تبليغاتX
دیلُمی‌یَل
خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک

هک

این وبلاگ توسط گروه دیلمی یل هکرز هک شد.

 نه بابا شوخی بود جدی نگیرید بقیه مطلب رو بخونین

 

در همين راستا براي اينكه حال نويسندگان قبلي اين وبلاگ را بگيريم تا زماني كه اين افراد كافر بيدين بر طبق تحقيق و پژوهشهاي ما در مورد آموزه هاي ديني خودشون را اصلاح نكرده اند  اين وبلاگ همچنان هك شده مي ماند.

از انجا كه خداوند ستار العيوب است و رحمن رحيم است اينجانب بعنوان نماينده نماينده خداوند تصميم دارم همه پشت پرده ها را بنويسم.و آبروي همه را ببرم و همه چيز را فاش كنم.البته با فاشيست اشتباه نشود.

همانطور كه معمول هكرها اينست كه وقتي سايتي را حك مي كنند  عكسهاي ناجور درسايت قرار مي دهند.من هم اين عكس را در اين وبلاگ قرا ر مي دهم.

البته با توجه به اينكه ديدن اين عكس براي  سايرين اشكال دارد  ما خودمان پس از كلي بررسي و دقت در تمامي گوشه و زواياي اين عكس قسمت هاي ناجور اين عكس را سانسور كرديم.

مطالبي را هم كه در زير مي خوانيد مربوط به مسايل پشت پرده وبلاگ معلوم الحال ديلمي يل است كه طبق بررسي هاي ما از سوي لابي هاي صهيونيستي در كشور گينه بي صاحب تغذيه مالي و فكري مي شود.

-         ببين پسرم بدون اجازه وارد شدن به هر جايي دزدي حساب مي شود گيريم كه با توجه به دوستي ات با يكي از نويسندگان، پسوردش را داشتي اصلا درست نيست دزدكي تو خونه ي مردم سرك بكشي.

-         براي اينكه حالت رو بگيريم پسورد اون دوست رو عوض مي كنيم.

-         كاش بعضي ها كاري مي كردند كه حرفهاشون خريدار داشته باشه و نخوان با فحش ناسزا دادن به اين و اون براي خودشان مخاطب پيدا كنند.

-         من كه مي دونم تو پسر خوبي هستي واحترام خاصي هم برات قائل بودم به همين خاطر هم تا حالا بهت هيچي نگفته بودم چون هنوز هم فكر مي كنم تحت تاثير يك نفر ديگه هستي و شايد هم خيلي از چيزهايي هم كه توي وبلاگت نوشته مي شه كارهمين كسي باشه كه فكر مي كنه ابوذر زمانه .

 

اما براي اينكه يك نهضت ايجاد كنيم در اين قسمت مي خواهيم آموزش هك را به همه جوانان ياد بدهيم.

1)      فرض كنيد شما يك وبلاگ داريد و هرچي شب تا صبح زور مي زنيد و چشماتون را داغون مي كنيد و هي از اين كتاب و اون كتاب مطلب قلمبه سلمبه كه خودتون هم معني شو نمي دونيد مي نويسيد و هي با خودتان فكر مي كنيد اين دفعه ديگه همه ميان و كلي نظر مي دن؛ اگر از بخش روابط بين الملل سيا كسي نياد و اين مطالب روبخونه حداقل بچه هاي محل حتما ميان مي خونن.

2)      ولي خبري نمي شه هرچي منتظر مي مونيد باز هم كسي نمي ياد اين بار مي شينيد و كلي فسفر مي سوزنيد وبه اين نتيجه مي رسيد.بهتر است به ديگران گير بديد و پاچه اين و اونو بگيريد حداقل همونهاي كه بهشون گير داديد ميان وجواب مي دن و شما دوباره به اونها جواب مي ديد و بقيه هم كم كم مي رسند.و اين دفعه ديگر سايتتون كلي شلوغ مي شه.ولي باز هم خبري نمي شه اين دفعه ديگه غير از خودتون ديگه مشتري ندارين.

3)      يه فكري بكري به ذهنتون مي رسه مياين يك وبلاگ ديگه با يك اسم مستعار ديگه مي زنين و كلي مطلب از اين ور و اون ور مي دزديد و بنام خودتون مي زنيد اولاشم خوبه كلي مشتري پيدا مي كنيد.ولي يكدفعه يه آدم فضول و بيكار پيدا مي شه همه ي پته هاتونو مي ريزه رو آب.اولش هم مياين جمع و جورش كنين ولي ديگه دير شده.

4)      ......يك فكر بكر عالي ديگه به ذهنتون مي رسه سايت خودتون رو هك مي كنيد و كلي هم براي بقيه خط و نشون مي كشيد.

 ولي باور كن باز هم بي فايده است.پسرم كي مي خواي عاقل بشي و سعي كني حرفهاي خودتو بزني تا چند نفر كه مثل خودت فكر مي كنند.حالا هرجوري هم كه فكر کنی چند نفری هستند ،که باهات همفکر باشند و دور برت جمع بشن. 
لينک ثابت نوشته شده توسط مهدی شفیعی در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:41
برداشتی آزاد از یک حکایت

به نام خداوند جان و خرد

 

روزی روزگاری مردی که کفشی به پا نداشت در راهی می رفت ،پاهای او از شدت گرمای زمین و راه رفتن زیاد تاول هایی بزرگ و درد آور در خود داشت .او همچنان می رفت و می نالید و برسر خدا غر می زد .رفت و رفت تا به شهری رسید ودر شلوغی بازارگاه شهر کشان کشان راه خود را ادامه می داد در حالیکه از سرنوشت و بخت نامساعدخود ناراضی بود .از خستگی ودرد بی کفشی سرش را به طرف خدا بالا گرفت وگفت چرا از میان این همه باید این من باشم که کفشی به پا ندارد هنوز سرش را پایین نیاورده بود که با شخص دیگری برخورد کرد دستپاچه و عصبانی بر خاست تا تمام رنج بی کفشی اش را بر سر او فریاد زند اما دید که مرد با تنها پایش از آنجا دور شده است.

 

اصل این حکایت را در باب سوم گلستان بخوانید.

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 20:30
Cd سگ پناهنده به حرم اما رضا و شیادی های مشابه

امروز در حين بررسي وب نوشت آقاي ابطحي به مطلب كوتاه و جالبي برخوردم كه حيفم آمد خوانندگان محترم ديلمي يل از مطالعه آن بي بهره باشند لذا عيناً تقديم مي گردد :

 

چند وقت پیش که مشهد بودم، پیاده به طرف حرم می رفتم. دیدم در کنار کوچه ای بر تابلوئی از جنس تابلوهای خلاف، یکی با خط بدی نوشته که Cd پناهنده شدن سگ به حرم امام رضا به فروش می رسد؛ با فلشی هم مسیر را نشان داده بود. علاقه مند شدم، رفتم به همان Cd فروشی، خواستم Cd را بخرم. من را شناخت. شوخی کرد و گفت شما چرا؟ گفتم من چرا یا شما چرا؟ گفت باور کنید بعد از گذشت ماه ها از این واقعه هنوز هم یکی از پرفروش ترین Cdهاست. این در حالی است که طراحان این سناریو مشخص شدند و دستگیر شدند و اگر هم دستگیر نمی شدند، معلوم بود که یک گروهی این کار را کرده اند و از یک سگ که به صحن آورده اند و او هم مضطرب است فیلم گرفته اند. متأسفانه هر چند وقت یک بار یکی از این نوع شیادی ها در کشور به وقوع می پیوندد. آن ها که چنین می کنند راه پول به دست آوردن از راه احساسات دینی مردم را یاد گرفته اند ولی این که چرا هنوز این قدر خرافات دینی در کشور رواج دارد، چیزی است که مصرف کنندگان بودجه های فرهنگی و دینی باید پاسخگو باشند. در این موارد البته کسی پاسخگو نیست و کسی هم گویا حق ندارد سؤال کند.

                                                منبع : وب نوشت سيد http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146308712 محمد علي ابطحي

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 20:4
آیا با چارچوب کار و زندگی خود آشنائیم؟

چندی پیش در نوشته ای از خانم راستی، خواندم که یک همشهری از فرط مشکلات شهری؛ اراده  بر خودکشی می کند ولی پیش از این کار، کتاب وظایف شهردار را می خواند. البته در نظرات آن مطلب، دیدگاه خود را نوشتم ولی از آن روز یکی از تارهای اندیشه ام، پیرامون این مطلب بوده که چارچوب نقد و انتقاد ما بر چه اساسی است؟ همانگونه که می دانید برای هر گونه نقد؛ می بایست بایدها و نبایدهای سوژه را بدانیم و تا آنجا که می شود از زوایای گوناگون، به آن بنگریم. به نظر می رسد که یکی از تنگناهای ریشه ای جامعه ما، عدم آشنائی با حقوق اساسی خود و شرح وظایف افراد مسئول جامعه است. بدون رودربایستی می نویسم که شاهدی بر این ادعا؛ همین نوشته خانم راستی است. ببینید که یک فرد تحصیل کرده این جامعه؛ نمی داند که رفع خاموشی برق؛ از وظایف شهردار شهر نیست! دیگر افراد جامعه از نماینده خود در مجلس خواهان ساخت مدرسه و جاده هستند! و ... .

 در همین وبلاگ دیلمی یل دوست گرامی سید جواد میرجهانمرد نوشته ای زیر تیتر حقوق اساسی داشتند؛ اگر به آن مراجعه کنید؛ خوانندگان و نویسندگان وبلاگ هیچ توجه شایانی به آن نداشته اند! به نظر من تا افراد یک جامعه به حقوق اساسی خود و شرح وظایف دیگران آگاه نباشند؛ نمی توانند گامی به سوی پیشرفت یکنواخت و متوازن؛ بردارند و به راحتی می توان گفت که نقد آن ها بیشتر هم خانواده نق است تا راهکار. هنگامی که تک تک اجزاء پازل یک جامعه، جایگاه خود را ندانند؛ تشکیل تصویر درست و استوار از آن ها نشدنیست و در این وضعیت هر کس دیگری را به کوتاهی متهم می کند و همه افراد همه کاره هیچ کاره اند. مسئولیت پذیری معنائی ندارد. افراد جامعه کوتاهی خود را گردن شهردار و شهردار نیز آن را گردن نماینده و دیگران می اندازد. نقدها بر پایه دوستی و دشمنی و برداشت شخصی افراد است. کسی نمی گوید: نماینده شهر چون وظیفه تعریف شده 1 و 5 و 12 خود را انجام نداده است؛ سزاوار نکوهش است بلکه مبنای انتقاد آنها؛ آوازه پدر و برادر و داماد و ... وی است. چون پدرش شاگرد نانوا بوده است؛ پس نماینده خوب یا بدی است! چون سرپرست اداره برق را روی تیر برق دیده اند، نتیجه می گیرند که انسانی کوشا و وظیفه شناس است! در ضمن فرد نقاد خود هیچ نقشی در کمبودها و تنگناها نداشته و صد البته که قربانی کوتاهی دیگران است!! پس بیائید برای برون رفت از این وضعیت، همه با هم به چارچوب ها احترام گذاشته و مهم تر از همه آن ها را بشناسیم و افزون بر اینکه خود به آن ها پایبندیم دیگران را نیز به رعایت آن ها دعوت کنیم و به یاد داشته باشیم که: نخست، سوزنی به خود و سپس جوال دوزی به دیگران بزنیم. به امید آن روز.

لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 16:54
ورزش همگانی

جناب آقاي غلامي پور
باسلام واحترام
مطالب ارسال شده را جهت بهره برداري مراجعان در وبلاگ ديلمي يل قراردهيد
۱-برگزاري مسابقات پينگ پنگ جانبازان ومعلولين قهرماني استان در مورخه 4/3/86باشركت كليه شهرستان ها وبخش هاي مستقل راس ساعت 14 در محل سالن ورزشي
شهيد ناطق زاده
۲- 
برگزاري مسابقه شنا عمومي به مناسبت سالروز آزاد سازي  خرمشهر روزجمعه مورخ ۴/۳/۸۶ساعت 8 صبح در محل ساحل ديلم روبروي باشگاه بيليارد
۳-برگزاري برنامه ورزش صبحگاهي درمحل استاديوم ورزشي ديلم
زمين چمن ازساعت ۳۰/۵ تا ۳۰/۶ صبح روزهاي شنبه، دوشنبه وچهارشنبه هرهفته 
                       

                                       سيد عباسعلي حسيني
                                 رئيس هيئت ورزشهاي همگاني
                 مسئول روابط عمومي اداره تربيت بدني شهرستان ديلم

لينک ثابت نوشته شده توسط کریم غلامی پور در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 11:12
بندر غبار آلود

دم حسینیه !!

ورودی بازار !

سر زهر !!

فلکه ی ساعت ! په ساعتش کجای ؟؟!!

میدان هفت تیر

لينک ثابت نوشته شده توسط محمدرضا زاهدی‌پور در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:17
يک و تنها يک مشکل
در راستای تلاش جهت شناخت مسائل و مشکلات شهر ديلم و احتمالا راه حل آنها مايلم که سوال زیر را مطرح کرده و نظر شما همشهريان را بدانم:

اگر بخواهیم يک و تنها يک معضل يا مشکل يا کمبود در ديلم را برشماريم به نظر شما آن مساله کدام است و اگر راه حلی برای آن سراغ داريد، آن راه حل چيست؟

توضيح اينکه اين مساله می‌تواند در هر زمينه‌ای باشد.

منتظر مطالب و نظرات شما هستم.

لينک ثابت نوشته شده توسط ساسان یگانگی در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:41
یک نمایش، یک فیلم با یک بلیط

دیشب بردیا را به تماشای نمایش خاله سوسکه بردم. جای همه همشهریان خردسالم خالی، نمایش خوبی بود که در جشنواره کودک استان خوزستان؛ جوایز بسیاری نصیب خود کرده و جاذبه های شیرینی برای کودکان دارد. اما چیزی که بهانه نوشتن این نوشتار شد؛ تماشاگران ردیف پشت سر ما بود. یک خانواده ده نفره؛ که به نظر می آمد؛ تماشاخانه را با پارک و تفریحگاه اشتباه گرفته اند؛ نیم ساعت پیش از آغاز تا پایان نمایش؛ پژواک باز شدن پیاپی پاکت پفک و چیپس و تخمه به همراه نوشابه و آب میوه نوازشگر گوش ما بود. صدای تلق برخورد قوطی خالی نوشابه و رانی را چندین بار بیش از صدای بازیگران شنیدیم و برگشت ها و نگاه های معنی دار ما هم کاری از پیش نبرد. نمایش که پایان یافت؛ هنگامی که منتظر نوبت برای خروج از سالن بودیم. نیم نگاهی به زیر پای آن ها انداختم. ماشاءالله!!! زباله ها تا لبه صندلی ها جمع شده بودند. نوش جانشان. اما آخرین ضربه را به روان پریشان ما پدر خانواده وارد کرد! چگونه؟؟؟ با صدای رسا و با افتخار مقابل کودکان برای دوستش تعریف می کرد که با چه ترفندی 10 نفر را با هفت بلیط به سالن آورده است!!!!

 نتیجه اخلاقی : ...

لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:18
فردوسی

این روزها در گاهشمار ایران، به یاد فردوسی بزرگ، نام خورده است. بزرگ مردی که از عرب شدن ما چونان مردمان مصر، جلوگیری کرد. روشن است که اگر مردم مصر هم بزرگمردی همچون فردوسی داشتند، اکنون به جای اینکه به زبان تازی بگویند و بنویسند، به زبان پدران خود که هزاران سال فرهنگ و تمدن پشت خود داشت، می گفتند و می نوشتند. پس بایسته است که نام این رادمردی که زندگی خود بر زنده ماندن زبان پارسی گذاشت، به بزرگی برده شود و راهش که همانا پایداری فرهنگ و زبان این زادبوم است، پر رهرو گردد.

لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:50
معنای تمدن

به نام خداوند جان و خرد

 

مدتی است معنای کلمه" تمدن"فکر من را به خود مشغول کرده است.خیلی دوست دارم معنای این واژه را بدانم البته معنی درست آن را آخه همه اش صحبت از متمدن بودن ما ایرانیهاست یعنی خودمان از خودمان تعریف می کنیم .حال کاش می گفتیم متمدن بودیم غصه اش کمتر بود مشکل اینجاست که می گوییم ما متمدن هستیم.متاسفانه مدت زمانی است که واژه ها تهی از هر بار معنایی به کار می روند واژه هایی چون ایثار و از خودگذشتگی از پرکاربردترین آنهاست اگر کسی جرات کند وبه ما بگوید که شما ایثارگر و فداکار نیستید چشمش را چنان از حدقه در می آوریم که آغامحمد خان قاجار از همان دنیا برایمان کف بزند.حتی مدیری که با وجود بی لیاقتی چندین شغل و منصب مهم را تصرف کرده در فکرش نمی گنجد که ایثارگر نباشد راستی داشتم از تمدن می گفتم در حالی که کشورهای دیگر مشغول تمام کردن آسفالت میان ماه و زمین هستند ما باید خدارا شکر کنیم که بعضی از روستاهایمان دارای جاده شده اند حالا بی خیال اینکه بچه های معصومشان توی آتش بخاری های عهد بوقی پرپر می شوند.چرا راه دور برویم همین دیلم خودمان از سالهای سال پیش تا کنون چه تغییری کرده است ؟آدم با دیدن آن یاد فیلم های هندی می افتد.فیلم های هندی سال ها پیش همین حال و هوا و دکوراسیونی را داشتند که ا کنون دارندو تنها تغییر آنها عوض شدن هنرپیشگان است آنوقت جیمی بود و حالا...دیلم هم همینطور است آنوقت....

 

به هرحال اگر معنی واقعی تمدن را یافتید ما را هم بی خبر نگذارید.موفق باشید

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:5
چقدر از میدان گازی پارس جنوبی ، بزرگترین منبع گازی جهان می دانیم ؟

ميدان گازي پارس جنوبي كه بزرگترين منبع گازي مستقل جهان است روي خط مرزي مشترك ايران و قطر در خليج فارس و به فاصله 105 كليومتري ساحل جنوبي ايرن « منطقه ويژه اقتصادي انرژي پارس»

قرار دارد . وسعت اين ميدان 9700كيلومتر مربع و بخش متعلق به ايران 3700 كيلومتر مربع مي باشد كه بر اساس آخرين برآورده هاي انجام شده ذخيره گاز در بخش ايران بيش از 147 تريليون متر مكعب گاز طبيعي و افزون بر 18 ميليارد بشكه ميعانات گازي را در خود جاي داده است كه معادل 9% كل ذخاير گازي جهان و حدود 48 % ذخاير گازي شناخته شده كشور ايران است . با توجه به وسعت اين ميدان ، توسعه آن در فازهاي مختلف با هدف تأمين تقاضاي رو به رشد گاز طبيعي مورد نياز كشور ، تزريق آن به ميادين نفتي و همچنين صادرات گاز ، ميعانات گازي و خوراك واحدهاي پتروشيمي در دستور كار شركت ملي نفت ايران قرار گرفت .

در حال حاضر برنامه ريزي اجراي عمليات 14 فاز فرآوري گاز در منطقه ويژه اقتصادي انرزي پارس پيش بيني شده است كه با توجه به ظرفيت مخزن و مطالعات مهندسي مخزن تا 28 فاز و حتي بيشتر قابل توسعه است . به علاوه 15 مجتمع پتروشيمي و نيز طيفي وسيع از صنايع پايين دست پتروشيمي ، صنايع مختلف مرتبط ، صنايع نيمه  سنگين ، صنايع دريايي و كاربريهاي خدماتي در اين منطقه پيش بيني شده است و براي عظمت اين ميدان گازي همين جمله بس كه : اگر استفاده از ديگر ميادين گازي جهان را كاملا متوقف نموده و فقط از ميدان گازي پارس جنوبي بخواهيم گاز مصرفي كل جهان را تأمين كنيم اين ميدان ( پارس جنوبي ) قادر است به تنهايي گاز 15 الي 20 سال آينده جهان را تأمين نمايد .

تأسيس منطقه ويژه اقتصادي انرژي پارس :

منطقه اقتصادي انرژي پارس در سال 1377 ( در دولت اصلاحات خاتمي ) به منظور بهره برداري از منابع نفت و گاز حوزه پارس جنوبي و انجام فعاليتهاي اقتصادي در زمينه نفت و گاز و پتروشيمي تأسيس شده است .

هدف از تأسيس منطقه اقتصادي پارس :

ايجاد تسهيلات لازم در زمينه اجراي به موقع پروژ هاي مختلف نفت و گاز ـ ايجاد زمينه مناسب مشاركت هاي داخلي و خارجي با هدف توسعه صنايع نفت و گاز و پتروشيمي و ديگر صنايع وابسته و پايين دست ـ فراهم كردن زمينه اشتغال در منطقه و جذب نيروي كار ماهر و نيمه ماهر استانهاي همجوار با توجه به تأثيرات مثبت اين امر در محروميت زدايي و رشد و شكوفايي اقتصادي استان هاي بوشهر ، فارس و هرمزگان .

با اين تفاسير همواره چند سوال در ذهن هر خواننده اي بويژه هم استانيهاي عزيز بوجودمي آيد كه :

1 ـ ميدان عظيم گازي عسلويه در توسعه ، عمران و آباداني كشور چه نقشي داشته است ؟

2 ـ اين ميدان بزرگ در توسعه و پيشرفت استان بوشهر چقدر تأثيرگذار بوده و استانمان از اين نعمت خدادادي چه بهره اي برده است ؟

3 ـ نقش عسلويه در اشتغال جوانان بويژه جوانان بومي استان كه حق مسلم و قانوني آنهاست كه در اولويت كامل باشند چقدر بوده است ؟

4 ـ تأثير گذاري عسلويه بر آينده كشور و بويژه استان بوشهر چگونه خواهد بود ؟

5 ـ آيا مديريت ارشد استان ( استاندار و ... ) توانسته سياستي راهبردي ، مناسب و شايسته براي استفاده بهينه و بهروري مطلوب در جهت توسعه همه جانبه استان با استفاده از استعدادهاي بالقوه و بالفعل موجود بويژه منطقه ويژه اقتصادي عسلويه اتخاذ نمايند ؟

و بالاخره انتظار و خواست احاد مردم استان بوشهر اين است كه عسلويه مال ماست چه آن زمان كه فقيرترين و محرومترين منطقه بود و چه الان كه به قطب اصلي اقتصاد كشور تبديل شده است ، پس استان ما بايد بيشترين سهم را از توسعه و پيشرفت اين ميدان عظيم گازي داشته باشد .                             

                                                                              

  تهيه و تنظيم « محمد طاهري »

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:8
والیبال

پریروز دیلم بودم و در فرصت کمی که داشتم ، تلاش کردم به تعدادی از دوستان هم سری زده و دیداری تازه کنم. یکی از این دوستان، نصرالله عباسی بود. پس از خوش و بش های معمول، سمت و سوی گفتگو به ورزش مورد علاقه اش، والیبال رفت. نمی دانید هنگامی که از مسائل پیرامون والیبال شهر می گفت، چقدر صورتش پژمرده و تلخ می شد. از نابسامانی های فراوان و استعدادهای ناب و رها شده گفت. ولی تلخ ترین بخش از سخنانش مربوط به دیدار دوستانه منتخب والیبال دیلم با منتخب امیدهای جم بود. می گفت که روز مسابقه، والیبالیست های جم با یک اتوبوس اختصاصی و یک گونی توپ استاندارد آمده بودند و ما با موتور دربدر کوچه ها، دنبال جمع کردن والیبالیست ها. جالب اینجا بود که با محمدرضا کاظمیان ۴۰ ساله به ۶ نفر رسیده بودند و جالب تر اینکه: پس از باخت به تیم جم، هنگام خداحافظی سرپرست تیم جم، یک توپ استاندارد به والیبال دیلم هدیه داده است!!!! حال پرسش این است که آیا در یک استان کوچک، فاصله دو شهرستان از نظر امکانات و پیشرفت ورزش باید اینقدر زیاد باشد. البته خواهشمندم به تاسیسات نفتی و پالایشگاهی جم، اشاره نکنید، چون تاسیسات امام حسن و سیاه مکان سال هاست کنار دست ما هستند.

لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:39
درد دلی با همشهریان

به نام خداوند جان و خرد

 

دلم به حال ادبیات کشورمان می سوزد، بیچاره ،همه فکر می کنند که ادبیات قصه هایی است که به درد نقال خانه ها ویاپای منقل ها می خورد .ادبیاتی که یک دنیا فرهنگ وآداب ورسوم در آن نهفته است.چند روز پیش مطلبی درباره عشق فرهاد کوهکن نوشتم .صدای همه بلند شد که دانستن  عشق فرهاد چه دردی را دوا می کند .نخست اینکه نمی توان تنها از دردها گفت بلکه باید ریشه دردها را جستجو کرد آیا فکر نمی کنید اگر کسی مانند پدر آسو فقط یک بار این داستان را خوانده والبته در مورد آن اندیشیده بود ممکن بود که به آینده دخترش جور دیگری نگاه کند آیا نباید آنقدر از عشق گفت که فرزندانمان معنی شروع زندگی با عشق را دریابند عشقی که تنها رنگی فریبنده نداشته باشد  وبا چرخش نگاهها رنگ نبازد .قصه عشق فرهاد تنها داستان یک عشق نیست داستان مظلومیت ملتی است که در زیر ظلم شاهان گرفتار شده است .فرهاد می تواند نماد مردم بیچاره ای باشد که حتی اجازه عاشق شدن ندارند چه رسد به خواستن آزادی یا رفاه اجتماعی .

آیا تا کنون اندیشیده ایم که چرا کشورهای دیگر اینچنین به ادبیات فارسی علاقمندند و دانشکده های بزرگی را برای بررسی زبان و ادب آن ایجاد کرده اند و چرا مثنوی مولوی در ردیف پرفروشترین کتابهای سال آمریکا قرار دارد آیا این توجه صرفا برای جنبه داستانی آن است .متاسفانه ما عادت کرده ایم که رنج فکر کردن و تحلیل عقلانی را از دوش ناتوان ذهنمان برداریم و تنها به نمود بیرونی چیزی بنگریم .بیایید ارزش ادبیات که میراث هزاران سال تجربه است را بهتر دریابیم.واز تجربه های نهفته در آن برای ساختن شهری سرافرازتر بهره ببریم.وهیچ گاه این شعر درباره ما دیلمیها صدق نکند که:

آنچه آتش به دلم می زند ،اینک هردم

سرنوشت بشر ست

داده با تلخی غم های دگر دست به هم

بار این درد و دریغ است که ما

تیرهامان به هدف نیک رسیده است ولی

دست هامان نرسیده است به هم.                                                          موفق باشید

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:57
قصه ناخدا

تقدیم به همه‌ی ناخداها و جاشوهای زحمت کش دیلمی:

نويسم قصه يک ناخدا را / به گفتارش شنيدم اين صدا را
محمد باشم و فاميل يگانه / چه زحمتها کشيدم در زمانه
به عمرم ناخدائی خبره بودم / زياران گوی سبقت را ربودم
جوانی بود و دوران سياحت / که دارم خاطراتی بی‌نهايت
به دورانی که بودم ناخدا من / دکل بود و شراع و باد و فرمن
مسير لنج اگر بادی وزيدی / به زحمت او به مقصد می‌رسيدی
ولی باد مخالف بود و دريا / به اين اوضاع نمی شد لنج پيدا
در آنگه غرق می‌شد لنج و انسان / به نابودی تمام سرنشينان
چه انسانها که در کام نهنگان / گرفتار آمدند و داده‌اند جان
در آن دوران که دريا خصم ما بود / دل و جرأت برای ناخدا بود
شجاعت بود جزو خصلت ما / بر اين سودا زديم دل را به دريا
خدا هم ياور ما بود آنجا / رهائی می‌يافتم از خشم دريا
چه شبهايی که من با موج دريا / نمودم درد دل ما هر دو تنها
ز آفريقا و پاکستان و بنگال / ز هند و شيخ نشين‌ها سالها سال
نقاط دور را همچون کف دست / شناسائی نمودم شاد و سرمست
خليج و فارس و هم دريای عمان / مرا می‌پرورانيدند به دامان
به امواج خروشان خو گرفتم / غم دل را به طوفان‌ها بگفتم
نه خوفی داشتم از باد و باران / و يا از بادهای سخت و طوفان
چه زحمت‌ها که در دريا کشيدم / به زحمت تا دم پيری رسيدم
تمام ناخدايان مهر تائيد / زدند بر اطلاعاتم به تمجيد
تمام زحمت من بر فنا شد / جلال و شوکتم باد هوا شد
زمين‌گيرم کنون در کنج خانه / غم عالم به قلبم زد جوانه
چه دنيايی‌ست اين دنيای فانی / که با انسان نمی‌سازد زمانی
دمی آسايش از بهر کسی نيست / به وقت غم به دنيا دادرسی نيست
ببين ناسازگاری را به عالم / که پيران را نباشد يار و همدم
بلی احوال دنيا اين چنين است / برادر اين حکايت هم يقين است

شعر از: غلامرضا کپتان

لينک ثابت نوشته شده توسط ساسان یگانگی در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:18
عشق فرهاد قسمت دوم

به نام خداوند جان و خرد

 

خسرو پرویز تصمیم می گیردکه فرهاد را از شیرین دور سازد .ابتدا به او قول دادن زر و سیم و مقام می دهد اما فرهاد نمی پذیرد.وهر چیزی را که خسرو برای راضی کردن او برای دور شدن از شیرین پیشنهاد می کند رد می نماید.در آخر خسرو پرویز به او می گوید در این نزدیکی کوهی وجود دارد که رفت و آمد را دشوار ساخته و اگر تو بتوانی آن را از بین ببری اجازه می دهم که به شیرین برسی.فرهاد از شوق این وعده و رسیدن به شیرین آنچنان کوه را می کند که با هر ضربه او قسمت بزرگی از کوه فرو می ریزد.

 

  دلش در کار شیرین گرم       گشته                       به دستش سنگ و آهن نرم گشته

  از آن آتش که در جان و جگر داشت                       نه از خویش و نه از عالم خبر داشت

  به یاد روی شیرین بیت می گفت                          چو آتش تیشه می زد کوه می سفت

خسرو پرویز که فکر نمی کرد فرهاد بتواند کوهی را از جای بردارد زمانی که می بیند این چنین مصمم به  کوه می زند و دور نیست که در این شرط پیروز شود نقشه ای می کشد ومردی را به نزد فرهاد می فرستد تا به دروغ به او بگوید که شیرین مرده است. مرد به نزد فرهاد رفته ودر حالیکه آهی از جگر بر می آورد به دروغ به او می گوید که شیرین مرده است وتو آگاه نیستی .فرهاد با شنیدن این خبر دستانش سست شده و از بالای کوه پرتاب می شود و می میرد.

  چو افتاد این سخن در گوش فرهاد                         ز طاق کوه چون کوهی    در افتاد

  بر آورد از جگر  آهی  چنان     سرد                         که گفتی دور باشی بر جگر خورد

و اینچنین عشق صادقانه و پاک فرهاد به پایان می یابدتا شیرین به خسروپرویزی برسد که یک شبستان پر از زنانی از هفتاد ودو ملت دارد.

 

دورباش:نوعی نیزه که در جنگها به کار می رفته است.

این داستان در کتاب خسرو و شیرین نظامی آمده.

 

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:43
عشق فرهاد

به نام خداوند جان و خرد

 

فرهاد جوان پاکدلی است که به عشق شیرین گرفتار می شود .شیرین در اصل معشوقه خسرو پرویز پادشاه ساسانی بود .شیرین پس از اینکه متوجه بی وفایی خسروپرویز وازدواج او با مریم دختر قیصر روم می شود با حالت قهر شهر و دیار را ترک گفته و به منطقه ای کوهستانی و دور از آب وآبادانی می رود .غذای شیرین در این جای دلگیر تنها شیر گوسفندان است.

 

   در آن وادی که جایی بود دلگیر                 نخوردی هیچ خوردی خوشتر از شیر

   گرش صد گونه حلوا پیش بودی                غذاش از مادیان و     میش     بودی

 

اما به این علت که چارپایان از او دور بودند آوردن شیر برای شیرین خانم دشوار بود و همچنین آوردن  گوسفندان به آنجا غیر ممکن بود چون آن سرزمین پوشیده از خارهای زهردار بود.شیرین برای حل این مشکل دستور می دهد که مردی استاد در امر تراشیدن کوه را بیاورند تا برایش جویی بسازد که شیر گوسفندان درآن جاری شده وبه راحتی قابل دسترسی باشد.فرهاد که نظامی گنجوی او را مهندس می داند ودر کار خود مهارت و چیره دستی دارد حاضر می شود تا سخنان ودستورات شیرین را برای کندن جو بشنود اما به محض اینکه شیرین را می بیند چنان دلباخته او می گردد که نزدیک است از دست برود.

 

   زشیرین گفتن و گفتار      شیرین                  شده هوش از سر فرهاد مسکین

   سخن ها را شنیدن می توانست                  ولیکن فهم  کردن   می ندانست

خلاصه با هزار دردسر فرهاد به خود می آید ومتوجه می شود که شیرین از او چه می خواهد پس

 

   از آنجا رفت بیرون تیشه در دست                 گرفت از مهربانی  پیشه    در   دست

   چنان از هم درید  اندام آن    بوم                  که میشد زیر زخمش سنگ چون موم

و جوی وحوضچه ای زیبا برای شیرین می سازد .شیرین برای تشکر کردن از او به دیدنش می رود ولی فرهاد عاشق دل از کف داده ،زاری کنان راه صحرا در پیش می گیرد .

  چو دل در مهر شیرین بست فرهاد               برآورد از وجودش    عشق   فریاد

  به سختی می گذشتش روزگاری                نمی آمد ز دستش    هیچ کاری

 نه صبر آنکه دارد          برگ دوری                 نه برگ آنکه سازد با       صبوری

  زبان از کار و کار از         آب رفته                 زتن نیرو    ز دیده خواب     رفته

تا اینکه  خسرو پرویز آگاه می شود که فردی به نام فرهاد عاشق شیرین شده است خسرو پرویز که دوباره به یاد شیرین و عشقی که به او داشت می افتد تصمیم می گیرد....

 

دنباله داستان را بعدا تعریف می کنم چون الان باید به توصیه غریبه آشنا عمل کرده و برای بچه ها ناهار درست کنم.

 

لينک ثابت نوشته شده توسط معصومه راستی در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:3
اشتغال

بدنبال اعلام اداره کار و امور اجتماعی شهرستان دیلم

شرکت نفت فلات قاره امام حسن جهت تکمیل کادر پرسنلی خود در واحد خدمات و آتشنشانی تعداد ۱۸ نفر  نیرو بصورت قراردادی می پذیرد . لذا متقاضیان می توانند جهت اطلاع بیشتر به اداره کار شهرستان مراجعه نمایند .

ضمننا متقاضیان جهت دریافت معرفی نامه مهلت دارند تا پایان  وقت اداری روز دوشنبه مورخ

 ۲۴/۲/۱۳۸۶  به اداره کار و سپس به ادرس زیر جهت ثبت نام و مابقی مراحل مراجعه کنند .

بوشهر - خیابان طالقانی - بلوار صدرا مجاور اسکله شهید محلاتی- شرکت نفت فلات قاره ایران

مدرک تحصیلی دیپلم در کلیه رشته ها ۱۰ نفر

مدرک تحصیلی لیسانس در رشته های مرتبط با بهداشت و محیط زیست ۸ نفر

لينک ثابت نوشته شده توسط حسن درویشی در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:35
نیازها و خدمات عصر تکنولوژی در سرزمین ما
بدون شرح! تصویر پشت شیشه یک مغازه موبایلی!

لينک ثابت نوشته شده توسط ساسان یگانگی در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:30
ساعت بیلوژیکی

آیا تا به حال اول صبح، یک کارمند خواب آلود را دیده اید؟ یک معلم را چطور؟ و همچنین یک فروشنده و یا یک...  . چرا درصد زیادی از مردم صبح ها خواب آلودند؟ چرا اکثر دانش آموزان در ساعات اولیه صبح خسته و گیجند در حالی که بهترین ساعات یادگیری و کار، همان ساعات اولیه صبح است؟ نمی دانم چیزی در مورد ساعت بیلوژیکی شنیده اید یا نه. ساعت بیولوژیکی قسمتی از مغز انسان است که بدون اطلاع از زمان کنونی، می تواند زمان تقریبی را حدس بزند. مثلا" اگر کسی در یک اتاق همیشه تاریک قرار گیرد خود به خود در ساعات اولیه صبح بیدار می شود بدون اینکه از زمان اطلاعی داشته باشد. این مساله برای اکثر کسانی که به سفرهای خارجی دور می روند باعث دردسر می شود به طوری که تا چند روز اول بر حسب زمان کشور خود دچار خواب آلودگی شده یا از خواب برمی خیزند. پس با این گفته ها می توان نتیجه گرفت که هر فرد بایستی در ساعات اولیه صبح، سرحال و قبراق از خواب بیدار شده و به فعالیت روزانه مشغول شود اما در بیشتر مواقع این گونه نیست مخصوصا" در جامعه ما. شاید یکی از دلایل این موضوع، وضعیت نابسامان برنامه زندگی و از همه مهمتر مربوط به ساعتی باشد که انسان به رختخواب می رود. چرا که طبیعی است انسان هر چه دیرتر به رختخواب برود دیرتر هم تمایل به برخواستن دارد. ما ایرانی ها چه کارمند، چه معلم، چه دانش آموز و چه دارای شغل آزاد، شب ها تا دیروقت بیدار هستیم چرا که برنامه زندگی امروزی امکان رفتن به رختخواب در ساعات اولیه شب را از ما گرفته است. مثلا" یک شب به مهمانی می روید، یک شب مهمان دارید، یک شب تازه ساعت 11.15فوتبال شروع می شود، یک شب ساعت 10.30 تازه یک فیلم دو ساعتی شروع به پخش می گردد و ... . یکی از دوستان من که مرتب در سفر است و تقریبا" به بیشتر کشورهای آسیایی و اروپایی سفر کرده می گفت: مردم کشورهای آسیای شرق، قبل از تاریکی مطلق شام خود را میل کرده، و در منزل ساکن می گردند. ساعت خواب این مردم حدود ساعت ده شب بوده و در عوض ساعتی قبل از طلوع آفتاب همه مردم بیدار بوده و فعالیت روزانه خود را آغاز می کنند. در آن کشورها برنامه های تلویزیونی پر بیننده در ساعات اولیه شب پخش می گردد (کاری که در کشور ما دقیقا" برعکس است). البته نمی توان از برنامه ریزان کشور و در راس آنان، صدا و سیما خرده گرفت چون اگر برنامه های پربیننده را در ساعات اولیه شب پخش کنند، موج اعتراضات مردمی بلند می شود چرا که اکثر مردم در ساعات اولیه شب در منزل نیستند. مثلا"خود من هر شب حدود ساعت 9.5 یا 10 شب، به خانه می آیم. با این اوصاف به نظر می رسد بهترین راه برای این موضوع، تغییر ساختار جامعه و به طبع آن تغییر ساختار زندگی فردی و اجتماعی است. در آن صورت است که ساعت بیولوپیکی ما ایرانی ها هم کوک شده و شروع به کار می کند و در عوض هر روز صبح نیاز نیست با غر و لوند از خواب برخواسته و به سوی محل کار خود برویم و تا یک ساعت اول صبح، قیافه خواب آلود دیگر همکاران را تحمل کنیم.

لينک ثابت نوشته شده توسط محمد باقر غضبانی در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:46
آسو و کریمو
پدر : یلا هرچی مو گفتم باید انجام بدی، کریمو بچه قوممونه، پیل داره، جهاز داره، یکی یکدونی، هونه داره ماشین داره ، باید امشو بی یه تی شون بشینی و هیچی نگی .
آسو : نه مو کریمو سی زنده ای نیخم، مو اوستیسو مثه کاکام رضو ایخاسمشه، اما سی زنده ای نه، باید چه کنم که نیخمش ، پیل داره ، هونه داره ، سی خوش داره، مو چش دارم. اصلاً زنگ ایزنم تی خوش و ایگم نیخمت .
پدر : نه اگه کار ینه کردی خوت وا دیته ایکشم. ایخی مو ری بو کریمو بندازم زمین ، نه اصلاً ایدونم همه کارل یو زیر سر دی فلان فلان کرده ته. می مو نونم. کور خوندینه، هرچی مو گفتم باید بکنین .
این جنگ جدالها ادامه داشت تا زمانی که خانواده کریمو زنگ زدن و گفتن که ما امشب برای شیربها برون میاییم خونتون !
آسو : دا ایگم کی جواب آ یا نه داده که ینا همیچنو ایخن بیان هونه ؟
مادر : ولا چه بگم دا کار بوته که آخر کار خوشِ کرده و گفته شون بیان .
آسو : مو اصاً خم ایکشم اما نیام من تو تیشون بشینم سی خاطری که تیه دیدنشون ندارم اوسو بیام تی دی فیس و افاده ایش بشینم نه مو تیه دودولش ندارم اوسو برم من یه هونی که راضو و صغو منشن زنده ای کنم ،  نه سی بوم بگو فرار ایکنم یا خم تش ایزنم اگه کار ینه کرده و جواب داشونه سیتون گفتبم .
مادر بین برزخ شوهر و دخترش گیر کرده بود که چه باید بکنه ، اگه طرف شوهرو بگیره میترسه دخترش خودش آتیش بزنه اگه طرف دخترو بگیره ترس از تهدید شوهرش داره بعد از چند بچه و آبروداری جلوی مردم گفته خود را عملی کنه و طلاقش بده . خلاصه آن شب کذائی رسید و زنگ در نواخته شد . همه با اضطراب همدیگه رو نگاه میکردن که صدای یالا یالا پدر کریمو در فضای خانه پیچید ( آبادی خویین یا بیدار ) کریمو با دسته گلی پشت سر پدر و مادرش وارد شد و نشست . بعد از خوش و بش های معمولی گفتند که عروس خوشگلمون کو بگو بیاد ببینیمیش .
مادرآسو بلند شد و گفت الان میگم بیاد ولی توی دلش مثل سیر و سرکه میجوشید .
مادر : آسو ، دختر گلم ، عزیزم ورسی بیو که هی پرسته ایکنن .
آسو  : (باگریه) نه مو نیام اصاً کی گفته بیان ، مو سی چه بیام وقتی بوم خش همیچیه بریده و دخته بگین که آسو مرده .
مادر : دا آبروریزی نکو ایسو بیو تیشون بشی هیچی هم نگو تا رفتن دارته بی بوت حرف بزنم شاید قبول کنه یا بعداً سیشون ایگیم که دخترمون نیخه عروسی کنه .
بله دوستان آنشب گذشت و بعد از آن منزل آسو اینا شده بود صحنه جنگ و درگیری شدید لفظی و فیزیکی . پدر مثل شمر داد میزد : هر چی مو گفتم باید وابو یا کریمو یا هیچ کس گفته بُوم سیتون .
در این مدت فامیل و خود خانواده کریمو هم فهمیده بودن که آسو تمایلی به ازدواج نداره ولی خود کریمو و پدرش هر ترفندی که به ذهن شان میرسید پیاده کردن مثلاً این و آن رو واسطه قرار میدادن تا رضایت آسو رو جلب کنند . از یک طرف پدر و از طرف دیگر فامیل فشار می آوردند که شانس رو کرده و کریمو با اینهمه مال و ارثی که بعد از پدرش میرسه به خواستگاریت اومده ولی آسو نمیتونست دلش رو راضی کنه که همسرش شود . جنگ و جدالها در منزلشان ادامه داشت تا اینکه پدرش تیر آخر رو شلیک کرد و بدون مشورت روز عقد رو تعیین کرد . آسو چون باتهدید جدی پدر مواجه شد تقاضای مهریه به اندازه تاریخ تولدش کرد که تا به گوش خانواده کریمو رسید گفتند : می ایخین دخترتون بفروشین . ما بیشتر از 800 سکه نیتریم بدیم شما دختر گپوتون بِی 500 سکه سی کُر فلانی که غریب دادین اما سی خمون که قومیم یقه ایخین . اسو هم پا توی یک کفش کرده بود که من اینقدر سکه میخوام البته همه اینها بهانه ای بیش نبود که دست از سرش بردارن ولی خانواده کریمو پس از کش و قوس های فراوان و واسطه قرار دادن این آن با پرداخت 1000 سکه موافقت کردن . روز  عقد فرا رسید ولی همچنان آسو دلش راضی نمیشد پس دوباره گفت نه . پدر هم با تهدیدی دیگر پیشرفت :
پدر : یا کریمو یا هیچ کس دیه اگه نومدی به فلانم قسم که دی فلان فلان کرده تم طلاق ایدوم و همتونم ایندازم دَر یلا گفته بُم می مو ایترم دیه من ری بو کریمو سیل کنم .
بله آسوی قصه ما بلاخره راضی شد که پای سفره عقد بنشیند آنهم با چشم گریان اما پدرش با افتخار در محضر نشسته بود که انگار دنیا را به او داده اند ولی آسو در دلش غوغائی بود به سرنوشت خود می اندیشید که باید یک عمر برخلاف خواهرش که با عشق و علاقه در کنار شوهرش زندگی میکرد و هزار بار از خدا طلب مرگ میکرد . ولی این وصلت چندان دوامی نداشت چون آسو اصلاً راضی نمیشد که در کنار ش حتی برای یک ثانیه بشیند که همین کج دهنی ها باعث تیره شدن روابط دو خانواده و دست آخر طلاقی که همین روزها جاری میشود شد . ناگفته نماند در این بین بیشترین کسی که خود را سرزنش میکرد پدر آسو بود . ولی این مسئله حقیقت تلخی که متاسفانه تاکنون که در عصر تکنولوژی و اینترنت و ترقی جوامع بشری هستیم اینگونه مسائل در شهرمان به وفور یافت میشود که باعث گسستگی روابط خانوادگی و بعضاً خودکشی فرد صورت میپذیرد .
 
                                                                                        یک خواننده همیشگی
لينک ثابت نوشته شده توسط نویسنده میهمان در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:15
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد