| خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک |
|
|
صداي پاي يلدا آرام آرام به گوش مي رسد . پدربزرگها و مادر بزرگها خانه را براي استقبال از فرزندان مي آرايند و فرزندان و نوه ها نيز از آن سوي براي ديدار بزرگان خانواده بي قرارند . برگزاري مراسم يلدا ، آييني خانوادگي است و گردهمايي ها به خويشاوندادن و دوستان نزديك محدود ميشود . ايران كشوري با فرهنگي غني است كه مردمانش بنا به ذوق و سليقه و طبيعت منطقه اي كه در آن زيست مي كنند هر يك براي برگزاري سنت هاي كهن آداب خاص خود را دارند. آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت، تندرستي، فراواني و شادکامي هستند. يكي ديگر از رسم هاي شب يلدا، «فال حافظ گرفتن» است اگر رسم ها و آيين هاي ديگر يلدا را ميراثي از فرهنگ چند هزار ساله بدانيم ولي فال حافظ گرفتن در شب يلدا در سده هاي اخير به رسم هاي شب يلدا افزوده شده است. عمرتان به درازاي شب يلدا و زندگيتان به شيريني هندوانه شب يلدا باد. سازمان مسكن و شهرسازي بوشهر به صورت پيماني استخدام مينمايد
سازمان مسكن و شهرسازي استان بوشهر جهت تامين نيروي انساني موردنياز خود اطلاعيه استخدامي منتشر نموده است.
آخرین لحظه های عمر « دی عبدو » بر بالینش حاضر شدم ، تنها آثار حیات نفس های پیرزن بود که به آرامی تکرار می شد ، لحاف و تشک کهنه و مندرس در کُنج اطاق همه و همه حکایت از گذشت سالهای درد و رنج می داد ، تعدادی بچه قد و نیم قد در حیاط بازی می کردند ، همگی سیاه برنگ شب ، شبی تاریک بدون حتی یک چراغ. من پیر زن را به خوبی می شناختم و قدیمی ترها بیشتر از من ، پیر زن با آنکه هیچ هوش و حواسی نداشت ولی آنروز با من حرف زد ، با زبان دل لب به سخن گشود و هر چه سالها در دل « پچناده » بود برایم بازگو نمود . او اولین سؤالی که مطرح کرد این بود که : من کیستم ؟! و بدنبال آن مسلسل وار سؤالات بعدی و بعدی را عنوان نمود. از کجا آمده ام ؟! چرا رنگم با شما فرق دارد ؟! سرزمین اصلی من کجاست ؟! در کدامین جغرافیا می بایست بدنبال اجدادم باشم ؟! عمو ، عمه ، دایی و خاله های من کجایند ؟! آداب و رسوم نیاکانم چگونه است ؟! اصلاً نام واقعی من چیست ؟! و تا من خواستم گپی بزنم فرصت نداد و گفت : شنیده ام و خوانده ام در گذشته های نچندان دور اجداد مرا « نخاسان خناس » از سرزمین های دور که نمی دانم کجاست بزور سر نیزه و شمشیر و تفنگ به اسارت گرفته اند ، البته نه اسارت که جنگی در میان نبود بلکه آنان را ربوده و بر کشتی نهادند تا در « سوق النخاسین » کشورهای حاشیه خلیج فارس بفروش برسانند تا از قِبل فروش آنها هر روز بر ثروت خویش بیفزایند ، سرمایه ای کثیف از را تجارتی کثیف تر. بسیاری از همرنگان من در بین راه بر اثر گرسنگی تلف گشته و طعمه ماهیان دریا شدند ، عده ای سر از دربار حاکمان جبار در آوردند تا جزء مایملک آنها باشند ، تعدادی را اخته کردند تا از حرمسرای فرمانروایان شهوت پرست محافظت کنند ، جمعی نیز دلقک و کاکاسیاه اربابان شدند و دخترکان سیاه رخت کنیزی پوشیدند تا مجلس آرای زورمندان گردند و در مواقع اضطراری تنگ آغوشی باشند برای ارضای غرایز شوم آن خوکان پلید ، امّا من بسیار خوش شانس بودم چون در دورانی چشم بدنیا گشودم که همزمان می شد با پایان عصر برده داری ولی باز رنگ خوشبختی را ندیدم چرا که من تلفیقی بودم از غلامی سیاه با کنیزک ارباب. نیک می دانم که آنها همه چیز مرا انتخاب کردند حتی اسمی را که با آن صدایم می زدند و دینم را و دنیایی که باید خود برای خویش می ساختم امّا هیچگاه نتوانستند رنگم را به میل خویش تغییر دهند. من در گوشه ای از خانه ارباب بدنیا آمدم ، در آن خانه بزرگ شدم تا ملعبه ای باشم برای کودکان او و هر چه بزرگ و بزرگتر می شدم احاطه و اختیارم بر زندگی خویش کمتر و کمتر می شد ولی باز آرزو داشتم هر چه زودتر بزرگ شوم همان آرزویی که مادرم بشدت از آن نگران بود و می ترسید و چون برجستگی های بدنم نمایان شد و تا خواستم از دنیای کودکی جدا شوم و عشق را بفهمم و عاشق شوم بدون کوچکترین اراده ای شدم زن صیغه ای ارباب ، اربابی که 30 سال از من مسن تر بود ، مادرم از سر ناچاری پذیرفت چرا که می بایست بپذیرد که خود نیز قربانی همین تراژدی شده بود و باز ادامه این زندگی نکبت بار در اطاقکی در سرای اربابی . چند سال بعد ارباب مُرد و مرا به عقد الماس در آوردند ، مردی از جنس خودم و برنگ من که اصطبل دار خان بود و من دقیقاً سرنوشتی مشابه مادرم پیدا کردم ، باز اطاقکی در گوشه خانه خان و زندگی تکراری که علاوه بر وظایف کلفتی ، شوهر داری و بدنبال آن بچه داری هم به آن اضافه شده بود. بعد از مرگ پدر و مادرم تا بخود آمدم ، چند پسر و دختر را کنارم دیدم که مکمل سرنوشت مختوم من بودند، عُمر الماس بدنیا نبود و بعد از 10 سال زندگی مشترک به بیماری ذات الریه چشم از جهان فرو بست و مرا در دنیای تازه که نام آزادی را با خود یدک می کشید تنها گذاشت ، دوره ای جدید که بزور دول امریکا و انگلیس قانون برده داری در کل جهان و بخصوص کشورهای حاشیه خلیج فارس برچیده شده بود. و من با تمام وجود آزادی این موهبت الهی که همواره آرزویش را داشتم مغتنم شمردم ، پس ماندم و برای بقای خود ، کودکان و نوه هایم تلاش کردم ، زحمت کشیدم و خون دل خوردم تا آنها هرگز طعم تلخ برده بودن را نچشند ، تا آنها بدانند که خدا هیچ انسانی را برده نیافریده و نخواهد آفرید تا بدانند از نظر ارباب عالم همه ی نژادها اعم از سرخ و زرد و سفید و سیاه با هم برابرند و هیچ انسانی حق ندارد دیگری را برده خود سازد. اینک که به نوه هایم می نگرم و می بینم مثل بقیه مردم غذا می خورند ، لباس می پوشند و می توانند درس بخوانند ، عاشق شوند و انتخاب کنند به خود می بالم و خودم را جزیی از این آب و خاک می بینم و افتخار می کنم که همرنگانم در اقصی نقاط دنیا خوش می درخشند... این آخرین جمله هایی بود که « دی عبدو » با من نجوی کرد و در اطاق قدیمی بازمانده از گذشته های دور که بیشتر خاطرات او در آن رقم خورده بود از نفس ایستاد ، او رفت امّا اثر آن خط سیاه همچنان پا برجاست و براستی که « بالاتر از سیاهی رنگی نیست » ********************** پچنادن : تحمل کردن ، نهفتن نخاسان خناس : برده فروشان شیطان صفت و پلید سوق النخاسین : بازار برده فروشان به گفته اختر شناسان با این وجود پدیده ای که در آن ماه در عین نزدیکی به زمین حالت کامل را نیز داشته باشد پدیده ای بسیار نادر است که از سال 1993 تا کنون رخ نداده است.
برای مثال جمعه شب قرص کامل ماه از زمین برابر 356 هزار و 576 کیلومتر فاصله داشته است که به نسبت فاصله همیشگی 30 هزار کیلومتر نزدیکتر به شمار می رود. ![]() عکس از خودم برای بزرگتر دیدن روی عکس کلیک کنید. به نام خداوند جان وخرد
گاهی وقت ها زخم کوچکی که نادیده گرفته شده است می تواند غده های چرکین و دردآوری را به دنبال داشته باشد که مداوای آنها گاه بی نتیجه و حضورشان دائمی و رنج آور است. وضعیت تحصیل در کشورما نیز به همین زخم های گاه بی اهمیت و ناپیدا می ماند. چند روز پیش بود که دخترم سراسیمه تلفن کرد و در حالی که به شدت گریه می کرد از بیست و پنج صدمی که خانمش به ناحق (البته به گفته خودش)از او کم کرده بود می گفت و نصیحت های من که عزیزم نمره زیاد مهم نیست تو اگر درس را به خوبی یاد گرفته ای همین کافی است هیچ نتیجه ای در پی نداشت... با دریغ باید گفت که مدرک گرایی و رقابت های ناسالمی که هیچ ارزش علمی ندارند در جامعه شدت یافته است.خانواده ها فرزندانشان را برای به دست آوردن عنوان و لقب ومدرک تحت فشار قرار می دهند. کودکانمان دستگاه های چاپ و ماشین های به خاطر سپردن شده اند. ماشین هایی که از لذت مطالعه درک ودریافت درستی ندارند. آنها می خوانند چون باید بخوانند چون کاری دیگر را نمی دانند و یا از آن ها نمی خواهند.و همین می شود که عاقبت چنان روحیه ای می یابند که مانند آن دختر نوجوان اصفهانی حتی رد شدن در کنکور آزمایشی را هم تاب نمی آورد و او می ماند و بام بلند بانک پاسارگاد اصفهان... ما باید به کودکانمان بیاموزیم که زندگی ما در این دنیا با همه خوبی ها و بدی هایش مثل زندگی در باغی می ماند با همه گل ها و میوه ها و خارهایش. اگر برای مثال تمام میوه های باغ در انتهای آن گردآمده باشند ما برای رسیدن به آن ها می توانیم دو راه در پیش گیریم. یا سر خود را پایین بیندازیم و بی توجه به زیباییها و دیدنی های اطراف فقط به آن سمت حرکت کنیم ویا در همان حال که به سوی مقصد می رویم نگاهی به پیرامون خود بیندازیم و از دیدن گل های سرخ و بوته های خودرو و وحشی وشنیدن صدای جویبار لذت ببریم.حال اگر در این میان خاری بر دستانمان فرو رفت ویا اندکی دیرتر به مقصد رسیدیم چندان زیانکار نخواهیم بود.به راستی ما کدام یک از این راه ها را برای خود و فرزندانمان بر می گزینیم... دفتر امور اجتماعي و شوراهاي استانداري بوشهر در ارزيابي صورت گرفته در نيمه نخست امسال بين دفاتر اجتماعي استانهاي ۳۰ گانه كشور موفق به كسب رتبه نخست شد. ما نیز این موفقیت بزرگ را به معلم بسیار توانای خود جناب آقای علی خلیجی، مدیر کل محترم این دفتر تبریک گفته و از خداوند بزرگ برای ایشان موفقیت های روز افزون خواهانیم. برای دیدن وبلاگ شخصی ایشان اینجا را کلیک کنید.
منطقه ویزه اقتصادی شمال استان بوشهر در هیات دولت به تصویب رسید. ابوطالب شفقت ، استاندار بوشهر گفت :در سفر دوم رییس جمهور به بوشهر ، مصوب شد که در منطقه شمال استان بوشهر حدفاصل گناوه-دیلم منطقه ویژه اقتصادی بر پایه نفت و گاز اختصاص دهند. وی تصریح کرد :این طرح در جلسه دوم آذرماه جاری کمیسیون اقتصادی دولت که مصوبات آن در حکم مصوبات هبات دولت است ،تصویب شده است.شفقت خاطر نشان کرد :تصویب این منطقه ، پس از مدت ها مذاکره و پیگیری و انجام اقدامات کارشناسی اولیه از جمله مشخص شدن موقعیت ، مساحت ،سازمان مسئول و اقدامات کسترده برای تامین زیر ساخت های اولیه منطقه ویزه اقتصادی شمال استان نظیر آب، برق و مخابرات صورت گرفته است. به گفته وی ،بیش از 2 هزار هکتار زمین برای اجرای این طرح در نظر گرفته شده است . استاندار بوشهر بیان کرد : بعد از تصویب این طرح در کمیسیون اقتصادی دولت لایحه ای در ارتباط با تشکیل مناطق ویژه اقتصادی شامل منطقه اقتصادی شمال استان و 13 منطقه دیگر برای بررسی به مجلس تقدیم شده است و پس از طی مراحل قانونیلازم ، این لایحه جنبه قانونی می یابد. منبع: نشریه کارکنان صنعت نفت ایران ، مشعل ، یکشنبه 10 آذرماه 1387 کلام آخر: باید منتظر تغییرات در انتخابات ریاست جمهوری و قیمت نفت بود با وجود این همه مناطق ویژه اقتصادی و وضعیت نه چندان مطلوب آنها در چهار سال آخیر نمی توان خیلی هم امیدوار بود. چند وقتی است که سعی می کنم در ایام تولد یا شهادت بزرگان دین، چند سطری در مورد آن عزیز، مطالعه کنم. به همین منظور روز شنبه گذشته که مصادف بود با شهادت امام محمد باقر (ع)، مختصری از زندگی ایشان را مطالعه کردم. مطلبی که برایم جالب بود این بود که ایشان متولد سال 57 هجری قمری بوده و در واقعه کربلا که در سال 61 هجری قمری روی داده، کودکی 3.5 ساله بوده که در کنار پدر بزرگوارشان در آن واقعه حضور داشته اند. این واقعیت با برداشت خود من از اطلاعاتی که در مورد امام سجاد (ع) در ذهن داشتم متفاوت بود چرا که طبق مطالبی که وعاظ گفته و هنوز هم می گویند، در صحرای کربلا امام سجاد نوجوانی بوده که در بستر بیماری افتاده و به همین دلیل هم نتوانستند به جنگ بروند و همین مساله باعث بقای خاندان معصومین شده است، همخوانی ندارد. به گفته این عزیزان، بیماری امام سجاد (ع) باعث زنده ماندن ایشان و در نتیجه بقای امامت شدند در حالی که چنین نبوده و امام محمد باقر در آن زمان وجود داشته اند. شاید این بیان صحیح تر باشد که بیماری ایشان باعث شد بعد از شهادت امام حسین (ع)، کسی باشد که تا بزرگ شدن امام محمد باقر، امامت مردم را به عهده بگیرد. چرا که طبیعی است از طفل 3.5 ساله انتظار نمی رود که رهبر جهان اسلام در آن زمان باشد. عادت دارم که برخی از کتاب ها را هر پنج سال یکبار بخوانم چرا که باور دارم انسان ها با سپری کردن عمر، با تجربه تر شده و ممکن است با نگاهی دیگر و یا دست کم با چند درجه کم یا زیاد دیدگاه، به نوشته ها و نظرات دیگران و همچنین خودش، بنگرد. برخی از این کتاب ها، با هر بار خواندن دوباره، دنیایی تازه و نکاتی ندیده در بر دارند که به نظر من این دیدن ندیده ها، نتیجه تجارب بدست آمده است. باور کنید کلیدر را تاکنون ۴ بار خوانده ام ولی هیچ گاه برایم تکراری نبوده است و احتمالا نخواهد شد. هفته گذشته تنگسیر مرحوم چوبک نویسنده توانای معاصر و بوشهری را برای چندمین بار خواندم و باز هم بوی تازگی از آن بردم. شاید راز ماندگاری این گونه نوشته ها نیز در همین خصوصیت آن ها باشد؟ به هر حال چون هنوز در فضای داستان تنگسیر به سر می برم، تصمیم گرفتم برداشت های خودم از این کتاب را در وبلاگ درج کنم. برای آغاز این امر هم از ویکی پدیا مطلب زیر را کپی کردم تا در مرحله اول دوستانی که با این نویسنده آشنا نیستند، با زندگی و آثار او آشنا شوند.
"صادق چوبک، در سال ۱۲۹۵ هجری خورشیدی در بوشهر به دنیا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روی آورد. در بوشهر و شیراز درس خواند و دوره کالج آمریکایی تهران را هم گذراند. در سال ۱۳۱۶ به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. اولین مجموعه و داستانش را با نام «خیمه شب بازی» در سال ۱۳۲۴ منتشر کرد. در این اثر و «چرا دریا طوفانی شد» (۱۳۲۸) بیشتر به توصیف مناظر می پردازد، ضمن اینکه شخصیت های داستان و روابط آنها و روحیات آنها نیز به تصویر کشیده می شود. اولین اثرش را هم که حاوی سه داستان و یک نمایشنامه بود، تحت عنوان «انتری که لوطیش مرده بود» به چاپ سپرد. آثار دیگر وی که برایش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمانهای «تنگسیر» و «سنگ صبور» بود. تنگسیر به ۱۸ زبان ترجمه شده و امیر نادری، فیلمساز معروف ایرانی، در سال ۱۳۵۲ بر اساس آن فیلمی به همین نام ساخته است. در «سنگ صبور» جریان سیال ذهنی روایت و بیان داستان از زبان افراد مختلف بکار گرفته شده است، این اثر بحث های یادی را در محافل ادبی آن زمان برانگیخت. دیگر آثار برخی مسائل از فرط تکرار و همگانی شدن چندان برایمان عادی می شوند که فراموش می کنیم به چند و چون آن و درستی یا نادرستی آنها فکر کنیم. و گاه می شود کلمه ای تغییر مصداق می دهد و مصداق جدیدش چیز دیگری می شود. ولی بدلیل آن که این امر بتدریج اتفاق می افتد و حالتی همه گیر دارد کمتر متوجه این تغییر مصداق می شویم. و بعد از مدتی کلمه پیشین را با مصداق جدیدش پذیرفته بی آنکه دریافته باشیم مصداق واقعی این کلمه از اساس چیز دیگری بوده است. برای این که این بیان صورتی ملموستر یابد به مثال زیر اشاره می کنم. زندگی کردن (To Live) عبارت است از برخورداری از همه ی مواهبی که بشر به یمن تمدن خویش فراهم آورده است و شکوفا ساختن استعدادهای فردی، بهره مندی از فرصت های دانش اندوزی، رشد اجتماعی، داشتن تفریحات مفّرح، داشتن آسایش روحی و روانی و امنیت. از سوی دیگر در مقابل زندگی کردن با این مفهوم ، پدیده دیگری است که هرچند به نوعی زیر بنای زندگی کردن و شکل اولیه آن به شمار می رود ولی با آن به هیچ روی یکی نیست. این پدیده را تحت عنوان زنده ماندن و بقا (To Survive) می شناسیم. زنده ماندن بیشتر به دوره غار نشینی انسان بر می گردد که همه ی هم و غم او زنده ماندن و بقا در برابر خشونتهای طبیعی بود. از سیل و توفان گرفته تا زمین لرزه و خشکسالی تا حیوانات درنده و گرسنگی. در این دوره از مفاهیم زندگی کردن با آن تعریفی که از آن گذشت خبری نبود. چون انسان هنوز در اولین مرحله حیات خویش به سر می برد و در پی پاسخ دادن به احتیاجات اولیه زندگی خویش بود: امنیت ، غذا و سرپناه. بتدریج که جوامع گسترش یافتند و تمدن بشری رو به پیشرفت گذارد سطوح دیگری از زندگی هویدا شدند. اگر اولین مرحله یا یک سر طیف را زنده ماندن بدانیم سر دیگر طیف عالی ترین وجه زندگی کردن یعنی خودشکوفایی قرار دارد. خودشکوفایی یعنی به فعلیت رساندن تمامی استعدادها و برخورداری از امکانات و فرصتهای انجام این کار. افراد به نسبت برخورداری از منابع مالی و سطح معرفتی از این سر طیف تا آن سر طیف در نوسانند. و این امر هر چند امروز نباید چندان طبیعی تلقی شود و انسانها باید به سمت خودشکوفایی هدایت شوند ولی در مقابل پدیده غیر طبیعی دیگری از غرابتش کاسته می شود. مشکل زمانی ایجاد شده است که قشر وسیعی که در مرحله این سر طیف یا زنده ماندن جای دارند می پندارند اصلا طیفی وجود ندارد و آن سر طیفی نیست. هر چه هست همین است و زنده ماندن را با زندگی کردن اشتباه گرفته اند. اگر دو شیفته سه شیفته کار کردن، پرداخت اقساط سنگین، عقب نیفتادن اجاره بهای مسکن و عدم داشتن تفریحات بواسطه کمبود منابع مالی و از دست دادن فرصت های تحصیلی و عدم رفاه مناسب و اضطراب و نگرانی از آینده و کلی مسائل مرتبط را با هم جمع کنیم و تقسیم بر سه کنیم حاصل تقسیم می شود: امنیت، غذا، سرپناه به بیان دیگر این اقشار کماکان در مرحله زنده ماندن به سر می برند و در تلاش برای حفظ بقا هستند. این کجا و مراحل عالی تر زندگی کجا؟ افسوس آنجاست که این طیف وسیع از مردم می پندارند این همان زندگی کردن است و می پندارند مشغول زندگی هستند. همه گیر شدن مشکلات پیشگفته و کلی مشکلات ناگفته دیگر چندان گسترده و زیاد است که افراد فراموش کرده اند زیستن به گونه ای دیگر هم وجود دارد. نقل است از کارگری پرسیدند حقوق ماهانه وی چقدر است. پاسخ داد: دویست و پنجاه هزار تومان. پرسیدند: از زندگی (!!) راضی هستی؟ گفت: بله شکر خدا راضی هستم و با همین حقوق می سازم. بعد از پزشکی پرسیدند: درآمد ماهانه شما چقدر است؟ گفت: پنج میلیون تومان. پرسیدند: از این درآمد راضی هستی؟ گفت نه. گفتند عجیب است از کارگری با حقوق به این کمی همین سوال را پرسیدیم پاسخ داد بله راضی هستم آن وقت شما با این درآمد بالا ناراضی هستی؟ پاسخ داد: آن کارگر می خواهد زنده بماند ولی من می خواهم زندگی کنم. یکی از ارزشمندترین داشته های هر فرد تفکر انتقادی است. تفکر انتقادی یعنی داشتن قوّه نقد در مواجهه با اطلاعاتی که ما را احاطه کرده است و قصد ورود به حوزه دانسته های ما را دارد. تفکر انتقادی همان حاجب و دربانی است که به قوّه نقد و انتقاد مسلح است. تفکر انتقادی یعنی تحلیل و ارزیابی اطلاعاتی که پیرامون ما قرار دارند و قصد ورود به ذهن ما را دارند. یعنی شکافتن و واکاوی مولفه های تشکیل دهنده یک خبر و تطبیق دادن آن با عقل و منطق و اصول اولیه توثیق خبر. اگر خبر را چون فرشی در نظر بگیریم تفکر انتقادی یعنی بررسی و تجزیه تحلیل تار و پود تشکیل دهنده آن و نحوه چینش مولفه های آن در کنار یکدیگر. تفکر انتقادی در شکل قوام یافته و تکامل یافته آن فرد را به تفکر مستقل می رساند. به نحوی که قادر خواهد بود: 1- روابط منطقی میان اجزای یک خبر یا نظر را بفهمد و مورد ارزیابی قرار دهد. 2- قادر به شناسایی، ایجاد و ارزیابی استدلال های منطقی می گردد. 3- سستی چینش های غیر منطقی در ساخت یک خبر و یا نظر را می شناسد و مغالطات منطقی در ساخت یک خبر یا نظر را شناسایی می کند. 4- در برخورد با یک مسئله یا مشکل بر اساس اصول نظامند حل مسئله اقدام می کند. 5- اخبار و نظرات را بر اساس درجه اهمیت و اعتبار آنها دسته بندی و درجه بندی کرده و به همان نسبت برای آنها اهمیت و ارزش قائل می شود. 6- کلیه موارد فوق را می تواند بر یافته ها و نظرات خود اعمال کرده و عنصر احساسات و تعصب را به هیچ وجه در این ارزیابی دخیل نداند. فرد به یمن برخورداری از این نگهبان، در برابر اطلاعاتی که قصد ورود دارند پرسش هایی مطرح می کند. اگر آن اطلاعات قادر به پاسخ گویی صحیح و درست به پرسش ها بودند و فرد را به رضایتی منطقی رساندند اجازه ورود می گیرند. این که منبع این اطلاعات کجاست؟ توسط کی و در کجا ابراز شده است؟ درجه وثاقت آن از نظر صاحبنظران تا چه حد است؟ در پذیرش آن، عنصر علاقه و تمایل و احساسات بیشتر دخیل است یا عقل و استدلال و برهان؟ درجه قوّت استدلال تا چه میزان است؟ آیا قبل از بررسی قوّت استدلال آن، بواسطه علاقه و تعصب آن را پذیرفته ایم و بررسی قوّت استدلال آن صرفاً امری تشریفاتی است؟! سوالاتی از این دست و چون اینها ابزارهایی است که تفکر انتقادی در اختیار ما می گذارد. و بواسطه این ابزارهاست که اطلاعات را بررسی کرده و درست را از نادرست تمییز داده و به هر شبه دانشی اجازه گذر نمی دهیم. عاری بودن از تفکر انتقادی یعنی غرق کردن خود و گاه دیگران در دریای شبه دانش ها، خرافات، اوهام و نادانی ها. اگر دروازه ورودی به مخیله ی ما بدون حاجب و دربان باشد و عامل ارزیابی کننده ای در مدخل آن یافت نشود مانند کاروانسرایی است که هر که خواست در آن وارد شده و در آن اتراق می کند. نتیجه چنین انبار بی نگهبانی انباشت اطلاعاتی است که با هر کیفیت و فارغ از درستی و نادرستی آنها هر کدام در گوشه ای جا خوش کرده اند. مشکل اساسی زمانی رخ می دهد که فرد بر اساس همین اطلاعات تصفیه نشده و بررسی نشده درباره امور پیرامون خویش به قضاوت می نشیند و بر اساسی همین اطلاعات نظر می دهد. و مشکل اساسی تر زمانی رخ می دهد که فرد بر همین نظراتی که مبتنی بر اطلاعات بررسی نشده و ناپالوده است پافشاری کرده تعصب به خرج می دهد تا جایی که هم باعث آزار دیگران شده و هم زندگی خویش را گاه به مخاطره می اندازد. از این گذشته ممکن است روزگاری بر فرد بگذرد و به نظرات و قضاوت هایی دلخوش کند ولی زمانی به نادرستی آن نظرات و قضاوت ها پی ببرد که دیرزمانی سپری شده و روزگاری بر فکر باطلی سپری شده است. و پر افسوس تر زمانی است که اگر در همان ابتدا اندکی در مواجهه با اطلاعاتی که قصد ورود به ذهن او را داشتند سخت گیری می کرد و آنها را مورد انتقاد قرار می داد آن همه سال در آینده بر مدار فکر بیهوده ای نمی گردید و دیگران را به واسطه نداشتن آن فکر شماتت نمی کرد. صورت اولیه ی تفکر انتقادی داشتن نگاه انتقادی است یعنی برخورد با اطلاعات و داده های گوناگون با آمیزه ای از شکاکیت علمی. نگاه انتقادی آنگاه که به ابزارهای نیرومند تفکر برهانی و منطقی مجهز شود صورت تفکر انتقادی به خود می گیرد. چگونه می توان نگاه انتقادی و تفکر انتقادی را ایجاد کرد و آن ها را روز به روز نیرومند تر کرد؟ پاسخ به این پرسش بر می گردد به میزان الفتی که با کتاب ( به عنوان مهمترین منبع دانش) داریم. این که می گویم الفت با کتاب منظور این است هم زیاد بخوانیم و هم به دقت بخوانیم و هم با پیشفرض قرار دادن سئوالات فوق و مشابه آنها به سراغ کتاب برویم. یعنی خواندنی مبتنی بر اصول علمی خواندن و مطالعه. آنقدر جلو برویم که به تدریج بتوانیم میان نظرات ضد و نقیض درباره یک موضوع واحد داوری کنیم و درست و یا درست تر را تشخیص دهیم. از همه مهمتر باید درصدی از خطا را برای خود قائل شده و خود را تماماً بهره مند از حقیقت و دیگرانی را که به گونه ای دیگر از ما می اندیشند بر خطا ندانیم. در رهگذر بررسی نظرات گوناگون، مطالعه گسترده و دیدن موضوعی واحد از افق های مختلف تفکر انتقادی رشد کرده سعه صدری سرشار نصیب انسان می شود. تا کنون دیده اید افرادی که خود تا حد بسیار فاقد تفکر انتقادی هستند در برخورد با نظرات معارض چه ناشکیبا هستند؟ و کسانی که چنین نیستند چه آرامتر و شکیبا ترند؟ دلیل آن بیشتر بر می گردد به این که دسته اول به آنچه می دانند سخت دلخوشند. دلخوش از این که آنچه می دانند تماما درست است و دسته دوم حتی به آنچه می دانند نیز صد در صد مطمئن نیستند و برای آنها درصدی از خطا را لحاظ می کنند. از نظر این افراد حقیقت است که ارزش دارد نه این، یا آن نظر و یا فکر خاص. به مجرد آنکه احساس کنند حقیقت چیزی دیگر بوده است سوای آنچه تاکنون می پنداشته اند آن را رها کرده فکر بهتر را جایگزین می کنند زیرا همانگونه که گفتم این حقیقت است که ارزش دارد نه این یا آن فکر خاص. درست عکس دسته ی دوم، دسته ی اول هستند که فکر موجود را حقیقت تام و تمام دانسته و درصدی از خطا نیز برای داوری خود در نظر نمی گیرند و به دیگرانی که در آن خطا لحاظ می کنند درشتی کرده بر آن ها خشم روا می دارند. به همان میزانی که دور از کتاب باشیم و الفت مان را با این منبع دانستن از دست بدهیم به همان میزان نگهبان دروازه ورودی ذهن و روان ما لاغرتر و نحیفتر و بی دقت تر شده و به همان نسبت درصد ورود اطلاعات نادرست و شبه دانش ها به ذهن ما افزایش می یابد. و هر چه مطالعه فراوان تر و گسترده تر و مبتنی بر اصول علمی و روانشناختی خواندن را در برنامه روزانه خود بگنجانیم نگهبان ورودی را پرقدرت تر و دقیق تر خواهیم ساخت. بسیاری از ما بدون توجه به ارزش تفکر انتقادی و بدون توجه به کتابخوانی بعنوان موتور محرکه تفکر انتقادی به زیر باران کتاب چتر بی توجهی بر سر گذارده روزگار سپری می کنیم. این در صورتی است که با ولع و حرص اخبار و اطلاعات اطراف را فلّه ای وارد ذهن خود کرده ، مبتنی بر همان ها داوری می کنیم و حکم صادر می کنیم. و نکته ی آخر اینکه تفکر انتقادی صرفا انباشت معلومات نیست بلکه توانایی اخذ نتایج معقول و منطقی از دانسته های خود از سویی و بررسی و ارزیابی منابع ( به قول اصولیان تنقیح مناط) از سوی دیگر است و چگونگی استفاده منطقی و معقول از دانسته ها در مواجهه با مسائل. و این که کسی که واجد تفکر انتقادی است دائم بدنبال این نیست که در کلام دیگران عیب و خطایی بیابد بلکه به هر کلامی بدون گذر از مرحله تجزیه و تحلیل اجازه عبور نمی دهد و بر اساس آن حکم صادر نمی کند. برای مطالعه بیشتر می توانید اینجا و اینجا و اینجا را ببینید. |
درباره وبلاگ
![]()
جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم و اگر سنگ بر راهمان نهيد، شك نكنيد كه ما هم مرداب میشويم.
منوی اصلی
صفحه نخستتازه های وب آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه ایمیل نویسندگان وبلاگ اضافه به علاقه منديها نويسندگان
داریوش راستیعبدالرضا شهبازی معصومه راستی محمد باقر غضبانی محمد مهدی شفیعی کرامت الله طاهری سید حیدر میرجهانمردی محمدرضا زاهدیپور حسن درویشی محمد رضا بشیری فتح الله صالحی فرد نویسنده میهمان آرشيو نويسندگان وبلاگ آخرين نوشتهها
عید قربانپگازائیل قصه های در گوشی تــــــــــولـد نـــــــــــــــــور آزادی آدرس ما کجاست!؟ میوه برمزار اموات عید فطر ایرانی یا افغانی "گره گشو " مدرن حقوق شهروندي پرواز شاهین بر فراز آسمان فوتبال حذف حذف چند نکته پایه های نقد و انتخاب مناظره انتخابات دهم ریاست جمهوری معتقد یا شهروند؟ بدترین درد 20 نکته قانون و میوه روز معلم سیندرلای وطنی مورد عجیب دکتر محمود حسابی مرد نکونام شب و سحر همایش ها . کنگره ها وسمینار های اصلاح الگوی مصرف ملتها و فرهنگها بندر دیلم - نوروز 88 از دید دوربین آرشیو
آذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آرشيو موضوعی
عکسفرهنگ ديلم نويسندگان پيشنهادات سلامت و بهداشت ديلم شهر اطلاعات ديلم رشته تحصيلی آموزشی شعر و ادبیات شوراها متفرقه پيوندهای روزانه
به همه کفش پرتاب می کندعراق - كردستان پیرمرد 34 سال است که در دل کوه زندگی میکند! هزينه های اضافی تحريم ها بر مبادلات تجاری آخرین وضعیت بازار خودرو رتبه بندى حساب ذخيره ارزى كشورها كشف استوديوي ضبط ترانه عليه نظام بوش به هدف خود رسيد آرشيو پیوندها پيوندها
مترجم (عبدالرضا شهبازی)موسسه خیریه ولی عصر دیلم وبلاگ سی نیز وبلاگ لیراوی نصير بوشهر نسيم جنوب نشریه سیاسی بندر گناوه محمد دادفر هنرستان فنی و کاردانش پسرانه دیلم اشک مهتاب وبلاگ محمود داوودی مدیریت آموزش و پرورش دیلم حيات داوود فرودگاه بوشهر تنوب مرکز پیش دانشگاهی علامه دهخدا فرمانداري ديلم جاوید باد ایران و ایرانی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان دیلم آموزشگاه رانندگی نوین شهرستان بندردیلم آمار وبلاگ
|
| استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد |