تبليغاتX
دیلُمی‌یَل
خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک

حذف
لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 10:9
حذف
این مطالب چون آکادیمیک نبودند توسط نویسنده آن حذف شد

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 12:2
معتقد یا شهروند؟
به نام خداوند جان وخرد

 بلیط را که از کیفم بیرون می آورم مثل همیشه به پشت آن نگاهی می اندازم تا جملات نوشته شده  روی آن را بخوانم. در کنار جملاتی مانند؛ همشهری غم نخور حل میشه، یا شهر ما خانه ی ما و مانند این ها، جمله ای نیز با این مضمون دیده می شود که« عدم ارائه بلیط موجب ضمان شرعی است». بی اختیار به یاد مصاحبه ای می افتم که در آن خبرنگار از فردی که با عجله می گذشت پرسید آیا شما در انتخابات شرکت می کنید و او هم بی درنگ پاسخ داد بله چون یک وظیفه شرعی است. نکته ای که بسیار مهم می نماید اینست که در جامعه ای که مردم حکم صریح قرآن مبنی بر گناه کبیره بودن غیبت را به آسانی نفس کشیدن نادیده می گیرند به راستی به چه میزان به توجه مردم به شرعی بودن یا نبودن یک مسئله می توان اعتماد نمود.این که مردم با توجه به اصول اعتقادی خویش کاری را انجام بدهند بسیار پسندیده می باشد اما تکلیف کسانی که چندان پایبند اعتقادات نیستند چه می شود.به هر حال آنان نیز ساکنان این کشورند آیا می توان به نظرات و کارکرد آنان بی توجه بود و یا بهتر این است که در کنار توجه دادن به مسائل شرعی، تاکید بیشتر بر این باشد که برای داشتن کشوری آباد و آزاد حق ملی و شهروندی چنین اقتضا می نماید که مسائل موجود در جامعه را با حساسیت و دقت بیشتری پیگیر بوده و در رعایت قوانین کوشا باشیم. زیرا به طور مثال کافی است در یک شهر دوهزار نفری بیست نفر به این جمله اعتقادی نداشته باشند که:"عدم ارائه بلیط موجب ضمان شرعی است"؟!!!

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 20:9
بدترین درد
 به نام خداوند جان وخرد

«کاش گشاده نبود چشم من و گوش من   آفت جان و تن است عقل من و هوش من

کاشکی این چند کتاب را از خارجه و داخله من نداشتم و نخوانده بودم.کاشکی روزنامه نمی خواندم.کاشکی چیز نمی فهمیدم.بدترین دردها در عالم چیزفهمی است زیرا که می بینیم و می فهمیم و چاره نداریم. مثل ما مثل آن شل است که دست و پایش بریده است درمیان راهی افتاده، و می بیند راه آهن به تعجیل به سر او می آید و میداند که وقتی که راه آهن به او رسید چه می کند ولی نه پای گریز دارد و نه دست ستیز.مایوسانه فریادی می کند، یک یا الله و یا الهی می گوید.امروز حالت بنده به آن شخص بی دست و پا شبیه است که می بیند ولی همزبان و همدرد و معاون ندارد. در خط راه آهن با دست و پای بریده افتاده است و راه آهن خطرناک شمالی و جنوبی مانند برق آسمانی به عجله می آید و او را در زیر دست و پا خرد می کند و این بدبخت فریاد می زند.باز می رویم رو به خدا، ای خدا به فریاد برس! ای خدا به فریاد برس! چرا به یاد ما و به فکر ما بیچاره ها نیستی؟!»

اشتباه نکنید این شکوائیه ی روزنامه نگاری دربند و یا آزادی خواهی از جان گذشته نیست بلکه قسمتی از ناله های دل دردمند ظل السطان فرزند ناصرالدین شاه قاجار است که از کتاب خاطرات او انتخاب و در اینجا درج گردیده است!!!!ظل السلطانی که گفته می شود برای به دست آوردن هزینه عیاشی های خود از هیچ کاری حتی فروختن تنه درختان خیابان چهارباغ نیز خودداری ننمود.می بینید انسان می تواند چگونه باشد و در عین حال چگونه زبان در کام بگرداند.

خاطرات ظل السلطان.جلد اول.ص۴۰۲

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:9
قانون و میوه
به نام خداوند جان وخرد

رسم بسیار زیبایی که در اردی بهشت ماه جلب توجه می کند همراهی روز بزرگداشت معلم و آغاز به کار نمایشگاه کتاب است. کاش رسم می شد که همه در طول سال کتاب های زیبایی را که می خواندند در وبلاگ معرفی می نمودند تا دیگر دوستداران کتاب نیز با آن ها آشنا می شدند. یکی از کتاب های مورد علاقه من کتاب "قصه هایی برای پدران ، فرزندان، نوه ها" از پائولو کوئیلو است.این کتاب ترجمه آرش حجازی و از انتشارات کاروان است. البته چاپ کتابی که در دسترس من است متعلق به سال 1384 می باشد. در این کتاب حکایت های کوتاه و دلپذیر به شیوه گلستان سعدی آمده است. در زیر یکی از این حکایات آورده می شود:

                                           قانون میوه

در صحرا میوه کم بود.خداوند یکی از پیامبران را فرا خواند و گفت:

"هر کس در روز تنها می تواند یک میوه بخورد".

این قانون نسل ها برقرار بود و محیط زیست آن منطقه حفظ شد.دانه های میوه ها بر زمین افتاد و درختان جدید رویید.مدتی بعد آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهرهای اطراف را برانگیخت.

اما مردم هنوز هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که آن پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود وفادار بودند.اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهرها و روستاهای همسایه هم از میوه ها استفاده کنند. این فقط باعث می شد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند.

خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :"بگذارید هر چه میوه می خواهند بخورند ومیوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند".

پیامبر با پیام تازه به شهر آمد.اما سنگسارش کردند چرا که آن رسم قدیمی در جسم و روح مردم ریشه دوانده بود و نمی شد راحت تغییرش داد. کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از کجا آمده. اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سوال برد و بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند. بدین ترتیب می توانستند هر چه می خواهند بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهند.

تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند به آیین قدیمی وفادار ماندند.اما در حقیقت آن ها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند. ص ۱۴۴

 

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:18
سیندرلای وطنی
به نام خداوند جان و خرد

بی تردید همه ما حداقل برای یک بار هم که شده داستان سیندرلا را شنیده ایم. دختری که فرشته نجات  آمد و لباسهای کهنه اش را تبدیل به لباسی زیبا و فریبنده ساخت لباسی که توجه همگان را به خود جلب نمود.اما به محض این که ساعت 12 بار نواخت آنوقت بود که سیندرلا بار دیگر لباسهای خویش را کهنه یافت و باز به انتظار معجزه ای دیگر نشست. حال حکایت ما زنان ایرانی است.زنانی که همیشه چندین صباح مانده به انواع انتخابات شاهد تکریم ها و تجلیل هایی می شویم که از همه طرف نثارمان می گردد.زنانی می شویم که بهشت زیرپایمان است. شعارهمه مردها از دامان زنان به معراج می روند بارها تکرار می شود،  در دولت های پیش روقرار است وزیر و وکیل و نماینده و سفیرشویم ،نقشه ها برای آینده ما کشیده می شود، هوراها به گوش می رسد... اما همین که ساعت انتخابات دوازده بار نواخت آنوقت است که لباسهای ژنده امان بار دیگر پدیدار می شود،مردها تازه به یاد می آورند که انگار تازگی ها زنان زیادی دانشگاه رو شده اند، پس راهی جز تفکیک جنسیتی نمی ماند. لایحه های خانواده تنظیم می گردد، آنوقت است که این سیندرلاهای وطنی حتی اگر همسرانشان بارها و بارها بر سفره رنگین هوس بنشینند آن ها را یارای مخالفت با اجرای عدالت نیست.نقشه ها می کشند تا این خرده های مهریه را نیز اندک تر و بی پشتوانه تر سازند، هیچ محکمه ای حقی برای وی در نظر نمی گیرد تا آن جا که مجبور می شود که یا خود را بسوزاند یا دیگران را...

آه سیندرلاها گوش بسپرند چیزی به نواختن ساعت نمانده است.

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:14
مرد نکونام
به نام خداوند جان و خرد

یکم اردی بهشت روز سعدی است. کسی که به روا درباره خویش چنین می سراید:

گه گه خیال در سرم آید که این منم   ملک عجم گرفته به تیغ سخنوری

شعر زیر غزلی است از غزلیات زیبا و عاشقانه این اندیشمند عاشق:

 

بگذار تا  مقابل      روی  تو  بگذریم        دزدیده در شمایل   خوب تو     بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر    هم جور به که طاقت   شوقت نیاوریم

روی ار بروی ما نکنی حکم از آن تست     بازآ که روی   در قدمانت     بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار   دشمن شوند و سر برود هم برآن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من     از خاک  بیشتر نه که از خاک  کمتریم

ما با توایم و با تو نه ایم اینت بلعجب      در حلقه ایم با تو و   چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب     نه روی آن که مهر دگر   کس    بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان        چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

ما خود نمی رویم دوان از قفای کس         آن می برد که  ما به  کمند وی  اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند    چندان  فتاده اند که  ما صید   لاغریم

 

 

غزلیات سعدی.تصحیح دکتر خلیل خطیب رهبر،ص644

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:10
شب و سحر
به نام خداوند جان و خرد

هر چند من ندیده ام این کور بی خیال

این گنگ شب که گیج و عبوس است-

خود را به روشن سحر نزدیک تر کند،

لیکن شنیده ام که شب تیره-هرچه هست-

آخر زتنگه های سحرگه گذر کند...

 شعر یکی از کالاهایی است که از دورترین زمان ها تا کنون در بازار هنر عرضه می شود.کالایی که با جان و روح آدمی پیوند داشته و زاییده لحظه های آمیخته از خرد و عاطفه است. هر چند«در بازار هنر آنچه عرضه می شود همیشه اصیل و ماندنی نیست»* زمان ها باید بگذرد تا آنچه ماندنی است از آنچه یاوه وگذراست بازنماینده شود وشاعران روز از شاعران همیشه. شعرهای روز آنانی اند که به شعار می مانند تلخ و نازیبا ولبریز از بادها و مبادها.تنها کافی است یک بار نظری بدان بیاندازیم و هرگز ما را پروای دیگر بار خواندن آن نباشد.پراست از زیاده گویی و توضیح واضحات.گویی شاعر مخاطبان خود را کودنانی می بیند که سعی در شیرفهم کردنشان دارد.شعرش کالای روز است و نادلنشین و بی خریدار.اما شاعرانی که همیشه می مانند شاعرانی هستند که شعرشان شعار نیست آوازی است که از جان برمی آید و بردل می نشیند.برای مثال در این جا شعرهایی از دوشاعر آورده می شود که هردو متاثر از واقعه ای اجتماعی سروده شده اند:

آه هنگامی که یک انسان

می کشد انسان دیگر را.

می کشد در خویشتن

انسان بودن را.  (سایه،برسنگفرش راه)

 

ومقایسه کنیم با:

یاران ناشناخته ام

چون اختران سوخته

چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد

که گفتی

دیگر

زمین  همیشه

شبی بی ستاره

ماند. (شاملو،برسنگفرش) 

می بینیم که در شعر اول واقعه را خبرگونه گفته است چونان خبرنگاری که بدون هیچ احساس واقعه ای را به سمع دیگران می رساند اما در شعر دوم،  شاعر همیشه، با تشبیه ها و استعاره ها و برگزیدن واژه های درست و به جا شعر خویش را قدرتی بخشیده که در ژرفای جان آدمی نفوذ یافته و او را تشویق به خواندن دیگر باره و دیگرباره آن می نماید.

 

 *باغ در باغ،هوشنگ گلشیری

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 7:39
این روزنامه های لعنتی
به نام خداوند جان و خرد

چین فاتح سینمای آسیای جنوب شرقی: فیلم های چینی نه تنها در این کشور از محصولات هالیوودی بیشتر مورد توجه قرار گرفته اند بلکه در کشورهای دیگر هم مخاطبان گسترده ای یافته اند.واقعیت  این است که صنعت سینمای چین اکنون با وجود رکود شدید اقتصادی در حال رشد شدید است و این موضوع اگر چه موجب خوشحالی سینماگران چینی است اما بازار سینمای آسیا را تحت تاثیر قرار داده  و فیلمسازان صاحب سبک آسیای شرقی را نگران کرده است.(همشهری، دوشنبه 19اسفند)

 گزارش آژانس اطلاعاتی مرکزی آمریکا درباره نرخ تورم در جهان نشان می دهد ایران جزء شش کشور دارای تورم بالا در جهان است.گزارش سازمان سیا نشان می دهد ایران در میان کشورهای خاورمیانه پس از عراق که در گیر تنش داخلی و حضور نیروهای خارجی در کشور خود است،دومین کشور پر تورم خاورمیانه است. (اعتماد،یکشنبه 18اسفندماه)

این مطلب را نوشتم تا کمی اعتماد به نفسمان بالا برود و بدانیم که اگر چه در بسیاری مواردآخر صف تمدن و پیشرفت این دنیای رنگارنگ و پرشتاب ایستاده ایم اما بسیار هم پیش می آید که جزء اولین هاییم. البته دوست داشتم در این روزها از شادی ها بنویسم ،شادی های زودگذر واندک یابی چون شور و شوق مردم در آماده شدن برای روزهای زیبای عید، جیک و جیک پرندگانی که تمام فضا را پر کرده است، شور و هیجان بچه ها برای پنجشنبه که قرار است در مدرسه سفره هفت سین بیاندازندو... اما مگر این روزنامه های لعنتی می گذارند!!!

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 7:41
دوستدارن طبیعت
به نام خداوند جان و خرد

با چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم که روزی را بیرون از مننزل بگذرانیم. هوا بسیار عالی بود و اصفهان نصف جهان مثل همیشه زیبا و دوست داشتنی.مقصدما یکی از روستاهای اطراف اصفهان بود. بچه ها از این که روزی را خارج از فضای خانه می گذرانند و می توانند با دوستانشان حسابی و بدون دغدغه سرو صدا راه بیاندازند خوشحال بودند. چون در آن نزدیکی ها چشمه ای زیبا و پرآب وجود داشت خانواده های زیادی برای شستن فرش و پتو و خلاصه هر چه دم دست بود به آن جا آمده بودند. داشتم غصه می خوردم که چه طور موجب آلودگی محیط زیست می شوند و آب آلوده موجب خشک شدن درختان زیبای مسیر راه می شود که چشم غره اطرافیان یادآوری کرد که باید چشم بر این کاستی ها ببندم و هی غصه این آب و خاک را نخورم.خلاصه به محل مورد نظر رسیدیم جای شما سبز.به راستی ایران سرزمین زیباییها و دیدنی هاست. درختان بادام شکوفه زده بودند و آب زلال جاری بود.بچه ها با دیدن خرگوشی با سرو صدا به دنبالش افتادند و وقتی خسته از پی کردن خرگوش برگشتند جلسه ای گرفتند درباره مقایسه خرگوش خانگی اشان با آن خرگوش صحرایی. و بعد به این نتیجه رسیدند که خرگوش صحرایی گوش ها وپاهای بزرگتری نسبت به خرگوشی داشت که در خانه دارند و خلاصه این بیرون آمدن از خانه برای بچه ها هم فال بود و هم تماشا. داشتم می گفتم فضای زیبای اطراف و هوای پاکیزه مرا به یاد گسترش صنعت توریسم و میزان کاستی های موجود انداخت ولی باز هم یادآوری شد که لحظه را دریابم و بی خیال صنعت توریسم و آیندگان و روندگان باشم. بعد از ظهر بود که تصمیم به برگشتن گرفتیم. توی راه، بچه ها که ماشاالله هرچه قدر هم که غذا بخورند تا پفک و چیپس و هله هوله ها را نوش جان نفرمایند گویی گردش و تفریح خود را ناتمام گذاشته اند شروع کردند به خوردن مواد کذایی مذکور. و چون خوشبختانه با پافشاری کودکان سرزمینمان و همین طور تبلیغات بی رنگ وریای صدا وسیما که پیش از تمام برنامه های کودک تبلیغ چیپس و پفک می کند، دیگه به باورمندی رسیده ایم که خوردن هله هوله بی اشکال است چیزی نگفتیم.اما راستش را بخواهید زمانی که دیدم هر چند دقیقه یک بار دستانی از ماشین ها بیرون می آید و با خونسردی زباله ای را در فضای طبیعت راه می سازند نتوانستم از دادن تذکر خودداری کنم.اما باید اقرار کرد که هیچ کس تذکرات را جدی نگرفت و هم چنان آشغال و زباله بود که در جاده رها می شد....

با خود گفتم کاش برای این کار ناپسند هم دشمنی چیزی در دسترس داشتیم تا با خیال راحت همه تقصیرها را به گردنش می انداختیم.اما به راستی چه کسی در عادی شدن و رواج اینگونه رفتارهای ناپسند مقصر است؟

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 9:36
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد