تبليغاتX
دیلُمی‌یَل
خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک

قو قولی قو خروس می خواند
این شعر تقدیم به همه نویسندگان وبلاگ برای اینکه بقول دوست عزیزی از خواب زمستانی  بیدار شوندو البته تقدیم به خروس عزیز که بدجوری عصبانی شده و توصیه ای که دارم اینه که دفاعیات ایشان در مورد خودشان تایید بشود.و اگر خواست در نظرات همين مطلب بنويسه من خودم تاييدش مي كنم.

  قوقولی قو خروس می خواند

  قوقولی قو خروس می خواند، از درون نهفت خلوت ده

از نشيب رهی که چون رگ خشک ، در تن مردگان دواند خون

می تند بر جدار سرد سحر  ، می تراود به هر سوی هامون

با نوايش از او ره آمده پر    مژده می آورد به گوش آزاد

می نمايد رهش به آبادان    کاروان را در اين خراب آباد

نرم می آيد ، گرم می خواند،  بال می کوبد ، پر می افشاند

گوش بر زنگ کاروان صداش  ، دل بر آوای نغز او بسته است

قوقولی قو  بر اين ره تاريک   کيست کو مانده کيست کو خسته است؟

گرم شد از دم نواگر او   سردی آور شب زمستانی

کرد افشای رازهای مگو ،روشن آرای صبح نورانی

با تن خاک بوسه می شکند  ، صبح نازنده صبح ديرسفر

تا وی اين نغمه از جگر بگشود  ، ور ره سوز جان کشيد به در

قوقولی قو ز خطه ی پيدا  می گريزد سوی نهان شبکور

چون پليدی در اوج کز در صبح   به نواهای روز گردد دور

می شتابد به راه مرد سوار   گر چه اش  در سياهی اسب رميد

عطسه ی صبح  در دماغش بست   نقشه ی دلگشای روز سفيد

اين زمانش به چشم    همچنانش که روز  ره بر او روشن  شادی آورده است

اسب می راند    قوقولی قو  گشاده شد دل و هوش

صبح آمد خروس می خواند

همچو زندانی شب چون گور  مرغ از تنگی قفس جسته است

در بيابان و راه دور و دراز

کيست کو مانده؟ کيست کو خسته است.؟

نيمايوشيج

لينک ثابت نوشته شده توسط مهدی شفیعی در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 12:33
یادی از گذشته – قسمت دوم

یاد دبستان شهید نواب صفوی «قانی» به خیر. یک حیاط بسیار کوچک که بیشتر شبیه یک حیاط خانه بود تا مدرسه، با درهای دولنگه چوبی متعدد. زمستان که می شد 20 یا حتی 30 سانتی متر آب در کف بعضی از کلاس ها جمع می شد و بچه ها از روی چوب هایی که برای همین منظور در کلاس می گذاشتند، حرکت می کردند. یاد جایزه های «حاج مصطفی زاهدی پور» در کلاس اول، که همیشه ذکر خیرش را داشته و خود را مدیون او می دانم. یاد ترس از امتحان نهایی پنجم. یاد همه آن روزها به خیر. هیچ وقت یادم نمی رود زمانی که کلاس چهارم بودم و برای اولین بار در دوران تحصیل از دست آقای «فرج الله راستی» کتک خوردم آن هم به این دلیل که از چهار سئوال جغرافیا، یکی را جواب ندادم و او می گفت بایستی همه را جواب می دادی و نمی دانم به خاطر همان سیلی جانانه بود یا چیز دیگر اما هیچ وقت از درس جغرافیا خوشم نیامد. همان سال، ایام امتحان ثلث سوم و طبق گفته معلم، ساعت امتحان 8 تا 10 صبح بود که من فکر می کردم ساعت شروع 10 صبح است. ساعت ۱۵/۸ صبح روز اولین امتحان در حالی که با آرامش خاطر، در حال خوردن صبحانه بودم صدای درب منزل به صدا در آمد و من در حالی که «شلیته» که در آن زمان لباس رسمی بچه های هم سن و سال های من بود را پوشیده بودم، با پای برهنه به سمت «دروازه» دویدم. وقتی چهره برافروخته شده آقای راستی را در چهار چوب درب حیاط دیدم، قبض روح شدم. با صدای خشن خود فریاد زد «به به، یو چه وضیه، یَم شاگر اَولِمون» و خودش با موتور مرا سر جلسه امتحان برد. آن روز تا ساعت ها بعد از امتحان هم، دستانم می لرزید.

یادم نمی رود تمرین تئاتر در سالن کوچک و قدیمی مدرسه شهید محمدی و کارگری کردن در بعد از ظهر هر روز در سالن آموزش و پرورش سابق. کارگردان تئاتر و استاد بنای ما هر دو، آقای قصابکار بود. ما دو ساعت تمرین تئاتر می کردیم و دو ساعت هم کارگری، به امیدی که هر چه زودتر سالن جدید، تکمیل شود. مخالف های پدرم با تمرین های تئاتر هم که تمامی نداشت اما آن سال با هر زحمتی بود سپری شد ولی پدر هرگز به خاطر درسم، اجازه نداد آن طور که خودم دلم می خواهد به دنبال این هنر بروم. معدود کارهایی هم که در زمینه تئاتر انجام دادم به صورت دزدکی بود. یادم می آید سال سوم راهنمایی یک میان پرده با حضور آقایان مجید فرید و مجید صالحیان (اگر درست خاطرم باشد)، در مدرسه اجرا کردیم که با استقبال شدید دانش آموزان مواجه شده و در ایام دهه فجر در مدارس و حتی دبیرستان دخترانه و پسرانه و نهایتا" در جشنی که در آموزش و پرورش تشکیل شده بود، اجرا کرده و حتی از دست شهردار یا بخشدار (درست خاطرم نیست) جایزه گرفتم و این خدا خیر داده هم از همه جا بی خبر، خبر بازی موفق مرا با آب و تاب به پدرم که کارمند شهرداری بود، رساند و بقیه را خودتان می توانید حدس بزنید. دو سال بعد پدرم فهمید که همان سال در بخش بازیگر برتر در سطح استان، مقام آورده بودم و اینجا گله پدر از من بود که چرا این خبر را به او نگفتم که اجازه بدهد به فعالیت تئاتری خود ادامه دهم. البته بعدها هم خواستم این هنر را ادامه دهم اما انگار دیگر استعدادم همان گونه که با سرعت آمده بود، با همان سرعت هم از وجودم رفته بود.

«سینه ور افتویی» پدیده استثنایی بود که سر کلاس حرفه و فن از آقای «حاج مرتضی خدایاریان» می خواستیم و ایشان هم هیچ وقت مخالفتی نمی کرد. مدرسه راهنمایی قدس که در آن زمان جزء سه مدرسه راهنمایی پسرانه بود و تنها مدرسه ای که همیشه شیفت صبح بود با مدیریت آقای «علی خلیجی». مسابقات فوتبال گل کوچک که هر سال در دهه فجر برگزار می شد و شرط حضور در تیم، قبولی در امتحانات ثلث اول بود. دادن کارت نارنجی توسط داور مسابقه (آقای خلیجی) به بازیکن های خاطی چیزی بود که هنوز هم به ذهن مسئولین فیفا خطور نکرده است. بدین صورت که بازیکن خاطی بایستی از زمین خارج شده اما یک بازیکن ذخیره می تواند جایگزین او شود تا هم تیم ضرر نکند، هم بازیکن خاطی متنبه گردد و هم بازیکن های ذخیره بازی کنند. ساختن قایق با «دِرام ِقیلی» و قیر زدن در شکاف های قایق و آرزوی سوار شدن همزمان من و برادرم بر روی این قایق البته بدون واژگون شدن، آرزویی بود که هرگز به حقیقت نپیوست.            ادامه دارد

           

قانی : نام قدیم مدرسه شهید نواب صفوی بود که به گمانم درستش قاآنی است

شلیته : شورت مامان دوز پارچه ای و بلند

دروازه : راهرو سرپوشیده ای که از یک طرف به حیاط و از طرف دیگر به درب ورودی منزل ختم می شد

به به، یو چه وضیه... : به به. این چه وضعیه. این هم از سر و وضع شاگر اول ما

سینه ور افتویی : نشستن در آفتاب زمستان

درام قیلی : بشکه بزرگ قیری

  

لينک ثابت نوشته شده توسط محمد باقر غضبانی در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 9:41
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

تامحرم سال 1428 زمان زيادی باقی نمانده است . ما كراراً از مصائب وارده بر اباعبدالله ، خانواده و اصحاب و يارانش در روز دهم محرم سال 61 (ه.ق) شنيده ايم ؛ شايد اين سؤال برای شما پيش آمده باشد كه روز عاشورای سال 61 (ه.ق) دقيقاً مطابق با كدام روز هفته، ماه، فصل و سال هجری شمسی است؟

استاد شهيد مطهری می فرمايد : كه طبق بررسی انجام گرفته توسط عده ای اهل فن ، روز عاشورای آن سال برابر با « چهارشنبه 21 مهرماه سال 59 هجری شمسی » است .

با اين تفاسير هم اكنون نزديك به 1366 سال (ه.ق) و 1326 سال (ه.ش) از آن واقعه جانگداز می گذرد، امّا  ما كماكان شاهديم كه هر روز قدر و منزلت امام حسين (ع) بين مردم بخصوص شيعيان و دوستداران امامت بيشتر می گردد.

راستی چرا اينچنين است و « اين حسين كيست كه دنيا همه ديوانه اوست » ؟!

چرا مهاتما گاندی رهبر فقيد هند به صراحت اعلام میكند كه « من برای ملّت هند چيزی نياورده ام جز درسی كه از نهضت حسين بن علی در كربلا آموخته ام » ؟!

امّا چرا شهيد مطهری از تحريف های صورت گرفته در قيام ابا عبدالله آنقدر نگران می شود كه كتاب حماسه حسينی را در چند جلد به رشته تحرير در می آورد ؟!

آيا آن حسين ، فرزند علی قهرمان بدر و احد و خيبر و حسينی كه دكتر شريعتی از او به

وارث « آدم » ياد می كند با اين حسين ضعيف ، مظلوم ، بی كس و ناتوان كه برايمان ترسيم كرده اند هم خوانی دارد ؟!

همه ساله حداقل يك ماه مانده به محرم جنب و جوش عجيبی بين جوانان شهر بخصوص اعضاء و مسئولين دسته جات عزاداری بوجود می آيد ، عده ای در تلاش جمع آوری پول هستند برای تداركات مراسم عزاداری از جمله تهيه علم، كُتل ، پوست برای ساخت دمام و ... تعدادی هم در فكر تهيه البسه سياه و پارچه و پلاكارد جهت سياهپوش نمودن مساجد و تكايا می باشند .

متأسفانه امروزه مراسم دهه اوّل محرم به رقابت بين دسته ها و گروهای عزادار تبديل شده است و هر دسته در صدد است كه سوژه ای جديد تر انتخاب كند تا جلب توجه بيشتری نمايد !

يكی قبر و گلدسته متحرك می سازد ، ديگری خواننده و نوازنده دعوت می كند ، آن يكی شال های عزای شيك تر و گرانتری بر گردن اعضايش می اندازد ، فلانی تعداد گوسفندان قربانی را زيادتر می كند،

خلاصه عجب بازار رقابتی شده اين مراسم عزاداری ابا عبد الله ؟!

واقعاً آيا فلسفه قيام امام حسين (ع) آن چيزی است كه هم اكنون می بينيم ؟!

چرا در مجالس و منابر ما نامی از حسين مورد نظر مطهری و شريعتی كمتر برده می شود ؟! چرا اين روزها زير منبر سخنرانان در مجالس  

عزای حسين (ع) بجز چند پير مرد و پير زن كه صرفاً برای وساطت جهت آمرزش در آن دنيا آمده اند كس ديگری به چشم نمی خورد ؟! چرا جوان امروزی عاشورا را همچون يك كارناوال شادی می بيند تا در آن

عرض اندام نمايد و يا با دوست دخترش قرار ملاقات بگذارد ؟!

اين همه داد و بيداد برای برقراری نظم صفوف سينه زنی فلان مسجد و يا حسينيه و دعوا و درگيری برای چيست ؟!

آيا اگر بررسی بيشتری صورت گيرد به اين مهّم نخواهيم رسيد كه مصرف مواد مخدر در بين جوانان در دهه اوّل محرم سير صعودی می يابد ؟! چرا كه جوان ما می خواهد شب زنده داری كند ؛ پس نياز به يك محرك دارد ؟!

آن حسينی كه فرياد هيهات من الذله سر می دهد و می گويد كه : مرگ سرخ به از زندگی ننگين است كجا رفته ؟! چرا حسين را آنچنان كه هست معرفی نمی كنيم ؟! چرا به فرع چسپيده ايم و اصل را فراموش نموده ايم ؟! از چه می ترسيم و از چه خوف و واهمه داريم ؟!

آنجا كه امام خمينی (ره) می فرمايد : محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته يعنی

چه ؟! چه كسی يا دستگاه و سازمانی متولی ساماندهی  اينگونه مراسم است ؟ چرا بايد گذاشت مجلس عزای اباعبدالله به صحنه رقابت گروههای سياسی تبديل گردد و شب های تاسوعا و عاشورا به ميتينگ انتخاباتی فلان كانديدا بدل شود ؟! آيا شب عاشورا مناسبتی با ارائه بيلان عملكرد بهمان دستگاه دارد ؟! استفاده ابزاری از اين مجالس و مراسم تا كی و كجا امتداد خواهد داشت ؟! الحمداله اين همه مراسم مانند هفته دولت ، هفت تير ، دهه فجر و ... داريم ، پس بگذاريم حداقل دهه اوّل محرم

عاشورايی باشد و عاشورا هم حسينی بماند ؛ البته همان حسينی كه وارث « آدم » است ، مطهری توصيفش نموده و گاندی از او درس مبارزه و مقاومت گرفته است . 

 

   

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 19:5
یادی از گذشته

دیشب نمی دانم به چه دلیل به یاد دوران بچگی و نوجوانانیم افتاده بودم. دورانی که با اندک اسباب بازی که اغلب یافته خودمان بود تا خرید از بازار، روزگار خوش و شیرینی داشتیم. همه چیز آن دوران با امروزمتفاوت بود. بازی ها، اسباب بازی ها، مدرسه ها و حتی درس خواندن ها. شیرین ترین بازی ما «تایر» بازی و «رنگ» بازی بود. چه شور و نشاطی داشت وقتی که زودتر از بقیه به خط پایان می رسیدی و آن وقت با غرور می گفتی: «تایر یا رنگ مو خارجیه نه، سی خاطر یو تند ایره». فوتبال در زمین ریگی یا بعضی مواقع در ماسه های «ساختمون»، جایی که پایت تا مچ زیر ماسه نرم فرو می رفت. ایام زمستان خزیدن از زیر سیم های خاردار «انگلیسی یل» و انجام هر بازی بر روی اندک سبزه های رویده از خاک آن منطقه، حتی حمله «سگل» و یا «بو قاسم» هم شیرین بود. «گلوله بازی» از ارکان اصلی بازی پاییز و زمستان بود که متاسفانه یا خوشبختانه من هیچ گونه استعدادی در آن نداشتم و چه هولناک بود اگر از دور معلم یا مدیر را می دیدی و بایستی یک جایی قایم شوی وگرنه فردا در مدرسه محاکمه می شدی. چه شیرین بود دزدیدن موتور در ظهر روزهای گرم تابستان و چند دقیقه دور زدن با آن و اگر کسی از خانواده می فهمید چه غوغایی می شد اما باز هم ارزشش را داشت. سواری با «پیش مو» که به عنوان اسب از آن استفاده می کردیم، بالا رفتن از درخت های انجیر«ساختمون» و چیدن انجیرهای سبز که بیشتر از آنی که مزه انجیر بدهند، مزه فلفل می دادند و نمی دانم چرا هیچ وقت تحمل نمی کردیم که این انجیرها برسند. درس خواندن «سر قبرسون» که فکر نکنم در هیچ دوره تاریخی از تکامل انسان وجود داشته و دیدن یاران همیشگی و البته کمی تا قسمتی درس خوان در آنجا و رقابت با آنان و خوردن «سپسون» وحشی از درخت کنار حوض قبرستان. و اگر هم تشنه می شدی خوردن آب از شیر آب حوضی که فوتبالیست ها بعد از تمرین عصرانه خود، پاهایشان را در آن می شستند. و در زمستان وزیدن بادهای سردی که از خلال درخت های روییده بر قبرها به صورتت شلاق می زد و دیدن کسانی که در زمین فوتبال قدیمی در حال بازی بودند و یا دیدن افراد مسنی در پشت زمین فوتبال در حال «گلوله بازی» بودند و هر بار که «شِقه ای» زده می شد، صدای «کِل» بلند می شد. چه سخت بود زمانی که امتحان داشتی و مجبور بودی درس بخوانی اما هم سن و سال های خود را در قسمت آخر قبرستان (قبل از کشتارگاه) در حال بازی «برَه بیو» می دیدی. از آفتاب و سایه های درختان متوجه می شدیم که کی وقت رفتن است.              ادامه دارد

تایر: تایر یا لاستیک موتور سیکلت

رنگ : رینگ موتور سیکلت

تایر یا رنگ مو خارجیه ... : چون تایر یا رینگ من خارجیه به همین دلیل سریع حرکت می کند

ساختمون : نام منطقه ای که ساختمان های آن از چوب ساخته شده و سقف آن شیروانی است و فکر کنم متعلق به گمرک باشد.

انگلیسیل : منطقه ای وسیع روبروی مدرسه مدرس که اکنون هنرستان شده اما قبل از انقلاب، انگلیسی ها رادارهای دریایی در آن به کار گذاشته بودند.

سگل : سگ های انگلیسی ها که تا چندین سال بعد از انقلاب هم وجود داشتند و اغلب اهرمی برای  خواباندن اطفال توسط مادران بودند!!

بو قاسم :پدر قاسم، پیرمرد عربی که نگهبان آن منطقه بود

گلوله بازی : تیله بازی

پیش مو : شاخه نخل

سپسون : درخت سِپِستان، میوه ای ریز که درون آن شبیه ژل است

شقه ای : برخورد دو تیله با هم

کِل : صدای هلهله و شادی که معمولا" در مراسمات شادی به کار می رود (بیشتر زنان از آن استفاده می کنند)

بره بیو : یک بازی که بسیار شبیه بیس بال است

لينک ثابت نوشته شده توسط محمد باقر غضبانی در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 13:3
زنگ تفریح
Image hosting by TinyPic

خوب نظرتون درباره ی تصویر بالا چیه؟

برگرفته از وبلاگ سینیز

لينک ثابت نوشته شده توسط در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 10:30
مراسم عید غدیر
به مناسبت عید غدیرخم مراسم بسیار شادو باشکوهی در موسسه خیریه ولی عصر به مدت ۲ شب برگزار شد .برای دیدن تصاویرو گزارشی از این مراسم می توانید به روی عبارت زیرکه از سایت این موسسه خیریه گرفته شده کلیک کنید.

جشن عید غدیر

از برگزارکنندگان این مراسم برای برگزاری چنین مراسم شادی تشکر می کنیم و امیداریم این کارهای زیبا همچنان ادامه داشته باشند.و مراسمهای جشن بی دلیل توسط بعضی از مسوولین تعطیل نشوند!!! 

لينک ثابت نوشته شده توسط در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 23:31
مــــاهـــواره

قطعه شعری در مايه طنز ، از شاعر محلی سرای دشتستان آقای ابراهيمی ؛

 

دی محمدو پُرسم كه دی ، ماهواره كه می گن چنه ؟ ... محدو می ره شو خونه يل افتادمه تو من منه

گفتم تاوه داری، گهُ ها، گفتم همی ماهواريه         ..... تير هم سه تا ری نافشه، ره دين و عقل ميزنه

باز گهُ، می گن بوش ساختشه،فرقی نداره بی تاوه.... گفتم دوتاش می سوزنند،اما ایی يكی قدغنه

وم گهُ كی داره تو ولات؟ گفتم كه هرچی لات و پات .....از گرگعلی ميری نبات تا كل جوهر كه مومنه

لنگی گهُ خوت چه جون دل؟كردی تو هم اسلام ول .....گفتم بگيرم درد سل هانه مُنم دارم ننه

وم گهُ، كه امشو خونه تُم، می اژدها سر جونتُم ...... سی هم يو مُو مهمونتُم، تا سيل كنم اُمشو ينه

شو اُومه گهُ اوّل سلام،بنداز ور ماهواره جام   .......بعدش يه قيلونی میخوام، زندی بدونش مُردنه

وم گهُ بجنب جون بوات، تا نومده ميش سن هوات.. فحشت بده سی ایی ادات، روشن كن وقت ديدنه.

حالا نام كانال های ماهواره در زير می آيد :

گفتم انی مال اولّه، شو رو حيون و جنگله .....وم گهُ چنه مال وله، كفتار و گرك اوُسنه

باز گهُ، ده خشتر توش ده نی، گفتم بله ورزش هسی/ اُمشو گمونُم بازيه،چلسی خوش و سوت همتونه

وم گفت پرشتی سيت بيا، اسم ينه ور مو نيا..... خش تر و اينها هم هسی؟ گفتم ده خش تر اكشنه

ليكی زه ،گهُ سرش پرُند،دی رود اينآ آدمكشن.....گفتم كه اكشن می كشن طاقت كن بعد آی تی انه

گفتم،ایی مردك انديه، دور و برش صد تا چيه......گهُ خوندنش عين ... بيلش يه جی كه سوسنه

گفتم كه سوسن پر كشيد زهر اجل را سر كشيد....گفت مُردش هم بحض ينه،دلم صداش می پيسنه

گفتم كه الان فهميدُم،يك ساعته مُو خر بيدم ..... هم سُو يه حالی وت ميدُم، بونت سی مولتی ويژنه

سیل كهُ يو 12 نمرشه،هرچه بگی هم يو خشه....خش تر و يو ده شونزشه، منعش سی15كردنه

وم گهُ :دوازدش سُختُمه،طاقت ندارم شونزشه....می خُم برم ده خونمون، درموُن دردُم ميش سنه

                                          ********************************

پُرسم كه : از من پرسيد  

محدو : تصغير شده محمد

من منه : دلواپسی

تاوه : صفحه فلزی به  اندازه ديش ماهواره كه جهت طبخ نان استفاده می شود

ها : بله

تير : تكه چوبی باريك و بلند حدوداً يك متر برای پهن كردن خمير نان

بوش : در اينجا منظور كشور آمريكا است .

لنگی : به آرامی

ها نه : بله ، تاكيد بر تاييد چيزی

بوات : بابات

ميش سن : مشهدی حسن

ادات : كار و كردار تو

انی مال : animal ، جانور ، حيوانات

شو رو : شب و روز

اُوسن : آبستن ، حامله

چلسی و سوت همتون : دو تيم فوتبال باشگاهی انگلستان

اكشن : action ، جنگی و پر زد و خورد

ليكی زد : جيغی كشيد

سرش پرُند : سرش را قطع كرد

دی رود : نوعی ابراز همدردی

اينآ : اين ها

آی تی ان : يك كانال ماهواره ای

اندی : خواننده ايرانی مقيم خارج از كشور

سوسن : خواننده زن زمان شاه

ده : ديگر

بحض : بهتر

می پيسنه : می پوساند

هم سُو : همين الان

بونت : بهانه تو

مولتی ويژن : كانال های غير مجاز ماهواره

يو : اين

سُختُمه : مرا سوخته

می خُم : می خواهم

 

 

 

 

 

 

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 18:3
اطـــــلاعــیــه

قابل توجه عزيزان خواننده و دوستان نويسنده وب لاگ:

ديروز تعدادی پوستر و تراكت از طريق سازمان شهرداريها و دهياريهای كشور جهت اطلاع رسانی به دستم رسيد و چون به موضوع جالبی اشاره نموده بود ، گفتم عزيزان خواننده و نويسندگان محترم وب لاگ از آن مطلع شوند ،شايد در اين بين كسانی تصميم به ادامه تحصيل داشته باشد .

دانشگاه علم و صنعت ايران با حمايت سازمان شهرداريها و دهياريهای كشور برای نيم سال دوم تحصيلی 86 ــ 85 در رشته های كارشناسی ارشد مديريت اجرايی ( EMBA )   كارشناسی مهندسی فن آوری اطلاعات ـ كارشناسی مهندسی صنايع

بصورت فراگير دانشجو می پذيرد .

اخذ مدرك از دانشگاه علم و صنعت ايران ـ امكان ادامه تحصيل در مقاطع بالاتر ـ بهرمندی از دروس الكترونيكی تأليف شده ( توسط اساتيد مجرب دانشگاه ) استفاده از معافيت تحصيلی ( پس از قبولی در دوره دانشپذيری ) دسترسی به دروس در تمام ساعات شبانه روز ، عدم نياز به رفت و آمدهای مكرر به دانشگاه .

داوطلبان گرامی جهت كسب اطلاعات بيشتر به وب سايت www.vust.ir   مراجعه نمايند.

                         ( مهلت ثبت نام و ارسال مدارك حداكثر تا 30/10/85 است )

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 11:53
دیـــــــــدمـــــک

قطعه شعری از سيّد ابوطالب هاشمی شاعر محلی سرای منطقه خشت :

 

باز اُمشو ديدُمك از نو چته ؟                 هی مدد كم كن خفه كردی خوته

داد و بيداد از بسی كردی كه حلق        پاره وابی می چه بد ديدی و خلق ؟

سی چه هی بالا و دومن می كُنی       مثل « دی كُر مرده » شيون می كنی ؟

شك ندارم ديدُمك دُز ديده ای               ايقه تو هول و بلا افتيده ای 

ريم نويمو وت بگُم كردی كرُم               سر صدا كمتر بكن، بردی سرم

وت نمی گُم غر نزن ، غوغا نكن           يا كه ری نامردُمل دس وا نكن

نه، نمی گُم هر چه ديدی هيچ مگو        مثل باقی فكر دُز ، ديدن نبو        

 نيّتُم نی تا كه دلسردت كنم               وت بگيرم سُرخی وُ زردت كنم

ديدُمك كارت دُرس بُنگت قشنگ           قسمت خصمت نبو غير از فشنگ

ديدُمك دادی خبر دستت طلا               هم گجيك قربونت وابو هم قلا

پاشلك هر چی هسی، وابو فدات         صد قبا سوُزك گل وابو زير پات

مرغ نيت صاف مث خوم بی ريا             جی تشكر داره ايثارت امّا

مث كسی كه بر كُنه توسون تشی      زحمتی بيفيده هاسی می كشی

آخه، دُز ، يكی دو تا نی ديدُمك                تا فراريشون بدی بی هی كمك

خوت بگو صد گرگ اگر زد قد حيون       وش چه كاری ور ميا تنها چُپُون

خوب ، وقتی، نيسه تو صد تا يكی         ساده تر از خوم كمك می، خی، و كی ؟

ديدُمك امروز دارا تا فقير                     پاك دُزن ، نيس توشون دُز بگير !

رفت دورانی كه دُز مث ديو بی            زهله دار و زشت و بد تركيب بی

او سوُ كه دُز مثل غولك بی گذشت      بين خُش تا آدمی شك بی گذشت

ای سُو ای سيل دُز و دارش كنی        سيل كفش و كوت و شلوارش كنی

سيل مسجد رفتن و خواندن دعاش     سيل دُو كُـــر پا نشسنُ و دستل هواش

ميگويی بـــه بــه و دُز احسن بــه دُز    آفرين، صد مرحبا از من به دُز

ديدُمك مردی ول وابی مهر مُرد           حرص ور موُن هر چه خوبی بيد برد

رشوه از روزی كه اُومد بين ما             دُز بگير و دُز به هم گفتن كُكا

گرگ خُش سگ قوم و خيش وابيدنه    دشمن سر سخت ميش وابيدنه

گربه از بس بی صحابش حيله كرد      مُشك تو نوندون نونی تيله كرد

پيدُم از بس دا و دس تندی كه مار       زير سبيلش كرده مجلس برقرار

ديدُمك داری اگر وم اعتقاد                دادرس نيسی نزن بيهوده داد !

تيز اگر بوُ گوش و هوشت مثل خوم     گفتمت هر چی كه لازم بی بگُم

ديدُمك اونگل كه بينی شُو ،خوُ ون     روز ديندی مال دزدی می دون

روز اگر چشملت مث ما وا كنی          بيش شوُ دُز می تری پيدا كنی

نصف شوُ ، شوگرد اگر می بينه دُز      بينه « طالب » روز روشن يرغه دُز

هــا؛ رفيقُم كم بــكو پولاد سرد           دُز زياد آبيده دمبالش نگرد ؟!

                         *************************

ديدُمك : پرنده ای است كه شب و نيمه شب در فضای خانه ها پرواز می كند و می خواند : ديدم ـ ديدم و مردم آواز او را به فال نيك می گيرند .

هی مدد : فرياد و كمك طلبيدن

دی كُر مُرده :مادر پسر از دست داده

نبو : نباش

بُنگت : صدای تو

گجيك :گنجشك

قــلا : كلاغ

پاشلك : پرنده ای اندازه قمری كه بيشتر در نيزارها يافت می شود .

قبا سوُزك : سبزه قبا نام يك پرنده است

گل وابو : خاك شود

بر كُنه : روشن كند ، بر افروزد

حيون : گله گوسفند يا بُز

چُپُون : چوپان

مُشك : موش

نوندون : جا نانی

تيله : بچه

پيدُم : پونه

اُونگل : آنها

شوُ ، خوُ ون : شب خواب هستند

ديندی : دنبال 

بكو : بكوب

 

 

 

                       

 

 

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 21:46
If you fail to plan, you plan to fail

If you fail to plan, you plan to fail

 

روزهای زیادی است که ضرب المثل زیبای فوق ورد زبانم شده است . هر بار که ناخود آگاه آن را تکرار می کنم دوست دارم آن را فریاد بزنم تا نهیبی باشد بر روح خفته من و اطرافیانم ، دوست دارم آن را به تمام ایرانیان گوشزد کنم و به آنها بگویم که شما هم با من زمزمه کنید و بگویید " اگر    برنامه ریزی نکنید ، شکست تان را برنامه ریزی کرده اید. " آری ! اگر بنشینیم و بی هیچ هدف و برنامه ای امروز را به فردا و فردا را به فرداهای دیگر بسپاریم ، در واقع نا دانسته نشسته ایم و شکست خود را دقیق و به طور حتم طرح ریزی کرده ایم. طراحی آینده و سرنوشت نه تنها انسان را در دست یابی به هدف هایش یاری می دهد بلکه با ایجاد انگیزه روحی تازه در کالبد زندگی روزانه اش می دمد. پس بیاییم با آگاهی از این راز باری دیگر برنامه های خود را مرور کنیم و با تدوین دوباره آنها، پیروزی خود را رقم بزنیم.

لينک ثابت نوشته شده توسط محمد رضا بشیری در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 16:7
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد