شیرین بود حماقتهای آن دوران من. و چه تلخ است شراب پیری. بهترین شانه عسل نمی تواند با زمخت ترین نان فقر و نداری برابری کند. ای سالها بازگردید.. ای سالیان ناپیدا شده روی به من آرید، آمون، از غرب به شرق ، در سراسر بهشت بادبان فراز و جوانی مرا به سویم بازگردان. هیچ سخنی از آن دوران را تغییر نخواهم داد و جزیی ترین کارهایم را در آن دوران به قلم اصلاح نخواهم کرد. ای قلم شکننده و ای پاپیروس نرم، حماقتهایم و جوانیم را به من برگردانید.] من می خواستم که حقیقت حکمفرما باشد و ریا و دروغ و ظاهرسازی از بین برود و نمی دانستم که حکمفرمایی حقیقت در زندگی انسان,امری محال است و هرکس که راستگو باشد و با راستگویی زندگی کند باید همه چیز را از دست بدهد و من باید خیلی خوشوقت باشم که هنوز ثروت خویش را حفظ کرده ام. حدود ۱۰ سال قبل ( سال ۱۳۷۷) هنگام مطالعه یکی از مجلدات کتاب روضه المتقین اثر ملا محمد تقی مجلسی ( مجلسی اول) که شرحی است بر کتاب من لا یحضره الفقیه اثر شیخ صدوق به مطلبی رسیدم که مرحوم مجلسی طی آن به شرح مختصر مکاشفه ای می پردازد که طی آن موفق به دیدار پیامبر اعظم (ص) شده است و از آن نتیجه گیری اخلاقی می کند. این مطلب را که حدود نصف صفحه بود از عربی به فارسی ترجمه کرده به دفتر نشریه بشارت (در قم ) بردم. نشریه بشارت نشریه ای ویژه جوانان درباره علوم و معارف قرآنی و با کیفیتی بسیار عالی است که همچنان منتشر می شود.. نشریه بشارت مطلب مزبور را در شماره ۵ خود (تیر و خرداد ۱۳۷۷) به چاپ رساند.
چون معنویت این مطلب را مناسب معنویت ایام عاشورای حسینی دیدم مناسب دانستم آن را عینا در این جا بیاورم. امید که مورد پسند افتد. برای خواندن آن اینجا را کلیک کنید. دیشب که اخبار تلویزیون را نگاه می کردم گوینده خبر گزارشی درد آور از حال و روز مدرسه دارالفنون را نشان داد. ظاهراً این خبر به مناسبت سالگرد ساخت این مدرسه بود. عدم اهتمام مسولین نسبت به مرمت و حفظ این بنا، فرسودگی قسمتهایی از آن و ریزش قسمتهایی دیگر و متروک و مهجور ماندن آن در گوشه ای از خیابان ناصر خسرو دل آدمی را به درد می آورد. تاسیس مدرسه دارالفنون به همت میرزا تقی خان امیر کبیر در عهد ناصر الدین شاه قاجار ( حدود 150 سال قبل ) را می توان اولین گام جدی ایرانیان در تاسیس دانشگاه به سبک اروپایی دانست. تا پیش از آن این دانشجویان ایرانی بودند که باید برای تحصیل به خارج از کشور (فرنگستان) عازم می شدند. آن هم نه طبق برنامه ای نظامند و منسجم و نه برای عموم مردم. بلکه بصورت پراکنده و عمدتا پسران اعیان و اشراف. این که دارالفنون تا چه حد توانست در متحقق ساختن رویای ایرانیان در داشتن دانشگاهی ایرانی موفق شود سخن دیگری است و باید کاری تاریخی پیرامون آن صورت گیرد. ولی از یک نکته نمی توان گذشت. و آن این که این اولین دانشگاه ایرانی به سبک اروپایی بوده است. اولین برخورد جدی ایرانیان با نحوه علم آموزی غربیان در داخل میهن خود. اولین گذار از مکتبخانه به دانشگاه. همین اولین بودن را باید ارج گذاشت و این مکان را چون اثری تاریخی و ارزشمند حفظ کرد و برای آیندگان محفوظ نگاه داشت. من نمی دانم از این همه ثروتی که در سازمان میراث فرهنگی صرف امور مرمت و حفظ آثار تاریخی می شود چرا بهره ای اندک نصیب چنین مکانی نمی شود تا چنین مهجور و متروک جان ندهد؟ چنین که پیش می رود شاید چندان دیر نخواهد بود که بشنویم به جای دارالفنون چند برج بد قواره چون قارچ از زمین سر بدر آورده اند. برخی مسائل از فرط تکرار و همگانی شدن چندان برایمان عادی می شوند که فراموش می کنیم به چند و چون آن و درستی یا نادرستی آنها فکر کنیم. و گاه می شود کلمه ای تغییر مصداق می دهد و مصداق جدیدش چیز دیگری می شود. ولی بدلیل آن که این امر بتدریج اتفاق می افتد و حالتی همه گیر دارد کمتر متوجه این تغییر مصداق می شویم. و بعد از مدتی کلمه پیشین را با مصداق جدیدش پذیرفته بی آنکه دریافته باشیم مصداق واقعی این کلمه از اساس چیز دیگری بوده است. برای این که این بیان صورتی ملموستر یابد به مثال زیر اشاره می کنم. زندگی کردن (To Live) عبارت است از برخورداری از همه ی مواهبی که بشر به یمن تمدن خویش فراهم آورده است و شکوفا ساختن استعدادهای فردی، بهره مندی از فرصت های دانش اندوزی، رشد اجتماعی، داشتن تفریحات مفّرح، داشتن آسایش روحی و روانی و امنیت. از سوی دیگر در مقابل زندگی کردن با این مفهوم ، پدیده دیگری است که هرچند به نوعی زیر بنای زندگی کردن و شکل اولیه آن به شمار می رود ولی با آن به هیچ روی یکی نیست. این پدیده را تحت عنوان زنده ماندن و بقا (To Survive) می شناسیم. زنده ماندن بیشتر به دوره غار نشینی انسان بر می گردد که همه ی هم و غم او زنده ماندن و بقا در برابر خشونتهای طبیعی بود. از سیل و توفان گرفته تا زمین لرزه و خشکسالی تا حیوانات درنده و گرسنگی. در این دوره از مفاهیم زندگی کردن با آن تعریفی که از آن گذشت خبری نبود. چون انسان هنوز در اولین مرحله حیات خویش به سر می برد و در پی پاسخ دادن به احتیاجات اولیه زندگی خویش بود: امنیت ، غذا و سرپناه. بتدریج که جوامع گسترش یافتند و تمدن بشری رو به پیشرفت گذارد سطوح دیگری از زندگی هویدا شدند. اگر اولین مرحله یا یک سر طیف را زنده ماندن بدانیم سر دیگر طیف عالی ترین وجه زندگی کردن یعنی خودشکوفایی قرار دارد. خودشکوفایی یعنی به فعلیت رساندن تمامی استعدادها و برخورداری از امکانات و فرصتهای انجام این کار. افراد به نسبت برخورداری از منابع مالی و سطح معرفتی از این سر طیف تا آن سر طیف در نوسانند. و این امر هر چند امروز نباید چندان طبیعی تلقی شود و انسانها باید به سمت خودشکوفایی هدایت شوند ولی در مقابل پدیده غیر طبیعی دیگری از غرابتش کاسته می شود. مشکل زمانی ایجاد شده است که قشر وسیعی که در مرحله این سر طیف یا زنده ماندن جای دارند می پندارند اصلا طیفی وجود ندارد و آن سر طیفی نیست. هر چه هست همین است و زنده ماندن را با زندگی کردن اشتباه گرفته اند. اگر دو شیفته سه شیفته کار کردن، پرداخت اقساط سنگین، عقب نیفتادن اجاره بهای مسکن و عدم داشتن تفریحات بواسطه کمبود منابع مالی و از دست دادن فرصت های تحصیلی و عدم رفاه مناسب و اضطراب و نگرانی از آینده و کلی مسائل مرتبط را با هم جمع کنیم و تقسیم بر سه کنیم حاصل تقسیم می شود: امنیت، غذا، سرپناه به بیان دیگر این اقشار کماکان در مرحله زنده ماندن به سر می برند و در تلاش برای حفظ بقا هستند. این کجا و مراحل عالی تر زندگی کجا؟ افسوس آنجاست که این طیف وسیع از مردم می پندارند این همان زندگی کردن است و می پندارند مشغول زندگی هستند. همه گیر شدن مشکلات پیشگفته و کلی مشکلات ناگفته دیگر چندان گسترده و زیاد است که افراد فراموش کرده اند زیستن به گونه ای دیگر هم وجود دارد. نقل است از کارگری پرسیدند حقوق ماهانه وی چقدر است. پاسخ داد: دویست و پنجاه هزار تومان. پرسیدند: از زندگی (!!) راضی هستی؟ گفت: بله شکر خدا راضی هستم و با همین حقوق می سازم. بعد از پزشکی پرسیدند: درآمد ماهانه شما چقدر است؟ گفت: پنج میلیون تومان. پرسیدند: از این درآمد راضی هستی؟ گفت نه. گفتند عجیب است از کارگری با حقوق به این کمی همین سوال را پرسیدیم پاسخ داد بله راضی هستم آن وقت شما با این درآمد بالا ناراضی هستی؟ پاسخ داد: آن کارگر می خواهد زنده بماند ولی من می خواهم زندگی کنم. یکی از ارزشمندترین داشته های هر فرد تفکر انتقادی است. تفکر انتقادی یعنی داشتن قوّه نقد در مواجهه با اطلاعاتی که ما را احاطه کرده است و قصد ورود به حوزه دانسته های ما را دارد. تفکر انتقادی همان حاجب و دربانی است که به قوّه نقد و انتقاد مسلح است. تفکر انتقادی یعنی تحلیل و ارزیابی اطلاعاتی که پیرامون ما قرار دارند و قصد ورود به ذهن ما را دارند. یعنی شکافتن و واکاوی مولفه های تشکیل دهنده یک خبر و تطبیق دادن آن با عقل و منطق و اصول اولیه توثیق خبر. اگر خبر را چون فرشی در نظر بگیریم تفکر انتقادی یعنی بررسی و تجزیه تحلیل تار و پود تشکیل دهنده آن و نحوه چینش مولفه های آن در کنار یکدیگر. تفکر انتقادی در شکل قوام یافته و تکامل یافته آن فرد را به تفکر مستقل می رساند. به نحوی که قادر خواهد بود: 1- روابط منطقی میان اجزای یک خبر یا نظر را بفهمد و مورد ارزیابی قرار دهد. 2- قادر به شناسایی، ایجاد و ارزیابی استدلال های منطقی می گردد. 3- سستی چینش های غیر منطقی در ساخت یک خبر و یا نظر را می شناسد و مغالطات منطقی در ساخت یک خبر یا نظر را شناسایی می کند. 4- در برخورد با یک مسئله یا مشکل بر اساس اصول نظامند حل مسئله اقدام می کند. 5- اخبار و نظرات را بر اساس درجه اهمیت و اعتبار آنها دسته بندی و درجه بندی کرده و به همان نسبت برای آنها اهمیت و ارزش قائل می شود. 6- کلیه موارد فوق را می تواند بر یافته ها و نظرات خود اعمال کرده و عنصر احساسات و تعصب را به هیچ وجه در این ارزیابی دخیل نداند. فرد به یمن برخورداری از این نگهبان، در برابر اطلاعاتی که قصد ورود دارند پرسش هایی مطرح می کند. اگر آن اطلاعات قادر به پاسخ گویی صحیح و درست به پرسش ها بودند و فرد را به رضایتی منطقی رساندند اجازه ورود می گیرند. این که منبع این اطلاعات کجاست؟ توسط کی و در کجا ابراز شده است؟ درجه وثاقت آن از نظر صاحبنظران تا چه حد است؟ در پذیرش آن، عنصر علاقه و تمایل و احساسات بیشتر دخیل است یا عقل و استدلال و برهان؟ درجه قوّت استدلال تا چه میزان است؟ آیا قبل از بررسی قوّت استدلال آن، بواسطه علاقه و تعصب آن را پذیرفته ایم و بررسی قوّت استدلال آن صرفاً امری تشریفاتی است؟! سوالاتی از این دست و چون اینها ابزارهایی است که تفکر انتقادی در اختیار ما می گذارد. و بواسطه این ابزارهاست که اطلاعات را بررسی کرده و درست را از نادرست تمییز داده و به هر شبه دانشی اجازه گذر نمی دهیم. عاری بودن از تفکر انتقادی یعنی غرق کردن خود و گاه دیگران در دریای شبه دانش ها، خرافات، اوهام و نادانی ها. اگر دروازه ورودی به مخیله ی ما بدون حاجب و دربان باشد و عامل ارزیابی کننده ای در مدخل آن یافت نشود مانند کاروانسرایی است که هر که خواست در آن وارد شده و در آن اتراق می کند. نتیجه چنین انبار بی نگهبانی انباشت اطلاعاتی است که با هر کیفیت و فارغ از درستی و نادرستی آنها هر کدام در گوشه ای جا خوش کرده اند. مشکل اساسی زمانی رخ می دهد که فرد بر اساس همین اطلاعات تصفیه نشده و بررسی نشده درباره امور پیرامون خویش به قضاوت می نشیند و بر اساسی همین اطلاعات نظر می دهد. و مشکل اساسی تر زمانی رخ می دهد که فرد بر همین نظراتی که مبتنی بر اطلاعات بررسی نشده و ناپالوده است پافشاری کرده تعصب به خرج می دهد تا جایی که هم باعث آزار دیگران شده و هم زندگی خویش را گاه به مخاطره می اندازد. از این گذشته ممکن است روزگاری بر فرد بگذرد و به نظرات و قضاوت هایی دلخوش کند ولی زمانی به نادرستی آن نظرات و قضاوت ها پی ببرد که دیرزمانی سپری شده و روزگاری بر فکر باطلی سپری شده است. و پر افسوس تر زمانی است که اگر در همان ابتدا اندکی در مواجهه با اطلاعاتی که قصد ورود به ذهن او را داشتند سخت گیری می کرد و آنها را مورد انتقاد قرار می داد آن همه سال در آینده بر مدار فکر بیهوده ای نمی گردید و دیگران را به واسطه نداشتن آن فکر شماتت نمی کرد. صورت اولیه ی تفکر انتقادی داشتن نگاه انتقادی است یعنی برخورد با اطلاعات و داده های گوناگون با آمیزه ای از شکاکیت علمی. نگاه انتقادی آنگاه که به ابزارهای نیرومند تفکر برهانی و منطقی مجهز شود صورت تفکر انتقادی به خود می گیرد. چگونه می توان نگاه انتقادی و تفکر انتقادی را ایجاد کرد و آن ها را روز به روز نیرومند تر کرد؟ پاسخ به این پرسش بر می گردد به میزان الفتی که با کتاب ( به عنوان مهمترین منبع دانش) داریم. این که می گویم الفت با کتاب منظور این است هم زیاد بخوانیم و هم به دقت بخوانیم و هم با پیشفرض قرار دادن سئوالات فوق و مشابه آنها به سراغ کتاب برویم. یعنی خواندنی مبتنی بر اصول علمی خواندن و مطالعه. آنقدر جلو برویم که به تدریج بتوانیم میان نظرات ضد و نقیض درباره یک موضوع واحد داوری کنیم و درست و یا درست تر را تشخیص دهیم. از همه مهمتر باید درصدی از خطا را برای خود قائل شده و خود را تماماً بهره مند از حقیقت و دیگرانی را که به گونه ای دیگر از ما می اندیشند بر خطا ندانیم. در رهگذر بررسی نظرات گوناگون، مطالعه گسترده و دیدن موضوعی واحد از افق های مختلف تفکر انتقادی رشد کرده سعه صدری سرشار نصیب انسان می شود. تا کنون دیده اید افرادی که خود تا حد بسیار فاقد تفکر انتقادی هستند در برخورد با نظرات معارض چه ناشکیبا هستند؟ و کسانی که چنین نیستند چه آرامتر و شکیبا ترند؟ دلیل آن بیشتر بر می گردد به این که دسته اول به آنچه می دانند سخت دلخوشند. دلخوش از این که آنچه می دانند تماما درست است و دسته دوم حتی به آنچه می دانند نیز صد در صد مطمئن نیستند و برای آنها درصدی از خطا را لحاظ می کنند. از نظر این افراد حقیقت است که ارزش دارد نه این، یا آن نظر و یا فکر خاص. به مجرد آنکه احساس کنند حقیقت چیزی دیگر بوده است سوای آنچه تاکنون می پنداشته اند آن را رها کرده فکر بهتر را جایگزین می کنند زیرا همانگونه که گفتم این حقیقت است که ارزش دارد نه این یا آن فکر خاص. درست عکس دسته ی دوم، دسته ی اول هستند که فکر موجود را حقیقت تام و تمام دانسته و درصدی از خطا نیز برای داوری خود در نظر نمی گیرند و به دیگرانی که در آن خطا لحاظ می کنند درشتی کرده بر آن ها خشم روا می دارند. به همان میزانی که دور از کتاب باشیم و الفت مان را با این منبع دانستن از دست بدهیم به همان میزان نگهبان دروازه ورودی ذهن و روان ما لاغرتر و نحیفتر و بی دقت تر شده و به همان نسبت درصد ورود اطلاعات نادرست و شبه دانش ها به ذهن ما افزایش می یابد. و هر چه مطالعه فراوان تر و گسترده تر و مبتنی بر اصول علمی و روانشناختی خواندن را در برنامه روزانه خود بگنجانیم نگهبان ورودی را پرقدرت تر و دقیق تر خواهیم ساخت. بسیاری از ما بدون توجه به ارزش تفکر انتقادی و بدون توجه به کتابخوانی بعنوان موتور محرکه تفکر انتقادی به زیر باران کتاب چتر بی توجهی بر سر گذارده روزگار سپری می کنیم. این در صورتی است که با ولع و حرص اخبار و اطلاعات اطراف را فلّه ای وارد ذهن خود کرده ، مبتنی بر همان ها داوری می کنیم و حکم صادر می کنیم. و نکته ی آخر اینکه تفکر انتقادی صرفا انباشت معلومات نیست بلکه توانایی اخذ نتایج معقول و منطقی از دانسته های خود از سویی و بررسی و ارزیابی منابع ( به قول اصولیان تنقیح مناط) از سوی دیگر است و چگونگی استفاده منطقی و معقول از دانسته ها در مواجهه با مسائل. و این که کسی که واجد تفکر انتقادی است دائم بدنبال این نیست که در کلام دیگران عیب و خطایی بیابد بلکه به هر کلامی بدون گذر از مرحله تجزیه و تحلیل اجازه عبور نمی دهد و بر اساس آن حکم صادر نمی کند. برای مطالعه بیشتر می توانید اینجا و اینجا و اینجا را ببینید.
همشهری جوان شماره 189 را که ورق می زدم به صفحه ای رسیدم تحت عنوان ایران شش بخشی. نویسنده باذوق این دو صفحه، آقای احسان رضایی، شش سلسله مهم پادشاهی ایرانی بعد از اسلام را بصورتی بسیار مختصر، طنز آمیز و جالب معرفی کرده است. این سلسله ها عبارتند از سامانیان، غزنویان،آل زیار، آل بویه، طاهریان و صفاریان. عنصر طنزی که نویسنده در معرفی این سلسه ها لحاظ کرده و سادگی و اختصار فوق العاده ای که در معرفی هر کدام از این سلسه ها بکار برده آنقدر جالب توجه اند که با یک مطالعه یکی دو دقیقه ای تصویری اجمالی از کل سلسله بدست می دهد. یعنی خواننده در عرض یک و حداکثر دو دقیقه بصورتی تلگرافی با یکی از سلسله های ایرانی آشنا شده و به سبب طنز جالبی که در معرفی این سلسله ها بکار رفته مطالب را براحتی به حافظه می سپرد. شبیه چنین کاری را قبلا در مورد اکتشافات و اختراعات علمی در یک مجموعه ترجمه شده به فارسی دیده بودم ولی این بار اجرای آن روش برای تاریخ ایران برایم بسیار جالب بود. این خلاقیت آموزشی را می توان با تعدیلاتی در کتابهای کمک درسی نیز وارد و درس تاریخ را به جای درسی ملال آور در نزد برخی به درسی شیرین و گیرا تبدیل کرد. برای اینکه بصورتی ملموس با این نوع بیان تاریخ آشنا شوید بخش سامانیان آن را تحت نام فرعی " جمهوری شاعران " در ذیل می آورم: اگر پادشاه نمی شدند؟ قبل از نفوذ زیر زیرکی در دستگاه طاهریان، دهقان بودند. البته دهقان های آن موقع، با، هم اسم های امروزی شان حسابی توفیر داشتند و در آن روزگار، دهقان به معنای زمین دار کت و کلفت بوده. کجاها تلپ بودند؟ خراسان، شمال افغانستان، تاجیکستان، بخش هایی از ازبکستان و قرقیزستان. پایتختشان بخارا بود که حالا افتاده توی ازبکستان. آدم کله گنده چند تا داشتند؟ معروف تر از همه ی پادشاهان سامانی، وزیرشان بلعمی است که ما امروز او را به ترجمه اش از تاریخ طبری می شناسیم. پاچه خوار اعظمشان کی بود؟ رودکی، دقیقی، اسدی طوسی، کسایی، ابوشکور بلخی، شهید بلخی ( همان که توی کتاب درسی ازش خوانده بودیم; " دانش و خواسته است نرگس و گل") و آن قدر شاعر و مداح داشتند که خدا می داند. کلاً سامانیان سلسله ی پاچه پروری بودند. و مثلاً آن قدر در دوره شان کتاب تاریخ نوشتند که اگر توی هر متن تاریخی اشان " امیر شهید " دیدید، می توانید مطمئن باشید که منظور احمد بن اسماعیل است که در جنگ با آل زیار نفله شد. خداییش به علم هم کاری داشتند؟ خودشان نه. اما ابوریحان بیرونی، ابوعلی سینا، فارابی و بوزجانی(ریاضی دان) توی قلمرو آنها خود به خود سبز شدند. کار خفنی هم کردند؟ بیشتر از شاعر پروری، نه; حتی فردوسی هم سرودن شاهنامه را در دوره سامانی ها شروع کرد. اوج انبساطشان چقدر بود؟ تا 20 میلیون کیلومتر مربع هم رسیدند. کی رفتند تو کتاب تاریخ؟ 9 تا امیر داشتند و از 279 هجری قمری تا 389 قمری ماندند و رکورد مدت حکومت را زدند. بنایی بلد بودند؟ تا دلتان بخواهد; 2 تا شهر سمرقند و بخارا هنوز هم بافت آن زمانشان را حفظ کرده اند. هنوز جایی پیدا می شوند؟ واحد پول تاجیکستان " سامانی" است و در شهر دوشنبه- پایتخت همان تاجیکستان- هم آن قدر مجسمه از امیر شهید و بقیه ی امیر های سامانی هست که حالتان بد می شود. ۩ ۩ ۩ در سفری که اخیراً به شیراز داشتم به نکته ی آموزشی جالبی برخوردم. فرزند دوست ما که کلاس سوم ابتدایی بود و در دبستانی غیر انتفاعی درس می خواند بعد از انجام تکلیف های درسی اش و بعنوان آخرین تکلیف روزانه به پدر یا مادرش دیکته می گفت و دیکته ی آنها را تصحیح می کرد! از کم و کیف این تکلیف عجیب که پرسیدم نکته ی آموزشی آن را دانستم. دانش آموز کتاب فارسی خود را در دست می گیرد و از همان درسی که به تازگی به آنها تدریس شده کلمات و یا جملات کوتاهی را بصورت دیکته به پدر و یا مادرش می گوید. اینکه می گویم پدر یا مادرش به این دلیل است که پدر و مادر بصورت نوبتی با فرزندشان همکاری می کنند. پدر یا مادر در یک دفتر که مخصوص این نوع دیکته است هر چه را کودکشان می گوید می نویسند ولی به عمد مرتکب برخی اشتباهات املایی می شوند. دیکته که تمام شد کودک دفتر را در دست گرفته و غلط های املایی مادر یا پدر را تصحیح می کند و یا به عبارت بهتر شناسایی می کند و به آنها نمره می دهد! و روز بعد دیکته ی تصحیح شده را به معلم خود نشان داده و بسته به این که چقدر در شناسایی غلط ها موفق بوده است نمره نهایی را از معلم خود دریافت می کند. این خلاقیت جالب آموزشی یک حُسن بسیار بزرگ دارد، یک شرط اساسی نیاز دارد و یک عیب بالقوه دارد. حُسن اصلی این کار تیز شدن نگاه کودک به املای کلمات و شناسایی غلط های املایی آنهاست. این کار از همان نخستین روزهای رفتن به مدرسه نگاه انتقادی را در کودک رشد داده و زمینه ساز تفکر انتقادی خواهد شد. از سوی دیگر بتدریج نگاه ویرایشگرانه در کودک را رشد داده و بستر رشد مهارت نوشتن را مهیا خواهد ساخت. شرط اساسی که اجرای این کار بدان نیاز خواهد داشت این است که پدر و مادر به هیچ وجه جهت افزایش نمره کودک خود در شناسایی غلط های املایی به وی کمک نکنند. اگر این شرط لحاظ نشود این کار جز اتلاف وقت و پرورش روحیه سمبل کاری در کودک ثمری در پی نخواهد داشت. عیب بالقوه ای که این روش ممکن است داشته باشد این است که بتدریج و از فرط غلط های املایی که پدر و مادر در دیکته ی خود مرتکب می شوند ممکن است باعث از دست رفتن هیمنه و اقتدار علمی پدر و مادر در نزد کودک شود. کودک کم کم خود را برتر از پدر و مادر فرض کرده و ممکن است حرف شنویی اش را از دست بدهد. ولی راه حلی بسیار آسان وجود دارد که این عیب برطرف شود: هم معلم و هم پدر و مادر به کودک تفهیم می کنند که غلط های املایی که در دیکته ی پدر و مادر وجود دارد توسط خود آنها به عمد انجام شده است. و آنها با این کار می خواهند ببینند کودکشان چقدر در شناسایی غلط های املایی توانا شده است. اگر این مطلب به درستی به کودک تفهیم شود انجام این دیکته و غلط یابی آن در نگاه او نوعی سرگرمی آموزشی خواهد بود که با کمک پدر و مادر انجام می شود. از سوی دیگر به دلیل آن که می داند پدر و مادر به عمد و جهت رشد توان املایی او دست به انجام این غلط ها می زنند فاقد آن عیب پیشگفته خواهد بود.
" نام نیک همچون پیراهن نویی است که هرگز کهنه نمی شود." توماس ادیسون پست اخیر جناب غضبانی درباره معلم گرامی جناب آقای ماسوله مرا بر آن داشت چند خط ذیل را قلمی کنم. آقای ماسوله دبیر شیمی سالهای نسبتا دور دبیرستانهای دیلم ( نیمه دوم دهه ی 60 و سالهای آغازین دهه ی 70) از آن دست معلم هایی بود که من به آنها عنوان معلم بالفطره را می دهم. این دسته از معلم ها که تعدادشان در قیاس با کل جمعیت معلمها جمعیت کمی است مهمترین ویژگی شان این است که برای معلمی و تدریس و آموزش ساخته شده اند. به بیان دیگر واجد کلیه خصایصی هستند که یک معلم در معنای واقعی کلمه باید داشته باشد. این خصلت ها را در پایین می آورم: 1- بر مباحث علمی رشته خود ( در محدوده کتب درسی و تا حد قابل ملاحظه ای فراتر از آن) کاملا مسلط هستند و ارتباطشان با مطالعه گسسته نیست. 2- دارای بیانی کاملا شفاف بوده و مسلح به تکنیک های فراوانی در انتقال مفاهیم به دانش آموزان هستند. 3- عاشق آموزش و یاد دادن هستند. 4- کلاس را به خوبی کنترل می کنند. 5- خوش اخلاق و لبخند بر لب هستند و در بیان خود آمیزه ای از طنز بکار می برند که برای تلطیف خشکی علم مورد تدریس فوق العاده موثر است. محدوده خصلت شماره 4 کاملا در کنترل شماره 3 است. 6- در بیان خود انعطاف دارند. به این معنی که مفهومی واحد را می توانند به شیوه های مختلف و متناسب با فهم دانش آموز بیان کنند. این خصلت ریشه در خلاقیت معلم دارد و با اینکه به نوعی زیر مجموعه شماره 2 است ولی به دلیل اهمیت فوق العاده آن جداگانه آورده شد. 7- توسط مکانیسمهایی می توانند دانش آموزان را جذب کلاس و درس خود کنند. اینکه دقیقا چه عاملی باعث می شود معلم واجد چنین نیرویی شود هنوز بر من ناشناخته است. من ریشه این نیرو را بیشتر ذاتی فرد می دانم تا اکتسابی و از این رو بخش مهمی از بالفطره بودن معلمی این افراد به این توانایی بر می گردد. 8- اعتماد به نفس فوق العاده ای دارند. مواردی که در بالا آمد خصلت های اساسی معلم های بالفطره است. همه موارد به جز شماره 7خصلت های فوق العاده ممتازی هستند که هر معلمی واجد آنها و یا چند تایی از آنها باشد در کار خود موفقیت بسیار می یابد. ولی همگی منظومه وار به گرد خصلت شماره 7 می گردند. به عبارت دیگر آنچه یک معلم را معلم بالفطره می سازد خصلت شماره 7 است. این خصلت همچون روحی است که در کالبد دیگر ویژگی ها دمیده می شود و معلم عادی را با معلم بالفطره متمایز می سازد. این افراد در هر محیط آموزشی که پا بگذارند اثر گذارند و تا سالهای سال از آنها به نیکی و احترام یاد می شود. آقای اکبر رضا ماسوله دبیر شیمی دبیرستانهای دیلم در نیمه ی دوم دهه ی 60 و سالهای آغازین دهه ی 70 نمونه کاملی (typical) از یک معلم بالفطره بود. علاوه بر مهارت بسیار بالایی که در تدریس رشته اصلی خود، شیمی داشت قادر بود در غیاب یکی از دبیران، درس آن دبیر مربوطه را نیز تدریس کند. این درس هر چه بود فرقی نمی کرد از عربی و زبان گرفته تا ریاضیات و فیزیک و ادبیات فارسی. در این بیان هیچ اغراقی نمی کنم. یادم نرفته است روزی که با آقای شهبازی کلاس عربی داشتیم و او به دلایلی نیامد و آقای ماسوله درس عربی آن روز را به چه شیرینی درس داد. رسیدن به چنین توانایی محصول سه عامل کلیدی است: 1- مطالعه بسیار گسترده در زمینه های مختلف 2- عشق و علاقه شدید به تدریس 3- آشنایی با فنونِ تدریس درسهای مختلف علاوه بر موارد فوق باید شور و حرارت فوق العاده ایشان را برای پیشرفت درسی دانش آموزان بیفزایم. از طراحی تستهای شیمی برای کنکوریهای آن سالها تا پاسی از شب گذشته تا تلاش و رایزنی های فراوانش برای راه اندازی رشته ریاضی و فیزیک. حتی امروز که تلفنی بعد از حدود 16 سال با او صحبت می کردم و از موفقیت برخی از دانش آموزان آن سالها برایش می گفتم با هیجان می گفت: با شنیدن این موفقیت ها، از شوق مو بر تنم راست می شود. موفقیت روز افزون و شادکامی و تندرستی بی پایان را برای این معلم عزیز و تمامی معلمان دلسوز این مرز و بوم از خداوند منان خواستارم.
دوست گرامی و نویسنده ارجمند جناب آقای حسن درویشی درگذشت جانسوز پدر گرامیتان را به شما تسلیت گفته از خداوند برای ایشان اجر جزیل و برای شما، بازماندگان و منسوبین صبر جمیل مسئلت می کنم. دیشب یکی از کانالهای تلویزیون اعلام کرد که مسن ترین فردی که امسال به دانشگاه راه یافته است مردی 82 ساله است که در رشته مترجمی زبان انگلیسی در یکی از شعب دانشگاه پیام نور قبول شده است. این مطلب مرا به یاد کسانی می اندازد که سنشان به زحمت به 40 سال می رسد و هر گاه از آنان درباره ادامه تحصیلاتشان می پرسی می گویند ای بابا از ما گذشته! کی حالشو داره؟! این مرد 82 ساله که تقریبا دو برابر سن این افراد را دارد صرفنظر ازاین که چه عاملی باعث ادامه تحصیلش شده است مسلما قلبی جوان و پر امید دارد. از نگاه ناامیدی گرایان این فرد که پایش لب گور است چه حاجت که دانشگاه برود و چیزی بخواند مگر به چه کارش می آید در این سن؟ ولی از نگاه امید گرایان دانسته رفتن به قول ابوریحان بیرونی بهتر از نادانسته رفتن است. مطلب دوم این است که می شود علمی را آموخت هر چند استفاده مادی از آن نبرد و ما به ازای پولی از آن نتوان بدست آورد. این نکته ای است که شاید بسیاری آن را قبول ندارند. بسیار جالب است با کسانی که صحبت می کنم و از مهیا بودن ادامه تحصیل برایشان می گویم در پاسخ می گویند ما که یکی دو سالی به بازنشستگیمان باقی نمانده چه فایده ای دارد که ادامه تحصیل بدهیم!!! البته منظور این است که تا ما بخواهیم شروع کنیم و تمام کنیم بازنشستگیمان فرا رسیده و این فوق دیپلم ویا لیسانس باعث افزایش حقوقمان نخواهد شد! جالب است که عمر این افراد درست به اندازه عمر کاری آنهاست. زیرا آموختن علم و دیدن افقهای تازه در زندگی را به پای افزایش و یا عدم افزایش چند هزار تومان ذبح می کنند. از این گذشته عدم دانستن مزایای علم و محصور ماندن در حباب کوچک روزمرگی از عوامل اصلی چنین طرز فکری است. کسی که فکر می کند دنیا همان چیزی است که در زندگی روزمره می بیند و با آن سر و کار دارد و چیزی فراتر از آن را نمی بیند و اصلا از ماورای آن خبر ندارد چه انگیزه ای برایش وجود دارد که از این حباب بیرون بیاید؟ این حباب کل دنیای اوست. فراتر از آن عملا چیزی برایش متصور نیست. ولی کسانی هم یافت می شوند که می دانند چقدر نادانسته وجود دارد و دنیا همه همین روزمرگی نیست ولی به رغم فراهم بودن شرایط ادامه تحصیل گامی به جلو نمی گذارند. این افراد از توانمندی های محیر العقول آدمی بی خبرند. از اعتماد به نفس کمی برخورداند و توان ترک آن حباب را عملا در خود نمی بینند و یا جرات ترک منزل مالوف را ندارند. آن مرد 82 ساله حتما به این نتیجه رسیده است که با گام نهادن در دانشگاه و کسب چیزی که تاکنون نمی دانسته افقهایی بر او گشوده خواهد شد که تاکنون از وجودشان بی خبر بوده است. او نیز می توانست چون هم سن و سالان خود بعد از ظهرها در گوشه ای از پارکی بنشیند و بر عمر رفته افسوس بخورد و منتظر دق الباب عزراییل باشد. انسان زمانی پیر می شود که فکر می کند پیر شده است و زمانی به آخر خط می رسد که فکر کند به آخر خط رسیده است. به قول آن روانشناس آمریکایی، کسی که با سری پر از امید و سودا سوار بر اسب چهار نعل می تازد که به ستاره ای دور دست برسد! امید رسیدنش به مقصد بیش از کسی است که با قلبی پر از نا امیدی لنگان لنگان به سوی منزلش در حرکت است. فردی که ادامه تحصیل خود را با سن کاری خود برآورد می کند عملا در همان سنین مرده است هر چند زنده است و نفس می کشد. این مرگ در طرز فکر روی داده است.
در جایی می خواندم در سرزمین تبت در چین که از نظر ارتفاع از سطح دریا بلند ترین سرزمین مسکونی است و به بام دنیا مشهور است و در اکثر موقع سال بسیار سرد و پر برف است قبایلی زندگی می کنند با خصلتی بسیار عجیب. این خصلت عجیب این است زمانی که در میان آنها کودکی متولد می شود دو پای او را گرفته و بصورت وارونه در یکی از آبگیر هایی که گاه از فرط سرما تقریباً یخ زده است برای چند لحظه غوطه ور می کنند و بعد او را کنار همان آبگیر می گذارند. دلیل انجام این کار از نظر آنها این است که اگر این کودک بعد از این کار از فرط سرما بمیرد بهتر است که در همان آغاز بمیرد زیرا کسی که تحمل چنین سرمایی را ندارد توانایی زیستن در چنین اقلیمی را هم ندارد و همان بهتر که نباشد! و اگر زنده ماند معلوم است که چنین توانایی در وجودش یافت می شود و شایسته زندگی در این شرایط است. از این رو مردمانی که اکنون در این قبایل زندگی می کنند مردمی قوی و جان سختند که در برابر شرایط سخت زندگی در آن مکان به حیات خویش ادامه می دهند و البته همگی از آن آزمایش سخت اولیه سربلند بیرون آمده اند. حال می خواهم به نکته ای مرتبط اشاره کنم. بسیار می شنویم که قدیمی ها چقدر سالم و تندرست و خوش بنیه بوده اند و چه زیاد عمر می کرده اند درست عکس امروزیان که با وزیدن هر بادی سینه پهلو می کنند و با تغییراتی اندک در سلوک زندگیشان، تندرستیشان دستخوش هجوم انواع بیماریها می شود. این سخن البته بهره ای از حقیقت دارد. صحت گزارش را می توانید از پدر بزرگها و مادر بزرگها جویا شوید. اما راز چنین ماندگاری و تندرستی وقوّت بنیه در چه بوده است که امروزیان فاقد آنند؟ با توجه به آنچه در پاراگراف اول گفتم پاسخ این پرسش تقریبا معلوم است ولی به بیانی دیگر و توضیحی بیشتر پاسخ آن پرسش را در ذیل می گویم: اگر در مورد تبت نشینان گزینش افراد برای زیستن در آن شرایط سخت، گزینشی انسانی و آگاهانه بوده است. این گزینش در مورد پیشینیان ما گزینشی طبیعی بوده است. یعنی همان که چارلز داروین در کتاب تاثیر گذار خود " خاستگاه گونه ها" که در سال 1859 آن را به چاپ رساند از آن به اصل "انتخاب طبیعی" Natural Selection تعبیر می کند. طبق این اصل، ویژگیهایی و به تبع آن گونه هایی که بیشترین سازگاری با محیط طبیعی اطراف خود را دارند شانس بقای افزونتری دارند. در این رهگذر ویژگیهای ناسازگار و ناهماهنگ و گونه های ضعیفتر به تدریج و طی نسلها توسط طبیعت کنار گذاشته شده و ویژگیهایی مناسب و گونه های سازگارتر می مانند. در گذشته که نه شرایط بهداشتی مناسبی وجود داشت و نه تسیهلات زیستی امروز در اختیار، افراد ضعیفتر توانایی کنار آمدن با ناسازگاریهایی طبیعت را نداشتند و با اندک ناخوشی از دنیا می رفتند. حتماً بارها شنیده اید که چقدر فرزند از فلان پدر و مادر تلف می شده است و از آن همه یکی و یا دو تا بر جای می مانده اند. و این تعداد همان کسانی بوده اند که از نظر ژنتیکی و خصوصیات فردی توانایی مقابله با آن شرایط سخت را داشته اند. آنها می مانده اند و برادران و خواهران ضعیفترشان که فاقد چنین ویژگیهایی بوده اند توسط دست گزینشگر طبیعت هرس می شده اند. افرادی که می مانده اند همانها هستند که اکنون پدر بزرگها و مادر بزرگهای ما را تشکیل می دهند. همانها هستند که از دست آن هرس طبیعت جان سالم بدر برده اند و مانده اند. همانها که بنیه قوی داشته اند و انواع بیماریها را به رغم نبود درمانهای پزشکی و صرفا به یمن ویژگیهای طبیعی خود از سر گذرانده اند. این پاسخ اصلی آن پرسشی است که در آغاز مطرح کردم. اما ممکن است سوالی دیگر و به حق پرسیده شود: اگر چنین است و تنها قوی ها می مانده اند چرا اکنون چنین نیست و ضعیفتر ها هم به زندگی ادامه می دهند؟ پاسخ این سوال بسیار ساده است: مداخله انسان در آن وضع طبیعی موجب بهم خوردن روند آن گزینش شده است. ابداع انواع درمانهای موثر پزشکی و ارتقای فوق العاده سطح بهداشت عمومی، یعنی درمان و پیشگیری -- که فقدان آنها دو ابزار کارآمد برای طبیعت در آن هرس طبیعی است-- موجب خلع سلاح طبیعت از این دو حربه گزینشگر شده است. به همان نسبت که انسان به واسطه ی این دو ابزار نیرومند در کار طبیعت مداخله کرده است به همان نسبت هم جمعیت ضعیفترها به یمن انواع و اقسام درمانهای پزشکی و بهداشت عمومی بیشتر گشته است و البته به همان نسبت که این مداخله کمتر بوده است جمعیت ضعیفتر ها هم کمتر. شاید تا حال توجه کرده اید که روستاییان به نسبت شهرنشینان سالمتر و از بنیه قویتری برخوردارند. اکنون باید بدانید چرا چنین است. نقل است شیخی در معیّت مریدان خود به مجلس ضیافتی شد. شیخ مریض احوال بود و نمی توانست از دفع بول خود ممانعت کند. عاجز شد و دامنش تر گشت! مریدان به همدیگر نگریستند و کسی را یارای سخن گفتن نبود. شیخ چون چنین دید لب به سخن گشود و گفت: اکنون که در این مجلس بودم تامل کردم و دیدم در دریای مغرب کشتی ای در حال غرق شدن است. فی الحال بدانجای شتافتم و سرنشینان آن کشتی را از خطر غرق برهاندم ، و این تری که در دامن من می بینید اثر همان دریاست! مریدان با شنیدن چنین کرامتی از مراد خود ایمانشان بدو صد چندان شد. غذا بیاوردند. رسم بر این بود که مرغ بریان را به زیر برنج می گذاشتند چندان که در بدو نظر معلوم نمی گشت این برنج مرغی در نهان دارد. این مطلب را همه ی مریدان می دانستند الا شیخ! شیخ که در دست هر کدام از مریدان خویش مرغی بریان دید و خویش را بی مرغ یافت لب به اعتراض گشود که چگونه است که بهر همگان مرغی است بریان و من بی نصیب؟ رندی از شاگردانش گفت: عجب از جناب شیخ که فی المجلس دریای مغرب ببیند ولی مرغی به زیر برنج خویش نبیند! پای سریالهای ماه مبارک که می نشینی واقعاً به این سخن می رسی که هر سال دریغ از پارسال. من نمی دانم واقعاً چه دستمزدهایی و در چه حد رد و بدل می شود فی مابین کارگردان و صدا وسیما و چه کارشناسان کیفی نظارت می کنند بر کیفیت این سریالها که نتیجه می شود "بزنگاه" و یا "مثل هیچکس". سریال بزنگاه سریالیست با تقلیدی مضحک از ژانر کمدی، سرگردان و بی هدف و فاقد حتی عناصر کمیک پیش پا افتاده. عطاران کارگردان این سریال که او را از برنامه درخشان و تاثیر گذار ساعت خوش می شناسم شاید به انتهای توان خلاقه خویش رسیده است که نتیجه این همه تامل و تفکرش می شود سریالی که دست بالا می توانست در چند قسمت و نه سی قسمت تمام شود. از این گذشته، خود کلیشه شده است در قالب شخصیتی که انگل وار و طفیلی در کنار دیگران زندگی می کند. این قالب منحصر به این سریال نمی شود در چندین سریال اخیرش در همین قالب جا خوش کرده است. گاه دامادی سرخانه و البته چون اکنون بیکار و علاف که با تلکه از این و آن روزگار می گذراند و باز البته عایق در مقابل متلک ها و گاه توهین های اطرافیان. به این نیز بسنده نکرد و اعتیاد را بر آنها افزود تا سنگ تمام بگذارد و شخصیتی بیافریند به تمام و کمال انگل و طفیلی. بسیار عجیب است از کسی مانند عطاران که خود بر این باور بود كه طنز شبهاي برره از ساختاري ضعيف و محتوايي سطحي برخوردار است و باعث تنزل سطح فرهنگي جامعه می شود و این که اثار طنزي مانند ''شبهاي برره'' نه تنها نمي تواند در انديشه مخاطب تاثير بگذارد، بلكه با ساختار ضعيفش و كاربرد برخي كلمات توسط بازيگران به فرهنگ و ارزشهاي جامعه خدشه وارد می کند ، حال خود به چنان سقوطی رسیده است که گذاردن عنوان هنر بر کارش محل اشکال است. ناظران کیفی صدا و سیما نیز همه در خواب خوش مستی بی خبر از ملک هستی نمی بینند که در ساعت اذان و افطار که همه از بچه دو ساله تا پیرمرد نود و نه ساله سر سفره حضور دارند نباید سیخ و سنگ و آتش و چیز!! به نمایش گذاشته شود. سال گذشته همین مطلب را درباره سریالی دیگر گفتم و عنصر ترس و وحشت را در آن تذکر دادم و گفتم که چنین سریالی مناسب پخش در زمانی نیست که کودکان پای تلویزیون حضور دارند. حال دسته گلی دیگر است که به آب نادانی و ندانم کاری به اصطلاح کارشناسان سپرده می شود. سریال مثل هیچکس با بازی حسین یاری و اضغر همت هر چند به مشکلات فوق دچار نیست ولی از جایی دیگر می لنگد: موقعیت غیر واقعی فکر می کنید چند درصد خانواده های ایرانی در یک باغ مانند زندگی می کنند به این صورت که برادران و همسرانشان و دختران و شوهرهایشان همگی در محیطی نزدیک به هم باشند؟ چند درصد برادران این چنین به هم نزدیکند و همگی تنگ به تنگ همند و از برادری که از نظر سنی فاصله چندانی با آنها ندارد این قدر حرف شنویی دارند تا جایی که در سخنانش جای چون و چرا نمی بینند؟ چند درصد برادران و البته در معیت داماد هایشان در یک محیط کاری زندگی می کنند؟ گذاردن درصد های کم در مقابل هر کدام از پرسش های فوق درصد وجود چنان موقعیت هایی را آنقدر ناچیز می سازد که از زندگی واقعی ایرانی های امروزی فرسنگ ها فاصله دارد. شاید بهتر بود چنین داستانی درعصر قاجار و یا حتی در اوایل حکومت پهلوی روی می داد تا دست کم چنین موقعیت هایی فراوانتر و البته دور بودنشان از زندگی ایرانی های امروز قابل قبول تر می بود.
ركورد دوي صد متر كه در المپيك شكسته شد باز آن سئوال قديمي در ذهنم شكل گرفت. سئوال اين است كه ركورد شكني در رشته هاي گوناگون ورزشي تا كجا ادامه خواهد يافت؟ توانايي انساني به هر روي توانايي محدودي است و نمي توان آن را با ماشين مقايسه كرد. مي توان هواپيماي جتي ساخت كه با سرعت چند هزار كيلومتر در ساعت حركت كند. اين سرعت را مي توان به يمن پيشرفت تكنولوژي افزايش داد. ولي تكنولوژي هر قدر هم كه پيشرفت كند اين پيشرفت چقدر مي تواند بر توانايي جسمي و فيزيكي انساني بيفزايد؟ فرض كنيد ركورد دوي صد متر 10 ثانيه باشد. ممكن است اين ركورد به 9 ثانيه كاهش يابد. و ممكن است .... ولي اين ركورد شكني با توجه به محدوديت توانايي انساني تا كجا پيش خواهد رفت؟ در جايي متوقف خواهد شد؟ ممكن است در جايي متوقف شود كه هيچ انساني در آينده نيز نتواند مقدار آن را تغيير دهد؟ يعني بنا بر فيزيك انسان كنوني امكان شكست آن ركورد وجود نداشته باشد؟ در آن صورت انگيزه ورزشكاران در مسابقات چه تغييري خواهد كرد؟
|
درباره وبلاگ
![]()
جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم و اگر سنگ بر راهمان نهيد، شك نكنيد كه ما هم مرداب میشويم.
منوی اصلی
صفحه نخستتازه های وب آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه ایمیل نویسندگان وبلاگ اضافه به علاقه منديها نويسندگان
داریوش راستیعبدالرضا شهبازی معصومه راستی محمد باقر غضبانی محمد مهدی شفیعی کرامت الله طاهری سید حیدر میرجهانمردی محمدرضا زاهدیپور حسن درویشی محمد رضا بشیری فتح الله صالحی فرد نویسنده میهمان آرشيو نويسندگان وبلاگ آخرين نوشتهها
رنگ محرم شب یلدا نذورات در ماه محرم سنگار افتو ِشهردار عید قربان گازوئیل قصه های در گوشی تــــــــــولـد نـــــــــــــــــور آزادی آدرس ما کجاست!؟ میوه برمزار اموات عید فطر ایرانی یا افغانی "گره گشو " مدرن حقوق شهروندي پرواز شاهین بر فراز آسمان فوتبال حذف حذف چند نکته پایه های نقد و انتخاب مناظره انتخابات دهم ریاست جمهوری معتقد یا شهروند؟ بدترین درد 20 نکته قانون و میوه روز معلم سیندرلای وطنی مورد عجیب دکتر محمود حسابی آرشیو
دی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آرشيو موضوعی
عکسفرهنگ ديلم نويسندگان پيشنهادات سلامت و بهداشت ديلم شهر اطلاعات ديلم رشته تحصيلی آموزشی شعر و ادبیات شوراها متفرقه پيوندهای روزانه
به همه کفش پرتاب می کندعراق - كردستان پیرمرد 34 سال است که در دل کوه زندگی میکند! هزينه های اضافی تحريم ها بر مبادلات تجاری آخرین وضعیت بازار خودرو رتبه بندى حساب ذخيره ارزى كشورها كشف استوديوي ضبط ترانه عليه نظام بوش به هدف خود رسيد آرشيو پیوندها پيوندها
مترجم (عبدالرضا شهبازی)موسسه خیریه ولی عصر دیلم وبلاگ سی نیز وبلاگ لیراوی نصير بوشهر نسيم جنوب نشریه سیاسی بندر گناوه محمد دادفر هنرستان فنی و کاردانش پسرانه دیلم اشک مهتاب وبلاگ محمود داوودی مدیریت آموزش و پرورش دیلم حيات داوود فرودگاه بوشهر تنوب مرکز پیش دانشگاهی علامه دهخدا فرمانداري ديلم جاوید باد ایران و ایرانی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان دیلم آموزشگاه رانندگی نوین شهرستان بندردیلم آمار وبلاگ
|
| استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد |