تبليغاتX
دیلُمی‌یَل
خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک

ننویسیم طوطی ، بنویسیم توتی

از ديرباز اين مسئله افكار مرا سخت به خود مشغول داشته كه آيا روزی اين امكان وجود دارد علمای زبان فارسی ترتيبی اتخاذ نمايند كه حروف مشابه از نظر تلفظ و مختلف از لحاظ شكل نگارش را يكسان سازی كنند ، يعنی بجای داشتن سه صورت با تلفظ « س » (س،ث،ص)همه را به يك شكل املاء نمايند؟! و در مورد صور مختلف «ت»(ت،ط)،«ح»(ح،ه)و «ز»(ز،ذ،ض،ظ) هم بدين سان عمل گردد؟!

شايد در جواب بنده سريعاً پاسخ داده شود كه هر كدام از حروف مطرح شده نحوه تلفظ مخصوص به خود را داراست، من هم بر اين امر واقفم كه« ح »را بايد از ته حلق اداء نمود و «ث» را از نوك زبان استخراج كرد و قص الی هذا ، ولی با كمی دقت متوجه می شويم كه كمتر كسی است كه اين قواعد را رعايت كند و اصلاً در بيان مكالمات روزه مره نيازی به آن نيست . البته در انجام اعمال مذهبی مانند نماز و ادعيه تلفظ حروف بايد به نحو صحيح انجام گيرد كه در جای خود رعايت آن ضروری می شود چون ما در فراگيری زبانهای ديگر هم مجبور به رعايت قواعد هستيم چه انگليسی يا عربی و...

باور كنيد بعضاً برای تهيه مقاله يا متنی ، مجبورم تعداد زيادی فرهنگ لغات مختلف از فرهنگ عميد و معين گرفته تا CD لغت نامه دهخدا و ديكشنری انگليسی به فارسی و ... را دور بر خود جمع كنم و علی رغم تمام دقتی كه صورت می گيرد ،مواردی پيش می آيد كه «ثواب» به معنی مزد و پاداش را با «ص» نوشته ام كه معنای آن می شود راست و درست و كلماتی از اين دست فراوانند كه تمييز آنها از همديگر بسيار دشوار می باشد،حال يك كودك،نوجوان و جوان امروزی چه بايد بكند؟!

براستی چند نفر از ما «ح» محمد را از ته حلق اداء می كنيم ؟ و يا « ث » ثريا را از نوك زبان تلفظ می كنيم

با كنكاشی كه در فرهنگ لغات فارسی داشتم متوجه شدم حروف « ط،ح،ص،ض،ط » همگی مخصوص زبان عربی هستند كه وارد زبان ما شده اند و تلفظ صحيح آنها در حال حاضر فقط توسط اعراب صورت می گيرد . ما در مركز كشور شاهد تلفظ «ق» بجاي «غ» هستيم و وقتی فرد تهرانی می گويد قضا ما متوجه نمی شويم منظورش غذا است به معنی خوردنی يا قضاء و قدر .

باز شايد اين س‍‍‍‍وال پيش بيآيد كه نگرش و پيشنهاد من مشكلات اساسی در خواندن متون قديمه بوجود بيآورد و خواندن و درك سخن پيشينيان را با مشكل روبرو سازد ، لذا توجه خوانندگان را به متن ذيل برگرفته از تاريخ بيهقی به قلم ابوالفضل بيهقی نويسنده توانا و تاريخ نگار بزرگ و فرزانه قرن 5 هجری جلب می نمايم :

« ... و بر اثر اين ديوسوارخيلتاش در رسيد روز هشتم چاشتگاه فراخ و امير مسعود در صفّه سراي عدنانی نشسته بود با نديمان ... »

انصافاً چند نفر از ما بدون مراجعه به لغت نامه و كمك گرفتن از اساتيد زبان و ادبيات فارسی آشنا به تاريخ ، معنا و مفهوم متن فوق را متوجه می شويم ، من و تو كه آشنايی كامل به تلفظ 32 حرف الفبای فارسی داريم نمی توانيم براحتی غرض بيهقی را متوجه بشويم چه برسد به جوان امروز ، پس در هر حال چه صفّه را با «ص» بنويسيم يا «س» برای استنباط مفهوم متن بالا نياز به كمك گرفتن است و بس. با توضيحات بالا به اين نتيجه مِی رسيم كه در جهت ساده تر نمودن املای كلمات فارسِی می توان 7 حرف از الفباء را حذف و تعداد الفبای فارسی را از 32 به 25 حرف تقليل داد كه در آن صورت كودك ما براحتی «ظهر» را «زهر» ،«ذلت» را«زلت» «ضرر» را «زرر»، «طوطی» را« توتی » و ... می نويسد و می خواند و «ثواب»را «سواب» می نويسدكه معنای آن در جمله و متن مشخص خواهد شد كه منظور مزد و پاداش است يا راست و درست . دقيقاً مشابهSPRING  در انگليسی كه هم معنی چشمه میدهد، هم بهار و فنر يا DATE به معنای درخت خرما كه تاريخ و زمان را هم شامل می شود .

                 « آن يكی شير است اندر باديه ....اين يكی شير است اندر باديه »

كلمات عربی كه قرنهاست وارد فرهنگ زبان فارسی شده اند ديگر عربی محسوب نمی شوند ، بلكه فارسی شده و بايد فارسی هم نوشته و خوانده شوند، البته زبان مذهب ما زبان عربی است همچنانكه زبان علمی اين عصر و دوران زبان انگليسی است ،پس ما علاوه بر فراگيری زبان فارسی بالاجبار نياز به آموزش زبانهای ديگر هم داريم كه هم اكنون در سطح مدارس به آن پرداخته می شود بنابراين ديگر لزومی نيست كه فلان كلمه عربی كه قرنها وارد زبان ما شده و بخشی از فرهنگ ماست را به همان شكل عربيش بخوانيم و بنويسيم ، و امكان اين هم وجود دارد كه شكل فارسی شده اش را تلفظ نموده و به همان صورت هم بنويسيم ، مثل خود اعراب كه كلماتی را كه از ديگر زبانها گرفته ، سريعاً معرب نموده اند مانند پرديس فارسی كه تبديل به فردوس عربی شده و يا چراغ فارسی می شود سراج عربی و ....

اين پيشنهاد شايد مشكلات ديگری هم بدنبال داشته باشد كه از قلم افتاده است ولی فكر می كنم همه آنها قابل تأمل باشند و بتوان با مقداری تلاش و كوشش از طريق اهل فن نسبت به مرتفع نمودن آنها اقدام نمود و انسان نسل جديد را از معضل نگارش كلمات سخت و شك بر انگيز رهانيد .

با اين سبك ديگر كودك ما نياز ندارد مرتب از معلم بپرسد : آقا « ظاهر » را با ظ « طا ظا » بنويسم يا «ص ض » و سوسن با « سين » است يا «صاد » چون او براحتی می نويسد آنچه را كه می خواند:

اتاق بجای اطاق، تاقديس بجای طاقديس ، و ...

به نظر شما آيا اين پيشنهاد امكانپذير خواهد بود ؟!

 

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 23:18
مدير يا متخصص بومی
من هيچگاه به دنبال خط کشی بومی و غيربومی نبوده و نيستم و هر ايرانی برای ما يک هموطن است و مقام و منزلت هموطن در نزد همه‌ی ما معلوم. هر هموطن که بتواند در جائی يا گوشه‌ای از اين خاک به مردم خدمتی کند، کاری بسيار ارزشمند انجام داده است و اجر و ثواب آن محفوظ چرا که همه‌ی ما به اين آب و خاک و وطن‌مان دينی داريم که در حد توان بايد انجام دهيم.
اين مقدمه را گفتم تا قبل از ورود به بحث اصلی‌ام هرگونه حرف و حديث در مورد سطور زير را رد کرده باشم. نيز بسياری از مسؤولان بومی بوده‌اند که در امر خدمت رسانی به منطقه بومی‌شان ناموفق و چه بسا کارها و خدماتی که به دست مديران غيربومی انجام گرديده است. پس چنين ذهنيتی هم نداريم که بومی‌ها هميشه از غيربومی‌ها موفق‌ترند. منتها حرف اصلی من اين است که مناطق محرومی چون ديلم خودمان و ديگر جاهای مشابه از نبود افراد تحصيل کرده و متخصص بومی‌شان در آنها دچار محروميت مضاعف هستند. بسیاری از دیلمی های تحصیل کرده امروزه در ديلم هستند و در حال خدمت اما جمع بیشتری از آنها نيز بنا به دلايل متعدد و موجه خارج از شهر هستند و در گوشه و کنار ايران عزيزمان پراکنده و البته به نوعی در حال خدمت در سطحی کلان‌تر. بی‌منطقی است که اگر فکر کنيم نبايد اين گونه می‌بود چرا که دادوستد نيروی متخصص ميان جوامع مختلف انسانی امروزه رايج و پديرفته شده است. اما مشکل زمانی بروز می‌کند که صادرات نيروی متخصص از يک منطقه بر واردات آن برچربد. دلايل بسياری بر اين چربش وجود دارد که از حوصله اين نوشته خارج و تکرار مکررات است. اما فرض کنيم تعادلی در اين ميان بود و يا حتی کفه واردات ضمن حفظ نيروی‌های بومی سنگين‌تر می‌بود. مثال عالی اين حالت را امروزه می‌توان در مورد جوامع پيشرفته به لحاظ سازوکار ابزار زندگی و مديريت منابع انسانی ديد.
بالاخره قبول داريد که ديلم امروز با همه‌ی بچه‌های دانشگاه رفته‌اش خيلی بهتر از ديلمی است که اين قشر را درون خود نداشته باشد يا کمتر داشته باشد حتی اگر اين قشر تنها در شهر ساکن باشند. نيز بسياری از اين افراد تحصيلکرده و متخصص ضمن اينکه می‌توانستند در زمينه تخصصی خود مثمرثمر واقع گردند، احتمالا می‌توانستند بسياری از مناصب و مسؤوليتهای مهم و کليدی شهر را نيز به عهده بگيرند و با توجه به بومی بودن و شناخت بهتر از فرهنگ و فرصتها و تنگناهای موجود، احتمالاً موفق هم باشند.
وزن جوامع انسانی، امروزه با نيروی تحصيلکرده و متخصص و بخصوص دارای توانائی‌های مديریتی و قدرت فکر آن سنجيده می‌شود. چيزی که در بيشتر مواقع نبود آن مشکلات و عقب ماندگی‌هايی دير-جبران‌پذير را در پی داشته است. برای ديلم‌مان اين گونه مباد.

لينک ثابت نوشته شده توسط ساسان یگانگی در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 8:18
تکرار مکررات

1- در یکی از پستهای قبلی در باب ضرورت یادگیری زبان انگلیسی مطالبی نوشتم. و همانجا هم گفتم که این گونه دلیل آوردن در دنیای امروز توضیح واضحات است چه یادگیری زبان انگلیسی اکنون بیش از آن که مسئله ای از سر علاقه باشد امری است از سر اجبار و ضرورت.

۲- از میان تمامی ارگانها سازمانها، نهادها ... که به نوعی دغدغه بالا رفتن سطح سواد عمومی انگلیسی در جامعه را دارند نقش صدا و سیما نقشی بسیار مهم و حساس است. مهم از این نظر که همه افراد جامعه صرفنظر از سطح درآمد می توانند از برنامه های آن تقریباً به رایگان بهره مند شوند و حساس از این نظر که چنین ابزار کارامدی را چه آسان می توان نادیده گرفت و از آن حداقل استفاده را برد..

3- تقریباً اکثر کشورهای پیشرفته با توجه به نقش صدا و سیما در گسترش و ارتقای سطح سواد عمومی زبان انگلیسی، کانالهای جداگانه ای را برای پخش انواع برنامه های انگلیسی زبان اختصاص می دهند. تا از این طریق امکان بهرمندی همه افراد جامعه از این آموزش رایگان فراهم شود.

 

4- در ایران _ و طبق معمول _ بر خلاف اکثر کشورهای جهان چنین ابزاری نادیده گرفته می شود. و از آن جایی که امکان دسترسی قشر عظیمی از مردم به برنامه های ماهواره ای_ چه به خاطر ممنوعیت آن ، چه به خاطر بافت مذهبی بسیاری از خانواده ها و چه دلایل دیگر _ وجود ندارد، امکان تماس کسانی که خواهان یادگیری زبان انگلیسی ( در دو مهارت درک شنیداری و توان گفتاری ) هستند نیز با دنیای انگلیسی زبان وجود ندارد. تنها شبکه ملی که اقدام به پخش برنامه های زبان اصلی می کند شبکه چهار است که به خاطر بد بودن کیفیت صدای اکثر برنامهای آن، کم بودن ساعات پخش آن، توجه بیشتر به برنامه های علمی و نه تفریحی ، قدیمی بودن اکثر برنامه های آن، عدم در نظر گرفتن سنین مختلف یاد گیرندگان زبان انگلیسی ( کودکان ، نوجوانان ، جوانان...) و دلایل دیگر، در بخش برنامه های زبان انگلیسی خود ناموفق است. در این میان کافی است نگاهی کوتاه دست کم به شبکه های انگلیس زبان شیخ نشین های دور و بر خودمان بیندازیم و از تنوع، طراوت و تازگی برنامهای آنها به شگفت آییم و آنگاه انگلیسی دانی کودکان، نوجوانان و جوانان آنها را که بخشی از آن مرهون همین برنامه هاست را نیز ببینیم و انگشت حسرت به دندان بگزیم.

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط عبدالرضا شهبازی در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 16:4
سلامی دوباره
آخرين مطلب اين حقير مربوط به حدود دو ماه پيش بوده است. مشغله شديد کاری از اهم دلايل اين ننوشتن بوده است. گاهاً حتی وقت نداشتم که مطالب وبلاگ را بخوانم. از اين مسائل برای هر يک از ما و شما ممکن است پيش بيايد. اما در کنار همه اين‌ها همواره يک دليل ديگر هم بوده است که برای بيان آن از نظرات يکی از خوانندگان و يکی از نويسندگان همين وبلاگ بهره می‌گيرم. ابتدا نوشته‌ای از شيخ شرجی (قلابی يا واقعی‌اش را نمی‌دانم! - اين هم از مشکلات مستعار نويسی است):

"آقای راستی چرا فکری به حال و روز وبلاگ نمی کنید. درست مثل اینکه خاک مردگی روی آن پاشیده اند.از آن همه نویسنده یکی دو تا بیشتر نمانده اند. آنها هم با تمام توان کار می کنند ولی اگر اینگونه پیش رود دیلمی یل به وبلاگی تک نفره تبدیل خواهد شد. پست های قبلی را که مرور می کنم(فروردین اردیبهشت خرداد...) واقعاً ناراحت می شوم که چرا آن همه شور و شوق و نظر دهی اینگونه به سردی گرایید. آن همه بحث و جدل محو شد. آیا واقعا نمی شود باز آن جو را ایجاد کرد و باز نویسندگان را وارد گود کرد با خوانندگان با مهربانی بیشتری برخورد کرد. من فکر می کنم اگر فراخوانی بزنید تا همه نویسندگان و خوانندگان دلایل این سردی و کسادی را عنوان کنند می توان نتیجه ای مفید گرفت و وبلاگ را باز به روزهای اوجش برگرداند من هم به نوبه خود قول می دهم خیلی گیر ندهم و به قول آقای شهبازی دستگاه را عوض کنم و کمتر ساز مخالف بزنم."

و سپس بخشی از نوشته دوست عزيزم آقای شهبازی خطاب به خانم يا آقای آل بهبهانی البته ذيل نوشته ديگری:

"...نکته دیگر نکته ای اخلاقی است که شما به آن اشاره کرده اید و متاسفانه از آغاز کار وبلاگ تاکنون شاهد آن بوده ایم.به جای نظر دهی درباره مطلب و احیاناَ انتقاد از آن ایراد گیری و انتقاد بسوی شخصیت نویسنده سرازیر می شود. این کار چه بار گرانی از دوش منتقد بر می دارد و چه سودی برای ایراد گیرنده در پی خواهد داشت پرسشی است که برای من هنوز بی پاسخ مانده است."

به نظر من همين دو مطلب به قدر کافی گويای مساله هستند. مطلب اخير آقای راستی تحت عنوان "زباله، دیلم، نادر شاه" اين گفتار را کامل می‌کند.

تا فرصتی ديگر و... شاد باشيد!

لينک ثابت نوشته شده توسط ساسان یگانگی در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 و ساعت 9:0
پند از یک حادثه

 

بازهم تاسف...

چند وقتی است بدلیل مشغله کاری فرصت همراهی دوستان وبلاگ را نداشتم . حتی امروز که جمعه بود هم در دفتر کارم بودم که  بوسیله یکی از دوستانم خبر تاسف بار حادثه شب پیش  و مرگ چند همشهری جوانم را شنیدم .

خبر بسیار سنگین و تاسف بار بود . داغدار شدن خانواده ای و پاشیده شدن کانون گرم خانواده ای دیگر.

این برای چندمین باریست که بی مبالاتی  در رانندگی و بی احترامی به حقوق همدیگربه داغ عزیزانمان مینشینیم .که اگر عبرت نشود باز هم خواهیم بود.

هیچ کسی هم  مقصر این حوادث نیست جز خودمان . از آن دست مسایلی است که نه بودجه میخواهد ونه  برنامه .

آموزش احترام به حقوق همدیگر ، استفاده صحیح از امکانات و وسایل نقلیه و رعایت مقررات رانندگی از بستر خانواده  و تربیت خانوادگی بر می خیزد . هر چند تبلیغات رسانه ای لازم و ضروری است ولی نقش اجتماع و والدین اساسی تر خواهد بود.

شاید پشیمانی از اینکه برایش موتور خریدم کفایت نمی کند ، معتقدم که حسرت در آموزش رانندگی  صحیح عمیق تر و دردناک تر خواهد بود. دانستن اینکه موتور سیکلت و اتومبیل ابزار آسایش زندگی  و برداشتن موانع پیش روی شماست - نه ابزار تخلیه هیجانات روحی – گام اول آموزش درفرایند فرهنگ سازی است.

قدم دوم آموختن آین نکته که در رانندگی به حریم دیگران تجاوز نکنیم . سرعت غیر مجاز و نافرمانی در حق تقدمها و سبقت غیر مجاز و... همه از مصادیق تجاوز به حریم دیگران است.

و سوم آموزش قوانین و اصول رانندگی است.

غرض سرزنش خانواده های این عزیزان نیست. این مصیبت میتواند دامنگیر هر کدام از ما شود .

نکته از سر درد و تاسفی بود که میتواند اشارتی باشد برای همه که از این پیشامدها پند و با اندیشه درآن از تکرار آن جلوگیری کنیم.

با تعزیت به همه داغداران این حادثه به روان پاک گذشتگان هم فاتحه ای بفرستیم .

لينک ثابت نوشته شده توسط غلامعلي نامي در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 10:28
سفر در زمان

از دیرباز آرزوی برگشتن به زمان گذشته و انجام کارهایی که می بایست به انجام می رسید و نرسید و یا انجام ندادن کارهایی که نمی بایست انجام می گرفت و انجام گرفت ذهن خیالپرداز آدمی را به خود مشغول داشته است. این آرزوی صرف با پدید آمدن عصر صنعتی در اروپا و شیفتگی بی حد و حصر آدمی به ماشین به مثابه وسیله ای که به سرعت و دقت امور جوامع را به انجام می رساند تشدید شد. تشدید از این نظر که انسانها در مواجهه با این پدیده نوظهور و کرنش در مقابل سرعت و دقت آن برآورده شدن تمامی آرزوهای خویش را از آن انتظار می کشیدند خاصه آن که اواخر قرن نوزدهم و ظهور سیانتیسم و علم پرستی نوین بر شدت و حدت آن انتظار از ماشین که خود جدید ترین مظهر علم نوین بود افزود. تا بدانجا که  نخستین رمان عصر جدید درباره سفر در زمان به قلم اچ جی ولز تحت نام " ماشین زمان " به رشته تحریر درامد. از آن به بعد داستانها و فیلمهای بسیاری توسط ماشین زمان، انسانها را به گذشته و گاه به آینده بردند.

اما سفر در زمان چیست؟

در ساده ترین بیان ممکن سفر در زمان یعنی انتقال انسان به گذشته و یا آینده. اما عمده پیچیدگی و بغرنجی آن در چگونگی انجام این انتقال نهفته است.ولی بجای پرداختن به چگونگی این انتقال بهتر آن است که نگاهی بسیار اجمالی به زمان بیندازیم . زمان در مقام تعریف شاید یکی از پیچیده ترین و دیریاب ترین مفاهیمی باشد که به راحتی تن به تعریف نمی دهد. اگر به این سخن شک دارید سعی کنید " دیروز " را برای مثال، فارغ از عناصر دال بر زمان تعریف کنید. ولی برای وجود امکان سفر در زمان باید زمان را از ابتدا(!) تا انتها(!) به صورت نواری در نظر گرفت که ما هر لحظه در جایی از آن قرار داریم. درست مانند نوار فیلم سینما. هر لحظه از عمر ما بسان فریمی از فریمهای بسیار این نوار بلند است. طبق این تعریف صرفنظر از این که ما کجای این نوار ایستاده ایم هم فریمهای قبل که گذرانده ایم موجود است و هم فریمهایی که در آینده طی خواهیم کرد. از این نظر هم گذشته ما موجود است و هم آینده ما . طبق این تعریف پیش گویی های راستین نظر افکندن به آن فریمهای آینده است و رویاهایی که خبر از آینده می دهند برقراری روح آدمی با فریمهای آینده. و باز طبق این تعریف هر لحظه از گذشته موجود است  تنها کافی است به آن فریم رفت. می توان به آغاز جنگ جهانی دوم رفت می توان سر بالین تولستوی حاضر شد می توان با چارلز دیکنز هم صحبت شد و ... از این سوی نیز می توان به آینده رفت و از آینده ی بشریت مطلع شد. کافیست وسیله ای ،روشی، راهی باشد که ما را قادر به انجام چنین کاری کند. ولی بجای پرداختن به چند و چون آن وسیله به تناقضات( پارادوکسهایی ) منطقی می پردازیم که سفر در زمان ایجاد خواهد کرد.

1-      پارادوکس اول: فرض کنید شخص الف در ساعت 10 امروز به ساعت 10 دیروز منتقل می شود. زمانی که به گذشته می رسد مسلماً شاهد حضور خود خواهد شد که ما او را شخص ب می نامیم. شخص ب طبق تصمیمی که گرفته است راس ساعت 10 فردا به ساعت 10 امروز برخواهد گشت و حتماً این کار را انجام خواهد داد. زمانی که این کار را انجام دهد و ما او را شخص ج می نامیم متوجه کپی های خودش که اشخاص الف و ب باشند می شود. و باز شخص ب طبق تصمیمی که گرفته است.... و اشخاص د، ذ ، گ .... و تا ابد تکثیر خواهند شد.

2-      پارادوکس دوم: فرض کنید همان شخص به گذشته برود و برای مثال یکی از اجداد خود را در کودکی بکشد. در این صورت وضعیت خودش چگونه می شود آیا زنده می ماند و یا می میرد؟ اگر چنین کاری کند یعنی در زمان گذشته یکی از اجداد خود را در کودکی بکشد آیا اصلا خود به عرصه دنیا خواهد آمد که توسط ماشین زمان به گذشته برگردد و آن جد کذایی خود را بکشد؟

3-      پارادوکس سوم: طبق تعریف نواری بودن زمان, آیندگان هم اکنون هستند. و مسلماً در آن آینده دور دست بشر به تکنولوژی سفر در زمان دست یافته است که بتواند به گذشته برگردد. و حتماً برای پیشگیری از نقاط تلخ تاریخ سعی در دستکاری گذشته می گیرند مثلاً هیتلر را می کشند تا جنگ جهانی دوم بوجود نیاید و این فصل از تاریخ بشر حذف شود ولی ما شاهدیم که هنوز این مقطع از تاریخ در کتب موجود است. به بیان دیگر بشر در آینده نیز به چنین تکنولوژی دست  نیافته است.

 

علاوه بر پارادوکسهای منطقی مذکور پارادوکسهای دیگری نیز هست که برای احتراز از اطاله کلام از ذکر آنها خودداری می کنم. ولی همینقدر می گویم که طرفداران سفر در زمان با ارائه ی مدلهای دیگری برای جهان ( فرضیه جهانهای موازی، کرمچاله ها،...) به نوعی به پاردوکسهای مذکور پاسخ می دهند.

برخی از منابعی را که می توان در آنها اطلاعات تفصیلی تر درباره سفر در زمان بدست آورد را دراینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا لینک می دهم.

 

لينک ثابت نوشته شده توسط عبدالرضا شهبازی در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 و ساعت 9:59
زباله، دیلم، نادر شاه

چقدر آزار دهنده است که همراه با دوستی از دیگر نقاط کشور؛ به شهر خود بیایی و بعد از من و من کردن فراوان آن دوست، از زبانش بشنوی که چرا شهرتان  این قدر کثیف است؟ واقعا"!!! چرا دیلم و محیط شهری آن اینقدر کثیف و بدچهره است؟ وضعیت کوچه ها و خیابان ها، اسفناک و زننده، جوی های آب، بد بو و همچون سطل زباله و فضای سبز شهری در فقیرترین سطح ممکن!!! چرا؟!! این پرسش من از مسئولین نیست. از مردم شهر است. مردم شهر باید این خواسته را داشته باشند و صد البته پیگیر آن. چرا همشهریان ما این خواسته را ندارند؟ دارند!!!! باور نمی کنم. حتی بر این باورم که دیلمی ها خود یکی از اصلی ترین آلاینده های این شهرند. برای اثبات این ادعا؛ با قدم زدن در چند کوچه و ملاحظه تخلیه سطل های زباله در جدول های آب و گوشه کوچه و خیابان؛ توسط اهالی شهر؛ خیلی سریع به هدف می رسید. در تاریخ نوشته اند که نادر شاه افشار به سردار سپاهش گفت که چندین سرباز جهت حفاظت از من گزینش کن. از آنجا که حفاظت از پادشاه و ملازم رکاب وی بودن افتخاری برای سربازان بود، خیلی از سربازان داوطلب شدند که پس از طی مراحلی بسیار سخت و دشوار؛ ده نفر به مرحله آخر رسیدند. در این مرحله سربازان باید کفش های خود را از نمک و خورده شیشه پرکرده؛ و مسافتی را به صورت رفت و برگشت؛ می دویدند. در خط پایان سه نفر از سربازان با وضعیتی اسفناک خود را معرفی کردند. برای آمار گیری از بقیه نادرشاه و سردارانش راه افتادند. در مسیر و فاصله های مختلف سربازانی زار و از حال رفته را دیدند که از فرط خون ریزی و رنج حاصل از آن نیمه جان بودند. فقط یک نفر را نتوانستند ببینند که پس از بررسی، او را درحالی که کفش هایش در دست و سوت زنان به اردوگاه برمی گشت را دیدند.  سرداران به سویش رفته و پرسیدند: چرا اینگونه ای و کفشایت را نپوشیدی؟ سرباز گفت: آقا داشتم می مردم. عطای محافظت از شاه را به لقایش بخشیدم. سرداران او را به باد کتک گرفتند. نادر شاه گفت: دست نگه دارید و برای محافظت از من انتخابش کنید. سرداران گفتند: قبله عالم، این نافرمان لیاقت این کار را ندارد. نادر شاه گفت: اتفاقا فقط همین سرباز لیاقت دارد. چرا که برای خودش ارزش قائل است. کسی که برای خودش ارزش قائل باشد مسلما هنگامی که به من حمله شود چون می داند که او هم از بین می رود به خاطر نجات خودش تا آخرین نفس می جنگد ولی کسی که برای خودش ارزش قائل نشد؛ حتما جان من نیز برایش اهمیتی ندارد. حال به نظر می رسد از مردمی که برای خودشان ارزش قائل نیستند و محیط زیست خود را آلوده می کنند؛ انتظار حفظ حرمت دیگران امری بیهوده باشد.

لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 و ساعت 22:11
حادثه در حادثه ، یک داستان صد در صد واقعی

دقیقاً ساعت 20/12 روز اول دی ماه سال 1365 بود که وضعیت قرمز اعلام شد و من تا به خود جنبیدم و خواستم آژیر را از بلندگوی مقّرپخش کنم صدای انفجاری و متعاقب آن انفجارات بعدی و بعدی پایگاه ما را به لرزه در آورد. ناخودآگاه مرکز مخابرات پادگان را ترک کردم ، به محض خروج از ساختمان ، اصابت راکتی را در فاصله حدوداً 60 متریم باعث قطع شدن چندین نخل و ایجاد آتش سوزی در آن محدوده شد. مجدداً خودم را به ساختمان رساندم ولی ریزش سقف چوبی مرکز تلفن مقر ادامه ماندنم را غیر ممکن کرد ، بناچار دوباره خارج شدم و خروجم از آنجا همان و احساس گرمی و قفل شدن پای راستم همان. وقتی به خود آمدم متوجه شدم پایم غرق در خون است،سریعاً با چپیه ای که به گردان داشتم بالای رانم را محکم بستم و بهر صورتیکه ممکن بود سعی کردم خود را از مهلکه دور کنم، کل این ماجرا شاید به چند دقیقه هم نرسید. بعد از فاصله گرفتن از ساختمان مخابرات در لابلای درختان در گودالی که از آب باران شب قبل پر شده بود افتادم در حالیکه دیگر قادر به بلند شدن و حرکت نبودم.

بمباران هواپیماهای عراقی همچنان ادامه داشت و فرصت هرگونه عکس العملی از ما که بشدت غافلگیر شده بودیم سلب شده بود،بمب های خوشه ای همچون باران بر سر ما می باریدند و هر کسی که در آن محدوده حضور داشت مورد اصابت ترکش قرار می گرفت حتی در چند قدمی من دوستی که در لابلای درختان بحالت نشسته قرار گرفته بود از ناحیه پیشانی ترکش خورد و در دم به شهادت رسید. بمباران 7 الی 8 دقیقه ای ادامه داشت و تقریباً همه چادرهای مستقر در ارتفاعات مشرف به پادگان که متعلق به نیروهای سپاه محمد (ص) لشکر ثارالله کرمان بود هدف قرار گرفت و در آتش سوخت ولی خوشبختانه بدلیل اینکه اکثر نیروها روز قبل به خط مقدم اعزام شده و یا در حال انجام مانور آبی خاکی بیرون از پادگان بودند در آنجا تلفات جانی نداشتیم .

بر اثر بمباران تعدادی از ساختمانها و تاسیسات پادگان منجمله مخابرات مورد اصابت واقع شدند،بالاخره بعد از پایان بمباران که بعدها فهمیدم توسط 8 فروند هواپیمای میراژ2000 عراقی صورت گرفته، دو نفر از برادران بسیجی اعزامی از اصفهان وقتی مرا در آن حالت ، خونین و مالین ،غرق در گل و شل دیدند به سمتم آمده ،زیر دوشم را گرفته و کشان،کشان به بهداری مقر بردند. آنجا غلغله ای برپا بود ، هر طرف را که نگاه می کردی عده ای مشغول مداوای مجروحان بودند و در گوشه ای هم تعدادی شهید در کنار هم جمع آوری شده بودند.خلاصه افرادیکه وضعیت وخیم تری داشتند بکمک خودروهای موجود در پادگان از جمله دو دستگاه آمبولانس و تعدادی لندکروز و خودرو فرماندهی و حتی تدارکات به اندیمشک اعزام شدند، البته عده ای هم که جراحات سطحی داشتند در همان مرکز درمان و مرخص شدند. تا نوبت به من رسید،دکتر با دیدن وضعیت من دستور اعزام مرا هم صادر نمود چون امکان قطع شدن شریان و اعصاب پا و وجود ترکش در ران دور از انتظار نبود . من که از تشنگی داشتم هلاک می شدم، درد ترکش را پاک فراموش کرده بودم ولی هر چه اصرار می کردم کسی به من جرعه ای آب نمی رساند چون دکتر دستور داده بود اصلاً نباید آب بخورم .

درد سرتان ندهم بعد از چیدن چند تشک در کف وانت لندکروزی من و دو نفر دیگر را در عقب وانت خوابانده و دو نفر هم که از ناحیه دست و سر و صورت جراحاتی داشتند، جلو در کنار راننده سوار شده و ماشین حرکت کرد،ساعت حوالی 2 بعدالظهر بود که از پادگان خارج شدیم . هنوز چند کیلومتری از مقر فاصله نگرفته بودیم که بر اثر دستپاچگی و بی احتیاطی راننده و سرعت بالا، ماشین با شدت به دیواره جاده کوهستانی برخورد نمود و تا واژگونی کامل پیش رفت که خوشبختانه به آن مرحله نرسید و وانت روی پهلو در جاده خوابید. در اثر این حادثه ما هم به چند متری ماشین پرت شدیم و نشت بنزین از باک خودرو  موجب شد تشک و پتو و حتی لباسهای ما آغشته شود و اگر آتش سوزی رخ می داد مطمئناً در آن وضعیت خطرناک جزغاله می شدیم لذا به هر تلاشی بود سینه خیز و کمر خیز خودمان را از محل خطر دور کردیم و صد البته بحمداله حریقی بوقوع نپیوست .

این حادثه باعث شد یکی از همراهان که در جلو نشسته بود از ناحیه چشم بخاطر خرد شدن شیشه ماشین مصدوم شود و دیگری هم دچار شکستگی دست شد و بعداً شنیدم که بنده خدا همراهی که از محل چشم مصدوم شده بود ، همان چشم را از دست داده است .

ما مدتی در کنار جاده روی زمین افتاده بودیم تا مجدداً خودرویی و این بار وانت زباله کش پادگان به کمکمان آمد و با همکاری راننده لندکروز و راننده وانت ما را عقب آن ماشین خوابانده و به سمت اندیمشک حرکت کردیم ، فاصله مقر تا شهر حدود یک ساعتی می شد و با احتساب زمان تصادف و معطلی بعد از آن ، حوالی ساعت 30/3 وارد اندیمشک شدیم و مستقیم به سمت بیمارستان شهید کلانتری رفتیم، برای رسیدن به آنجا لازم بود از چند خیابان نسبتاً شلوغ شهر عبور می کردیم و همین اقدام و عدم تسلط راننده مجدد برایمان حادثه آفرید و باعث شد ماشین ما با مینی بوس خط شهری اندیمشک برخورد کند و باز حادثه ای دیگر و توقفی دوباره ، که اگر موقعیت جنگی حاکم و وضعیت جسمی نامساعد ما نبود شاید چند ساعتی هم می بایست آنجا معطل می شدیم ولی وقتی راننده مینی بوس متوجه اوضاع شد علی رغم اینکه شیشه ماشینش شکسته و بر سر و صورت ما ریخته بود ، رضایت داد و ما سریعاً آنجا را ترک کردیم و باز خدا را شکر در این حادثه به کسی آسیب دیگری وارد نشد. حدود ساعت 4 بعد الظهر بود در حالیکه مضطرب منتظر حادثه دیگری بودیم وارد محوطه بیمارستان شدیم و فوراً ما را به اورژانس انتقال دادند. بعد از مداوای سطحی و بررسی پزشک متخصص به بخش منتقل شدیم ، در اینجا بود که دکتر قطع شریان و عصب را مردود دانست و فقط بعلت شدت جراحات و وجود ترکش در محل اصابت ، پرونده مرا به همراه تعداد دیگری از مصدومان برای اعزام به خارج از منطقه امضاء نمود. بعد از استراحتی چند ساعته و صرف آب و غذا،حوالی سحر ما را با یک دستگاه اتوبوس بدون صندلی بطوریکه همگی در کف اتوبوس خوابیده بودیم از بیمارستان خارج کردند و هر چه پرسیدیم که مقصد بعدی کجاست ، ابراز بی اطلاعی می شد،فقط میدانم حدود ساعت 8 صبح در یک محوطه بزرگ که بیشتر شبیه به یک فرودگاه بود متوقف شده و ما را از اتوبوس خارج کردند و اطلاع دادند که در پایگاه پنجم شکاری امیدیه هستیم و سریعاً ما را با یک هواپیما یc130  به محل دیگری اعزام نمودند یعنی نهایتاً فرودگاه شیراز و بیمارستان شهید بهشتی آن شهر .

بلافاصله بعد از ورود به بیمارستان به اطاق عمل منتقل شدم و بعد از بهوش آمدن خود را در اطاقی دیدم که چند مجروح دیگر در آن حضور داشتند . من مدت 10 روزی آنجا بستری بودم ، رنج تنهایی و پانسمانهای دردناک روزانه واقعاً تحملش بسیار سخت و طاقت فرسا بود و با آغاز عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه و پر شدن راهروهای بیمارستان از مجروحین جدید بالاجبار ما را مرخص کردند و برای یک ماه دیگر نوبت دادند بدون اینکه در خارج نمودن ترکش توفیقی داشته باشند .

و این قصه تلخ بالاخره با مراجعه من به بیمارستان بعلت عفونت محل زخم و عدم پذیرش بخاطر مراجعه قبل از موعد  و مجبور شدن به عمل در یک بیمارستان شخصی با هزینه پدرم همچنین 3 ماه بستری در منزل و انجام تمرینات فیزیوتراپی به پایان رسید هر چند هنوز خاطرات آن با دقت بسیار در ذهنم باقی است، حتی اولین ملاقات کننده ام در آن بیمارستان که بصورت اتفاقی از وجودم باخبر شده بود را خوب به یاد دارم .بله معلم عزیز دوران مدرسه ام جناب آقای حیدر شفیعی که هر کجا که باشد از خداوند سلامت و سعادتش را آرزو می کنم و نام و یاد او همواره در ذهنم جاری است .

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 و ساعت 20:49
فوتبال نوجوانان دیلم

مسابقات فوتبال نوجوانان دیلم -جام شهید فهمیده- با شرکت هفت تیم آزادی،بندر،پویا،شهباز،شاهین،هما و وحدت در زمین چمن مجموعه ورزشی شهید بهشتی دیلم برگزار شدو تیمهای آزادی،پویا و وحدت بترتیب اول تا سوم شدند.

عنوان آقای گل مشترکا به آقایان سید سینا مهدوی از آزادی،هادی حمادی و علی خدری از پویا و وحید موسوی از وحدت رسید.

1-تیم آزاد ی با مربیگری آقایان حسن اشکی و امرالله مرادی و بازیکنان خوبی مثل سید سینا مهدوی ،حمید علی نشان، علی خلیفه لیراوی،امیر کنارکوهی و...... توانست مقام قهرمانی را بدست آورد .

2-تیم پویابامربیگری آقایان عباس پذیره وحبیب درویشی وبازیکنان خوبی مثل هادی حمادی،امین حمادی،علی خدری ،مجتبی الطافی و.....باتفاضل گل کمتر نسبت به تیم آزادی مقاوم دوم را به دست آورد .

ایستاده از راست : عباس پذیره،روح الله رومزی، مجید ملاحی،هادی حمادی، امین حمادی، حسین پرگان، سید عباس پورساری، کریم سرداری، سجادناصری، میلاد فرحانی ، مهدی خدری و حبیب درویشی

نشسته از راست: جواد تنگسیری، محمدامین فتاح، مجتبی الطافی، علی خدری، نجف شفیقی وسید میثم هاشمی

                          

3-تیم وحدت بامربیگری آقایان حسین بوشهری وسید رضا فاطمی وبازیکنان خوبی مثل روح الله اسماعیلی زاده، حسین گلابی، مسعود لیراوی ورضا ناصری وارائه فوتبالی نسبتا خوب به مقام سوم رسید.

ایستاده از راست:سیدرضافاطمی،مسعودلیراوی(کاپیتان) روح الله اسماعیلی زاده، محمدسلیمی، مسعودحقیقت، امیدشوشتری،رضاغلامیان،وحید موسوی،ستارغلامی،محمد امین داربروحسین بوشهری

نشسته ازراست: محمد اکبری،محمدذاکری،امیررضاپوزش،خالق ناصری،رضاناصری زاده،مسعودالطافی و حسین گلابی

                    

 گزارش كامل با تصاوير تيمها را با كليك بر ادامه مطلب ملاحظه فرماييد.


ادامه مطلب
لينک ثابت نوشته شده توسط کریم غلامی پور در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 19:28
دیلم اکبر مـٍـن...

سلام دوستان

داستاني كه برايتان مي اورم حكايتي است واقعي كه من ترجيح مي دهم نامي از راوي و قهرمان داستان نبرم.گرچه ايشان يكي از افراد شوخ بودند و شايد كمي پياز داغ اين ماجرا را زياد كرده باشند، ولي داستان جالبي است .البته اين راوي به رحمت ايزدي پيوسته، روحش شاد.

 

داستان بر مي گردد به  سالهاي خيلي دور زماني كه  راديويي و تلفزيوني (بصورت امروزي )، در منطقه وجود نداشت و اطلاعات مردم از اطرافشان بسيار كم بود در يكي از سفرهاي دريايي به كويت آن زماني كه هنوز مسير انتقال كالا از ايران به سمت كويت بوده است. راوي مي گويد به منطقه اي دور افتاده در كويت رفته بوديم  براي بردن مواد غذايي اين منطقه را دريانوردان محلي سافل مي نامند كه فكر مي كنم به معناي پست ترين باشد و بنوعي  دور افتاده ترين نقطه كويت  در كنار ساحل مي باشد.

مي گويد بر در مغازه اي ديدم مرد عربي با ظاهري كاملا عربي نشسته است مرد عرب به عربي پرسيد اهل كجايي؟

 مي گويد جواب دادم: "ديلم"

عرب پرسيد"شنو ديلم؛ديلم چبير"يعني ديلم چگونه است ايا بزرگ است.

من جواب دادم:"ايييي !!! ديلم چبير" آره ه ه!!! ديلم بزرگه.

پرسيد : اكبر من تهران؟

با اعتماد به نفس و با اطمينان از اينكه عرب تا يك كيلومتري دهات خودش هم نرفته جواب دادم "ايييي!!! اكبر"

عرب پرسيد: "اكبر من اصفهان"

من با كمي ترديد ولي نه زياد گفتم "اي ! اكبر"

عرب با خونسردي باز پرسيد "اكبر من شيراز "

و من باز با دو دلي و اينكه فكر كردم عرب چيزي از جغرافيا مي داند باز گفتم "اي اكبر"

عرب باز پرسيد" اكبر من بوشهر"

اين بار بقول ديلمي يل "پس گوشمه خارنادم" و گفتم اكبر

عرب ول كن نبود و باز پرسيد اكبر من برازجون و بعد از آن اكبر من گناوه و من كه تازه فهميده بودم با شخص آشنا به ايران برخورده ام نمي دانم يه چيزي جواب دادم و من مني كردم.

ولي عرب تازه گرم شده بود گفت اكبر من امام حسن و بعد اكبر من حصار و همين طور ادامه داد تا رسيد به اكبر من طنوب سيّد؟

ما را مي گويي عرق سردي بر پيشاني مان نشسته بود و ديگر متوجه شده بوديم كه طرف بچه منطقه خودمان است و بعد عرب شروع كردم به ديلمي حرف زدن كه فلان فلان شده اومده اي  اينجا و مي گويي ديلم اكبر من تهران من خودم بچه فلان دهات ديلمم.

اين مرحوم داستاني دارد به همين زيبايي در ملاقاتي با يكي از تجار سرشناس بوشهر و اينكه خود را بجاي رئيس التجار ديلم جا زده بوده كه دوباره دستش رو مي شود كه بماند براي بار ديگر .
لينک ثابت نوشته شده توسط مهدی شفیعی در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 14:7
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد