تبليغاتX
دیلُمی‌یَل
خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک

رگـــــــــــی

سي سال آزگار « رگـــي » از دست و زبانش نيفتاد ، در حاليكه هندوانه اي را استادانه بر سرانگشتان درشت و زمختش به رقص در مي آورد ، فرياد مي زد : رگي ، رگي .... تا شايد با اين شيوه مشتري بيشتري جذب كند و  ميوه ي له و زده اي باقي نماند كه مجبور باشد از ترس مأمورين بلديه آنها را دور بريزد .

كار و تلاش را از حمالي و تخليه سيمان در اسكله « شيوخ كويت » شروع كرد و اكنون كه حدود هفتاد سال از عمرش مي گذرد هنوز مجبور است براي بقا در بازار ميوه و تره بار شهرداري ديلم كار كند .

بارها از او خواستم از خاطراتش و سالهاي زندگي در غربت برايم بگويد امُا مثل اينكه دوست نداشت در اين خصوص سخني به ميان بيايد ، ولي اصرارهاي من بالاخره كار خودش را كرد و لب به سخن گشود:

15 يا 16 ساله بودم كه پدرم را از دست دادم ، چند ماه بعد فقر و نداري بر من و خانواده ام فشار آورد ، مي بايست بهر نحو ممكن روي پاي خودم مي ايستادم و كار مي كردم چون راهي غير از اين وجود نداشت ، اما چه كاري و از كجا بايد شروع مي نمودم ؟!

با اندك اندوخته ارث پدري با مادر و ديگر اعضاي خانواده خداحافظي كردم و با يك فروند لنج بصورت قاچاقي عازم كويت شدم ، و مستقيماً به اقامتگاه برادرم رفتم .

درست فرداي همان روز ورود به آن كشور پا به پاي ديگر همشهريان و حمالان اسكله مجبور بودم كسيه هاي 50 كيلوي سيمان را بدوش كشيده و با عبور از روي « دوسه اي باريك » از دوبه به انبار اسكله انتقال دهم ، كاري كه در روزهاي ابتدايي برايم بسيار سخت و طاقت فرسا بود اما كم كم به آن عادت كردم . كمتر از يك سال دوش بدوش مابقي حمالان كارم اين بود كه سه روز هفته بصورت روزكار و سه شب هم شب كار باشيم و جمعه ها كه تعطيل بوديم با يكي از دوستان در اطراف بازار دستفروشي مي كرديم يعني با اندك سرمايه اي كه از تخليه سيمان عايدمان مي شد مقداري موز و انبه و ... مي خريديم و آنها را در يك كارتن گذاشته و مي فروختيم كه علي رغم تعقیب و گريزهاي متوالي از دست مأمورين بلديه ، رويهم رفته در آمد خوبي داشت و از كار حمالي نيز بهتر بود و همين حركت موجب شد كلاً از تخليه سيمان دست كشيده و به دستفروشي روي بياوريم .

دستفروشي در بازار مقدمات آشنايي ما را به كار ميوه و تره بار مهیا ساخت و كمتر از يك سال توانستيم براي خودمان « بعثه اي » در « سوق الخضره » دست و پا كنيم .

وقتي خيالم از بابت كار راحت شد و توانستم مشكل معافيت سربازي در ايران و اقامتم را در كويت حل كنم ، تصميم گرفتم به ديلم برگردم و سري به خانواده ام بزنم و اين در حالي بود كه بيش از 7 سال از رفتنم مي گذشت.

روزي كه ديلم را به قصد غربت ترك كردم نوجواني بودم بدون ريش و سبيل ولي حالا كه برمي گشتم 22 سال سن داشتم و براي خودم مردي شده بودم رشيد و كار كشته .

آمدنم به ايران همراه بود با مقدمات ازدواج و بلافاصله شروع زندگي مشترك با كسي كه پدر و مادرم قبلاً انتخاب نموده بودند .

بعد از ازدواج حدود 5 ماهي ماندم و دوباره براي جايگزيني دوستم كه در غياب من « بعثه » را اداره مي كرد به كويت برگشتم تا او بتواند به مرخصي برود و اين سيكل 6 ماهه تا سال 1991 ميلادي و اشغال كويت توسط نيروهاي عراقي ادامه داشت و بعد از آن براي هميشه برايم پايان يافت ؟!

زندگي در غربت بسيار سخت مي گذشت ، هر روز مجبور بودم براي تهيه ميوه و تره بار مسافت طولاني « سوق الخضره » تا « چبرهَ » ( ميدان ميوه و تره بار ) را طي كنم ، پس حداقل دو ساعتي قبل از اذان صبح از خواب بلند مي شدم و وانتي كه از شب قبل سفارش داده بودم دم درب منزل منتظرم بود ، سوار مي شدم و بعد از نيم ساعتي به چبره مي رسيديم  ، قبل از آنكه بقيه كسبه وارد شوند من خريدهايم را انجام مي دادم و به بازار خودمان برمي گشتم بصورتيكه اغلب تخليه وانت همراه مي شد با اذان صبح و من بعد از نماز صبح سرپا مي ماندم تا يكي دو ساعت از شب گذشته كه بازار تعطيل مي شد و به خانه برمي گشتم .

به محض برگشتن از محل كار در حاليكه از خستگي ناي ايستادن نداشتم از غذايي كه هر روز يكي از هم اتاقي ها مي بايست تهيه كند مي خوردم و سر بر بالين مي گذاشتم تا روزي ديگر و تلاشي دوباره .

خوب بياد دارم سالهاي اول سكونتم در كويت با تعدادي از همشهريان در « حسينيه خزعل » ساكن شديم تا مجبور نباشيم مبلغي را بابت اجاره منزل پرداخت كنيم ، لذا ناچار بوديم بعد از برگشتن از محل كار مقداري هم به كارهاي حسينيه بپردازيم .

گفتم كه هر نوبت مرخصي ما به 6 ماه هم مي رسيد ، يعني وقتيكه من مرخصي بودم شريكم

« بعثه » را اداره مي كرد و تا من برمي گشتم او به مرخصي مي رفت .

در 5 يا 6 ماهي هم كه مرخصي بوديم برنامه اين بود كه كل درآمد كسب شده را هزينه مي نموديم و سر آخر دست خالي برمي گشتيم تا تلاشي مجدد براي مرخصي بعدي و آنروزها اصلاً و ابداً چيزي بنام خستگي را احساس نمي كرديم و پس انداز را نمي شناختيم .

يادم مي آيد وقتي اولين فرزندم متولد شد من يك ماه بعد خبردار شدم و تا نوبت به مرخصي ام رسيد طفلكي 4 ماهه بود و براي بچه هاي بعدي هم وضع تقريباً به همين منوال گذشت ، شايد باورش سخت باشد ، وقتي بچه ها كمي بزرگتر شدند، هر زمان كه به ديلم مي آمدم آنها تا چند روز از من فرار مي كردند و بعد از كمي آشنايي ، مرا عمو صدا مي زدند .

زمان برگشتن و ترك خانواده هم بسيار زجر آور بود چرا كه تو مجبور بودي تا 6 ماه ديگر جگر گوشه هايت را نبيني و حتي صداي آنها را نشنوي ، چون آنروزها مثل الان تلفن نبود كه بتوان صحبت كرد و تنها وسيله ارتباطي ما نامه بود كه توسط لنج ها رد و بدل مي شد و فاصله هر نامه تا جواب آن از دو ماه هم مي گذشت .

در لابلاي صحبت هاي پيرمرد چشمم به پاهاي كبود و متورمش افتاد و ناخودآگاه صحبت هاي او را قطع كردم تا از او علت را جويا شوم ، گفت : چند بار به دكتر مراجعه كرده ، مي گويند بيماري واريس است و آنهم بخاطر سر پا ايستادن هاي طولاني در كويت مي باشد كه بعضاً از 13 ، چهارده ساعت در روز نيز تجاوز مي نمود ؟!

در ادامه صحبت ها وقتي ديدم بازگو كردن خاطرات براي پيرمرد خسته كننده و ملال آور شده است از او خواستم تا به لحظه هاي شاد و شيرين زندگي در غربت اشاره كند و اينجا بود كه لبخند را بر لبانش به عينه ديدم ، گفت : بله پسرم هر چند كار در غربت سخت و طاقت فرسا بود امّا شور جواني توأم با نشاط ما را به آينده اميدوار مي كرد ، به يادم دارم در يك شرط بندي مجبور شدم سه كله پاچه را به تنهايي بخورم يا وقتي براي پذيرايي از دوستانم چند « كله هامور » تازه را بصورت « مچبوس »

( شله ماهي ) طبخ كردم و براي دوستان كاري پيش آمد و نتوانستند تشريف بياورند ، مجبور شدم خودم جور همگي را بكشم كه  آن شب تا صبح خوابم نبرد .

پيرمرد از زور بازو و قدرت دوران جوانيش برايم تعريف كرد ، از سالهاي اول ورود به كويت گفت و بيان داشت كه او آنقدر در كار تخليه سيمان حرفه اي شده بود كه بعضي وقت ها دو كيسه 50 كيلویی را بر دوش حمل مي كرد و با سرعت از روي دوسه باريك عبور مي داد ، او گفت يكي دو بار هم با كيسه هاي سيمان از روي دوسه به دريا سقوط كرده و حتي مجروح هم شده است .

او باز از كار گفت و گفت ، اصلاً مثل اينكه او فقط براي كار زاده شده بوده ، براي اين كه كار كند و نهايتاً يك وعده غذاي گرم ،  ساعتي استراحت و باز كار و كار ، حتي در زمان مرخصي و حضور در ديلم هم بيكار نمي ماند ، يا گرفتار كارهاي منزل بود و اگر آنجا كاري نداشت « ساليه و سيلكش » را بر مي داشت و به ماهيگيري مي رفت و ...

و اكنون كه 7 دهه از عمرش مي گذرد و بجز چند سفر زيارتي به حج ، كربلا و مشهد كه تعداد آنها از انگشتان يك دست هم تجاوز نمي كند اثري از تفريح ، مسافرت و استراحت در زندگيش مشاهده نمي شود ، هنوز هم بيكار ننشسته ، مثل اينكه بازنشستگي براي او تعريف نشده است .

پيرمرد در گوشه اي از بازار شهرداري هنوز هندوانه اي را استادانه امّا اين بار با دستاني لرزان به رقص در مي آورد ، ولي ديگر فرياد نمي زند رگــــــي ، فقط مي گويد : شيرين عسل ، شرط چاقو و بس...

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 15:31
اوقات شرعی

هر سال با شروع ماه مبارک رمضان، این سئوال در ذهنم نقش می بندد که چرا اوقات شرعی تهران نسبت به خودمان (منظور بوشهر و شهرهای تابعه آن است) در این ماه دارای تغییرات پرشتاب تری است؟ به عبارت بهتر چرا تا قبل از ماه مبارک رمضان، مثلا" اذان صبح تهران حدود 20 دقیقه قبل از ما و اذان مغرب آنان حدود 15 دقیقه بعد از ماست اما با شروع این ماه، این اختلاف به حداقل رسیده و در نیمه دوم رمضان، این تهران است که 10 تا 15 دقیقه بعد از ما اذان صبح گفته و برای اذان مغرب هم همین حدود از ما پیشی می گیرد؟ از دوستان عزیزی که اطلاعاتی در این زمینه دارند خواهشمند است توضیح بفرمایند.

لينک ثابت نوشته شده توسط محمد باقر غضبانی در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 9:57
عقلانیت و انسان مدرن

یکی از ویژگی های انسان مدرن که تقریباً مهمترین وجه متمایز او با انسان سنتی است عقلانیت اوست. این سخن هرگز بدین معنی نیست که انسان سنتی بهره ای از عقل نداشت و مجنون بود و این استفاده از عقل تنها مختص انسان مدرن است. نه.بلکه عقلانیت طبق تعریفی که ارائه خواهم داد با عقل با معنای مالوف آن تفاوت دارد. اگر بخواهیم عقلانیت را تعریف کنیم می توان گفت عقلانیت عبارت است از متناسب ساختن دلبستگی و پایبندی به یک عقیده با شواهد و ادله ای که آن عقیده را تایید و تصدیق می کنند. برای روشن شدن این تعریف و ملموس ساختن آن مثالی می زنم. به چهار موقعیت زیر توجه کنید:

1-      شما در سالنی نشسته اید و فردی را در فاصله ی ده متری خود می بینید و اطمینان کامل دارید که این شخص آقای الف است.

2-      در همان سالن نشسته اید ولی اکنون نور سالن کمتر شده است و در فضایی نیمه تاریک همان فرد را باز در فاصله ی ده متری خود می بینید ولی هر چه دقت می کنید می بینید که باز آقای الف را می بینید.

3-      در همان سالن نشسته اید و در فضایی تقریباً روشن فردی را در فاصله پنجاه متری خود می بینید ولی هر چند این شخص در فاصله دورتری نسبت به موقعیت اول قرار گرفته است ولی هر چه دقت می کنید می بینید که انگار آقای الف را می بینید.

4-      در هوایی گرگ و میش از دامنه ی کوهی به پایین می آیید و در پای کوه فردی را می بینید که در آن فاصله زیاد باز هر چه دقت می کنید انگار باز آقای الف را می بیند.

 

در هر چهار موقعیت مذکور شما آقای الف را می بینید ولی باید بپذیرید که شواهد و ادله در تایید عقیده شما مبنی بر الف بودن آقای الف در موقعیت اول بیشتر از سه مورد بعد، موقعیت دوم شواهد و ادله کمتر، موقعیت سوم باز هم کمتر و موقعیت چهارم باز هم کمتر است. حال اگر غیرت و تعصبی که شما درباره عقیده خود مبنی بر الف بودن فرد رویت شده در موقعیت دوم و سوم و چهارم دارید مساوی با غیرت و تعصب شما در تایید عقیده شما در موقعیت اول باشد شما انسانی عقلانی نیستید. زیرا به رغم ضعیف شدن شواهد و ادله و سیر نزولی تاییدیه هایی برای عقیده خود در موقعیت های چهارگانه، دلبستگی و پایبندی شما به عقیده مذکور تغییری نکرده است و همان دلبستگی و پایبندی را به عقیده دوم و سوم و چهارم دارید که به عقیده خود در موقعیت اول دارید.

از این رو میزان دلبستگی ، پایبندی، غیرت و حمّیت ما به عقاید مختلف باید همانند دماسنجی باشد که متناسب با شواهد و ادله ی موجود بالا و پایین رود. با توصیف مختصری که از عقلانیت بعنوان مهمترین خصیصه ی انسان مدرن گذشت می توان فرق انسان سنتی با مدرن را از این ناحیه خاص دریافت. در گذشته شاید به اعتبار بزرگی نام بزرگی، سخن وی تلقی به قبول می شد و سخن وی خود به صرف این این که سخن فلان شخص است مقّوی به دلایل قوی فرض می شد. ولی انسان مدرن نمی تواند صرفاً به این بسنده کند که – برای مثال --  الف مساوی با ب است چون آقای X چنین می گوید بلکه در برابر این گزاره که الف مساوی با ب است خواهد پرسید چرا؟ این چرا پرسیدن ها در قشر فرهیخته و دانشمند در گذشته یافت می شد ولی امروزه وجه غالب کلیت انسان مدرن شده است. این چرا گفتن ها را تقریباً در میان تمامی اقشار خصوصاً نسل جدید می توان به وضوح دید. پس می توان گفت عقلانیت یکسر امروزی نیست بلکه امروزه وجه غالب انسان مدرن شده است.

عقلانیت حتی در میان نسل جدید که مولود مدرنیته هستند نیز یافت می شود. یکی از وجوهی که والدین درباره آن از فرزندان خود گله مندند این است که فرزندان از آنها حرف شنویی ندارند. شاید نسلهای گذشته زمانی که پدر و مادرشان به آنها می گفت الف مساوی با ب است آن را براحتی می پذیرفتند چون پدر چنین گفته است و یا چون مادر چنین گفته است ولی امروزه اگر به فرزند گفته شود الف مساوی با ب است خواهد پرسید چرا؟ این "چرا" شنیدن شاید برای بسیاری از والدین که همان حرف شنویی بی چون و چرا را که خود از والدین داشتند از آنها نیز انتظار دارند تا حدی سنگین باشد. و ممکن است آن را حمل بر عدم حرف شنویی از جانب فرزندان بدانند.

 مطالبه دلیل و بدنبال شواهد و ادله گشتن برای تایید عقیده ای خاص مهمترین مولفه عقلانیت در انسان مدرن است. عقلانیت خصیصه ی غیر قابل انفکاک انسان مدرن است و به هیچ روی نمی توان آن را از انسان مدرن کند و جدا ساخت.

حال مي توان به نكته اي مرتبط اشاره كرد. تعلیم و تربیت دینی نیز چون امروزه با انسان مدرن سر و کار دارد چه بخواهد و چه نخواهد باید متناسب با این خصیصه خود را شکل دهد و با نو ساختن متدولوژی خود در مقابل دلیل خواهی و شاهد طلبی انسان امروز در کار خود توفیق حاصل کند. کسانی که با جلسات مباحث دینی آشنایی دارند خصوصاً در ارتباط با نسل امروز این چرا چرا گفتن ها را بسیار آشنا می یابند و در عین حال دلیل طلبی نسل کنونی را در مقایسه با همسن و سالانشان در گذشته های دورتر، ممکن است بسیار غریب بپندارند، و ابزارهای کهن آموزش دینی را در برخورد با نسل امروز بسیار ناکارآمد ارزیابی کنند. با توجه به آن چه گذشت زبان آموزش مفاهیم دینی و شیوه های ارائه آموزه های دینی لاجرم باید متناسب با این خصیصه ی انسان مدرن یعنی عقلانیت شکل یابد تا در کار خود توفیق حاصل کند.

لينک ثابت نوشته شده توسط عبدالرضا شهبازی در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 9:34
دانشگاه رفته گان امسال ديلمي
نخست به همه برادران و خواهراني كه نتيجه تلاش خود را گرفته و در دانشگاه ها و مراكز آموزش عالي پذيرفته شده اند؛ شادباش گفته و به كساني كه پذيرفته نشده اند خسته نباشيد گفته و آرزوي بهروزي براي آنان در آينده را دارم. و اما با نگاهي به نام هاي پذيرفته شدگان در پست پيشين و وبلاگ وزين ماهرويان مي توان، بيشتري پذيرفته شدن دختران را نسبت به پسران؛ همچون ديگر نقاط كشور ديد. ولي به نظر مي رسد كه در ديلم؛ دو سوي اين تناسب اختلاف بيشتري با هم داشته باشند و شمار دختران بسيار بيشتر از پسران مي باشد. در مرحله نخست اين مي تواند بسيار مايه خرسندي باشد كه خواهران و دختران ما خود را بيشتر با دانش و آگاهي درگير كرده و خواهان نقش پررنگ تري در ديلم مي باشند و در مرحله دوم اين پرسش پيش مي آيد كه دليل رويگرداني و يا به تعبير بهتر كم انگيزگي پسران همشهري چيست؟ و آيا تصميم گيران كلان شهر به دشواري ها و سختي هاي پي آمد اين موضوع انديشيده اند؟
لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 15:12
نتایج کنکور

 

رياضي: 

                                                         رتبه           رشته قبولي                    نام شهر           مقطع

1-     زهره شريفي                    187           مهندسي برق                  شيراز          كارشناسي

2-     محمدباقرفتاح                   1153          مهندسي برق قدرت        خرم آباد        كارشناسي

3-     حسين برمكي                  1413          مهندسي مكانيك             بوشهر         كارشناسي

4-     مهران دامغاني                  1957         مهندسي عمران-عمران   بوشهر         كارشناسي   

     5- علي براهيمي                         1965         مهندسي عمران – عمران  بوشهر       كارشناسي

 

       تجربي:

 

1-     زهراقنواتي                  312             پزشكي                        شيراز       دكترا

2-     مرضيه باقري                1264          دامپزشكي                   شيراز        كارشناسي

3-     مهرانگيز طاهري نيا       1577          روان شناسي باليني     شيراز        كارشناسي

 

انساني:

 

1-     الهام آغاجري          360       آموزش وپرورش- ابتدايي    بوشهر        كارداني

2-     فاطمه كوثري          1071           زبان وادبيات عربي        شيراز        كارشناسي

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کریم غلامی پور در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 22:20
یک نمایشنامه

پرده اول:

مکان: ورزشگاه آزادی و یا ورزشگاه های مشابه

بازیگران: X هزار نفر تماشاگر

تیم میزبان با آن همه تماشاگر نتوانسته نتیجه لازم را بگیرد. در این صحنه کلیه تماشاگران بایستی انواع و اقسام اشیاء و الفاظ رکیک را حواله داوران مسابقه کنند. چند لحظه بعد، همین اتفاق بایستی برای تک تک بازیکنان و کادر فنی تیم مقابل بیفتد. حتی خانواده بازیکنان و کادر فنی تیم حریف نبایستی از باران الفاظ رکیک در امان باشند. در چندین صحنه بایستی بازیکنان دو تیم به خوبی از خجالت هم درآیند تا اصل همراهی نمایشنامه با تماشاگر هم مشخص شود. در لحظات آخر این پرده هم تماشاگران بایستی با فریادهای بلند فوتبالیست های خودی را مورد الطاف بیکرانه خود قرار دهند. برای اینکه این پرده بیش از پیش تماشاگرپسند باشد می توان در رختکن، یکی از مربیان هر کدام از تیم ها، خبرنگاری را کتک بزند. پایان پرده اول

 

پرده دوم:

مکان: استادیوم استمفورد بریج (ورزشگاه اختصاصی تیم چلسی انگلستان)  

بازیگران: Y هزار نفر تماشاگر

تیم میزبان بایستی حتما" این بازی را ببرد تا امیدوار به ماندن در جمع بالای جدولی ها باشد. تماشاگران یک صدا تیم محبوب خود را تشویق می کنند. بازی به نیمه دوم رسیده و تیم میزبان هر چه تلاش می کند به در بسته می خورد. یک لحظه از فرصت بدست آمده استفاده کرده و گلی به ثمر می رساند اما داور به اشتباه (طبق نظر گزارشگر ایرانی) آن گل را مردود اعلام می کند. تماشاگران مجددا" یک صدا تیم خود را تشویق می کنند. از شیر سماور و اگزوز خاور و امثالهم که بایستی نثار داور کنند، هیچ خبری نیست. دقیقه 85 بازی مهاجم تیم میزبان در پی یک جنگ و دعوای فوتبالی بر سر توپ، سر بازیکن حریف را هدف قرار داده و فورا" با بالا کردن دست خود، از پزشکان تیم مقابل می خواهد که به کمک بازیکن مصدوم بیایند. غم اندوه در چشمان ضارب موج می زند. 6 دقیقه بازی تعطیل می شود و بالاخره بازیکن مصدوم تیم حریف را جهت مداوای بیشتر در حالی که بر روی برانکارد خوابیده، به بیرون می برند. تماشاگران یک صدا او را تشویق می کنند حتی مالک جاه طلب تیم میزبان هم که از عدم نتیجه لازم در این بازی، ناراحت است شروع به دست زدن می کند. دقیقه 8 وقت اضافی است در این صحنه همه تماشاگران، ایستاده تیم محبوبشان را تشویق می کنند و انگار فراموش کرده اند که بایستی بازیکنان خود را بی غیرت و خائن بخوانند. چند ثانیه بعد سوت داور به نشانه پایان بازی زده می شود. مربی مغرور تیم میزبان با کلیه افراد کادر فنی تیم مهمان دست می دهد. (این همان کشوری است که 3 دهه قبل، به دلیل آشوب تماشاگرانش، یک دوره از بازی های جام جهانی محروم شد).

پایان نمایشنامه

لينک ثابت نوشته شده توسط محمد باقر غضبانی در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 12:18
فقط همین 3

img/daneshnameh_up/1/1e/ramezan.jpg

ماه رمضان نهمین ماه از ماههای قمری و بهترین ماه سال است. واژه رمضان از ریشه «رمض» و به معنای شدت تابش خورشید بر سنگریزه است.
می‌گویند چون به هنگام نامگذاری ماه های عربی، این ماه در فصل گرمای تابستان قرار داشت، ماه «رمضان» نامیده شد، ولی از سوی دیگر، «رمضان» از اسماء الهی است. این ماه ماه نزول قرآن و ماه خداوند است و شب‌های قدر در آن قرار دارد. فضیلت ماه رمضان بسیار زیاد و نامحدود است.

امام حسین (ع) در فضیلت ماه رمضان می فرمایند:« من تصدق فى شهر رمضان بصدقة صرف الله عنه سبعين نوعا من البلاء؛ هر كس در ماه رمضان صدقه‏اى بدهد خداوند هفتاد نوع بلا را از او دور مى‏كند

صدقه و کمک به ایتام در این ماه فراموش نشود ......

http://www.khayerin.com/index.php

فقط همین........

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط طیبه شفیعی در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 18:39
... وامابعد

چند وقته مي خوام بنويسم اما اينكه در مورد چه موضوعي بنويسم- براي چه كسي بنويسم- با چه لحني بنويسم- رسمي بنويسم يا راحت وخودماني – داستان بنويسم ياازخاطراتم بگم و....

اصلا نمي دونم چرا اينجوريه ولي بد جوري مانده ام .بي مقدمه مي خوام بگم كه به باور من نوشتن در وبلاگ (آنچنان كه بعضي خارج از گود نشسته ها فكرمي كنند) كارآساني هم نيست.

آخه هروقت تصميم مي گيري بنويسي، خيلي بايد فكر كني .فكر نه در مورد موضوع بلكه در مورد اينكه بعد از نوشتنت چه  فكر مي كنند؟پس بايد بيشتر حرف هاي دلت وشايد مغز حرف هايت را قلم بگيري.

آقا،ايني كه داري مي نويسي وبراي ارسال آماده مي كني ،به كسي بر نمي خوره؟ خاطر مبارك دوستي رو آزرده نمي كنه؟ كي بدش مياد؟ كي خوشش مياد ؟ خواننده چه برداشتي خواهد داشت؟ وچه قضاوتي خواهد كرد؟

وقتي براي نوشتن يك مطلب،به حاشيه هايش بيشتر از متن (بيش از اندازه ) فكر كني ومصلحت انديشي زيادي داشته باشي، ديگر حرفي براي گفتن نداري. به عبارتي آن حرف،حرف دلت نيست .پس به دل نمي نشيند.

خلاصه اينكه:

اگر حرف هاي تودل مانده ي نويسنده اي خيلي زياد باشد، ديگر نويسنده نيست ونوشته اش نه به خودش ونه كس ديگري كمكي نخواهد كردو...... بگذريم

 

واما

 تصميم احساسي وغير كارشناسانه ي ديگري،خيلي ها را عصباني نموده است .((كاهش ساعت كاركارمندان به خاطر ماه مبارك رمضان !))=((يك ماه نيمه تعطيل وشايد هم تمام تعطيل)).

تصميمي است كه گرفته شده وكاري هم از كسي بر نمي آيد.

حول وحوش مطلب(يك محاسبه ي ساده) دوست نازنينم داريوش،چند سئوال داشتم؟

1-آيا با تقليل ساعت كاركارمندان، ارائه ي خدمات به مردم ، به خوبي صورت مي گيرد؟مگر نه اين است كه بزرگترين عبادت،خدمت به خلق خداونداست؟

2- آيا كساني كه  براي انجام كاراداري خود به شهرستاني ديگر مسافرت مي كنند، به فرض اينكه كارشان انجام شده باشد،فرصت برگشتن به منزل را خواهند داشت تا روزه اشان را داشته باشند؟

3- آيا حقوقي كه كارمندان دراين ماه مبارك دريافت مي كنند، ازنظرشرعي شبهه اي به آن وارد نيست؟(5ساعت كار-8ساعت حقوق)

4-آيا بايد خودمان باعث وباني ايجاد شبهه ي تقابل معنويت با تلاش وكار وسازندگي باشيم؟

5-آيا بهتر نبود به جاي ديرتر شروع كردن كار،كار كارمندان زودتر آغاز مي شد ودر آخر،ساعتي زودتر به منزل مي رفتند؟

6-آيا زودتر به سر كاررفتن، نشاط بيشتري رادرمحيط كاربه وجود نمي آورد؟

7-چه فكري براي آن هايي كه كارمند نيستند شده است؟!!!! آن هايي كه كارشان تعطيلي هم ندارد.

8- آيا كاهش كارساعت اداري، بر ديگربخش هاي جامعه تاثيرمنفي نخواهد گذاشت؟

9- مسلمانان كشورهاي ديگر در ماه رمضان چنين تصميماتي دارند؟

چه مي دونم شايد هم تصميمات اينگونه به جهت رفع برخي مشكلات مركزنشينان (تهران بزرگ !) گرفته مي شود. مهرومدرسه، سهميه ي بنزين، ترافيك و....

پدر بزرگي مي گفت:  ياد باد آن سال هايي كه با خدا بيشتر دوست بوديم.در گرماي طاقت فرسا، 30 روز ماه رمضان را بازبان روزه ،از اول صبح تا غروب به كار درو (با داس) مشغول بوديم .چه شكوهي داشت  وچه لذتي.

 

 

 

 

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کریم غلامی پور در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 14:33
یک محاسبه ساده

ما در سال 365 روز داریم که اگر 52 روز آدینه را از آن کم کنیم؛ 313 روز باقی می ماند. اگر اجازه بدهید؛ 23 روز تعطیل رسمی را هم کسر می کنیم؛ حاصل بدست آمده 290 روز می باشد. تعطیلی روزهای پنج شنبه؛ چون همگانی نبوده و تنها برای برخی از ادارات و شهرستان هاست را در این کسورات وارد نمی کنم. اکنون ما هستیم و 290 روز باقیمانده برای کار ولی نه؛ یک لحظه درنگ کنید ما در نوروز افزون بر تعطیلات رسمی، 9 روز تعطیلی مدارس و ادارات را داریم که حتما تصدیق می کنید که کسی دست پر؛ از هیچ اداره ای در این روزها بر نمی گردد! پس با اجازه شما داریم 281 روز. از اول تا سیزدهم ماه محرم نیز تنها 2 روز تعطیل رسمی داریم ولی با توجه به عشق مردم ایران به ائمه اطهار و به ویژه سیدالشهدا ( ع )؛ مراسم عزاداری گسترده و سنگین برگزار می شود که بسیاری از کارمندان ادارات یا خسته از مراسم شب قبل و یا در تدارک نذورات خود هستند. البته اعتقاد دارم اقتصاد ما در این ماه  وماه صفر؛ تقریبا تعطیل است و به دلیل حرمت این ماه ها، هیچ کس مراسم عروسی و خریدهای مربوط به آن را انجام نمی دهد. خرید و فروش خانه و اتومبیل و ... به صفر نزدیک می شود و با توجه به اقتصاد محدود و کوچک ما، حذف گردش این اقلام، سکته ای سنگین برای آن است ولی با درجه ای تخفیف؛ دو ماه را از روزهای کاری کم نکرده و تنها 11 روز اول محرم را کسر می کنیم تا با نگرانی به عدد 270 برسیم. راستی 2 روز اضافه شده بر تعطیلی عید سعید فطر را چه کار کنیم. از قرار معلوم باید آن ها را نیز به تعطیلات سالانه بیفزائیم، پس با امید به اینکه این آخری باشد، کسر کرده و به 268 روز می رسیم چون نمی خواهم خیلی سختگیر باشم سه روز اعتکاف که می تواند به همه کارکنان تعمیم یابد، مراسم دهه فجر، ارتحال حضرت امام ( ره )، انتخابات گوناگون و ماموریت کارکنان دولت برای اجرا و نظارت آن و بین التعطیلین را به جمع کسورات وارد نمی کنم ولی از کنار تعطیلی تازه اعلام شده ماه مبارک رمضان نمی توان به راحتی گذشت. ممکن است برخی بگویند که تعطیل اعلام نشده است ولی به نظر من اگر تعطیل کامل اعلام می شد، هزینه های کمتری داشت چرا که ما الان فقط هزینه رفت و آمد کارکنان و سایر هزینه های جاری را پرداخته و کاری صورت نمی گیرد. در نظر بگیرید که کارمندی که ساعت 8:30 به اداره وارد می شود تا ساعت 9 میزش را مرتب کرده و تا ساعت 10 جلسات هماهنگی و ... برگزار شده و ساعات 10 تا 11:30 را می توان با خوشبینی برای کار در نظر گرفت چون از 11:30 به بعد هم مراسم نماز جماعت و ... است. بنابراین بیائید 24 روز دیگر نیز کم کنیم و به 244 روز برسیم. در نظر بگیرید که اقتصاد جهان چهار نعل به پیش می رود و ما فرصت ها را به راحتی از کف می دهیم. در نظر بگیرید که ما چهار روز از گردونه اقتصاد جهان خارج هستیم چون 5 شنبه و آدینه ما و شنبه و یکشنبه جهان تعطیل است. یعنی از همان 244 روز باقیمانده  به جزء آدینه ها که قبلا محاسبه شدند، 156=3*52 روز دیگر نیز از اقتصاد دنیا جدائیم. بنابراین آیا می شود با 88 روز کار بین المللی، به قدرت اول منطقه در بیست سال آینده تبدیل شد؟ این 88 روز خوشبینانه ترین آمار است و با توجه به بهره وری پائین نیروی کار در ایران، این می تواند یک فاجعه باشد. آیا اگر ما پول نفت را نداشتیم با این نوع کار می توانستیم امور خود را بچرخانیم؟ و پرسش اساسی  این است که با این کاهش پی در پی ساعات و روزهای کاری، کی باید کار کنیم؟ا

لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 12:4
سیاره گنج

به نام خداوند جان وخرد

چندی پیش درباره شیوه های بیان یک مطلب ومیزان تاثیرگذاری سخن بنا بر قالبی که برمی گزینیم سخن گفته شد.وبرای مثال از سعدی وناصرخسرو گفتیم که با آنکه هردو از یک چیز سخن می گفتند اما چون شیوه بیان متفاوتی داشتند لاجرم سخن یکی بیشتراز دیگری بر دل می نشست.ما نیز در دنیای امروز وبا پیشرفت های برق آسای تکنولوژی و رواج بازارهای رنگارنگ اندیشه های نو اگر خواهان حفظ  فرهنگ وزبان وتفکرات به میراث نهاده توسط بزرگان گذشته تمدن وکشور وپاسداری از معتقدات دیرینه اما باارزش خود می باشیم باید زبانی هماهنگ با تحولات جهان برگزینیم وگرنه مسافتها از قافله جهان وپیشرفتهایش عقب می مانیم.آنچه مرا به نوشتن این مطلب برانگیخت دیدن دیگر باره روایتی جدید از داستان جزیره گنج بود که اینک با عنوان سیاره گنج مجال حضور یافته است.به یاد دارم روزی که این فیلم را برای بچه ها خریدیم هرگز فکر نمی کردم که بتواند برای کودکانم آنچنان که بعدها دیدم ،جذابیتی داشته باشد اما همین داستان تکراری که شاید در لفافه قصه زندگی همه انسانهایی باشد که به دنبال یافتن گنج زندگی خودند،باردیگر ودرلباسی جدید آنچنان به زیبایی مطرح شده بودکه نه تنها کودکان بلکه خود من را نیز بارها به دیدن دوباره آن واداشت.ومن با مقایسه این داستان وآنچه که روزها در خیابان ها با عنوان مبارزه با بدحجابی می بینیم با خود می گویم که آیا زمان آن فرا نرسیده که ما نیز زبانی جدید برای بیان عقاید وارزشهایمان برگزینیم.

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 18:16
یک پرسش
پرسشی در ذهنم برای مدت هاست که لانه کرده و همیشه برای مطرح کردن آن، هزاران اما و اگر و ترس و واهمه جلودارم بوده اند ولی خواهشمندم فارغ از نگرش سیاه و سفید و جستجو برای پیدا کردن نکته ای در این پرسش و سین جیم کردن من، اگر راهکار و یا پاسخی برای آن دارید، بنویسید. انتظار می رود با همفکری و جستجوی درست، پاسخی برای آن یافته چون ممکن است این پرسش در ذهن افراد دیگری نیز، جاخوش کرده باشد و اما پرسش:

با توجه به نص صریح امر  به معروف و نهی از منکر در اسلام، در صورتی که آقای X با شناخت کامل و آزادی عمل بخواهد به جهنم برود، تکلیف سایر افراد جامعه در ارتباط با وی چیست؟ این پرسش با این فرض است که آقای X :

الف - کاری که ضرری به دیگران برساند، انجام ندهد.

ب- شناخت کاملی از معاد داشته و بداند که در آن دنیا، جهنمی که انتظارش را می کشد، دارای چه مشخصاتی است.

لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 12:29
هزارمین پست وبلاگ دیلمی یل
داشتم بدنبال مطلبی جالب برای نوشتن و تبریک هزارمین پست وبلاگ می گشتم که در آدرس زیر به عکس جالب زیر رسیدم

عکسی از بندر دیلم

در توضیحی در پایین عکس نویسنده نوشته این عکس را من نگرفته ام ولی تا حالا در تمام عمرم ندیده ام که کسی چنین کاری کند و مردم را در گاری در دریا بگرداند،البته در قسمت کم عمق آب ولی باید خیلی جالب باشد، این عکس توسط یکی از فامیل هایم در بندر دیلم در جنوب ایران گرفته شده

به هر حال این هزارمین پست وبلاگ دیلمی یل است

لينک ثابت نوشته شده توسط مهدی شفیعی در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 10:28
خاطرات یک شب تابستانی

تقديم به داريوش عزيز ؛

خيلي دوست داشتم فارغ از هياهوي عصر آهن و بتن ، بدون سر و صداي كولر و تلويزيون و زوزه يخچال و فريزر ، شبي را بر پشت بام خانه پدري ، رو به ساحل دريا به صبح برسانم و  بدور از نور خيره كننده لامپ هاي فلورسانس و چراخهاي بخار جيوه و سديم ، بجاي خيره شدن به لامپك هاي سبز و قرمز و زرد مانيتور ، DVD ، ويدئو CD و ... با سو سوي ستارگان به خواب فرو بروم كه خوشبختانه اين آرزو بر خلاف بيشتر آمال و آرزوهايم برآورده شد .

آن شب بعد از حدود دو دهه ، بار ديگر يك خواب تابستاني خارج از جهار ديواري اطاق را تجربه نمودم .

آخ چه كيفي دارد لميدن بر بستري كه از ابتداي غروب روي تخت سيمي « پشت فصيل » گسترده شده باشد و آرام آرام با نوازش سر انگشتان نسيم شبانه «  دريا به ساحل » خنك ، خنك گشته و پذيراي تن خسته تو باشد .

يادش بخير ، قديم ها وقتي كه خورشيد بيرحم جنوب بعد از ساعت ها پرتو افشاني ، همچون گويي آتشين به آرامي در بيكران دريا فرو مي رفت و سرد مي شد ، مادران راه پله هاي خشتي  را مي پيمودند و گام بر بام هاي گاه گلي مي گذاشتند ، و  سقف هاي چندلي  با اولين قدم در زير پاهايشان به رقص در مي آمد ، آنها در پشت بام ، زير اندازها را پهن مي كردند تا در امتداد شب ، گرماي ذخيره شده در لابلاي كُرك و پشم و پنبه زير اندازها ، تشك ها ، بالش ها ، ملحفه ها و ... كم كم از وجود آنها زدوده شده و براي ما كه ساعتي بعد با تني خسته و خاك آلود از يك بازي شبانه خويش را بر روي آن ولو مي كرديم محيطي خنك و آسوده فراهم باشد .

آري آن شب من فارغ از هياهوي اطراف و بي توجه به تماشاي بازي فوتبال رئال مادريد و بارسلونا ، ساعت 30/22 كولر و تلويزيون و تمام مظاهر عصر تكنولوژي را ترك كردم تا نقبي به خاطرات گذاشته ام بزنـــــــم .

وقتي كه تن خسته و فرسوده را به تشك كهنه و قديمي خود كه سالها بلااستفاده مانده بود 

رساندم و « دل بالا » به آسمان پر ستاره خيره شدم به يكباره ساعت زمان به عقب برگشت و دلتنگي هايم به اوج خود رسيد ، اينجا بود كه اشك در چشمانم حلقه زد ، من در آن زمان انتظار شنيدن صداي سرفه هاي بو مختار و خُر و پف هاي كل صفر را داشتم و گوشم را براي درك صلوات هاي مكرر بو علي آماده مي كردم ، منتظر بودم مادر بزرگم قصه « غولك و بو طالب و نمكي و ديو سرگردان » را برايم تعريف كند و مي خواستم دستهايم را بالا برده و از آسمان زلال تابستان كه همچون چشمان « غزال » صاف و شفاف بود ستاره بچينم ، دنبال ماه و زهره مي گشتم و دُب اكبر و اصغر را جستجو مي كردم .

در آن شب آسمان و ستارگان راه شيري چنان به من نزديك بودند كه گرميشان را احساس مي كردم و دستانم ، البته دستان دوران كودكيم  در « غاله هاي کهكشان » ستاره صيد مي كرد .

در آن شب و در آن مكان ديگر در روياهايم اثري از « هري پاتر ، ارباب حلقه ها و  يانگوم » وجود نداشت و كابوس گودزيلا و خون آشام قرن را نمي ديدم .

آن شب بر خلاف عرف معمول زود تر از هميشه به بستر رفتم و با زمزمه دلنشين نسيم خوابم برد ، همه روياها برايم زيبا و با طراوت بود و حتي بيداريم نيز با بيدار شدن در چهار ديواري اطاق و زير باد مستقيم كولر گازي تفاوت داشت ، چون آنجا مجبور نبودم با تيت ، تيت ساعت رو ميزي و يا زنگ دلخراش موبايل متوجه ظهور صبح شوم و هنوز هم مي شود بر پشت بام اذان صبح را با صداي

« بو رضالو » شنيد و بدون احساس « خُردِ كوُلي » از رختخواب جدا شد ؟!

چشمانم را گشودم ، اولين انوار صبح در مشرق هويدا بود ، ناخودآگاه بفكر افتادم كه

« ميدارم » را بردارم و براي صيد  « خطيروك » روانه خور جن شوم و با خود گفتم كه « بَل بَل » گرم با چاي شيرين را همين الان صرف كنم يا بعد از برگشتن از ماهيگيري ؟! امّا وقتي به خود آمدم و هوشياري به من دست داد فهميدم كه نه خبري از ميدار است و نه بَل بَل گرم و بيچاره من مي بايست به همان چاي فلاسكي و نان سوخته يا خميري « مهدي » اكتفا مي نمودم ؟!

بالاخره زمان برخاستن و ترك رختخواب فرا رسيد چرا كه روي پشت بام نمي شود تا دير وقت خوابيد و  خورشيد ابداً اين مجال را به تو نخواهد داد و با شلاق نور و گرمايش مجبور به ترك بستر مي شوي ، اصلاً  اگر هم خيلي لج باز باشي ، از ترس اينكه همسايه ها تو را ببينند كه تا لنگ ظهر خواب مانده اي ، مجبوري « مُل خِلكي » پشت بام را ترك نمايي ، چون در صورت مشاهده تو متهم به بيكاري ، بي عاري و بي خاصيتي هستي .

 و من در آن شب رويايي با نوازش نسيم « دريا به ساحل » ، بوي سك ماهي ، ياد قصه هاي ننه علي و روياهاي پري كوچك ، بخواب رفتم و با صداي اذان حاج منصور بيدار شدم و تا چشم گشودم و بخود آمدم ، باز روز از نو و روزي از نو ، صداي زوزه كولر گازي بود و فرفر پنكه سقفي ، بوي صابون ميوه اي بود و خوشبو كنندهاي شيميايي و بياد آوردن اوضاع سياسي روز و اتمام كارت سوخت ماشين و ديدن قيافه هاي تكراري ......

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 0:36
خلیج العربی

دیشب در خبرها آمد که یک باند متشکل از 10 نفر ایرانی که طی چند مرحله اقدام به قاچاق زن و دختر از آسیای میانه نموده بودند، توسط نیروی انتظامی کشورمان دستگیر شدند. مشروح این خبر از زبان یکی از فرماندهان ارشد نیروی انتظامی در بخش خبر ساعت 9 از شبکه اول سیما، دارای نکته ای بود که در ذیل به آن خواهم پرداخت. این فرمانده توضیح می داد که این افراد تا کنون بیش از 100 زن و دختر را از کشورهای آسیای میانه و از طریق مرز شمالی ایران وارد کشور کرده و از طریق خلیج عربی!!! به کشورهای شیخ نشین عربی، انتقال داده اند تا به عنوان روسپی در آن کشورها مشغول به فعالیت شوند. عمق فاجعه آمیز این خبر که هنوز هم در جهان کسانی هستند که به هر دلیل حاضرند تن به چنین خفت هایی بدهند از یک طرف و استفاده از عبارت «خلیج عربی» به جای «خلیج فارس» توسط یک مسئول عالی رتبه نیروی انتظامی آن هم در چنین برهه ای که هر روز شاهد افشای دسیسه ای تازه از کشورهای عربی برای تغییر نام خلیج فارس به «خلیج العربی» هستیم از طرف دیگر باعث نگرانی هر ایرانی را فراهم کرد. نگرانی ما زمانی به اوج می رسد که می بینیم این خبر بدون اصلاح از رسانه ملی پخش می شود. رسانه ای که مدتی است برای تاکید بیشتر و حفظ نام واقعی این خلیج از عبارت های خود ساخته ای چون «خلیج همیشه فارس» یا «خلیج تا ابد فارس» استفاده متداوم نموده و بسیار امیدوار است که این عبارات حتی در فرهنگ مردم ایران زمین هم جایی برای خود باز کند. جا داشت مسئولین محترمی که برای احقاق حق مردم کشورشان، حتی درمسیر برازجان به بوشهر از تابلوهایی استفاده می کنند که فاصله آن محل تا خلیج فارس را نشان می دهد (گو اینکه خلیج فارس فقط مخصوص بوشهر است و بس) دقت بیشتری به خرج داده تا خدای نکرده بهانه ای به دست اعراب شیخ نشین داده نشود.

 

لينک ثابت نوشته شده توسط محمد باقر غضبانی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 و ساعت 7:40
زیر دریایی ساخت دیلم
پارسال در فرصتی به همراه مهندس غلامی پور، مهمان مهندس عمران گله گیر و همکار گرامی اش جناب آقای بهشتی در آزمایشگاه و پژوهشگاه آموزش و پرورش دیلم بودم، در بین گفتگوی ما، آقای بهشتی دعوت کرد که از پروژه های در دست انجام مخترعین و پژوهشگران مرکز دیداری داشته باشیم. در بین آن پروژه ها، ساخت یک زیر دریایی به چشم می خورد که آقای بهشتی امید فراوانی به آن داشت و از اینکه بودجه کافی برای اتمام پروژه ندارند، گله مند بود و از ما می خواست که در وبلاگ از خوانندگان بخواهیم که راهکاری نشان داده و یا اگر کسانی را می شناسند که حاضر به سرمایه گذاری در انجام این پروژه ها هستند، معرفی نمایند. بنا به دلایلی این امر به تعویق افتاد تا اینکه چند شب پیش در اخبار ساعت ۲۲ شبکه سه، خبر خوشحال کننده اتمام پروژه آن زیر دریایی را شنیدم و جوانان همشهری را دیدم که زیر دریایی خود را به نمایش گذاشته اند و بعد از آن هم در شبکه خبر، در اخبار تصویری، به عنوان جوانان بوشهری، خبر را بار دیگر دیدم. ضمن تبریک به این عزیزان و دوستان سختکوشی همچون آقای بهشتی، امیدوارم که مسئولین گرامی شهر و خیرینی که نگاهی به سالم سازی محیط جوانان و فراهم آوردن امکاناتی برای بروز استعدادهای فرزندان شهر دارند، دستی بالا زده و ضمن ارج گذاری به کار این گرامی ها، باری از دوششان بردارند. 
لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 15:17
تجربه ای از نوع دیگر
تا پیش از درگذشت مادرم، بسیاری از رسم و رسوم مربوط به عزاداری را، زائد و در برخی از تندروی ها، خرافی و دور از منطق می دانستم. مثلا اعتقاد داشتم که صاحب عزا که عزیزش را از دست داده است، در این گیرودار نباید نگران غذای کسانی باشد که در عزاداری شرکت کرده اند و یا پختن و پخش حلوا و ... را کاری بیهوده می دانستم که هیچ سودی برای عزیز از دست رفته ندارد! ولی در همان موقع عزاداری و اکنون که با تاملی بیشتر به آن می نگرم، می بینم که همچون سایر رسوم و فرهنگ این ملت کهن، راز و رمزی در آن نهفته است که شاید اکنون من تنها، با گوشه ای بسیار کوچک از آن، آشنا شده ام. در حین انجام این مراسم به این نتیجه رسیدم که اگر این فعالیت های مربوط به پذیرایی از عزاداران نباشد، صاحبان عزا، می بایست، نشسته و تنها به غمی که به سراغ آن ها آمده است، فکر کرده و فشار روحی فراوانی را تحمل کنند. درگیری با این رسوم، فکر آن ها را تا حدودی از این غم جدا و معطوف به افرادی می کند که از راه های دور و نزدیک به احترام آن ها، آمده اند تا جاری بودن زندگی را یادآور باشند. دوباره یادآور می شوم که در این مراسم حتما حکمتی است که نیاکان ما آن را اجرا می کرده اند، شاید باور نکنید که در هنگام انجام این مراسم و به ویژه پختن غذاها و حلواها، شاهد تولد زندگی های جدید بودم، نگاه تحسین انگیز مادرانی که پسران جوان داشتند، به دختران دم بختی که همچون زنان دیگر درگیر مراسم بودند را دیدم. تلاقی نگاه های اول دختر و پسر جوانی را که برای اولین بار همدیگر را می دیدند، باور من را به جاری بودن زندگی بیشتر کرد. بسیاری از فرزندان ما برای اولین بار برخی از اقوام خود را دیدند و شناختند و یاد گرفتند که : بنی آدم اعضای یکدیگرند.به این نتیجه رسیدم که با اجرای این مراسم، فرزندان ما یاد می گیرند که در سخت ترین شرایط، می بایست احترام دیگران را نگه دارند و مهمتر از همه، به این نتیجه رسیدم که این جریان زندگی و حفظ حرمت ها، بهترین عامل شادی روح عزیز از دست رفته ما می تواند باشد. بنابراین بار دیگر از همه عزیزانی که باعث شدند، تحمل این غم، آسانتر شده و این درس ها را بیاموزم، صمیمانه سپاسگزارم.
لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 20:21
فضای سبز یا فضای زشت

 

کمتر کسی پیدا می شود که به جای جای ایران سفر نکرده باشد . ورودی اکثر شهرهای ایران با وجود چشم اندازهای بسیار زیبا با استفاده از فضای سبز و پارکهای قشنگ نظر هر ببینده ای را به خود جلب می کند که این یکی از راهای جذب گردشگران داخلی و خارجی به هر شهر و استان می باشد .

شهرستان دیلم به عنوان دروازه شمالی استان بوشهر و یکی از شهر هایی است که در چند سال گذشته تا کنون با وجود بازار و ساحل زیبای خود توانسته است از پذیرش مسافران زیادی از اقصی نقاط ایران بهره مند گردد .

اما نکته قابل تامل اینجاست که : مسئولین محترم شهرستان واستان کمتر به  ایجاد فضای سبز در مدخلهای ورودی استان توجه داشته اند و در برخی موارد بلعکس هم عمل نموده اند .

به عنوان مثال مکان در نظر گرفته شده به عنوان محل دفن یا دفع زباله های شهردیلم در شمال این شهر نه تنها به بهداشت و  سلامت همشهریان کمک نمی کند بلکه خطری جدی برای  آنها هم بشمار می آید .

 چرا که براساس مصوبه سال 1383 از دوراهی مسیر خوزستان جنب قهوه خانه سید به سمت شمال تا 3800 متر در حوزه شهری این شهر واقع گردید واین تقریبا کمتر از یک کیلومتر تا محل دفع زباله ها می باشد .

ضمنا مواردی از قبیل آتش زدن زباله ها که همیشه باعث رنجش خاطر مسافران در مسیر خوزستان به دیلم و استان گردیده و همچنین پخش و پراکندگی زباله ها در اطراف با وزش کمترین نسیم ، همچنین روانه شدن آنها به سمت دریا با بارش کمترین باران چرا که دقیقا در مسر دره های فصلی قرار گرفته و محلی امن برای تکثیر حشرات ناقل بیماریهای خطرناک و جانوران موذی و ....... ده ها مورد دیگر که شما خوانندگان عزیز بهتر می دانید باعث چشم اندازی بسیار زشت و بدمنظرشده است که قطعا مسافرانی که وارد خواهند شد جوردیگری در مورد شهرمان قضاوت میکنند.

 

پس تا دیر نشده باید چاره ای اندیشید . نظر شما چیست ؟

لينک ثابت نوشته شده توسط حسن درویشی در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 22:54
فقط همین 2
سیستم برق  بیمارستان ،باید با یک سیستم برق اضطراری سالم و مطمئن که قبل از راه اندازی بیمارستان مورد آزمایش قرار گرفته، حمایت بشه که قطعی برق منجر به تعطیلی بخشهای مختلف نشه !

افتتاح بیمارستان جدید رو تبریک می گیم.

فقط همین!

این عکس جنبه ی تزئینی دارد

لينک ثابت نوشته شده توسط طیبه شفیعی در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 17:55
هیج از آن خوبان...

هیچ از آن خوبان گندمگون نصیب ما نشد/ ما سیه بختان مگر اولاد آدم نیستیم.

البته شعر بالا یک شعر عاشقانه است و شاید هم به مطلبی که می خواهم اشاره کنم مربوط نباشد.

ولی با خواندن مطلب کمال به این فکر افتادم و گفتم بد نیست اشاره ای به آن بکنم.

چند روزی ماشینم در تعمیرگاه بود و برای تردد بین ماهشهر،تعمیر گاه ماشین و محل زندگی مان در شهرک بعثت(ممکو) مجبور بودم از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنم.کرایه تاکسی بین ماهشهر تا شهرک بعثت هر نفر هفتصد تومان است.و چند باری را هم با همین سواری های شخصی این مسیر را می رفتم ولی یکی از شبها دیدم یک اتوبوس خط واحد در کنار ایستگاه تاکسی ها ایستاده است و به علت اینکه در آن زمان تاکسی نبود و دیدم مردم دارند سوار می شوند  من هم رفتمم سوار شدم.یک اتوبوس کاملا نو و کولر دار که توی اون هوای گرم و شرجی واقعا مسافرت با آن دلچسب بود.،با کرایه صد تومان .حالا این همه آسمون به ریسمون بافتم که این قضیه رو بگم که این اتوبوسها خط واحد ، حدود بیستا هستند که تعدادی در مسیرهای داخلی ماهشهر و تعدادی به سمت سربندر و شهرک چمران (جراحی) در طول روز کار می کنند و جالبی قضیه اینجاست که من از زمان سهمیه بندی بنزین این اتوبوسها رو می بینم و احتمالا جزئ طرحهای دولت برای افزایش وسایل نقلیه عمومی در کل کشور است و گرنه من که فکر نمی کنم از مسولین شهری ماهشهر بخاری بلند شود.

حالا که سوالی که دارم اینست که با توجه به اینکه این اتوبوسها در کل کشور پخش شده اند  از این خوبان گندم گون هیچی نصیب مردم دیلم نشده؟

پی نوشت:برای اطلاع دوستان باید بگویم ماهشهر بر عکس اینکه شهری در خوزستان است (و ما معمولا تصور میکنیم که شهرهای خوزستان آبادتروبهتر از شهرهای بوشهر هستند) و صدها شرکت پترشیمی کوچک بزرگ در آن مشغول به کارند(که البته شنیده ام اکثر این شرکتها چه خصوصی و چه دولتی عوارض خود را به شهرداری تهران می دهند!!!!) وشاید مبالغی که روزانه در این بانکهای شهر جابجا می شود بیش از کل استان خوزستان باشد ولی شهری بسیار محروم وبا امکاناتی محدود و کم است بعنوان نمونه اسفالت خیابانهای این  شهر افتضاح است و تازه امسال شروع کرده اند به اسفالت خیابانهای شهر ، تعداد بانکهای این شهر با اطمینان می گویم که به تعداد بانکهای دیلم است.و ...

لينک ثابت نوشته شده توسط مهدی شفیعی در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 8:0
سپاسگزاری
از همه دوستان و سرورانی که قبول زحمت کرده و با حضور خود در مراسم خاکسپاری و مجالس ترحیم مادرم در اصفهان، بهبهان، دیلم، ماهشهر و بندرامام منت گذاشته و یا با پیامی، تلفنی و فکسی موجب تسلای خاطر بنده و خانواده ام شده اند، سپاسگزارم. از خوانندگان و نویسندگان گرامی نیز برای بذل محبتشان بی نهایت متشکرم. امیدوارم که شادی های شما، دستمایه ای برای جبران محبت های شما باشد.
لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 1:8
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد