| خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک |
|
|
« تا نيك ندانی كه سخن عين صوابست .... بايد كه بگفتن دهن از هم نگشايی » « گر راست سخن گويی و در بند بمانی ... به زانكه دروغت دهد از بند رهـــايی » ( سعدی عليه رحمه ) « مُرو » با دستپاچگی وارد اتاق شد و بدون « اُرس و پُرس » شروع به صحبت كرد كه : چند روز قبل برای مراسم عروسی فلانی اتوبوسی دربست نموديم تا عازم تهران شويم ، اتفاقاً « ماشُو » صندلی بغل من نشست ، از اينجا حركت كرديم بسمت گچساران ، در بين راه كيك و آبميوه آوردند جايتان خالی خورديم ، بچه ها دست می زدند و می رقصيدند ، راننده مرتباً نوار ضبط صوت را عوض می كرد ، بعد رسيديم سه راهی « بابا ميدان » سپس ياسوج و سميرم ، ناهار شهرضا مانديم و .... خلاصه مُرو هی گپ زد و گپ زد تا حوصله همه بسر آمد و « احمدو » در ميان صحبت هايش پريد و گفت : جان بكن ، حرف اصلی را بزن ، نمی خواهیم سفرنامه ماركوپولو را تعريف كنی ، مُرو اول كمی ناراحت شد ولی به روی خود نياورد و ادامه داد : خواستم بگويم ماشو عجب آدم وراجی است ، از ديلم تا تهران يه ريز حرف زد و سرم را برد. ... احمدو گفت : ای بتركی ، خوب از اول همين را می گفتی و تمام ، تو كه خودت از ماشو وراج تری؟! فكر كنم من از هر دو بيشتر وراجی يا بهتر بگويم زياده نويسی كردم ؟! اينطور نيست ؟ داستان فوق و دهها نمونه ديگر از اين دست را روزانه در اطرافمان شاهد هستيم ، اصلاً نمی دانم چرا « حرفه وراجی » و بخصوص نوع جديدتر آن يعنی « ول وراجی » در بين مردم شيوع يافته و بصورت اپيدمی در آمده است ، اغلب دنبال اين هستيم تا دو گوش يا حتی يكی و بعضاً نصف گوش شنوايی پيدا كنيم تا هی در آن بچپانيم و صغرا و كبرا سر هم كنيم و بد و بيرا بگوييم و از گرانی و كمبودها بناليم و آسمان ريسمان به هم ببافيم و به همه كس و همه چيز فحش و ناسزا بدهيم. « آلبر كامو در كتاب بيگانه می گويد : مردی كه فقط يك روز زندگی كرده باشد می تواند به هيچ زحمتی صد سال در زندانی بماند ، چون آنقدر خاطره خواهد داشت كه كسل نشود ... امّا بنظر من اين روزها آدمی و بخصوص از نوع مونث ، اگر يك ساعت و فقط يك ساعت زندگی كرده باشد می تواند به اندازه يك دوره زمين شناسی خاطره خلق كند و حرف بزند و قصه سر هم كند ، فقط كافی است بداند يك جفت گوش در كنارش است تا او سفره دل بگشايد و از سير تا پياز زندگيش را بازگو كند ، تز بدهد ، آنتی تز بتراشد و سنتز بيافريند. متأسفانه اين عارضه و بيماري قرن ، بزرگ و كوچك نمی شناسد و به كودكان و حتی اطفال نيز سرايت نموده است و گاهی پيش می آيد كه بزرگترها در برابر كودكان كم می آورند. به يُمن وجود تلويزيون ، راديو ، مهد كودك و بازيهای رايانه ای ، دخترك از مادرش بلبل زبانتر شده و پسرك اگر نتوانست حرفش را بزند از سر و كول مدعی بالا می رود. بيشتر وعاظ ، خطيبان و مخصوصاً مداحان هر وقت تريبونی و ميكروفونی گير آوردند ديگر وامصيبت كه كله ای از سنگ می خواهد و شكمی پولادين ، نه نيم ساعت ، نه يك ساعت ... هی مديحه سرايی ، ذكر مصيبت ، سخنرانی ، پند و اندرز و موعظه و ... در جلسات و ميز گردها هم بيا و تماشا كن ، به فلان مقام مسئول 5 دقيقه وقت داده می شود تا مشكلات و معظلات پيش روی دستگاه متبوعش را بيان كند و راهكار ارائه بدهد امّا او ابتدا شروع می كند به پيش مقدمه و بعد مقدمه و درود و سلام و خير مقدم و كسب اجازه و تقدير و تشكر از اين و آن و در آخر آفتابه لگن هفت دست و شام و ناهار هيچی ، وقتش تمام می شود و يك كلمه از مسائل و مشكلات را بيان ننموده است. مجريان صدا و سيما هم كه بحمداله كم نمی آورند ، كارشناس دعوت می كنند تا پيرامون معضل بيكاری يا مشكل سوخت نيروگاه اتمی و عدم انجام تعهدات روس ها صحبت كنند ولی بناگاه خودشان می شوند كارشناس همه فن حريف ، از سياست ، طبابت ، ديانت و فقاهت و ... سخن می رانند ، چرخی در دنيای سياست می زنند ، حكم می دهند و فتوا صادر می كنند؟! تأسف آور است كه امروزه خلاصه گويی ، خلاصه نويسی و خلاصه پردازی عيب محسوب می شود و «تبليغات مصرف زيادی» در تمام اركان زندگی انسان عصر جديد رسوخ كرده است چرا كه اغلب بجای قناعت ، زياده خواهی ، بجای كم گويی ، وراجی ، بجای خلاصه پردازی و خلاصه نويسی ، شرح و تفصيل مد شده است ، حتی در همين محيط مجازی چنانچه « پست » تو كمتر از 10 پاراگراف باشد می گويند فلانی چيزی بارش نيست ، صاحب فكر و انديشه نمی باشد ، توانايی نوشتن و استدلال ندارد ، الكی اسمش را در ليست نويسندگان درج كرده و هزار و يك عيب و ايراد ديگر ، و اگر در جامعه ساكت و كم حرف باشی كه كلاهت پس معركه است ، به تو ظلم می شود ، حقت را می خورند و بی سواد ، ناتوان و بی دست و پا قلمداد می شوی و همين می شود كه روزبروز گرايش به وراجی بيشتر و بيشتر گردد. و جالب اينكه بعضی از افراد وراج وقتی ديگر چيزی برای گفتن ندارند شروع می كنند به دوباره گويی و چند باره گويی يك مطلب ، يعنی تكرار مكررات غافل از ان كه بقول ما « ديلُمی يَل » « تليت فقط يك مرتبه خشه »و بفرمايش شيخ اجل : « سخن گر چه دلبند و شيرين بود .... سزاوار تصديق و تحسين بـــود » « چو يكبار گفتن مــــگو بـــــاز پس .... كه حلوا چو يكبار خوردند ، بس » حاج خانم دو ساعت چربی پشت سر هم « گُر گُته اِيكُنه » و غيبت زمين و زمان را می نمايد امّا تا اسم غيبت پيش می آيد ، ناراحت شده و روی تُرش می كند و با عصبانيت می گويد : « نه غيبته ، صحبته » و زمانيكه تو فلسفه غيبت را برايش شرح می دهی و آيه و حديت در نكوهش غيبت می آوری و برايش ثابت می كنی كه بيشتر موارد مطرح شده بنوعی غيبت بشمار می آيد در نهايت گردن كج كرده و می گويد « خُو يعنی » حالا خوُ يعنی ، يعنی چه خدا می داند؟! خيلی از اساتيد اهل فن و مستشرقان ، زبان و ادبيات فارسی را باذوق ترين و در عين حال بی قاعده ترين زبان دنيا می دانند ، بعضاً يك بيت شعر فارسی يا يك ضرب المثل و سخن نغز به اندازه ديوانی منظوم يا ساعت ها وعظ و سخنرانی موثر خواهد بود. بيت « خبر آمد خبری در راه است ... سرخوش آن دل كه از آن آگاه است » به تنهايی به اندازه تمام كتبی كه در باب انتظار به رشته تحرير در آمده و سخنانی كه در اين خصوص ايراد شده بيانگر فلسفه انتظار است يا ضرب المثل « خلايق هر چه لايق » خود كتابی است در پند و موعظه و مطلب زير از سعدی چه زيبا شخص نادان را توصيف می كند: « نادان را به از خامشی نيست كه اگر اين مصلحت بدانستی نادان نبودی » « چون نداری كمال فضل آن به .... كه زبان در دهان نگهداری " پس با اينهمه غنای فرهنگی و ادبی چه نياز به پرگويی و در مجموع نتيجه چنين عايد گردد كه فرزند بنی آدم را هر چه علم و حلم و ايمان بيشتر باشد زبان در دهان بهتر نگه دارد و تا خوانندگان گرامی مرا نيز به پرگويی متهم ننموده اند سخن كوتاه می كنم و اين حديث بپايان می برم.
ستاد غدير بندر ديلم برگزار می كند ؛ مسابقه مقاله نويسی پيرامون موضوعات ذيل با جوايز ارزنده : 1 ـ نقش ولايت در پيشرفت اسلام 2 ـ نقش ولايت و رهبري در اتحاد ملّی و انسجام اسلامی 3 ـ چرا غدير هرگز براي شيعيان رنگ كهنه گی نمی گيرد 4 ـ چرا شيعه غدير را بزرگ می شمرد عزيزان علاقه مند تا تاريخ 4/10/1386 فرصت دارند مقالات خود را حداكثر در 3 صفحه A4 به ستاد غدير شهرستان مستقر در دفتر امام جمعه محترم تحويل نمايند.
آگاهی از مهمترین خبرهای گوشه و کنار دنیا شاید برای بسیاری از افراد جالب و خوشایند باشد. سایت صفحه اول با ارائه صفحه اول صدها روزنامه سرتاسر دنیا ما را با خبرهای دست اول نقاط مختلف دنیا آشنا می سازد. در دسته بندی روزنامه ها 10 دسته وجود دارد که عبارتند از: 1- روزنامه های آمریکا 2- روزنامه هایی که به اخبار بین المللی می پردازند 3- روزنامه های آسیایی 4- روزنامه های حوزه دریای کارائیب 5- روزنامه های اروپایی 6- روزنامه های خاور میانه 7- روزنامه های آمریکای شمالی 8- روزنامه های حوزه اقیانوسیه 9- روزنامه های آمریکای جنوبی 10- روزنامه های آفریقا این سایت روزانه به روز می شود، از این رو، هر روز می توان صفحه اول همان روز را مشاهده کرد. در قسمت خاور میانه، روزنامه جام جم نیز دیده می شود.
امروزه با پیشرفت صنعت و تکنولوژی در قرن حاضر واقعا جای بسی تاسف است که ما هنوز همانند انسانهای اولیه زندگی کنیم. گسترش چاپخانه های مدرن در شهرهای بزرگ و توسعه سیستمهای الکترونیکی حتی در شهرستانهای کوچک هنوز نتوانسته است به خوبی در رشد فرهنگی مردم تاثیر گذار باشد .
دستگاهها و كارگارههاي ساخت و نصب انواع تابلوهای زیبا و با دوام که هم می تواند در زیبایی و چشم انداز شهر کمک کند و هم می تواند نظر مشتريان مربوطه را به خود جلب کند، بيشمار است . اما متسفانه ما هوز مثل انسانهاي نخستين كه برا ي نشان دادن و بيان الفاظ خود از كندكاري،نقاشي با زغال و حتي حك تصوير بر روي ديواره غار ها اقدام مي كرده اند ، اقدام مي كنيم : همه روزه در هر مسير كه در تردد هستيم اين موضوع را به وضوح مي بينيم و چه بسا خودمان هم ممكن از افرادي باشيم كه اقدام به اين عمل مي كنيم . بله درست متوجه شديد ، نوشتن بر روي ديوار با خطهاي بسيار زشت آنهم با رنگها فشاري براي تبليغات از آژانسهاي تاكسي گرفته تا تخليه چاه و غيره ......... به راستي تا كي چنين ادامه دارد .؟............
آيا تا به حال خود را به جاي آن مرد يا زني گذاشته ايد كه در سرماي زمستان، پيش از اذان صبح از خواب بيدار شده و براي تفريح و ورزش به سمت كوه مي رود؟ افراد زيادي هستند كه روزهاي جمعه خود را به اين گونه امور اختصاص مي دهند و از اين كار خود لذت هم مي برند. من كه نمي توانم حتي تصورش را بكنم كه روز جمعه ساعت 4 صبح از خواب بيدار شده و با پاي پياده به سمت كوه بروم و ظهر هم خرامان خرامان، راه برگشت را در پيش بگيرم. طرز تفكر خيلي از ما جنوبي ها اين است كه روز جمعه بايستي تا لنگ ظهر خوابيد و بعد هم يك صبحانه ي مردي بخوريم و در حالي كه لم داده ايم به تلويزيون نگاه كنيم. جدا" روز جمعه ما (بر فرض بيكار بودن) به غير از ديدن تلويزيون، خوردن تنقلات، ديد و بازديدهاي معمول و هميشگي، چيز ديگري هم دارد؟ تازه اگر هم شيطون گولمون زد و خواستيم بريم بيرون كه واويلا. از دو روز قبل شروع به خريدن خرت و پرت و خوراكي و تخمه و تنقلات مي كنيم تا لحظه اي كه داريم از شهر بيرون مي آييم. زن بيچاره هم يا تا نصف شب در حال تدارك نهار فردا است يا كه صبح خیلی زود به اين كار بسيار بسيار مهم و حياتي مي پردازد. تازه وقتي هم كه شنگول و خوشحال داريم از شهر دور مي شويم وسط راه با شدت هر چه تمام تر به پيشاني خود مي زنيم كه «آخ ديدي يادمون رفت لواشك خارجي بگيريم. حالا چه كنيم!!». از اينها كه بگذريم تازه بيرون رفتنمون هم فاقد هر گونه تحركي است به طوري كه اگر يك چشم انداز بكر و زيبايي در دل طبيعت بوده اما نياز است نيم ساعتي پياده روي كنيم تا به آن منطقه برسيم، حتما" از خير آن مي گذريم و كلا" به قول يكي از دوستان، هميشه دوست داريم در سايه ماشين خود بنشينيم. راستي آیا تا به حال به این فكر كرديد که اگر يك روز ما خواستيم مثلا" بريم كوه، بار و بنديل و مخصوصا" خوراكي هاي ما كه بالغ بر 20 كيلو وزن دارند را چه كسي مي خواهد تا بالاي كوه بر دوش بكشد؟! خلاصه كلام اينكه در اين روزگاري كه كم تحركي عامل بسياري از بيماري ها و حتي مرگ و ميرهاست، و از طرفي همه مردم در طول هفته سخت مشغول كار هستند، بهتر است اين يك روز جمعه خود را بهتر و بيشتر به تفريحات پر تحرك اختصاص دهيم تا شايد ما در زمره ايرانيان داراي مشكلات قلبي نباشيم. مخصوصا" اين كه از الان تا چند ماه ديگر هوا براي اين تفريحات بسيار مناسب است. با عبدالله مرادی در باره مراسم قدردانی از آموزگاران همشهری و کارهای انجام شده، گفتگو می کردم، پس از پایان و قطع تلفن، یکباره به دنیای کودکی و نوجوانی برگشتم و یاد آوری خاطرات آن دوران، سرخوشم کردند. چهار سالم بود که با اصرار مرحوم پدرم و پذیرش آقای قنواتی ( یدالله ) سر کلاس اول آقای دریاپیما نشستم، پس از ده، دوازده روز عذرم را خواستند، چون آقای دریا پیما دیده بود که علاوه بر املای خودم برای مرتضی ... هم می نویسم! سال بعد کودکستان بودیم و خانم پروانه، چقدر شاد بودیم، بازی و رقص و آواز آخر وقت که خانم ها، بچه ها را جمع می کردند و در حالی که دست می زدیم و می رقصیدیم، تغذیه هم می گرفتیم و صد البته پس از این مراسم خودمانی، بیرون کودکستان که منزل آقای ریگستانی پشت مدرسه هدایت بود، کمین می کردیم و راه دخترا رو می بستیم و تغذیه ها شونو گرفته و با نامردی مجبورشان می کردیم که به جاش ذغال بخورند. کلاس اول دانش آموز حاج فتح الله خلیجی بودم. اواسط مهر، حول و حوش ساعت 2 بعد از ظهر با شورت مامان دوز و رینگ یاماها 100 داشتم تو کوچه بازی می کردم که آقای خلیجی رو از دور دیدم، تند و فرز قایم شدم و مطمئن مطمئن بودم که منو ندیده، فردا صبح سر کلاس گفت: دیگ کی من ظهره گرما؛ من کیچه یل ولو بید؟ " من هم با خیال راحت و اینکه همه ظهر بیرونن، با بی خیالی نگاش می کردم که یک لحظه دنیا جلو چشام سیاه شد و احساس کردم که یک طرف صورتم باد کرد. شب که به مرحوم بابام گفتم: وراندازم کرد و گفت: زنگ بزنم به فتح الله بگم. مرحوم مادرم گفت: حاجی بهش چی می خوای بگی؟ گفت: می خوام بگم چرا یکی هم تو گوش این وری نزدی تا آدم بشه؟!!! آره اون روزا معلما بیشتر درگیر مسائل تربیتی بچه ها بودند. مثل الان نیست که اگه معلمی از گل نازکتر گفت؛ تمام ایل و تبار دانش آموز بریزن رو سرش. یک روز هم ورزش داشتیم، با شورت مامان دوزی که از چلوار سفید و یک خط قرمز و زیر پوش کاپیتان و با شماره قرمز 7 که از مغازه جبلی ( پدر دکتر جبلی ) می خریدیم و مادرم با چرخ پشت زیر پوش دوخته بود و پای برهنه داشتیم فوتبال بازی می کردیم که آقای خلیجی صدا زد راستی بیا اینجا کارت دارم. با همون سر و وضع دستم رو گرفت و به کلاس پنجم برد، اونسال آقای دریاپیما معلم کلاس پنجم بود. کنار تخته یکی از دانش آموزا ایستاده بود، آقای دریاپیما پرسید: درستون به د ذ رسیده؟ گفتم : نه. گفت: می تونی بنویسی، اذیت؟ گفتم: آره و نوشتم. گفت: حالا رو این تنبل هو بکش. گفتم: نه آقا. گفت: من می گم، یا الله. با ترس و لرز هو کشیدم و به ورزش برگشتم ولی در دلم غوغا بود. زنگ آخرو که زدن رفتم در دفتر وایسادم تا آقای خلیجی یا دریاپیما بیرون بیان و در پناه اونا از مدرسه خارج بشم ولی هر چه منتظر موندم، بیرون نیومدن، دل به دریا زدم و از مدرسه خارج شدم جلو منزل اکبری دیدم بعله، آقا با دوستاش وایسادن و دست هر کدوم یه ترکه از درختای گز مدرسه است. خواستم در برم که دورم کردند و گفتند: هو می کشی؟ گفتم: به خدا تقصیر من نبود ولی کو گوش شنوا؟ جاتون خالی یک کتک مفصل خوردم و تهدید شدم که به مدرسه کتک خوردن رو هم گزارش ندم. حقش بود که اسمش رو اینجا بنویسم ولی به قول شیرازی ها تاوان معرفت می دم و این شاگرد تنبل رو معرفی نمی کنم! کلاس دوم میهمان آقای فاطمی بودیم که خورد به انقلاب و تعطیلی مدارس و خاطرات انقلاب جای خاطرات مدرسه رو گرفت. سال سوم را با داستان های جمعه آقای نادر بویراتی گذراندیم و با حال ترین قسمتش گرفتن 150 تومانی بود که اونسال به همه دانش آموزا دادند. آقای بویراتی خیلی با حال بود، کلاسش همواره شاد و پر از خنده بود. سال چهارم ابتدائی با جنگ آغاز شد و ورود دانش آموزای جنگ زده به مدرسه و موضوع های جالب انشاهای آقای بشیری و انشاهای ابرام لاف که برای پسر خاله اش سید کرامت اله می نوشت. جمله معروفش که در نتیجه گیری ها می نوشت، دوستان و همشهریان محترم بود . یک روز آقای شرفی معاون مدرسه با قیچی تو کلاسا اومد و شروع کرد به ضربدر زدن تو سر بچه های مو بلند. من هم جزو ضربدری ها بودم. بعد از ظهر بعد از فوتبال یادم اومد که اگه سرمو نتراشم فردا مدرسه راهم نمی دن. بدو بدو رفتم در مغازه کل محمد که برق رفت. اون روزا به خاطر جنگ شبا خاموشی بود. کل محمد هم در مغازه رو بست و ما با گریه و زاری رفتیم خونه. بابام با داد و بیداد گفت: ظهر تا حالا چیکار می کردی؟ بعد از صرف یک پس گردنی، با قیچی خیاطی افتاد به جون کله من، تصور کنید: زیر نور فانوس با قیچی خیاطی!! فردا صبح مادرم که صبحونه بهم می داد، چشمش به کله ما افتاد و صدا زد: حاجی یو خو می بز گره!!! پریدم جلو آینه و زدم زیر گریه. بابام گفت: گریه نکن الان درستش می کنم و با ماشین ریش تراش سه تیغ فیلیپس کله ما را صافکاری کرد. ما هم دستی کشیدیم و دیدیم که به! صاف صاف شده. راه افتادیم طرف مدرسه که یهو نیم متر به جلو پرت شدم. دیدم دو تا بچه راهنمائی هر هر می خندند. نامردا اومدن طرفم و یه پس گردنی دیگه هم بهم زدن. چشمتون روز بد نبینه تا یک هفته ما از زمین و زمان پس گردنی می خوردیم. لعنتی این کله تا یک هفته برق می زد و مردم را وسوسه می کرد بزنن پس کله ما! سال پنجم سال آقای دامغانی و لباس و کلاه های ست و مرتبش بود. من و محمدرضا زاهدی پور شاگرد ممتازای کلاس بودیم. آقای دامغانی ماموریت داده بود که مشق های نیمکت های طرف منو محمدرضا کنترل کند و من هم طرف او رو و بعد مشق های همدیگه رو کنترل می کردیم. با هم تبانی کردیم و خودمون دوتا مشق نمی نوشتیم. نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ما رو لو داد! زمستان سرد و شیلنگ کف دست، حسابی حالمون رو جا آورد. امشب در سریال روزگار قریب، صحنه هایی از عیادت مهندس بازرگان با بازی رضا بابک پخش شد و اینکار برای بنده که به این نتیجه رسیده ام که دیدن صدا و سیمای کسانی مانند قالیباف و صفائی فراهانی که از مسئولین فعلی نظام می باشند از تلویزیون غیر ممکن است، باور نکردنی بود. امیدوارم که این اتفاق خجسته استمرار داشته باشد تا نسل سوم انقلاب فارغ از زنده بادها و مرده بادها با تاریخ سازان این مملکت آشنا شوند، حتی اگر اعتقاد بر ضرر رسانی این افراد به مملکت باشد. راستی شما این روزها که مسئله فوتبال ایران در شرایط ویژه ای قرار دارد، صدا یا تصویری از محسن صفایی فراهانی رئیس کمیته انتقالی فوتبال را از تلویزیون ایران، دیده اید؟
شهرستان ديلم همه ساله با كمي خنك شدن هوا پذيراي مهمانان زيادي از جاي جاي ميهن عزيز ايران اسلامي است . در چند سال اخير به دليل رونق بازار و نماي زيباي ساحل اين روند گسترش بيشتري يافته اما عليرغم بشتر شدن حضور مهمانان نسبت به سالهاي فبل در اين شهرستان خصوصا شهر ديلم ، هنوز تدابير لازم در توسعه بافت شهري به لحاظ تعيين مسير هاي ورودي و خروجي انجام نگرفته است . تمامي بار ورود و خروج وسايط نقليه اعم از سبك و سنگين بر دو محور گناوه به ديلم و خوزستان به ديلم و در شهر تنها خيابان پاسداران انجام ميگيرد . حتي در روزهاي پنج شنبه و جمعه با حضور تعداد كمي از مسافران به اين شهر تردد در خيابان پاسداران با بار ترافيكي و بي نظمي روبر و مي شود . كه ضرورت ايجاد خيابان و مسير هاي ديگر و همكاري بيشتر ماموران پرتلاش راهنمايي و رانندگي را مي طلبد .اميد مي رود شهردار جديد اين شهر با توجه نزديك شدن حضور بيشمار مهمانان به اين شهر تدابيري لازم بي انديشد . **لطفا" مطلب زیر را به قول شاعر «فارغ از هر زنده باد و مرده باد» بخوانید.** مجتمع مسکونی ما در کنار یک مدرسه راهنمایی دخترانه است. طبق قوانین این مدرسه، دانش آموزان موقع ورود و خروج از مدرسه بایستی چادر به سر داشته باشند. هر روز صبح که از منزل خارج شده و به سمت محل کار خود می روم، شاهد این هستم که درصد زیادی از دانش آموزان، به 20 متری مدرسه که می رسند، از کیف خود چادری را در آورده و به سر می کنند و موقع خروج از مدرسه هم به همین منوال. درون مدرسه هم که می توانند بدون چادر باشند. این پدیده را هر روز چندین بار می بینم و کم کم برایم عادی شده که چادر برای این افراد حکم کارت ورود و خروج از مدرسه است. امروز بر حسب اتفاق دختر خانمی را دیدم که با چادری بر سر از منزلشان که فاصله چندانی هم با مدرسه نداشت (حداکثر 150 متر) خارج گشته و به سمت مدرسه حرکت کرد. من و مدیر مجتمع، در پیاده رو در زمینه مسائل مجتمع در حال گفتگو بودیم که دختر خانم قصه ما که از قضا خانواده اش را هم چند وقتی است می شناسم، در حالی که حدود 30 متر از درب منزلشان فاصله گرفته بود، با گفتن یک سلام از کنار ما رد شد. موقعی که خواستم جوابش را بدهم دیدم عجب، چادری بر سر ندارد و یک چادر تا خورده بر روی دستش است و به نظر می رسد آن را آماده گذاشته تا به هنگام ورود به مدرسه دوباره از آن استفاده کند. اعتراف می کنم که این دیگر یک پدیده جدید حداقل برای من بود. حال سئوال های من این است: 1- این دختر خانم 12 یا 13 ساله چه فکری در سر دارد که در این مسافت کم دو بار اقدام به درآوردن چادر و بر سر کردن آن می کند و حاضر نیست این ۱۰۰ متر میانی را هم چادر به سر باشد؟ 2- خانواده این دختر خانم که فکر می کنند ایشان یک فرد چادری است اگر این صحنه را می دیدند، چه عکس العملی نشان می دادند؟ 3- اگر سر کردن چادر در خانواده ایشان اجباری باشد، آیا والدین این خانم به نتیجه دلخواه رسیده اند؟ 4- آیا مسئولان این مدرسه، که ورود و خروج دانش آموزان خود را منوط به استفاده از چادر نموده اند، به هدف خود رسیده اند؟ 5- آیا در این پدیده، جامعه هم مقصر است یا اشکال فقط به طرز فکر دختر مورد نظر ما بر می گردد؟ 6- و بالاخره، آیا اگر می خواهیم فرهنگی را در یک مجموعه جا بیندازیم و یا ساده تر، فرهنگ نیکی را نخواهیم از دست بدهیم، بهترین راه، اجباری کردن آن است؟ اول صبح با صدای برخورد باران بر شيشه پنجره اتاق از خواب برخواستم و وقتی وارد محل كار شدم باران شدت گرفت و متعاقب آن برق شهر قطع شد. تمام همكاران بيرون از اتاقهايشان در راهرو اداره اولين باران پاييزی را نظاره گر بودند ، عابرين در پياده روها ، زير بالكن ها و هر كجا كه گيرشان می آمد می ايستادند تا بارش باران را تماشا كنند. آنروز دو ساعتی باران تند و كند باريد و خيابانها و معابر شهر مملو از آب شد و من خوشحال از يافتن سوژه ای جديد به محل كارم رفتم تا در اين خصوص مطلبی آماده نمايم. ... صدای ريزش باران بر سطح كاه گلی بام لابلای « بُريُو و چندل » با شُرشُر « نُوگه پليتی » كه از ارتفاع سه تا سه و نيم متری آب را سرازير می كرد در هم می آميخت تا نويد اولين باران پاييزی را به تو بدهد و تا درب تخته ای دو لنگه اتاق را باز می نمودی كف حياط پر بود از ذرات كاه شناور بر آب باران. رقص برق در پس شيشه های رنگارنگ طاقی بالای درب اتاق زيبايی خيره كننده ای می آفريد و صدای رعد و لرزش سقف چندلی مژده سالی پر خير و بركت را می داد. گيسوان ابر بدست باد سپرده می شد تا بر شانه سپهر پريشان گردد و توقف باران همانا و پر شدن آسمان از « موری بالدار » همان و در پی آن پرواز « شالُوها » را زير رنگين كمان بندر به تماشا می نشستی و در آن زيبايی محصور كننده ناخودآگاه فكر كوه و دشت سرمستت می كرد. از تصوير باران ، آب و آرامش بيابان بی تاب می گشتی و تدارك خيمه همه ی فكر و ذكر تو می شد، تا قبل از ظهر دوستانت را دور هم جمع می نمودی ، جلسه ای و تقسيم كار و بلافاصله تهيه اقدام مورد نياز و بعدالظهر حركت به سمت مقصدی معلوم. آخ چه كيفی داشت صحرا و بيابان باران خورده و بوی گِل مرطوب و عطر برنج بوشاور و تندار ماهی غزال و شب زنده داری درون چادر و خوردن نخود گرم در پگاهی سرد و نوشيدن چای داغ و شروه خواندن با ناله قليان و سرو صدای بچه ها به هنگام « گُل بازی و بی دل » و رمزمه های عاشقانه دوستان زير پتو در گرگ و ميش سحر... باران هميشه برای مردم جنوب نعمت است حتی اگر با سيل باشد ، در جنوب تو تمام پاييز و زمستان چشم به آسمان داری و منتظری تا بارانی ببارد. بهترين خاطرات ما در شب های بارانی رقم می خورد همچنانكه بدترين مصاعب ما نيز در همان شب هاست ، لهيمر هر وقت آمد با باران همراه بود ، بهار نيز با باران خلق می شود و گرما با باران می رود ، بيشترين مراسم عروسی در فصل بارانی شكل می گيرد و بالاترين آمار مرگ و مير در فصول بارندگی است ، « مختارو » شعر « چه بگُم دآ شُو دُوشی كه چطو ريم سحر وآبی » را در يك شب بارانی سرود و شب زفاف غُلو هم باران می باريد. اولين شعری كه تو فهميدی و بعد حفظ كردی « باز باران با ترانه » بود. شب و باران و منقل پر « تش » و « آلو و بليط زير خُل » ، شب و باران و نوشيدن چای قند پهلو در استكان قد باريك از قوری چينی گوشه منقل ، شب و باران و شكستن « بنك و بايُم » و سمفونی قليان و گوش دادن به يار يار « با سميل » و قصه های « ننه علی » شب و باران و دريای ظلمانی و لنجی اسير طوفان و « تك و دو » جاشوان بی پناه برای بقا شب و باران و تب و لرز مادر بزرگ و ناله های ضعيف پيرزن زير لحاف كهنه اش در اطاق خشتی گوشه حياط ، شب و باران و چك چك آب از تار و پود خيمه و بيدار ماندن تا صبح و آواز خواندن دسته جمعی و دست زدن های بی محابا و رقصيدن ديوانه وار تا سپيده دم. باران و رعد و برق و « پُروق غاچ برنجوكی » و رويش « جيكه و سيبات » باران و صرف « اُو تُولهَ و بَلبَل مِلُو » در كنج « كوُش كن » ، باران و سپس باد شمال و سوز سرما و سينه ور اَفتوُی نشسن در طارمهَ و خوردن خرما با ارده يا « تی وِر » قبل از چاس باران و دشت مخملین ليراوی و تماشای گل « روغن دز و شدنبو » و رقص بهمن در باد باران و زندگی ، باران و عاشقی ، باران و شيدايی ، باران و زيبايی و باران و جنون... شب ها و روزهای بارانی همه اش خاطره است حتی اگر تك و تنها باشی ، باران برای زن و مرد جنوبی مقدس است چون در سرزمين ما كم می بارد و هر چه كمياب است قُرب و منزلت بيشتری دارد. در قرآن ، احاديث و روايات از باران به نيكی ياد می شود ، آب باران نيسان ( ارديبهشت ) را برای درمان اغلب بيماريها مفيد می دانند ، ضرب المثل های بسياري در رابطه با باران وجود دارد ( بارون دوشی ، پاك تركا واپوشی ). بسياری از شاعران باران را تكريم داشته و پيرامونش شعرها سروده اند. سهراب رمز يافتن حقيقت را زير باران می بيند آنجا كه می سرايد : چترها را بايد بست زير باران بايد رفت فكر را ، خاطره را ، زير باران بايد برد با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت دوست را ، زير باران بايد جست زير باران بايد با زن خوابيد زير باران بايد بازی كرد زير باران بايد چيز نوشت ، حرف زد ، نيلوفر كاشت... براستی كه باران سراسر طراوت است و زيبايی و هر چه زيباست دوست داشتنی است چون « ان الله جميل و يُحب الجمال »... بُريُو و چندل : بوريا ، چندل هم نوعی تير چوبی براي پوشش سقف در قديم نُوگه پليتی : ناودان فلزی موری بالدار : مورچه بالدار شالُو : مرغ دريايی گُل بازی : گل يا پوچ ، نوعی بازی در خيمه بی دل : نوعی بازی با ورق لهيمر : باد محلی كه اغلب در آبان ماه می وزد و با باران شديد همراست. تش : آتش آلو : سيب زمينی بليط : بلوط خُل : آتش باقيمانده در منقل بنك و بايُم : پسته و بادام وحشی تك و دو : جنب و جوش ، تلاش و كوشش پُروق غاچ برنجوكی : شكافتن زمين و بيرون آمدن قارچ خوراكی جيكه و سيبات : سير وحشی و بارهنگ اُو تُولهَ : غذايی كه با نوعی علف بنام تُولهُ درست می كنند بَلبَل مِلُو : نانی كه در لابلای آن نوعی علف وحشی بنام ملُو می گذارند. كوُش كن : راهرو بين دو اطاق كه محل بيرون آوردن كفش ها است. تی وِر : از فرآورده های لبنی كه در زمستان با خرما ميل می كنند. چاس : ناهار روغن دز و شدنبو : گل شقايق و شب بوی وحشی بهمن : جو سبز |
درباره وبلاگ
![]()
جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم و اگر سنگ بر راهمان نهيد، شك نكنيد كه ما هم مرداب میشويم.
منوی اصلی
صفحه نخستتازه های وب آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه ایمیل نویسندگان وبلاگ اضافه به علاقه منديها نويسندگان
داریوش راستیعبدالرضا شهبازی معصومه راستی محمد باقر غضبانی محمد مهدی شفیعی کرامت الله طاهری سید حیدر میرجهانمردی محمدرضا زاهدیپور حسن درویشی محمد رضا بشیری فتح الله صالحی فرد نویسنده میهمان آرشيو نويسندگان وبلاگ آخرين نوشتهها
تــــــــــولـد نـــــــــــــــــورآزادی آدرس ما کجاست!؟ میوه برمزار اموات عید فطر ایرانی یا افغانی "گره گشو " مدرن حقوق شهروندي پرواز شاهین بر فراز آسمان فوتبال حذف حذف چند نکته پایه های نقد و انتخاب مناظره انتخابات دهم ریاست جمهوری معتقد یا شهروند؟ بدترین درد 20 نکته قانون و میوه روز معلم سیندرلای وطنی مورد عجیب دکتر محمود حسابی مرد نکونام شب و سحر همایش ها . کنگره ها وسمینار های اصلاح الگوی مصرف ملتها و فرهنگها بندر دیلم - نوروز 88 از دید دوربین ٍسيزده بدر امسال اطلاعیه فوتبال و سياست آرشیو
آبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آرشيو موضوعی
عکسفرهنگ ديلم نويسندگان پيشنهادات سلامت و بهداشت ديلم شهر اطلاعات ديلم رشته تحصيلی آموزشی شعر و ادبیات شوراها متفرقه پيوندهای روزانه
به همه کفش پرتاب می کندعراق - كردستان پیرمرد 34 سال است که در دل کوه زندگی میکند! هزينه های اضافی تحريم ها بر مبادلات تجاری آخرین وضعیت بازار خودرو رتبه بندى حساب ذخيره ارزى كشورها كشف استوديوي ضبط ترانه عليه نظام بوش به هدف خود رسيد آرشيو پیوندها پيوندها
مترجم (عبدالرضا شهبازی)موسسه خیریه ولی عصر دیلم وبلاگ سی نیز وبلاگ لیراوی نصير بوشهر نسيم جنوب نشریه سیاسی بندر گناوه محمد دادفر هنرستان فنی و کاردانش پسرانه دیلم اشک مهتاب وبلاگ محمود داوودی مدیریت آموزش و پرورش دیلم حيات داوود فرودگاه بوشهر تنوب مرکز پیش دانشگاهی علامه دهخدا فرمانداري ديلم جاوید باد ایران و ایرانی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان دیلم آموزشگاه رانندگی نوین شهرستان بندردیلم آمار وبلاگ
|
| استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد |