| خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک |
|
|
از ديرباز اين مسئله افكار مرا سخت به خود مشغول داشته كه آيا روزی اين امكان وجود دارد علمای زبان فارسی ترتيبی اتخاذ نمايند كه حروف مشابه از نظر تلفظ و مختلف از لحاظ شكل نگارش را يكسان سازی كنند ، يعنی بجای داشتن سه صورت با تلفظ « س » (س،ث،ص)همه را به يك شكل املاء نمايند؟! و در مورد صور مختلف «ت»(ت،ط)،«ح»(ح،ه)و «ز»(ز،ذ،ض،ظ) هم بدين سان عمل گردد؟! شايد در جواب بنده سريعاً پاسخ داده شود كه هر كدام از حروف مطرح شده نحوه تلفظ مخصوص به خود را داراست، من هم بر اين امر واقفم كه« ح »را بايد از ته حلق اداء نمود و «ث» را از نوك زبان استخراج كرد و قص الی هذا ، ولی با كمی دقت متوجه می شويم كه كمتر كسی است كه اين قواعد را رعايت كند و اصلاً در بيان مكالمات روزه مره نيازی به آن نيست . البته در انجام اعمال مذهبی مانند نماز و ادعيه تلفظ حروف بايد به نحو صحيح انجام گيرد كه در جای خود رعايت آن ضروری می شود چون ما در فراگيری زبانهای ديگر هم مجبور به رعايت قواعد هستيم چه انگليسی يا عربی و... باور كنيد بعضاً برای تهيه مقاله يا متنی ، مجبورم تعداد زيادی فرهنگ لغات مختلف از فرهنگ عميد و معين گرفته تا CD لغت نامه دهخدا و ديكشنری انگليسی به فارسی و ... را دور بر خود جمع كنم و علی رغم تمام دقتی كه صورت می گيرد ،مواردی پيش می آيد كه «ثواب» به معنی مزد و پاداش را با «ص» نوشته ام كه معنای آن می شود راست و درست و كلماتی از اين دست فراوانند كه تمييز آنها از همديگر بسيار دشوار می باشد،حال يك كودك،نوجوان و جوان امروزی چه بايد بكند؟! براستی چند نفر از ما «ح» محمد را از ته حلق اداء می كنيم ؟ و يا « ث » ثريا را از نوك زبان تلفظ می كنيم با كنكاشی كه در فرهنگ لغات فارسی داشتم متوجه شدم حروف « ط،ح،ص،ض،ط » همگی مخصوص زبان عربی هستند كه وارد زبان ما شده اند و تلفظ صحيح آنها در حال حاضر فقط توسط اعراب صورت می گيرد . ما در مركز كشور شاهد تلفظ «ق» بجاي «غ» هستيم و وقتی فرد تهرانی می گويد قضا ما متوجه نمی شويم منظورش غذا است به معنی خوردنی يا قضاء و قدر . باز شايد اين سوال پيش بيآيد كه نگرش و پيشنهاد من مشكلات اساسی در خواندن متون قديمه بوجود بيآورد و خواندن و درك سخن پيشينيان را با مشكل روبرو سازد ، لذا توجه خوانندگان را به متن ذيل برگرفته از تاريخ بيهقی به قلم ابوالفضل بيهقی نويسنده توانا و تاريخ نگار بزرگ و فرزانه قرن 5 هجری جلب می نمايم : « ... و بر اثر اين ديوسوارخيلتاش در رسيد روز هشتم چاشتگاه فراخ و امير مسعود در صفّه سراي عدنانی نشسته بود با نديمان ... » انصافاً چند نفر از ما بدون مراجعه به لغت نامه و كمك گرفتن از اساتيد زبان و ادبيات فارسی آشنا به تاريخ ، معنا و مفهوم متن فوق را متوجه می شويم ، من و تو كه آشنايی كامل به تلفظ 32 حرف الفبای فارسی داريم نمی توانيم براحتی غرض بيهقی را متوجه بشويم چه برسد به جوان امروز ، پس در هر حال چه صفّه را با «ص» بنويسيم يا «س» برای استنباط مفهوم متن بالا نياز به كمك گرفتن است و بس. با توضيحات بالا به اين نتيجه مِی رسيم كه در جهت ساده تر نمودن املای كلمات فارسِی می توان 7 حرف از الفباء را حذف و تعداد الفبای فارسی را از 32 به 25 حرف تقليل داد كه در آن صورت كودك ما براحتی «ظهر» را «زهر» ،«ذلت» را«زلت» «ضرر» را «زرر»، «طوطی» را« توتی » و ... می نويسد و می خواند و «ثواب»را «سواب» می نويسدكه معنای آن در جمله و متن مشخص خواهد شد كه منظور مزد و پاداش است يا راست و درست . دقيقاً مشابهSPRING در انگليسی كه هم معنی چشمه میدهد، هم بهار و فنر يا DATE به معنای درخت خرما كه تاريخ و زمان را هم شامل می شود . « آن يكی شير است اندر باديه ....اين يكی شير است اندر باديه » كلمات عربی كه قرنهاست وارد فرهنگ زبان فارسی شده اند ديگر عربی محسوب نمی شوند ، بلكه فارسی شده و بايد فارسی هم نوشته و خوانده شوند، البته زبان مذهب ما زبان عربی است همچنانكه زبان علمی اين عصر و دوران زبان انگليسی است ،پس ما علاوه بر فراگيری زبان فارسی بالاجبار نياز به آموزش زبانهای ديگر هم داريم كه هم اكنون در سطح مدارس به آن پرداخته می شود بنابراين ديگر لزومی نيست كه فلان كلمه عربی كه قرنها وارد زبان ما شده و بخشی از فرهنگ ماست را به همان شكل عربيش بخوانيم و بنويسيم ، و امكان اين هم وجود دارد كه شكل فارسی شده اش را تلفظ نموده و به همان صورت هم بنويسيم ، مثل خود اعراب كه كلماتی را كه از ديگر زبانها گرفته ، سريعاً معرب نموده اند مانند پرديس فارسی كه تبديل به فردوس عربی شده و يا چراغ فارسی می شود سراج عربی و .... اين پيشنهاد شايد مشكلات ديگری هم بدنبال داشته باشد كه از قلم افتاده است ولی فكر می كنم همه آنها قابل تأمل باشند و بتوان با مقداری تلاش و كوشش از طريق اهل فن نسبت به مرتفع نمودن آنها اقدام نمود و انسان نسل جديد را از معضل نگارش كلمات سخت و شك بر انگيز رهانيد . با اين سبك ديگر كودك ما نياز ندارد مرتب از معلم بپرسد : آقا « ظاهر » را با ظ « طا ظا » بنويسم يا «ص ض » و سوسن با « سين » است يا «صاد » چون او براحتی می نويسد آنچه را كه می خواند: اتاق بجای اطاق، تاقديس بجای طاقديس ، و ... به نظر شما آيا اين پيشنهاد امكانپذير خواهد بود ؟! من هيچگاه به دنبال خط کشی بومی و غيربومی نبوده و نيستم و هر ايرانی برای ما يک هموطن است و مقام و منزلت هموطن در نزد همهی ما معلوم. هر هموطن که بتواند در جائی يا گوشهای از اين خاک به مردم خدمتی کند، کاری بسيار ارزشمند انجام داده است و اجر و ثواب آن محفوظ چرا که همهی ما به اين آب و خاک و وطنمان دينی داريم که در حد توان بايد انجام دهيم.
اين مقدمه را گفتم تا قبل از ورود به بحث اصلیام هرگونه حرف و حديث در مورد سطور زير را رد کرده باشم. نيز بسياری از مسؤولان بومی بودهاند که در امر خدمت رسانی به منطقه بومیشان ناموفق و چه بسا کارها و خدماتی که به دست مديران غيربومی انجام گرديده است. پس چنين ذهنيتی هم نداريم که بومیها هميشه از غيربومیها موفقترند. منتها حرف اصلی من اين است که مناطق محرومی چون ديلم خودمان و ديگر جاهای مشابه از نبود افراد تحصيل کرده و متخصص بومیشان در آنها دچار محروميت مضاعف هستند. بسیاری از دیلمی های تحصیل کرده امروزه در ديلم هستند و در حال خدمت اما جمع بیشتری از آنها نيز بنا به دلايل متعدد و موجه خارج از شهر هستند و در گوشه و کنار ايران عزيزمان پراکنده و البته به نوعی در حال خدمت در سطحی کلانتر. بیمنطقی است که اگر فکر کنيم نبايد اين گونه میبود چرا که دادوستد نيروی متخصص ميان جوامع مختلف انسانی امروزه رايج و پديرفته شده است. اما مشکل زمانی بروز میکند که صادرات نيروی متخصص از يک منطقه بر واردات آن برچربد. دلايل بسياری بر اين چربش وجود دارد که از حوصله اين نوشته خارج و تکرار مکررات است. اما فرض کنيم تعادلی در اين ميان بود و يا حتی کفه واردات ضمن حفظ نيرویهای بومی سنگينتر میبود. مثال عالی اين حالت را امروزه میتوان در مورد جوامع پيشرفته به لحاظ سازوکار ابزار زندگی و مديريت منابع انسانی ديد. بالاخره قبول داريد که ديلم امروز با همهی بچههای دانشگاه رفتهاش خيلی بهتر از ديلمی است که اين قشر را درون خود نداشته باشد يا کمتر داشته باشد حتی اگر اين قشر تنها در شهر ساکن باشند. نيز بسياری از اين افراد تحصيلکرده و متخصص ضمن اينکه میتوانستند در زمينه تخصصی خود مثمرثمر واقع گردند، احتمالا میتوانستند بسياری از مناصب و مسؤوليتهای مهم و کليدی شهر را نيز به عهده بگيرند و با توجه به بومی بودن و شناخت بهتر از فرهنگ و فرصتها و تنگناهای موجود، احتمالاً موفق هم باشند. وزن جوامع انسانی، امروزه با نيروی تحصيلکرده و متخصص و بخصوص دارای توانائیهای مديریتی و قدرت فکر آن سنجيده میشود. چيزی که در بيشتر مواقع نبود آن مشکلات و عقب ماندگیهايی دير-جبرانپذير را در پی داشته است. برای ديلممان اين گونه مباد. 1- در یکی از پستهای قبلی در باب ضرورت یادگیری زبان انگلیسی مطالبی نوشتم. و همانجا هم گفتم که این گونه دلیل آوردن در دنیای امروز توضیح واضحات است چه یادگیری زبان انگلیسی اکنون بیش از آن که مسئله ای از سر علاقه باشد امری است از سر اجبار و ضرورت. ۲- از میان تمامی ارگانها سازمانها، نهادها ... که به نوعی دغدغه بالا رفتن سطح سواد عمومی انگلیسی در جامعه را دارند نقش صدا و سیما نقشی بسیار مهم و حساس است. مهم از این نظر که همه افراد جامعه صرفنظر از سطح درآمد می توانند از برنامه های آن تقریباً به رایگان بهره مند شوند و حساس از این نظر که چنین ابزار کارامدی را چه آسان می توان نادیده گرفت و از آن حداقل استفاده را برد.. 3- تقریباً اکثر کشورهای پیشرفته با توجه به نقش صدا و سیما در گسترش و ارتقای سطح سواد عمومی زبان انگلیسی، کانالهای جداگانه ای را برای پخش انواع برنامه های انگلیسی زبان اختصاص می دهند. تا از این طریق امکان بهرمندی همه افراد جامعه از این آموزش رایگان فراهم شود. 4- در ایران _ و طبق معمول _ بر خلاف اکثر کشورهای جهان چنین ابزاری نادیده گرفته می شود. و از آن جایی که امکان دسترسی قشر عظیمی از مردم به برنامه های ماهواره ای_ چه به خاطر ممنوعیت آن ، چه به خاطر بافت مذهبی بسیاری از خانواده ها و چه دلایل دیگر _ وجود ندارد، امکان تماس کسانی که خواهان یادگیری زبان انگلیسی ( در دو مهارت درک شنیداری و توان گفتاری ) هستند نیز با دنیای انگلیسی زبان وجود ندارد. تنها شبکه ملی که اقدام به پخش برنامه های زبان اصلی می کند شبکه چهار است که به خاطر بد بودن کیفیت صدای اکثر برنامهای آن، کم بودن ساعات پخش آن، توجه بیشتر به برنامه های علمی و نه تفریحی ، قدیمی بودن اکثر برنامه های آن، عدم در نظر گرفتن سنین مختلف یاد گیرندگان زبان انگلیسی ( کودکان ، نوجوانان ، جوانان...) و دلایل دیگر، در بخش برنامه های زبان انگلیسی خود ناموفق است. در این میان کافی است نگاهی کوتاه دست کم به شبکه های انگلیس زبان شیخ نشین های دور و بر خودمان بیندازیم و از تنوع، طراوت و تازگی برنامهای آنها به شگفت آییم و آنگاه انگلیسی دانی کودکان، نوجوانان و جوانان آنها را که بخشی از آن مرهون همین برنامه هاست را نیز ببینیم و انگشت حسرت به دندان بگزیم. آخرين مطلب اين حقير مربوط به حدود دو ماه پيش بوده است. مشغله شديد کاری از اهم دلايل اين ننوشتن بوده است. گاهاً حتی وقت نداشتم که مطالب وبلاگ را بخوانم. از اين مسائل برای هر يک از ما و شما ممکن است پيش بيايد. اما در کنار همه اينها همواره يک دليل ديگر هم بوده است که برای بيان آن از نظرات يکی از خوانندگان و يکی از نويسندگان همين وبلاگ بهره میگيرم. ابتدا نوشتهای از شيخ شرجی (قلابی يا واقعیاش را نمیدانم! - اين هم از مشکلات مستعار نويسی است):
"آقای راستی چرا فکری به حال و روز وبلاگ نمی کنید. درست مثل اینکه خاک مردگی روی آن پاشیده اند.از آن همه نویسنده یکی دو تا بیشتر نمانده اند. آنها هم با تمام توان کار می کنند ولی اگر اینگونه پیش رود دیلمی یل به وبلاگی تک نفره تبدیل خواهد شد. پست های قبلی را که مرور می کنم(فروردین اردیبهشت خرداد...) واقعاً ناراحت می شوم که چرا آن همه شور و شوق و نظر دهی اینگونه به سردی گرایید. آن همه بحث و جدل محو شد. آیا واقعا نمی شود باز آن جو را ایجاد کرد و باز نویسندگان را وارد گود کرد با خوانندگان با مهربانی بیشتری برخورد کرد. من فکر می کنم اگر فراخوانی بزنید تا همه نویسندگان و خوانندگان دلایل این سردی و کسادی را عنوان کنند می توان نتیجه ای مفید گرفت و وبلاگ را باز به روزهای اوجش برگرداند من هم به نوبه خود قول می دهم خیلی گیر ندهم و به قول آقای شهبازی دستگاه را عوض کنم و کمتر ساز مخالف بزنم." و سپس بخشی از نوشته دوست عزيزم آقای شهبازی خطاب به خانم يا آقای آل بهبهانی البته ذيل نوشته ديگری: "...نکته دیگر نکته ای اخلاقی است که شما به آن اشاره کرده اید و متاسفانه از آغاز کار وبلاگ تاکنون شاهد آن بوده ایم.به جای نظر دهی درباره مطلب و احیاناَ انتقاد از آن ایراد گیری و انتقاد بسوی شخصیت نویسنده سرازیر می شود. این کار چه بار گرانی از دوش منتقد بر می دارد و چه سودی برای ایراد گیرنده در پی خواهد داشت پرسشی است که برای من هنوز بی پاسخ مانده است." به نظر من همين دو مطلب به قدر کافی گويای مساله هستند. مطلب اخير آقای راستی تحت عنوان "زباله، دیلم، نادر شاه" اين گفتار را کامل میکند. تا فرصتی ديگر و... شاد باشيد!
بازهم تاسف... چند وقتی است بدلیل مشغله کاری فرصت همراهی دوستان وبلاگ را نداشتم . حتی امروز که جمعه بود هم در دفتر کارم بودم که بوسیله یکی از دوستانم خبر تاسف بار حادثه شب پیش و مرگ چند همشهری جوانم را شنیدم . خبر بسیار سنگین و تاسف بار بود . داغدار شدن خانواده ای و پاشیده شدن کانون گرم خانواده ای دیگر. این برای چندمین باریست که بی مبالاتی در رانندگی و بی احترامی به حقوق همدیگربه داغ عزیزانمان مینشینیم .که اگر عبرت نشود باز هم خواهیم بود. هیچ کسی هم مقصر این حوادث نیست جز خودمان . از آن دست مسایلی است که نه بودجه میخواهد ونه برنامه . آموزش احترام به حقوق همدیگر ، استفاده صحیح از امکانات و وسایل نقلیه و رعایت مقررات رانندگی از بستر خانواده و تربیت خانوادگی بر می خیزد . هر چند تبلیغات رسانه ای لازم و ضروری است ولی نقش اجتماع و والدین اساسی تر خواهد بود. شاید پشیمانی از اینکه برایش موتور خریدم کفایت نمی کند ، معتقدم که حسرت در آموزش رانندگی صحیح عمیق تر و دردناک تر خواهد بود. دانستن اینکه موتور سیکلت و اتومبیل ابزار آسایش زندگی و برداشتن موانع پیش روی شماست - نه ابزار تخلیه هیجانات روحی – گام اول آموزش درفرایند فرهنگ سازی است. قدم دوم آموختن آین نکته که در رانندگی به حریم دیگران تجاوز نکنیم . سرعت غیر مجاز و نافرمانی در حق تقدمها و سبقت غیر مجاز و... همه از مصادیق تجاوز به حریم دیگران است. و سوم آموزش قوانین و اصول رانندگی است. غرض سرزنش خانواده های این عزیزان نیست. این مصیبت میتواند دامنگیر هر کدام از ما شود . نکته از سر درد و تاسفی بود که میتواند اشارتی باشد برای همه که از این پیشامدها پند و با اندیشه درآن از تکرار آن جلوگیری کنیم. با تعزیت به همه داغداران این حادثه به روان پاک گذشتگان هم فاتحه ای بفرستیم . از دیرباز آرزوی برگشتن به زمان گذشته و انجام کارهایی که می بایست به انجام می رسید و نرسید و یا انجام ندادن کارهایی که نمی بایست انجام می گرفت و انجام گرفت ذهن خیالپرداز آدمی را به خود مشغول داشته است. این آرزوی صرف با پدید آمدن عصر صنعتی در اروپا و شیفتگی بی حد و حصر آدمی به ماشین به مثابه وسیله ای که به سرعت و دقت امور جوامع را به انجام می رساند تشدید شد. تشدید از این نظر که انسانها در مواجهه با این پدیده نوظهور و کرنش در مقابل سرعت و دقت آن برآورده شدن تمامی آرزوهای خویش را از آن انتظار می کشیدند خاصه آن که اواخر قرن نوزدهم و ظهور سیانتیسم و علم پرستی نوین بر شدت و حدت آن انتظار از ماشین که خود جدید ترین مظهر علم نوین بود افزود. تا بدانجا که نخستین رمان عصر جدید درباره سفر در زمان به قلم اچ جی ولز تحت نام " ماشین زمان " به رشته تحریر درامد. از آن به بعد داستانها و فیلمهای بسیاری توسط ماشین زمان، انسانها را به گذشته و گاه به آینده بردند. اما سفر در زمان چیست؟ در ساده ترین بیان ممکن سفر در زمان یعنی انتقال انسان به گذشته و یا آینده. اما عمده پیچیدگی و بغرنجی آن در چگونگی انجام این انتقال نهفته است.ولی بجای پرداختن به چگونگی این انتقال بهتر آن است که نگاهی بسیار اجمالی به زمان بیندازیم . زمان در مقام تعریف شاید یکی از پیچیده ترین و دیریاب ترین مفاهیمی باشد که به راحتی تن به تعریف نمی دهد. اگر به این سخن شک دارید سعی کنید " دیروز " را برای مثال، فارغ از عناصر دال بر زمان تعریف کنید. ولی برای وجود امکان سفر در زمان باید زمان را از ابتدا(!) تا انتها(!) به صورت نواری در نظر گرفت که ما هر لحظه در جایی از آن قرار داریم. درست مانند نوار فیلم سینما. هر لحظه از عمر ما بسان فریمی از فریمهای بسیار این نوار بلند است. طبق این تعریف صرفنظر از این که ما کجای این نوار ایستاده ایم هم فریمهای قبل که گذرانده ایم موجود است و هم فریمهایی که در آینده طی خواهیم کرد. از این نظر هم گذشته ما موجود است و هم آینده ما . طبق این تعریف پیش گویی های راستین نظر افکندن به آن فریمهای آینده است و رویاهایی که خبر از آینده می دهند برقراری روح آدمی با فریمهای آینده. و باز طبق این تعریف هر لحظه از گذشته موجود است تنها کافی است به آن فریم رفت. می توان به آغاز جنگ جهانی دوم رفت می توان سر بالین تولستوی حاضر شد می توان با چارلز دیکنز هم صحبت شد و ... از این سوی نیز می توان به آینده رفت و از آینده ی بشریت مطلع شد. کافیست وسیله ای ،روشی، راهی باشد که ما را قادر به انجام چنین کاری کند. ولی بجای پرداختن به چند و چون آن وسیله به تناقضات( پارادوکسهایی ) منطقی می پردازیم که سفر در زمان ایجاد خواهد کرد. 1- پارادوکس اول: فرض کنید شخص الف در ساعت 10 امروز به ساعت 10 دیروز منتقل می شود. زمانی که به گذشته می رسد مسلماً شاهد حضور خود خواهد شد که ما او را شخص ب می نامیم. شخص ب طبق تصمیمی که گرفته است راس ساعت 10 فردا به ساعت 10 امروز برخواهد گشت و حتماً این کار را انجام خواهد داد. زمانی که این کار را انجام دهد و ما او را شخص ج می نامیم متوجه کپی های خودش که اشخاص الف و ب باشند می شود. و باز شخص ب طبق تصمیمی که گرفته است.... و اشخاص د، ذ ، گ .... و تا ابد تکثیر خواهند شد. 2- پارادوکس دوم: فرض کنید همان شخص به گذشته برود و برای مثال یکی از اجداد خود را در کودکی بکشد. در این صورت وضعیت خودش چگونه می شود آیا زنده می ماند و یا می میرد؟ اگر چنین کاری کند یعنی در زمان گذشته یکی از اجداد خود را در کودکی بکشد آیا اصلا خود به عرصه دنیا خواهد آمد که توسط ماشین زمان به گذشته برگردد و آن جد کذایی خود را بکشد؟ 3- پارادوکس سوم: طبق تعریف نواری بودن زمان, آیندگان هم اکنون هستند. و مسلماً در آن آینده دور دست بشر به تکنولوژی سفر در زمان دست یافته است که بتواند به گذشته برگردد. و حتماً برای پیشگیری از نقاط تلخ تاریخ سعی در دستکاری گذشته می گیرند مثلاً هیتلر را می کشند تا جنگ جهانی دوم بوجود نیاید و این فصل از تاریخ بشر حذف شود ولی ما شاهدیم که هنوز این مقطع از تاریخ در کتب موجود است. به بیان دیگر بشر در آینده نیز به چنین تکنولوژی دست نیافته است. علاوه بر پارادوکسهای منطقی مذکور پارادوکسهای دیگری نیز هست که برای احتراز از اطاله کلام از ذکر آنها خودداری می کنم. ولی همینقدر می گویم که طرفداران سفر در زمان با ارائه ی مدلهای دیگری برای جهان ( فرضیه جهانهای موازی، کرمچاله ها،...) به نوعی به پاردوکسهای مذکور پاسخ می دهند. برخی از منابعی را که می توان در آنها اطلاعات تفصیلی تر درباره سفر در زمان بدست آورد را دراینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا لینک می دهم. چقدر آزار دهنده است که همراه با دوستی از دیگر نقاط کشور؛ به شهر خود بیایی و بعد از من و من کردن فراوان آن دوست، از زبانش بشنوی که چرا شهرتان این قدر کثیف است؟ واقعا"!!! چرا دیلم و محیط شهری آن اینقدر کثیف و بدچهره است؟ وضعیت کوچه ها و خیابان ها، اسفناک و زننده، جوی های آب، بد بو و همچون سطل زباله و فضای سبز شهری در فقیرترین سطح ممکن!!! چرا؟!! این پرسش من از مسئولین نیست. از مردم شهر است. مردم شهر باید این خواسته را داشته باشند و صد البته پیگیر آن. چرا همشهریان ما این خواسته را ندارند؟ دارند!!!! باور نمی کنم. حتی بر این باورم که دیلمی ها خود یکی از اصلی ترین آلاینده های این شهرند. برای اثبات این ادعا؛ با قدم زدن در چند کوچه و ملاحظه تخلیه سطل های زباله در جدول های آب و گوشه کوچه و خیابان؛ توسط اهالی شهر؛ خیلی سریع به هدف می رسید. در تاریخ نوشته اند که نادر شاه افشار به سردار سپاهش گفت که چندین سرباز جهت حفاظت از من گزینش کن. از آنجا که حفاظت از پادشاه و ملازم رکاب وی بودن افتخاری برای سربازان بود، خیلی از سربازان داوطلب شدند که پس از طی مراحلی بسیار سخت و دشوار؛ ده نفر به مرحله آخر رسیدند. در این مرحله سربازان باید کفش های خود را از نمک و خورده شیشه پرکرده؛ و مسافتی را به صورت رفت و برگشت؛ می دویدند. در خط پایان سه نفر از سربازان با وضعیتی اسفناک خود را معرفی کردند. برای آمار گیری از بقیه نادرشاه و سردارانش راه افتادند. در مسیر و فاصله های مختلف سربازانی زار و از حال رفته را دیدند که از فرط خون ریزی و رنج حاصل از آن نیمه جان بودند. فقط یک نفر را نتوانستند ببینند که پس از بررسی، او را درحالی که کفش هایش در دست و سوت زنان به اردوگاه برمی گشت را دیدند. سرداران به سویش رفته و پرسیدند: چرا اینگونه ای و کفشایت را نپوشیدی؟ سرباز گفت: آقا داشتم می مردم. عطای محافظت از شاه را به لقایش بخشیدم. سرداران او را به باد کتک گرفتند. نادر شاه گفت: دست نگه دارید و برای محافظت از من انتخابش کنید. سرداران گفتند: قبله عالم، این نافرمان لیاقت این کار را ندارد. نادر شاه گفت: اتفاقا فقط همین سرباز لیاقت دارد. چرا که برای خودش ارزش قائل است. کسی که برای خودش ارزش قائل باشد مسلما هنگامی که به من حمله شود چون می داند که او هم از بین می رود به خاطر نجات خودش تا آخرین نفس می جنگد ولی کسی که برای خودش ارزش قائل نشد؛ حتما جان من نیز برایش اهمیتی ندارد. حال به نظر می رسد از مردمی که برای خودشان ارزش قائل نیستند و محیط زیست خود را آلوده می کنند؛ انتظار حفظ حرمت دیگران امری بیهوده باشد. دقیقاً ساعت 20/12 روز اول دی ماه سال 1365 بود که وضعیت قرمز اعلام شد و من تا به خود جنبیدم و خواستم آژیر را از بلندگوی مقّرپخش کنم صدای انفجاری و متعاقب آن انفجارات بعدی و بعدی پایگاه ما را به لرزه در آورد. ناخودآگاه مرکز مخابرات پادگان را ترک کردم ، به محض خروج از ساختمان ، اصابت راکتی را در فاصله حدوداً 60 متریم باعث قطع شدن چندین نخل و ایجاد آتش سوزی در آن محدوده شد. مجدداً خودم را به ساختمان رساندم ولی ریزش سقف چوبی مرکز تلفن مقر ادامه ماندنم را غیر ممکن کرد ، بناچار دوباره خارج شدم و خروجم از آنجا همان و احساس گرمی و قفل شدن پای راستم همان. وقتی به خود آمدم متوجه شدم پایم غرق در خون است،سریعاً با چپیه ای که به گردان داشتم بالای رانم را محکم بستم و بهر صورتیکه ممکن بود سعی کردم خود را از مهلکه دور کنم، کل این ماجرا شاید به چند دقیقه هم نرسید. بعد از فاصله گرفتن از ساختمان مخابرات در لابلای درختان در گودالی که از آب باران شب قبل پر شده بود افتادم در حالیکه دیگر قادر به بلند شدن و حرکت نبودم. بمباران هواپیماهای عراقی همچنان ادامه داشت و فرصت هرگونه عکس العملی از ما که بشدت غافلگیر شده بودیم سلب شده بود،بمب های خوشه ای همچون باران بر سر ما می باریدند و هر کسی که در آن محدوده حضور داشت مورد اصابت ترکش قرار می گرفت حتی در چند قدمی من دوستی که در لابلای درختان بحالت نشسته قرار گرفته بود از ناحیه پیشانی ترکش خورد و در دم به شهادت رسید. بمباران 7 الی 8 دقیقه ای ادامه داشت و تقریباً همه چادرهای مستقر در ارتفاعات مشرف به پادگان که متعلق به نیروهای سپاه محمد (ص) لشکر ثارالله کرمان بود هدف قرار گرفت و در آتش سوخت ولی خوشبختانه بدلیل اینکه اکثر نیروها روز قبل به خط مقدم اعزام شده و یا در حال انجام مانور آبی خاکی بیرون از پادگان بودند در آنجا تلفات جانی نداشتیم . بر اثر بمباران تعدادی از ساختمانها و تاسیسات پادگان منجمله مخابرات مورد اصابت واقع شدند،بالاخره بعد از پایان بمباران که بعدها فهمیدم توسط 8 فروند هواپیمای میراژ2000 عراقی صورت گرفته، دو نفر از برادران بسیجی اعزامی از اصفهان وقتی مرا در آن حالت ، خونین و مالین ،غرق در گل و شل دیدند به سمتم آمده ،زیر دوشم را گرفته و کشان،کشان به بهداری مقر بردند. آنجا غلغله ای برپا بود ، هر طرف را که نگاه می کردی عده ای مشغول مداوای مجروحان بودند و در گوشه ای هم تعدادی شهید در کنار هم جمع آوری شده بودند.خلاصه افرادیکه وضعیت وخیم تری داشتند بکمک خودروهای موجود در پادگان از جمله دو دستگاه آمبولانس و تعدادی لندکروز و خودرو فرماندهی و حتی تدارکات به اندیمشک اعزام شدند، البته عده ای هم که جراحات سطحی داشتند در همان مرکز درمان و مرخص شدند. تا نوبت به من رسید،دکتر با دیدن وضعیت من دستور اعزام مرا هم صادر نمود چون امکان قطع شدن شریان و اعصاب پا و وجود ترکش در ران دور از انتظار نبود . من که از تشنگی داشتم هلاک می شدم، درد ترکش را پاک فراموش کرده بودم ولی هر چه اصرار می کردم کسی به من جرعه ای آب نمی رساند چون دکتر دستور داده بود اصلاً نباید آب بخورم . درد سرتان ندهم بعد از چیدن چند تشک در کف وانت لندکروزی من و دو نفر دیگر را در عقب وانت خوابانده و دو نفر هم که از ناحیه دست و سر و صورت جراحاتی داشتند، جلو در کنار راننده سوار شده و ماشین حرکت کرد،ساعت حوالی 2 بعدالظهر بود که از پادگان خارج شدیم . هنوز چند کیلومتری از مقر فاصله نگرفته بودیم که بر اثر دستپاچگی و بی احتیاطی راننده و سرعت بالا، ماشین با شدت به دیواره جاده کوهستانی برخورد نمود و تا واژگونی کامل پیش رفت که خوشبختانه به آن مرحله نرسید و وانت روی پهلو در جاده خوابید. در اثر این حادثه ما هم به چند متری ماشین پرت شدیم و نشت بنزین از باک خودرو موجب شد تشک و پتو و حتی لباسهای ما آغشته شود و اگر آتش سوزی رخ می داد مطمئناً در آن وضعیت خطرناک جزغاله می شدیم لذا به هر تلاشی بود سینه خیز و کمر خیز خودمان را از محل خطر دور کردیم و صد البته بحمداله حریقی بوقوع نپیوست . این حادثه باعث شد یکی از همراهان که در جلو نشسته بود از ناحیه چشم بخاطر خرد شدن شیشه ماشین مصدوم شود و دیگری هم دچار شکستگی دست شد و بعداً شنیدم که بنده خدا همراهی که از محل چشم مصدوم شده بود ، همان چشم را از دست داده است . ما مدتی در کنار جاده روی زمین افتاده بودیم تا مجدداً خودرویی و این بار وانت زباله کش پادگان به کمکمان آمد و با همکاری راننده لندکروز و راننده وانت ما را عقب آن ماشین خوابانده و به سمت اندیمشک حرکت کردیم ، فاصله مقر تا شهر حدود یک ساعتی می شد و با احتساب زمان تصادف و معطلی بعد از آن ، حوالی ساعت 30/3 وارد اندیمشک شدیم و مستقیم به سمت بیمارستان شهید کلانتری رفتیم، برای رسیدن به آنجا لازم بود از چند خیابان نسبتاً شلوغ شهر عبور می کردیم و همین اقدام و عدم تسلط راننده مجدد برایمان حادثه آفرید و باعث شد ماشین ما با مینی بوس خط شهری اندیمشک برخورد کند و باز حادثه ای دیگر و توقفی دوباره ، که اگر موقعیت جنگی حاکم و وضعیت جسمی نامساعد ما نبود شاید چند ساعتی هم می بایست آنجا معطل می شدیم ولی وقتی راننده مینی بوس متوجه اوضاع شد علی رغم اینکه شیشه ماشینش شکسته و بر سر و صورت ما ریخته بود ، رضایت داد و ما سریعاً آنجا را ترک کردیم و باز خدا را شکر در این حادثه به کسی آسیب دیگری وارد نشد. حدود ساعت 4 بعد الظهر بود در حالیکه مضطرب منتظر حادثه دیگری بودیم وارد محوطه بیمارستان شدیم و فوراً ما را به اورژانس انتقال دادند. بعد از مداوای سطحی و بررسی پزشک متخصص به بخش منتقل شدیم ، در اینجا بود که دکتر قطع شریان و عصب را مردود دانست و فقط بعلت شدت جراحات و وجود ترکش در محل اصابت ، پرونده مرا به همراه تعداد دیگری از مصدومان برای اعزام به خارج از منطقه امضاء نمود. بعد از استراحتی چند ساعته و صرف آب و غذا،حوالی سحر ما را با یک دستگاه اتوبوس بدون صندلی بطوریکه همگی در کف اتوبوس خوابیده بودیم از بیمارستان خارج کردند و هر چه پرسیدیم که مقصد بعدی کجاست ، ابراز بی اطلاعی می شد،فقط میدانم حدود ساعت 8 صبح در یک محوطه بزرگ که بیشتر شبیه به یک فرودگاه بود متوقف شده و ما را از اتوبوس خارج کردند و اطلاع دادند که در پایگاه پنجم شکاری امیدیه هستیم و سریعاً ما را با یک هواپیما یc130 به محل دیگری اعزام نمودند یعنی نهایتاً فرودگاه شیراز و بیمارستان شهید بهشتی آن شهر . بلافاصله بعد از ورود به بیمارستان به اطاق عمل منتقل شدم و بعد از بهوش آمدن خود را در اطاقی دیدم که چند مجروح دیگر در آن حضور داشتند . من مدت 10 روزی آنجا بستری بودم ، رنج تنهایی و پانسمانهای دردناک روزانه واقعاً تحملش بسیار سخت و طاقت فرسا بود و با آغاز عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه و پر شدن راهروهای بیمارستان از مجروحین جدید بالاجبار ما را مرخص کردند و برای یک ماه دیگر نوبت دادند بدون اینکه در خارج نمودن ترکش توفیقی داشته باشند . و این قصه تلخ بالاخره با مراجعه من به بیمارستان بعلت عفونت محل زخم و عدم پذیرش بخاطر مراجعه قبل از موعد و مجبور شدن به عمل در یک بیمارستان شخصی با هزینه پدرم همچنین 3 ماه بستری در منزل و انجام تمرینات فیزیوتراپی به پایان رسید هر چند هنوز خاطرات آن با دقت بسیار در ذهنم باقی است، حتی اولین ملاقات کننده ام در آن بیمارستان که بصورت اتفاقی از وجودم باخبر شده بود را خوب به یاد دارم .بله معلم عزیز دوران مدرسه ام جناب آقای حیدر شفیعی که هر کجا که باشد از خداوند سلامت و سعادتش را آرزو می کنم و نام و یاد او همواره در ذهنم جاری است . مسابقات فوتبال نوجوانان دیلم -جام شهید فهمیده- با شرکت هفت تیم آزادی،بندر،پویا،شهباز،شاهین،هما و وحدت در زمین چمن مجموعه ورزشی شهید بهشتی دیلم برگزار شدو تیمهای آزادی،پویا و وحدت بترتیب اول تا سوم شدند. عنوان آقای گل مشترکا به آقایان سید سینا مهدوی از آزادی،هادی حمادی و علی خدری از پویا و وحید موسوی از وحدت رسید. 1-تیم آزاد ی با مربیگری آقایان حسن اشکی و امرالله مرادی و بازیکنان خوبی مثل سید سینا مهدوی ،حمید علی نشان، علی خلیفه لیراوی،امیر کنارکوهی و...... توانست مقام قهرمانی را بدست آورد .
2-تیم پویابامربیگری آقایان عباس پذیره وحبیب درویشی وبازیکنان خوبی مثل هادی حمادی،امین حمادی،علی خدری ،مجتبی الطافی و.....باتفاضل گل کمتر نسبت به تیم آزادی مقاوم دوم را به دست آورد . ایستاده از راست : عباس پذیره،روح الله رومزی، مجید ملاحی،هادی حمادی، امین حمادی، حسین پرگان، سید عباس پورساری، کریم سرداری، سجادناصری، میلاد فرحانی ، مهدی خدری و حبیب درویشی نشسته از راست: جواد تنگسیری، محمدامین فتاح، مجتبی الطافی، علی خدری، نجف شفیقی وسید میثم هاشمی 3-تیم وحدت بامربیگری آقایان حسین بوشهری وسید رضا فاطمی وبازیکنان خوبی مثل روح الله اسماعیلی زاده، حسین گلابی، مسعود لیراوی ورضا ناصری وارائه فوتبالی نسبتا خوب به مقام سوم رسید. ایستاده از راست:سیدرضافاطمی،مسعودلیراوی(کاپیتان) روح الله اسماعیلی زاده، محمدسلیمی، مسعودحقیقت، امیدشوشتری،رضاغلامیان،وحید موسوی،ستارغلامی،محمد امین داربروحسین بوشهری نشسته ازراست: محمد اکبری،محمدذاکری،امیررضاپوزش،خالق ناصری،رضاناصری زاده،مسعودالطافی و حسین گلابی گزارش كامل با تصاوير تيمها را با كليك بر ادامه مطلب ملاحظه فرماييد. ادامه مطلب سلام دوستان داستاني كه برايتان مي اورم حكايتي است واقعي كه من ترجيح مي دهم نامي از راوي و قهرمان داستان نبرم.گرچه ايشان يكي از افراد شوخ بودند و شايد كمي پياز داغ اين ماجرا را زياد كرده باشند، ولي داستان جالبي است .البته اين راوي به رحمت ايزدي پيوسته، روحش شاد. داستان بر مي گردد به سالهاي خيلي دور زماني كه راديويي و تلفزيوني (بصورت امروزي )، در منطقه وجود نداشت و اطلاعات مردم از اطرافشان بسيار كم بود در يكي از سفرهاي دريايي به كويت آن زماني كه هنوز مسير انتقال كالا از ايران به سمت كويت بوده است. راوي مي گويد به منطقه اي دور افتاده در كويت رفته بوديم براي بردن مواد غذايي اين منطقه را دريانوردان محلي سافل مي نامند كه فكر مي كنم به معناي پست ترين باشد و بنوعي دور افتاده ترين نقطه كويت در كنار ساحل مي باشد. مي گويد بر در مغازه اي ديدم مرد عربي با ظاهري كاملا عربي نشسته است مرد عرب به عربي پرسيد اهل كجايي؟ مي گويد جواب دادم: "ديلم" عرب پرسيد"شنو ديلم؛ديلم چبير"يعني ديلم چگونه است ايا بزرگ است. من جواب دادم:"ايييي !!! ديلم چبير" آره ه ه!!! ديلم بزرگه. پرسيد : اكبر من تهران؟ با اعتماد به نفس و با اطمينان از اينكه عرب تا يك كيلومتري دهات خودش هم نرفته جواب دادم "ايييي!!! اكبر" عرب پرسيد: "اكبر من اصفهان" من با كمي ترديد ولي نه زياد گفتم "اي ! اكبر" عرب با خونسردي باز پرسيد "اكبر من شيراز " و من باز با دو دلي و اينكه فكر كردم عرب چيزي از جغرافيا مي داند باز گفتم "اي اكبر" عرب باز پرسيد" اكبر من بوشهر" اين بار بقول ديلمي يل "پس گوشمه خارنادم" و گفتم اكبر عرب ول كن نبود و باز پرسيد اكبر من برازجون و بعد از آن اكبر من گناوه و من كه تازه فهميده بودم با شخص آشنا به ايران برخورده ام نمي دانم يه چيزي جواب دادم و من مني كردم. ولي عرب تازه گرم شده بود گفت اكبر من امام حسن و بعد اكبر من حصار و همين طور ادامه داد تا رسيد به اكبر من طنوب سيّد؟ ما را مي گويي عرق سردي بر پيشاني مان نشسته بود و ديگر متوجه شده بوديم كه طرف بچه منطقه خودمان است و بعد عرب شروع كردم به ديلمي حرف زدن كه فلان فلان شده اومده اي اينجا و مي گويي ديلم اكبر من تهران من خودم بچه فلان دهات ديلمم. اولین ذهنیتی که از تلویزیون دارم مربوط به سالهای اولیه دهه 50 شمسی است ، زمانیکه « مندو » پسر همسایه با تنی چند از دوستانش مشغول برپایی و نصب لوله بلندی بر پشت بام منزلشان بودند که به انتهایش چندین شیء شاخک دار متصل بود ، یادم می آید آنروز با صدای بلند از مندو پرسیدم : چکار می کنید و این چیه که علم کرده اید ؟! و او پاسخ داد : داریم تلویزیونمان را درست می کنیم . و من تا مدتها تصورم بر این بود که همان لوله و اشیاء شاخکدار تلویزیون است ولی با توصیفی که مندو از تلویزیون برایم کرد فهمیدم تلویزیون چیز دیگری است . مندو گفت با تلویزیون فیلم تماشا می کنیم ، فیلم آدمهایی که با هم راه می روند ، با هم می رقصند و نهایتاً با هم می جنگند ؟! و من سخت شیفته شدم که از نزدیک تلویزیون را ببینم و با طرز کارش آشنا شوم ولی هر باری که تقاضای خرید تلویزیون را داشتم شدیداً مورد غضب خانواده قرار می گرفتم چون مادر بزرگم شنیده بود این جعبه جادو ابزار خوبی نیست و وسیله شیطان و عامل ترویج بی بند باری است . بالاخره عشق و علاقه من به تماشای تلویزیون چنان بی تابم کرد که یکی دو بار سرزده وارد منزل همسایه شده و از نزدیک با این جعبه فیلم روبرو شدم . از آن روز به بعد هر شب حیاط همسایه پر می شد از اهالی محله ، ریز و درشت،پسر و دختر و حتی پدرها و مادرها هم می آمدند تا سریال « مراد برقی یا سیاه و سفید » را تماشا کنند و در لابلای آن تبلیغ پودر رختشویی برف ، تیغ ریش تراشی دو سوسمار و ... بخش می شد و بعد از پایان هر فیلم یا سریال ترانه های درخواستی را داشتیم ، از مرضیه ، سوسن ، تاجواد یساری و خواننده های جوانتری که مثل این روزها هر روز زیادتر و زیادتر می شدند ، البته ما کودکان آن دوره بیشتر شیفته سریال تارزان و مرد 6 میلیون دلاری بودیم . و در شگفتم که این همسایه بیچاره مگر چقدر تحمل داشت که علاوه بر 6 هفت بچه قد و نیم قد خودش جماعت ما را هم می بایست پذیرا باشد ؟! خدا بیامرزد بو مندو ، او مجبور بود اول غروب ها بساط تلویزیون را به بیرون از اطاق در « طارمه » مستقر نماید تا همگی ما بتوانیم به تماشای آن بنشینیم و حضور من در آن جمع هر روز بر اشتیاقم به داشتن این ارمغان جدید تکنولوژی می افزود لذا تصمیم گرفتم بهر نحو ممکن برای خودم تلویزیونی دست و پا کنم و در این راستا مجبور شدم با پول عیدی و موجودی قلکم « طبقی » دایر نمایم ؛ طبقی از انواع تنقلات آنروز ، از « سقز مرو ( آدامس گرد ) گرفته تا سقز غروس نشان ( آدامس خروس نشان ) ، سقز شادینکی ( آدامس چاپی ) بسکوت ، بلیسو ( آبنبات ) پر بادو ( بادکنک )، شانسی ، گرفته تا فرفروک و بادل هوا ( بادبادک ) »که خودم درست می کردم و به مشتریانم می فروختم و اگر فرصتی دست می داد « میدارم » را برمی داشتم و می رفتم ماهی گیری و در پی آن فروش ماهیهایی که صید کرده بودم . شاید باورش کمی برایتان سخت باشد ولی باید گفت من برای خرید تلویزیون « تلیله فروشی » هم کرده ام، « تینک 5 ریال ، کموتری و شالو 10 ریال ، شیت شیتو و سرگتو 7 ریال و نک میخی هم بین 12 تا 15 ریال » خلاصه هر کاری که می توانستم بکنم ، کردم تا پولم به اندازه ای رسید که بتوانم با آن تلویزیون و متعلقاتش اعم از لوله ، آنتن ، کابل و ... را بخرم و خوب یادم هست که اواخر تابستان موجودیم به 700 تومان رسید و بعد از چک و چانه زدن های بسیار با « با رحمان » توانستم تلویزیون 14 اینج زرد رنگ دست دومش را با کلیه وسایل مربوطه خریداری نمایم و بنده خدا خودش هم زحمت نصب و راه اندازی تلویزیون را بعهده گرفت . و باز اگر بگویم چقدر برای آوردن و استقرار تلویزیون به منزل کتک خورده و التماس کردم شاید باورتان نشود و انصافاً اگر رضایت و اصرارهای مادر بزرگ نبود شاید قادر نمی شدم که صاحب تلویزیون شوم ، او بود که علی رغم مخالفتش ، بخاطر من که فرزند بزرگ خانواده و شدیداً مورد علاقه اش بودم کوتاه آمد و پدرم را قانع نمود تا موافقت نماید و لی هیچوقت به خود اجازه نداد برای یک بار هم که شده به تماشای تلویزیون بنشیند؟؟!! آنروزها تعداد آنتن های تلویزیون در کل شهر شاید به 20 تا هم نمی رسید و اکثر خانه هایی که دارای تلویزیون بودند وضعیتی مشابه منزل بو مندو داشتند ولی در خصوص تلویزیون من قصه به اینجاها نرسید چون بعد از چند ماه مجدداً مخالفت های پدرم شروع شد و در یک روز سرد زمستانی که از مدرسه برگشتم نه اثری از تلویزیون دیدم نه آنتنش چون پدر آنرا به کسی که هیچوقت ندانستم کیست فروخت و برای جبران با پولش برایم دوچرخه پرشی نوی خرید و من بار دیگر از تلویزیون محروم شدم تا بعد از پیروزی انقلاب که اولین تلویزیون رنگی 14 اینج کانالی توسط پدر از کویت خریداری ، و با رضایت خودش نصب و راه اندازی شد و من آنرا داشتم تا سال 61 که خدا بیامرز « ماشکی » از دوستان پدرم دومین تلویزیون رنگی کنترل دار که بتازگی وارد بازار شده بود را برایم آورد و هنوز که هنوز است آن دستگاه در منزل پدری بکار گرفته می شود ؟! .... و امّا امروزه به هر منزلی که وارد می شوید اولین چیزی که نظرت را به خود جلب می نماید یک زیر تلویزیونی چند طبقه است که در هر قسمت آن دستگاهی کار گذاشته شده است ، حداقل یکدستگاه تلویزیون 21 اینج پاناسونیک یا ...، رسیور ماهواره ، ویدئو، DVD ، VCD ، رادیو ضبط استریو فونیک و کلکسیونی از نوارها و سی دی های مختلف و ... کودک امروز وقتیکه چشم باز می کند اولین چیزی که روبرویش احساس می کند تلویزیون است و اولین اسامی که یاد می گیرد ، « عمو پورنگ است و تام و جری » ، زنان ما با تلویزیون خو گرفته اند و امروز اگر در خانه ای تلویزیون نباشد تحمل آنجا برایمان سخت و حتی ناممکن می شود و می توان گفت تلویزیون جز لاینفک زندگی محسوب می شود مثل آب ، برق و حتی واجب تر از تلفن . و تا فردا چه پیش آید؟؟؟!!! متاسفانه برخی از همشهریان در نصب دربهای ورودی منازل خود حریم عمومی جهت عبور و مرور را در نظر نمی گیرند . شاید بخش کوچکی از معابر عمومی آن هم برای یکی دو پله مجاز باشد . اما در اغلب کوچه های شهر ما پیشروی پلهای درب منازل را تا لب جوب شاهدیم . این نوع اقدامات عبور ساده و راحت را برای پدران و مادران مسن و معلولین سخت و دشوار میکند . لذا از مسئولین امر خصوصا شهرداری محترم خواهشمندیم ترتیبی اتخاذ فرمایند تا نسبت به اصلاح چنین مواردی پی گیری لازمه را داشته باشند . این همشهریان محترم میتوانند شیب لازم را برای دربهایشان از درون حیاطشان طراحی کنند تا مراتب نارضایتی سایر همشهریان را فراهم نسازند .
شعری از زنده یاد شاملو برگرفته از وب لاگ مشق تقدیم به همه خوانندگان محترم بخصوص استادمان شیخ شرجی امید انشاالله مقبول افتد . جخ امروز از مادر نزادهام... جخ امروز از مادر نزادهام نه! عمر ِ جهان بر من گذشته است. نزديکترين خاطرهام خاطرهی قرنهاست. بارها به خونِمان کشيدند به ياد آر، و تنها دستآورد ِ کشتار نانپارهی بيقاتق ِ سفرهی بيبرکت ِ ما بود. اعراب فريبام دادند بُرج ِ موريانه را به دستان ِ پُرپينهی خويش بر ايشان در گشودم، مرا و همگان را بر نطع ِ سياه نشاندند و گردن زدند. نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم که رافضيام دانستند. نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم که قِرمَطيام دانستند. آنگاه قرار نهادند که ما و برادران ِمان يکديگر را بکشيم و اين کوتاهترين طريق ِ وصول ِ به بهشت بود! به ياد آر که تنها دستآورد ِ کشتار جُلپارهی بيقدر ِ عورت ِ ما بود. خوشبيني برادرت تُرکان را آواز داد تو را و مرا گردن زدند. سفاهت ِ من چنگيزيان را آواز داد تو را و همگان را گردن زدند. يوغ ِ ورزاو بر گردن ِمان نهادند. گاوآهن بر ما بستند بر گُردهمان نشستند و گورستاني چندان بيمرز شيار کردند که بازماندگان را هنوز از چشم خونابه روان است. کوچ ِ غريب را به ياد آر از غُربتي به غُربت ِ ديگر، تا جُستوجوی ايمان تنها فضيلت ِ ما باشد. به ياد آر: تاريخ ِ ما بيقراری بود نه باوری نه وطني. □ نه، جخ امروز از مادر نزادهام. اپیزود اول : غروب روز شنبه ۱۳/۸/۸۵ ، گلوله های شلیک شده از اسلحه بانیان امنیت فرق انسانی را شکافته و کارگر بینوای دیگری را روانه بیمارستان می نماید . متعاقب این حادثه دلخراش احساسات عمومی بخصوص در نسل جوان و نوجوان بشدت جریحه دار شده و جماعت خشمگین در اعتراض به این اقدام بسمت قرارگاههای نیروی انتظامی هجوم می برند. درگیری تا پاسی از شب ادامه می یابد و حضور فرماندار شهر و همراهان در ساعات اولیه درگیری در بین معترضان هم نمی تواند مانع از بروز احساسات جمعیت جوان شود . این حادثه تلخ چیزی جز ایجاد رعب و وحشت عمومی و خسارات وارده به تاسیسات نیروی انتظامی در بر ندارد و خانواده مستضعفی عزادار و از نعمت پدر محروم می گردد . بروز حوادثی از این دست در شهر کوچکی همچون دیلم با بافت سنتی و قرابت فامیلی بسیار نزدیک ، خیلی نادر و غیر محتمل بنظر می رسد و بنده در طول عمر 40 ساله خویش چه در ایام پیروزی انقلاب اسلامی و یا درگیری مرداد 63 به یاد ندارم که این تعداد گلوله در شهر شلیک شده و یا زمانی نیاز به استفاده از گاز اشک آور شده باشد . این سوال برای من و تعداد کثیری از همشهریان بوجود آمده که آیا موضوع قاچاق کالا در بندر دیلم آنقدر حاد ، شدید و نگران کننده بوده که برای مهار آن نیاز به استفاده از آخرین روش مبارزه یعنی برخورد فیزیکی و شلیک مستقیم به افراد مشکوک احساس شود که در آنصورت وامصیبتا ، و اگر غیر از آن است ، علت یا علل وقوع حادثه و نهایتاً اغتشاش عمومی در چیست ؟! آیا ریشه « قاچاق کالا » که مرتباً از آن سخن به میان می آید و سالانه میلیاردها دلار به اقتصاد ما ضرر و زیان وارد می سازد را باید در یک شهر 20 هزار نفری مثل دیلم جستجو کرد ؟! پس آنهمه اسکله غیر مجاز و رانت بازی های کلان و مفسدان اقتصادی بلند مرتبه که همه روزه در اخبار صدا و سیما و جراید از آنها نام برده می شود را چه باید خواند ؟! این واقعیت را باید پذیرفت که اگر روزی « لنج و ته لنجی و این چهار قلم و نصف اجناسی »که تحت هر عنوان وارد این بندر و بنادر مجاور می شود را از این مردم بگیریم دیگر ماندن و دوام آنها در آن محدوده جغرافیایی که « مرزش » می نامیم چه توجیهی می تواند داشته باشد ؟! آیا دلگرمی دیگری برای ادامه حیات در آن شرایط سخت و طاقت فرسا با تمام کمبودها و محرومیت ها باقی می ماند ؟! اگر واقع بینانه به وضعیت موجود بنادر دیلم و گناوه و دیگر بنادر کوچک خلیج فارس نظر بیفکنیم متوجه می شویم که تجمع صنایع و خدمات اعم از شرکت ها ، کارخانه جات و مجتمع های تولیدی و خدماتی همواره در اطراف شهرهای بزرگتر بوده و هست و شهرها و شهرک های کوچکتر اغلب فاقد هرگونه تاسیسات زیربنایی اشتغالزا و موثر برای جذب نیروی کار هستند ، پس در شرایط فعلی بقای بنادر ما در گرو همین دریاست که آبا و اجدادمان در کنارش زندگی کرده اند و اکنون ما هم محکوم به ادامه همان راه هستیم و هر گونه تغییر و تحول در شیوه کسب و کار ، منوط به برنامه ریزی گسترده دولتمردان می باشد ، برای برون رفت از این چالش که سالیان سال دامنگیر دیلم و نقاط مرزی است فقط و فقط سرمایه گذاری بلند مدت دولت در ایجاد اشتغال فراگیر برای احاد مردم بخصوص قشر جوان و جویای کار اثر گذار خواهد بود که متاسفانه تا کنون در حد و اندازه لازم و ملموس صورت نگرفته است . آیا سهم مردم ما از نفت و گازی که دقیقاً در زیر پایشان در دل همین خاک نهفته و روزانه میلیونها بشکه از آن استخراج و صادر می شود آنقدر نمی شود که بقول رئیس جمهور محترم : وجود آنرا بر سر سفرهاشان احساس کنند . باور کنید حاج بارو و افرادیکه تا الان در شهر و دیارمان طعمه سیاست های مبارزه با قاچاق کالا شده اند ، هیچکدام قاچاقچی ، مخل امنیت عمومی و مفسده گر اقتصادی یا ضد انقلاب و ضد نظام نبوده اند و شاید بدرستی معنا و مفهوم رانت بازی و مفاسد اقتصادی را هم ندانسته اند !! آنان انسانهای محروم ، مستضعف و بی پناهی بوده اند که برای بدست آوردن لقمه ای نان چشم به بیکران دریا دوخته و روزی یشان را بعد از خدا از دریای خدا طلب داشته اند . در بین همین جماعت به اصطلاح « قاچاقچی » رزمندگان دفاع مقدس ، نیروهای بسیج و جوانانی را خواهیم یافت که سخت دل در گرو اسلام و انقلاب دارند و حضورشان در صحنه های دفاع از نظام و برپایی مراسم مذهبی مخصوصاً عزاداری محرم و صفر و شبهای لیالی قدر و ... زبانزد خاص و عام است ، پس « چشم ها را باید شست و جور دیگر باید دید » و از منظر واقعیت های موجود جامعه به قضیه نگاه باید نمود ، از دید یک شهروند بندر نشین ، یک جوان بیکار جویای کار ، یک پدر خانواده عیالوار فاقد درآمد مکفی و ... نه فقط از منظر مسئولین مبارزه با قاچاق کالا ، آنهم در چهارچوب قوانین خشک فعلی که بعضاً قانونگذار بدون شناخت لازم و کافی از وضعیت موجود وضع نموده است ؛ و در اینصورت است که درمی یابیم که باید سریعاً به فکر راه کارهای جدیدتری برای رفع مشکل باشیم چون برخوردهای قهر آمیز چیزی جز سرخوردگی و ایجاد نارضایتی عمومی در پی نداشته و در نهایت بضرر نظام ، حکومت و مردم می باشد . با بروز حادثه تلخ چند روز پیش در دیلم، ضمن یادآوری خاطرات تلخ مشابه و غم از دست دادن پدری همشهری و داغدار شدن خاندانی چند در شهر، با چندین همشهری شجاع و خطر پیشه که دفاع از حقوق همولایتی برای آن ها از نان شب هم واجب تراست نیز آشنا شدیم که ضمن ستایش پیگیری همه جانبه آن ها جهت احقاق حق خانواده جانباخته، باعث شناسایی ترسوهایی همچون نویسندگان این وبلاگ به دیگر همشهریان نیز شده اند. لذا خواهشمندم، آنان که دسترسی به این قهرمانان دلیر دارند از طرف نویسندگان ترسوی این وبلاگ و دیگر ترسوهای دیلمی، مدال شجاعت و لیاقت به آنان اعطا نمایند. جهت آشنائی دیگران و الگوبرداری از این شجاع مردان و دلیر زنان اسامی آنان که کاملا شجاعانه و قابل شناسائی می باشدِ در ذیل درج می گردد. برای آشنایی بیشتر با این بزرگواران نظرات مطالب پیشین را نیز مرور فرمائید. ۱- بشکوت ۲- یک همشهری ۳- منطقی ۴- ناشناس پیروزی 2، استقلال1،داور صفر،بازی جوانمردانه منفی بی نهایت به بهانه رویارویی دو تیم پیروزی و استقلال که نهایتا" منجر به پیروزی تیم پیروزی گردید تصمیم گرفتم مطالبی در این خصوص اما از زوایای دیگر بنویسم. بدیهی است این مطالب صرفنظر از نتیجه یا طرفداری از یک رنگ به خصوص و یا مسائل فنی بازی است چرا که بنده در این خصوص اطلاعات چندانی ندارم. نکته اول: داور مسابقه داوران اسپانیایی در طول مسابقه چنان ناهماهنگ و متزلزل نشان می دادند که انگار اصلا" همدیگر را قبول ندارند. هر چند که از دید ما ایرانی ها همیشه مرغ همسایه، غاز که چه عرض کنم، شتر مرغ است (صحبتهای کارشناس محترم داوری در هنگام مسابقه و بعد از آن)اما نمی توان از عدم تعادل روحی و روانی داور در همه تعویض ها چشم پوشی کرد به طوری که کمک داور با پرچم اعلام تعویض می کرد، داور وسط هم بازی را متوقف کرده و بنابراین داور چهارم هم بر حسب وظیفه تابلو را بالا نگه می داشت، اما داور بی توجه دستور ادامه بازی را می داد. ناهماهنگی و ضعف در محل قرار گرفتن داور زمانی بیش از پیش خودنمایی کرد که در صحنه ای پرچم کمک داور به نشانه آفساید حدود 30 ثانیه بالا نگه داشته شد، اما داور حتی نیم نگاهی هم به کمک خود نداشت. از معدود دفعاتی که داور مجبور بود به کمک نگاه کند حرکتی بود که در فاصله کمتر از یک متری کمک اول رخ داد و کمک داور با پرچم خود اعلام اوت کرد اما داور در حالی که فاصله نسبتا" زیادی هم با توپ داشت تصمیم کمک خود را رد کرده و اعلام خطا به نفع تیم مقابل کرد و جالب بود که بعد از اعلام خطا توسط داور، کمک او نیز جهت پرچم خود را تغییر داد. شاید نام خارجی داشتن برای داوران دربی کافی است که تماشاگران و بازیکنان از او حساب ببرند نه تجربه، هماهنگی، تسلط ، مدیریت و حرفه ای بودن او. چرا که اگر این اشتباهات خنده دار از طرف یک داور ایرانی در یک مسابقه دسته دو یا سه هم اتفاق می افتاد باعث مضحکه خاص و عام می شد. به هر حال دست بازیکنان هر دو تیم درد نکند که بیشتر بازی را در میانه میان دنبال می کردند وگرنه معلوم نبود آخر و عاقبت این بازی چه می شد. نکته دوم: بازی جوانمردانه: صحنه اول: بازیکنان هر دو تیم به صورت هماهنگ از رختکن به سمت زمین حرکت کرده و هر بازیکن آبی، در حالی که یک بازیکن قرمز را در آغوش گرفته، موهای یک قرمز دیگر را نیز نوازش می دهد. یک بازیکن قرمز پوش بوسه ای بر گونه یک آبی پوش می نشاند و هزاران صحنه اینچنینی که نشان از مهر و محبت بین بازیکنان دارد. صحنه دوم: چند دقیقه ای بیشتر از بازی نگذشته که امیرآبادی که برای خوش و بش با نیکبخت در رختکن دست از پا نمی شناخت و متعاقبا" نیکبخت نیز انگار تنها دوست شفیقش همین امیرآبادی است، با همدیگر درگیر شدند و کم مانده بود که پای امیرآبادی بشکند. در طرف دیگر زمین، یک بازیکن فرمز پوش (الونگ) با استوک کفش خود به استقبال یک بازیکن از آبی (اکبرپور) می رود و همین باعث شروع رد و بدل شدن کلمات رکیک می شود. و ادامه داستان تکراری. ديشب ديلم صحنه نارضايتي هاي مردم و اعتراض به عملكرد يك مامور نيروي انتظامي بوده است ما هرچه منتظر مانديم كه يكي از نويسندگان ساكن ديلم در اين مورد مطلبي بنويسد ولي خبري نشد. به هر حال من اين چيزي را كه مي نويسم نتيجه تماس تلفني من با يكي از دوستان مي باشد.و بخشي هم از شنيده هايم از بخش بيست وسي تلفزيون مي باشد. در پي تيراندازي يك مامور نيروي انتظامي كه منجر به كشته شدن يك پيرمرد راننده و زخمي شدن يك نفر ديگر شد.مردم با جمع شدن در كنار بهداري و فلكه اصلي شهرنارضايتي خود را اعلام كردند و عده اي با عصبانيت و نارحتي به مراكز نيروي انتظامي از جمله انبار غذايي نيروي انتظامي حمله كردند و اين انبار را به آتش كشيدند .درگيريها چيزي حدود دو ساعت به طول انجاميد كه سرانجام با حضور فرماندار در بين مردم و دعوت انها به ارامش و قول دادن مبني بر اينكه شخص خاطي محاكمه خواهد شد و در صورت گناهكار بودن مجازات مي شود مردم را ارام كردند. در اين مورد چند سوال مطرح مي شود - اين مامور نيروي انتظامي چه خطري را احساس كرد كه به اين صورت اقدام به تيراندازي كرد ايا ايشان حق تير داشته و ايا از قبل اخطاري به خاطيان با شليك تير هوايي داده و آيا اين افراد حتي اگر مجرمين خطرناكي بودند به فرار خود ادامه دادند و ايا ايشان نمي توانست با شليك به لاستيك ماشين انها را متوقف كند. - ايا اين گونه احساسي عمل كردن و ريختن به خيابان و ايجاد در گيري مي تواند مشكلي را حل كند و ايا خصارات به اموال عمومي كار درستي مي باشد. - نكته جالب هم، تاثير بومي بودن فرماندار و كنترل به موقع ناآرامي توسط ايشان و ساير مسولين محلي قبل از اينكه باعث ايجاد مشكلات بيشتري براي خود مردم شود،مي باشد. به هر حال ما هم منتظر پيگيري فرماندار و محاكمه فرد خاطي هستيم. دوستان منتظر نظرات شما در مورد اين حادثه هستيم. بعد از مطالعه مطلبی که در ذیل می آید ، از ضمیمه شماره 20 روزنامه جام جم مورخ 11/8/85 ، حیفم آمد شما از خواندن آن بی نصیب با شید و انشاالله بزودی پستی بر آن هم خواهم نوشت . شان نزول لقب « حاجی واشنگتن » مراسم قربانی کردن گوسفند در سفارت ایران توسط حسینقلی خان صدرالسلطنه نخستین سفیر ایران در ایالات متحده امریکا آن روز یکشنبه و تعطیل عمومی بود . مردمی که از پیاده رو عبور می کردند و برای انجام مراسم روز یکشنبه عازم کلیسا بودند ناگهان با جریان باریکه ای از خون در سطح پیاده رو مواجه شدند که از ناودان ساختمان بیرون می زد . یکی از عابرین وحشت زده به طرف چهار راه بعدی که از دور دو مامور پلیس سرگرم کشیک در آن قسمت بودند دوید تا جاری شدن خون در پیاده رو را به اطلاع آنها برساند . از مغازه کناری ساختمان سفارت هم به اداره پلیس تلفن شد و هنوز حاجی مقدمات باد کردن گوسفند و کندن پوست آن را فراهم نیاورده بود که اکیپی از ماموران پلیس ساختمان را به محاصره خود در آوردند . پلیس ها از پایین به خوبی به آنچه که در بالکن ساختمان می گذشت مسلط نبودند فقط می دیدند که مردی در آن بالا سرگرم کارهایی است و خون هم از ناودان همان بالکن سرازیر شده است ، دیگر شکی باقی نمانده بود که جنایتی در آن بالا روی داده است . پلیس ها راه پلکان را در پیش گرفتند و به طبقه سوم ساختمان رسیدند و بدون آن که بدانند این محل مصونیت سیاسی دارد و سفارت دولت فخیمه ایران است وارد آن شده و با کمال تعجب دیدند که مردی در حالی که پارچه قرمزی به خود بسته است سرگرم باد کردن زیر جلد گوسفندی است تا آن را پوست بکند ! قبل از آن که پلیس ها از تعجب بیرون بیایند و حرفی بزنند ، حسینقلی خان رو به آنها کرده اظهار داشت که من سفیر کبیر ایران هستم و این محل هم سفارت دولت متبوع من است .... تشویق صدر السلطنه توسط ناصر الدین شاه حاجی شرح واقعه قربانی کردن گوسفند در روز عید قربان که باعث تعجب و وحشت امریکاییان و پلیس شده بود را گزارش می کند که نشریات امریکا به طور مفصل به آن پرداخته بودند . ناصر الدین شاه قاجار هم از اینکه سفیرش نام ایران را به جراید امریکا کشانیده و موجب شناساندن مراسم مذهبی به مردم و بسط آن در « دیار کفر » گردیده است ، حسینقلی خان معتمد الوزرا را به لقب « حاجی واشنگتن » مفتخر ساخت و جبه و دستاری هم برای او در نظر گرفت . به نام خدا فراخوان پژوهشسرا قابل توجه كليه همكاران ودانش آموزان مقاطع مختلف تحصيلى پژوهشسراى شهرستان ازعموم علاقه مندان به استفاده ازامكانات اين مركزشامل كتب علمى ،خدمات اينترنت ومشاوره علمى كارشناسان دعوت به عمل مى آورد. علاقه مندان همه روزه مى تواننداز ساعت 8 الى 17جهت ثبت نام به آزمايشگاه مركزى رازى مراجعه فرمايند٠ ساعات استفاده ازخدمات اينترنت جهت همكاران 11 الى 13 و 16 الى 18 وبراى دانش آموزان 8 الى 11 و 13 الى بذاريد اول يه تشکر خاص داشته باشم از دوستان عزيزي که مدت هاست با حضورشون در وبلاگ و انتقادات و پيشنهادات به پربار تر شدن وبلاگ کمک مي کنن
خوانندگاني همچون : فضول باشي ، بو رضا ، تليس ، يه ديلومي ، پلشتوک تنوب سيد ، آتوسا محرم خاني ، گودگل ، به توچه ، خروس ( بي مسئوليت ، بامسئوليت ، کارآگاه ، به موقع ، بي موقع و...)
و اما دربي ۶۱
ضمن تبريک پيروزي تيم محبوب خودم پرسپوليس ( بعد از سه سال )
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
درباره وبلاگ
![]()
جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم و اگر سنگ بر راهمان نهيد، شك نكنيد كه ما هم مرداب میشويم.
منوی اصلی
صفحه نخستتازه های وب آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه ایمیل نویسندگان وبلاگ اضافه به علاقه منديها نويسندگان
داریوش راستیعبدالرضا شهبازی معصومه راستی محمد باقر غضبانی محمد مهدی شفیعی کرامت الله طاهری سید حیدر میرجهانمردی محمدرضا زاهدیپور حسن درویشی محمد رضا بشیری فتح الله صالحی فرد نویسنده میهمان آرشيو نويسندگان وبلاگ آخرين نوشتهها
شب یلدانذورات در ماه محرم رنگ محرم سنگار افتو ِشهردار عید قربان گازوئیل قصه های در گوشی تــــــــــولـد نـــــــــــــــــور آزادی آدرس ما کجاست!؟ میوه برمزار اموات عید فطر ایرانی یا افغانی "گره گشو " مدرن حقوق شهروندي پرواز شاهین بر فراز آسمان فوتبال حذف حذف چند نکته پایه های نقد و انتخاب مناظره انتخابات دهم ریاست جمهوری معتقد یا شهروند؟ بدترین درد 20 نکته قانون و میوه روز معلم سیندرلای وطنی مورد عجیب دکتر محمود حسابی آرشیو
دی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آرشيو موضوعی
عکسفرهنگ ديلم نويسندگان پيشنهادات سلامت و بهداشت ديلم شهر اطلاعات ديلم رشته تحصيلی آموزشی شعر و ادبیات شوراها متفرقه پيوندهای روزانه
به همه کفش پرتاب می کندعراق - كردستان پیرمرد 34 سال است که در دل کوه زندگی میکند! هزينه های اضافی تحريم ها بر مبادلات تجاری آخرین وضعیت بازار خودرو رتبه بندى حساب ذخيره ارزى كشورها كشف استوديوي ضبط ترانه عليه نظام بوش به هدف خود رسيد آرشيو پیوندها پيوندها
مترجم (عبدالرضا شهبازی)موسسه خیریه ولی عصر دیلم وبلاگ سی نیز وبلاگ لیراوی نصير بوشهر نسيم جنوب نشریه سیاسی بندر گناوه محمد دادفر هنرستان فنی و کاردانش پسرانه دیلم اشک مهتاب وبلاگ محمود داوودی مدیریت آموزش و پرورش دیلم حيات داوود فرودگاه بوشهر تنوب مرکز پیش دانشگاهی علامه دهخدا فرمانداري ديلم جاوید باد ایران و ایرانی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان دیلم آموزشگاه رانندگی نوین شهرستان بندردیلم آمار وبلاگ
|
| استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد |