تبليغاتX
دیلُمی‌یَل
خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک

معتقد یا شهروند؟
به نام خداوند جان وخرد

 بلیط را که از کیفم بیرون می آورم مثل همیشه به پشت آن نگاهی می اندازم تا جملات نوشته شده  روی آن را بخوانم. در کنار جملاتی مانند؛ همشهری غم نخور حل میشه، یا شهر ما خانه ی ما و مانند این ها، جمله ای نیز با این مضمون دیده می شود که« عدم ارائه بلیط موجب ضمان شرعی است». بی اختیار به یاد مصاحبه ای می افتم که در آن خبرنگار از فردی که با عجله می گذشت پرسید آیا شما در انتخابات شرکت می کنید و او هم بی درنگ پاسخ داد بله چون یک وظیفه شرعی است. نکته ای که بسیار مهم می نماید اینست که در جامعه ای که مردم حکم صریح قرآن مبنی بر گناه کبیره بودن غیبت را به آسانی نفس کشیدن نادیده می گیرند به راستی به چه میزان به توجه مردم به شرعی بودن یا نبودن یک مسئله می توان اعتماد نمود.این که مردم با توجه به اصول اعتقادی خویش کاری را انجام بدهند بسیار پسندیده می باشد اما تکلیف کسانی که چندان پایبند اعتقادات نیستند چه می شود.به هر حال آنان نیز ساکنان این کشورند آیا می توان به نظرات و کارکرد آنان بی توجه بود و یا بهتر این است که در کنار توجه دادن به مسائل شرعی، تاکید بیشتر بر این باشد که برای داشتن کشوری آباد و آزاد حق ملی و شهروندی چنین اقتضا می نماید که مسائل موجود در جامعه را با حساسیت و دقت بیشتری پیگیر بوده و در رعایت قوانین کوشا باشیم. زیرا به طور مثال کافی است در یک شهر دوهزار نفری بیست نفر به این جمله اعتقادی نداشته باشند که:"عدم ارائه بلیط موجب ضمان شرعی است"؟!!!

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 20:9
بدترین درد
 به نام خداوند جان وخرد

«کاش گشاده نبود چشم من و گوش من   آفت جان و تن است عقل من و هوش من

کاشکی این چند کتاب را از خارجه و داخله من نداشتم و نخوانده بودم.کاشکی روزنامه نمی خواندم.کاشکی چیز نمی فهمیدم.بدترین دردها در عالم چیزفهمی است زیرا که می بینیم و می فهمیم و چاره نداریم. مثل ما مثل آن شل است که دست و پایش بریده است درمیان راهی افتاده، و می بیند راه آهن به تعجیل به سر او می آید و میداند که وقتی که راه آهن به او رسید چه می کند ولی نه پای گریز دارد و نه دست ستیز.مایوسانه فریادی می کند، یک یا الله و یا الهی می گوید.امروز حالت بنده به آن شخص بی دست و پا شبیه است که می بیند ولی همزبان و همدرد و معاون ندارد. در خط راه آهن با دست و پای بریده افتاده است و راه آهن خطرناک شمالی و جنوبی مانند برق آسمانی به عجله می آید و او را در زیر دست و پا خرد می کند و این بدبخت فریاد می زند.باز می رویم رو به خدا، ای خدا به فریاد برس! ای خدا به فریاد برس! چرا به یاد ما و به فکر ما بیچاره ها نیستی؟!»

اشتباه نکنید این شکوائیه ی روزنامه نگاری دربند و یا آزادی خواهی از جان گذشته نیست بلکه قسمتی از ناله های دل دردمند ظل السطان فرزند ناصرالدین شاه قاجار است که از کتاب خاطرات او انتخاب و در اینجا درج گردیده است!!!!ظل السلطانی که گفته می شود برای به دست آوردن هزینه عیاشی های خود از هیچ کاری حتی فروختن تنه درختان خیابان چهارباغ نیز خودداری ننمود.می بینید انسان می تواند چگونه باشد و در عین حال چگونه زبان در کام بگرداند.

خاطرات ظل السلطان.جلد اول.ص۴۰۲

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:9
20 نکته
چندی پیش خبرنگاری هنگام مسافرت با هواپیما از شیراز به تهران شاهد تبعیضی آشکار و بی قانونی روشنی شده بود که با نوشتن آن در سایت خبری الف (اینجا ) آن را مطرح کرده بود و در پی آن معاون محترم رئیس جمهور در حوزه فن آوری و رئیس بنیاد نخبگان جوابیه ای برای آن در سایت الف ( اینجا ) نوشت که چون آن را منطقی ندیدم در قسمت نظرات، با عنوان بیست نکته مطالبی نوشتم و سایت الف ضمن تائید آن، چندین ساعت آن را در معرض دید قرار داد ولی با کمال تاسف امروز صبح که برای کنترل تعداد موافقین و مخالفین به سایت مذکور مراجعه کردم، شاهد حذف آن بودم. بدون هیچگونه توضیح نظر مطرح و حذف شده را در ذیل می آورم:

** جملاتی که بین گیومه"" هستند، از جوابیه معاون محترم رئیس جمهور برداشته شده اند.

لطفا به این نکات توجه کنید :

1- ایشان 7:30 به شیراز رسیده اند و ساعت 8:30 برنامه برای جلسه داشته اند. کسانی که شیراز رفته باشند، می دانند که فاصله فرودگاه شیراز تا دانشگاه چقدر است و در آن هنگام روز که همه سر کار می روند،ترافیک چگونه است, حال پرسش این است که چگونه با وجود کج کردن مسیر طرف شاهچراغ ( ع ) زودتر از 8:30 رسیده اند؟

 2- "و از طرفي ميزبان دانشجويان بودند و بهتر بود كه گپ و گفتي خودماني با آنها مي‌داشتيم. به همراهان گفتم كه جلسه دانشجويي است و فرصت خوبي است كه زودتر در جمع هر تعداد دانشجوياني كه در محل هستند حاضر شويم و قبل از صحبت عمومي با آنها صحبت كنيم." اگر جناب دکتر به این حرف خود عقیده داشتند چرا در سالن نماندند و با همان تعداد کم گفتگو نکردند و به بازدید از مرکز تحقیقات رفتند؟ مگر سفر ایشان به دعوت مسئولین دانشگاه بوده است؟

 3- " طبق برنامه قرار بر اين بود كه ساعت 30/8 در جمع عزيزان صحبت كنم وپس از پرسش و پاسخ ساعت 10 به فرودگاه شيراز بازگرديم تا به پرواز بازگشت كه ساعت 11 بود برسيم"  دقت در برنامه ریزی را می بینید؟ در این بحبوحه انتخابات و سیاست و در جمعی دانشجویی ایشان انتظار داشته اند که سخنرانی و پرسش و پاسخ خود را در عرض یک ساعت تمام کنند و ساعت 9:30 به فرودگاه برگردند!!!!!

 4-" وقتي به سالن رسيديم ساعت حدود 9 بود. هنوز بيشتر بچه‌ها نيامده بودند، گفتند يك اتوبوس در راه است. قدري نشستيم." مگر بلیط فروخته بودند که می بایست منتظر آنان بمانند؟ شما ساعت 8:30 باید شروع می کردید. نکند تعداد کم مستمعین را برای فیلم برداری و صدای دست زدن کافی تمی دانستید؟ دانشجویی که می دانسته و نیامده که نباید منتظرش ماند. این دانشجو از همین الان باید یاد بگیرد که کسی منتظرش نمی ماند تا بعدها اگر تقی به توقی خورد و مسئول شد، انتظار نداشته باشد هواپیما منتظرش بماند.

 5- " كارت پرواز در دست (يك ساعت قبل كارت را گرفته بودند) " حال چگونه بوده که با وجود داشتن کارت پرواز، صندلی ایشان و همراهان را مسافرین دیگر پر کرده بودند، خدا داند!!! تا آنجا که می دانیم برای یک صندلی دو کارت پرواز صادر نمی شود!!

 6- "  و به قرار مهمي كه يك بار هم ناخواسته لغو شده بود برسيم، اماكمي دير رسيديم " به روز ترین معاون رئیس جمهور و اوج برنامه ریزی و دقت در رعایت برنامه و قرارها!!!

 7- " و هواپيما مقابل چشم ما پلكانش را بست و حركت كرد و به پرواز در آمد. اين بار هم همين وضع در حال تكرارشدن بود." و همانجا بود که معاون محترم تصمیم گرفتند که دیگر اجازه ندهند، هر خلبانی به خود اجازه این کار بی ادبانه را بدهد!!! و از تکرار آن جلوگیری کردند.

 8- " با روساي دانشگاه و چند نفر ديگر در سالن نشسته بوديم" این روسا مگر کار و زندگی نداشتند؟ شما مگر به دعوت انان رفته بودید؟ شما که از حق الناس می گوئید چرا به روسای دانشگاه ها نگفتید حق دانشجویان را ضایع نکنند و ره رتق و فتق امورشان بپردازند؟

 9- " گفته شد كه به هواپيما دستور داده شده كه متوقف بماند تا سوار شويد" شما می دانید چه کسانی می توانند این دستور را صادر کنند؟

 10- " فوراً از همراهان عذرخواهي كردم كه فقط دو نفر مي‌توانيم با اين پرواز برويم " فراموش نکنیم که آنانی که برگشت خوردند، دوستان این آقا بودند که ساعتی قبل به فرودگاه آمده بودند و کارت پرواز گرفته بودند!! جناب دکتر شما تندیس لوطی گری هستید.

 11- " گفتم جاي هيچ عذرخواهي نيست " بنده هم به همراه خلبان و کادر پرواز و مسافرین از شما به خاطر این بزرگواریتان سپاسگزارم.

 12 - " تأخيري در كار نيست زيرا از زمان جلو هستيم و زودتر از وقت مقرر به تهران مي‌رسيم. " بدون شرح!!!!

 13- " احساس كردم از وضعيتي كه براي ما پيش آمده ناراحت است چند جمله‌اي به او گفتم كه يك معلم دانشگاه هستم و هيچ امتيازي براي خود قائل نيستم" من هم احساس می کنم خلبان از خجالت یک هفته خواب و خوراک نداشته است و درود بر شما که کمی آرامش به او دادید و گر نه به خاطر این خطا هاراگیری می کرد.

 14 - " در يك لحظه به ذهنم رسيد كه او را به نزد خود فرابخوانم " و اینجا تندیس ابهت!!انشاالله که  نمی خواستید بگوئید " اوهوی مردک، بیا اینجا "

 15 - "  اما احساس كردم از پيغام او استشمام خوشايندي ندارم!" لطفا بفرمائید چرا؟

 16 - "از اين پس به هر علتي هواپيمايي براي مسئولي تأخير نكند " به تعبیری دیگر ؛ ما که پریدیم بقیه دوستان حواسشان باشد.

 17 - " كاركنان عزيز دولتي هم بدانند احترام آنان به خدمتگزاران مافوق خودشان آن است " ممنون از شکسته نفسی! راستی مگر شما مقام مافوق کارکنان فرودگاه بودید؟

 18 - " از اظهارنظرهايي كه مردم ذيل خبر در برخي سايت‌ها گذاشته‌اند و اينجانب را مورد لطف قرار داده‌اند ناراحت نيستم " ناراحت نشوید، قیامتی هم هست وقتی این افراد در آتش جهنم جزغاله شدند، می فهمند که نبایستی شما را ناراحت می کردند.

 19 - " از قضا سالها قبل كه هواپيما به نقل مهاندار به علت رسيدن يكي از مسئولان با تأخير برخاست، خود اينجانب كه مسافر هواپيما بودم به نشانه اعتراض غرولندي كردم." چقدرشجاعید شما! هر کس که جرات غرولند ندارد. لطفا مشخص فرمائید زیر زبانی بود یا بغل دستی شما هم شنیدند؟

 20- " مگر به قيمت بار مضاعفي كه بر خانواده‌اش وارد مي‌شود " بنده همینجا به نمایندگی از تمام خانواده های مسافر پرواز از شما و خانواده محترمتان پوزش می طلبم. فقط می توانیم بگوئیم : شرمنده ایم!

 

لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:45
قانون و میوه
به نام خداوند جان وخرد

رسم بسیار زیبایی که در اردی بهشت ماه جلب توجه می کند همراهی روز بزرگداشت معلم و آغاز به کار نمایشگاه کتاب است. کاش رسم می شد که همه در طول سال کتاب های زیبایی را که می خواندند در وبلاگ معرفی می نمودند تا دیگر دوستداران کتاب نیز با آن ها آشنا می شدند. یکی از کتاب های مورد علاقه من کتاب "قصه هایی برای پدران ، فرزندان، نوه ها" از پائولو کوئیلو است.این کتاب ترجمه آرش حجازی و از انتشارات کاروان است. البته چاپ کتابی که در دسترس من است متعلق به سال 1384 می باشد. در این کتاب حکایت های کوتاه و دلپذیر به شیوه گلستان سعدی آمده است. در زیر یکی از این حکایات آورده می شود:

                                           قانون میوه

در صحرا میوه کم بود.خداوند یکی از پیامبران را فرا خواند و گفت:

"هر کس در روز تنها می تواند یک میوه بخورد".

این قانون نسل ها برقرار بود و محیط زیست آن منطقه حفظ شد.دانه های میوه ها بر زمین افتاد و درختان جدید رویید.مدتی بعد آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهرهای اطراف را برانگیخت.

اما مردم هنوز هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که آن پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود وفادار بودند.اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهرها و روستاهای همسایه هم از میوه ها استفاده کنند. این فقط باعث می شد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند.

خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :"بگذارید هر چه میوه می خواهند بخورند ومیوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند".

پیامبر با پیام تازه به شهر آمد.اما سنگسارش کردند چرا که آن رسم قدیمی در جسم و روح مردم ریشه دوانده بود و نمی شد راحت تغییرش داد. کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از کجا آمده. اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سوال برد و بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند. بدین ترتیب می توانستند هر چه می خواهند بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهند.

تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند به آیین قدیمی وفادار ماندند.اما در حقیقت آن ها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند. ص ۱۴۴

 

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:18
روز معلم
روز معلم بر تمام معلمان عزیز بویژه معلمان شهرمان مبارک باد.
لينک ثابت نوشته شده توسط سید حیدر میرجهانمردی در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:9
سیندرلای وطنی
به نام خداوند جان و خرد

بی تردید همه ما حداقل برای یک بار هم که شده داستان سیندرلا را شنیده ایم. دختری که فرشته نجات  آمد و لباسهای کهنه اش را تبدیل به لباسی زیبا و فریبنده ساخت لباسی که توجه همگان را به خود جلب نمود.اما به محض این که ساعت 12 بار نواخت آنوقت بود که سیندرلا بار دیگر لباسهای خویش را کهنه یافت و باز به انتظار معجزه ای دیگر نشست. حال حکایت ما زنان ایرانی است.زنانی که همیشه چندین صباح مانده به انواع انتخابات شاهد تکریم ها و تجلیل هایی می شویم که از همه طرف نثارمان می گردد.زنانی می شویم که بهشت زیرپایمان است. شعارهمه مردها از دامان زنان به معراج می روند بارها تکرار می شود،  در دولت های پیش روقرار است وزیر و وکیل و نماینده و سفیرشویم ،نقشه ها برای آینده ما کشیده می شود، هوراها به گوش می رسد... اما همین که ساعت انتخابات دوازده بار نواخت آنوقت است که لباسهای ژنده امان بار دیگر پدیدار می شود،مردها تازه به یاد می آورند که انگار تازگی ها زنان زیادی دانشگاه رو شده اند، پس راهی جز تفکیک جنسیتی نمی ماند. لایحه های خانواده تنظیم می گردد، آنوقت است که این سیندرلاهای وطنی حتی اگر همسرانشان بارها و بارها بر سفره رنگین هوس بنشینند آن ها را یارای مخالفت با اجرای عدالت نیست.نقشه ها می کشند تا این خرده های مهریه را نیز اندک تر و بی پشتوانه تر سازند، هیچ محکمه ای حقی برای وی در نظر نمی گیرد تا آن جا که مجبور می شود که یا خود را بسوزاند یا دیگران را...

آه سیندرلاها گوش بسپرند چیزی به نواختن ساعت نمانده است.

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:14
مورد عجیب دکتر محمود حسابی

با کمی جستجو در اینترنت و تایپ نام دکتر حسابی به فارسی انبوهی از زندگی نامه ها در جلویت ردیف می شود که غالباً با تغییری مختصر از روی دست هم کپی شده اند. از بقیه موارد مذکور در این زندگینامه ها فعلاً می گذرم و تنها یک نکته را که تقریباً تمام این زندگینامه های فارسی بدان اشاره کرده اند  بر می گزینم:
" وی درسال ۱۹۹۰ به عنوان «مرد اول علمی جهان» برگزیده شد."
این عبارت تقریباً فصل مشترک تمامی این زندگینامه هاست.
سوالات از خوانندگان :
کدام ارگان بین المللی عهده دار معرفی دکتر حسابی بعنوان مرد اول علمی جهان بوده است؟
نشانی اینترنتی این سازمان چیست؟
صلاحیت این سازمان (به فرض وجود) در معرفی چهره ا ی به عنوان چهره ی بین المللی تا کجاست؟
این سازمان از کی شروع به کار کرده است؟ مقّر آن کجاست؟ چه کشورهایی عضو آن هستند؟
اگر کــسی به عنوان چهره بین المللی معرفی شود و رسانه های داخلی هم در همان زمان این خبر را با آب و تاب نقل کنند باید از نام این شخصیت در وبسایت های معتبر غربی رد و اثری باشد.
لطفاً نشانی یک یا چند تا از وبسایت های معتبر غربی را که پیرامون دکتر حسابی مطلب نوشته باشند و در خصوص جایگاه علمی ایشان در جهان قلم زده باشند را در پاسخ بنویسید.
ممنون

لينک ثابت نوشته شده توسط عبدالرضا شهبازی در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 7:8
مرد نکونام
به نام خداوند جان و خرد

یکم اردی بهشت روز سعدی است. کسی که به روا درباره خویش چنین می سراید:

گه گه خیال در سرم آید که این منم   ملک عجم گرفته به تیغ سخنوری

شعر زیر غزلی است از غزلیات زیبا و عاشقانه این اندیشمند عاشق:

 

بگذار تا  مقابل      روی  تو  بگذریم        دزدیده در شمایل   خوب تو     بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر    هم جور به که طاقت   شوقت نیاوریم

روی ار بروی ما نکنی حکم از آن تست     بازآ که روی   در قدمانت     بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار   دشمن شوند و سر برود هم برآن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من     از خاک  بیشتر نه که از خاک  کمتریم

ما با توایم و با تو نه ایم اینت بلعجب      در حلقه ایم با تو و   چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب     نه روی آن که مهر دگر   کس    بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان        چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

ما خود نمی رویم دوان از قفای کس         آن می برد که  ما به  کمند وی  اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند    چندان  فتاده اند که  ما صید   لاغریم

 

 

غزلیات سعدی.تصحیح دکتر خلیل خطیب رهبر،ص644

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:10
شب و سحر
به نام خداوند جان و خرد

هر چند من ندیده ام این کور بی خیال

این گنگ شب که گیج و عبوس است-

خود را به روشن سحر نزدیک تر کند،

لیکن شنیده ام که شب تیره-هرچه هست-

آخر زتنگه های سحرگه گذر کند...

 شعر یکی از کالاهایی است که از دورترین زمان ها تا کنون در بازار هنر عرضه می شود.کالایی که با جان و روح آدمی پیوند داشته و زاییده لحظه های آمیخته از خرد و عاطفه است. هر چند«در بازار هنر آنچه عرضه می شود همیشه اصیل و ماندنی نیست»* زمان ها باید بگذرد تا آنچه ماندنی است از آنچه یاوه وگذراست بازنماینده شود وشاعران روز از شاعران همیشه. شعرهای روز آنانی اند که به شعار می مانند تلخ و نازیبا ولبریز از بادها و مبادها.تنها کافی است یک بار نظری بدان بیاندازیم و هرگز ما را پروای دیگر بار خواندن آن نباشد.پراست از زیاده گویی و توضیح واضحات.گویی شاعر مخاطبان خود را کودنانی می بیند که سعی در شیرفهم کردنشان دارد.شعرش کالای روز است و نادلنشین و بی خریدار.اما شاعرانی که همیشه می مانند شاعرانی هستند که شعرشان شعار نیست آوازی است که از جان برمی آید و بردل می نشیند.برای مثال در این جا شعرهایی از دوشاعر آورده می شود که هردو متاثر از واقعه ای اجتماعی سروده شده اند:

آه هنگامی که یک انسان

می کشد انسان دیگر را.

می کشد در خویشتن

انسان بودن را.  (سایه،برسنگفرش راه)

 

ومقایسه کنیم با:

یاران ناشناخته ام

چون اختران سوخته

چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد

که گفتی

دیگر

زمین  همیشه

شبی بی ستاره

ماند. (شاملو،برسنگفرش) 

می بینیم که در شعر اول واقعه را خبرگونه گفته است چونان خبرنگاری که بدون هیچ احساس واقعه ای را به سمع دیگران می رساند اما در شعر دوم،  شاعر همیشه، با تشبیه ها و استعاره ها و برگزیدن واژه های درست و به جا شعر خویش را قدرتی بخشیده که در ژرفای جان آدمی نفوذ یافته و او را تشویق به خواندن دیگر باره و دیگرباره آن می نماید.

 

 *باغ در باغ،هوشنگ گلشیری

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 7:39
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد