تبليغاتX
دیلُمی‌یَل
خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک

قو قولی قو خروس می خواند
این شعر تقدیم به همه نویسندگان وبلاگ برای اینکه بقول دوست عزیزی از خواب زمستانی  بیدار شوندو البته تقدیم به خروس عزیز که بدجوری عصبانی شده و توصیه ای که دارم اینه که دفاعیات ایشان در مورد خودشان تایید بشود.و اگر خواست در نظرات همين مطلب بنويسه من خودم تاييدش مي كنم.

  قوقولی قو خروس می خواند

  قوقولی قو خروس می خواند، از درون نهفت خلوت ده

از نشيب رهی که چون رگ خشک ، در تن مردگان دواند خون

می تند بر جدار سرد سحر  ، می تراود به هر سوی هامون

با نوايش از او ره آمده پر    مژده می آورد به گوش آزاد

می نمايد رهش به آبادان    کاروان را در اين خراب آباد

نرم می آيد ، گرم می خواند،  بال می کوبد ، پر می افشاند

گوش بر زنگ کاروان صداش  ، دل بر آوای نغز او بسته است

قوقولی قو  بر اين ره تاريک   کيست کو مانده کيست کو خسته است؟

گرم شد از دم نواگر او   سردی آور شب زمستانی

کرد افشای رازهای مگو ،روشن آرای صبح نورانی

با تن خاک بوسه می شکند  ، صبح نازنده صبح ديرسفر

تا وی اين نغمه از جگر بگشود  ، ور ره سوز جان کشيد به در

قوقولی قو ز خطه ی پيدا  می گريزد سوی نهان شبکور

چون پليدی در اوج کز در صبح   به نواهای روز گردد دور

می شتابد به راه مرد سوار   گر چه اش  در سياهی اسب رميد

عطسه ی صبح  در دماغش بست   نقشه ی دلگشای روز سفيد

اين زمانش به چشم    همچنانش که روز  ره بر او روشن  شادی آورده است

اسب می راند    قوقولی قو  گشاده شد دل و هوش

صبح آمد خروس می خواند

همچو زندانی شب چون گور  مرغ از تنگی قفس جسته است

در بيابان و راه دور و دراز

کيست کو مانده؟ کيست کو خسته است.؟

نيمايوشيج

لينک ثابت نوشته شده توسط مهدی شفیعی در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 12:33
یادی از گذشته – قسمت دوم

یاد دبستان شهید نواب صفوی «قانی» به خیر. یک حیاط بسیار کوچک که بیشتر شبیه یک حیاط خانه بود تا مدرسه، با درهای دولنگه چوبی متعدد. زمستان که می شد 20 یا حتی 30 سانتی متر آب در کف بعضی از کلاس ها جمع می شد و بچه ها از روی چوب هایی که برای همین منظور در کلاس می گذاشتند، حرکت می کردند. یاد جایزه های «حاج مصطفی زاهدی پور» در کلاس اول، که همیشه ذکر خیرش را داشته و خود را مدیون او می دانم. یاد ترس از امتحان نهایی پنجم. یاد همه آن روزها به خیر. هیچ وقت یادم نمی رود زمانی که کلاس چهارم بودم و برای اولین بار در دوران تحصیل از دست آقای «فرج الله راستی» کتک خوردم آن هم به این دلیل که از چهار سئوال جغرافیا، یکی را جواب ندادم و او می گفت بایستی همه را جواب می دادی و نمی دانم به خاطر همان سیلی جانانه بود یا چیز دیگر اما هیچ وقت از درس جغرافیا خوشم نیامد. همان سال، ایام امتحان ثلث سوم و طبق گفته معلم، ساعت امتحان 8 تا 10 صبح بود که من فکر می کردم ساعت شروع 10 صبح است. ساعت ۱۵/۸ صبح روز اولین امتحان در حالی که با آرامش خاطر، در حال خوردن صبحانه بودم صدای درب منزل به صدا در آمد و من در حالی که «شلیته» که در آن زمان لباس رسمی بچه های هم سن و سال های من بود را پوشیده بودم، با پای برهنه به سمت «دروازه» دویدم. وقتی چهره برافروخته شده آقای راستی را در چهار چوب درب حیاط دیدم، قبض روح شدم. با صدای خشن خود فریاد زد «به به، یو چه وضیه، یَم شاگر اَولِمون» و خودش با موتور مرا سر جلسه امتحان برد. آن روز تا ساعت ها بعد از امتحان هم، دستانم می لرزید.

یادم نمی رود تمرین تئاتر در سالن کوچک و قدیمی مدرسه شهید محمدی و کارگری کردن در بعد از ظهر هر روز در سالن آموزش و پرورش سابق. کارگردان تئاتر و استاد بنای ما هر دو، آقای قصابکار بود. ما دو ساعت تمرین تئاتر می کردیم و دو ساعت هم کارگری، به امیدی که هر چه زودتر سالن جدید، تکمیل شود. مخالف های پدرم با تمرین های تئاتر هم که تمامی نداشت اما آن سال با هر زحمتی بود سپری شد ولی پدر هرگز به خاطر درسم، اجازه نداد آن طور که خودم دلم می خواهد به دنبال این هنر بروم. معدود کارهایی هم که در زمینه تئاتر انجام دادم به صورت دزدکی بود. یادم می آید سال سوم راهنمایی یک میان پرده با حضور آقایان مجید فرید و مجید صالحیان (اگر درست خاطرم باشد)، در مدرسه اجرا کردیم که با استقبال شدید دانش آموزان مواجه شده و در ایام دهه فجر در مدارس و حتی دبیرستان دخترانه و پسرانه و نهایتا" در جشنی که در آموزش و پرورش تشکیل شده بود، اجرا کرده و حتی از دست شهردار یا بخشدار (درست خاطرم نیست) جایزه گرفتم و این خدا خیر داده هم از همه جا بی خبر، خبر بازی موفق مرا با آب و تاب به پدرم که کارمند شهرداری بود، رساند و بقیه را خودتان می توانید حدس بزنید. دو سال بعد پدرم فهمید که همان سال در بخش بازیگر برتر در سطح استان، مقام آورده بودم و اینجا گله پدر از من بود که چرا این خبر را به او نگفتم که اجازه بدهد به فعالیت تئاتری خود ادامه دهم. البته بعدها هم خواستم این هنر را ادامه دهم اما انگار دیگر استعدادم همان گونه که با سرعت آمده بود، با همان سرعت هم از وجودم رفته بود.

«سینه ور افتویی» پدیده استثنایی بود که سر کلاس حرفه و فن از آقای «حاج مرتضی خدایاریان» می خواستیم و ایشان هم هیچ وقت مخالفتی نمی کرد. مدرسه راهنمایی قدس که در آن زمان جزء سه مدرسه راهنمایی پسرانه بود و تنها مدرسه ای که همیشه شیفت صبح بود با مدیریت آقای «علی خلیجی». مسابقات فوتبال گل کوچک که هر سال در دهه فجر برگزار می شد و شرط حضور در تیم، قبولی در امتحانات ثلث اول بود. دادن کارت نارنجی توسط داور مسابقه (آقای خلیجی) به بازیکن های خاطی چیزی بود که هنوز هم به ذهن مسئولین فیفا خطور نکرده است. بدین صورت که بازیکن خاطی بایستی از زمین خارج شده اما یک بازیکن ذخیره می تواند جایگزین او شود تا هم تیم ضرر نکند، هم بازیکن خاطی متنبه گردد و هم بازیکن های ذخیره بازی کنند. ساختن قایق با «دِرام ِقیلی» و قیر زدن در شکاف های قایق و آرزوی سوار شدن همزمان من و برادرم بر روی این قایق البته بدون واژگون شدن، آرزویی بود که هرگز به حقیقت نپیوست.            ادامه دارد

           

قانی : نام قدیم مدرسه شهید نواب صفوی بود که به گمانم درستش قاآنی است

شلیته : شورت مامان دوز پارچه ای و بلند

دروازه : راهرو سرپوشیده ای که از یک طرف به حیاط و از طرف دیگر به درب ورودی منزل ختم می شد

به به، یو چه وضیه... : به به. این چه وضعیه. این هم از سر و وضع شاگر اول ما

سینه ور افتویی : نشستن در آفتاب زمستان

درام قیلی : بشکه بزرگ قیری

  

لينک ثابت نوشته شده توسط محمد باقر غضبانی در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 9:41
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

تامحرم سال 1428 زمان زيادی باقی نمانده است . ما كراراً از مصائب وارده بر اباعبدالله ، خانواده و اصحاب و يارانش در روز دهم محرم سال 61 (ه.ق) شنيده ايم ؛ شايد اين سؤال برای شما پيش آمده باشد كه روز عاشورای سال 61 (ه.ق) دقيقاً مطابق با كدام روز هفته، ماه، فصل و سال هجری شمسی است؟

استاد شهيد مطهری می فرمايد : كه طبق بررسی انجام گرفته توسط عده ای اهل فن ، روز عاشورای آن سال برابر با « چهارشنبه 21 مهرماه سال 59 هجری شمسی » است .

با اين تفاسير هم اكنون نزديك به 1366 سال (ه.ق) و 1326 سال (ه.ش) از آن واقعه جانگداز می گذرد، امّا  ما كماكان شاهديم كه هر روز قدر و منزلت امام حسين (ع) بين مردم بخصوص شيعيان و دوستداران امامت بيشتر می گردد.

راستی چرا اينچنين است و « اين حسين كيست كه دنيا همه ديوانه اوست » ؟!

چرا مهاتما گاندی رهبر فقيد هند به صراحت اعلام میكند كه « من برای ملّت هند چيزی نياورده ام جز درسی كه از نهضت حسين بن علی در كربلا آموخته ام » ؟!

امّا چرا شهيد مطهری از تحريف های صورت گرفته در قيام ابا عبدالله آنقدر نگران می شود كه كتاب حماسه حسينی را در چند جلد به رشته تحرير در می آورد ؟!

آيا آن حسين ، فرزند علی قهرمان بدر و احد و خيبر و حسينی كه دكتر شريعتی از او به

وارث « آدم » ياد می كند با اين حسين ضعيف ، مظلوم ، بی كس و ناتوان كه برايمان ترسيم كرده اند هم خوانی دارد ؟!

همه ساله حداقل يك ماه مانده به محرم جنب و جوش عجيبی بين جوانان شهر بخصوص اعضاء و مسئولين دسته جات عزاداری بوجود می آيد ، عده ای در تلاش جمع آوری پول هستند برای تداركات مراسم عزاداری از جمله تهيه علم، كُتل ، پوست برای ساخت دمام و ... تعدادی هم در فكر تهيه البسه سياه و پارچه و پلاكارد جهت سياهپوش نمودن مساجد و تكايا می باشند .

متأسفانه امروزه مراسم دهه اوّل محرم به رقابت بين دسته ها و گروهای عزادار تبديل شده است و هر دسته در صدد است كه سوژه ای جديد تر انتخاب كند تا جلب توجه بيشتری نمايد !

يكی قبر و گلدسته متحرك می سازد ، ديگری خواننده و نوازنده دعوت می كند ، آن يكی شال های عزای شيك تر و گرانتری بر گردن اعضايش می اندازد ، فلانی تعداد گوسفندان قربانی را زيادتر می كند،

خلاصه عجب بازار رقابتی شده اين مراسم عزاداری ابا عبد الله ؟!

واقعاً آيا فلسفه قيام امام حسين (ع) آن چيزی است كه هم اكنون می بينيم ؟!

چرا در مجالس و منابر ما نامی از حسين مورد نظر مطهری و شريعتی كمتر برده می شود ؟! چرا اين روزها زير منبر سخنرانان در مجالس  

عزای حسين (ع) بجز چند پير مرد و پير زن كه صرفاً برای وساطت جهت آمرزش در آن دنيا آمده اند كس ديگری به چشم نمی خورد ؟! چرا جوان امروزی عاشورا را همچون يك كارناوال شادی می بيند تا در آن

عرض اندام نمايد و يا با دوست دخترش قرار ملاقات بگذارد ؟!

اين همه داد و بيداد برای برقراری نظم صفوف سينه زنی فلان مسجد و يا حسينيه و دعوا و درگيری برای چيست ؟!

آيا اگر بررسی بيشتری صورت گيرد به اين مهّم نخواهيم رسيد كه مصرف مواد مخدر در بين جوانان در دهه اوّل محرم سير صعودی می يابد ؟! چرا كه جوان ما می خواهد شب زنده داری كند ؛ پس نياز به يك محرك دارد ؟!

آن حسينی كه فرياد هيهات من الذله سر می دهد و می گويد كه : مرگ سرخ به از زندگی ننگين است كجا رفته ؟! چرا حسين را آنچنان كه هست معرفی نمی كنيم ؟! چرا به فرع چسپيده ايم و اصل را فراموش نموده ايم ؟! از چه می ترسيم و از چه خوف و واهمه داريم ؟!

آنجا كه امام خمينی (ره) می فرمايد : محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته يعنی

چه ؟! چه كسی يا دستگاه و سازمانی متولی ساماندهی  اينگونه مراسم است ؟ چرا بايد گذاشت مجلس عزای اباعبدالله به صحنه رقابت گروههای سياسی تبديل گردد و شب های تاسوعا و عاشورا به ميتينگ انتخاباتی فلان كانديدا بدل شود ؟! آيا شب عاشورا مناسبتی با ارائه بيلان عملكرد بهمان دستگاه دارد ؟! استفاده ابزاری از اين مجالس و مراسم تا كی و كجا امتداد خواهد داشت ؟! الحمداله اين همه مراسم مانند هفته دولت ، هفت تير ، دهه فجر و ... داريم ، پس بگذاريم حداقل دهه اوّل محرم

عاشورايی باشد و عاشورا هم حسينی بماند ؛ البته همان حسينی كه وارث « آدم » است ، مطهری توصيفش نموده و گاندی از او درس مبارزه و مقاومت گرفته است . 

 

   

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 19:5
یادی از گذشته

دیشب نمی دانم به چه دلیل به یاد دوران بچگی و نوجوانانیم افتاده بودم. دورانی که با اندک اسباب بازی که اغلب یافته خودمان بود تا خرید از بازار، روزگار خوش و شیرینی داشتیم. همه چیز آن دوران با امروزمتفاوت بود. بازی ها، اسباب بازی ها، مدرسه ها و حتی درس خواندن ها. شیرین ترین بازی ما «تایر» بازی و «رنگ» بازی بود. چه شور و نشاطی داشت وقتی که زودتر از بقیه به خط پایان می رسیدی و آن وقت با غرور می گفتی: «تایر یا رنگ مو خارجیه نه، سی خاطر یو تند ایره». فوتبال در زمین ریگی یا بعضی مواقع در ماسه های «ساختمون»، جایی که پایت تا مچ زیر ماسه نرم فرو می رفت. ایام زمستان خزیدن از زیر سیم های خاردار «انگلیسی یل» و انجام هر بازی بر روی اندک سبزه های رویده از خاک آن منطقه، حتی حمله «سگل» و یا «بو قاسم» هم شیرین بود. «گلوله بازی» از ارکان اصلی بازی پاییز و زمستان بود که متاسفانه یا خوشبختانه من هیچ گونه استعدادی در آن نداشتم و چه هولناک بود اگر از دور معلم یا مدیر را می دیدی و بایستی یک جایی قایم شوی وگرنه فردا در مدرسه محاکمه می شدی. چه شیرین بود دزدیدن موتور در ظهر روزهای گرم تابستان و چند دقیقه دور زدن با آن و اگر کسی از خانواده می فهمید چه غوغایی می شد اما باز هم ارزشش را داشت. سواری با «پیش مو» که به عنوان اسب از آن استفاده می کردیم، بالا رفتن از درخت های انجیر«ساختمون» و چیدن انجیرهای سبز که بیشتر از آنی که مزه انجیر بدهند، مزه فلفل می دادند و نمی دانم چرا هیچ وقت تحمل نمی کردیم که این انجیرها برسند. درس خواندن «سر قبرسون» که فکر نکنم در هیچ دوره تاریخی از تکامل انسان وجود داشته و دیدن یاران همیشگی و البته کمی تا قسمتی درس خوان در آنجا و رقابت با آنان و خوردن «سپسون» وحشی از درخت کنار حوض قبرستان. و اگر هم تشنه می شدی خوردن آب از شیر آب حوضی که فوتبالیست ها بعد از تمرین عصرانه خود، پاهایشان را در آن می شستند. و در زمستان وزیدن بادهای سردی که از خلال درخت های روییده بر قبرها به صورتت شلاق می زد و دیدن کسانی که در زمین فوتبال قدیمی در حال بازی بودند و یا دیدن افراد مسنی در پشت زمین فوتبال در حال «گلوله بازی» بودند و هر بار که «شِقه ای» زده می شد، صدای «کِل» بلند می شد. چه سخت بود زمانی که امتحان داشتی و مجبور بودی درس بخوانی اما هم سن و سال های خود را در قسمت آخر قبرستان (قبل از کشتارگاه) در حال بازی «برَه بیو» می دیدی. از آفتاب و سایه های درختان متوجه می شدیم که کی وقت رفتن است.              ادامه دارد

تایر: تایر یا لاستیک موتور سیکلت

رنگ : رینگ موتور سیکلت

تایر یا رنگ مو خارجیه ... : چون تایر یا رینگ من خارجیه به همین دلیل سریع حرکت می کند

ساختمون : نام منطقه ای که ساختمان های آن از چوب ساخته شده و سقف آن شیروانی است و فکر کنم متعلق به گمرک باشد.

انگلیسیل : منطقه ای وسیع روبروی مدرسه مدرس که اکنون هنرستان شده اما قبل از انقلاب، انگلیسی ها رادارهای دریایی در آن به کار گذاشته بودند.

سگل : سگ های انگلیسی ها که تا چندین سال بعد از انقلاب هم وجود داشتند و اغلب اهرمی برای  خواباندن اطفال توسط مادران بودند!!

بو قاسم :پدر قاسم، پیرمرد عربی که نگهبان آن منطقه بود

گلوله بازی : تیله بازی

پیش مو : شاخه نخل

سپسون : درخت سِپِستان، میوه ای ریز که درون آن شبیه ژل است

شقه ای : برخورد دو تیله با هم

کِل : صدای هلهله و شادی که معمولا" در مراسمات شادی به کار می رود (بیشتر زنان از آن استفاده می کنند)

بره بیو : یک بازی که بسیار شبیه بیس بال است

لينک ثابت نوشته شده توسط محمد باقر غضبانی در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 13:3
زنگ تفریح
Image hosting by TinyPic

خوب نظرتون درباره ی تصویر بالا چیه؟

برگرفته از وبلاگ سینیز

لينک ثابت نوشته شده توسط در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 10:30
مراسم عید غدیر
به مناسبت عید غدیرخم مراسم بسیار شادو باشکوهی در موسسه خیریه ولی عصر به مدت ۲ شب برگزار شد .برای دیدن تصاویرو گزارشی از این مراسم می توانید به روی عبارت زیرکه از سایت این موسسه خیریه گرفته شده کلیک کنید.

جشن عید غدیر

از برگزارکنندگان این مراسم برای برگزاری چنین مراسم شادی تشکر می کنیم و امیداریم این کارهای زیبا همچنان ادامه داشته باشند.و مراسمهای جشن بی دلیل توسط بعضی از مسوولین تعطیل نشوند!!! 

لينک ثابت نوشته شده توسط در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 23:31
مــــاهـــواره

قطعه شعری در مايه طنز ، از شاعر محلی سرای دشتستان آقای ابراهيمی ؛

 

دی محمدو پُرسم كه دی ، ماهواره كه می گن چنه ؟ ... محدو می ره شو خونه يل افتادمه تو من منه

گفتم تاوه داری، گهُ ها، گفتم همی ماهواريه         ..... تير هم سه تا ری نافشه، ره دين و عقل ميزنه

باز گهُ، می گن بوش ساختشه،فرقی نداره بی تاوه.... گفتم دوتاش می سوزنند،اما ایی يكی قدغنه

وم گهُ كی داره تو ولات؟ گفتم كه هرچی لات و پات .....از گرگعلی ميری نبات تا كل جوهر كه مومنه

لنگی گهُ خوت چه جون دل؟كردی تو هم اسلام ول .....گفتم بگيرم درد سل هانه مُنم دارم ننه

وم گهُ، كه امشو خونه تُم، می اژدها سر جونتُم ...... سی هم يو مُو مهمونتُم، تا سيل كنم اُمشو ينه

شو اُومه گهُ اوّل سلام،بنداز ور ماهواره جام   .......بعدش يه قيلونی میخوام، زندی بدونش مُردنه

وم گهُ بجنب جون بوات، تا نومده ميش سن هوات.. فحشت بده سی ایی ادات، روشن كن وقت ديدنه.

حالا نام كانال های ماهواره در زير می آيد :

گفتم انی مال اولّه، شو رو حيون و جنگله .....وم گهُ چنه مال وله، كفتار و گرك اوُسنه

باز گهُ، ده خشتر توش ده نی، گفتم بله ورزش هسی/ اُمشو گمونُم بازيه،چلسی خوش و سوت همتونه

وم گفت پرشتی سيت بيا، اسم ينه ور مو نيا..... خش تر و اينها هم هسی؟ گفتم ده خش تر اكشنه

ليكی زه ،گهُ سرش پرُند،دی رود اينآ آدمكشن.....گفتم كه اكشن می كشن طاقت كن بعد آی تی انه

گفتم،ایی مردك انديه، دور و برش صد تا چيه......گهُ خوندنش عين ... بيلش يه جی كه سوسنه

گفتم كه سوسن پر كشيد زهر اجل را سر كشيد....گفت مُردش هم بحض ينه،دلم صداش می پيسنه

گفتم كه الان فهميدُم،يك ساعته مُو خر بيدم ..... هم سُو يه حالی وت ميدُم، بونت سی مولتی ويژنه

سیل كهُ يو 12 نمرشه،هرچه بگی هم يو خشه....خش تر و يو ده شونزشه، منعش سی15كردنه

وم گهُ :دوازدش سُختُمه،طاقت ندارم شونزشه....می خُم برم ده خونمون، درموُن دردُم ميش سنه

                                          ********************************

پُرسم كه : از من پرسيد  

محدو : تصغير شده محمد

من منه : دلواپسی

تاوه : صفحه فلزی به  اندازه ديش ماهواره كه جهت طبخ نان استفاده می شود

ها : بله

تير : تكه چوبی باريك و بلند حدوداً يك متر برای پهن كردن خمير نان

بوش : در اينجا منظور كشور آمريكا است .

لنگی : به آرامی

ها نه : بله ، تاكيد بر تاييد چيزی

بوات : بابات

ميش سن : مشهدی حسن

ادات : كار و كردار تو

انی مال : animal ، جانور ، حيوانات

شو رو : شب و روز

اُوسن : آبستن ، حامله

چلسی و سوت همتون : دو تيم فوتبال باشگاهی انگلستان

اكشن : action ، جنگی و پر زد و خورد

ليكی زد : جيغی كشيد

سرش پرُند : سرش را قطع كرد

دی رود : نوعی ابراز همدردی

اينآ : اين ها

آی تی ان : يك كانال ماهواره ای

اندی : خواننده ايرانی مقيم خارج از كشور

سوسن : خواننده زن زمان شاه

ده : ديگر

بحض : بهتر

می پيسنه : می پوساند

هم سُو : همين الان

بونت : بهانه تو

مولتی ويژن : كانال های غير مجاز ماهواره

يو : اين

سُختُمه : مرا سوخته

می خُم : می خواهم

 

 

 

 

 

 

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 18:3
اطـــــلاعــیــه

قابل توجه عزيزان خواننده و دوستان نويسنده وب لاگ:

ديروز تعدادی پوستر و تراكت از طريق سازمان شهرداريها و دهياريهای كشور جهت اطلاع رسانی به دستم رسيد و چون به موضوع جالبی اشاره نموده بود ، گفتم عزيزان خواننده و نويسندگان محترم وب لاگ از آن مطلع شوند ،شايد در اين بين كسانی تصميم به ادامه تحصيل داشته باشد .

دانشگاه علم و صنعت ايران با حمايت سازمان شهرداريها و دهياريهای كشور برای نيم سال دوم تحصيلی 86 ــ 85 در رشته های كارشناسی ارشد مديريت اجرايی ( EMBA )   كارشناسی مهندسی فن آوری اطلاعات ـ كارشناسی مهندسی صنايع

بصورت فراگير دانشجو می پذيرد .

اخذ مدرك از دانشگاه علم و صنعت ايران ـ امكان ادامه تحصيل در مقاطع بالاتر ـ بهرمندی از دروس الكترونيكی تأليف شده ( توسط اساتيد مجرب دانشگاه ) استفاده از معافيت تحصيلی ( پس از قبولی در دوره دانشپذيری ) دسترسی به دروس در تمام ساعات شبانه روز ، عدم نياز به رفت و آمدهای مكرر به دانشگاه .

داوطلبان گرامی جهت كسب اطلاعات بيشتر به وب سايت www.vust.ir   مراجعه نمايند.

                         ( مهلت ثبت نام و ارسال مدارك حداكثر تا 30/10/85 است )

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 11:53
دیـــــــــدمـــــک

قطعه شعری از سيّد ابوطالب هاشمی شاعر محلی سرای منطقه خشت :

 

باز اُمشو ديدُمك از نو چته ؟                 هی مدد كم كن خفه كردی خوته

داد و بيداد از بسی كردی كه حلق        پاره وابی می چه بد ديدی و خلق ؟

سی چه هی بالا و دومن می كُنی       مثل « دی كُر مرده » شيون می كنی ؟

شك ندارم ديدُمك دُز ديده ای               ايقه تو هول و بلا افتيده ای 

ريم نويمو وت بگُم كردی كرُم               سر صدا كمتر بكن، بردی سرم

وت نمی گُم غر نزن ، غوغا نكن           يا كه ری نامردُمل دس وا نكن

نه، نمی گُم هر چه ديدی هيچ مگو        مثل باقی فكر دُز ، ديدن نبو        

 نيّتُم نی تا كه دلسردت كنم               وت بگيرم سُرخی وُ زردت كنم

ديدُمك كارت دُرس بُنگت قشنگ           قسمت خصمت نبو غير از فشنگ

ديدُمك دادی خبر دستت طلا               هم گجيك قربونت وابو هم قلا

پاشلك هر چی هسی، وابو فدات         صد قبا سوُزك گل وابو زير پات

مرغ نيت صاف مث خوم بی ريا             جی تشكر داره ايثارت امّا

مث كسی كه بر كُنه توسون تشی      زحمتی بيفيده هاسی می كشی

آخه، دُز ، يكی دو تا نی ديدُمك                تا فراريشون بدی بی هی كمك

خوت بگو صد گرگ اگر زد قد حيون       وش چه كاری ور ميا تنها چُپُون

خوب ، وقتی، نيسه تو صد تا يكی         ساده تر از خوم كمك می، خی، و كی ؟

ديدُمك امروز دارا تا فقير                     پاك دُزن ، نيس توشون دُز بگير !

رفت دورانی كه دُز مث ديو بی            زهله دار و زشت و بد تركيب بی

او سوُ كه دُز مثل غولك بی گذشت      بين خُش تا آدمی شك بی گذشت

ای سُو ای سيل دُز و دارش كنی        سيل كفش و كوت و شلوارش كنی

سيل مسجد رفتن و خواندن دعاش     سيل دُو كُـــر پا نشسنُ و دستل هواش

ميگويی بـــه بــه و دُز احسن بــه دُز    آفرين، صد مرحبا از من به دُز

ديدُمك مردی ول وابی مهر مُرد           حرص ور موُن هر چه خوبی بيد برد

رشوه از روزی كه اُومد بين ما             دُز بگير و دُز به هم گفتن كُكا

گرگ خُش سگ قوم و خيش وابيدنه    دشمن سر سخت ميش وابيدنه

گربه از بس بی صحابش حيله كرد      مُشك تو نوندون نونی تيله كرد

پيدُم از بس دا و دس تندی كه مار       زير سبيلش كرده مجلس برقرار

ديدُمك داری اگر وم اعتقاد                دادرس نيسی نزن بيهوده داد !

تيز اگر بوُ گوش و هوشت مثل خوم     گفتمت هر چی كه لازم بی بگُم

ديدُمك اونگل كه بينی شُو ،خوُ ون     روز ديندی مال دزدی می دون

روز اگر چشملت مث ما وا كنی          بيش شوُ دُز می تری پيدا كنی

نصف شوُ ، شوگرد اگر می بينه دُز      بينه « طالب » روز روشن يرغه دُز

هــا؛ رفيقُم كم بــكو پولاد سرد           دُز زياد آبيده دمبالش نگرد ؟!

                         *************************

ديدُمك : پرنده ای است كه شب و نيمه شب در فضای خانه ها پرواز می كند و می خواند : ديدم ـ ديدم و مردم آواز او را به فال نيك می گيرند .

هی مدد : فرياد و كمك طلبيدن

دی كُر مُرده :مادر پسر از دست داده

نبو : نباش

بُنگت : صدای تو

گجيك :گنجشك

قــلا : كلاغ

پاشلك : پرنده ای اندازه قمری كه بيشتر در نيزارها يافت می شود .

قبا سوُزك : سبزه قبا نام يك پرنده است

گل وابو : خاك شود

بر كُنه : روشن كند ، بر افروزد

حيون : گله گوسفند يا بُز

چُپُون : چوپان

مُشك : موش

نوندون : جا نانی

تيله : بچه

پيدُم : پونه

اُونگل : آنها

شوُ ، خوُ ون : شب خواب هستند

ديندی : دنبال 

بكو : بكوب

 

 

 

                       

 

 

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 21:46
If you fail to plan, you plan to fail

If you fail to plan, you plan to fail

 

روزهای زیادی است که ضرب المثل زیبای فوق ورد زبانم شده است . هر بار که ناخود آگاه آن را تکرار می کنم دوست دارم آن را فریاد بزنم تا نهیبی باشد بر روح خفته من و اطرافیانم ، دوست دارم آن را به تمام ایرانیان گوشزد کنم و به آنها بگویم که شما هم با من زمزمه کنید و بگویید " اگر    برنامه ریزی نکنید ، شکست تان را برنامه ریزی کرده اید. " آری ! اگر بنشینیم و بی هیچ هدف و برنامه ای امروز را به فردا و فردا را به فرداهای دیگر بسپاریم ، در واقع نا دانسته نشسته ایم و شکست خود را دقیق و به طور حتم طرح ریزی کرده ایم. طراحی آینده و سرنوشت نه تنها انسان را در دست یابی به هدف هایش یاری می دهد بلکه با ایجاد انگیزه روحی تازه در کالبد زندگی روزانه اش می دمد. پس بیاییم با آگاهی از این راز باری دیگر برنامه های خود را مرور کنیم و با تدوین دوباره آنها، پیروزی خود را رقم بزنیم.

لينک ثابت نوشته شده توسط محمد رضا بشیری در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 16:7
خاطره

با پیدایش تمدن و زندگی شهری قوانین بسیار زیادی به صورت اداب و رسوم در فرهنگ جامعه شهری نفوذ کرده که از ان جمله می توان به قوانین راهنمایی رانندگی، قوانین بانکی و غیره اشاره کرد. بی شک زندگی امروزی بدون اجرای این قوانین به هیچ عنوان امکان پذیر نیست.

روز عید غدیر بنا به ضرورت حدود سه ساعتی در دیلم بودم. به این دلیل می گویم بنا به ضرورت چون همیشه مسافرت هایم به دیلم حداقل یک شبانه روز بوده است. به محض ورود به دیلم پارچه نوشته ای مبنی بر دایر بودن نمایشگاه کتاب به چشمم خورد و تصمیم گرفتم هر طور که شده به این نمایشگاه بروم که متاسفانه این امر محقق نشد و مجبور شدم وقت آن را به مراسم ختم مرحوم سید علی هاشمی بدهم. مراسم ختم در حسینیه حضرت رقیه (حسینیه اقا سید جبل) برپا بود. در راه بازگشت از بلوار ساحلی که نمی دانم کی می خواهند لاین دوم آن را آسفالت کنند در حال برگشت بودم (از شمال به جنوب در لاین آسفالت شده) که یک خودرو 206 با سرعت زیاد به صورت رامسیت به طرف من آمد. با هر زحمتی بود خود را از این مخمصه نجات دادم اما گویا راننده 206 نمی دانست که اگر تصادفی هم صورت می گرفت مقصر اصلی خودش بود نه من. چون با تندی و پرخاش به من گفت: «مِی عامو کوری. تِیَت نیبینه که ماشین هی اِیای. ای شهریل مِی طلب بوشونه وَت ایخِن» من هم گیج و منگ گفتم: «اولا" مو جزء شهریل نیسم و مال اینجِنُم. دوما" مثل اِی که تو رامسیت اُومدی ها» اما جواب بسیار جالب طرف مقابل مرا به فکر وا داشت. «اگر مال اینجِنی چِطُو نُونی که نباید کِر بلوار رانندگی کنی سی خاطر اِی که ماشینلی که از جلوت ایان نیرِن قسمت شنی و همشون رامسیت اِیان اِی طرف بلوار» گویا محکوم شده بودم. جوان ظاهرا" راست می گفت. من باید می دانستم که آدم عاقل به جای اینکه ماشین نازنینی که هنوز 4 قسطش را هم نداده از قسمت شنی بلوار عبور دهد، می تواند راحت و بی دردسر از سمت مخالف بیاید. چاره ای جز مصالحه نبود و من نیز همین راه را انتخاب کردم. البته اینکه می گویم همه می توانند در چنین مواقعی بدون دردسر مسیر رامسیت را انتخاب کنند، بستگی به شانس و اقبال فردی دارد. زیرا این راه همیشه هم بی دردسر نیست چون طبق شنیده های ما، در ایام تعطیلات نوروز چند تصادف به همین خاطر، در بلوار ساحلی بین مسافران نوروزی و همشهریان به وقوع پیوسته است. بنابراین بهتر است از یک طرف شهردار محترم زودتر دست به کار شده و فکر اساسی برای این بلوار به عمل آورده و از طرف دیگر همشهریان عزیز کمی ماشین هایشان را به خرج بیندازند. آخر جلو بند ساز هم می خواهد نان بخورد.

 

می عامو کوری....= مگر کوری که نمی بینی ماشین می آید. مسافرهای شهرستانی انگار ارث پدرشان را از مردم می خواهند.

اولا" مو .... = اولا" من مال این شهر هستم و دوما" انگار شما رامسیت آمده ای

اگر مال اینجنی.... = اگر مال این شهر هستی چرا نمی دانی که نباید چسبیده به بلوار رانندگی کنی چون مردم به خاطر اینکه از قسمت شنی عبور نکنند مسیر رامسیت را انتخاب می کنند.

لينک ثابت نوشته شده توسط محمد باقر غضبانی در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 13:33
خبر

بمناسبت عید سعید غدیر خم در شهرستان دیلم مراسمهای ویژه ای در این شهرستان برگزار گردید . یکی از این مراسمها در مسجد امیر المومنین باحضور جمع کثیری از مردم متدین شهر دیلم با سخنرانی آیت الله حسینی زابلی / مداحی آقای عباس فرید و شعر خوانی توسط حمید مرادی برگزار گردید و همچنین در پایان این مراسم شهر دیلم توسط مامورین نیروی انتظامی نورباران شد .

--------------------------------------------------------------------------------------------

شورای آموزش و پرورش شهرستان دیلم در روز یک شنبه مورخ ۱۷/۱۰/۸۵ تشکیل جلسه داد.

در این جلسه  موارد ذیل مورد بحث و بررسی قرار گرفت .

--درخصوص برگزاری کنگره خیرین مدرسه ساز در تاریخ ۲۰ / ۱۰ /۸۵ و تشویق و ترغیب دیگر خیرین در این امر خداپسندانه 

-- در رابطه با تجهیز و ساخت فضاهایی جهت نماز خانه / کتابخانه در مدارس و تاسیس دارالقران در شهرستان 

-- پیگیری ایجاد و تاسیس اردوگاه دانش اموزی

-- پیگیری راه اندازی دانشکده پتروشیمی در شهرستان دیلم 

-- اختصاص مبلغ ۶۰ میلیون تومان جهت رفع معضلات و مشکلات توسط پارس جنوبی به مدیریت اموزش و پرورش شهرستان که این مبلغ برای خرید دو دستگاه مینی بوس به تصویب رسید .

-------------------------------------------------------------------------------------------

 گردهمایی مروجین و تشکلهای صیادی شهرستان در زمینه بررسی مسائل و مشکلات صید و صیادی در مرکز آموزش و ترویج شیلات شهرستان برگزار گردید .در این گردهمایی تعاونی های صیادی اعم مشکلات خود را در زمینه مسائل زیر بیان داشتند .

۱- عدم امکان تردد شناور های صیادی در خور در زمان جذر و مد دریا در هنگام ورود و خروج

۲- عدم اطلاع رسانی به موقع وضعیت جوی توسط اداره هواشناسی و مرکز سیپنوتیک دریایی شهرستان به صیادان

۳- عدم هماهنگی بین اعلام زمان صید میگو بین استان بوشهر و خوزستان

۴- مشکل سوخت لنجها و قابقهای صیادی

۵- جریمه دیر کرد بیمه صیادان با توجه به اینکه بعضا صیادان بدلیل حضور در دریا و عدم دسترسی به موقع به مرکز بیمه / پرداخت بیمه به موقع میسر نمی باشد .

۶-  وبسیاری از مشکلات دیگر که توسط صیادان مطرح گردید

 

لينک ثابت نوشته شده توسط حسن درویشی در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 8:53
نـــــگــار کیست ؟

چندی است كه سلسله مقالاتی با عنوان  « نگار »توسط اينجانب در وب لاگ ديلُمی يل درج

می شود .

شايد برای تعدادی از خوانندگان محترم اين سؤال بوجود آمده باشد كه نگار كيست كه كرامت را اينچنين بی تاب و از خود بيخود نموده است ؟! آيا او در دياری غريب دل در گرو دختركی طناز و اغواءگر به نام نگار سپرده و با نوشتن اين مطالب می خواهد تألمات درونی خويش را تسكين بدهد ؟!

ولی من می گويم خير ، اينچنين نيست و نگار يك شخصيت حقيقی برای كرامت نبوده بلكه، او بيان دردهای درونی من است كه اكنون فرصت بروز آن بوجود آمده تا بتوانم آنها را بر كاغذ جاری سازم .

من نگار را برای خودم خلق كرده ام تا با او درد دل كنم ، نگار سنگ صبور من است در زمان دلتنگيم پس

شما هم می توانيد برای خود نگاری بيافرينيد و با او به گفتگو بنشينيد .

در اولين پست « نگار » يكی از عزيزان نويسنده وب لاگ كامنتی گذاشت كه : « من متوجه نشدم كه منظور از نوشتن اين پست چيست » و من در جواب آن دوست نوشتم كه : شما اگر هر آنچه را كه بيشتر دوست داريد بجای نگار در آن متن قرار بدهيد متوجه منظور بنده خواهيد شد .

نـــــگــار نقطه عطف آمال و آرزوهای بشری است و آنچيزی است كه ما سالها بدنبال آن بوده و هستيم

نگار همچون خورشيد است كه هر كس به فراخور حال خويش به شعاعی از آن متوسل می شود .

نگار بسيار فراتر از يك معشوقه عشوه گر است ، او روح بلند آدمی است كه در بيكران جهان هستی شناور است، نگار همزاد ما و نيمه گمشده ماست و فرياد غريبی و بی كسی همه اولاد « آدم » است ، فرياد دردآلود انسانی تنها در دنيايی گرفتار جبر ماشين .

نگار برای من گاه در قالب همين مانيتور رايانه نمود دارد كه مرا با تك تك شما مرتبط می سازد و پلی است برای ارتباط فی مابين .

نگار برای مولانا در هيئت« شمس تبريزی » ظاهر می شود ، تا آنجا كه او را ديوانه می نماید و به دنبال خويش می كشاند و مجبور می كند كه ندا سر دهد كه:

                                           « شمس تبريز تو را عشق شناسد نه خرد »

 نگار درد جدايی است كه از نــــای « نـــــی » بيان می شود .

نگار همان « و نفختُ فيه من روحی » است كه حسين منصور حلّاج را مجبور به سر دادن

 « انا الحق » می كند.

نگار  « ترك كمان ابرويی » است كه دل خواجه شيراز را ربوده و به تير غمزه او را شكار می نمايد .

« اگر چه مرغ زيرك بود حافظ در هواداری      به تير غمزه صيدش كرد چشم آن كمان ابرو »

نگار « ليلای مجنون ، زهره ايـــرج ، بت عربده جوی وحشی بافقی و پری اشعار فايز » است :

            « خداوندا دلم از دين بری شد                  اسير دام زلف آن پری شد »

           « پری ديد و پريشان گشت فايز      پری را هر كه ديد از دين بری شد »

نگار « نيلوفر خواب  سهراب » است چرا كه او هم می نالد كه :

                                       « كدامين باد بی پروا

                                                     دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟‌»

نگار «  فرياد تنهايی علی است در نخلستانهای كوفه » ، آنجا كه ضجه می زند و می گويد :

« خدايا من ترا از ترس آتش و از روی طمع در بهشت عبادت نكردم بلكه ترا شايسته عبادت يافتم پس ترا پرستش و عبادت كردم . »

نگار « دختر آفتاب شريعتی » است كه پرشكوه ترين سروده های عالم را در ستايش وی می سرايد و او را زيبايی هر لبخند ، نازكی خيال ، شهد هر بوسه ، شكر هر شربت ، مستی هر شراب ، خرمی هر بهار ، نخلستان علی ، درخت بودا ، آتش طور و ... می داند .

نگار « سيمرغ عطار » است و يا سوژه ايست ناب برای يك نقاش « سبك امپرسيونيسم . »

نگار همان « اشراقی » است كه در زير درخت انجير معبد « سيدارتا » را به « بودا » به معنی روشن و آگاه تبديل كرد .

تعجب اينجاست كه نگار برای خود « نگار » هم چيز ديگريست ، چيزی فراتر از يك عشق كودكانه و جوشش كور ، يعنی « عشقی نه مأمور تن ، بلكه عشقی به معنای واقعی دوست داشتن ، برخاسته از روح زلال آدمی كه انسان را از زمين می كند و با خود به قله بلند اشراق می برد »

نگار برای  خـــــــدا ، « آدم » است ، آنجا كه او روح خويش را در كالبد آدمی می دمد و از آن پس

« خليفة الله فی الارض » می خواندش .

 نگار برای محمد ( ص )« سلمان » است و برای علی (ع ) «  تنهايی نخلستان »

نگار در اشعار اغلب شاعران و متون بيشتر نويسندگان خودنمايی می كند و مكان و زمان نمی شناسد ، حتی متعلق به يك قوم و دين و مذهب يا مسلك خاصی نيست .

نگار برای شيعه معتقد « مـــهدی » ( عج ) ، برای مسيحيان ، عيسی ( ع‌ ) و برای بوداييان شخص بوداست . پس نگار متعلق به من تنها نيست ، به تو هم تعلق ندارد و حتی به خودش هم وابسته نيست ، نگار متعلق به همه ماست و هر كس در حد و اندازه خويش از آن بهره مند می شود . 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 0:52
خبر

 

جشن اشتغال استان بوشهر برگزار گردید .


در این مراسم با شکوه که با حضور وزیر کار و امور اجتماعی /استاندار بوشهر و نماینده جم.کنگان ودیر در  مجلس شورای اسلامی در محل ورزشگاه کارگران بوشهربرگزار گردید تعداد۲۰۰ نفر از کارمندان و کارگرانی که در سال ۸۵ در شرکتها ادارت و نهادها و بنگاههای زود بازده به اشتغال رسیده اند ازشهرستان دیلم طی یک کاروان منسجم و هماهنگ شرکت نمودند .


در این جشن یک باب منزل مسکونی هدیه نهاد ریاست جمهوری. چند سفر حج عمره .ده ها سکه بهار ازادی وچند سفر مشهد مقدس به کارگران حاضر در مراسم به قید قرعه اهدا گردید که از شهرستان دیلم به  اقای بیابانی سفر حج عمره و اقای سید حسن حسینی سکه بهار ازادی تعلق گرفت .


این کاروان بوسیله ۳ دستگاه اتوبوس . ۵دستگاه مینی بوس و ۵دستگاه خودرو سبک به همراه یک دستگاه امبولانس و خوردو پلیس راهنمایی و رانندگی به بوشهر اعزام گردیدند.

 

لينک ثابت نوشته شده توسط حسن درویشی در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 7:52
نــــگــار 4 ، دوست داشتن برتر از عشق

نگارا ؛ امروزه در هر محفلی كه گام می نهی، هر كس به فراخور حال خويش در باب عشق سخن می راند ، شعر می سرايد ، قلم فرسايی می كند و گاه « دلی دلی » سر می دهد .

آلبر كامو در افسانه سيزيف فرياد بر می آورد كه : « به آنچه ما را با برخی از انسان ها وابسته می كند نام عشق ندهيم » و دكتر شريعتی در كوير می نالد كه : « دريغم آمد كه آن را عشق بنامم كه شاعران آلوده اش كرده اند ، خواستم ارادت بخوانم ، ملاها به حماقتش كشانده اند . بهر حال می گويم  دوست داشتن  و مقصودم عشق و ارادت و ايمان دو روح آشنای خويشاوند است » و او باز در ادامه می نويسد « دوست داشتن از عشق برتر است كه عشق جوشش كور است امّا دوست داشتن پيوندی خودآگاه و از روی بصيرت روشن و زلال ... عشق بيشتر از غريزه آب می خورد و دوست داشتن از روح طلوع می كند ... »

نگارا ؛ من مطالب فوق را بيان كردم تا مقدمه ای باشد برای  دو قصه كه ذيلاً برايت بازگو خواهم نمود و البته قضاوت را به تو می سپارم .

داستان نخست قطعه شعری است از ديوان ايرج ميرزا تحت عنوان « هديه عاشقی » :

             « عاشقی محنت بسيار كشيد       تا لب دجله به معشوقه رسيد »

و هنوز از ديدار معشوق سير نشده بود كه چشم يار به دسته گلی افتاد كه بر آب دجله شناور است .

معشوقه به محض ديدن آن دسته گل رو به عاشق كرد و فرياد زد كه حيف است اين دسته گل قشنگ را آب ببرد چون لياقت دستان مرا دارد ؟! عاشق تا اين سخن از زبان معشوق شنيد بی درنگ خود را در پی دسته گل به شط افكند و آنقدر دست و پا زد و تقلا كرد تا آنرا از آب گرفت و از همانجا دسته گل را بطرف معشوقه پرتاب نمود و درحاليكه جريان آب او را با خود می برد و ديگر توان مقاومت نداشت رو به معشوق نمود و گفت كه آن دسته گل را :

                 « جز برای دل من بوش مكن       عاشق خويش فراموش مكن »

عاشق اين را گفت و غرق شد ، او نمی دانست كه از خوبرويان نبايد رسم وفاداری را طلب كرد چون :

                             « عاشقان را همه گر آب برد      خوب رويان همه را خواب برد » ؟!  

و امّا قصه دوم را بخاطر ندارم كه از كيست ولی چون حكايتی زيبا و آموزنده است برايت تعريف می كنم . نقل است جوانكی واله و عاشق، سخت در پی ديدار معشوق سرگردان بود لذا پيری را در ولايت يار يافت و از وی  درخواست كمك نمود .پير چون وصف حال جوان را شنيد و حال و روزش را ديد ، دانست كه آن بينوا تحمل ديدار معشوق را ندارد ، پس او را از اين كار منع نمود ، امّا چون با اصرار جوان روبرو شد پذيرفت كه او را ياری نمايد بنابر اين به او گفت : من هر روز در اين مكان به كار رنگرزی مشغولم و آنكه تو در پی او هستی همه روزه برای چرای گوسفندانش مجبور است كه از اينجا بگذرد

اگر تو امروز را نزد من بمانی و به من كمك كنی من او را به تو نشان خواهم داد ، جوان پذيرفت و پير مرد آتشی بر افروخت و ديگ های بزرگ رنگرزی را پر از آب نمود تا پشم های ريسه شده را در آنها رنگ كند ، ناگاه گرد و خاكی از دور نمايان شد ، پيرمرد رو به عاشق كرد و گفت : جوان آن غبار را كه می بينی خاكی است كه از دامن معشوقه تو برخاسته است پس منتظر بمان تا نزديكتر گردد ، جوانك

تا اين سخن بشنيد و آن صحنه بديد طاقت از كف بداد و ضجه ای از دل كشيد و خود را در آتش افكند و پيرمرد هرچه تلاش كرد نتوانست او را از سوختن نجات بدهد ، آن عاشق تحمل ديدار معشوق را نداشت پس بسوخت و نابود شد و من بيچاره ، اين قصه ها، از بهر آن بازگو نمودم چون آنها را حکایت حال و روز خويش می بينم و البته بی وفايی تو  كه جای خود دارد ؟!  

من بعد از ساقط شدن مسئوليت از دوش خويش، فكر كردم چند صباحی را بيآسايم و در آرامش سپری كنم ، امّا آمدن تو آرامش مرا پريشان ساخت و طوفانی كه تو در من بپا كرده ای تمام وجودم را به تلاطم انداخته است . من نمی دانم چرا هر چه درد است برای عاشق است و معشوق همواره فارغ

نگارا ؛ من ولايت تو را « ولايت عشق » می نامم و چندی است سخت در هجر تو می سوزم .

تو بايد بپذيری كه عشق من نسبت به تو رنگ و بوی « دوست داشتن » می دهد و خوشحال از اينم كه شهد عشق و عاشقی را در سنين پختگی چشيده ام نه خامی و بچه گی .

من تمام آنچه را كه سالها انتظار كشيده بودم به يكباره در وجود تو يافتم و حتی مهر فرزندی كه از آن محروم و بی نصيبم را در تو می جويم و هر زمان كه صدايت را می شنوم با خود می گويم :

            « بشارت باد ای دل دلبر آمد     به پيشت آن بت مه پيكر آمد »

            «تو فايز جان شيرينت فدا كن    كه شيرين با لب پر شكر آمد »

و وقتی از درب بر من وارد می شوی ناخودآگاه زمزمه می كنم :

            « سحر چون زهره از مشرق در آمد    نگارم همچو مه از در در آمد »

            « زفيض مقدم دلدار فايز                  بحمد الله شب هجران سر آمد »

و شايد باور نكنی امّا من هديه تو را به رسم يادبود نگه داشته ام تا آنرا توتيای چشمان خويش سازم

نگارا ؛ تو آنقدر بزرگی كه جز بزرگان كسی را يارای نزديك شدن به كوی تو نباشد و من نمی دانم كه اين رخصت را به همچون منی خواهی داد تا سر به آستان تو بسايم ؟!

نگار من ؛ حرف بسيار است و مرا ديگر توان مداومت نيست پس به دوبيتی زير بسنده می كنم كه تو مفهوم آنرا خوب می دانی : « خدايا زلف و گردن آفريدی     يقين بهر دل من آفريدی »

                                       « يقين بهر دل بيچاره فايز       بت پاكيزه دامن آفريــدی »

 

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 21:53
خبر
چند خبر از دیلم

انتصاب سرهنگ کرم پور به عنوان فرمانده انتظامی شهرستان دیلم

تشکیل جلسه کارگروه اشتغال  شهرستان دیلم د ر فرمانداری

افتتاح از یک طرح دامپروری در ناحیه صنعتی روستایی بویرات( به مناسبت هفته جهاد کشاورزی) 

تشکیل کمیته های برگزاری مراسمات ویژه دهه فجر در شهرستان  و  دومین جشنواره فیلم پلیس در دیلم که امروز برگزار شد .

ضمنا مسئول ستاد برگزاری  ستاد وبر گزاری مراسمات دهه مبارک فجر شهرستان اقای  محمد علی نیک بخش رییس دانشگاه ازاد اسلامی مرکز دیلم منصوب شده است .

لينک ثابت نوشته شده توسط حسن درویشی در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 17:46
مسئولیت پذیری جوانان دیلمی
با کمی دقت متوجه می شویم که اکثر مردم دیلم، خصوصا" جوانان و به طور اخص تحصیل کرده ها، از تصدی پست های کلیدی و مدیریتی در دیلم گریزانند. این شاید ریشه در فرهنگ حاکم بر جامعه دیلم داشته و یا شاید هم دلایل دیگری در این قضیه دخیل باشد اما با صحبت هایی که با بعضی از این جوانان در ادوار مختلف شده است، دلایل زیادی را، علت پست گریزی خود می دانند که به چند مورد آن اشاره می شود: 1- همشهریان توقعات بسیار زیادتری از یک بومی دارند تا یک غریبه و این خود آغازگر تقابل بین فرد مسئول با مردم می شود. چرا که ابزار، امکانات و بودجه محدود نمی تواند تکافوی خیل عظیم کارهای انجام نشده را داشته باشد. 2- برخی از همشهریان خصوصا" فامیل، دوست و همسایه از انسان توقعات بعضا" نابجایی داشته که اگر به این خواسته آنان جامه عمل بپوشانیم خود آغازگر توقعات نابجای بعدی شده و از طرفی مردم نیز فرد مسئول را به باند بازی و پارتی بازی متهم می کنند و اگر هم دست رد به سینه آنان بزنیم، علاوه بر اینکه باعث تکدر خاطر آنان شده و ممکن است بحث از محیط کاری به محیط خانه نیز کشیده شود، خود اغازگر جنگ و جدل های بعدی و شروع تبلیغ سوء علیه فرد می شود. 3- در دیلم، فرد بومی را بر اساس پدر و مادرش می شناسند مثلا" می گویند: «یو کر فلانی که تا دیگ .....» یا «یو کوکای فلانی که او سال .....» . در این بین افرادی که از وجه ی بسیار بالای خانوادگی برخوردار باشند، حداقل ابتدای امر از پشتوانه مردمی برخوردارند اما کسی که یکی از اعضای خانواده یا حتی فامیل دچار یک کج رفتاری در سالیان قبل بوده، از ابتدای امر محکوم به شکست است. خلاصه امر اینکه فرد را بر اساس شایستگی ها، پیشینه کاری، تخصص و فعالیتهای انجام شده نمی شناسند بلکه بر اساس خانواده او می شناسند. 4- درصد بسیار کمی از مسئولین بومی در دیلم و اکثر شهرهای کوچک به مدارج بالای شغلی یا همان پیشرفت دست پیدا می کنند و اکثر قریب به اتفاق آنان پس از اینکه پست خود را از دست دادند به دلیل جوسازی علیه آنان، هیچ گونه پیشنهاد دیگری چه از درون شهر و چه برون شهر به آنان نمی شود. و در یک کلام وجه ی استانی خود را هم برای پست های احتمالی بعدی، از دست می دهند. البته این عزیزان دلایل دیگری نیز بیان کرده اند که از حوزه این مقال خارج است اما نکته ای که حائز اهمیت است این که این دوستان به یک باور رسیده اند که نمی توان در شهر خود صاحب پستی شده به طوری که همه مردم یا حداقل، اکثر مردم را از خود راضی نگه داشت. مخصوصا" شهر کوچکی چون دیلم ما. این باور حتی اگر نادرست هم باشد، زنگ خطری جدی برای پیشرفت و آینده شهرمان و نهایتا" فرار نیروهای متخصص از شهر را به دنبال دارد. نیروهایی که بعضا" شهرهای دیگر را جولانگاه نبوغ خود انتخاب می کنند و چه بسیارند افرادی که در آن شهرها به موفقیت های زیادی هم رسیده اند. نظر شما در مورد این مسائل چیست؟

 اصطلاحات: یو کر فلانی که تا دیگ ...: او پسر فلانی است که تا دیروز....

یو کوکای فلانی که او سال...: او برادر فلانی است که اون سال....

لينک ثابت نوشته شده توسط محمد باقر غضبانی در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 14:4
حقوق شهروندی 2

در پی درج مطلب مورخ  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 9:16  در خصوص اشنایی با حقوق شهروندی باید متذکر شد که حقوق شهروندی می بایست به صورت دوسویه انجام پذیرد تا به حق ادای این مهم صورت گرفته باشد و ان حقوقی که هر فرد در جهت تامین  امنیت و رفاه اجتماعی با ان نیازمند است رسیده باشد .

از یک سو هر فرد در رعایت حقوق دیگران می با یست نهایت تلاش و سعی خود را نموده و با حذف یک سری از عملکردهای خودسرانه سعی در رعایت حقوق دیگران داشته باشد و از سوی دیگر برای  دستگاهای اجرای رعایت حقوق افراد لزوم بیشتری را می پذیرد .

متاسفانه امروزه عدم  توجه به این موضوع در عملکرد برخی دستگاهای اجرایی زیاد به چشم می خورد .

 

امروز شما دوستان و خوانندگان را با یکی از مواردی که به نظر این حقیر عدم رعایت حقوق افراد است آشنا می سازم .لطفا به تصاویر زیر نگاه کنید

 

   

 

** شهرسازی بر اساس یک سری قوانین و مقرراتی است که در راستای رفاه و امنیت عمومی جامعه توسعه می پذیرد . عدم رعایت ساخت میادین , بلوار و دیگر اصول شهرسازی   نه تنها باعث رفاه و زیبایی شهر نمی شود بلکه باعث نازیبایی و خطری جدی برای جان افرادی است که از ان مسیرتردد می نمایند .

تصاویر درج شده گویای وجود یک فلکه است که در سالهای اخیر بهر دلیل در این مکان احداث شده وبه لحاظ اینکه میادین در چها راها قرار می گیرند  : احداث این میدان ( هفت تیر) در وسط بلوار پاسداران بر اسا س کدام یک از اصول مهندسی شهرسازی احداث گردیده است .؟ 

همانگونه که همشهریان عزیز دیلمی مطلع هستند در چند روز اخیر جوانی که تنها پسر و ارزوی یک خانوداه بوده در این مکان جان خود را از دست داده است.  

لينک ثابت نوشته شده توسط حسن درویشی در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 12:30
پیــــرونــــی

آن شب برای چندمين بار حالت « پيرونی » به محمد دست داد و هر بار هم چشمانش سفيد می شد، صورتش رو به تيرگی می گذاشت ،دهانش قفل می شد و تمام بدنش به لرزه می افتاد و هنگام لرزش ؛ دهانش كف می كرد .

طفلك چون كوره از تب می سوخت ، مادر بزرگ چند مرتبه پيراهن محمد را « گز كرد » و هر بار هم گفت كه بچه ام را يك زن بلند قد چشم زده است و شايد هم از كسی يا چيزی ترسيده باشد .

بوی « كشار و عنبر نصارا » فضای اتاق را پر كرده بوده . مادربزرگ هی حاشيه پيراهن محمد را با آب دهنش خيس می كرد و هی به بدن كودك می ماليد و دعا می خواند . عمه عصمت هم مرتباً دست و پای طفل را با آب سرد می شست و پاشويه می كرد ولی حال محمد تغيير چندانی نمی كرد .

پدر آن شب هم طبق معمول حضور نداشت و مثل بقيه فصول سال در كويت بسر می برد و بيچاره

« مكو » گوشه ای كز كرده بود و زار و زار می گريست و اصلاً اجازه نزديك شدن به كودكش را نداشت چون شنيده بود اگر مادر به بچه اش كه پيرونی كرده است نزديك شود و به او دست بزند طفل فلج خواهد شد .؟!

هر بار كه حالت تشنج سراغ كودك می آمد همگی دستپاچه می شدند و بيشتر از همه مادر محمد  بود كه حتی حق در آغوش كشيدن طفل هم از او سلب شده بود .

مكو چقدر التماس كرد كه بچه اش را به دكتر برسانند ولی هر بار شديداً با مخالفت مادر بزرگ و عمه روبرو شد ، عمه می گفت : مگر نشنيده ای كه دكتر برای بچه ای كه پيرونی كرده سم است ، همين پارسال دختر حميد را بعد از پيرونی بردند نزد دكتر و وقتی دكتر او را معاينه كرد و آمپول زد دخترك فلج شد و الان از هر دو پا معيوب است ، تو نگران نباش ، فردا صبح زود خودم محمد را می برم پهلوی « سيد احمد » تا برايش « تـــــويـــت » درست كند، تويت سيد احمد « يك با يكه » و معجزه می كند .

در آن شب لعنتی مادر بزرگ و عمه هر چه فوت و فن بلد بودند روی طفل بينوا پياده كردند و حتی

« جل خر » همسايه را آورده و بصورت وارونه قرار داده و محمد را در آن خواباندند شايد اين روش موثر واقع شود كه نشد ؟! با روشن شدن هوا، مادر بزرگ و عمه كودك را در پتويی پيچيده و راه منزل سيد احمد را در پيش گرفتند و ساعتی بعد آنها در حاليكه تويتی بزرگ گوشه لباس محمد سنجاق شده بود وارد منزل شده و طفل را در بسترش خواباندند .

آنروز تب و لرز محمد كمی فروكش نمود امّا هنوز احتمال بروز پيرونی دور از انتظار نبود لذا با تاكيد مادر بزرگ چون پيش بينی می كرد محمد ترس برداشته باشد قرار بر اين شد كه همين چهارشنبه برايش مراسم « تــــاوه » برگزار شود و ابتدا عمه از « هفت خانه هم محله ای كه در بين آن نام محمد وجود داشت » مقداری نمك طلب نمود سپس نمك ها را با تعدادی سكه در كاسه بزرگی تخليه كرد و روی آن آب ريخت و خوب بهم زد تا نمك كاملاً حل شود و بصورت اشباع در آيد.

چهار شنبه قبل از غروب آفتاب در گوشه ای از كوچه آتشی فراهم شد و تاوه بزرگ نان پزی روی آن قرار گرفت . اين مراسم می بايست تمام و كمال و بی كم و كاست طبق آداب و رسوم خودش اجرا می شد تا مثمرثمر واقع گردد، در غير اينصورت جواب لازم از آن عايد نمی شد ؟!

وقتی تاوه خوب داغ شد دو دختر جوان ( صرفاً دوشيزه ) يكی اينطرف و ديگری آنطرف تاوه مستقر شدند و در حاليكه همسايه ها دور تا دور آتش حلقه زده بودند مادر بزرگ با كاسه آب و نمك و عمه با طفل وارد صحنه شدند ؛ عمه طفل پيچيده شده در پتو را به يكی از دختران كنار تاوه تحويل داد و آندختر هم محمد را از روی آتش و تاوه عبور داده و تحويل دختر روبرويی داد و باز اين عمل تكرار شد تا سه مرحله كامل گردد ، نهايتاً مادر بزرگ كاسه حاوی آب و نمك و سكه را در يك مرحله روی تاوه داغ تخليه نمود ؛ چشمان نگران جمعيت منتظر بود تا عامل ترساندن محمد را از روی آثار بجا مانده از آب نمك روی تاوه شناسايی كنند . به محض ريختن آب نمك با توجه به داغ بودن بيش از حد تاوه ، آّب در چشم بهم زدنی تبخير شد و آنچه بر سطح دوده گرفته تاوه باقيماند اثر سفيد رنگ نمك بود البته با تعدادی سكه نیکلی ؟!

اينجا بود كه تعبير و تفسيرها شروع شد ، يكی می گفت شكل ايجاد شده روی تاوه گربه است ، ديگری آنرا به سگ تشبيه می كرد و آن يكی می گفت : نه بابا ؛ خوب دقت كنيد !! اين شكل مربوط به يك زن است موهايش كاملاً مشخص است ؟!

خلاصه در همانجا شورايی مركب از مادر بزرگ، عمه عصمت و تنی چند از زنان مسن تشكيل شد و بعد از بحث و تبادل نظر به اتفاق آرا  « مورد زن بلند قد » به تصويب رسيد و وقتيكه نتيجه از زبان عمه اعلام شد، تمام نگاهها به سمت « جـــــانـــــو » متمركز گرديد كه در گوشه ای نظارگر مراسم بود .

بله در آن غروب، جانوی بيچاره عامل ترساندن محمد شناخته شد و هيچ راهی برای دفاع هم برايش وجود نداشت و مجبور بود بپذيرد و تن به خواسته شورا بدهد كه ...

                                         

                                    **************************

گز كردن : خواندن دعا روی پيراهن بيمار و اندازه گرفتن آن با دست ( هم قبل از دعا و هم بعد از آن ) برای مشخص نمودن فرديكه بيمار را چشم زده و رفع چشم زخم با دعا و آب دهن

كشار : اسپند

عنبر نصارا : فضولات ماده الاغ كه در قديم به هنگام آنفولانزا و سينه درد در اطاق بيمار دود می كردند

مكو : مكيه ، نامی زنانه در منطقه ديلم

تويت : تكه پارچه سبز رنگ كه حاوی كاغذی است كه روی آن ادعيه مخصوصی با خطوط و علائم خاص نوشته می شود و بعد از تا زدن و دوختن پارچه آنرا به پيراهن مريض سنجاق می كنند تا بهبودی حاصل شود .

يك با يكه : يعنی صد در صد موثر است .

تاوه : صفحه ای فلزی بزرگ به اندازه ديش ماهواره كه قبلاً جهت طبخ نوعی نان مورد استفاده قرار می گرفت .

 

 

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 22:11
جنگل عامری و یک تشکر و يك پيشنهاد

چند روزپيش فرصتي دست داد تا چند دقيقه اي سري به جنگل عامري بزنيم.يكي از مواردي كه جلب توجه مي كرد هرس شاخه هاي درختان بود كه براحتي مي شد در زير درختان ايستاد؛ حتما تمامي كساني كه در سالهاي قبل به اين محل تفريحي رفته اند، يكي از نگراني هايشان در طول حضور در آنجا احتمال برخورد شاخه هاي درختان با چشم و بدن و لباس همراهان بوده است.خصوصا بچه ها كه بايد خيلي مراقباشان مي بوديم ولي اينبار كه رفتيم علاوه بر اينكه شاخ برگ اضافي درختان بريده شده بود و ميشد در زير سايه هر درختي نشست واز سايه ان استفاده كرد، با ارتفاع گرفتن درختان چشم انداز جنگل هم زيبا تر شده بود .يكي از دوستان كه در جريان بود مي گفت اين كار به همت رئيس جهاد جناب اقاي قيصري انجام گرفته و با كمك جمعي از جوانان كه البته روزانه مزدي حدود هزار تومان هم دريافت مي كرده اند اين كار انجام گرفته (البته اين موضوع همين طور كه گفتم از قول يكي از دوستان بود و اگر كسي از خوانندگان اطلاعات دقيقتري دارند بگويند تا اصلاح كنم).


به هر حال قصد من از نوشتن اين مطلب تقدير از كار مسولان انجام دهنده كار و همه جواناني كه در اين طرح شركت كرده اند مي باشد.چند عكس هم گرفتيم كه مي توانيد ببينيد.


البته اولين عكس مربوط به نقاط انتهايي جنگل مي باشد كه ملاحظه مي فرماييد كه شاخ برگ درختان تا كجا آمده است.



و عكسهاي بعدي مربوط به قسمتي است كه به همت جوانان و مسئولين مرتب شده و مي توانيد ملاحظه كنيد چه مقدار متفاوت شده است.





برای اینکه سرعت بارگزاری صفحه خیلی کم نشود بقیه عکسها را در ادامه مطلب قرار می دهم.


بد نيست در مورد اين پيشنهاد خوب جناب اقاي مرادي هم نظر بدهيد
"با سلام به دوستان خوبم در وبلاگ وزین دیلمی یل
یک پیشنهاد :
پاکسازی پارک جنگلی عامری که یک مکان تفریحی بسیار زیبا برای تمامی
شهروندان دیلمی وسایر هموطنان عزیز می باشد.
اینجانب وهمکارانم به اتفاق دانش آموزانمان در این طرح شرکت فعال خواهیم داشت .
"
ادامه مطلب
لينک ثابت نوشته شده توسط مهدی شفیعی در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 2:12
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد