تبليغاتX
دیلُمی‌یَل
خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک

اهدنا الصراط المستقیم

سال 1378 زمانی که از ورود فرقه ی صوفیه از نوع گنابادی آن به شهرستان بندردیلم دیرزمانی نمی گذشت، سوالی طرح کردم و آن را در قالب یک استفتاء به محضر شش تن از مراجع عظام تقلید ارسال کردم. پس از دریافت پاسخ ها متن استفتا و پاسخ ها را بصورت یکجا در بورد اعلانات مسجد امام خمینی (ره) نصب کردم. هدف ازاین کار بیشتر جنبه ی بازدارندگی آن بود تا درمان کنندگی. بحث و استدلال و دلیل آوری تا آنجا که من به تجربه دریافته ام با این جماعت راه به جایی نمی برد زیرا تا آنجایی که می دانم این جماعت با فکر و استدلال وارد این وادی نشده اند که با فکر و استدلال بدر آیند. استدلال این گروه در دفاع از عقایدشان استدلالی پسینی است نه پیشینی. به بیان دیگر بعد از آنکه سر سپرده شدند رو به استدلال هایی می آورند تا فکر و تصمیم و عملکردشان موجه جلوه کند نه این که پیش از سر سپردگی به یاری فکر و استدلال قوّت سلوک این فرقه و میزان انطباق آن را با شرع مقدس سنجیده باشند و بعد از اطمینان به آن سر سپرده شده باشند. و این نکته ی مهمی است.

اکنون بعد از حدود ده سال متن استفتاءات انجام گرفته و پاسخ ها را در وبلاگ درج می کنم تا ناآگاهان آگاه شده و راه را از چاه بازشناسند . ولی پیش از آن مایلم به دو نکته اشاره کنم:

1- ممکن است برخی به غلط بپندارند که فرد پس از طی مراحلی در سیر و سلوک از ظاهر شریعت ( همچون نماز و روزه و ...) بی نیاز شده آن را همچون پوسته ای به دور انداخته و به مغز و لبّ دین بار می یابد.

2- از جماعت صوفیه کسانی هستند که با فریب تبلیغ می کنند حضرت امام خمینی (ره) از حامیان صوفیه بوده و آنها را تایید می کرده است!!

در پاسخ به این دو فکر غلط چند خطی از کتاب چهل حدیث حضرت امام را نقل کرده آنگاه به سراغ استفتا،ات می رویم.

" و بدان که هیچ راهی در معارف الهیه پیموده نمی شود مگر آن که ابتدا کند انسان از ظاهر شریعت. و تا انسان متادّب به آداب شریعت حقّه نشود، هیچیک از اخلاق حسنه از برای او به حقیقت پیدا نشود. و ممکن نیست که نور معرفت الهی در قلب او جلوه کند و علم باطن و اسرار شریعت از برای او منکشف شود. و پس از انکشاف حقیقت و بروز انوار معارف در قلب نیز متادّب به آداب ظاهره خواهد بود. و از این جهت دعوی بعضی باطل است که به ترک ظاهر علم باطن پیدا شود. یا پس از پیدایش آن به آداب ظاهره احتیاج نباشد. و این از جهل گوینده است به مقامات عبادت و مدارج انسانیت."

امام خمینی/ چهل حدیث/ شرح حدیث اول/ ص 8/چاپ چهارم/بهار 73/موسسه تنظیم و نشرآثارامام خمینی

" آن بیچاره ای که خود را مرشد و هادی خلایق داند و در مسند دستگیری و تصوّف قرار گرفته از این دو [= عرفا و فیلسوفان] حالش پست تر و غمزه اش بیشتر است. اصطلاحات این دو دسته را به سرقت برده و سر و صورتی به متاع بازار خود داده و دل بندگان خدا را از حقّ منصرف و مجذوب به خود نموده و آن بیچاره ی صاف و بی آلایش را به علما و سایر مردم بدبین نموده. برای رواج بازار خود فهمیده و نفهمیده پاره ای از اصطلاحات جاذب را به خورد عوام بیچاره داده گمان کرده به لفظ " مجذوبعلی شاه" و " محبوبعلی شاه" حال جذبه و حبّ دست دهد! ای طالب دنیا و ای دزد مفاهیم! این کار تو هم این قدر کبر و افتخار ندارد. بیچاره از تنگی حوصله و کوچکی کلّه گاهی خودش هم بازی خورده خود را دارای مقامی دانسته. حبّ نفس و دنیا به مفاهیم مسروقه و اضافات و اعتبارات پیوند شده یک  ولیده ی ناهنجاری پیدا شده. و از انضمام اینها یک معجون عجیبی و اخلوطه ی غریبه ای فراهم شود! و خود را با این همه عیب، مرشد خلایق و هادی و نجات امت و دارای سرّ شریعت، بلکه وقاحت را گاهی از حدّ گذرانده، دارای مقام ولایتِ کلیِّه دانسته! این نیز از کمی استعداد و قابلیت و تنگی سینه و ضیق قلب است."

امام خمینی/ چهل حدیث/ شرح حدیث چهارم/ ص 91/چاپ چهارم/بهار 73/موسسه تنظیم و نشرآثارامام خمینی

متن استفتاء:

بسم اللّه الرحمن الرحیم

سوال: نظر حضرتعالی در خصوص گرویدن افراد به فرقه های صوفیه و سرسپردگی به قطب آنها و قبول سلسله و ولایت خاصه ی علویّه از طرف ایشان و بیعت و تشّرف و همچنین برخی مسائل دیگر آنان از قبیل غسل مسلمانی، کوتاه نکردن شارب و بلند گذاردن آن، مصافحه به طرز مخصوص و نامتعارف، تلقین ذکر و خواندن ادعیه و اذکار بغیر ما وَرَدَ عن السادات المعصومین علیهم السلام چیست؟

تاریخ: 7/11/1378

حضرت آیت الله خامنه ای ( مد ظله العالی):

جمیع آنچه در سوال ذکر شده غیر از ادعیه و اذکار بدعت و حرام است و در ادعیه و اذکار تفصیل است. والله العالم

 

حضرت آیت الله میرزا جواد تبریزی ( رحمت الله علیه ):

اینها هیچ کدام اساس صحیح ندارد و مومن باید به آنچه در رساله های عملیّه علماء شیعه مذکور است عمل کند و عقایدش را نیز بر طبق آنچه که در کتب علماء شیعه ذکر شده است تصحیح نماید.           والله العالم

 

حضرت آیت الله مکارم شیرازی ( مد ظله العالی):

صوفیه عموماً گرفتار انحرافات و بدعت هایی هستند. مومنان باید از آنها بپرهیزند و در صورت امکان آنها را ارشاد نمایند. همیشه موفق باشید.

 

حضرت آیت الله صافی گلپایگانی ( مد ظله العالی):

فرقه های مذکوره ضالّ و مضلّ و از طریق مستقیم منحرف هستند و پیروی از آنها حرام و اکیداً اجتناب از معاشرت و مجالست با آنها لازم و واجب است.

 

حضرت آیت الله بهجت ( مد ظله العالی):

طریق وحید لازم الاتبّاع طریق شرع و روش ائمه ی معصومین علیهم السلام است که طی مدت طولانی قولاً و فعلاً آنرا تبیین فرموده اند و کافّه ی ناس در سلوک آن برابرند.

 

حضرت آیت الله فاضل لنکرانی ( رحمت الله علیه ):

تمام این امور باطل و از امور انحرافی و موجب عدول از صراط مستقیم و گمراهی است.

 

لينک ثابت نوشته شده توسط عبدالرضا شهبازی در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 18:28
ره ترکستان
به نام خداوند جان وخرد

راستش را بخواهید مدتی بود که دوست داشتم از سعدی شیرین بیان شعر یا حکایتی نقل کنم اما مجالی پیش نمی آمد .اما فکر می کنم الان که بحث صوفی گری در وبلاگ داغ شده است بهتر است که دو حکایت نیز در این باره از شیخ اجل بشنویم.

                                                 حکایت  (1)

یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف.گفت:پیش از این طایفه ای در جهان بودند به صورت پریشان و به معنی جمع،اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنی پریشان.

چو هر ساعت از تو به جایی رود دل       به  تنهایی  اندر صفایی    نبینی

ورت جاه و مال است و زرع و تجارت     چو دل با خدای است خلوت نشینی

 

                                               حکایت (2)

زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند کم تر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او، تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند.

      ترسم نرسی به کعبه  ای اعرابی   کاین ره که تو می روی به ترکستان است

چون به مقام خویش آمد سفره خواست تا تناولی کند.پسری صاحب فراست داشت، گفت:ای پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید. گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید.

        ای هنرها گرفته بر کف دست        عیب ها    برگرفته   زیر بغل

        تا چه خواهی خریدن ای مغرور     روز  درماندگی به سیم  دغل

 

یک نکته مهم که در این مطلب است و تا فراموش نشده است باید بگویم ، این است که  به احتمال زیاد  مخاطب این مطالب هیچ فرقه و یا مذهب خاصی نیست و همه عقاید به جای خود محترمند. منظور سعدی بزرگوار دغل کاران  تمام دوران ها و تمامی فرقه ها می باشد و ایشان به در گفته که دیوار بشنود.

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 18:51
صوفیه ی گنابادی به روایت تصویر
 

شیخ المشایخ فرقه ی گنابادی: یوسف مردانی

لينک ثابت نوشته شده توسط عبدالرضا شهبازی در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 17:29
... سال دیگه زنده باشیم ...

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط محمدرضا زاهدی‌پور در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 21:29
سینوهه: از اصل تا بدل
 

میکا ولتاری نویسنده شهیر فنلاندی، و خالق رمانهای تاریخی را بیشتر بواسطه شاهکارش یعنی          " مصری "  و یا آنگونه که در ایران می شناسیمش " سینوهه " می شناسند. علاوه بر این رمان، رمانی دیگر نیز از او به نام " راز مملکت" به قلم مرحوم محمد قاضی به فارسی ترجمه شده است که آخرین ترجمه مرحوم قاضی نیز محسوب می شود.

رمان مصری یا با نام کاملتر سینوهه ی مصری رمانی تاریخی است که میکا والتاری پس از تحقیقات فراوان و کاوشهای بسیار در اسناد بجا مانده از روزگاران فراعنه در قالب رمان و در سال 1945 خلق کرد. این کتاب از حیث داشتن اطلاعات بسیار جالب و بدیع که در نوع خود کم نظیر بود چنان مورد استقبال قرار گرفت که تحسین مصرشناسان را نیز بر انگیخت. روایت این رمان بصورت روایت اول شخص مفرد است که توسط سینوهه که اکنون دوران سالخوردگی خود را در تبعید می گذراند بیان می شود. در حقیقت این رمان فلش بکی است به گذشته های دور این مرد از کودکی تا اوج و اعتبار و شهرت و سرانجام تبعید. در خلال این وقایع است که سنیوهه ی طبیب را در دربار فراعنه می یابیم و در آنجا با روشهای اعجاب انگیز طبابت او آشنا می شویم و در خلال برگ برگ رمان است که تصویری روشن از زندگی و کار و علم را در مصر باستان مشاهده می کنیم.  این رمان تا حدی مبتنی است بر منظومه ای کهن از مصر باستان که به زندگی مردی به نام  سینوهه می پردازد. البته آن سینوهه ی کهن با سینوهه ی والتاری تفاوت بسیار دارد. در دنیای عرب زبان نخستین کوشش برای بازآفرینی سینوهه ی کهن مربوط است به داستان کوتاهی (1941) که  نجیب محفوظ  به نام " بازگشت سینوهه " و در مجموعه داستانهای کوتاهش تحت عنوان " صداهایی از جهان دیگر " منتشر کرد. هر چند داستان نجیب محفوظ کاملا مبتنی بر سینوهه ی باستانی است ولی سینوهه ی والتاری تنها در حد الهامی از گذشته در خلق سینوهه مدرن نقش داشته است. شاید مهمترین وام گیری والتاری نام سینوهه است که البته با دستکاریهای فراوان و خلق وی در هویتی نوین سنوهه ای جدید   می آفریند. این که آیا سینوهه از اساس وجود خارجی داشته است و یا منظومه ای صرفاً ادبی و غیر واقعی ، موردی اختلافی میان مصر شناسان بوده است. هر چند اکنون تقریباً همگی هم داستانند که سینوهه صرفاً شخصیتی داستانی بوده است نه حقیقی.

این رمان زیبا نخستین بار به قلم مرحوم ذبیح الله منصوری ترجمه شد. قبلا طی پستی بصورت مختصر نوع کار منصوری را توضیح داده ام و و دیگر آنها را تکرار نمی کنم. در این پست فقط به کاهش های مرحوم منصوری در ترجمه می پردازم. افزایش های ایشان در ترجمه را برای پستی دیگر وامی نهم.

ملاک من در بررسی ترجمه، ترجمه خانم نوامی والفورد است که از فنلاندی به انگلیسی انجام گرفته است و در سال 1945 منتشر و در سال 2002 در شکلی جدید تجدید چاپ شده است.

این بررسی نیز صرفا شامل بخش اول از فصل اول کتاب است که حدود سه صفحه ای است

قبل از شروع توجه شما را به آنچه در ذیل می آید جلب می کنم.

بخشهای مشکی رنگ: به ظاهر قسمتهایی است که مرحوم منصوری براستی ترجمه کرده است. ولی اگر قرار باشد به دقت بررسی شود همین بخشهای مشکی رنگ که به عنوان ترجمه درست پذیرفته ایم شامل افزایش و کاهش های ریزی است و مهمتر از همه لحن اشتباه و نفهمیدن درست متن اصلی نیز در آنها دیده می شود.

بخشهای سبز رنگ: آن قسمتهایی است که منصوری از متن اصلی وارد ترجمه خود نکرده است. یعنی کاهش ها. و یا بهتر بگوییم: حذفیات

در فرصتی دیگر به پدیده ی افزایش ها در ترجمه منصوری خواهم پرداخت.

نام من,نویسنده این کتاب(سینوهه) است[فرزند سنموت و همسرش کیپا] و من این کتاب را برای مدح خدایان نمی نویسم زیرا از خدایان خسته شده ام.من این کتاب را برای مدح فراعنه نمی نویسم زیرا از[اعمال] فراعنه هم به تنگ آمده ام.من این کتاب را فقط برای خودم می نویسم بدون اینکه در انتظار پاداش باشم یا اینکه بخواهم نام خود را در جهان باقی بگذارم . آن قدر در زندگی از فرعون ها و مردم زجر کشیده ام که از همه چیز حتی امیدواری تحصیل نام جاوید سیرم . من این کتاب را فقط برای این مینویسم که خود را راضی کنم و تصورمینمایم که یگانه نویسنده باشم که بدون هیچ منظور مادی و معنوی کتابی می نویسم. هرچه تا امروز نوشته شده, یا برای این بوده که به خدایان خوشامد بگویند یا برای این که انسان را راضی کنند . من فرعونها را جزو انسان می دانم زیرا آنها با ما فرقی ندارند ومن این موضوع را از روی ایمان می گویم. من چون پزشک فرعونهای مصر بودم از نزدیک,روز و شب,با فراعنه حشر و نشر داشتم و می دانم که آنها از حیث ضعف و ترس و زبونی و احساسات قلبی مثل ما هستند.حتی اگر یک فرعون را هزارمرتبه بزرگ کنند واو را درشمارخدایان درآورند بازانسان است ومثل ما می باشد.آنچه تا امروزنوشته شده,به دست کاتبینی تحریرگردیده که مطیع امرسلاطین بوده اند وبرای این مینوشتند که حقایق رادگرگون کنند.من تاامروزیک کتاب ندیده ام که درآن,حقیقت نوشته شده باشد. درکتابها یا به خدایان تملق گفته اند یا به مردم یعنی به فرعون.دراین دنیا تا امروزدرهیچ کتاب و نوشته,حقیقت وجود نداشته است ولی تصورمی کنم که بعد ازاین هم درکتابها حقیقت وجود نخواهد داشت. ممکن است که لباس و زبان و رسوم وآداب و معتقدات مردم عوض شود ولی حماقت آنها عوض نخواهد شد و درتمام اعصارمی توان به وسیله گفته ها ونوشته های دروغ مردم را فریفت . زیرا همانطور که مگس,عسل را دوست دارد,مردم هم دروغ و ریا و وعده های پوچ را که هرگز عملی نخواهد شد دوست می دارند. آیا نمی بینید که مردم چگونه در میدان,اطراف نقال ژنده پوش را که روی خاک نشسته ولی دم از زر و گوهرمی زند و به مردم وعده گنج می دهد می گیرند و به حرفهای او گوش می دهند. ولی من که نامم(سینوهه) می باشد از دروغ دراین آخر عمر,نفرت دارم و به همین جهت این کتاب را برای خود می نویسم نه دیگران. من نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند و تمجید کند.نمی خواهم اطفال در مدارس عبارات کتاب مرا روی الواح بنویسند واز روی آن مشق نمایند.من نمی خواهم که خردمندان در موقع صحبت از عبارات کتاب من شاهد بیاورند و بدین وسیله علم و خرد خود را به ثبوت برسانند. هرکس که چیزی می نویسد امیدوار است که دیگران بعد از وی,کتابش را بخوانندوتمجیدش کنند و نامش را فراموش ننمایند.به همین جهت ایمان خود را زیرپا می گذارد وهمرنگ جماعت می شود و مهمل ترین و سخیف ترین گفته ها را که خود بدان معتقد نیست می نویسد تا اینکه دیگران او را تحسین و تمجید نمایند.ولی من چون نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند همرنگ جماعت نمی شوم و اوهام وخرافات او را تجلیل نمی کنم. من عقیده دارم که انسان تغییرنمی کند ولو یکصدهزارسال ازاو بگذرد.یک انسان رااگردررودخانه فرو کنید به محض اینکه لباسهای او خشک شد,همان است که بود. یک انسان را اگر گرفتاراندوه نمایید از کرده های گذشته پشیمان می شود,ولی همین که اندوه او از بین رفت,به وضع اول برمی گردد و همانطور خودخواه و بیرحم می شود. چون شکل و رنگ بعضی از اشیاء و کلمات بعضی از اقوام تغییر می کند و بعضی از اغذیه و البسه امروز متداول می شود که دیروز نبود,مردم تصورمی نمایند که امروزغیراز دیروزاست. ولی من می دانم چنین نیست ودرآینده هم مثل امروز ومانند دیروز کسی حقیقت را دوست نمی دارد.بنابراین نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند و میل دارم که در آینده گمنام بمانم. من این کتاب را برای این می نویسم که میدانم. ودانایی من مانند تیزاب قلب انسان را میخورد و اگر انسان دانایی خود را به دیگری نگوید,قلب او از بین می رود.من نمی توانم دانایی ام را به کسی بگویم و لذا آن را برای خویش می نویسم تا بدین وسیله خود را تسکین بدهم. من درمدت عمر خود چیزها دیدم.من مشاهده کردم که پسری مقابل چشم من پدر خود را کشت. دیدم که فقرا علیه اغنیاء,حتی طبقه خدایان قیام کردند.دیدم کسانی که در ظروف زرین شراب می آشامیدند,کناررودخانه,با کف دست آب مینوشیدند.دیدم کسانی که زر خود با قپان وزن می کردند, زن خود را برای یک دستبند مسی به سیاهپوستان فروختند تا اینکه بتوانند برای اطفال همان زن, نان خریداری کنند.][ من این کتاب را در سومین سال تبعیدم]  امروز دراینجا,که نقطه ای واقع درساحل دریای مشرق است [ شروع می کنم ].

[جایی که کشتی ها از آنجا عازم سرزمین پونت در نزدیکی بیابان می شوند. نزدیک آن تپه هایی که سنگ هایشان را برای ساخت مجسمه های پادشاهان درگذشته استخراج کردند. من این کتاب را می نویسم چون شراب به زبانم تلخ شده است و میلم را به زنان از دست داده ام و چون دیگر هیچ باغ و بستانی و استخرهای پر از ماهی مرا خوش نمی آید. خوانندگان را از خود دور ساخته ام، نوای نی و چنگ گوشم را می آزارد. از همین روی است که من، سینوهه، این کتاب را می نویسم. کسی که استفاده ای از ثروت خود، از جامهای زرین خود، و از آبنوس و عاج و مُرّ خود نمی کند.]

ولی ثروت من از بین نرفته وهم چنان توانگر می باشم و غلامانم دو دست را روی زانو می گذارند و مقابلم سر فرود می آورند. [نگهبانانم، در مقابل من، سرشان را به تعظیم خم می کنند و دستانشان را به جلو دراز کرده و تا زانوی خود فرو می آورند.

ولی قید و بند بر پای من است و هیچ کشتی دیگر نمی توانداز این ساحل گذر کند. دیگر هیچ گاه نمی توانم بوی خاک سیاه را در شبی بهاری استشمام کنم.

نام من زمانی در کتاب طلایی فرعون نوشته شده بود] درگذشته جای من در کاخ فرعون در طرف راست او بود.[ و سخن من بر سخن هر قدرتمندی در سرزمین کِم(Kem) برتری داشت.] و بزرگانی که صدها غلام داشتند به من تملق می گفتند برای من هدایا می فرستادند و دارای گردنبند زر بودم.

علت اینکه مرا ازمصر و شهر طبس تبعید کردند و به اینجا فرستادند این است که من درزندگی,همه چیزداشتم,می خواستم چیزی به دست بیاورم,که لازمه به دست آوردن آن این است که انسان همه چیز را ازدست بدهد [من در سال ششم از سلطنت فرعون هورم هب از تبس رانده شدم و گفتند اگر باز بدانجای برگردم همچون سگی ولگرد مرا کتک خواهند زد و اگر از محدوده ای که برای سکنایم مشخص شده است یک قدم فراتر بگذارم چون وزغی که میان دو سنگ له شود مرا له خواهند کرد.

ولی قبل از این که کتاب خود را آغاز کنم می خواهم بگذارم قلبم در سوگواری فغان سر دهد. چون قلب تبعیدی آن هنگام که از غم و اندوه سیاه گشت باید گریه سر دهد. کسی که زمانی از آب نیل خویش را سیراب می کرد باید تا ابد در حسرت بودن در کنار نیل روزگاربگذراند. عطش او با آب هیچ سرزمین دیگری فرو نخواهد نشست.

من جام زرینم را در عوض لیوانی سفالین خواهم داد اگر باز قادر شوم بار دیگر پای بر خاک نرم  سرزمین کم (Kem) بگذارم. لباسهای کتانی به پوست برده ای خواهم داد اگر بار دیگر نوای دلنشین نی زارهای نیل را که در بادی بهاری به خروش افتاده اند بشنوم.

چه زلال و شفاف بودند آبهای جوانی من، و چه شیرین بود حماقتهای آن دوران من. و چه تلخ است شراب پیری. بهترین شانه عسل نمی تواند با زمخت ترین نان فقر و نداری برابری کند. ای سالها بازگردید.. ای سالیان ناپیدا شده  روی به من آرید، آمون، از غرب به شرق ، در سراسر بهشت بادبان فراز و جوانی مرا به سویم بازگردان. هیچ سخنی از آن دوران را تغییر نخواهم داد و جزیی ترین کارهایم را در آن دوران به قلم اصلاح نخواهم کرد. ای قلم شکننده و ای پاپیروس نرم، حماقتهایم و جوانیم را به من برگردانید.]

من می خواستم که حقیقت حکمفرما باشد و ریا و دروغ و ظاهرسازی از بین برود و نمی دانستم که حکمفرمایی حقیقت در زندگی انسان,امری محال است و هرکس که راستگو باشد و با راستگویی زندگی کند باید همه چیز را از دست بدهد و من باید خیلی خوشوقت باشم که هنوز ثروت خویش را حفظ کرده ام.

لينک ثابت نوشته شده توسط عبدالرضا شهبازی در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 20:25
ظهور
با تردید می خواهم شروع به نوشتن این مطلب کنم، چرا که تقریبا نظری بر خلاف جریان روز جامعه است و تا آن جا که حافظه ام یاری می کند، جامعه نظر مخالف را به راحتی برنتافته و معمولا شدید ترین واکنش را بر علیه مخالف خوان بروز می دهد. ولی به نظر من، بهتر است افراد جامعه، سعه صدر خود را در این گونه موارد نشان داده و در صورت امکان به اصلاح دیدگاه مخالف به صورت آرام و تدریجی بپردازد، بویژه اگر در حوزه دین باشد و اما مطلبی که می خواستم امروز بنویسم در مورد ظهور امام زمان است که از کودکی ما را تشویق کرده اند برای ظهور هر چه زودتر آن بزرگوار دعا کنیم. ولی لازم است اینجا بنویسم که به نظر من این دعا، اگر صورت نپذیرد بهتر است! چرا؟ به این دلایل:

- تا آنجا که میدانیم و گفته اند، پیش نیاز ظهور آن بزرگوار، فراگیری گسترده ستم و بیداد در جهان است و با توجه به گفتار بزرگان که منتظران مصلح، خود باید صالح باشند، این خواسته ما، مخالف گسترش تعداد صالحان جهان است. چرا که هر چه صالحان بیشتر شوند، در نتیجه آن ظلم و ستم نیز کمتر می شود و با پیشی گرفتن یاران صالح آقا امام زمان از ستم کاران، ظالمان محو می شوند. در نتیجه دعای ما برای تعجیل در ظهور به معنای آرزوی کاهش تعداد صالحان و افزایش ظالمان می تواند باشد که این بر خلاف نص صریح اسلام و ائمه اطهار مبنی بر تلاش برای گسترش عدالت و صلح در جهان است. هم اینک مشاهده کودکان تکه تکه شده غزه، تصاویر جنایت های خمرهای سرخ، زندانیان گوانتانامو، دختران صورت سوخته اسید پاشی شده افغانستان، کشته های پشته شده در رواندا و ... چنان ما را در خود فرو می برد که شاید روزها توان لب زدن به غذا را نداشته باشیم، حال چه ضرورتی دارد که خودخواهی کرده و برای اینکه بخواهیم در زمان حیات، آن بزرگوار را زیارت کنیم، آرزوی بیشتر شدن این صحنه ها و جنایت ها را داشته باشیم؟

-باور دارم که نفس و روح امام زمان هم اینک در اداره و مدیریت جهان، تاثیر داشته و پشتیبان مردم کنونی جهان در مقابل امواج سهمگین بلایا، الطاف آن بزرگوار می باشد و هیچ کدام از ما نمی دانیم که آیا پس از ظهور ایشان، آیا خداوند متعال دوباره ایشان را غایب کرده و برای ظهوری دوباره مامور می کنند یا خیر؟ که البته به نظرم، پس از ظهور به دستور خداوند به زندگی عادی برگشته و در آن صورت پس از مدتی از میان زمینیان رخت بر می بندد. حال به نظر شما دعا برای اینکه،این نعمت بزرگ الهی را زودتر از دست دهیم، درست است؟

- بارها در اخبار می شنویم که ممکن است فلان شهابسنگ سرگردان به زمین برخورد کرده و زندگی را از زمین محو می کند ولی همیشه به دوستانی که دچار ترس می شوند، می گویم که خداوند به انسان ها وعده و بشارت ظهور قائم آل محمد ( ص ) را داده است و تا زمانی که این وعده خود را عملی نکند، انسانیت را از هر گزندی محفوظ می دارد، پس نگران نباشید که ما بیمه ای به نام امام زمان نزد خدا داریم. حال به نظر شما رواست که معتبر ترین بیمه جهان را هر چه زودتر منقضی کنیم؟

حال با توجه به مطالب فوق، به نظرم بهتر است که ما دعای سلامت امام زمان را خوانده و تلاش کنیم در سایه الطاف خداوندی و در راستای خواست خاندان آن بزرگوار، مبنی بر گسترش عدالت و بر پا داشتن امر به معروف و نهی از منکر، سعی کنیم هر یک همچون سربازی فداکار برای امام زمان خدمت کرده و افزون بر اصلاح خود، با سرلوحه قراردادن رهنمون های ائمه، در جهت اصلاح جهان نیز حرکت نمائیم و از خداوند بخواهیم که عمری بس طولانی تر به آن بزرگوار عطا کرده تا انسان ها در زیر چتر ایشان، بسی طولانی تر، یکتا پرستی کرده و پلشتی ها را زدوده و زیبائی ها را بر پا دارند. پس برای سلامتی آقا امام زمان : صلوات

   

لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 9:49
راهنمای شایستگان
حدود ۱۰ سال قبل ( سال ۱۳۷۷) هنگام مطالعه یکی از مجلدات کتاب روضه المتقین اثر ملا محمد تقی مجلسی ( مجلسی اول) که شرحی است بر کتاب من لا یحضره الفقیه اثر شیخ صدوق به مطلبی رسیدم که مرحوم مجلسی طی آن به شرح مختصر مکاشفه ای می پردازد که طی آن موفق به دیدار پیامبر اعظم (ص) شده است و از آن نتیجه گیری اخلاقی می کند. این مطلب را که حدود نصف صفحه بود از عربی به فارسی ترجمه کرده به دفتر نشریه بشارت (در قم ) بردم. نشریه بشارت نشریه ای ویژه جوانان درباره علوم و معارف قرآنی و با کیفیتی بسیار عالی است که همچنان منتشر می شود.. نشریه بشارت مطلب مزبور را در شماره ۵ خود (تیر و خرداد ۱۳۷۷) به چاپ رساند.

چون معنویت این مطلب را مناسب معنویت ایام عاشورای حسینی دیدم مناسب دانستم آن را عینا در این جا بیاورم. امید که مورد پسند افتد.

برای خواندن آن اینجا را کلیک کنید.

لينک ثابت نوشته شده توسط عبدالرضا شهبازی در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 19:51
گام بلند
هندبال شهرداري ديلم برنماينده استان كرمان پيروزشد
گناوه ، خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۸۷/۱۰/۲‬

داخلي ‏. ‏ورزشي ‏. ‏هندبال ‏. ‏
تيم هندبال شهرداري بندرديلم كه به عنوان نماينده استان بوشهردررقابت
هاي بيست ويكمين دوره هندبال دسته يكم كشورحضورداردنماينده استان
كرمان راشكست داد‏.‏


هندباليست هاي ديلمي دراولين ديدارخودموفق شدندبانتيجه ‏44 ‏بر‏36 ‏
تيم هندبال دراج رفسنجان ازاستان كرمان راكه ميزبان مسابقات راعهده دار
است شكست دهند‏.‏
شهردارورييس هيات مديره تيم هندبال شهرداري ديلم درگفت وگوباخبرگزاري
جمهوري اسلامي باابرازخرسندي ازنتيجه بدست آمده گفت ‏: ‏اين موفقيت ماحصل
تلاش وتوانمندي جوانان ورزشكاران بوده كه باحداقل امكانات ومحروميت
به آن دست يافته اند‏.‏
بشيراحمدي افزود‏:‏حمايت وپشتيباني شهرداري ازتيم هندبال اين شهرستان
كه بعنوان نماينده استان بوشهردرمسابقات ليگ دسته اول كشورحضوريافته
درراستاي فعاليت هاي فرهنگي وورزشي شهرداري مي باشد‏.‏
رييس هيات هندبال ديلم نيزگفت ‏: ‏مسابقات هندبال دسته يكم كشورباشركت
‏11‏تيم ازاستان هاي كشوربمدت ‏8 ‏روزدرشهرستان جيرفت استان كرمان در
حال برگزاري است ‏.‏
محمدرضاتركزاده يادآورشد‏:‏تيم هندبال شهرستان ديلم در‏10 ‏دوره مسابقات
هندبال كشوربه عنوان نماينده استان بوشهرحضورداشته است ‏.‏
شهرستان ديلم درشمال استان بوشهرقراردارد‏.‏ك‏3/‏
‏681/637/7474‏‏g‏ي ‏66‏باعرض تبريك اين پيروزي وموفقيت مهم قطعا اين خبرمسرت بخش براي مردم ديلم، باعث افتخار واميد براي دوست داران اين ديار ميباشد.....اعضاي كادر وبازيكنان اين تيم عبارتند از:بشيراحمدي(شهردار) ـــ رييس هيات مديره .محمدرضاتركزاده( رييس هيات هندبال ) عبدالله وحيدي پناه(سرپرست تيم اعزامي)عباس پروانه پور( مربي) مهدي تنگستاني فرد (هماهنگي وتداركات) وبازيكنان مرتضي مباركي ـ نورالله درويشي ـ‌ حسن ستارپناهي ـ  هادي سليمي ـ عبدالله معتمد ـ محمدامين عباسي ـ سيدسعيدمهدوي ـ‌علي ناصري ـ جوادعيادديلمي ـ مجتبي دهكاييد ـ غلامرضابندري ـ محمدشرافتي مقدم ـ شكرالله صفوي ـ عبدالرحيم بيراتي ـ اسماعيل فيوج  و مسعودحقيقت .                                                                                

لينک ثابت نوشته شده توسط فتح الله صالحی فرد در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 16:30
قطره اشکی برای کودکان قــانــا(از نوشته های وبلاگ میدی)

با سلام

 قبلا هم اشاره کردم که تصمیم دارم پس از نوشتن مطالب جالب وبلاگ میدی در این وبلاگ آن وبلاگ را حذف کنم فکر کنم این مطلب بی مناسبت با این روزها نباشد.

قطره اشکی برای کودکان قــانــا

نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 9:42

نمی دانم دیشب به چه امیدی خوابیدی؟ شاید به این امید که صبح با صدای پرندگان از خواب بیدار شوی، و شاید به این امید که اسباب بازیی که مادر، در پی بهانه گیری های تو برای جای خالی پدری که به جنگ رفته است ,قول داده بود فردا بخرد، بخواب رفتی ، ولی نیمه شب با صدایی وحشتناک بمب لیزریی که دقیقا قلب تو را نشانه رفته بود از خواب بیدار شدی و شاید هم اصلا بیدار نشدی وبرای همیشه در رویاهای کودکانه ات ماندی،آری ای کاش اینطور باشد وکاش که درد له شدن بدن کوچکت را در زیر آواراحساس نکرده باشی.شاید از تاریکی مثل بسیاری از کودکان می ترسیدی و وقتی بیدار شدی  زیر خروارها آوار بجز تاریکی هیچ چیز دیگری ندیدی. نمی دانم در رویا های کودکانه ات دوست داشتی چه کاره شوی یک معلم یا یک سرباز که اجازه ندهی دیگر رویاهای کودکانه کودکان میهنت را دشمنان له کنند, و شاید می خواستی خلبان جنگنده های نداشته میهنت باشی تا اجازه ندهی آسمان زیبای کشورت جولانگاه بدون رقیب  هواپیما ها و بمب های لیزری امریکایی اسرائیلی ها گردد.ویا شاید می خواستی ملکه زیبایی لبنان شوی.

نمی دانم الان درپیش خداوند با زبان شیرین کودکانه ات از چه کسی شکایت می کنی و گناه محروم شدنت از زندگی را به گردن چه کسی است؟و خداوند" انروزی که سوال میکند به کدامین گناه کشته شدی" از که می پرسد. والان حتما با هم روستایی هایی که ده سال پیش کشته شدند همبازی هستی .به انها هم سلام برسان.

آنها چه رویاهایی داشته اند؟

لينک ثابت نوشته شده توسط مهدی شفیعی در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 20:44
دارالفنون رو به ویرانی
 

دیشب که اخبار تلویزیون را نگاه می کردم گوینده خبر گزارشی درد آور از حال و روز مدرسه دارالفنون را نشان داد. ظاهراً این خبر به مناسبت سالگرد ساخت این مدرسه بود. عدم اهتمام مسولین نسبت به مرمت و حفظ این بنا، فرسودگی قسمتهایی از آن و ریزش قسمتهایی دیگر و متروک و مهجور ماندن آن در گوشه ای از خیابان ناصر خسرو دل آدمی را به درد می آورد.

تاسیس مدرسه دارالفنون به همت میرزا تقی خان امیر کبیر در عهد ناصر الدین شاه قاجار ( حدود 150 سال قبل ) را می توان اولین گام جدی ایرانیان در تاسیس دانشگاه به سبک اروپایی دانست. تا پیش از آن این دانشجویان ایرانی بودند که باید برای تحصیل به خارج از کشور (فرنگستان) عازم می شدند. آن هم نه طبق برنامه ای نظامند و منسجم و نه برای عموم مردم. بلکه بصورت پراکنده و عمدتا پسران اعیان و اشراف.

این که دارالفنون تا چه حد توانست در متحقق ساختن رویای ایرانیان در داشتن دانشگاهی ایرانی موفق شود سخن دیگری است و باید کاری تاریخی پیرامون آن صورت گیرد. ولی از یک نکته نمی توان گذشت. و آن این که این اولین دانشگاه ایرانی به سبک اروپایی بوده است. اولین برخورد جدی ایرانیان با نحوه علم آموزی غربیان در داخل میهن خود. اولین گذار از مکتبخانه به دانشگاه. همین اولین بودن را باید ارج گذاشت و این مکان را چون اثری تاریخی و ارزشمند حفظ کرد و برای آیندگان محفوظ نگاه داشت. من نمی دانم از این همه ثروتی که در سازمان میراث فرهنگی صرف امور مرمت و حفظ آثار تاریخی می شود چرا بهره ای اندک نصیب چنین مکانی نمی شود تا چنین مهجور و متروک جان ندهد؟ چنین که پیش می رود شاید چندان دیر نخواهد بود که بشنویم به جای دارالفنون چند برج بد قواره چون قارچ از زمین سر بدر آورده اند.

لينک ثابت نوشته شده توسط عبدالرضا شهبازی در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 5:14
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد