| خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک |
|
|
« يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب .... كز هر زبان كه می شنوم نامكرر است » دوستانم گفتند كه باز از تو بنويسم ، امّا من با خود عهد كرده بودم ديگر ننويسم تا دوباره تو بيايی و امروز با اولين نشانه های ظهورت به وجد آمدم و حضور امروز تو يلدای مرا رنگ و بوی ديگری بخشيد. تو از يلدا برايم گفتی و ناليدی كه هر سال فقط يك شب يلدا دارد ولی همه شب های سال برای تو شب يلدا است .... و من اين شب فرخنده ، شب پيروزی فرشته روشنايی بر اهريمن تاريكی و ظلمت را با ياد تو به جشن می نشينم چرا كه وجودم را سرشار از عطر و بوی خود كرده ای . نگار من؛ آنچه اكنون بر سينه كاغذ می نشيند جوهر قلم من نيست ، بلكه خون دل عاشقی است كه قطره قطره می چكد و دستان من و جسم من وسيله ای است همچون « مديومی » كه روح عشق در كالبدش حلول نموده است. پس اختيار نوشتن در كف من نيست و حتی زمان نگارش را هم عشق تعيين می نمايد . قلمم بدون اراده به رقص در می آيد و خود نمی دانم تا كجا و كی اين مركب از حركت باز خواهد ايستاد ، فقط چون به خود می آيم می بينم چه صفحاتی را سياه نموده ام ؟! « الهی هر كس را آتش در دل است و اين بيچاره آتش بر جان ، از آنست كه هر كس را سر و سامانی است و اين درويش را نه سر و نه سامان . » امروز وقتی كه آمدی گله كردم كه چرا كمتر به من سر می زنی و تو گفتی می ترسم كه اين آمد و شد تو را رسوا نمايد ، امّا مرا چه باك ؛ چه كس را توان آن باشد كه خورشيد را در پستو پنهان نمايد؟! من به تو گفتم كه حسادتم می شود در توصيفت از ديگران كمك بگيرم ولی اينك، آن كه تصميم می گيرد من نيستم و روح عشق آزاد است و بلند پرواز، به هر كجا كه خواست می پرد و از آن بهره می گیرد. نگارا : من روزی همانند وحشی بافقی شرح پريشانی خويش را فرياد می زنم و خواهم گفت : « دوستان شرح پريشانی من گوش كنيد ... قصه اين غم پنهانی من گوش كنيد » «داستان من و رسوايی من گوش كنيد ..... قصه بی سر و سامانی من گوش كنيد » « شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا كی....... سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كی ...» عمری گذشته، دوران مدرسه، دبيرستان و دانشگاه و حتی بعد از آن ؛ بسيار به دنبال تو گشتم و هر چه بيشتر گشتم كمتر يافتم . امّا نمی دانم چرا اكنون و اينجا نقاب از چهره افكنده ای. « تو كافر دل نمی بندی نقاب زلف و میترسم ... كه محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو » «اگر چه مرغ زيرك بود حافظ در هواداری ..... به تيره غمزه صيدش كرد چشم آن كمان ابرو» باور كن از روزی كه تو رخ نمايان كرده ای در نمازم ، خويشتن خويش را فراموش نموده و حساب ركعت و جهت از دست داده ام ،محراب من اكنون روی زيبای تو است و هر جا كه تو ظاهر می شوی به همان جهت نماز می گذارم و سجده می كنم . تو به من گفتی كه : از هر چه رنگ تعلق پذيرد خويش را آزاد ساخته ای ؛ شايد اين حديث در مورد تو صدق كند ولی من بينوا چه كنم و چطور می توانم تعلقم را به تو انكار نمايم ؟! ای يوسف گم شده دل من ، بسيارند گرفتاران در كمند زلفت امّا دلدادگی من تلذذ دو جسم نيست بلكه همچنانكه تو روح مرا تسخير نموده ای من نيزفقط در كنار روح تو تسكين خواهم يافت . ای نگار : بدان كه بقول خواجه عبدالله : « فراق كوه را هامون كند، هامون را جيحون كند و جيحون را پر خون كند، دانی كه با دل ضعيف چون كند . » و براستی آيا تو خود می دانی با دل بيمار من چه كرده ای ؟! نگار: تو به من گفتی كه « من و امثال من بايد دعاگوی تو باشند » و من اين حقيقت را با دل و جان می پذيرم و تا توان دارم ثناگويت خواهم بود ، چرا كه تو به من معنای عشق و عاشقی را آموختی هر چند كه تمام وجودم را سوختی ؟!و حالا تو از من مسكين می خواهی كه برايت دعا كنم ؟! امّا من كیم كه همچون تويی را دعا كنم ؛ كه خود بنده ای هستم سخت محتاج دعا ؟! منی كه برای برآوردن حاجتم به تو متوسل می شوم چگونه توانم كه در حق تو دعا كنم ؟! دعای من اين است كه تو هميشه در كنارم بمانی ؛ تو از من درخواست دعا نكن بلكه طلب جان بنما تا در پايت نثار كنم چون بقول شاعر: « در من احساسی هست كه می خواهد با تو از راهی جز كلمات گفت و گو كند » ای زيباترين ترانه خلقت و ای درخشنده ترين ستاره و شيرين ترين عصاره ؛ هماره شهد سكرآور لبانت را با هيچ نعمتی قياس نتوان نمود . امروز هم هر چه گشتم اثری از رنگ و لعاب در رخسار تو نيافتم امّا توتیای چشمانت بی تابم كرد و مرا به ياد اين شعر فايز انداخت كه : « مكش سرمه به چشم ناز پرور .... مكن روز مرا از شب سيه تر » « نمی سوزد دلت از بهر فايز ........ چه خواهی گفت فردا روز محشر » نگارا : من چله نشين كوی تو بوده ام مرا درياب ، چرا که نقل است كه هر كسی به شوق دیدار دوست چهل شبانه روز به انتظار بنشيند حاجت روا گردد و من بيچاره چهل سال است كه به انتظار تو نشستم و باز چه خوشبختم من كه بعد از اين اربعين كام روا شده ام . ای فرشته نور ،بدان كه تنها آرزوی من اين است كه باقيمانده عمرم در كنارم باشی ، چون رفتن تو همانا و جان دادن من همان، پس با من بمان كه بسيار نيازمند تو ام ...
"حافظ" را هم مهمان كنيم در اولين ساعات پس از اعلام نتايج انتخابات شوراي اسلامي شهرديلم، ستاد انتخاباتي دكتر ليراوي كه در طول رقابت،ضمن پايبندي كامل به اخلاق رقابت ، عدم انجام غير متعارف امورتبليغاتي را سرلوحه كار خود قرارداده بود، در ادامه اين روند طي نامه اي، توفيق اعضائ منتخب را به آنها تبريك گفت . نسخه اي از اين نامه هم جهت ثبت دروبلاگ ديلمي يل دريافت شده كه در ذيل آمده است: باسمه تعالی " وامرهم شورابینهم" پایان انتخابات ، پایان رقابت ها وآغاز رفاقت هاست .برادران بزرگوار آقايان: مسعودحسن پور،حسن اسماعيل زاده، سرداربهبهانی مقدم، حاج حسين پيران و حاج فتح الله خليجی بااحترام به شما و ديگر کانديداها ضمن تقدير ازحضورپرشورمردم صمیمی وسربلند شهرمان درانتخابات سومين دوره شورای اسلامي ،توفيق شما عزيزان در کسب رای اعتماد مردم وراهيابي به شورای شهر را تبريک گفته،اميدواریم با تلاش مشترک ديلمیان،شما منتخبین ومسئولین شهر،شهرمان را سامان دهیم وحداکثر توان خود را درزمینه حل معضلات ومشکلات مردم ایفا کنیم. لازمه این مهم ،تقویت بیش از گذشته روحیه همدلی ، همکاری،مشورت وهمراهی است. مطمئن هستیم ،با توان ، تلاش وانگیزه ای که درشما و حس مسئولیت پذیری که در مردم سراغ داریم ،درجهت توسعه وعمران شهری<< دیلم عزیز>> موفق خواهید بود. ان شاا... پایدارباشید. ستادانتخاباتی دکتر لیراوی الــــو ؛ كرامتُم ، پــه ، سی چه ، بی ،خوم ، هم ايچنهُ گپ ايزنی ، و از آنطرف خط : بابا تويه اداره هستم ، دور و برم تمام تهرونی اند ، ديلمی صحبت كنم پاك آبروم می ره ؛ و امّا كرامت ؛ تــــــــق گوشی را قطع می كند ؟؟!! متن فوق مكالمه تلفنی است بين دو همشهری كه مطمئناً خودتان متوجه قضيه شده ايد . در يك اداره يا هر مكان عمومی ديگری خارج از شهر و ديار خود ( مثلاً تهران ) مشغول بكار هستی كه ناگاه يكی از همشهريانت از راه می رسد و با همان لهجه غليظ ديلُمی شروع می كند با تو احوالپرسی و چاق سلامتی، تو ناخودآگاه دستپاچه می شوی و در پاسخ او كه مسلسل وار اداء می شود تلاش می كنی كلمات را به فارسی و آنهم گويش تهرانی تلفظ نمايی و مثلاً خدايی نكرده به يكباره غــــذا را با غين اداء نكنی كه وامصيبتا ؛ و بنده خدا همشهريت ، هی محلی گپ می زند و تو فارسی بلغور می كنی ؛ البته اين هم ولايتی می تواند پدر ، مادر و حتی خواهر و برادرت نيز باشد ؟! طرف دانشجوی ترم اوّل كاردانی كتابداری سرقنات عليا است امّا بعد از يكی دو ماه لهجه و زبان مادريش را فراموش می كند و سعی دارد ادای تهرانی جماعت را در بياورد و متاسفانه همين تقليد كوركورانه را هم، نمی تواند درست انجام بدهد ، حال شما تصور كنيد چه شلم شوربایی خواهد شد ؟! در دانشگاه يا سربازخانه و ... از او می پرسند بچه كجايی ، بعضاً ننگش می شود بگويد فلان شهر يا روستا . حال اين بحران فرار از اصالت كه اين روزها دامنگير قشر زيادی از جامعه بخصوص نسل جوان شده از كجا منشاء می گيرد ؟! دوست همشهری دارم مقيم كشور آلمان ؛ او در هر كجا كه باشد وقتی با يك مخاطب هم ولايتی روبرو می شود با همان لهجه ديلُمی غليظ با او شروع می كند به صحبت كردن ، او حتی بعضی از كلمات قديمی را استفاده می نماید كه به گوش خيلی از نوجوانان و جوانان همشهری نامأنوس است. البته من به اين موضوع اعتقاد دارم كه اگر ما در يك اجتماع غير بومی قرار گرفتيم ، و نياز باشد اطرافيان از صحبت های ما مطلع شوند ديگر استفاده از زبان و لهجه مادری قابل قبول نيست ، چون مخاطبان از غرض و منظور ما آگاه نخواهند شد ، اينجاست كه بايد مكالمه با زبان مشترك صورت پذيرد ، امّا وقتيكه من و برادرم يا يك همشهری در هر كجای ايران و جهان قرار است با هم صحبت كنيم ، استفاده از لهجه شيرين مادری ما را در برقراری ارتباط صميمی تر ياری خواهد نمود ولی چنانچه در آن بين افرادی باشند كه با لهجه ما بيگانه اند و لازم است آنها هم متوجه شوند بهتر است كه فارسی معمول صحبت شود يا در صورت استفاده از لهجه محلی بعداً برگردان صحبت ها برای ديگر حضار صورت گيرد . مسئله مخفی نمودن زبان و لهجه امروزه فقط مختص ما ديلُمی يل نيست بلكه معضلی است كه دامنگير اكثر لهجه ها و زبانهای رايج در كشور شده است ؛ يك فرد عرب زبان يا ترك و برادر و خواهر رشتی و ... گاهاً برای پنهان نمودن زبان و لهجه خود چه مشقّاتی را بايد متحمل شود چون در صورت شناسايی آنقدر در پايتخت و يا ...مورد تمسخر واقع خواهد شد كه ادامه كار و حتی زندگیش در آن محيط را با مخاطره روبرو می سازد و اين زنگ خطری است برای ديگر لهجه ها ؟! راستی چرا شعر محلی كه با همان لهجه هم قرائت می شود آنقدر دلنشين و جذاب است و حتی اگر وزن،قافيه و رديفی هم در آن رعايت نشده باشد باز ما از خواندن يا شنيدن آن لذت می بريم ؟! چون شعر محلی همواره از اعماق وجود آدمی برخاسته ، تصنعی نيست و بيانگر حس نوستالوژی اوست و سخنی كه از دل بر آيد، لاجرم بر دل نشيند. مطمئناً برگردان شعر و حتی لطايف محلی هر چقدر هم با دقت بالا انجام گيرد جذابيت اوليه را نخواهد داشت ، دقيقاً مشابه ترجمه يك رمان از زبان فرانسه به فارسی يا هر زبان ديگری. در لهجه ما عناصری يافت می شود كه شايد در بقيه لهجه ها و حتی زبانهای ديگر كمتر وجود داشته باشند ، ما كلماتی داريم كه در ظاهر فقط چند حرف هستند ولی همان كلمه دربرگيرنده يك جمله و حتی يك متن كامل قلمداد می شود. جمله « مو، نم، ميوُ » حاج علی ناصر را با چه لهجه و زبانی می توان بيان كرد كه زيبايی اوليه اش حفظ شود ؟! يا اين مصرع شعر شاعر محلی سرا آقای تنگسيری كه می گويد « مو، مثل كُنار ، سره ره بی پر و پيشم »را چطور به فارسی بايد گفت بنحوی كه جذابيتش هم محفوظ باقی بماند ؟! « بنجشك سر پر شودرل ، می ، خال ، سر لو، دهترل » ايرجو شمسی را آيا می توان « گنجشك روی برگ شبدرها ، مثل خال بالای لب دختران » برگردان نمود و از آن لذت قبلی را برد؟! پس من به حفظ و حراست از لهجه مادری سخت پايبندم و چنانچه قبلاً در پست « افعال معكوس » بيان داشتم به آرايش و پيرايش لهجه و حذف كلمات نامتعارف نيز معتقدم . مجله تايم 'فرد منتخب' سال 2006 را ميليون ها کاربر عادی اينترنت اعلام کرده است.
اين مجله از مردم عادی به خاطر "در دست گرفتن عنان رسانه های جهانی" و سهيم بودن در دنيای مجازی اينترنت ستايش کرده است. بر روی جلد جديدترين شماره اين مجله، که روز دوشنبه (18 دسامبر) توزيع می شود، انعکاس صورت يک خواننده در آينه با عنوان "شما" ديده می شود. اين شماره از مجله تايم به تمام کسانی تقديم شده که در اينترنت مطلبی منتشر کرده اند. تايمز با اين اقدام خود محبوبيت وبسايت هايی مانند "يوتيوب"، "مای سپيس" و "ويکپيديا" را برجسته کرده است. تايم می گويد افراد جای نهادها را گرفته اند و امروزه با شهروندان "دموکراسی جديد ديجيتالی" روبرو هستيم. گردانندگان اين مجله می گويند اينترنت توازن قدرت رسانه ها را از طريق وبلاگ نويسی، ويديو و شبکه های اجتماعی تغيير داده است. معمولا هرساله "فرد منتخب" تايم، فرد يا افرادی است که بيشترين تاثير را بر روی اخبار يا زندگی مردم داشته اند. اعطای عنوان "فرد منتخب سال" از سوی مجله تايمز - که از سال 1927 آغاز شده - همواره جنجال برانگيز بوده است. آخرين روزهای عمر ناخدا بريم در يك « پسين » تابستان من و او تنها در وسط « طارمه » منزل ناخدا نشسته بوديم ، « كل مريم » فلاسك چای و قليان را آماده نمود و خانه را ترك كرد . من آمده بودم تا خاطرات ناخدايی پير شهرم را بر صفحه كاغذ جاری سازم . آن روز من فقط می پرسيدم و ناخدا پاسخ می داد ، از هر چه كه فكرش را می كنيد سوُُال كردم حتی از سياست و او هی توضيح می داد و هی توضيح می داد . ناخدا از خوبی های دريا گفت، از هوای « دوگ » زمانيكه دريا مثل بره آرام می شود گفت؛ ناخدا بازی « دخُس ها » در يك روز گرم تابستان ، آنگاه كه همچون كودكی بازيگوش با لنج ها به مسابقه می پردازند را چه زيبا برايم ترسيم كرد . او از آرزوهايش برايم نقل كرد، آرزوی ناخدا گشت و گذار در خيابانهای پاريس يا گراند پارك لندن نبود بلكه او آرزو می كرد يك بار ديگر زير « ظلال » « شير افكن » بنشيند ، چند چای قند پهلو بنوشد ، قليانی بكشد و از « مچبوس » تند و تيز « كل رسول » كه با هامور تازه تهيه شده تناول نمايد . ناخدا دريا را دوست داشت و دريا هم ناخدا را عزيز ميشمرد ، دريا دختر ناخدا بود و آسمان پسرش ، هيچ وقت نشنيدم ناخدای ما از دريا بد بگويد يا مذمت كند او هيچ زمانی از خشم دريا برايم نگفت، هر وقت از « لهيمر » پرسيدم سكوت كرد و دم بر نياورد ؟! او از سفر سافل و حتی زنگبار برايم تعريف كرد، هند و گراچی را ترسيم نمود و بنادر حاشيه خليج فارس و دريای عمان را بترتيب شرح داد، از « جهازات شراعی » گفت و از « مکینه سی اسبی » و نهايتاً « 400 يانمار » سخن به ميان آورد . او از سفرهای چندين و چند ماهه گفت تا سفر يك هفته ای كه اين اواخر به كويت انجام داده بود . خواستم از طوفان بگويد ، از خرابی اوضاع گمرك و سرگردانی در دريا صحبت كند و از دوره « محزونی » و « ابوالفتحی » نقل كند ولی او اصلاً در اين رابطه چيزی نگفت و شكوه نكرد . بجايش از خوبی های ناخدا « حاج علی ناصر و بو حسين » برايم گفت و خاطرات سفرهايی كه با هم داشته بودند را بازگو نمود ، او سر آخری از جا برخاست و از ميان كيف چرمی قديميش كاغذی را بيرون كشيد و به من داد تا بخوانم ، او گفت دوست دارم اين وصييت نامه مو به مو اجرا شود و چون فرزندی ندارم می خواهم تو قبول زحمت كنی . او وصييت كرده بود بعد از مرگش خانه و تمام مايملكش ، تا همسرش در قيد حيات است در اختيار وی باشد و بعد از آن فروخته و در امور خيريه هزينه شود و آخرين بند وصييتش كه خود به آن تاكيد فراوان داشت اين بود كه « وقتی مُردم جنازه ام را در نزديكی دريا دفن كنيد تا در هنگام مـــد ، امواج دريا قطرك های آب را بر گورم بريزند تا همواره قبرم از آب دريا تليس باشد » اين وصييت ناخدا بی كم و كاست محقق گرديد و اگر ديوار قبرستان شهر نبود هنوز كه هنوز است دريا وظيفه اش را به نحو احسن انجام مي داد ناخدا بريم رفت و كل مريم تنها ماند ، امّا اين تنهايی ديری نپاييد ، چرا كه چند ماه بعد او هم رفت و در كنار شوهرش آرام گرفت . و من اين روزها وقتی خاطرات « ناخدا حميد » را در وبلاگش می خوانم ، تأسف می خورم كه چطور يك ناخدای هم استانی در يك كشور بيگانه از اين جايگاه مناسب برخوردار است ولی ناخداهای شهر و ديار ما ، آخر عمری در تنهايی ، نداری و بی كسی می ميرند ؟! 60 ، هفتاد سال كار طاقت فرسا بر دريا بدون هر گونه حقوق بازنشستگی و از كار افتادگی و حتی پس اندازی مناسب ،! بله اين است پايان زندگی ناخدا بريم و عده كثيری از ناخدايان و جاشوان ديار ما .!! من جاشوان و حتی ناخدايانی ديده ام كه اگر بنا به هر دليل، چند ماهی نتوانند به سفر بروند؛ با مشكلات عديده مالی مواجه خواهند شد و ناخدايان و ملوانان بسياری سراغ دارم كه بجای استراحت دوران پيری و بازنشستگی مجبورند برای تهيه لقمه ای نان پادويی اين مغاز و آن دكان را بكنند و اگر خيلی خوش شانس باشند و ته مانده ای از سالهای تلاش در دريا در كيسه داشته باشند مغاره بقالی مختصری در كنجی از شهر برای خود دست و پا نمايند تا بدين طريق باقيمانده عمر خود را سپری كنند چه ناخدايانی كه بعد از سالها كار و تلاش ، امروز حتی دفترچه بيمه خدمات درمانی ندارند و از تامين هزينه عمل قلب خود عاجزند ؛ ناخدايی می شناختم كه اگر كمك و مساعدت همشهريان نبود جنازه اش بر زمين می ماند و مراسم فاتحه و بزرگداشتی هم برايش ترتيب داده نمی شد .!! غروب يكی از روزها اگر سری به « پی دريه » و حاشيه ديوار ساحلی بزنيد با جمعی از ناخدايان و جاشوان قديمی روبرو می شويد كه خسته و دلشكسته دور هم جمع شده اند و از خاطرات گذشته می گويند و می شنوند ؛ من حال و روز اكثر آنها را می دانم ، بيشترشان ، آخر عمری از وضعيت مالی خوبی برخوردار نبوده و از اوضاع گله مندند و شكايت دارند . شايد باورش سخت باشد امّا ناخدايانی هستند كه چنانچه كمك كميته امداد نباشد از تامين حداقل های زندگی هم عاجزند . من ناخدايی سراغ داشتم كه روزهای بازنشستگی وقتيكه بعلت ناتوانی جسمی هيچ لنجی حاضر به قبول او نبود از سر نداری و بی كسی به مسجدی پناه برد تا زندگيش از صدقه سر ديگران بگذرد ؟! راستی يك عمر كار و تلاش طاقت فرسا با پايانی اينچنين ... !!؟؟ ***************************** طارمه : ايوان بين دو اتاق كه در ساختمانهای قديم منطقه جنوب مرسوم بوده پسين : بعد الظهر دوگ : صاف و آرام دُخس : دولفين ظلال : سايبان لنج شير افكن : نام يك فروند موتور لنج مچبوس : دم پخت ماهی يا بقول خودمان شله ماهی لهيمر: طوفان معروفي كه به هنگام تغيير هوا در پاييز می وزد و اغلب همراه با باران است مکینه سی اسبی و 400 يانمار : نام دو موتور مخصوص لنج ، يكی قديمی و ديگری جديد جهازات شراعی : لنج های بادبانی محزون و ابوالفتحی : نام دو مأمور و فرمانده پاسگاه در زمان شاه تليس : خيس خيس خيس پی دريه : كناره دريا از کل اراء ۱۳۷۸۱ رای گرفته شده :
آقای سید هاشم حسینی بوشهری ۱۱۸۵۹ رای و اقای هاشم نیازی ۵۹۲ رای با این وجود از واجدین دارای شرایط شرکت در انتخابات از تقریبا ۲۵ هزار نفر ۱۳۷۸۱ نفر شرکت کرده که تقربا قریب به ۶۰٪ حضور رای دهندگان بوده است . بسمه تعالی بدینوسیله به اطلاع کلیه اهالی محترم شهر امام حسن تابع شهرستان دیلم می رساند که در رای گیری انتخابات شورای اسلامی این شهر در تاریخ 24/9/85 انجام شد دارندگان رای به ترتیب عبارتند از : 1- سيد حسن موسوي 581 راي 2- رحيم كاشاني 374 راي 3- يوسف صفايي 254 راي 4- ابوالفتح بهروزي 242 راي 5- حميى ريحاني 234 راي 6- سيى غلامرضا حسيني 229راي 7- الياس فلاحتي 205راي 8- صديقه ليراوي ديلمي 201 راي 9- احمى خدري 187 راي 10- رضا عليزاده 171 راي 11- سيد محمد رضا حسيني 165 راي 12- سيد حسن امام حسني 153 راي 13- سيد علي موسوي 142 راي 14- علي احمد حسيني 134 راي 15- علي رستكاري 124 راي 16- حيدر حيدري 95 راي 17- احمد نيكنام 83 راي 18- علي خدري 82 راي 19- غلامرضا خدري 80 راي 20- ميرموسي موسوي 62 راي 21- جواد حيدري 51 راي بوده اند . اینک در اجرا ی ماده 52 قانون انتخابات شورای اسلامی کشور و ماده 70 ایین نامه اجرایی انتخابات شورای اسلامی شهر از تاریخ اتشار این اگهی به مدت 2 روز هیات اجرایی در محل فرمانداری شهرستان دیلم برای قبول شکایات اماده می باشد . شکایاتی قابل رسیگی خواهد بود که مشخصات شاکی یا شاکیان شاما نام و نام خانوادگی ؛ نام پدر ؛ نشانی کامل محل کار یا سکونت و امضاء شاکی یا شاکیان را داشته باشد . عبدالله ستار پناهی فرماندار بسمه تعالی بدینوسیله به اطلاع کلیه اهالی محترم شهر بندر دیلم تابع شهرستان دیلم می رساند که در رای گیری انتخابات شورای اسلامی این شهر در تاریخ 24/9/85 انجام شد دارندگان رای به ترتیب عبارتند از : 1- اقای مسعود حسن پور فرزند جابر دارای 2316 رای 2- اقای حسن اسماعیلی زاده فرزند یدالله دارای 2266 رای 3- آقای سردار بهبهانی مقدم فرزند مشکو دارای 2253 رای 4- اقای حسین پیران فرزند عبد شاه دارای 2175 رای 5- آقای فتح الله خلیجی فرزند عبدالمجید دارای 2155 رای 6-آقای سید حسن میرجهانمردی فرزند سید مصطفی دارای 2048رای 7 – آقای محمد رضا خادم فرزند حمید دارای 1824رای 8 –آقای سد مصطفی فاطمی فرزند سید محمد دارای 1622 رای 9- آقای مطصفی گله گیریان فرزند عیسی دارای 1369رای 10 – اقای عباس لیراوی فرزند موسی دارای 1323 رای 11- آقای مصطفی قایدی فرزند غلامرضا دارای 1208 رای 12- خانم قمر غلامیان فرزند الله کرم دارای 940 رای 13- آقای اصغر افتخاری فرزند عبدالله دارای 925 رای 14- اقای علیرضا مطری فرزند اسماعیل دارای 850 رای 15 – اقای دلاور فصیحی فرزند نصرالله دارای 780 رای 16- آقای قاسم سلحشور فرزند جواد دارای 739 رای 17- خانم زهرا بویراتزاده فرزند مرتضی دارای 638 رای 18- اقای پرویز بویراتی فرزند فتح الله دارای 608 رای 19- اقای احمد خواجه گیری فرزند غلامحسین دارای 496 رای 20-اقای علیرضا اکبری فرزند عبدالحسین دارای 370 رای 21-آقای حمیر رضا اکبری فرزند الله کرم دارای 208 رای 22- آقای بهمن عسکری فرد فرزند بشیر دارای 177 رای 23- آقای عباس شعبانی نسب فرزند عیسی دارای 70 رای 24– آقای بهمن شاهینی فرزند محمد دارای 65 رای بوده اند . اینک در اجرا ی ماده 52 قانون انتخابات شورای اسلامی کشور و ماده 70 ایین نامه اجرایی انتخابات شورای اسلامی شهر از تاریخ اتشار این اگهی به مدت 2 روز هیات اجرایی در محل فرمانداری شهرستان دیلم برای قبول شکایات اماده می باشد . شکایاتی قابل رسیگی خواهد بود که مشخصات شاکی یا شاکیان شاما نام و نام خانوادگی ؛ نام پدر ؛ نشانی کامل محل کار یا سکونت و امضاء شاکی یا شاکیان را داشته باشد . عبدالله ستار پناهی فرماندار چه حرفها،عشق و عاشقی آن هم در خانه من ؛ دختر « ريی سه و پل بريده » چطور به خودت اجازه می دهی جلوی پدرت از اين حرف ها بزنی؛ دركجای اين شهر و حتی منطقه ديده و يا شنيده ای كه دختری عاشق شود و خودش برای خود شوهر دست و پا كند ؟! تا ياد دارم انتخاب شوهر توسط پدر و مادر و بزرگترهای خانواده صورت می گرفته است ، اگر يك بار ديگر ببينم يا بشنوم كه اسمی از سهراب در اين خانه آورده شود سرت را گوش تا گوش خواهم بريد. تو بايد با بهرام ازدواج كنی ، همه ما بارها شنيده ايم كه می گويند عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان ها بسته اند . بهرام از خون و ريشه ما است ، هم پول دارد و هم خانه و ماشين ، مسلماً فردا او تو را خوشبخت می كند ، پس چه مرگی گرفته ات كه دل به اين پسره يك لا قبای بی اصل و نسب داده ای؟! « دوره و زمونه واپيچسه » فكر كنم از علائم آخر الزمان باشد كه دختری آنقدر گستاخ شود كه رو در روی پدرش بايستد و بگويد كه من عاشق شده ام و حاضر نيستم با پسر عمويم ازدواج بكنم . دختر تو حتماً شنيده ای كه من، مادرت را اولين بار شب عروسی آنهم در حجله ديدم و حتی قبل از آن يك كلمه با او صحبت نكرده بودم ؛ مادر و پدرم او را برايم انتخاب و خواستگاری كردند و من بی چون و چرا قبول كردم و به محض برگشتن از كويت با هم ازدواج كرديم و هم اكنون بعد از ساليان سال هر دو از زندگی مشتركمان راضی هستيم ... اين آخرين نصايح و تهديدهای پدر بود كه می خواست اشرف را مجبور به پذيرش اين ازدواج نمايد . اشرف چطور می توانست با كسی كه اصلاً دوستش نداشت و از كودكی از او متنفر بوده ازدواج كند و وجودش را در اختيار او قرار بدهد ؟! بيچاره اشرف چون از هر جهت قافيه را تنگ ديد تنها راه برون رفت از اين معضل را پناه بردن به داييش دانست كه از جايگاه اجتماعی مناسبی در خانواده برخوردار بود ولی متاسفانه دايی هم در برابر تهديدات پدر اشرف تاب نياورد و او هم مثل مادر اشرف تسليم شد . بالاخره صحبت های دايی ، تهديدات پدر و اصرارهای مادر، اشرف را مجبور نمود تن به اين ازدواج نافرجام بدهد . مراسم عروسی با شكوه خاص و در حد و اندازه يك خانواده متمول برگزار گرديد و اشرف قصه ما با رخت سفيد عروسی امّا دلی پر غصه و درد روانه خانه بخت شد ، همان خانه كه آينده ای دردناك را برای او رقم زد . اشرف تسليم شد و تمام آمال و آرزوهای دوران كودكی و نوجوانيش را در خانه پدری جا گذاشت و وارد منزل بهرام شد . قلب اشرف مالامال از درد و رنج بی عدالتی حاكم بر جامعه ای بود كه در آن می زيست و متعلق به آن بود و همين امر بر شدت تنفرش نسبت به بهرام می افزود . بهرام كه از ابتدای امر متوجه عدم علاقه همسرش شده بود با پناه بردن به مواد مخدر خود را تسكين می داد . حكايت اشرف و بهرام ورد زبان تمام فاميل بود امّا هيچ كسی به خود اجاره نمی داد در اين خصوص چاره انديشی كند . روند تكراری زندگیِ اشرف و بهرام كماكان ادامه داشت و حضور مريم و متعاقب آن ميلاد هم نتوانست تغييری در آن بوجود آورد، چرا كه هر دو بصورت ناخواسته وارد زندگی آنها شده بودند . راستی گناه اين دو طفل معصوم چه بود كه می بايست به پای خودخواهی و اشتباه ديگران بسوزند؟! سردی روابط بين آن دو كم كم كار را بجای رساند كه بهرام از همه چيز دست بكشد و كارش اين شود كه صبح تا غروب كنج اطاق لم بدهد و هی ترياك بكشد و هی چای بخورد و سيگار دود كند. اشرف چند بار اين وضعيت بهرام را به اطلاع هر دو خانواده رساند و اعلام كرد هر دو توافق دارند كه از هم جدا شوند ولی هر سری با مخالفت شديد خانواده ها روبرو شد . برای اشرف ادامه اين زندگی نكبت بار ديگر قابل تحمل نبود ، آخر دختری با آنهمه خواستگار و حتی عاشقی سينه چاك چرا اكنون می بايست افول زندگيش را به تماشا بنشيند؟! او الان 28 سال بيشتر نداشت ولی صورت شاداب و هميشه خندانش پژمرده شده بود . خانه نشينی بهرام و عدم تامين درآمد جهت گذران زندگی می رفت كه خانواده را با بحران مالی روبرو سازد بنحوی كه اشرف ديگر نمی توانست غذا و پوشاك مناسب بچه هايش را تهيه نمايد و اصلاً دلش نمی خواست كه از پدرش يا خانواده شوهر در اين رابطه كمكی قبول كند . او از همه متنفر بود حتی مادرش كه نتوانسته بود پدر را از اقدامش منصرف نمايد. تنها دلخوشی اشرف مرور خاطرات گذشته بود و اخباری كه گه گاهی از پيشرفت های روز افزون سهراب می شنيد ، او می دانست كه سهراب در آزمون دوره دكترای تخصصی قبول شده و در همان شهری که درس می خواند بعنوان استاديار مشغول تدريس می باشد . اشرف خاطرات دوران دبيرستان و رقابتش با سهراب را بياد می آورد ، همان موضوعی كه باعث آشنايی و دلبستگی آنها به همديگر شده بود . او جايگاه سهراب را مجسم می كرد و به حال و روز خودش كه حتی اجازه اتمام تحصيلات به وی داده نشد تأسف می خورد . حالا كجا بودند آنهايی كه به او می گفتند عشق بعد از ازدواج بوجود می آيد و با تولد اولين فرزند به اوج می رسد ؟! چرا اكنون كسی كوچكترين سراغی از او نمی گرفت ؟! عرصه زندگی روز به روز بر اشرف تنگ و تنگ تر می شد ، از يك طرف اعتياد بهرام و نفرت روز افزون اشرف از وی ، همچنين فشارهای مالی از طرف ديگر اشرف را سخت مستأصل نموده بود . ارتباطش تقريباً با اكثريت فاميل حتی پدر و مادرش بسيار كمرنگ بود و همين بحران ،زنگ خطری بود برای او و بچه هايش . آنروز اشرف كاملاً كلافه بود ، بعد از يك جنگ و جدال سخت با بهرام بر سر تامين مايحتاج زندگی و عدم پاسخ از طرف شوهر ، بهرام منزل را ترك كرد و در اين بين مريم و ميلاد از راه رسيدند و درد اشرف را دو چندان كردند، ميلاد از اين می ناليد كه چرا پدرش در جلسه اولياء و مربيان مدرسه شان شركت نمی كند و مريم هم تقاضای خريد مانتو و كيف و كفش مناسب را داشت ، اشرف تا اين موقعيت را ديد و خود را در انجام خواسته های بحق فرزندانش ناتوان يافت ، بچه ها را سفارش كرد سريعاً ناهار بخورند و به مدرسه بروند. با رفتن بچه ها خانه خلوت ، شد ، اينجا اشرف تصميمی كه سالها افكارش را به خود مشغول كرده بود ، عينيت بخشيد ؛ فوراًً درب حياط را قفل نمود ، گالن نفت را برداشت و به وسط حياط آمد، تمام محتويات گالن را روی سر و صورت و لباسهايش ريخت و بدون تأمل كبريت را روشن كرد، آتش زبانه كشيد و تمام وجودش را فرا گرفت، همان آتشی كه جرقه نخست آن ساليان قبل و در اولين روزيكه او را مجبور به ازدواج با بهرام كردند به جانش افتاده بود و امروز آن آتش گــــــر می گرفت تا وجود اشرف را در خود بسوزاند و نابودش كند . درد ناشی از سوختن نتوانست ناله يا فريادی از اشرف بستاند و او بسيار زودتر و سريعتر از آنچه پيش بينی می كرد سوخت و ذوب شد و وقتی همسايه ها متوجه جريان شدند كار از كار گذشته بود و تنها چيزی كه از او باقی مانده بود مشتی گوشت سوخته و استخوان بود كه اصلاً قابل تشخيص و شناسايی نبود . آری آن روز اشرف در تنهايی سوخت و ركن يك خانواده متلاشی گرديد . مريم و ميلاد در مرگ مادرشان بسيار گريستند امــّا هرگز نتوانستند جنازه اش را مشاهده كنند چون ديدن آن برای بزرگ ترها هم قابل تحمل نبود . اشرف در آتش بی فرهنگی و تعصبات كور جامعه ما سوخت و هيچ كسی از خود نپرسيد كه چـــــرا چنين شد !!!! و اماّ همه ساله حوادثی از اين دست در اقصاء نقاط اين كشور بوقوع می پيوندد وحتی خانواده های آنها حاضر نمی شوند علت واقعی مرگ را گزارش نمايند و بارها شاهد بوده ايم كه بجای « خود سوزی » علت حادثه تركيدگی كپسول گاز و واژگون شدن بخاری يا پيك نيك و ... اعلام می شود ... ایرلند بهار 1848 میلادی سکوتی سنگین بر فضای دادگاه مستولی شده بود. دادگاه خالی از جمعیت بود و غیر از ماموران انتظامی، ناظران سلطنتی و متهمین، شخص دیگری در آنجا وجود نداشت. محاکمه مربوط به 9 نفر از رهبران آزادیخواه ایرلندی بود که طبق نظر اکثریت می بایست به اعدام محکوم می شدند. قاضی بر تخت خود تکیه زد و گفت: آقایان ریچارد گورمان- پاتریس داناهو- میشل ایرلند- جوهن میچل- چارلز دافی- تامس مک گی- موریس لاین- ترز مکی نوز و تامس میژه، شماها متهم به خیانت و آشوب علیه دولت بریتانیای کبیر هستید. بنابراین حکم شما اعدام می باشد. موجی از اعتراض مردمی که بیرون از دادگاه منتظر سرنوشت این نه جوان بودند بلند شد. خبر فوق به سرعت در تمام دنیا پیچید و دیری نگذشت که بانگ طرفداری و درخواست تشکیل دادگاه مجدد از تمام دنیا به گوش رسید و حتی برخی از مردم، این دادگاه را به رسمیت نشناخته و خواستار اجرای عدالت به نحو احسن بودند. موضوع بدجوری بغرنج شده بود به گونه ای که ملکه الیزابت بنا به صلاحدید و جهت خواباندن این اعتراضات مردمی، رای دادگاه را تغییر داده و حکم را از اعلام به تبعید به کشور استرالیا تغییر داد. اما دادستان به همین جا ختم نشد. 1- جوهن میچل پس از اتمام دوره محکومیتش به ایالت متحده رفته و در آنجا به سیاستمداری معروف تبدیل شد. او به قدری در مردم آن منطقه نفوذ پیدا کرد، که چندی بعد پسرش به عنوان فرماندار شهر نیویورک انتخاب شد. 2- تامس مک گی به عضویت مجلس کانادا در آمد. 3- ترز مکی نوز و 4- پاتریس داناهو در طی جنگ های داخلی آمریکا مدال شجاعت کسب کرده و به سمت فرماندهی عالی درآمدند. 5- تامس میژه، شهردار شهر مونتانا گردید. 6- ریچارد گورمان به سمت استاندار ایالت نیوفوندلند منصوب شد. 7- میشل ایرلند و 8- موریس لاین در زمینه حقوقی فعالیت نموده و پس از چندی پرونده قاضی انگلیسی، که آنها را به اعدام محکوم کرده بود، به جریان انداخته و او را متهم ساختند. ضمن اینکه موریس لاین (نفر شماره 8) نهایتا" به سمت ریاست دادستان کل استرالیا منصوب شد. اما چیزی که ملکه انگلستان را بیش از پیش آزار می داد موضوع نفر نهم یعنی چارلز دافی بود. 9- چارلز دافی در سال 1871 میلادی به سمت ریاست جمهوری استرالیا انتخاب شد و این تلخ ترین لحظه برای ملکه انگلستان بود، چرا که می دید محکوم بیست و سه سال قبل او، اکنون برای خود صاحب قدرتی شده است. آنهم قدرت بسیار خطرناک. پس از به قدرت رسیدن چارلز دافی ملکه الیزابت شخصا" از او پوزش خواست و هنگامیکه از سرگذشت هشت نفر دیگر مطلع شد به ظاهر هم که شده خود را خوشنود نشان داد اما ....
مرجع: وبلاگ yahoo2.blogfa.com نمی دانم كی می آيی، لاجرم تمامی هفته را برای آمدنت به انتظار می نشينم . امروز چهارشنبه است و من بسيار دلتنگ تو ام، می دانم امرور اگر نيامدی فردا و پس فردا هم ديگر نمی آيی، و باز بايد منتظر بمانم تا هفته ای ديگر؛ تاثير هر بار آمدنت همواره در زندگيم جاری و ساری است، صدای تو هميشه در گوشم نجوا می كند و چهره خندان و معصومانه ات هماره در ذهنم باقی است ، لبخند تو در دلم آشوب به پا می كند و اصلاً من به همان لبخندها زنده و دلخوشم، اگر تو را نمی يافتم تحمل اين وضعيت و اين همه قيافه های تكراری برايم بسيار مشكل و شايد ناممكن بود، تو اميد را در دلم زنده كردی و « گل انتظار » را تراوتی دوباره بخشيدی، هر صدای زلالی كه می شنوم به يكباره متحول شده و دست و پا گم می كنم كه اين كلام توست كه آمدنت را بشارت می دهد. سردی هوا هم نتوانسته درب اتاقم را بسته نگه دارد چونكه گرمی وجود تو در فضای زندگيم گسترده شده است . وقتی ديدمت احساسم به من گفت كه گمشده ات را يافته ای مي دانستم روزی می بينمت ، ولی نمی دانستم اكنون و اينجا باشد ؛ حتی تصور نمی كردم زيارتت اينچنين عاشقانه باشد. از اولين ديدارمان روزهای زيادی نمی گذرد ولی فكر می كنم سالهاست كه تو را می شناسم و تو در حقيقت نيمه گمشده خود من هستی. درب ها را باز گذاشته و پنجره ها را مدتهاست كه گشوده ام تا آمدنت و حضورت را به نظاره بنشينم، نكند كه بيايی و من بی خبر بمانم !! نگار ؛ تو خود عين معصوميتی و گاه حسوديم می شود در توصيف تو از ديگر بزرگان شعر و ادب كمك بگيرم كه آنوقت آنان را با خويش در ابراز ارادتم شريك نموده ام ، می خواهم هر چه می گويم و می نويسم از خودم باشد ، من می نويسم و خون قلمم را بر پيكر اوراق جاری می سازم تا وصف تو را گفته باشم هر چند می دانم در اين كار هم ناتوانم، تو هر زمان كه رخ می نمايی مرا ديوانه تر از پيش می سازی و من هيچ وقت از ديدارت سير نشده و نخواهم شد و اين عطشی است پايان ناپذير . بارها از جا برخاسته و قصد تو كرده ام امّا نمی دانم به كجا بايد بروم و تو را در كدامين منزلگه بيابم؟! چه روزها كه به انتظارت نشستم و نيامدی و وقتی كه پاك نااميد شدم تو رخ نمايان كردی. آنروز در حضورم گريه كردی و اشك ريختی و از نامردميها ناليدی ، تو گفتی كه قلبت سخت آزرده و جريحه دار مردمی است كه تظاهر به دوست داشتنت دارند، من مرواريد اشك را بر گونه های زيبای تو ديدم كه چه سان می غلطد و سرازير می شود، هر قطره اشك تو دريايی شد تا خاموش كند آتشی را كه اين خلق خود افروخته اند، پس گريه ات هم بقدر خنده ات جذاب و ديدنی است ای عزيز . نگار من؛ بيشتر بيا، بيشتر به من سر بزن و اين دل رميده مرا انيس و مونس شو، بگذار من نيز در وانفسای اين روزگار غريب طعم شيرين عاشقی را آن جور كه هست بچشم . تو می دانی وقتی كه می آيی قلبم بيشتر می تپد ، از خود بيخود می شوم و نای ايستادن ندارم و همه متوجه حال و روز من می شوند. نگاه منتظرانه من همچون نگاه طفلی است كه چشم به آستانه درب دوخته تا مادر از راه برسد و او را در آغوش گرفته و از شيره جان خويش سيرآبش كند امّا من هيچ زمان سيراب نخواهم شد و هر چه بيشتر از شهد لبانت می نوشم تشنه و تشنه تر می شوم . تو از كدامين قبيله ای، ای غزل كه بی هر آرايش و پيرايشی اينقدر زيبا و دلربايی ؟! جمال تو جمال خداست ای فرزند آفتاب و چون بهتر گوش فرا می دهم ندای « انالحق » حلاج را از زبان تو می شنوم، دلم می خواهد تو فقط مال من باشی و بس ولی می دانم كه اين توقعی است گستاخانه، چرا كه من كجا و تو كجا ، من چطور می توانم خورشيد را در بغل بگيرم، من كه با شنيدن صدایت اينچنين بی تاب می شوم چگونه می توانم تو را تصاحب كنم ؟! پس همان بهتركه همواره دل به انتظارت خوش داشته باشم . نگارا ؛ ای كاش عمر من كفاف ميداد تا همواره در ركاب تو باشم و هر روز از ديدارت بهرمند گردم چونكه تمام دلخوشی من در اين « خراب آباد » ديدن روی ماه توست، پس به تقدّس نامت قسم ت می دهم بيشتر از اين محرومم نساز . تو خوب می دانی كه هيچ كس و هيچ چيز نتوانسته در طول زندگيم مرا اينچنين اسير خويش سازد كه تو ساخته ای، گرسنگی و تشنگی را تحمل كردم ، حب جاه و مقام فريبم نداد، شهوت را مهار كردم ولی مهر و عشق تو دست و پايم را بست و مرا در بند خود اسير كرد. نگار من ؛ هر وقت تصميم داشتی بروی و به من سر نزنی بگو تا به طرفة العينی در پايت جان دهم كه ديگر توان دوريت را ندارم و نهايتاً سخنم را با چند سطر شعر زير به پايان می رسانم ، چون قلم يارای وصف بيشتر تو را ندارد . « ای كاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگريم تا باورم كنی »
دو شنبه ۲۰ اذر ماه ۸۵،ُساعت 4 بعد از ظهر، با حضور استاندار محترم بوشهر و آقای رحیم زاده مدیر کل صدا سیمای بوشهر و امام جمعه و فرماندار بندر دیلم ،ایستگاه فرستنده پر قدرت تلویزیونی بینک ،واقع در کوه بنگ، رسما افتتاح و مورد بهره برداری قرار گرقت . با برقرای این ایستگاه مردم دیلم و گناوه قادر به دریافت برنامه های شبکه استانی بوشهر خواهند بود.در ضمن استان بوشهر جزو 10 استان اولیه ای است که برنامه های آن روی پخش ماهواره ای قرار گرفته و بیش از 50 درصد مردم استان قادر به استفاده از این برنامه ها هستند. بسم الله الرحمن الرحیم انجمن نمایش شهرستان دیلم با همکاری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی برگزار می نماید: مسابقه بزرگ نمایشنامه نویسی ویژه عید سعید غدیر خم با موضوع : طنز مهلت ارسال متون : تا تاریخ 15/10/1385 اعلام رای : روز عید غدیر خم توضیح : متون ارسالی الزاما درخصوص مسائل طنزمی باشد . به 5 نفرازنویسندگان اثر برگزیده جوائز ارزنده ای اهدا می گردد . تلفن تماس: 1900 0772422 تلفکس : 5255 0772422 از وقتی که از کوه برگشته ام جملات نیش وکنایه دار دوستان است است که از هر طرف چه بصورت تلفنی یا حضوری نثار ما می شود . - اینکه قرار نشد بعد از رفتن به یک کوه خود را پهلوان بنامید- من که از کل ماجرا بی خبر بودم متعجب شده واز آنان خواستم قضیه را برای من نیز توضیح دهند که گفتند آره شما و دوستتان (بشیری) یک عکس بالای کوه گرفته اید وازخود به عنوان پهلوان دیلم یاد کرده اید شما که می خواستید ادای پهلوانی درآورید لااقل درست می نوشتید یلان دیلمی نه دیلمی یل !! من که تازه فهمیدم قضیه چیست به آنها حق دادم وبه آنها توضیح دادم که در زبان دیلمی (( ل )) از ادات جمع محسوب می شود . عصر جمعه گذشته برای خرید بعضی از ملزومات خانه به سربندر رفتم، در بازار مرکزی شهر بلوایی برپا بود و سر وصدای زیادی به گوش می رسید با خود فکر کردم حتما جمعه بازار است که ما گاها از آن خرید هم می کردیم به هر حال به مرکز سر وصدا نزدیک شدم و با کمال تعجب دیدم نه خبری از جمعه بازار نیست واین همه سر وصدا از ستادهای انتخاباتی است که به هر طریق می خواهند نظر افراد را به خود جلب کنند . ستادها در مغازه هایی چسبیده به هم بودند وهر ستاد مجهز به یک بلندگوی قوی بود که جملاتی را به زبان عربی یا فارسی و حتی لری برای مردمی که اکثر آنها دست هایشان را بروی گوش گذاشته بودند وبا عجله از جلوی خیل ستادها رد می شد ند قرائت می کردند. آ وردن تلویزیون 29 اینچ در وسط پیاده رو و پخش مصا حبه های تبلیغاتی که در آن کاندیدای مورد نظر به مردم قول انجام کارهایی را می داد که از عهده مجلس و دولت نیز خارج بود تا گذاشتن میز وصندلی در پیاده رو و پخش شربت و شرینی بین مردم و گذاشتن کاستهای خوانندگان پاپ با صدای بلند و چسباندن عکسهایی با ژستهای عجیب و غریب از ترفند هایی بود که کاندیدا ها برای جلب رای مردم بکار می گرفتند . ولی در این بین یک چیز بین اغلب آنها مشترک بود و آن تضیع کردن حقوق مردم با کارهایی مانند سد معبر سلب آسایش عمومی وایجاد مزاحمت و...... من فکر کنم برای انتخاب کاندیدا ی مورد نظرمان احتیاج به تحقیقات زیادی مانند سابقه اجرایی و میزان تحصیلات یا ......... نباشد وکافی است به ستاد انتخاباتی شخص مورد نظر نگاهی بیندازیم و براحتی کلی اطلاعات دستگیرمان می شود اسامي نامزدهاي انتخاباتي شوراي اسلامي شهرديلم ۱-آقاي حسن اسماعيلي زاده فرزند يدالله ۲-آقاي اصغر افتخاري فرزند عبدالله ۳-آقاي حميدرضا اكبري فرزند الله كرم مشهور به شروه ۴-آقاي عليرضا اكبري فرزند عبدالحسين شماره نامزد مشهور به داريوش ۵-آقاي پرويز بويراتي فرزند فتح الله ۶-خانم زهرا بويراتزاده فرزند مرتضي ۷-آقاي سردار بهبهاني مقدم فرزند مشكو ۸-آقاي حسين پيران فرزند عبدشاه ۹-آقاي مسعود حسن پور فرزند جابر ۱۰-آقاي محمدرضا خادم فرزند حميد ۱۱-آقاي فتح الله خليجي فرزند عبدالمجيد ۱۲-آقاي احمد خواجه گيري فرزند غلامحسين مشهور به شيخ احمد ۱۳-آقاي قاسم سلحشور فرزند جواد مشهور به ماشاء الله ۱۴-آقاي بهمن شاهيني فرزند محمد ۱۵-آقاي عباس شعباني نسب فرزند عيسي ۱۶-خانم قمر غلاميان فرزند الله كرم ۱۷-آقاي بهمن عسكري فرد فرزند شبير ۱۸-آقاي مصطفي گله گيريان فرزند عيسي ۱۹-آقاي سيد مصطفي فاطمي فرزند سيد محمد ۲۰-آقاي دلاور فصيحي فرزند نصرالله مشهور به صفدر ۲۱-آقاي مصطفي قائدي فرزند غلامرضا ۲۲-آقاي عباس ليراوي فرزند موسي ۲۳-آقاي عليرضا مطري فرزند اسماعيل مشهور به حسين ۲۴-آقاي سيد محمد حسن ميرجهانمردي فرزند سيد مصطفي خیلی وقت است که دستم به قلم نرفته است البته شاید دلایلی نیز داشته باشد ولی مطمئنا اگر آن دلایل را با هم جمع کنیم باز کمتر از زمان آخرین مطلبی که نوشته ام تا الان می شود و فکر کنم دلیل اصلی ننوشتن من سستی وتنبلی خودم باشد به هر حال تصمیم گرفتم فاصله زمانی مطالبم راخیلی کمتر کنم شاید با این کار بتوانم باری را که بیش از همه بر دوش دیگر دوستان خصوصا آقایان طاهری و شهبازی است را سبکتر کنیم امروز می خواهم در مورد صعود اخیر خودمان (من و محمدرضا) بنویسم (تا قبل از آنکه بنام محمد رضا ثبت شود!!!) دوشنبه گذشته من به همراه تیم کوهنوردی پتروشیمی بوعلی سینا به سمت یزد و کوه معروف آن شیر کوه حرکت کردیم البته در این سفر آفای بشیری نیز بعنوان مهمان به ما افتخار همراهی دادند که واقعا تجربیات ایشان برای گروه ما بسیار مفید و موثر واقع شد . البته قبل از فتح قله توانستیم به سرکردگی محمدرضا یکی از شرینی فروشیهای بزرگ یزد( شرینی فروشی حاج خلیفه و شرکا) را فتح کنیم که این نیز در نوع خود افتخاری بزرگ محسوب می شد . ما صبح روز چهار شنبه 15/9/85 از روستای ده بالا که در یک ساعتی یزد واقع است بسمت قله حرکت کردیم و بعد از حدود 10 ساعت کوهنوردی موفق به فتح قله شدیم ، جای همه دوستان سبز نه معذرت می خواهم سفید زیرا همه جا پوشیده از برف بود ، چه لحظه باشکوهی بود آن لحظه فتح قله کاش همه حضور داشتند ولی خب ما به یاد دیلمی یل چند عکس ویژه گرفتیم که امیدوارم باز شوند ، به علت سردی هوا نتوانستیم زیاد بالای قله بمانیم وبعد از گرفتن چند عکس یادگاری به سمت پایین حرکت کردیم و درحدود ساعت 7 بعد از ظهر مجددا در روستای ده بالا بودیم البته گزارش کامل این صعود را می توانید در وبلاگ گروه کوهنوردی پتروشیمی بوعلی سینا در چند روز آینده ببینید
این روزها با سرد شدن هوا نسبت به قبل شاهد گذشت روزهای زیبایی هستیم که احتمالا زیباترین آنها را در همین قسمت از فصل سال میبینیم . انتظار برای آمدن هوای سرد و پوشیدن لباس گرم شاید بیش از هر نقطه ی دیگری در کشور، در شهرهای جنوبی محرز باشد ؛ دقیقا تا حد اکثر 2 روز قبل از تغییر آب و هوا از شدت گرما و آفتاب سوزان می نالیم ، زیر بار ورزش و نرمش در ساعات تربیت بدنی هفته نمی رویم ، بهانه مان این است که : خانم ! هوا گرمه ، نمیتونیم . در کلاس درس پنکه ها بی وقفه می چرخند بدون لحظه ای آرامش ، پنجره ها را بسته نمی بینیم هر کس به قول خودمان کمی سرمایی باشد حق هیچ گونه اعتراضی را ندارند . از شهرهای دیگر خبر می رسد که هوا سرد است و ما هنوز گرمای بخاری را حس نکرده ایم . ناگهان باران می بارد ! بلافاصله بادی می وزد ؛ شب است و نسیم خنکی می آید ساعتی که گذشت سوز و سرمایی با آن خنکی دلچسب همراه می شود ، سرما هنوز نیامده پرطرفدار است ، دوستدارانش شادی می کنند مردها سرما را با پوشیدن لباس گرم می ترسانند . سرما می آید اما نباید از ماندنش مطمین بود . سرما همیشه همین است ، دو سه روزی موقت مهمان است گویی کارهای عقب مانده دارد و نمی تواند بیشتر بماند ولی باز می آید ، زنان منتظرند واو باز هم برمی گردد . بر خلاف مردها ، زنان سردشان نمی شود سرما را دوست دارند؛ می خواهند بماند . صبح زمستان حال می دهد برای کمی بیشتر خوابیدن ، همیشه معتقدم ما باید تعطیلات زمستانه داشته باشیم چنان که سال 76_75 داشتیم و چقدر خوش گذشت چه خوب است اگر این تعطیلات باشد تا بتوان صبح ها کمی بیشتر زیر گرمای تنبلی پتو و آتش زیبای بخاری خوابید. اخوان ثالث شعری دارد با نام زمستان اندیشه و تفکرات روایت گونه ی اخوان همیشه در کلام شعرش جاریست. در زمستان از خفقان و جامعه ی ستم دیده ی روزگارخود سخن می گوید ؛اینکه زمستان است و قلبهای مردم نیز سرد ،پیام بارز این روایت زیباست زمستان را بخوانید و بدانید "گرمی دلهایمان به سردی شب ها و روزهای زمستان صد چندان می ارزد" زمستان سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت؛ سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است. وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است. نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک، چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم ، ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من ، ای ترسای پیر پیرهن چرکین ! هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی دمت گرم و سرت خوش باد ! سلامم را تو پاسخ گوی دربگشای! منم من ، میهمان هر شبت لولی وش مغموم منم من ، سنگ تیپا خورده ی رنجور منم دشنام پست آفرینش نغمه ی نا جور ، نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم بیا بگشای در بگشای دلتنگم حریفا! میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد . تگرگی نیست، مرگی نیست ، صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است . من امشب آمدستم وام بگذارم ،حسابت را کنار جام بگذارم چه میگویی که بیگه شد، سحر شد ، بامداد آمد؟ فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست. حریفا!گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده ، به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است. حریفا! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست ها پنهان ، نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین، درختان اسکلت های بلور آجین، زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ، غبار آلوده مهر و ماه ، "زمستان است" "دی 1334" من و تو از يك قبيله و از يك جنسيم هر چند از دو نسل متفاوتيم . امروز مرا نسل اوّلی می خوانند و تو را نسل سوّم . احساس می كنم مدتها است كه تو را می شناسم امّا دير زمانی نيست كه تو را ديده ام . « چه روزها و چه شب ها كه تو را می جستم و هر بار خودم را می يافتم و اكنون كه فرصتی دست داده تا خويش را بجويم ، تو را يافته ام،» تو را ديده ام خسته و غمزده ؛ تنها و دلشكسته، شناور بر دريايی طوفانزده ، سرگردان ، بين شك و يقين . وقتی ديدمت سخت دلتنگ و پريشان بودی و چون نيك نظر كردم متوجه شدم دلتنگی تو دلتنگی من هم هست و من و تو « درد مشتركيم » من و تو از يك سوژه می ناليم ، هر دوی ما دل های ساده ای داريم و بقول خودت « دلهای ساده هميشه غمگينند ؟! » من سالهاست كه به انتظار نشسته ام و تو هم مدتی است كه اينچنينی . قلب كوچك تو محزون و مجروح است ، قلبی كه اكنون می بايست سرشار از عشق متعارف باشد و گذر از نوجوانی به جوانی را تجربه كند امروز غصه دار و افسرده است ؟! چرا كه تو فراتر از زمانه گام برداشته ای، تو عشق را اسير خويش نموده ای، و از مرحله عاشقی عبور كرده ای، تو به عشق معنی « دوست داشتن » بخشيده ای، تو عشق را از درون اسطوره و افسانه و در دل كلمات شعر و موسيقی عينيت بخشيده ای ، عشق تو رنگ و بوی دنيا نمی دهد ، در تو عاشق و معشوق يكی است و من خود را در آينه تو آنچنان ديده ام كه هستم ، بدون هر گونه آرايش و پيرايش متداول تو به من چگونه زيستن را آموختی، من از تجربياتم با تو سخن می گويم و تو از دلت، و لاجرم سخنی كه از دل بر آيد بر دل نشيند، حرف من از سر عقل است و سخن تو حديث عشق، و اينجاست كه من برای شناخت تو چاره ای جز ره عشق نمی بينم . بقول مولانا: « شمس تبريز تو را عشق شناسد نه خردو باز از مولوی بايد گفت كه : « شمس تبريزی به روحم چنگ زد ..... لاجرم در عشق گشتم ارغنون » و تو امروز شمس من شده ای در اين ناكجاآباد ، تو بارها از غمهايت گفته ای و از درد ناليده ای و گاه باران شده و باريده ای ، و هر دو به اين نتيجه رسيده ايم كه پاييز و غروب را بيشتر دوست بداريم چرا كه بگفته دكتر شريعتی : « در آنجا احساس پايان می كنيم ، احساس پايان يعنی آن درد دائمی نجات را در غروب بيشتر احساس می كنيم و احساسهای عميق تر غروب را بيشتر با خودشان خويشاوند می بينند ...» من فهميده ام كه غم تو غم من و غم تمامی بشريت است، يعنی غم بی كسی انسانی تنها در آستانه غروبی دردناك كه شبی سخت تر را بدنبال دارد، شبی آلوده به زوزه گرگان كه لحظه به لحظه بيشتر و بيشتر می شود و در اين تيره گی وهم آلود يك راه فقط باقی است و آن هم رفتن است. بايد رفت، بايد به دل تاريكی زد و شب را به صبح پيمود ، تو دست مرا بگير تا با هم بسوی نور ، بسوی روشنایی و صفا برويم و شك ندارم اگر با هم باشيم و صداقت توشه راهمان باشد كسی در اعماق تاريكی چراغی به ما خواهد رساند ، در اين وادی،« با هم بودن » لازم و ضروری است چون « من اگر ما نشوم تنهايم و تو اگر ما نشوی خويشتنی » و ما بايد اينك اميد را در خويشتن خویش جستجو كنيم ، چون اين اشتباه محض است كه آنرا در بيرون از خود طلب نماييم . نگار ؛ بدان و آگاه باش در اين عصر و زمانه اشتباه ما و امثال ما اين است كه از ميوه ممنوعه دانایی خورده ايم و همواره دانستن همراست با تحمل سختی و مشقت ؟! خيلی از آدميان آمدند و رفتند و هرگز ندانستن كه اين آمدن و رفتن بهر چه بوده است ولی ما آمده ايم كه بدانيم ، آمده ايم كه بفهميم به كجا بايد برويم ، من و تو از اين می ناليم كه بقول شاعر : « قرن ما روزگار مرگ انسانيت است سينه دنيا ز خوبی ها تهی است صحبت از آزادگی ، پاكی،مروّت ابلهی است صحبت از موسی و عيسی و محمد نابجاست ... » من و تويی كه از « پژمردن يك شاخه گل اينچنين اشك در چشم و بغض در گلو داريم » چطور می توانيم بمانيم و نظارگر باشيم و فرياد نكشيم ؟! من مدتها است كه در اين راه پر خطر گام نهاده ام و تو هم هر چند بسيار بعد از من شروع كرده ای ولی شتابان آمدی ، پس ديگر درنگ جايز نيست بايد رفت . قصه ما به حکایت سيمرغ عطار می ماند ، چه بسا مرغانی كه آمدند و در منازل ابتدایی اين راه بلا خيز ماندند و خواهند ماند و تو هم اگر تنها و بدون ملزومات در این راه گام نهی بعيد نيست كه به مقصد نهايی هرگز نرسی ؟! پس با برنامه بايد رفت ، خطرات را می بايد شناخت و راههای برون رفت از آنها را می بايست جست . نگارا ؛ من حقيقت نام تو را می شناسم و می دانم نام تو عين پاكی است همچنانكه كنيه ات زلال تر از نام مقّدس توست و حيفم می آيد اين تقدس در گذر زمانه دچار روزمرگی گردد ، پس برخيز تا باقيمانده اين طريق پيش روی را پشت سر بگذاريم ، چو ن مطمئنم پايان اين سفر پر مخاطره و شب تار ، صبحی دلنشين و روشن در انتظار است و ما در آنجا فلاح و رستگاری را در آغوش خواهيم كشيد و با هم آواز سر خواهيم داد، آنجا همان منزلگاهی است كه ابتداْ بوده ايم و از آن رانده شده ايم ولی اين بار در آن آرام می گيريم چونکه در اين مرحله با اختيار و تلاش به اين جايگاه رفيع دست می يابيم . در آن منزلگه « و نفخت فيه من روحی » به بار می نشيند و معنا و مفهوم می يابد و در آنجا من « پرشكوه ترين سروده های عالم را در ستايش تو خواهم سرود. من پرشورترين ترانه های عاشقی را كه برخوردارترين معشوقان جهان از آن نصيبي نبرده اند برايت خواهم ساخت . ای غزل غزل های دل من ...» مکان : اداره کار و امور اجتماعی شهرستان ... متهم : نگارنده شاکی : کارگر عرب زبان قاضی اداره کار رو به شاکی: انت شاکی؟ چسمک؟ شاکی: انا .... من یعنی متهم : قاضی رو به متهم : چرا حق و حقوق این آقا رو نمیدی؟ ( لطفا با لهجه غلیظ عربی بخوانید ) من یعنی متهم : کدوم حق و حقوق؟ ایشون کارگر ما نیست. کارگر شرکت ... است چون حق و حقوقش رو نداده و این آقا نمی تونه بره تهران دنبالش منو شکایت کرده. اصلا من چرا جواب ابن آقا رو بدم؟ اداره کار: مدرکی داری که این کارگر تو نیست؟ من یعنی متهم بیچاره : من که نباید مدرک ارائه بدم!! این آقا باید مدرک ارائه بده که کارگر منه!!! مثلا چه مدرکی باید ارائه بدم؟ اداره کار : چرا بحث می کنی؟ خوب باید یه مدرک ارائه بدی که کارگر تو نیست. اگه مدرکی نداری؛ معلومه کارگر تو هست دیگه!!!! شاکی : انا لا ادری. انا لا اعرف فرق بین پیمانکار التهرانی و الغیر تهرانی. پیمانکار؛ پیمانکار. انا ارید معاشی ... اداره کار رو به من : بیا این برگ حکم را امضاء کن. من: جناب این که سفیده؛ برگ سفید امضاء نمی کنم. حکمو بنویسید بعد امضاء می کنم. اداره کار با پوزخند: نمی کنی؟ نکن. الان حکمو می نویسم حکم اداره کار: متهم باید حقوق شهریور تا الان شاکی را پرداخته و او را به کار باز گرداند. من: آقا چه حقوقی؛ چه بازگشتی؟؟ اداره کار: بحث نکن. برو اعتراض بکن شاکی رو به قاضی اداره کار: رحم الله والدیک؛ شکرا؛ شکرا اداره کار: والدیک؛ سلم علی شیخ ... چند روز بعد جلسه حل اختلاف: صادر کننده حکم به همراه چند عرب زبان دیگه به عنوان اعضاء نتیجه: ای بابا ... با ناراحتی زیاد به دفتر کار بازگشتم و به سایت بازتاب سر زدم. فکر می کنید خواندن این خبر چه حالی به من دست داد؟ |
درباره وبلاگ
![]()
جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم و اگر سنگ بر راهمان نهيد، شك نكنيد كه ما هم مرداب میشويم.
منوی اصلی
صفحه نخستتازه های وب آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه ایمیل نویسندگان وبلاگ اضافه به علاقه منديها نويسندگان
داریوش راستیعبدالرضا شهبازی معصومه راستی محمد باقر غضبانی محمد مهدی شفیعی کرامت الله طاهری سید حیدر میرجهانمردی محمدرضا زاهدیپور حسن درویشی محمد رضا بشیری فتح الله صالحی فرد نویسنده میهمان آرشيو نويسندگان وبلاگ آخرين نوشتهها
شب یلدانذورات در ماه محرم رنگ محرم سنگار افتو ِشهردار عید قربان گازوئیل قصه های در گوشی تــــــــــولـد نـــــــــــــــــور آزادی آدرس ما کجاست!؟ میوه برمزار اموات عید فطر ایرانی یا افغانی "گره گشو " مدرن حقوق شهروندي پرواز شاهین بر فراز آسمان فوتبال حذف حذف چند نکته پایه های نقد و انتخاب مناظره انتخابات دهم ریاست جمهوری معتقد یا شهروند؟ بدترین درد 20 نکته قانون و میوه روز معلم سیندرلای وطنی مورد عجیب دکتر محمود حسابی آرشیو
دی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آرشيو موضوعی
عکسفرهنگ ديلم نويسندگان پيشنهادات سلامت و بهداشت ديلم شهر اطلاعات ديلم رشته تحصيلی آموزشی شعر و ادبیات شوراها متفرقه پيوندهای روزانه
به همه کفش پرتاب می کندعراق - كردستان پیرمرد 34 سال است که در دل کوه زندگی میکند! هزينه های اضافی تحريم ها بر مبادلات تجاری آخرین وضعیت بازار خودرو رتبه بندى حساب ذخيره ارزى كشورها كشف استوديوي ضبط ترانه عليه نظام بوش به هدف خود رسيد آرشيو پیوندها پيوندها
مترجم (عبدالرضا شهبازی)موسسه خیریه ولی عصر دیلم وبلاگ سی نیز وبلاگ لیراوی نصير بوشهر نسيم جنوب نشریه سیاسی بندر گناوه محمد دادفر هنرستان فنی و کاردانش پسرانه دیلم اشک مهتاب وبلاگ محمود داوودی مدیریت آموزش و پرورش دیلم حيات داوود فرودگاه بوشهر تنوب مرکز پیش دانشگاهی علامه دهخدا فرمانداري ديلم جاوید باد ایران و ایرانی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان دیلم آموزشگاه رانندگی نوین شهرستان بندردیلم آمار وبلاگ
|
| استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد |