تبليغاتX
دیلُمی‌یَل
خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک

لهیمر

آنروز رفتنش با گذشته فرق داشت ، بعد از بستن « پیچانه » و ساکش ، آنها را بر دوش کشید و از منزل خارج شد و مادر بزرگ هم طبق معمول با قرآن و کاسه آبی بدرقه اش نمود، ولی دقایقی بعد برگشت ، نگاهی به من و زهرا انداخت و سری به مادر که در بستر بیماری بود زد و مجدداً خداحافظی نمود و من سراسیمه بدنبالش دویدم و گفتم بابا دوچرخه فراموش نشود و همچنین خواهرم که درخواست لباس و عروسک داشت . پدر رفت و من هم در پی او از منزل خارج شدم تا « سر سیف »(گمرک قدیم ) و آنقدر پشت دیوار مغازه های اطراف گمرک ماندم تا « جهاز » از خور خارج شد و رو به غرب همچون نقطه ای در افق ناپدید گشت . هنوز به یاد دارم که آنروز ناهار هم نخوردم ، چون فرصتی نشد و مجبور بودم کیفم را بردارم و بدوم سمت مدرسه .

بعد از یک تابستان گرم و طاقت فرسا ، پاییز داشت کم  کم خودش را نشان میداد و در این تغییر هوا مادرم سخت مریض شد و کارهای خانه پاک افتاد گردن مادر بزرگ . به محض برگشتن از مدرسه از مادر بزرگ پرسیدم : ننه ؛ بابا چند روز دیگر برمیگردد ؟ و او با مهربانی گفت : پسرم انشاالله تا یک ماه دیگر می آید و تصور یک ماه آینده ، حضور بابا و داشتن دوچرخه یک لحظه از ذهنم دور نمی شد ؛ البته ما به دوری پدر عادت کرده بودیم ؛ چه آن وقتها که 6 ماه 6 ماه مجبور بود برای بدست آوردن لقمه ای نان در کویت بماند یا الان که سالی 4 الی 5 ماهش در سفر بود و ایامی هم که از سفر برمی گشت با لنج های صیادی می رفت صید و یا گرفتار کارهای لنج بود، شستن ، سل و په ، گلافی و ... بنابر این ما کمتر می دیدینش و همواره تشنه دیدارش و هم صحبتی با او بودیم .

پدر چند روز قبل از رفتنش به من و زهرا قول داد عید ما را « بی بی حکیمه »ببرد و اول تابستان هم خانوادگی برویم مشهد ؛ او گفت اگر مجبور هم شوم عید به سفر نخواهم رفت ، چرا گه به بچه هایم قول داده ام . روزها بکندی می گذشت و من هر روز که از خواب بلند می شدم از مادر و مادر بزرگ می پرسیدم ؛ الان چند  روزشده وآنها می گفتند : 15 روز یا ... و حتی یکی دو بار هم به توصیه مادرم ، از جاشوانی که تازه از سفر برگشته بودند از پدر سراغ گرفتم و هر بارآنها گفتند : بابات کویت بود ، منتظرند بارگیرشان بیاید ، احتمالاً بزودی حرکت می کنند ، چون تا قبل از لهیمر باید بیایند !!

من تا آنروز معنی لهیمر را نمی دانستم و چند بار از مادر بزرگ پرسیدم ، او هم برایم توضیح داد ولی فراموش کردم چون اصلاً متوجه نشدم و برایم مهم هم نبود که بدانم لهیمر چیست ؟!

روزها به همین منوال گذشت و کار من شده بود انتظار و نظر انداختن به بیکران دریا . من و خواهرم همه روزه ، صبح ها ، بالای پشت بام بتماشای دریا می نشستیم و یا پرسه در اطراف سیف و پرس و جور از ملوانانی که از دریا برمیگشتند و گه گاهی هم با بچه های محل در سایه انبارها می نشستیم و چشم به افق،لنجها را رصد می کردیم تا لنجی از دور نمایان شود و ما از روی شکل «دعومه اش » ( سینه و جلوی لنج ) حدس بزنیم لنج چه کسیست ؟!

یک ماه گذشت و پدر نیامد و بالاخره چیزی که همواره مردم و بخصوص مادر و مادر بزرگ از آن وحشت داشتند فرا رسید ، انقلاب شدید جوی در جنوب و یا همان لهیمر معروف ؛ آن سال برای اولین بار بود که لهیمر را احساس می کردم و ترس از آن تمام وجودم را فرا گرفته بود ، آن شب تا صبح نخوابیدیم ، مادر بزرگ مشغول قرائت قرآن بود و مادرم هراز چند گاهی از اتاق خارج می شد و بیرون را نگاه می کرد و زهرا هم از ترس خودش را به من چسپانده بود . باد از چهار سو می وزید و بدنبال آن رعد و برق و بارندگی شدید ، صدای غرش باد و شرشر باران لحظه ای قطع نمی شد و « تش برک » آسمان و زمین را چون روز روشن می نمود ؛ این وضعیت تا سحر و سپیده دم ادامه داشت و من صبح با روشن شدن هوا فوراً از خانه خارج شدم و بطرف گمرک دویدم ؛ آنجا عجب غلغله ای بود ، بارندگی دیشب سیل عظیمی را بدنبال داشت و جریان سیل و طوفان ، لنج های مستقر در خور را در هم کوبیده بود و حتی چند تایی در لابلای بقیه گرفتار شده و غرق شده بودند ؛ مردم داد و فریاد می کردند و ار همدیگر کمک می خواستند و ....

آن روز هم مثل بقیه روزهای خدا گذشت و گذشت ، فردا و پس فردا و دقیقاً دو روز بعد از آن شب لعنتی ، لنج حاج احمد ، یعنی همان لنجی که « سنگار » ( همراه ) بابام از خور خارج شده بود ، وارد بندر شد و من آنقدر پشت درب گمرک نشستم تا ناخدا پیاده شد ، سریعاً خودم را به او رسانده و سراغ پدرم را گرفتم ؛ ناخدا احمد با تعجب گفت : مگر هنوز بابات نرسیده ؟ گفتم نه و او گفت ما با هم از کویت مرخص کردیم ، هوا خراب شد مجبور شدیم « مسچان » لنگر کنیم ولی آنها نماندند و آمدند ، پس باید قبل از ما می رسیدند ؟! ولی نگران نباش، تا چند ساعت دیگر پیدایشان میشود ؛ همین سخنان ناخدا آتشی در من برافروخت و سخت نگرانم نمود ؟!! نکند لهیمر ؟!! نه ، نه ، خدا نکند ؟!! حتماً می آیند !! باید باز هم منتظر باشم . و آنروز هم هرچه ماندم ، نیامدند و باز فردا و پس فردا و اکنون که سالهاست از این قصه می گذرد !! هنوز پدر نیامده؛ بابا نیامد و مادر بزرگ رفت ، پدر نیامد و محمد بعد از سه ماه از رفتنش بدنیا آمد ولی هیچوقت نتوانست او را ببیند ؟!! یدر نیامد و زهرا بدون حضورش و فقط با خاطراتش به خانه بخت رفت و من در شب حنابندان و سرتراشون نوازشهای پدری را هرگز احساس ننمودم !! حتی مرکب آنها ، « جهاز » هم برگشت ، تک و تنها ، همچون اسبی خسته و زخمی که سوارش را مدتها قبل از دست داده باشد .......

آنچه در بالا آمد افسانه نیست ، بلکه حقیقتی است تلخ از یک زندگی ، قصه ایست از زبان کودکان ساحل نشین ، کودکانی که پدرانشان طعمه امواج خروشان دریا شده اند .

 

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 و ساعت 15:4
دفتر نمایندگی سایپا در دیلم

در اقامت یک هفته ایم در دیلم با خرابی قفل درب اتومبیلم و بنا به پیشنهاد دوستان، سری به دفتر نمایندگی سایپا زدم. در دفتر پذیرش با دو جوان خوشرو روبروشدم که پس از استماع مشکل خودروام، مرا به استاد صافکار معرفی کردند. ایشان نیز پس از چند سئوال و جواب، بدون اینکه به ماشین یک نگاه خشک و خالی بیندازد فرمودند: «بایستی فردا صبح زود ماشین را بیاوری تا تعمیر کنم.» طبق برنامه، فردا صبح زود به نمایندگی رفتم و کارت گارانتی به دست با استادکار هم کلام شدم. حرفهایش برای بنده ای که یک سال است خودرو پراید خریداره کرده و در این مدت چندین بار جهت تعمیر به دفاتر نمایندگی سایپا در شهرهای مختلف رفته بودم، تازگی داشت. چون ایشان فرمودند:  «کاری به گارانتی ندارم. اول قفل را باز می کنم اگر قابل تعمیر باشه، تعمیر می کنم و اگر نبود باید بری از جیب مبارک قفلی تهیه کنی و بیاری تا جایگزین قفل معیوب کنم. در آخر هم مزد کار خودم را می گیرم»  از شیوه کار این دفتر نمایندگی خیلی متعجب شدم. متاسفانه نتوانستم با مسئول مجموعه صحبت کنم اما اگر همه خدمات این نمایندگی اینگونه باشد واقعا" جالب است. همان روز به دفتر نمایندگی سایپا در گناوه تماس گرفتم و موضوع را با ایشان درمیان گذاشتم. فردی که پشت خط بود گفت که ماشینت را بیاور ظرف کمتر از یک ساعت تحویل می دهیم. اگر ماشینت گارانتی داشت که هیچ در غیر این صورت هزینه قفل و مزد استادکار دریافت می شود. بی اختیار به یاد صحبت های استاد خلیجی افتادم که می گفت: «بیایید دیلم را با شهرهای همجوار مقایسه کنید و ...».

در پایان جهت اطلاع شما خواننده گرامی به عرض می رساند، قفل ماشین بنده توسط نمایندگی سایپا در چغادک بدون هیچ بحثی تعویض گردید. (چغادک، بخشی است از توابع بوشهر با جمعیتی تقریبا" نصف دیلم که حدود سه سال است دارای شهرداری شده است و تا آنجا که اطلاع دارم هنوز هم صاحب بخشداری نشده است. جمعیت این شهر تشکیل شده است از ساکنان بومی که در اقلیت هستند و مهاجرین خوزستانی که بخش اعظمی از جمعیت آنان را تشکیل می دهند.)

 

لينک ثابت نوشته شده توسط در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 و ساعت 8:2
مزایده کتاب
 

تعداد ۲۶۱۲ نسخه کتاب وجین شده ی کتابخانه امام صادق (ع) شهرستان دیلم ، در موضوعات متنوع با قیمت پایه ی دو میلیون ریال(۲۰۰۰۰۰ تومان) به فروش می رسد .

برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفن های زیر تماس حاصل نمایید.

۰۷۷۲۴۳۷۲۵۱۰-  ۰۷۷۲۴۲۲۳۹۱۰

 

لينک ثابت نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 10:14
آمار قبولی دانشگاههای دولتی

نام و نام خانوادگی

رشته قبولی

نوع پذیرش

شهر

زینب شریفی

مهندسی برق کنترل

روزانه

شیراز

زینب شریفی

مهندسی کامپیوتر(نرافزار)

روزانه

شیراز

مریم موتوری

کارشناسی حسابداری

روزانه

بوشهر

مسعود مظفری

کارشناسی فیزیک

روزانه

اصفهان

آسیه بوشهریان

کارشناسی مامائی

روزانه

بوشهر

رقیه لیراوی دیلمی

کارشناسی کتابداری

روزانه

اهواز

رباب ناطق زاده

مهندسی کشاورزی (باغبانی)

روزانه

بوشهر

مریم گله گیری

مهندسی منابع طبیعی شیلات

روزانه

بوشهر

حکیمه مزارعی

مهندسی منابع طبیعی شیلات

روزانه

بوشهر

مریم بیراتی

مهندسی منابع طبیعی شیلات

روزانه

بوشهر

مریم بیراتی

زیست جانوری

شبانه

زابل

زینب ناصری لیراوی

کارشناسی تاریخ

روزانه

قزوین

زینب ناصری لیراوی

کارشناسی حسابداری

شبانه

بوشهر

فاطمه تقیان

کارشناسی تاریخ

روزانه

تهران

لیلا اسماعیلی

کارشناسی علوم اجتماعی

روزانه

اهواز

لیلا اسماعیلی

کارشناسی ادبیات عربی

روزانه

بوشهر

علی دشتی

آموزش علوم تجربی (کاردانی)

روزانه

بهبهان

جواد خلیلی

آموزش علوم تجربی (کاردانی)

روزانه

بهبهان

زینب نوبخت

آموزش کودکان استثنایی ناشنوا

روزانه

تهران

اعظم لیراوی

آموزش علوم تجربی (کاردانی)

روزانه

اهواز

صدیقه خلفی

کاردانی اتاق عمل

روزانه

شیراز

فروغ فرید

کاردانی کامپیوتر(هنرستان فنی)

روزانه

بوشهر

فرزانه سینایی

مهندسی برق

شبانه

بوشهر

سید محمد باقرفاطمی

مهندسی برق مخابرلت

شبانه

بوشهر

احمد درویشی

مهندسی مکانیک

شبانه

بوشهر

ابراهیم براهیمی

مهندسی مکانیک

شبانه

بوشهر

احمد طاهریان

آمار کارشناسی

شبانه

بوشهر

شیوا حاجتی

علوم اقتصادی کارشناسی

شبانه

بوشهر

مکیه پیکانی

زیست شناسی کارشناسی

شبانه

بوشهر

محسن خاکپور

شیمی محض کارشناسی

شبانه

بوشهر

محمود اکبری

علوم اقتصادی کارشناسی

شبانه

بوشهر

فاطمه بیژنی

تاریخ کارشناسی

شبانه

بوشهر

سعید پیرو

کارشناسی حسابداری

شبانه

بوشهر

علی اکبری

کاردانی فنی مکانیک ماشین الات

شبانه

زابل

سیده فاطمه محمدی

کاردانی علوم آزمایشگاهی

شبانه

بوشهر

لاله زنگنه نیا

کاردانی حسابداری(هنرستان فنی)

شبانه

بوشهر

زکیه بازودار

مهندسی  معماری

روزانه

بوشهر

 

مینا باسروی

برق- مخابرات

شبانه

بوشهر

 

 

لينک ثابت نوشته شده توسط کریم غلامی پور در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 7:58
شور چشمی و چشم زخم

« فلانی تیه ش ، سوره ، که سنگه ، د ، کل ، ایکنه » یعنی فلانی آنقدر شور چشم است که با یک نظر سنگ را دو تکه میکند .

جمله بالا را بارها و بارها شنیده اید و حتی اگر ادعا کنید به چشم زخم هم اعتقادی ندارید ، ولی ناخودآگاه به محض روئیت فردی که در شهر به چشم شوری معروف شده ، سریع مخفی می شوید و اگر فرصت اختفا نداشتید ، شروع میکنید به فرستادن صلوات ، نه یکی ، نه دوتا بلکه هفت تا یا بیشتر و بهنگام خرید مسکن یا اتومبیل ، اولین چیزی که به آن اضافه می کنید نظر بند است که شیی است لوزی شکل ، ساخته شده از نخهای پشمی با رنگهای زننده و حاشیه ای از غلاف اسپند ( کشار ) که آنرا در ورودی « هال » نصب می نمایی تا در زمان ورود مهمان این وسیله دیده شود و در ذوق بزند !! و برای ماشینت هم به همین منوال ، البته اینبار شکل و اندازه اش فرق می کند ، مثلاً جسم پلاستیکی یا شیشه ای به شکل یک چشم ؟! و تو دقیقاً آنرا زیر آینه وسط ، داخل کابین جاسازی می کنی ؟؟!!

فرهنگ ما پر است از قصه ها و روایات گوناگون در باب چشم زخم ؛ و افراد متعددی ، چه در اعصار گذشته و حال به داشتن این نیروی مرموز متهم شده اند ؟! ولی آیا برای شخص شما پیش آمده که از نزدیک شاهد تاثیر چشم زخم بر خود یا افراد دیگری باشید ؟! به احتمال قوی خواهید گفت : بله و سریعاً مواردی چند را ذکر می نمایید .

دوستی داشتم تازه موتورسیکلت خریده بود و هر وقت فلانی را می دید موتورش را خاموش می نمود و شروع می کرد به هل دادن آن ، از وی پرسیدم چرا چنین میکنی ؟ گفت می خواهم او موتورسیکلتم را چشم نزند ؟!!  شاید شما از من بپرسید خودت چه ؟ آیا برایت پیش آمده یا خیر ؟ و من هم مثل بقیه میگویم : بله مواردی را از نزدیک دیده و احساس نموده ام ، و چند نمونه را هم می توانم  مثال بزنم ، مثلا : شبی شام دعوت بودیم منزل دوستی که مراسم عروسی داشت ، در محل پذیرایی شخصی آمد که معروف بود به چشم شوری ، خلاصه شام آوردند و بهمراه شام فیلمبردار هم آمد برای برداشت فیلم از مهمانان ؛ به محض روشن شدن پروژکتور ، اتاق چنان نورانی شد که فرد مورد نظر ناخودآگاه گفت « اوفی ، رگل دسته اییابو ببینی » یعنی وای آنقدر اتاق روشن است که رگهای دستت را میتوانی بخوبی مشاهده کنی و همین گفته او کافی بود تا کل برق منزل قطع شود و هر چه تلاش شد ادامه فیلمبرداری میسر نشد تا اینکه فیلمبردار مجبور شد بساطش را جمع کرده و آنجا را ترک نماید ، آنوقت برق منزل روبرا شد ؟!! این حادثه و حوادث دیگر از این دست را می توان فقط یک اتفاق قلمداد  نمود و مشکل را در سیستم برقی پروژکتور یا عوامل فیزیکی دیگری جستجو نمود . البته تا کنون  حکایات بسیاری در رابطه با چشم زخم شنیده ام ولی برای پرهیز از شناسایی افراد و خدای نکرده توهین و یا بی احترامی به کسی از بازگو نمودنش خودداری می کنم .

در قرآن و احادیث هم ذکری از چشم زخم شده است ، مثلاً در آیه 5 از سوره قلم آمده : « نزدیک است کافران هنگامی که آیات قرآن را می شنوند با چشم زخم خود تو را ازبین ببرند، و میگویند او دیوانه است. » خوب با این تفاسیر راه علاج ، درمان و مقابله با این پدیده چیست ؟!

ما روشهای زیادی برای مقابله با چشم زخم سراغ داریم ؛ مثلاً همان نصب نظربند در ورودی منازل ، فرستادن صلوات هنگام مواجه با افراد شور چشم ، تهیه « تویت » یا بسته ای کوچک حاوی نمک ، اسپند ، زاج (زاغ ) و الصاق آن به البسه و نهایتاً در صورت مبتلا شدن به چشم زخم ، گرفتن مقداری از آب دهان و در مراحل حاد ادرار از فرد چشم زننده و مالیدن آن به بدن کسی که چشم خورده راه علاج معرفی می شود؟!! حتی در رابطه با رفع چشم زخم ادعیه مخصوصی در کتب داریم ؛ بطور مثال در کتاب گنجهای معنوی به قلم رضا جاهد آمده : « جهت رفع چشم زخم و نظر کردن کلمات ، جاعت ، جیعت ، فجیعت ، فجعجعبت ، انفجعت ، انفجلقت را بر روی تخم مرغ نوشته ، پس اگر به جهت انسان باشد در میان دو پای او بر زمین بزند و بشکند و اگر حیوان باشد در میان او زند تا شکسته شود و در وقت شکستن تخم مرغ بگوید : بسم الله و بالله و علی اسم الله و اسم العین »

علم در این خصوص چه می گوید ؟ آیا این پدیده در قالب علوم جدید قابل توجیه است ؟ آیا ارتباطی بین چشم زخم ، تله پاتی ، هیبنوتیزم و کارهای خارق العاده مرتاضها وجود دارد ؟ حتی من شنیده ام افرادی در هند هستند که بصورت خودآگاه و کنترل شده می توانند با نگاه کردن به یک قاشق آنرا کج کنند و یا قطار در حال حرکت را متوقف نمایند ؟!! 

راستی چرا می گویند فلانی چشم شور است و موضوع شوری و نمک چه رابطه ای با این مسئله دارد و چرا همواره نمک ، زاج و اسپند را برای پیشگیری استفاده می کنند؟! آیا چشم زخم در جوامع دیگر از جمله اروپا و آمریکا هم مطرح است ؟! شما چه فکر می کنید؟

لينک ثابت نوشته شده توسط کرامت الله طاهری در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 1:49
دامن سرو بلند آسان نمی آید بدست

چهره ی مترجم انسان را به یاد اسطوره ی سیزیف می اندازد. اما اگر مفاهیم عبث بودن کار سیزیف و قلندر بودنش را به کناری بگذاریم، " این مشغله " بودنش و چوب لای چرخ " تاناتوس " یا " مرگ " گذاشتنش می ماند که به انگیزه " نامیرا " شدن انسان صورت گرفت و همین کارش بود که بر زئوس گران آمد و لاجرم محکومش کردند که هر روز تخته سنگی را به بالای تپه ای بکشد _ بدان امید که بر غیر ممکن فائق آید _ آنهم با علم به این که به حکم خدایان روز بعد سنگ را باز پای تپه خواهد یافت!

مترجم چون رابط میان دو فرهنگ است با مرگ و جهل دشمنی می کند و محکومیتش را هم خودش رقم می زند: با مرور دائم ترجمه اش. ترجمه فی النفسه کاری " محال " است. این سخن را شمار نه چندان معدودی از صاحبنظران ترجمه عنوان کرده اند.

اندیشه آدمی اگر نه جملگی، تا حد بسیار مرهون زبانی است که فرد بدان سخن می گوید. زبان جزیی جدایی ناپذیر از تفکر آدمی است و به باور شماری از فلاسفه، بدون زبان تفکر چندان رشد نمی کند.زبان بسان پیکری است که اندیشه آدمی پرهیب وار در آن تجسم می یابد. هر زبان آفریننده دنیایی است گاه بسیار متفاوت از دنیایی که زبانی دیگر خلق می کند. دنیایی که فردی فارسی زبان به یمن زبان خود پیرامون خویش نظاره می کند با دنیایی که زاییده زبان انگلیسی است تفاوتی گاه ماهوی دارد. برای این که این سخن تا حدی ملموس تر شود مثالی می زنم. در زبان فارسی " رنگین کمان " پدیده ای است که ترکیب بندی مفهومی در زبان فارسی آن را چونان کمانی چند رنگ بر ذهن ما عرضه می دارد. از سوی مقابل، همین پدیده ی طبیعی برای فردی انگلیسی زبان و به یمن دنیایی که برساخته زبان انگلیسی است بصورت ( Rainbow ) یعنی کمانی بارانی ادراک می شود. فارسی زبان خود را تشنه آزادی می داند حال آنکه انگلیسی زبان خود را ( Hungry for freedom ) گرسنه آزادی می داند. فارسی زبان می گوید پایم شکست و با این کار دامان تقصیر را از گرد خود برمی چیند اما انگلیسی زبان می گوید ( I broke my leg  ) من پایم را شکستم. مثالهایی از این دست تقریباً به گستردگی هر دو زبان است و تنوع چنین اختلاف منظرهایی به تنوع زبانهای دنیا.

 

مترجم خوب کسی است که برای ( Rainbow…Hungry for freedom…I broke my leg ) به ترتیب معادلهای : رنگین کمان/ تشنه آزادی / پایم شکست بگذارد. و بر این کار او علی الظاهر خرده ای نمی توان گرفت چه به زبان و هنجار فارسی سخن گفته است. ولی چیزی که در این جا از دست می رود منظری است که انگلیسی زبان بدان می نگریسته و ویران کردن دنیایی است در مقابل ساختن دنیایی بدیل. بر داشتن عینکی و گذاردن عینکی دیگر و البته از رنگی دیگر. مترجم فارسی زبان دنیای انگلیسی را به گونه ای می آفریند بسیار شبیه به دنیایی که خود در آن اندیشه می کند. در این رهگذر مفهوم انگلیسی در صافی ذهن فارسی زبان پوست می اندازد و شکلی فارسی به خود می گیرد و البته در این دگردیسی اصل با بدل تفاوت بسیار  می یابد. از همین روی شماری از فلاسفه زبان، ترجمه را امری بسیار دشوار و تقریباً ناممکن می دانند. چه آن چیزی که ما به عنوان ترجمه شاهکاری ادبی می خوانیم چیزی است مسخ شده ، دیگرگون شده و برکنده ی از دنیایی که در آن آفریده شده است و در خوش بینانه ترین صورت ممکن نقشی است از پشت قالی. و بر این اساس ما هیچ گاه حتی با صرف دانستن نسبی زبان آلمانی، " کانت " را نخواهیم فهمید زیرا باید آلمانی زبان بود و به آلمانی فکر کنیم تا " سنجش خرد ناب " را ادراک کنیم. " آنا کارنینا " ی تولستوی را نمی توان فهمید جز آن که اندیشه ما اندیشه ای روسی شود. فضایی که" آگوست کنت " می آفریند فضایی است که صرفاً فردی فرانسوی زبان قادر به فهمش خواهد بود. کنت به هر زبانی که ترجمه شود کنتی تازه خواهد بود نه کنت فرانسوی. به بیان دیگر به عدد زبانهایی که کنت بدانها ترجمه شده است، کنت هایی جدید خواهیم داشت. و سر آخر اینکه به زبان فارسی هیچگاه نمی توان مدعی بود " جنایت و مکافات " ، " آرزوهای بزرگ "، " کمدی انسانی " و غیره، خوانده و فهمیده شده است. هر چه بوده است چیزی دیگر از جنسی دیگر بوده است.

این تقریری بسیار مختصر از نظریه ای است که به نظریه ترجمه ناپذیری زبانها مشهور است و طرفدارانی از میان فلاسفه و صاحبنظران ترجمه دارد. بررسی نقاط قوت و ضعف این نظریه به مجالی دیگر محتاج است.

لينک ثابت نوشته شده توسط عبدالرضا شهبازی در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 21:58
جوانان دیلمی

جوانی همراه با شور و انرژی است. جوانان به واسطه انرژی فراوانی که در وجود دارند، بی قرار و درجستجوی راهی برای تخلیه آن می باشند و از اینجاست که لزوم برنامه ریزی و تامین زیر ساخت های لازم برای هدایت و استفاده از این منابع انرژی و جوانی، نمود پیدا می کند. قصدم بر یادآوری مخاطرات و مضرات عدم توجه به این وجه از جوانی نیست، بلکه می خواهم نظر خوانندگان را به این نکته جلب کنم که جوانان همشهری ما برای تخلیه انرژی خود، چه امکاناتی را فرا رو می بینند؟ فضای ورزشی کافی؟ مجامع علمی و فرهنگی؟ یا تک چرخ با موتور سیکلت و راندن با حداکثر سرعت در خیابانی با طول یک وجب؟ آیا این جوان مستوجب خرده گیریست؟ 

لينک ثابت نوشته شده توسط داریوش راستی در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 21:11
اولين متولد ايران در فضا
اين روزها همه جا پر است از اخبار و تصاویر مسافرت فضائی خانم انوشه انصاری که همه می‌دانيم فردی ايرانی الاصل است (وبلاگ). اين مساله خوا‌ناخواه باعث ايجاد موجی از غرور و افتخار ميان ايرانيان شده است چون اولين متولد ايران و بخصوص اينکه اولين زن ايرانی پا به فضا و ايستگاه بين‌المللی فضائی گذاشته است. به همين مناسبت سازمان فضايی ايران بيانيه‌ای صادر کرده است.

اين سازمان از انصاری به عنوان بانوی موفق و ممتاز ايرانی نام برده که "يکی از اين بزرگان" است: "اين زن دانشمند و علاقمند ايرانی با اراده بزرگ و بلند، تلاشی را آغاز کرده است که افقهای جديدی به روی بشريت خواهد گشود. پرواز ايشان به ايستگاه بين‌المللی به عنوان تنها جايگاه استقرار انسان در فضا، افتخاری بس غرور‌آميز برای تمام ايرانيان خواهد بود اما نبايد تاثير شگرف خدمات و فعاليتهای ايشان در رونق فعاليتهای فضايی در مقياس عمومی و در سطح بين‌المللی را فراموش نمود."

درآخر اين بيانيه سازمان فضايی ايران به عنوان متولی بخش فضا درکشور، اعلام کرده است که ضمن حمايت از فعاليتها و خدمات ارزنده خانم انصاری در ترويج و توسعه فناوری فضايی آرزوی موفقيت و سلامت برای ايشان در سفر فضايی به ايستگاه بين‌المللی را دارد و اميدوار است سفر اين بانوی ايرانی به ايستگاه فضايی بين‌المللی پيام آور صلح و شادی برای جامعه بشری باشد.

خانم انصاری که در سال 1984 ايران را به مقصد ايالات متحده ترک کرده است قبل از سفر فضايی خود اظهار داشت: "فکر می کنم سفر من برای جوانان ايرانی که در ايران زندگی می کنند، بسيار اميدبخش باشد. اين سفر مطمئناً به آنها کمک خواهد کرد تا خود را درگير موضوعات مثبت و مفيد کنند."

 

لينک ثابت نوشته شده توسط ساسان یگانگی در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 11:5
یک خبر و دو دیدگاه متضاد

شهر بوشهر در 48 ساعت گذشته، ساعت های پر التهابی را پشت سر گذاشت. داستان به چند ماه قبل ارتباط داشت که 6 نوجوان و جوان ساکن روستای چاه کوتاه از توابع شهرستان بوشهر، به طرز وحشیانه ای اقدام به هتک حرمت یک دختر دانشجوی غیر بومی نموده بودند. خانواده دختر مورد نظر و اقشار وسیعی از مردم با حمایت امام جمعه و فرماندار بوشهر خواستار دستگیری عاملان این جنایت غیر انسانی بودند. ظرف کمتر از 24 ساعت کلیه عاملان این جنایت دستگیر و دادگستری نیز بنا به دستور فرماندار شهرستان با ارجاع پرونده به مرکز، در کمترین زمان ممکن حکم نهایی را اعلام کرد. با اعلام حکم اعدام برای کلیه عاملان این جنایت، اقشار مختلف مردم بوشهر، برداشت های متفاوتی با این موضوع نمودند. برخی به دلیل عمق فاجعه و جریحه دار شدن احساسات مردم، خواستار اجرای فوری حکم بودند و برخی دیگر، این حکم را  بی سابقه، احساسی و غیر منطقی خوانده و خواستار تعلیق فعلی حکم تا رسیدگی بیشتر پرونده و قانونی شدن سن برخی از متهمان و از طرفی اجرای حد اسلامی و قانونی (حد اسلامی در مورد عمل زنا برای فرد مجرد، 100 ضربه شلاق است) بودند. این درحالی بود که مسئولین زندان طبق دستور مرکز،  موظف بودند که در صبحگاه روز یک شنبه مورخ 26/6/85 حکم صادره را به مرحله اجرا بگذارند. پخش این خبر باعث تجمع مخالفان این حکم در خیابان و درب دادگستری گردید. از طرف دیگر خانواده متهمان نیز دست به دامان دفتر رهبری شده و درحالی که مخالفان تا پاسی از شب جلوی دادگستری تجمع کرده بودند، توانستند از رهبر انقلاب تا بعد از ماه مبارک رمضان جهت اجرای حکم، فرجه بگیرند. اعلام این خبر در ساعت 11 شب قبل از اجرای حکم ( درست 6 ساعت قبل از اجرای حکم) باعث پراکندگی افرادی که در جلو درب دادگستری تجمع کرده بودند گردید، اما این بار در گوشه ای دیگر از شهر بلوایی به پا شده که ماحصل آن تجمع اقشار مخالف تعویق اجرای حکم، جلو درب فرمانداری بود.

متاسفانه نگارنده اطلاع چندانی از قوانین حقوقی نداشته اما به نظر می رسد اجرای واقعی قانون جزایی، بهترین گزینه برای عاملان این جنایت وحشیانه است.

لينک ثابت نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 9:56
طرح‌های زودبازده
امروز در خبرها خواندم که:

"اختصاص ۱۸ هزار ميليارد تومان از منابع بانکی در ايران برای ايجاد بنگاه های زود بازده، باعث سرازير شدن سيلی از طرح ها به سوی بانک ها شده است. طرح بنگاه های زود بازده بخشی از برنامه دولت برای کاهش بيکاری است. بنا به اين طرح بانک های دولتی ملزم شده اند برای ايجاد بنگاه های زود بازده بخشی از وام های خود را با بهره کمتر از ۱۴ درصد فعلی به ايجاد کار اختصاص دهند. از مجموع ۲۵۰ هزار طرحی که تاکنون برای تصويب به بانک ها فرستاده شده نزديک به ۱۱۶ هزار طرح تصويب شده و ۱۶ هزار طرح نيز رد شده است. بقيه طرح ها در نوبت بررسی قرار دارند..."

يادم افتاد که دو سه سال پیش برگه‌ای در دست يکی از دوستان در ديلم ديدم که شامل فهرست طرح‌هائی بود که برای اجرای آنها ظاهراً وام می‌دادند و شاهد اين موج بودم که خيلی‌ها در دیلم به دنبال اين طرح‌ها بودند تا بلکه از طریق ارائه طرح به وامی برسند و بتوانند مثلاً کسب و کار جدیدی راه اندازی کنند. تازه اين دوست ما بادی هم به غبغب می‌انداخت که آن قدر زرنگ بوده که توانسته به طریق خاصی به اين سیاهه دست پيدا کند (رانت اطلاعاتی). از اينها که بگذریم، چیزی که من در صحبت با چند تن از اين عزیزان احساس کردم اين بود که ظاهراً دريافت خود وام و احتمالاً تملک میزان قابل توجهی از زمين‌های اطراف شهر به نوعی هدف اصلی "برخی" از ارائه کنندگان طرح بود که اميدوارم احساس و برداشت من از اين جریان غلط بوده باشد، انشاا... به هر حال برخی از اين طرح‌ها تا جائی که حافظه‌ام ياری می‌کند عبارت بودند از احداث گلخانه برای کشت صیفی‌جات، کارخانه توليد پودر لباسشوئی، کارخانه توليد گاز برای نوشابه‌های گازدار، مزرعه ميگو و... بسياری ديگر. من هيچ اطلاعی از سرنوشت‌ اين طرح‌ها و يا احتمالاً کارخانه‌های احداثی ندارم و خوب است دوستانی که در جريان هستند اطلاعاتی در اين زمينه ارائه نمايند.

به هر حال خبر فوق من را وادار به اين نوشته کرد که آيا اين وام‌های زودبازده در بانک‌های ديلم هم ارائه شده است و اگر شده است کدام بانک‌ها و اينکه مراحل و شرايط آن چگونه است و اينکه آيا مردم عادی هم از اين موضوع با خبر هستند يا باز بايد از طريق خاصی از اين قضيه مطلع شد! و اينکه فهرست احتمالی طرح‌ها چيست و اگر کسی دارد، جهت اطلاع اهالی شهر ارائه کند.

همه‌مان به خوبی می‌دانيم که يکی از معضلات اساسی اين شهر آمار بالای بيکاری است که خود باعث بسياری از معضلات ديگر شده است. اميد آنکه گوشه‌ای از اين منابع مالی به شکل صحیح آن به ديلم هم برسد و سبب رونق واقعی در امر اشتغال‌زائی گردد. به اميد آن روز.

لينک ثابت نوشته شده توسط ساسان یگانگی در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 9:2
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد