| خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک |
|
|
با تبریک و تهنیت به مناسبت فرارسیدن سال جدید قطعه شعری از شاعر محلی سرای منطقه خشت آقای سیّد طالب هاشمی تقدیم به تمام خوانندگان گرامی بخصوص سیامک عزیز و دوستان و همکاران پرتلاش او : دوش پرسیدم سوالی از بوآ گفتم ای، بی عهد سابق آشنا سیم بگو بینُم نها هم روزگار داشت مث الان سری ناسازگار ؟ سیم بگو بینُم نها هم درد بی ؟ چهره غم بار وُ رنگ زرد بی ؟ گو بدونم اُوسنل هم آسمون ایقدر بی پـــــی زمین نامهربون ؟ از غم اُو ، باغ رنگی داشت زرد ؟ کُه نبیدش مال غیر از سنگ و برد ؟ زندگی بی لطف بید و بی صفا ؟ مهر کم بید و نبید اصلاً وفا ؟ مهربونی و صمیمیت نبی؟ احترام و حرمت و همت نبی؟ اُوسونم سر مال دنیا بیش و کم تشنه بیدن آدمل سی خین هم ؟ رشوه خواری اُو سو کم بی یا زیاد ؟ داشتن قضات سابق عدل و داد ؟ مردم دورهء نهاتر هم و ناج مـــُر می کردن پیل و می رفتن سی حاج ؟ اُوسونم هر پیل دار بد مرام آدمی بی خوب و صاحب احترام ؟ سیم بگو ای از قدیمل یادگار بین چطوری بی نهاتر روزگار ؟ مدتی کم غرق فکر آبی بوآ مثل سنگی بی تکون و بی صدا لوشِ بعد از آخ سردی واز کِ قصه از دوره ی نها آغاز کِ گفت : هــا ، اینگل که گفتی پاک بی غم درازیش اینجو تا افلاک بی اُوسو بدبختی و الان بیش بی باغ آسایش درختش گیش بی روزگار رنج و زحمت بی نها راحتی معنی نمیدا عهد ما وضح دنیا مثل الانش نبی غیر نونی خشک سر خوانش نبی می بخالت اُوسنل دیوار بی اکثراً دور حیاطل خار بی نوم یخچال اُوسو نامعقول بی اُو خنک اُو خمره و اُو دوُل بی مثل الان حونیل هالی نبی غیر زیر پــــی کَه خدا غالی نبی کی میدونس پنکه و کولر چنه زود پز و کپسول و گاز و فر چنه تلفون و تلویزون و تلگراف قصه سیمرغ بید و کوه قاف الغرض ای جون دل، ایام پیش فقر مالی بید از الانه بیش تِنگسم تو حرفش و گفتم بوآ یعنی الان بهضِ از دورهء نها ؟ اُمبُلا برعکس دفهء اولی پوز خندی وَم زد و بی معطلی گفت نه اِی از حقیقت نگذریم ایسو از خیلی لحاظل بد تریم ها بوآ جون مردم دورهء نها مردمی بیدن یه رنگ و بی ریــــــا ظاهر و باطن یکی بی عهد پیش گرگ معلوم وُ مشخص بید میش اُوسو قد الان ریا کاری نبی کار آدم ، آدم آزاری نبی بیش الان بی نهاتر اعتقاد خیلی از الانه کمتر بی فساد یادمه ایام سابق پیل سود هر کسی میدا ، می گفتن وَش جهود اِیسو خیلی آدمل پر ادعا می خرن آسوده و راحت ربـــــــــا او زمانل اِی کسی می رفت مشد بعد واگشتن نمی کرد کار بــــــد حاجیل هم بعد واگشتن وُ حج تا میا یادم نمیرفتن دِ کـــــج اِیسُو خُو هر جا زِ سر فعل بدی فاعلش یـــا حاجیِ یا مشهدی !! ساده بی دورهء نهاتر زندگی راست تر بی در حقیقت بندگی گفتمش اصلاً بگو بی غلّ و غش اِیسُو یا سابق ، کمُوشونن نِخش ؟ گفت : اگر انصاف می خی از بوآ اُوسُو بد بی ، اِیسُو بدتر از نها گفتمش پس کی خَش ایبو روزگار ؟ گفت : دوران امام هشت و چار گفتمش بیشتر بگو از چار و هشت گفت: طالُب ، تا بخوسیم ، شوُ گذشت
فرارسیدن نوروز باستانی و آغاز سال ۱۳۸۶ بر همه نویسندگان و خوانندگانِ وبلاگ دیلمی یل مبارک و خجسته باد. اين شعر زيبا را در وبلاگ ليراوي ديدم از نظرم شعر بسيار جالي بود شما نظرتان چيست.
زادگاه من: ايرج شمسى زاده اينجاست زادگاه من اين شهر موج خيز/كارام خفته بر لب درياى بيكران بر پاش بوسه مى زند امواج دمبدم/بر گرد او غريو كشان بحر هر زمان اينجا خليج فارس به آرايشى بديع/پر چين و پر شكنج و خروشان و موجدار گاهى خموش و نرم رود جذر و مدّ كنان/گاهى هراس آور و جوشان و بى قرار موجى به سنگ خورده شود پخش در هوا/چون دانه هاى باران در جنبش نسيم آرام قطره هاش چو لغزد به صخره، باز/ماند به اشك كودك درمانده يتيم چون نيلى آسمان به شب پرستاره اى/بر سطح نيلگونش قايق بود هزار پارو زنان و نغمه كنان هر طرف روان/پير و جوان شده پى صيد و براى كار بر ماسه هاى ساحل آن نخلها بلند/آرام خفته اند در آغوش همدگر خورشيد چون طلاى مذابى به هر غروب/در موجها فرو شده عمرش رسد به سر شب آن زمان كه ماه برآرد سر از افق/خونين و پر شكسته چو دزدى سر از كمين دريا به سرخى و زردى آتش در آورد/چون دشت پر زلادن و گلهاى آتشين در نيمه هاى شام كه مهتاب كم كمك/سر ميكشد به روزن تاريك خانه ها خفته است طفل موج به قايق به خواب ناز/رفته است در سكوت و خموشى ترانه ها اين بچه هاى بندر، اين مردهاى مرد/اين دختران با نمك شادى آفرين اين مردم نجيب و پر احساس و گرمجوش/همشهريان همدل و با جان من قرين جانم فداى هر وجب خاك پاك آن/اين شهر آرش من و اين شهر كاوه است اين زادگاه دختر احساس شعر من/اين بندر عزيز من اينجا گناوه است پس از سالها تلاش ، بذری که شهید غلامرضا کشتکار ( مسئول وقت امور تربیتی آموزش و پرورش دیلم) در سالهای ۶۳ تا ۶۷ پاشیده بود ، به بار نشست و بالاخره " جشنواره ی تئاتر استانی - یادواره ی عاشورائیان " برای اولین بار در دیلم برگزار گردید . نمایش هایی از بوشهر ، برازجان ، گناوه و دیلم و جالب اینکه از دیلم ۴ نمایش به کارگردانی دوستان هنرمندم " غلامحسین قصابکار " ، " رضا داوودی " ، " روح ا.. خدامی " و " کبری حسینی " در این جشنواره مجوز حضور پیدا کرده بودند. با نوشتن این مطلب و به بهانه ی برگزاری این جشنواره به یاد خاطره ای افتادم : برای تمرین نمایش " وقتی که گرگ زوزه می کشد " محل مناسبی در اختیار ما قرار داده نشد و ما مجبور شدیم برای تمرین از سالن مخروبه ی ژاندارمری قدیم استفاده کنیم و چون سالن تاریک بود و ساعت تمرین ما در شب ، با استفاده از یک " هولدر سیار " و یک لامپ که بر روی زمین قرار میدادیم ، تمرین می کردیم و جالب آنکه با همین نمایش در جشنواره ی شهرستان گناوه برنده ی جایزه ی بازیگری برای آقایان " حبیب خدامی " و " حیدر گله گیریان " شدیم. امیدوارم در آینده با بهره برداری از سالن بزرگ مجتمع ارشاد ، شاهد برپایی بیش از پیش اینگونه جشنواره ها باشیم . متأسفانه خبر رسانی به جهت برگزاری همچین رویدادی کافی نبود . این جشنواره تا امروز ادامه دارد .
پرده اول: کمپانی فیلمسازی برادران وارنر، به کارگردانی زک اسنیدر ( کارگردان سحرگاه مردگان ) فیلمی تاریخی می سازد درباره ی نبرد تاریخی میان خشایار شاه (رودریگو سانتورو ) و شاه لئونیداس یونانی(جرارد باتلر ). در این جنگ که به جنگ ترموپیلای معروف است، خشایار شاه با سپاهی بسیار عظیم و چند ملیتی به قصد انضمام خاک اسپارت به قلمروی پهناور خود به جنگ لئونیداسی می رود که تنها 300 جنگجو در اختیار دارد. خشایار شاه ابتدا به شاه یونانی پیشنهاد تسلیم می دهد و آن جمله معروف فیلم را می گوید: " Everyone will kneel to you -- if you will kneel to me." " اگر در برابر من زانو بزنی همه در مقابلت زانو خواهند زد. " ولی شاه یونانی به رغم نابرابری فاحش شمار سپاه اندکش در مقابل دریای تا دندان مسلح ارتش ایران پیشنهاد خشایار شاه را رد می کند و تا آخرین نفر در مقابل ایرانیان می جنگد. تماشای فیلم به لحاظ داشتن صحنه های بسیار خشونت بار و گاه سکسی برای سنین زیر 16 سال نامناسب است. داستان فیلم مبتنی بر داستان مصوری با همین عنوان از فرانک میلر ( شهر گناه ) است. و این نکته مهمی است که فیلم بیش از آن که دغدغه ی بازگویی و روایت واقعه ای تاریخی داشته باشد، سودای ارائه فیلمی جذاب و هیجان انگیز دارد و در این کار بسیار موفق ظاهر شده است. از این رو مطابقت کامل آن را با اصل واقعه ی تاریخی به هیچ وجه نمی توان انتظار داشت. در این پست نیز به هیچ رو در پی نقد محتوایی این فیلم نیستم. تقریباً تمام منتقدینی که به بررسی فیلم پرداخته اند از زیبایی مسحور کننده فیلم خصوصا در ساخت جلوه های ویژه اش همداستان شده اند. برخی نظرات منتقدین را می توانید در اینجا و اینجا و اینجا بخوانید. این که شاه یونانی به رغم اندک بودن نفراتش چرا این کار به ظاهر جنون آمیز را انجام می دهد را می توان به انحا مختلف تفسیر کرد. رایج ترین آنها تعصب به سرزمین مادری و آزاد زیستن و آزاد مردن است. پرده دوم: شبکه سراسری ایران در چند نوبت ارائه تصویری خشن از خشایار شاه و به تبع آن ایرانیان را در این فیلم مردود اعلام کرد و طبق معمول عوامل استکبار و صهیونیزم را در انجام این کار دخیل دانست. برخی نشریات نیز به تبع جریان غالب همان حرفها را تکرار کردند. پرده سوم: چقدر خشایار شاه را می شناسیم؟ چقدر کوروش و داریوش را می شناسیم؟ چقدر با ایران باستان آشنایی داریم؟ سهم تاریخ پر افتخار نیاکان ما در گذشته های دور در کتب تاریخ مدرسه تا به چه مقدار است؟ کودکان و جوانان ما به کی در گذشته افتخار می کنند؟ به کوروش به داریوش به خشایار شاه به ...؟ زمانی که این شخصیت های ایرانی نقشی در تاریخ مدارس ندارند چه جای افتخار؟ چند بار سراغ داشته اید که در تلویزیون ایران نام خشایار شاه برده شده باشد؟ چند فیلم مبتنی بر تاریخ ایران باستان در ایران تولید شده است؟ حال که اطلاعات نسل نو از آن گذشته های دورمان این قدر ناچیز و اندک است چه جای انتظار از اجنبی؟ هنوز که هنوز است در سطح جهان ما را با عربها یکی می دانند و زبانمان را عربی. من ارائه تصویری خشن و خونریز از ایرانیان را در این فیلم کاملا عادی می دانم و غیر از آن را عجیب. حال که ما گذشته هایمان تا به این حد برایمان بی ارزش است و بریدن از آن را آرزو می کنیم بگذار هر کاری که دوست دارند انجام دهند. حال که خود با این همه ثروت ملی فیلمی و یا سریالی از آن دوران نمی سازیم بگذار دیگران هر گونه که دوست دارند بسازند و ایرانی را عرب و فارسی را حداکثر لهجه ای از لهجه های عربی بدانند.
از جمله جشن هاي آريايي، جشن هاي آتش است. امروزه تنها «جشن سوري» ، معروف به «چهارشنبه سوري» و نيز «جشن سده» برايمان به يادگار مانده است و در مورد جشن هاي فراموش شده ي آتش، به «آذرگان» در نهم آذرماه و «شهريورگان» يا «آذر جشن» مي توان اشاره داشت. آتش نزد ايرانيان مظهر روشني، پاكي، طراوت، سازندگي، زندگي، سلامت و تندرستي و در نهايت بارزترين تجلي خداوند در روي زمين است. (هاشم رضي، صص 145 و 148) آيين هاي نوروزي از «جشن سوري» (چهارشنبه سوري) آغاز مي شود و با آيين سيزده بدر نوروز به سرانجام خود مي رسد. (بهرام فره وشي، ص 43) برخي را باور اين است كه با در نظر آوردن واژه ي «چهارشنبه» كه بر آمده از فرهنگ عرب و سامي است، پس «چهارشنبه سوري» ارمغاني از سوي عربهاست، چرا كه همانطور كه مي دانيم، در ايران قديم هر روزي نامي ويژه داشته است (هرمزدروز، وهمن روز، اردوهشت روز، شهروَر روز، خرداد روز، سروش روز، مهر روز، زامياد روز و … ) و نشاني از بخش بندي امروزين چهار هفته ايي و نام هاي آنان به چشم نمي خورد. چون در روز شماري تازيان، چهارشنبه و شب آن نحس و نا مبارك به شمار مي رفته شب چهارشنبه ي آخر سال را با «جشن سوري» به شادماني پرداخته و بدين گونه مي كوشيدند تا نحسي و نا خجستگي چنين شب و روزي را بر كنار كنند. همچنين جاحظ در كتاب خود با نام المحاسن و الاضداد (ص 277 ) به نامباركي چهارشنبه نزد عربها اشاره مي كند. منوچهري در اين روز مردمان را به شادماني مي خواند تا از ناخوبي و بديمني آن رها شوند. (عبدالعظيم رضايي، صص 119 –118) اما بر پايه ي پژوهش هاي انجام شده، زمان باستاني «جشن سوري» را مي توان در اين سه گاه باز جست: شب بيست و ششم از ماه اسفند، يعني در نخستين شب از پنجه ي كوچك، يا در اولين شب پنجه ي بزرگ يا پنجه ي وه كه پنج روز كبيسه است و نخستين شب و روز «جشن همسپهمديم» (آخرين گاهنبار سالانه) و ديدگاه سوم، آخرين شب سال است كه ارجمندترين روز «جشن همسپهمديم» و جشن آفرينش انسان است. (هاشم رضي، ص 149). افزون بر اين و بنا به سنتي كه براي برخي رويدادهاي بزرگ و جشن هاي باستاني، برابر نهادي اسلامي نيز بدست داده شده است، آتش افروزي و شادماني شب چهارشنبه ي آخر سال را برخي به قيام مختار ثقفي كه به خونخواهي حسين ( ع ) و فرزندانش قيام كرده بود، نسبت مي دهند: «مختار سردار معروف عرب وقتي از زندان خلاصي يافت و به خونخواهي شهيدان كربلا قيام كرد، براي اين كه موافق و مخالف را از هم تميز دهد و بر كفار بتازد، دستور داد كه شيعيان بر بام خانه ي خود آتش روشن كنند و اين شب مصادف با چهارشنبه آخر سال بود و از آن به بعد مرسوم شد.» (محمود روح الاميني، ص 50) واژه «سوري» فارسي به معني «سرخ» مي باشد و چنان كه پيداست، به آتش اشاره دارد . البته «سور» در مفهوم «ميهماني» هم در فارسي به كار رفته است. (رضايي، ص 122) استاد پورداود ، پس از بزرگداشت اين جشن باستاني، به موضوع ويژه اي اشاره دارد و بر اين باور است كه رسم پريدن از روي آتش و خواندن ترانه هايي همچون «سرخي تو از من، زردي من از تو و …» از افزونه هاي پسا – اسلامي است و از ديدگاهي، بي احترامي به جايگاه ارجمند آتش به شمار مي رود. (ابراهيم پور داود، ص 75) قبل از هر چیز تولد اولین گروه مردم نهاد با نام انجمن راه سبز را خدمت همه همشهریان عزیز تبریک می گویم. بی شک فعالیت بیش از پیش گروه هایی از این جنس، باعث پویایی یک جامعه شده که نتیجه آن داشتن یک شهر درخور و شان مردم شریف دیلم خواهد بود. هر چند که این نهال نوپا نیاز شدید به مراقبت داشته و تا به بار نشستن، راه طولانی را در پیش دارد. اما نکاتی پیرامون اولین حرکت این گروه، خدمت عزیزان عرض می گردد: دیروز اولین اقدام عملی گروه مردم نهاد راه سبز با پاکسازی جنگل عامری شروع شد. کاری بسیار زیبا و درخور تقدیر که بایستی به عوامل اصلی آن دست مریزاد گفت. در این حرکت مردمی که بیشتر، طیف فرهنگیان فهیم دیلم حضور داشتند تا مردم کوچه و بازار، جای خالی بسیاری بود که به اختصار در ذیل می آید: 1- مردم: هر چند که در اولین قدم نبایستی انتظار حضور چشمگیر مردم را طلب داشت اما شایسته بود مردم فهیم دیلم، حضور بیشتر و بهتری در چنین حرکاتی داشته باشند. بی شک با ادامه فعالیت اصولی این گروه و تبلیغ بیشتر، تعداد مشارکت کنندگان از طیف های مختلف مردمی نیز افزایش خواهد یافت. 2- مسئولین شهر: به جزجنابان عسکر پور، ریاست محترم محیط زیست شهرستان گناوه و دیلم، دکتر جبلی و فرماندار، از دیگر مسئولین شهری در روز جمعه، خبری نبود. بی شک جای خالی شهردار شهر، رئیس منابع طبیعی، رئیس آموزش و پرورش، رئیس فرهنگ و ارشاد اسلامی و ... به طور غیر قابل انکاری، خالی ماند. به نظر می رسد مسئولین این گروه مردمی بیشتر از اینکه به فکر جا افتادن چنین حرکات نمادینی در فرهنگ مردم شهر باشند، بایستی ابتدا وقت و نیروی خود را صرف توجیه مسئولین شهر و هماهنگ کردن آنان جهت چنین اقداماتی، بنمایند. 3- دست اندرکاران: نقطه قوت پاکسازی جنگل عامری، فعالیت چشمگیر و مدیریت قوی عزیزان فرهنگی شهر منجمله آقایان عباس امید، عبدالله مرادی، کریم غلامی پور و دیگر عزیزانی بود که با مدیریت صحیح، منطقی و به روز خود افق روشنی در جلوی دیدگان همه حاضران ایجاد کرده و امید روزهای خوشی را برای شهرمان نوید دادند. این عزیزان نشان دادند که نه تنها از پس چنین حرکاتی به طور کامل بر می آیند بلکه می توانند کارهای سنگین تر و بیشتری را هم با پشتوانه مدیریت پویا، جهت تعالی شهرمان به انجام رسانند. در آخر: از همه عزیزانی که در گام اول زحمت کشیده، تشکر و قدردانی نموده و از مسئولین شهر به طور عام و از فرماندر محترم به طور خاص درخواست می شود که بیش از پیش به این گروه مردمی توجه نموده و امیدوار بود که در روزهای آینده، شاهد حضور چشمگیر این بزرگواران در حرکات بعدی بوده و حتی انتظار ارائه ایده های نو و خلاقیت جهت بهتر شدن وضعیت شهر عزیزمان را از آنان داشت. چرا که با نظری گذرا به شهرهای دیگر و فعالیت مسئولین آن شهرها از جمله شهرهای مجاور دیلم، متوجه می شویم که این یک انتظار معقول و به جا است. بی شک جهت تداوم راهی که اکنون در نقطه آغازین آن هستیم نیاز به همدلی، احساس مسئولیت و دلسوزی بیشتری است تا در آینده شاهد ایجاد گروه های مردمی متعددی در شهر عزیزمان دیلم باشیم. گروه هایی که فقط به تعالی شهر مان می اندیشند و طبیعی است که ناملایمات نیز خدشه ای بر اراده راسخ دست اندرکاران خدوم آنان ایجاد نخواهد کرد. پیام انجمن راه سبز دیلم در آغاز پاکسازی جنگل توسط جناب آقای عبدالله مرادی
به نام آفريدگار پاكي ها
دست در دست هم نهيم به مهر تا كه ميهن خويش را كنيم آباد در آغاز لازم مي دانيم فرارسيدن اربعين حسيني را به شيعيان وهمه عاشقان نهضت حسيني تسليت عرض نمائيم. با سلام وخوش آمد به شما دانش آموزان پاك نهاد، مسئولين محترم وسبزانديش، همكاران، ميهمانان ،همشهريان وتمامي شما عزيزاني كه برحسب احساس مسئوليت، امروز دراين مكان تشريف آورده ايد. امروز گرد هم آمده ايم تا درسال پيامبر عظيم الشان اسلام حضرت محمد مصطفي(ص) كه فرموده اند :"النظافه من الايمان" عمل نمائيم. آمده ايم تا نهال زشتي ها را بر كنيم ودرخت پاكي ها را بنشانيم و ناپاكي ها را ازميان برداريم. آمده ايم تا "راه سبز" فرداي وطن را هموار سازيم. سرود يك دلي،يك رنگي و با هم بودن راسردهيم . آمده ايم سبز بودن وحيات دوباره را باز از طبيعت بياموزيم. آمده ايم تا به بهانه پاكسازي برون، به پاكي درون برسيم. از بوي بهار به وجد بيائيم ونظاره گر رويش در گستره ي زيباي طبيعت باشيم وبياموزيم كه همه حق دارند تا به سهم خود درراه سبز زندگي بوي بهار را حس كنند. آمده ايم تا در سال پيامبر اعظم ، بذر محبت رادردل بكاريم وكينه هارا از ميان برداريم. آمده ايم تا در آستانه بهار، خانه تكاني رااز خانه به مدرسه واز مدرسه به جامعه بياوريم. آمده ايم تا بگوئيم " جنگل سرمايه ي ملي ماست " بايد درحفظ وپاكيزگي آن كوشا باشيم. آمده ايم تا بگوئيم " قدر اين سايه ساران سبز " را كه از نعمت هاي عظيم خداوندي اند رابيش از پيش بدانيم. وبالاخره آمده ايم تا بگوئيم به ياري حق وتلاش من وتو وماوشما در اين "خاك پاك " ، "راهي سبز" راانتخاب نموده ايم كه آغاز وپايانش همواره اميد، پويائي وكمال است. درپايان لازم مي دانيم از اين عزيزان قدرداني ويژه نمائيم: -فرمانداري محترم، فرماندار فرهنگي وبومي دلسوز جناب آقاي ستارپناهي - امام جمعه محترم شهرستان حجت الاسلام والمسلمين حاج آقا گنجي -بسيج دانش آموزي حوزه شهيد فهميده جناب آقاي پاژخ زاده -رياست محترم اداره منابع طبيعي شهرستان جناب آقاي شهابي وهمكاران - شبكه بهداشت ودرمان شهرستان - اداره محيط زيست شهرستان گناوه جناب آقاي عسكر پور وهيئت همراه - مديريت محترم ونويسندگان وبلاگ ديلمي يل - مديريت آب وفاضلاب شهرستان جناب آقاي آل بهبهاني - پايگاه امداد جاده اي هلال احمر واقع در عامري - دهياري محترم عامري جناب آقاي انصاري مقدم - كانون شهيد فرجادي - مدارس شهيد مدرس، هدايت، دكتر حسابي ، شهيد باقرپور و دانش آموزان خوب روستاي حصار ومربي دلسوز وتلاشگرشان جناب آقاي كناركوهي والسلام فردا به فراخوان گروه راه سبز دیلم به بوستان جنگلی عامری می رویم تا: - حس مسئولیت همشهری های خود را ببینیم. - چگونگی برنامه ریزی یک گروه علاقه مند در اولین حرکت خود را نظاره گر باشیم. - تعامل مسئولین و مردم شهر را ببینیم. - تاثیر بستر سازی فرهنگی مشارکت در امور شهری را در چهره نوجوانان و جوانان شهر شاهد باشیم. - از بوی بهار به وجد بیائیم و بیاموزیم که همه حق دارند، به سهم خود در این مکان بوی بهار را حس کنند. - خانه تکانی را از خانه به جامعه بیاوریم. - ... پس همه با هم به یاری این دوستان بشتابیم تا ضمن اینکه خستگی را از تن آن ها می زدائیم، مشوقی برای تشکیل گروه های دیگر باشیم. وعده ما : فردا - آدینه - ساعت ۹ بامداد - بوستان جنگلی عامری قطعه شعر زير از استاد شمسی زاده در توصيف « فصل سبز جنوب » تقديم به همه دوستداران شعر و ادبيات اين مرز و بوم :
نوروز اييای اُمرُو ، صبا ، آخر زمسونه بيو بندشك دورِ گندمل می بلبل ايخونه بيو گل ور كشيده تا كمر ، زَنگُل در اُومَه سر و سر سر كاكُلل بسه كپر ، تاج بيابونه بيو غاچ برنجوكی خشه ، وقتی كه چاله پر تشه ديَه دلم وَش نيكشه ، از بس فراوونه بيو هم بال زرد گازرين ، هم كرم نوروزی ببين قافله كُشك مثل نگين ، ری اسب شيطونه بيو سر پير ، گُل چاس ايپزه ، هم گز گزو پاشَ ايگزه هم كار گل روغن دزه ، چربيش كه نيمونه بيو محشر گرفته دور اُو ، پر تا پر وابيده گُروُ هر بــــانـــدی گير شنو ، من اُوه بارونه بيو سه تشك سر پر شودرل ، می خال سر لوُ دهترل قلا حونی كموترل ، اُمروُز مهمونه بيو دهتر من رهَ بسه صف ، ايرن شوُهَ سی يه علف ری صورتل مثل صدف ، مُرواری غلطونه بيو سينۀ سفيد مرمری ، بــــِر زَ ميون رو سری مهَ سر زده جلدی وری ، شوُ نور بارونه بيو گـــُه سی مِلوُ : گل گودری ، بی جيكه كن برابری چاری شدَمبوُ نيتری ، يُو مهلی اعيونه بيو كُردك شَ كِرد چيپون ورش ، چمته شَ بس پر كمرش نی شَ نها او تی ترش ، ناشتاش پرُه نونه بيو ای پـــرپـــروك يارمهَ بجو ، هُمار من گوشش بگو عيد بيوُ تی ايرجو ، سيت عيدی ايسُونه بيو *********************************** بندشك : گنجشك گازرين ، قافله كُشك و اسب شيطون : هر سه از حشرات بسياز زيبا می باشند كه در ايام سرسبزی طبيعت در جنوب به وفور يافت می شوند بانده : پرنده سه تشك : سار شودرل : شبدر ها شوُهَ : علف زارهای اطراف شهر يا روستا بــِــر زَ : درخشيد گــهُ : گفت شدَمبو : نوعی گل خوشبو در جنوب مهلی : خيلی ، بسيار كُردك : تن پوشی كه از نمد درست می كنند چمته :بقچه پرپروك : پروانه هُمار : به آرامی، يواشكی دوستان گرامی ، خوانندگان عزيز ، داستانی كه ذيلاً تقديم می گردد يك قصه يا متل نيست بلكه مثل بيشتر آثار من واقعيتی است از يك زندگی و يا شايد تلفيقی باشد از چند واقعيت . گريه های بهار باعث شد رضا سرآسيمه از خواب بپرد ، او خودش را به دخترش رسانید ، وی را درآغو ش گرفت تا آرام شود ، بعد از ساكت شدن بهار ، رضا چشم به رختخواب زری دوخت امّا خبری از او نبود ، چشمانش را ماليد و به ساعت ديواری خيره شد ، عقربه ها ، ساعت 6 صبح را نشان ميدادند ، رضا بهار را در رختخوابش خواباند ، از جا برخاست و زری را چند بار صدا زد ، جوابی نشنيد ، به سمت آشپزخانه رفت ، آنجا هم اثری از زنش نبود ، تمام اتاق ها ، دستشويی و حمام را بازرسی نمود امّا باز زری را نيافت ، وقتی چشمش به كمد ديواری اتاق مجاور افتاد شوكه شد ، ابتدا فكر كرد دزد به خانه اش دستبرد زده است ولی خوب كه دقت نمود متوجه شد بجز مشتی البسه زنانه كه كف اتاق ولو شده چيزی جابجا نگردیده است ، او برای اطمينان بقيه اتاقها را هم بازبينی نمود و چون مطمئن شد سرقتی در كار نبوده ، مستقيماً به سمت درب ورودی هال رفت ، ديد قفل در باز است ، وقتي در حياط را كنترل نمود ديگر شكی برايش باقی نماند كه زری از منزل خارج شده است ، با خود گفت چرا ؟! هيچ زمانی سابقه نداشته كه او اين وقت روز از خانه خارج شود و حتی خريد نان هم بعهده خودم می باشد ، اصلاً او در اين شهر غريب جايی را ندارد كه برود . رضا احتمال داد زری به منزل خواهرش رفته باشد آخر پری تنها كسی بود كه در آن شهر زری با او رفت و آمد داشت ، لذا نگران و مضطرب موتورسيكلتش را برداشت و با سرعت روانه منزل مهدی شد ، او در بين راه مرتب با خود فكر می كرد كه چرا زنش منزل را ترك كرده است ؟! رضا هنوز در حال مرور خاطرات شب قبل بود و فکر می کرد كه آيا آنها اصلاً با هم بحث و مجادله ای داشته اند كه موجب ناراحتی زری و ترك منزل شده باشد یا خیر ؟! كه به درب منزل باجناقش رسيد ، موتور سيكلت را گوشه ای پارك كرد و بلافاصله زنگ منزل مهدی را به صدا در آورد ، چند دقيقه بعد مهدی خواب آلود درب را گشود و رضا بی مقدمه پرسيد : زری كجاست ؟! مهدی خميازه ای كشيد و در حالی كه دستهای گشوده اش را به سينه می كوبيد گفت : زری را نمی دانم امّا اگر منظورت پری است او اكنون در خواب ناز تشريف دارند !! رضا گفت : بابا حوصله شوخی ندارم ، پرسيدم زری اينجا آمده يا نه ، آخر وقتيكه بيدار شدم در خانه نبود و قفل درب هال و حياط هم باز بود ، مهدی كمی به خود آمد و گفت : زری اين وقت صبح برای چه بايد اينجا بيايد ؟! مگر ديشب با هم بگو مگويی داشته ايد ؟! رضا گفت نه بخدا ، اصلاً و ابداً مشكلی با هم نداشته ايم ، اينجا بود كه مهدی پری را صدا زد و از رضا هم دعوت نمود به داخل منزل تشريف بياورد . وقتي پری از قضيه آگاه شد ، چون مطمئن بود خواهرش بجز منزل آنها جای ديگری ندارد كه برود ، نگران شد ، فوراً گوشی تلفن را برداشت ، با پدرش در روستا تماس گرفت و او را از موضوع مطلع نمود . آنروز به محض آمدن مش رجب، او بهمراه رضا و مهدی تمام كلانتريها ، بيمارستانها و مراكز درمانی و هر جا كه احتمال می دادند زری رفته باشد را سر زدند امّا اثری از وی بدست نیامد ، اصلاً انگار زری آب شده بود و به زمين فرو رفته بود ، آنها حتی مجبور شدند به نهادهای امنيتی و اداره آگاهی هم سر بزنند و وقتی افسر كشيك آگاهی از پدر زری سؤال كرد كه « آيا دختر شما با شوهرش مشكلی داشته و احياناً با فرد ديگری در ارتباط بوده است » ، پيرمرد دوست داشت زمين دهان باز می كرد و او را می بلعيد تا شاهد شنيدن اينگونه پرسشها و جواب دادن به آنها نباشد ، آخر او كه عمری در روستا آبرومند زيسته و سالهای متمادی نوكری آغا ابا عبدالله (ع) را نموده بود چطور می توانست بنشيند و اين ننگ و نكبت را نظاره گر باشد ؟! مش رجب بياد می آورد روزی كه زری را به عقد رضا در آوردند زری دخترك 15 ساله ای بيش نبود و زمانيكه اولين بار مهدی داماد بزرگ خانواده جهت خواستگاری زری برای رضا پيش قدم شد همين زری با ميل و رغبت پذيرفت و اصلاً مخالفتی ننمود . زری از ابتدا می دانست كه رضا بعنوان مستخدم يك اداره در شهر مشغول به كار است و حتی بعد از ازدواج بخصوص بعد از تولد بهار زندگی آنها صفای دوچندان بخود گرفته بود ، پس چه علل و عواملی می توانست موجب خروج و يا فرار زری شده باشد ؟! مش رجب و مهدی حتی به اين هم فكر كردند كه شايد زری را با زور از منزل برده باشند و يا خدايی نكرده او قربانی توطئه شومی شده باشد . آنروز افسر نگهبان هر چه می پرسيد مش رجب فقط با سر تاييد و يا رد می نمود و در نهايت پرونده ای تشكيل شد و جهت پيگيری بيشتر به مقامات مسئول تحويل گرديد و پدر زری ، مهدی و رضا با دادن آدرس و شماره تلفن آنجا را ترك كردند و برای جستجوی مجدد راهی منزل دوستان و آشنايان در روستاهای اطراف شدند و پری هم به منزل رضا رفت تا بهار را با خود به خانه بياورد كه دخترك تنها نماند . مهدی ، رضا و مش رجب بعد از خارج شدن از اداره آگاهی ماشينی دربست كردند و تمام شهرها و روستاهای اطراف را گشتند ، آنها حتی اگر به مورد تصادفی هم بر می خوردند به آنجا سر می زدند ، شايد اثر و يا خبری از زری بدست آورند امّا هر چه بيشتر گشتند كمتر يافتند لذا اواخر شب خسته و نااميد به منزل مهدی مراجعه نمودند تا منتظر بمانند برای فردایی دیگر و جستجويی دوباره ، آنها آن شب را بدون شام سر بر بالين نهادند و به انتظار نشستند شايد از طريق تلفن خبری دريافت كنند . حدود ساعت 50/23 شب زنگ تلفن به صدا در آمد ، پری فوراْ گوشی را برداشت ، به محض شنيدن صدايی از آنطرف خط ، او بلند بلند زد زير گريه و با صدايی گرفته گفت : كجايی تو ؟! همه ما را نصف عمر كردی ؟! چـــــه ؟ شيرازی ؟! چــــــرا ؟! با كــــی هستی ؟! بهمن ؟!! بهمن ديگر كيست ؟! پری مسلسل وار می پرسيد و هی التماس می كرد كه خواهرش برگردد ولی مثل اينكه گوش زری به اين حرف ها بدهكار نبود ، مش رجب از جا بلند شد گوشی را از دخترش گرفت و لی هر چه الو ، الو كرد جوابی نشنيد او متوجه شد كه زری گوشی را قطع كرده است . پری آن شب برای پدر و رضا توضيح داد كه زری با پسر همسايه بامداد ديروز از منزل خارج شده و می گويد ديگر حاضر به زندگی با رضا نيست ، او سخت عاشق بهمن شده و می خواهد با وی ازدواج كند. با بيان اين سخنان از زبان زری ، رضا كه بيشتر از همه گيج و مبهوت شده بود رو به جمع كرد و گفت : من باورم نمی شود كه زری با بهمن فرار كرده باشد ، آخر بهمن دوست نزديك من است او نان و نمك مرا خورده چطور امكان دارد به من خيانت بكند ؟! رضا هی از بهمن و رفاقتشان می گفت و هی گريه می كرد ، او بسيار گريست و با صدای بلند خدا را صدا زد ، او خطاب به پدر زنش گفت : عمو جان مگر من چه چيزی برای زنم كم گذاشته ام كه اينچنين به من خيانت نموده است ؟! تا ياد دارم همواره حرف حرف او بوده و حتی حقوقم را كه می گرفتم تمام و كمال به زری تحويل می دادم و خودم پول تو جيبيم را از او قرض می گرفتم !! مش رجب تو را به حضرت عباس بگو مگر من چه چيزی از بهمن كمتر داشتم ، تازه او هنوز بيكار است و خانواده درست حسابی هم كه ندارد . آنها هيچكدام تا صبح نخوابيدند و منتظر تماسهای بعدی ماندند امّا خبری نشد تا سه روز بعد كه سر و كله زری پيدا شد ، او مستقيماً به منزل خواهرش پناه برد تا از هر گونه ضرب و شتم احتمالی توسط شوهر و پدرش در امان باشد امّا شكايت رضا و مش رجب موجب شد زری و بهمن را همان روز بازداشت و تحويل قانون بدهند و علی رغم اينكه آزمايشات پزشكی تماس فی مابين را منتفی می دانست ولی بعلت فرار آنها و شكايت خانواده زری ، هر دو به زندان منتقل شدند . التماس های زری در زندان و اقرار بر اشتباهی كه مرتكب شده بود ، همچنين پرهيز خانواده وی از پخش اين خبر در سطح روستا و گذشت رضا از شكايتش برای آبروداری باعث شد زری و بهمن هر دو با دادن تعهد و البته به قيد ضمانت از زندان آزاد شوند . آن دو متعهد شدند كه همديگر را فراموش نموده و ديگر به هيچ وجه فكر فرار به سرشان نزند . رضا هم با توجه به عشق و علاقه ای كه به زن و فرزند و زندگيش داشت حاضر شد اين ننگ را پذيرفته و از سر تقصيرات زنش بگذرد و برای اينكه از تكرار اين حادثه شوم جلو گيری نمايد ، تمام دار و ندارش را جمع آوری نمود ، منزلش را فروخت و با پول آن خانه ای در روستا خريداری کرد و دست زن و بچه اش را گرفت و به آنجا كوچ نمود ، او حتی برای جلب نظر زری با مازاد پولی كه از فروش منزلش بدست آورده بود مقدار قابل ملاحظه ای زيور آلات خريداری و بعنوان كادو به زنش هديه داد . روز ها به خير و خوشی می گذشت و رضا در كنار خانواده و زير نظر مستقيم پدر زنش راضی بنظر می رسيد او هر روز فاصله روستا تا محل كارش در شهر را با موتورسيكلت می پيمود و می خواست با سعی و تلاش در كار و زندگی ، زخم حاصل از آن حادثه را التيام بخشد امّا پدر عشق بسوزد كه هر زمانيكه وارد زندگی كسی شد گريز از آن امكانپذير نيست الا با مرگ و نابودی ... بله ، دقيقاً بيست روز بعد از اولين فرار ، مجدداً فرار دوم زری و بهمن به پاسگاه انتظامی روستا و از آنجا به اداره آگاهی شهر مخابره شد . زری و بهمن علی رغم اينكه می دانستند اين اقدام آنها ديگر قابل بخشش نيست و حتی ممكن است منجر به نابودیشان شود اين ريسك را پذيرفته و به آن تن دادند ، آنها اين بار مدت زمان بيشتری با هم و در كنار هم ماندند و چند مرتبه تماس گرفتند و پيام فرستادند كه هيچ چيزی غير از مردن نمی تواند آنان را از هم جدا کند . زری در تماس تلفنی با مهدی تاكيد داشت كه او رضا را قانع كند تا طلاقش بدهد ، او به مهدی گفت : من همچنانكه با ميل و اختيار خودم رضا را پذيرفتم ، هم اكنون هم با اختيار خويش وی را ترك می كنم چون هيچ علاقه ای برای ادامه زندگی با او ندارم و برای رسيدن به بهمن از دخترم بهار هم می گذرم . بالاخره زری و بهمن برگشتند ، كتك خوردند ، رنج رسوايی را پذيرفتند و به دست قانون سپرده شدند امـــــّا آنها همچنان چشم به آينده دارند تا با هم بمانند و تا كی و كجايش را ديگر نه من راوی می دانم نه شما خواننده عزيز ؟! براستی شما در اين حكايت تلخ چه عواملی را مقصر می دانيد ؟! کارگاه پیشگیری از اعتیاد شهرستان دیلم با حضور دانش اموزان و دانشجویان در تالار ولی عصر(عج) برگزار گردید . سرکار خانم بهارک مصحفی کارشناس مسئول پیشگیری بهزیستی با پرداختن به علل رجوع و ابتلاع به مواد مخدر گفت: اعتقاد /و اعتماد به نفس /خودباوری / کمک /حمایت افراد وجامعه می تواند در ترک اعتیاد مبتلا شده گان تاثیر بسزایی دارشته باشد . وی همچنین اطلاع رسانی عمومی / اجرای طرح های اموزش خانواده قبل از ازدواج وآموزش مهارتهای زندگی در مدارس و اماکن عمومی را مورد توجه دانست .
در ادامه این کارگاه اقای دکتر دریانورد با بررسی عوارض جسمانی و روحی اعتیاد گفت : استفاده مشاوره پزشکی / استفاده از داروهای پزشکی / انگیزه فردی /پشتکار ی و توانمندی مبتلایان می تواند انها را در ترک اعتیاد یاری رساند. طرح واکسیناسیون هپاتیت ب در شهرستان دیلم همزمان با سراسر کشور در ۱۵ پایگاه در شهردیلم /امام حسن و روستاهای همجوار انحام خواهد شد. آقای مهندس ناصری ریس شبکه بهداشت و درمان شهرستان دیلم در مورد اجرای این طرح گفت : اجرای این طرح در سه نوبت /نوبت اول از ۱۵ لغایت ۲۵ اسفندماه سالجاری و نوبت دوم از ۱۵لغایت ۲۵ فروردین ماه ۸۶ و نوبت سوم ۵ ماه بعد به انجام می رسد و افرادی که در سن ۱۳۶۸ هستند را در بر دارد .که ۱۱ خانه بهداشت و ۴ مرکز درمانی برای اجرای این طرح اماده گردیده است .
اشتغال
۱) طی مذاکره سازمان کار و امور اجتماعی استان بوشهر با شرکت نفت فلات قاره جهت کار اموزی متقاضیان جویای کار در رشته های مختلف با مدرک تحصیلی دیپلم بویژه دیپلم تجربی و ریاضی متقاضی می پذیرد . لذا جهت اطلاعات بیشتر به اداره کار و اموراجتماعی شهرستان مراجعه نمایید. ۲) شرکت مهندسی فهامه واقع در شرکت نفت فلات قاره منطقه بهرگان جهت تعمیر و نگهداری بخشی از تاسیسات سکو های نوروز و سروش و شناور سورنا ر رشته های زیر نیرو می پذیرد . لذا جهت اطلاعات بیشتر متقاضیا ن می توانند به اداره کار و امور اجتماعی شهرستان مراجعه نمایند .
دیروز در منزل بحث عید نوروز و ککال و کلیچه گرم بود و برای یکی از دوستان آذری انواع و اقسام شیرینی ها و نان های محلی را نام می بردیم. و از لذت خوردن نیمرو با تکون شیرین و تبدون و حلوا برنجی حکایت می کردیم. که دوست ما پرسیدند: تبدون یعنی چه؟ گفتیم: نام یکی از نان های محلیه. گفت: متوجه شدم. ولی چرا بهش می گین تبدون یا تکون؟ دلیل این نام گذاری چیه؟ گفتیم: نمی دونیم!!! راستی شما دلیل این نام گذاری ها را می دانید؟ با تشکر ازدوست خوبم اقای صالحی فرد که این خبر را برای ما ارسال داشتند.
در راستای برنامه ریزی انجمن راه سبز جهت پاکسازی پارک جنگلی عامری اعضاء این انجمن طی نشستی با فرماندار شهرستان دیلم و مسئولین ادارات منابع طبیعی و محیط زیست اهداف و برنامه های این طرح را تشریح نموده و در این جلسه مقرر گردید با مساعدت فرمانداری و ادارات فوق در روز ۱۸ اسفندماه سالجاری در یک حرکت نمادین پاکسازی پارک جنگلی عامری با حضور اعضائ انجمن - امام جمعه . فرماندار و دیگر مسئولین شهرستان در کنار دانش اموزان و جوانان تحقق یابد . اقای ستار پناهی فرماندار شهرستان دیلم ضمن تقدیر و تجلیل از این برنامه اضهار داشت فرهنگ حفظ و توجه به محیط زیست می بایست به امری عادی و غیر نمادین تبدیل گردد و همه باید تلاش کنیم با گسترش برنامه های فرهنگی و فرهنگ سازی به نسلهای جوان و دانش اموزان در این را گام برداریم . فتح الله صالحی فرد
این دوست و هم استانی ما سعید شنبه زاده توی کار نی انبونه و مثل اینکه خیلی هم موفقه می توانید شما هم سری به وبلاگش بزنید.
صادق چوبک، نویسنده بوشهری، و خالق داستانهایی همچون تنگسیر، سنگ صبور و شماری قصه های کوتاه را بیشتر نویسنده می دانیم تا مترجم. ولی جالب است بدانید چوبک در اواخر عمر خود در آمریکا داستانی بسیار جذاب نیز به نام مهپاره ترجمه کرد.اصل این داستان که مضمونی عشقی دارد به زبان سانسکریت- زبان کهن و مقدس هندوان – نوشته شده است. چوبک این داستان را از ترجمه ی انگلیسی آن انجام داده است. آنگونه که خود می گوید پس از ترجمه ی بخش ابتدایی داستان بینایی خود را از دست می دهد و حیران و درمانده به فکر سامان یافتن ترجمه می افتد. بخت با او یار بوده است که جوانی ایرانی و انگلیسی دان به کمک او می آید. کار به این صورت پیش می رفته است که آن جوان جملات انگلیسی را می خوانده است، چوبک گوش می داده و در ذهن خود ترجمه را انجام می داده و به جوان می گفته و او می نوشته است. این کار دشوار سرانجام به پایان می رسد و حاصلش ترجمه ی زیبا و دلکشی است که امروزه تحت نام " مهپاره " می شناسیمش. داستان چندان جذاب است که تنها با خواندن چند پاراگراف اول، خواننده، مشتاقانه تا به پایان رساندن آن، کتاب را بر زمین نخواهد گذاشت. بخشی از این اثر زیبا را در ذیل با هم می خوانیم: " در آغاز، آفریننده جهان چون به خلقت زن رسید، دید آنچه مصالح سفت و سخت برای خلقت آدمی لازم است، در کار آفرینش مرد به کار رفته و دیگر چیزی نمانده. در کار خود واله گشت و پس از اندیشه بسیار، چنین کرد: گِردی عارض از ماه و تراش تن از پیچک و چسبندگی ازپاپیتال و لرزش اندام از گیاه و نازکی از نی و شکوفایی از گُل و سُبکی از برگ و پیچ و تاب از خرطوم فیل و چشم از غزال و نیش نگاه از زنبور عسل و شادی از نیزه ی نور خورشید و گریه از ابر و سبکسری از نسیم و بُزدلی از خرگوش و غرور از طاووس و نرمی از آغوش طوطی و سختی از خاره و شیرینی از انگبین و سنگدلی از پلنگ و گرمی از آتش و سردی از برف و پُرگویی از زاغ و زاری از فاخته و دورویی از لک لک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و از او زن ساخت و به مردش سپرد. پس از هفته ای، مرد به نزد خدا آمد و گفت: " خدایا! این موجودی که به من داده ای، زندگی را بر من تباه کرده. پیشه اش پُرگویی است، هیچ گاه مرا به خود وانمی گذارد، آزارم می دهد، می خواهد همیشه نوازشش کنم، می خواهد همیشه سرگرمش بسازم، بیخود می گرید، تنها کارش بیکاری است. آمده ام او را پس بدهم، زیرا زندگی با او برایم امکان پذیر نیست. او را از من بازستان." خدا گفت: " باشد " و زن را پس گرفت. پس از هفته ای دیگر، مرد دوباره به نزد خدا شد و گفت: " خداوندا ! می بینم از زمانی که او را به تو پس داده ام، تنهای تنها شده ام. به یاد می آورم چگونه برایم آواز می خواند و می رقصید، از گوشه ی چشم به من می نگریست، با من بازی می کرد و به تنم می چسبید، خنده اش گوشنواز بود، تنش خُرّم و دیدارش دلنواز بود. او را به من بازپس ده." خداوند گفت: " باشد." و زن را به او پس داد. پس از سه روز، دیگر بار، مرد به نزد خدا شد و گفت: " خدایا ! نمی دانم چگونه است، اما من به این نتیجه رسیده ام که زحمت او بیش از رحمت اوست. پس کرم کن و او را از من باز پس گیر." خدا گفت: " دور شو ! هرچه گفتی بس است. برو با او بساز ! " مرد گفت: " اما با او زندگی نتوانم کرد." خدا گفت: " بی او نیز زندگی نتوانی کرد." آنگاه به مرد پشت کرد و دنبال کار خود رفت. مرد گفت: " چه بایدم کرد؟ نه با او توانم زیست، نه بی او. " مشخصات کتابشناختی اثر فوق به قرار زیر است: مهپاره / ترجمه صادق چوبک / انتشارات نیلوفر / 1377
زمان : ساعت 9 صبح روز جمعه 18 اسفند1385 مكان:پارك جنگلي عامري باحضور دوست داران محيط زيست وجنگل انجمن راه سبز ديلم |
درباره وبلاگ
![]()
جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم و اگر سنگ بر راهمان نهيد، شك نكنيد كه ما هم مرداب میشويم.
منوی اصلی
صفحه نخستتازه های وب آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه ایمیل نویسندگان وبلاگ اضافه به علاقه منديها نويسندگان
داریوش راستیعبدالرضا شهبازی معصومه راستی محمد باقر غضبانی محمد مهدی شفیعی کرامت الله طاهری سید حیدر میرجهانمردی محمدرضا زاهدیپور حسن درویشی محمد رضا بشیری فتح الله صالحی فرد نویسنده میهمان آرشيو نويسندگان وبلاگ آخرين نوشتهها
شب یلدانذورات در ماه محرم رنگ محرم سنگار افتو ِشهردار عید قربان گازوئیل قصه های در گوشی تــــــــــولـد نـــــــــــــــــور آزادی آدرس ما کجاست!؟ میوه برمزار اموات عید فطر ایرانی یا افغانی "گره گشو " مدرن حقوق شهروندي پرواز شاهین بر فراز آسمان فوتبال حذف حذف چند نکته پایه های نقد و انتخاب مناظره انتخابات دهم ریاست جمهوری معتقد یا شهروند؟ بدترین درد 20 نکته قانون و میوه روز معلم سیندرلای وطنی مورد عجیب دکتر محمود حسابی آرشیو
دی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آرشيو موضوعی
عکسفرهنگ ديلم نويسندگان پيشنهادات سلامت و بهداشت ديلم شهر اطلاعات ديلم رشته تحصيلی آموزشی شعر و ادبیات شوراها متفرقه پيوندهای روزانه
به همه کفش پرتاب می کندعراق - كردستان پیرمرد 34 سال است که در دل کوه زندگی میکند! هزينه های اضافی تحريم ها بر مبادلات تجاری آخرین وضعیت بازار خودرو رتبه بندى حساب ذخيره ارزى كشورها كشف استوديوي ضبط ترانه عليه نظام بوش به هدف خود رسيد آرشيو پیوندها پيوندها
مترجم (عبدالرضا شهبازی)موسسه خیریه ولی عصر دیلم وبلاگ سی نیز وبلاگ لیراوی نصير بوشهر نسيم جنوب نشریه سیاسی بندر گناوه محمد دادفر هنرستان فنی و کاردانش پسرانه دیلم اشک مهتاب وبلاگ محمود داوودی مدیریت آموزش و پرورش دیلم حيات داوود فرودگاه بوشهر تنوب مرکز پیش دانشگاهی علامه دهخدا فرمانداري ديلم جاوید باد ایران و ایرانی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان دیلم آموزشگاه رانندگی نوین شهرستان بندردیلم آمار وبلاگ
|
| استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد |