| خانه | تازه های وب | آرشیو| پست الکترونیک |
|
|
آنروز رفتنش با گذشته فرق داشت ، بعد از بستن « پیچانه » و ساکش ، آنها را بر دوش کشید و از منزل خارج شد و مادر بزرگ هم طبق معمول با قرآن و کاسه آبی بدرقه اش نمود، ولی دقایقی بعد برگشت ، نگاهی به من و زهرا انداخت و سری به مادر که در بستر بیماری بود زد و مجدداً خداحافظی نمود و من سراسیمه بدنبالش دویدم و گفتم بابا دوچرخه فراموش نشود و همچنین خواهرم که درخواست لباس و عروسک داشت . پدر رفت و من هم در پی او از منزل خارج شدم تا « سر سیف »(گمرک قدیم ) و آنقدر پشت دیوار مغازه های اطراف گمرک ماندم تا « جهاز » از خور خارج شد و رو به غرب همچون نقطه ای در افق ناپدید گشت . هنوز به یاد دارم که آنروز ناهار هم نخوردم ، چون فرصتی نشد و مجبور بودم کیفم را بردارم و بدوم سمت مدرسه . بعد از یک تابستان گرم و طاقت فرسا ، پاییز داشت کم کم خودش را نشان میداد و در این تغییر هوا مادرم سخت مریض شد و کارهای خانه پاک افتاد گردن مادر بزرگ . به محض برگشتن از مدرسه از مادر بزرگ پرسیدم : ننه ؛ بابا چند روز دیگر برمیگردد ؟ و او با مهربانی گفت : پسرم انشاالله تا یک ماه دیگر می آید و تصور یک ماه آینده ، حضور بابا و داشتن دوچرخه یک لحظه از ذهنم دور نمی شد ؛ البته ما به دوری پدر عادت کرده بودیم ؛ چه آن وقتها که 6 ماه 6 ماه مجبور بود برای بدست آوردن لقمه ای نان در کویت بماند یا الان که سالی 4 الی 5 ماهش در سفر بود و ایامی هم که از سفر برمی گشت با لنج های صیادی می رفت صید و یا گرفتار کارهای لنج بود، شستن ، سل و په ، گلافی و ... بنابر این ما کمتر می دیدینش و همواره تشنه دیدارش و هم صحبتی با او بودیم . پدر چند روز قبل از رفتنش به من و زهرا قول داد عید ما را « بی بی حکیمه »ببرد و اول تابستان هم خانوادگی برویم مشهد ؛ او گفت اگر مجبور هم شوم عید به سفر نخواهم رفت ، چرا گه به بچه هایم قول داده ام . روزها بکندی می گذشت و من هر روز که از خواب بلند می شدم از مادر و مادر بزرگ می پرسیدم ؛ الان چند روزشده وآنها می گفتند : 15 روز یا ... و حتی یکی دو بار هم به توصیه مادرم ، از جاشوانی که تازه از سفر برگشته بودند از پدر سراغ گرفتم و هر بارآنها گفتند : بابات کویت بود ، منتظرند بارگیرشان بیاید ، احتمالاً بزودی حرکت می کنند ، چون تا قبل از لهیمر باید بیایند !! من تا آنروز معنی لهیمر را نمی دانستم و چند بار از مادر بزرگ پرسیدم ، او هم برایم توضیح داد ولی فراموش کردم چون اصلاً متوجه نشدم و برایم مهم هم نبود که بدانم لهیمر چیست ؟! روزها به همین منوال گذشت و کار من شده بود انتظار و نظر انداختن به بیکران دریا . من و خواهرم همه روزه ، صبح ها ، بالای پشت بام بتماشای دریا می نشستیم و یا پرسه در اطراف سیف و پرس و جور از ملوانانی که از دریا برمیگشتند و گه گاهی هم با بچه های محل در سایه انبارها می نشستیم و چشم به افق،لنجها را رصد می کردیم تا لنجی از دور نمایان شود و ما از روی شکل «دعومه اش » ( سینه و جلوی لنج ) حدس بزنیم لنج چه کسیست ؟! یک ماه گذشت و پدر نیامد و بالاخره چیزی که همواره مردم و بخصوص مادر و مادر بزرگ از آن وحشت داشتند فرا رسید ، انقلاب شدید جوی در جنوب و یا همان لهیمر معروف ؛ آن سال برای اولین بار بود که لهیمر را احساس می کردم و ترس از آن تمام وجودم را فرا گرفته بود ، آن شب تا صبح نخوابیدیم ، مادر بزرگ مشغول قرائت قرآن بود و مادرم هراز چند گاهی از اتاق خارج می شد و بیرون را نگاه می کرد و زهرا هم از ترس خودش را به من چسپانده بود . باد از چهار سو می وزید و بدنبال آن رعد و برق و بارندگی شدید ، صدای غرش باد و شرشر باران لحظه ای قطع نمی شد و « تش برک » آسمان و زمین را چون روز روشن می نمود ؛ این وضعیت تا سحر و سپیده دم ادامه داشت و من صبح با روشن شدن هوا فوراً از خانه خارج شدم و بطرف گمرک دویدم ؛ آنجا عجب غلغله ای بود ، بارندگی دیشب سیل عظیمی را بدنبال داشت و جریان سیل و طوفان ، لنج های مستقر در خور را در هم کوبیده بود و حتی چند تایی در لابلای بقیه گرفتار شده و غرق شده بودند ؛ مردم داد و فریاد می کردند و ار همدیگر کمک می خواستند و .... آن روز هم مثل بقیه روزهای خدا گذشت و گذشت ، فردا و پس فردا و دقیقاً دو روز بعد از آن شب لعنتی ، لنج حاج احمد ، یعنی همان لنجی که « سنگار » ( همراه ) بابام از خور خارج شده بود ، وارد بندر شد و من آنقدر پشت درب گمرک نشستم تا ناخدا پیاده شد ، سریعاً خودم را به او رسانده و سراغ پدرم را گرفتم ؛ ناخدا احمد با تعجب گفت : مگر هنوز بابات نرسیده ؟ گفتم نه و او گفت ما با هم از کویت مرخص کردیم ، هوا خراب شد مجبور شدیم « مسچان » لنگر کنیم ولی آنها نماندند و آمدند ، پس باید قبل از ما می رسیدند ؟! ولی نگران نباش، تا چند ساعت دیگر پیدایشان میشود ؛ همین سخنان ناخدا آتشی در من برافروخت و سخت نگرانم نمود ؟!! نکند لهیمر ؟!! نه ، نه ، خدا نکند ؟!! حتماً می آیند !! باید باز هم منتظر باشم . و آنروز هم هرچه ماندم ، نیامدند و باز فردا و پس فردا و اکنون که سالهاست از این قصه می گذرد !! هنوز پدر نیامده؛ بابا نیامد و مادر بزرگ رفت ، پدر نیامد و محمد بعد از سه ماه از رفتنش بدنیا آمد ولی هیچوقت نتوانست او را ببیند ؟!! یدر نیامد و زهرا بدون حضورش و فقط با خاطراتش به خانه بخت رفت و من در شب حنابندان و سرتراشون نوازشهای پدری را هرگز احساس ننمودم !! حتی مرکب آنها ، « جهاز » هم برگشت ، تک و تنها ، همچون اسبی خسته و زخمی که سوارش را مدتها قبل از دست داده باشد ....... آنچه در بالا آمد افسانه نیست ، بلکه حقیقتی است تلخ از یک زندگی ، قصه ایست از زبان کودکان ساحل نشین ، کودکانی که پدرانشان طعمه امواج خروشان دریا شده اند . در اقامت یک هفته ایم در دیلم با خرابی قفل درب اتومبیلم و بنا به پیشنهاد دوستان، سری به دفتر نمایندگی سایپا زدم. در دفتر پذیرش با دو جوان خوشرو روبروشدم که پس از استماع مشکل خودروام، مرا به استاد صافکار معرفی کردند. ایشان نیز پس از چند سئوال و جواب، بدون اینکه به ماشین یک نگاه خشک و خالی بیندازد فرمودند: «بایستی فردا صبح زود ماشین را بیاوری تا تعمیر کنم.» طبق برنامه، فردا صبح زود به نمایندگی رفتم و کارت گارانتی به دست با استادکار هم کلام شدم. حرفهایش برای بنده ای که یک سال است خودرو پراید خریداره کرده و در این مدت چندین بار جهت تعمیر به دفاتر نمایندگی سایپا در شهرهای مختلف رفته بودم، تازگی داشت. چون ایشان فرمودند: «کاری به گارانتی ندارم. اول قفل را باز می کنم اگر قابل تعمیر باشه، تعمیر می کنم و اگر نبود باید بری از جیب مبارک قفلی تهیه کنی و بیاری تا جایگزین قفل معیوب کنم. در آخر هم مزد کار خودم را می گیرم» از شیوه کار این دفتر نمایندگی خیلی متعجب شدم. متاسفانه نتوانستم با مسئول مجموعه صحبت کنم اما اگر همه خدمات این نمایندگی اینگونه باشد واقعا" جالب است. همان روز به دفتر نمایندگی سایپا در گناوه تماس گرفتم و موضوع را با ایشان درمیان گذاشتم. فردی که پشت خط بود گفت که ماشینت را بیاور ظرف کمتر از یک ساعت تحویل می دهیم. اگر ماشینت گارانتی داشت که هیچ در غیر این صورت هزینه قفل و مزد استادکار دریافت می شود. بی اختیار به یاد صحبت های استاد خلیجی افتادم که می گفت: «بیایید دیلم را با شهرهای همجوار مقایسه کنید و ...». در پایان جهت اطلاع شما خواننده گرامی به عرض می رساند، قفل ماشین بنده توسط نمایندگی سایپا در چغادک بدون هیچ بحثی تعویض گردید. (چغادک، بخشی است از توابع بوشهر با جمعیتی تقریبا" نصف دیلم که حدود سه سال است دارای شهرداری شده است و تا آنجا که اطلاع دارم هنوز هم صاحب بخشداری نشده است. جمعیت این شهر تشکیل شده است از ساکنان بومی که در اقلیت هستند و مهاجرین خوزستانی که بخش اعظمی از جمعیت آنان را تشکیل می دهند.) تعداد ۲۶۱۲ نسخه کتاب وجین شده ی کتابخانه امام صادق (ع) شهرستان دیلم ، در موضوعات متنوع با قیمت پایه ی دو میلیون ریال(۲۰۰۰۰۰ تومان) به فروش می رسد . برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفن های زیر تماس حاصل نمایید. ۰۷۷۲۴۳۷۲۵۱۰- ۰۷۷۲۴۲۲۳۹۱۰
« فلانی تیه ش ، سوره ، که سنگه ، د ، کل ، ایکنه » یعنی فلانی آنقدر شور چشم است که با یک نظر سنگ را دو تکه میکند . جمله بالا را بارها و بارها شنیده اید و حتی اگر ادعا کنید به چشم زخم هم اعتقادی ندارید ، ولی ناخودآگاه به محض روئیت فردی که در شهر به چشم شوری معروف شده ، سریع مخفی می شوید و اگر فرصت اختفا نداشتید ، شروع میکنید به فرستادن صلوات ، نه یکی ، نه دوتا بلکه هفت تا یا بیشتر و بهنگام خرید مسکن یا اتومبیل ، اولین چیزی که به آن اضافه می کنید نظر بند است که شیی است لوزی شکل ، ساخته شده از نخهای پشمی با رنگهای زننده و حاشیه ای از غلاف اسپند ( کشار ) که آنرا در ورودی « هال » نصب می نمایی تا در زمان ورود مهمان این وسیله دیده شود و در ذوق بزند !! و برای ماشینت هم به همین منوال ، البته اینبار شکل و اندازه اش فرق می کند ، مثلاً جسم پلاستیکی یا شیشه ای به شکل یک چشم ؟! و تو دقیقاً آنرا زیر آینه وسط ، داخل کابین جاسازی می کنی ؟؟!! فرهنگ ما پر است از قصه ها و روایات گوناگون در باب چشم زخم ؛ و افراد متعددی ، چه در اعصار گذشته و حال به داشتن این نیروی مرموز متهم شده اند ؟! ولی آیا برای شخص شما پیش آمده که از نزدیک شاهد تاثیر چشم زخم بر خود یا افراد دیگری باشید ؟! به احتمال قوی خواهید گفت : بله و سریعاً مواردی چند را ذکر می نمایید . دوستی داشتم تازه موتورسیکلت خریده بود و هر وقت فلانی را می دید موتورش را خاموش می نمود و شروع می کرد به هل دادن آن ، از وی پرسیدم چرا چنین میکنی ؟ گفت می خواهم او موتورسیکلتم را چشم نزند ؟!! شاید شما از من بپرسید خودت چه ؟ آیا برایت پیش آمده یا خیر ؟ و من هم مثل بقیه میگویم : بله مواردی را از نزدیک دیده و احساس نموده ام ، و چند نمونه را هم می توانم مثال بزنم ، مثلا : شبی شام دعوت بودیم منزل دوستی که مراسم عروسی داشت ، در محل پذیرایی شخصی آمد که معروف بود به چشم شوری ، خلاصه شام آوردند و بهمراه شام فیلمبردار هم آمد برای برداشت فیلم از مهمانان ؛ به محض روشن شدن پروژکتور ، اتاق چنان نورانی شد که فرد مورد نظر ناخودآگاه گفت « اوفی ، رگل دسته اییابو ببینی » یعنی وای آنقدر اتاق روشن است که رگهای دستت را میتوانی بخوبی مشاهده کنی و همین گفته او کافی بود تا کل برق منزل قطع شود و هر چه تلاش شد ادامه فیلمبرداری میسر نشد تا اینکه فیلمبردار مجبور شد بساطش را جمع کرده و آنجا را ترک نماید ، آنوقت برق منزل روبرا شد ؟!! این حادثه و حوادث دیگر از این دست را می توان فقط یک اتفاق قلمداد نمود و مشکل را در سیستم برقی پروژکتور یا عوامل فیزیکی دیگری جستجو نمود . البته تا کنون حکایات بسیاری در رابطه با چشم زخم شنیده ام ولی برای پرهیز از شناسایی افراد و خدای نکرده توهین و یا بی احترامی به کسی از بازگو نمودنش خودداری می کنم . در قرآن و احادیث هم ذکری از چشم زخم شده است ، مثلاً در آیه 5 از سوره قلم آمده : « نزدیک است کافران هنگامی که آیات قرآن را می شنوند با چشم زخم خود تو را ازبین ببرند، و میگویند او دیوانه است. » خوب با این تفاسیر راه علاج ، درمان و مقابله با این پدیده چیست ؟! ما روشهای زیادی برای مقابله با چشم زخم سراغ داریم ؛ مثلاً همان نصب نظربند در ورودی منازل ، فرستادن صلوات هنگام مواجه با افراد شور چشم ، تهیه « تویت » یا بسته ای کوچک حاوی نمک ، اسپند ، زاج (زاغ ) و الصاق آن به البسه و نهایتاً در صورت مبتلا شدن به چشم زخم ، گرفتن مقداری از آب دهان و در مراحل حاد ادرار از فرد چشم زننده و مالیدن آن به بدن کسی که چشم خورده راه علاج معرفی می شود؟!! حتی در رابطه با رفع چشم زخم ادعیه مخصوصی در کتب داریم ؛ بطور مثال در کتاب گنجهای معنوی به قلم رضا جاهد آمده : « جهت رفع چشم زخم و نظر کردن کلمات ، جاعت ، جیعت ، فجیعت ، فجعجعبت ، انفجعت ، انفجلقت را بر روی تخم مرغ نوشته ، پس اگر به جهت انسان باشد در میان دو پای او بر زمین بزند و بشکند و اگر حیوان باشد در میان او زند تا شکسته شود و در وقت شکستن تخم مرغ بگوید : بسم الله و بالله و علی اسم الله و اسم العین » علم در این خصوص چه می گوید ؟ آیا این پدیده در قالب علوم جدید قابل توجیه است ؟ آیا ارتباطی بین چشم زخم ، تله پاتی ، هیبنوتیزم و کارهای خارق العاده مرتاضها وجود دارد ؟ حتی من شنیده ام افرادی در هند هستند که بصورت خودآگاه و کنترل شده می توانند با نگاه کردن به یک قاشق آنرا کج کنند و یا قطار در حال حرکت را متوقف نمایند ؟!! راستی چرا می گویند فلانی چشم شور است و موضوع شوری و نمک چه رابطه ای با این مسئله دارد و چرا همواره نمک ، زاج و اسپند را برای پیشگیری استفاده می کنند؟! آیا چشم زخم در جوامع دیگر از جمله اروپا و آمریکا هم مطرح است ؟! شما چه فکر می کنید؟ چهره ی مترجم انسان را به یاد اسطوره ی سیزیف می اندازد. اما اگر مفاهیم عبث بودن کار سیزیف و قلندر بودنش را به کناری بگذاریم، " این مشغله " بودنش و چوب لای چرخ " تاناتوس " یا " مرگ " گذاشتنش می ماند که به انگیزه " نامیرا " شدن انسان صورت گرفت و همین کارش بود که بر زئوس گران آمد و لاجرم محکومش کردند که هر روز تخته سنگی را به بالای تپه ای بکشد _ بدان امید که بر غیر ممکن فائق آید _ آنهم با علم به این که به حکم خدایان روز بعد سنگ را باز پای تپه خواهد یافت! مترجم چون رابط میان دو فرهنگ است با مرگ و جهل دشمنی می کند و محکومیتش را هم خودش رقم می زند: با مرور دائم ترجمه اش. ترجمه فی النفسه کاری " محال " است. این سخن را شمار نه چندان معدودی از صاحبنظران ترجمه عنوان کرده اند. اندیشه آدمی اگر نه جملگی، تا حد بسیار مرهون زبانی است که فرد بدان سخن می گوید. زبان جزیی جدایی ناپذیر از تفکر آدمی است و به باور شماری از فلاسفه، بدون زبان تفکر چندان رشد نمی کند.زبان بسان پیکری است که اندیشه آدمی پرهیب وار در آن تجسم می یابد. هر زبان آفریننده دنیایی است گاه بسیار متفاوت از دنیایی که زبانی دیگر خلق می کند. دنیایی که فردی فارسی زبان به یمن زبان خود پیرامون خویش نظاره می کند با دنیایی که زاییده زبان انگلیسی است تفاوتی گاه ماهوی دارد. برای این که این سخن تا حدی ملموس تر شود مثالی می زنم. در زبان فارسی " رنگین کمان " پدیده ای است که ترکیب بندی مفهومی در زبان فارسی آن را چونان کمانی چند رنگ بر ذهن ما عرضه می دارد. از سوی مقابل، همین پدیده ی طبیعی برای فردی انگلیسی زبان و به یمن دنیایی که برساخته زبان انگلیسی است بصورت ( Rainbow ) یعنی کمانی بارانی ادراک می شود. فارسی زبان خود را تشنه آزادی می داند حال آنکه انگلیسی زبان خود را ( Hungry for freedom ) گرسنه آزادی می داند. فارسی زبان می گوید پایم شکست و با این کار دامان تقصیر را از گرد خود برمی چیند اما انگلیسی زبان می گوید ( I broke my leg ) من پایم را شکستم. مثالهایی از این دست تقریباً به گستردگی هر دو زبان است و تنوع چنین اختلاف منظرهایی به تنوع زبانهای دنیا. مترجم خوب کسی است که برای ( Rainbow…Hungry for freedom…I broke my leg ) به ترتیب معادلهای : رنگین کمان/ تشنه آزادی / پایم شکست بگذارد. و بر این کار او علی الظاهر خرده ای نمی توان گرفت چه به زبان و هنجار فارسی سخن گفته است. ولی چیزی که در این جا از دست می رود منظری است که انگلیسی زبان بدان می نگریسته و ویران کردن دنیایی است در مقابل ساختن دنیایی بدیل. بر داشتن عینکی و گذاردن عینکی دیگر و البته از رنگی دیگر. مترجم فارسی زبان دنیای انگلیسی را به گونه ای می آفریند بسیار شبیه به دنیایی که خود در آن اندیشه می کند. در این رهگذر مفهوم انگلیسی در صافی ذهن فارسی زبان پوست می اندازد و شکلی فارسی به خود می گیرد و البته در این دگردیسی اصل با بدل تفاوت بسیار می یابد. از همین روی شماری از فلاسفه زبان، ترجمه را امری بسیار دشوار و تقریباً ناممکن می دانند. چه آن چیزی که ما به عنوان ترجمه شاهکاری ادبی می خوانیم چیزی است مسخ شده ، دیگرگون شده و برکنده ی از دنیایی که در آن آفریده شده است و در خوش بینانه ترین صورت ممکن نقشی است از پشت قالی. و بر این اساس ما هیچ گاه حتی با صرف دانستن نسبی زبان آلمانی، " کانت " را نخواهیم فهمید زیرا باید آلمانی زبان بود و به آلمانی فکر کنیم تا " سنجش خرد ناب " را ادراک کنیم. " آنا کارنینا " ی تولستوی را نمی توان فهمید جز آن که اندیشه ما اندیشه ای روسی شود. فضایی که" آگوست کنت " می آفریند فضایی است که صرفاً فردی فرانسوی زبان قادر به فهمش خواهد بود. کنت به هر زبانی که ترجمه شود کنتی تازه خواهد بود نه کنت فرانسوی. به بیان دیگر به عدد زبانهایی که کنت بدانها ترجمه شده است، کنت هایی جدید خواهیم داشت. و سر آخر اینکه به زبان فارسی هیچگاه نمی توان مدعی بود " جنایت و مکافات " ، " آرزوهای بزرگ "، " کمدی انسانی " و غیره، خوانده و فهمیده شده است. هر چه بوده است چیزی دیگر از جنسی دیگر بوده است. این تقریری بسیار مختصر از نظریه ای است که به نظریه ترجمه ناپذیری زبانها مشهور است و طرفدارانی از میان فلاسفه و صاحبنظران ترجمه دارد. بررسی نقاط قوت و ضعف این نظریه به مجالی دیگر محتاج است. جوانی همراه با شور و انرژی است. جوانان به واسطه انرژی فراوانی که در وجود دارند، بی قرار و درجستجوی راهی برای تخلیه آن می باشند و از اینجاست که لزوم برنامه ریزی و تامین زیر ساخت های لازم برای هدایت و استفاده از این منابع انرژی و جوانی، نمود پیدا می کند. قصدم بر یادآوری مخاطرات و مضرات عدم توجه به این وجه از جوانی نیست، بلکه می خواهم نظر خوانندگان را به این نکته جلب کنم که جوانان همشهری ما برای تخلیه انرژی خود، چه امکاناتی را فرا رو می بینند؟ فضای ورزشی کافی؟ مجامع علمی و فرهنگی؟ یا تک چرخ با موتور سیکلت و راندن با حداکثر سرعت در خیابانی با طول یک وجب؟ آیا این جوان مستوجب خرده گیریست؟ اين روزها همه جا پر است از اخبار و تصاویر مسافرت فضائی خانم انوشه انصاری که همه میدانيم فردی ايرانی الاصل است (وبلاگ). اين مساله خواناخواه باعث ايجاد موجی از غرور و افتخار ميان ايرانيان شده است چون اولين متولد ايران و بخصوص اينکه اولين زن ايرانی پا به فضا و ايستگاه بينالمللی فضائی گذاشته است. به همين مناسبت سازمان فضايی ايران بيانيهای صادر کرده است.
اين سازمان از انصاری به عنوان بانوی موفق و ممتاز ايرانی نام برده که "يکی از اين بزرگان" است: "اين زن دانشمند و علاقمند ايرانی با اراده بزرگ و بلند، تلاشی را آغاز کرده است که افقهای جديدی به روی بشريت خواهد گشود. پرواز ايشان به ايستگاه بينالمللی به عنوان تنها جايگاه استقرار انسان در فضا، افتخاری بس غرورآميز برای تمام ايرانيان خواهد بود اما نبايد تاثير شگرف خدمات و فعاليتهای ايشان در رونق فعاليتهای فضايی در مقياس عمومی و در سطح بينالمللی را فراموش نمود." درآخر اين بيانيه سازمان فضايی ايران به عنوان متولی بخش فضا درکشور، اعلام کرده است که ضمن حمايت از فعاليتها و خدمات ارزنده خانم انصاری در ترويج و توسعه فناوری فضايی آرزوی موفقيت و سلامت برای ايشان در سفر فضايی به ايستگاه بينالمللی را دارد و اميدوار است سفر اين بانوی ايرانی به ايستگاه فضايی بينالمللی پيام آور صلح و شادی برای جامعه بشری باشد. خانم انصاری که در سال 1984 ايران را به مقصد ايالات متحده ترک کرده است قبل از سفر فضايی خود اظهار داشت: "فکر می کنم سفر من برای جوانان ايرانی که در ايران زندگی می کنند، بسيار اميدبخش باشد. اين سفر مطمئناً به آنها کمک خواهد کرد تا خود را درگير موضوعات مثبت و مفيد کنند."
شهر بوشهر در 48 ساعت گذشته، ساعت های پر التهابی را پشت سر گذاشت. داستان به چند ماه قبل ارتباط داشت که 6 نوجوان و جوان ساکن روستای چاه کوتاه از توابع شهرستان بوشهر، به طرز وحشیانه ای اقدام به هتک حرمت یک دختر دانشجوی غیر بومی نموده بودند. خانواده دختر مورد نظر و اقشار وسیعی از مردم با حمایت امام جمعه و فرماندار بوشهر خواستار دستگیری عاملان این جنایت غیر انسانی بودند. ظرف کمتر از 24 ساعت کلیه عاملان این جنایت دستگیر و دادگستری نیز بنا به دستور فرماندار شهرستان با ارجاع پرونده به مرکز، در کمترین زمان ممکن حکم نهایی را اعلام کرد. با اعلام حکم اعدام برای کلیه عاملان این جنایت، اقشار مختلف مردم بوشهر، برداشت های متفاوتی با این موضوع نمودند. برخی به دلیل عمق فاجعه و جریحه دار شدن احساسات مردم، خواستار اجرای فوری حکم بودند و برخی دیگر، این حکم را بی سابقه، احساسی و غیر منطقی خوانده و خواستار تعلیق فعلی حکم تا رسیدگی بیشتر پرونده و قانونی شدن سن برخی از متهمان و از طرفی اجرای حد اسلامی و قانونی (حد اسلامی در مورد عمل زنا برای فرد مجرد، 100 ضربه شلاق است) بودند. این درحالی بود که مسئولین زندان طبق دستور مرکز، موظف بودند که در صبحگاه روز یک شنبه مورخ 26/6/85 حکم صادره را به مرحله اجرا بگذارند. پخش این خبر باعث تجمع مخالفان این حکم در خیابان و درب دادگستری گردید. از طرف دیگر خانواده متهمان نیز دست به دامان دفتر رهبری شده و درحالی که مخالفان تا پاسی از شب جلوی دادگستری تجمع کرده بودند، توانستند از رهبر انقلاب تا بعد از ماه مبارک رمضان جهت اجرای حکم، فرجه بگیرند. اعلام این خبر در ساعت 11 شب قبل از اجرای حکم ( درست 6 ساعت قبل از اجرای حکم) باعث پراکندگی افرادی که در جلو درب دادگستری تجمع کرده بودند گردید، اما این بار در گوشه ای دیگر از شهر بلوایی به پا شده که ماحصل آن تجمع اقشار مخالف تعویق اجرای حکم، جلو درب فرمانداری بود. متاسفانه نگارنده اطلاع چندانی از قوانین حقوقی نداشته اما به نظر می رسد اجرای واقعی قانون جزایی، بهترین گزینه برای عاملان این جنایت وحشیانه است. امروز در خبرها خواندم که:
"اختصاص ۱۸ هزار ميليارد تومان از منابع بانکی در ايران برای ايجاد بنگاه های زود بازده، باعث سرازير شدن سيلی از طرح ها به سوی بانک ها شده است. طرح بنگاه های زود بازده بخشی از برنامه دولت برای کاهش بيکاری است. بنا به اين طرح بانک های دولتی ملزم شده اند برای ايجاد بنگاه های زود بازده بخشی از وام های خود را با بهره کمتر از ۱۴ درصد فعلی به ايجاد کار اختصاص دهند. از مجموع ۲۵۰ هزار طرحی که تاکنون برای تصويب به بانک ها فرستاده شده نزديک به ۱۱۶ هزار طرح تصويب شده و ۱۶ هزار طرح نيز رد شده است. بقيه طرح ها در نوبت بررسی قرار دارند..." يادم افتاد که دو سه سال پیش برگهای در دست يکی از دوستان در ديلم ديدم که شامل فهرست طرحهائی بود که برای اجرای آنها ظاهراً وام میدادند و شاهد اين موج بودم که خيلیها در دیلم به دنبال اين طرحها بودند تا بلکه از طریق ارائه طرح به وامی برسند و بتوانند مثلاً کسب و کار جدیدی راه اندازی کنند. تازه اين دوست ما بادی هم به غبغب میانداخت که آن قدر زرنگ بوده که توانسته به طریق خاصی به اين سیاهه دست پيدا کند (رانت اطلاعاتی). از اينها که بگذریم، چیزی که من در صحبت با چند تن از اين عزیزان احساس کردم اين بود که ظاهراً دريافت خود وام و احتمالاً تملک میزان قابل توجهی از زمينهای اطراف شهر به نوعی هدف اصلی "برخی" از ارائه کنندگان طرح بود که اميدوارم احساس و برداشت من از اين جریان غلط بوده باشد، انشاا... به هر حال برخی از اين طرحها تا جائی که حافظهام ياری میکند عبارت بودند از احداث گلخانه برای کشت صیفیجات، کارخانه توليد پودر لباسشوئی، کارخانه توليد گاز برای نوشابههای گازدار، مزرعه ميگو و... بسياری ديگر. من هيچ اطلاعی از سرنوشت اين طرحها و يا احتمالاً کارخانههای احداثی ندارم و خوب است دوستانی که در جريان هستند اطلاعاتی در اين زمينه ارائه نمايند. به هر حال خبر فوق من را وادار به اين نوشته کرد که آيا اين وامهای زودبازده در بانکهای ديلم هم ارائه شده است و اگر شده است کدام بانکها و اينکه مراحل و شرايط آن چگونه است و اينکه آيا مردم عادی هم از اين موضوع با خبر هستند يا باز بايد از طريق خاصی از اين قضيه مطلع شد! و اينکه فهرست احتمالی طرحها چيست و اگر کسی دارد، جهت اطلاع اهالی شهر ارائه کند. همهمان به خوبی میدانيم که يکی از معضلات اساسی اين شهر آمار بالای بيکاری است که خود باعث بسياری از معضلات ديگر شده است. اميد آنکه گوشهای از اين منابع مالی به شکل صحیح آن به ديلم هم برسد و سبب رونق واقعی در امر اشتغالزائی گردد. به اميد آن روز. در مبحث قبلی ( دی غلو ) که به پیشنهاد یکی از دوستان تهیه شده بود اختصاصاً به موضوع فاتحه خوانی زنانه در دیلم پرداختیم ولی در اینجا موضوع را بصورت کلی تری بررسی می نماییم . وای به شبی که « دی مختار » فرصت نکرده بود شامی تهیه نماید ، مثلاً « شله ماهی » ، « تنداز » و یا ... که باز صدای « بو مختار»بلند بود : « چند بار بگم زن ، بابا هر چه داریم ، درست کن ، مو ، نیخم سی کسی بیلمش ، مو حتی شوو شوم خومه ، خوم باید بخرم » ؛ لازم به توضیح است که « شوو ، شوم » غذایی است که شب اول قبر خانواده متوفا تهیه می کنند و آنرا تمام و کمال میدهند به فقیر مستمندی تا بعد از نوش جان ، برای میت فاتحه ای بخواند و طلب آمرزش نماید تا کمی از فشار قبر بکاهد ؛ و استدلال بو مختار از قضیه شوو ، شوم این بود که برای سوم ، هفتم ، چهلم و حتی سالگرد فلانی ، سفره ای مفصل بر قبرش می گسترانند ، مرکب از میوه های رنگارنگ [ سیب ، هلو ، پرتقال و ... ] انواع حلوایات [ حلوای برنجی ، حلوای انگل پیچ ، حلوای پشک پشکو ، حلوا خرمایی ] رنگینک تهیه شده از بهترین رطب آردوروغن حیوانی فرد اعلا ، چند نوع شربت [ تانج ، ویمتو و آبلیمو ] و خلاصه خوردنی و آشامیدنیهایی که شاید میت در طول عمرش هم گیرش نیامده باشد ؟!! بو مختار می گفت :« بابااین بدبخت اگر در مدت حیاتش از این غذاها می خورد به این زودی ها نمی مرد ؟! پس « مو ، سی چه شوو ، شومه خوم نخرم و به زن و بچه یلم ، هم سفارش ایکنم هر چه ایخن سر قبرم بنن ، همی ایسو بدن تا خوم بخرمش و ... » ادامه مطلب « فصلی خواهم نبشت در باب افعال معکوس در لسان جماعت دیلمی یل و در نبشتن بر آنم که سخنی نرآنم که ار آن سخن کسی را مکدر گردد و یا تزّیدی کشد و خولنندگان گویند ؛ شرم باد کرامت را با این کتابت ، بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندرین موافقت کنند و فایده یی حاصل آید و مزاحی از آن باشد هر چند قلیل . » وقت قانونی کلاس به اتمام رسیده بود ولی دبیر زبان که اتفاقاً از نیروهای بومی هم محسوب می شد ، داشت بصورت فوق العاده گرامر تدریس می کرد ، در این فاصله تعدادی از دانش آموزان یکی یکی اجازه گرفته و کلاس را ترک می کردند تا اینکه نوبت به زاغو رسید . او از جا بلند شد و رو به معلم کرد و گفت ؛ آغا « نریم » و آقای احمدی دبیر زبان نظری به وی افکند و خیلی خونسرد گفت ؛ شکی درش نیست و شروع کرد به ادامه درس . زاغو همچنان بحالت ایستاده ، مجدداً گفت آغا گفیتم نریم و باز دبیر نیم نگاهی از پشت عینک ته استکانیش به زاغو انداخت و گفت ؛ پسرم مگه شک داری !! و خلاصه درخواستهای مکرر زاغو و شنیدن همان پاسخ تکراری از آقای احمدی ، تا اینکه اینبار زاغو با ناراحتی گفت آغا بالاخره بریم یا نه ؟؟ و اینجا بود که آقای دبیر با طمأنینه گفت بفرمایید جانم ، بفرمایید، و زاغو از کلاس خارج شد . رضو که کنجکاو شده و در فضولی یکه تاز کلاس بود به آقای دبیر گفت آغا چرا چند بار قبل به زاغو اجازه ندادی که برود ؟ و آقای احمدی گفت ؛ او تقاضایی در خصوص رفتن از من نکرد ، فقط پرسید آغا نریم و من هم گفتم شکی ندارم که تو نر هستی ، مگر خودت شک داری ؟!! این خاطره مقدمه ای است بر اصل مطلب یعنی بکار بردن بعضی از افعال که من بعنوان « افعال معکوس » آورده ام و کراراً در مکالمات روزمره ما کاربرد دارند . لازم به توضیح است که بنده قصد ورود به مبحث « تحول کلمات در گویش دیلمی » را ندارم که در تخصص من نیست و استاد لیراوی در کتاب « گویش و ادبیات فرهنگ مردم دیلم و لیراوی » بطور کامل به آن پرداخته است ، فقط نیم نگاهی دارم در حد بررسی و شاید طنز . دوستی دارم هم استانی که هر وقت مرا می بیند به کنایه می گوید « نی فرمایی » یا « نی خری » و وقتی فکرش را می کنم می بینم انصافاً به نکته خوبی اشاره دارد و جای درستی دست گذاشته است بعنوان مثال ، شما با یک جمع دوستانه در حال قدم زدن هستید که اکثراً بومی اند ولی در میان آنها فرد و یا افرادغیر بومی نیز حضور دارند . تو به یکباره می خواهی از آنها جدا شده و خداحافظی کنی ، ناخودآگاه می گویی « بچیل نی فرمایین بریم حونه » ( بچه ها نمی فرمایین برویم خانه ) و یا در حال صرف غذا و آشامیدن چیزی هستی که جمعی بر شما وارد می شوند ، بلافاصله می گویی « نی خرین » ( نمی خورین ) در هر دو حالت شما دارید تعارف می کنید که مثلاً بفرمایی منزل یا بفرمایید چیزی میل کنید و موارد متعدد دیگر از این دست . در وهله اول آن شخص غیر بومی شاید از این شیوه تعارف شما ناراحت شود و حتی آنرا بنوعی بی احترامی به خود قلمداد نماید . این موارد را آورده ام چون بعضاً برای خودم اتفاق افتاده و حتی در ماههای اول حضورم در دانشگاه گاهاً دوستان از نحوه برخورد و لحن صحبت من و بقیه همشهریانم ناراحت می شدند و تصور بر این بود که ما داریم با آنها تند صحبت می کنیم یا خدایی ناکرده منظور بی احترامی است !! البته بنده قصد تخطئه کردن زبان و لهجه خویش را ندارم و فردی هستم به اصطلاح Pan dilomism و در هر موقعیتی که باشم ، به محض اینکه یکنفر همشهری را ببینم سریعاً می روم کانال دو ، هر چند خیلی از افراد را می شناسم ، اصلاً حاضر نیستند در حضور یک نفر غریبه لهجه خود را رو کنند ؟! علی ایحال ما می توانیم با کمی دقت ، حتی با لهجه مادری هم با مخاطبان ارتباط بر قرار کنیم ، بصورتیکه برداشت بدی از آن نشود و از هر نظر هم محترمانه باشد ، آیا ضرورتی دارد هنوز کبریت را « چربیت » یا لیمو را « نیمول » همچنین ممنون را « مدمون » استعمال نماییم ؟؟!! در خوابگاه دانشگاه همشهری داشتم که اصرار داشت در خصوص بازی فوتبال ایران و ژاپن شرطبندی کند و مرتباً می گفت ما به ؤاپن « می باخیم » و بچه ها می زدند زیر خنده ، چرا ؟؟ چون بجای اینکه بگوید ما به ژاپن می بازیم ، میگفت ؛ ما می باخیم یعنی « می » را به اول « باختن » اضافه می نمود و تصور می کرد چون می و باختن هر دو فارسی هستند پس کلمه ای که ساخته درست است . در پایان فکر می کنم ما می توانیم با شناسایی اینگونه افعال و کلمات ، نسبت به بررسی و حتی اصلاح آنها اقدام کنیم تا لهجه ایی به مراتب شیرینتر ، جذابتر و مهربانتر داشته باشیم . وبلاگنويس که شدی دیگر نمیتوانی ننويسی. هی میخواهی کمتر بنويسی اما یک حس عجیبی کار دستت میدهد و دلت دوباره هوای نوشتن میکند. گفتم هوا، راستی هوای امروز صبح تهران بدجوری پائیزی شده بود. بادی خنک میوزيد و آدم از آن کيف میکرد و صدای برگ درختان نشان میداد که چيزی دارد تغيير میکند و کسی میآيد، پائيز را میگويم. حتما می دانید که در تهران کم پیش میآيد که بادی بوزد و همه بدبختی آلودگی هوا هم از همين نوزیدن باد است.
آمدن پائيز مثل هميشه چيزی را به ذهنت میآورد، اول مهر، مدرسه. هفتهای بیشتر به بازشدن دوباره مدارس نمانده است. باز بچهها با کيف و کتاب نو، باز بوی کلاس، بوی تراشیدن مداد، بوی نوی کتاب. در دیلم که باشی باید بوی چوب خیس نيمکت کلاس را هم به اينها اضافه کنی. نيمکتی که بواسطه شرجی و نم دریا خیس خیس است و تو وقتی چند دقیقهای روی آن مینشینی، به آن میچسبی! هنوز هوای تابستان و "میدار و خطیروک" توی کلهات هست و دل دل می کنی که کی زنگ را میزنند. گرمائی که اغلب تا آبان ماه هم ادامه دارد سر کلاس بی طاقتت میکند و خنکای گاه گاه باد پنکه کهنه و غرغروی کلاس که به صورت پر از عرقت میخورد دلت را حال میآورد. مدرسه را با گرما شروع میکنی و با گرما هم تمام. انگار گرما سرنوشت توست. هیچ روزی از مدرسه را هم به خاطر گرما برایت تعطیل نکردهاند. در عوض توی همین گرما و بعد از اتمام امتحانات پایان سال "شِنو سر زَهر" وقتی "اُو مِده" چه کیفی دارد. سالی که نکوست از بهارش پیداست، زمزمهاش هست که امسال اول مهر درب مدارس بر روی دانش آموزان تهرانی به خاطر آلودگی هوا بسته میماند. کیف داره آدم از اول مهر به تعطيلی بخوره، نه؟! تازه روزای وارونگی هوا وسط زمستون و تعطیلی روزای برفی رو هم بهش اضافه کن! چی میشه!... نهيب معلم که دارد از روز اول با بچهها قول و قرار میگذارد که اگر درس نخوانيد چنين و چنان میشود تو را به خود می آورد... به یقین نقش صدا و سیما در انعکاس اخبار شهرستان ها ، موفقیت ها ، مشکلات و معضلات شهرهای استان ، بسیار مهم است . دیروز فرصتی دست داد که شبکه ی استانی سیمای بوشهر را ببینم ، از اخبار گرفته تا برنامه های متنوع و " رویدادهای استان در هفته ای که گذشت" . متأسفانه در هیچیک از برنامه های شبکه ی استانی ، خبری از شهرهای دیگر استان نبود ! و انگار شهری بجز بوشهر در این استان وجود ندارد ! از اخبار ادارات و ارگان ها گرفته تا مشکلات شهری و همچنین رویدادهای هفته ی گذشته ی استان ، همگی ، (بجز یک خبر از " عسلویه " ) از بوشهر بود . تنها خبری که از دیگر شهرهای استان اعلام شد ، درجه ی آب و هوای شهرهای استان بود که خوشبختانه " دیلم " را شامل شد! آیا وقت آن نرسیده که با ایجاد دفتر صدا و سیما در دیلم ، بهتر و بیشتر بتوان به بررسی مشکلات ، معرفی افراد موفق و شنیدن درد دل مردم پرداخت ؟
درج مطلب احیای فرهنگ کمک به نیازمندان که یکی از دوستان بزرگوار دروبلاگشان به آن پرداخته اندودرخواست بزرگوارانه ایشان از نویسندگان وبلاگ دیلمی یل جهت اظهارنظر درمورد هیئت های مذهبی دیلم حقیر رابرآن داشت که در خصوص این مهم چند جمله ای بنویسد وپیشنهاد دهد که کمیته ای منسجم ورسمی درمیان افراد متعهد ودلسوز تشکیل شود. این تشکل با ایجاد ارتباطی رسمی ونظام یافته با نهادهای چون کمیته امداد امام (ره)،موسسه خیریه ولیعصر(عج)،بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی وهمچنین هیئت های مذهبی مساجد خصوصا مسجد امام سجاد (ع) وپشتیبانی همه جانبه این نهادها از حرکت های کمک رسانی در عین خودجوش بودن وحفظ ماهیت مستقل آن، به خدمت رسانی به قشر محروم شهر مبادرت ورزد. بعد ازثبت مطلب دوستمان در وبلاگ ایکار موضوعی مطرح شد: یکی از دوستان بانام (صلیت ) متذکر شده بود : جناب آقای افتخاری ، سلام علیکم ضمن تائید نظر ایشان این سئوال مطرح میشود که آیا تمامی خانواده های نیازمند فرد یا افرادی را به عنوان نیروی کار دارند که با به کار گیری آنها نان دسترنج وبازوی خود را بخورند؟ ضمن ستایش وقدردانی از مسئول و کارکنان موسسه ولیعصر(عج) که بیشترین حمایت وپوشش افراد محروم وخانواده های نیازمند را به عهده داشته وبه خوبی وبا احترام فراوان وبا سخاوتمندی مشغول خدمت هستند تصدیق خواهید فرمود که خانواده های زیادی هم هستند که نه کسی دارند که برایشان کار کند ونه تحت پوشش نهاد ویا موسسه ای . دوستان، همه ما می دانیم مبارزه با مفاصد اقتصادی خلاصه شد در چند جلسه بی سرانجام ودیگر هیچ. زمین خواری چند میلیاردی در نقاط مختلف کشور ، رانت خواری، رشوه گیری و.... همیشه بوده،هست وخواهدبود.وقتی در خودمجموعه نهادهای امداد،حق کشی و حق ها زیر پا له می شود، چه توقعی برای اجرای عدالت وکمک به محرومین که همانا اصل عدالت است وجوددارد؟ پس بی تعارف امیدی به تحقق عدالت اجتماعی نیست چون اراده ای برای این مهم دیده نمی شود واگر هم حداقل اراده ای باشدنظام بندی مناسب وبرنامه ریزی منسجمی وجود ندارد . به بحث کلان آن هم وارد نمی شوم چون بنا بر آن نیست. واما چه کنیم که در شهر خودمان به نیازمندان به شکل سازمان یافته ومنسجم رسیدگی شود؟ باوربفرمائید درشهرکوچک ماخانواده هایی هستند که دغدغه نان شب دارند. قدرت خرید خمیردندان راندارند. اصلا جزء سبد خرید آنها نیست همانند میوه وگوشت وماهی وبسیاری ازاقلام دیگر. حکایت بی انتهای روزهای خالی ماندن سفره شان دل هر انسانی را به درد می آورد . بله باور بفرمایید وجود دارند. هستند و زندگی می کنند!! یکی از افراد محروم ونیازمند صحبت می کرد که مشکل ما خیلی بیشتر از مشکلات افراد نیازمند شهرهای دیگر است. پرسیدم چرا؟ خیلی ساده وراحت گفت: در شهرما تقریبا همه آشنایند واز نزدیکان . الحمدلله وضعیت معیشت مناسب هم دارند اما به خویشان توجهی ندارندوکمکی نمی کنند .اگردرشهردیگربودیم می توانستیم حداقل باخیال راحت وبی مزاحمت گدائی کنیم ولی در شهرما تکدی گری وگدائی وجودندارد.((جوابش برایم خیلی تازگی داشت وهیچوقت به فکرم نرسیده بود که چرا در شهرما کسی گدائی نمی کند؟)) البته خیلی خوب است وشاید تنها شهری باشیم که تکدی گری ندارد.درجوابش گفتم:((اتفاقا یکی از دلایل مهم که در شهر ما کسی دستش را به سوی دیگری دراز نمی کند توجه وعنایت همسایه ،اقوام و دوست وآشناست که به موقع و بی منت کمک می کنند . به اضافه اینکه مناعت طبع مردم شهرما مثال زدنی است . شما نباید بدبین باشیدوحتما به آینده امیدوار باشیدو...)) امام صادق (ع) می فرمایند: ((خداونددراموال اغنیا برای نیازمندان به مقداری که تمامی نیازهای آنان برسد ،واجب کرده است واگراین اندازه کافی نبود زیاده ازآن را قرا می داد. پریشان حالی تنگدستان به جهت عدم کفایت آن مقدارواجب نیست ،بلکه از ناحیه کسانی است که حقوق فقرا رادراموال خود نگه داشته ،به آنهارد نمی کنندوچنانچه مردم حقوق یکدیگررارعایت کنند وحق رابه صاحب آن برسانند،زندگی فردی واجتماعی آنان سالم وازخیروبرکت آکنده خواهد بود.))پس فقرا دراموال اهل ثروت،صاحب حق هستند. پی گیری امورمحرومین شایستگی می خواهد ونصیب هرکسی نمی شود.همه باید باورکنیم که کمک به نیازمندان،روزی وحق الهی وانسانی آنهاست. نه لطف وبخشش ما به آنهابلکه ادای وظیفه است .بااین باوراست که می توان تاثیر گذاربود.درشهر ما افراد شایسته خدمت فراوانند فقط باید به هم نزدیک شوند،ارتباط داشته باشند وهمفکری ومساعدت کنند. مهمترین کاری که می توان انجام داد کارمداوم وبی وقفه ی روشنگری دراین زمینه است.پس یا علی مدد
خدایش بیامرزد دی غلو را ، حضورش در هر مراسم فاتحه خوانی زنانه الزامی بود به همان انداز که حضور شبخ حسن و حاج علی امروزها برای برگزاری نماز بر میت الزامیست . مجلس مرگ و میری نبود که دی غلو در آنجا حاضر نباشد و اگر میت زن بود به محض ورود به منزل متوفا به سر و صورت خود می زد و با زدن « لیک های برشته » می خواند ؛ « ای واویلا چه کلونتر زنی بی ..... ؟! » یا « قد بلند .... نازنین ـــــــ حیف قد سرو بپیسه من زمین » و چنانچه مرده مرد بود او می خواند ؛ « ای واویلا چه نهنگی وه گل وابی » و اگر از خانواده سرشناس و « بزرگ خاندان » بود وی می سرود ؛ « ای واویلا چه ستونی رمبه کرد » یا « ای واویلا بزنید چتر سیاه ــــ آغی ... دیه منزل نمی آ » حال چنانچه متوفا حاجی بود ؛ « می ُحاجی مون بار کرده ؟ــــ طیفشه پاک جار کرده ؟ » یا « ای واویلا ، دیلم چه غرغوه ـــــ حاجی .... زیر گلدسته خووه » و خدای ناکرده اگر میت جوان بود بخصوص جوان مجرد ، ریتم عزاداری تغییر می کرد و گاه شباهت پیدا می کرد به عروسی که در آن شاهد دستمال بازی و « کل و بیت » هم بودیم البته با حالتی بسیار حزن آلود و دردناک . « واویلا دوما برونه ــــــ دومامون مهلی جهونه » یا « واویلا عروس برونه ـــــ عروسمون مهلی جهونه » با یادآوری خاطرات بالا می خواهیم نظری داشته باشیم به مراسم فاتحه خوانی زنانه در دیلم در گذشته های نچندان دور و شاید اکنون ؟؟!! در هر مراسم مخصوصاً اگر عزیز از دست رفته جوان و یا نسبتاً جوان بود ، هر زنی که وارد می شد می بایست بلافاصله شروع می کرد به « لیک زدن » و به سر و صورت خویش کوبیدن ، حتی بصورت نمایشی و چنانچه از بستگان میت بود ، پاره کردن گریبان هم از واجبات می شد و هر چه شدت صدمات و جراحات وارده بر سر و صورت بیشتر نمایان بود ،( مثلا خراشیدگی صورت و کندن موی سر) نشان دهنده تاثیر بیشتر فاجعه بر آن زن بینوا بود ، چون اگر غیر از آن عمل می شد مطمئناً خانواده متوفا ایراد می گرفتند و چه بسا او و فک و فامیل را از مجلس بیرون می راندند و یا خدایی ناکرده در صورت مصیبتی مشابه ، در آن شرکت نمی کردند ؟!! البته حال و روز خانواده مصیبت دیده بخصوص زن و دختران میت تأسف انگیزتر بود ، چرا که با ورود هر زنی به مجلس باید بلند می شدند و با جیغ و شیون ، برسرزنان به استقبال وی می رفتند و وآی به روزی که خانواده مرده اقوامی در دیگر بلاد داشتند که این نمایش دردناک برای ورود تک تک آنها می بایست تکرار می شد که بعضاً به هفته ها می کشید و گاه تا چهلم هم ادامه داشت . خلاصه چه بگویم که « طرف » خودش مرده بود و دستش از دنیا کوتاه بود و خانواده وی هر روز آرزوی مرگ می کرد که ای کاش آنها هم همراه او مرده بودند تا نخواهند اینهمه زجر و عذاب را متحمل شوند ، چون دیگر نه توانی برای ایستادن داشتند و نه رمقی برای « لیک زدن » و همه اینها به کنار که آنها باید در طول این مدت علاوه بر عزاداری ، از مهمانان هم پذیرایی کنند ، چای ، شربت ، و قلیان و برای مهمانان شهرستانی ، تهیه صبحانه ، ناهار و شام و اگر کم و کسری مشاهده می شد ، عمه، خاله یا عمو و ... چه قشقرقی به راه می انداختند که آبرویمان رفت ، شما نتوانستید دو روز حفظ آبرو کنید ، الان تن مرده در قبر می لرزد و...... راستی چرا باید اینچنین باشد ؟! حالا که بنده خدا مرده و راحت شده ، خانواده اش چه گناهی کرده اند که می بایست متحمل عذاب شوند ؟! چرا آنها باید تا چهلم و حتی سال در خانه بنشینند که نکند روزی فلان پیرزن بیاید و کسی را ملاقات نکند ؟! این رسم و رسوم چرا، تا کی و کجا ؟؟!! ماجرای کشف قاشق در دیلم(لطفا بخوانید دیلوم) و دیگر قضایا یا به روایتی ورود قاشق به دیلم، این داستان از زبان یکی از معمرین دیلم تعریف شده وکلیه مسولیت های آن بعهده همین شخص است که نخواست نامش فاش شود. این گونه که این پیر دنیا دیده نقل می کند در حدود سال هزار و سیصد و خیلی، جمعی از متشخصین و متمولین دیلم به شهری از شهرهای ایران دعوت می شوند، این جور که راوی حکایت کند همگی کت و شلوار بتن کردند و با اهل و عیال وداع گفتند بار سفر بستند و راهی بلاد غریب گردیدند. البته بعلت زنگ زدگی حافظه پیر ما مشخص نگردید که این عزیزان کفش به پا داشتند یا صندل؟ که بیشتر علما را رای بر اینست که جملگی صندل بر پای داشتند ولی طبق بررسی های باستان شناسی این حقیر سراپا تقصیر حداقل دو نفرشان ملکی بپا داشته اند که در ان روزگار بسیار مرسوم بوده.البته باز هم بهمان دلیل زنگ زدگی یا بقول دیلمی یل "منگ زدگی" نام شهر محل عزیمت مشخص نگردید ولی بنا به احتیاط ما شهر را طهران می نامیم که قدیم به این نام بود و امروزه به آن تهران هم گویند و به روایتی بدان ینگه دنیا هم گفته اند که محل اختلاف است؛ شهری است بغایت شلوغ و آلوده ولی آنروز ها پیرمرد قصه ما می گوید شهری بوده بهتر از دیگر شهرها. برای روشنی قضایای ان دوران، باید اضافه کنم که غذا خوردن انروزها با دست انجام می گرفت و بقول عزیزی "مو باید اول کادیمه گیج کنم و بعد بخرمش" یعنی من ابتدا لقمه را باید چند دور در بشقاب( که انهم انروزها نبود و سینی بود) بچرخانم و بعد بخورمش اگر جوانتر ها باز نیاز به توضیح بیشتر، در این زمینه دارند به "پ. ن"مراجعه کنند.از این قضیت بگذریم به اصل داستان بپردازیم.این دوستان به شهر طهران می رسند، بقچه بدست، پس از کلی پرس و جو به خانه میزبان می رسند.قضیه خاصی رخ نمی دهد تا زمان ناهار ،در زمان ناهار پس از اینکه میزبان سفره را می گستراند.در کنار هر بشقاب دو چیز دیگر هم گذاشتند که این میهمانان ما ،نه تا بحال دیده بودند ونه می دانستند چیست در فرصتی که میزبان رفت تا غذا را بیاورد میهمانان وارد شور شدند ولی نتیجه ای حاصل نشد. (در اینجا پیرمرد قصه گوی ما یه خورده پیازداغ داستان را زیاد کردو افزود) یکیوشون گفت" شاید قراپیچ بو!!" و این شئ را فی الفور به دندان کشید ولی بزودی از درد دندان متوجه شد که نبایدخوردنی باشد، در این میان کل جواد (نام مستعار است) که از همه باهوش تر بود فکر خوبی بذهنش رسید و کودکی را که دراتاق مشغول بازی بود صدا زد "بچه،بچه، بیو بیو" وقتی بچه امد گفت یکم برنج برای خودت بخور و هر سه نفر با تعجب دیدند که بچه قاشق (که همان شئ ناشناخته باشد)بر داشت و در زیر برنج می برد و به سمت دهان می برد و میل می فرماید و بدین ترتیب شد که دیلمی یل برای اولین بار قاشق را دیدند و هر سه نفر باتفاق این شئ را "بیلک برنجی" نام نهادند.البته پیر مرد ما دیگر نگفت که ایا شئ دوم که یحتمل چنگال بوده چی شد و شاید این خود داستان دیگری باشد. پ.ن. قراپیچ: نوعی شیرینی است که در دیلم درست می شود البته هیچ شباهتی به قاشق ندارد !!!!! غذا خوردن با دست روش خاصی دارد که معمولا شخص به اندازه یک لقمه از برنج وگوشت را جدا می کرد و انگشت شست بر زمین می ماند و بعد با یک چرخش ماهرنه سایر انگشتان به دور لقمه، لقمه از بشقاب کنده می شود و بسمت دهان مبارک فرد رهسپار می گردید. منتظر داستان کشف چای هم از همین پیرمرد باشید. مسابقات قهرمانی فوتبال دسته یک دیلم با شرکت ۷ تیم به پایان رسید :
وحدت قهرمان آزادی مقاومت نایب قهرمان پویا سوم تیمهای امید وشهباز هم به دسته پایین تر رفتند. در آن ایامی که من دوره نوجوانی خود را می گذراندم دیلم فاقد کتابفروشی بود. هر چند اکنون نیز تقریباً وضع بر همین منوال است. ولی تفاوت آن زمان با اکنون در این بود که آن روزها مثل حالا ارتباط فرهنگی با شهر های نسبتاً بزرگ بسیار کمتر بود. افراد تحصیل کرده اندک و برنامه های آموزشی تلویزیون بسیار محدود. من تشنه ی آموختن و چیز یاد گرفتن نه دستم به جایی بند بود و نه کسی چندان تشنگی مرا به آموختن درک می کرد.شاید تنها منبعی که همیشه وامدار آن خواهم ماند کتابخانه کوچک عمومی دیلم بود که آن روزها در یکی از خانه های سازمانی جای داشت. با مخزن کتاب بسیار کوچکی مملو از عناوین جورواجور. پایم که به این مخزن اسرار باز شد همچون تشنه ای که به آب خنک رسیده باشد شروع کردم نه به خواندن که بلعیدن کتابها.بی آنکه کسی راهنمایی درستی کند و شاید به این امورات چندان وقعی بگذارد کتابها را یکی پس از دیگری می خواندم و می خواندم. به دلیلی که اکنون برایم معلوم نیست ابتدا از ادبیات کهن فارسی و تاریخ شروع کردم. تصور کنید نوجوانکی دوازده سیزده ساله نفایس الفنون بخواند، تاریخ بیهقی بخواند ، گلستان سعدی را تا حد از بر کردن بخواند و کتابها بودند که می آمدند و می رفتند.. سندباد نامه..سمک عیار ..کلیله و دمنه..مرزبان نامه..و... و رویاهای شبانه ام پر بود از میهمانهای ناخوانده..حسنک وزیر..بوسهل زوزنی..صاحبدلان گلستان ، حیوانات متفکر کلیله و دمنه.. متن کتابها با توجه به کهنگی نثر آن دوره ها برایم بسیار دشوار بود. شده بودم مانند کسی که با پای برهنه در زمین پر از سنگلاخی حرکت می کند و عجیب خود را مجبور و یا عاشق بر حرکت می دانستم...بعدها که دستم به فرهنگهای عمید و معین رسید کلی از بار نفهمی های نوجوانانه ام کم شد. همزمان با ادبیات کهن فارسی، داستانها و رمانهای خارجی نیز وارد رژیم خواندنم شدند. ژول ورن ، جک لندن ، چارلز دیکنز ، تورگنیف و نویسندگان ریز و درشت دیگری که نامشان چندان در خاطرم نمانده. از منبعی دیگر ادبیات معاصر ایران را شروع کردم. در نظر بگیرید کسی سال اول دوره راهنمایی بوف کور هدایت را بخواند هیچ که سر در نمی آورد دست کم چند روز و یا حتی چند هفته دنیا را تاریک می بیند. به دوره ی دبیرستان که رسیدم ذائقه ام تغییری اساسی کرد. علم برایم سخت عزیز و دوست داشتنی شد.و باز منجی من همان کتابخانه مهربان و کوچک شهر و آغوش بازش بود.ستاره شناسی، زیست شناسی، فضانوردی، جغرافیا و شاخه های دیگر علوم که هر از چند گاهی به یکی از آنها متمایل می شدم و می خواندم. و البته این تفنن در خواندن و بی مهری به درسهای مدرسه کار خودش را کرد. دانش آموزی که با مکافات خود را بالا می کشید و لنگان لنگان از این کلاس به آن کلاس می رفت. سئوالات خارج از هنجار سنی من ، تعجب معلمها و تمسخر همکلاسیها از خاطرات بیاد ماندنی گوشه ذهن منند. حال با بهبود بسیار وضع ارتباط فرهنگی با شهرهای دور و نزدیک و آسانی در اختیار داشتن انواع کتب بسیار افسوس می خورم که نسل نوجوان و جوان دیلم این گونه از کتاب و خواندن دوری می جویند.قدر لحظات ارزشمند فارغ البال بودن را نمی دانند و ارزش دانستن چندان برایشان روشن نیست. آنچه پس از مدتها و حتی سالها فکر کردن در این باب می دانم این است که همه، حتی بی انگیزه ترین کتاب گریزها را نیز می شود کم کم و بتدریج به کتاب و آموختن متمایل ساخت.افراد بسیاری را همچون خود عاشق خواندن کرده ام. ولی کار باید گسترده شود و در سطح کلان اجرا شود. آموزش و پرورش ما نیازمند بازنگری جدی است. نسل کنونی چندان از گذشته خود مطلع نیست. میراث ادبی ایران را چندان نمی شناسد و به چیزی در گذشته افتخار نمی کند. تاریخی که در دوران مدرسه آموزش می دهند تاریخی است پر از سیاهی و تباهی که هیچ جای افتخار و فخری برای دانش آموز باقی نمی گذارد. او نمی داند چه زیبا می توان از میراث ادبی گذشته لذت ببرد و به گذشتگان پر افتخارش فخر بفروشد و هویت خود را به ثمن بخس نفروشد.
« ای عزیر، مرا مقدر است که امروز نقدی نبشتن بر مطلب داریوش خان راست قامت و غرض من نبشتن آن است خوانندگان را فایده یی بحاصل آید و عزیزمان مکدر نگردد » یادش بخیر حاج آقا رشید پور ، استاد اخلاقمان بود و بسیار با سواد و جهاندیده ، او در فصل اخلاق و تربیت تألیفات زیادی داشت که چند تایی را به عنوان مرجع به ما معرفی کردند . وی بحثی را مطرح نمود در رابطه با فلسفه حجاب و با توجه به اینکه به کشورهای متعددی سفر کرده و حتی مقیم شده بود اعتقاد داشت حجاب پدیده ای نسبی است و بستگی تام دارد به شرایط جغرافیایی ، اقلیمی ، اجتماعی ، فرهنگی و حتی سیاسی و اقتصادی هر جامعه ، او می گفت اگر ما پوشش کامل سر و دست و پا را حجاب قلمداد کنیم ، مردم سیبری روسیه و اسکیمو ها از همه با حجابتر و مردم افریقا و امریکای جنوبی از همه بی حجابترند ؟! البته چنانچه در فوق آمد بنده قصد ندارم وارد این مبحث شوم که نه تخصص من است و نه معلوماتش را دارم فقط نقدی دارم بر مطلب دوست خوبم آقای راستی که چندی پیش تحت عنوان « پوشش مردان دیلمی » ارائه گردید . تابستان سال 67 و یا 68 بود و طبق معمول با جمعی از بچه های محل در سایه سار دیواری رو به دریا داشتیم به صحبت های « بو مختار » گوش میدادیم و بقول او امروز هم من دیر رسیده بودم ، چون تاره خطبه دومش را شروع نموده بود ، که یه هوی علو صدا زد « بچه یل سی کنین ماشین کمیته » و به محض اینکه چشممان به پاترول زرد رنگ کمیته افتاد همگی از خنده روده بر شدیم ، بله الو ، محمدو ، غلو و عباسو ، لخت صلیت ( البته با شورت ) عقب ماشین نشسته بودند ، حس کنجکاویم گل کرد و خواستم علت بازداشتشان را بدانم ، لذا بسرعت من و رمضون با موتورسیکلت دنبال پاترول راه افتادیم تا به درب کمیته رسیدیم ، با آشنایی که رمضون با بعضی از پرسنل کمیته داشت توانستیم وارد مقر شویم و مستقیماً بطرف بچه ها رفتیم در حالی که آنها را در گوشه ای از حیاط کمیته نگه داشته بودند ، از مسئول گشت علت بازداشتشان را پرسیدیم ، گفتند ؛ بعلت بدحجابی و پوشش نامناسب آنهم در ملأ عام بازداشت شده اند . سر و صورت الو بوی « سل » می داد و غلو هم معلوم بود که از « په زدن لنج » بر می گشته چون هنوز آثار چربی و آهک روی دست و صورتش پیدا بود ، از عباسو پرسیدم تو کجا بودی ، گفت ؛ « رفته بودم جهازمونه شتان کنم » ( لنجمان را درست پارک نمایم ) و محمدو هم که از « دریه شنو برگشته بود » ، خلاصه با هر تدبیری بود دوستان کمیته ای را قانع کردیم که اینها بدحجاب نیستند و فقط حسب ضرورت و شرایط کاری مجبورند اینجور در ملأ عام ظاهر شوند و هدفشان هم ترویج بی بندباری نیست و بالاخره آنها را آزاد نمودند ادامه مطلب |
درباره وبلاگ
![]()
جويباری هستيم كه دوست داريم به اندازه وسع مان جاري شويم. اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم و اگر سنگ بر راهمان نهيد، شك نكنيد كه ما هم مرداب میشويم.
منوی اصلی
صفحه نخستتازه های وب آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه ایمیل نویسندگان وبلاگ اضافه به علاقه منديها نويسندگان
داریوش راستیعبدالرضا شهبازی معصومه راستی محمد باقر غضبانی محمد مهدی شفیعی کرامت الله طاهری سید حیدر میرجهانمردی محمدرضا زاهدیپور حسن درویشی محمد رضا بشیری فتح الله صالحی فرد نویسنده میهمان آرشيو نويسندگان وبلاگ آخرين نوشتهها
شب یلدانذورات در ماه محرم رنگ محرم سنگار افتو ِشهردار عید قربان گازوئیل قصه های در گوشی تــــــــــولـد نـــــــــــــــــور آزادی آدرس ما کجاست!؟ میوه برمزار اموات عید فطر ایرانی یا افغانی "گره گشو " مدرن حقوق شهروندي پرواز شاهین بر فراز آسمان فوتبال حذف حذف چند نکته پایه های نقد و انتخاب مناظره انتخابات دهم ریاست جمهوری معتقد یا شهروند؟ بدترین درد 20 نکته قانون و میوه روز معلم سیندرلای وطنی مورد عجیب دکتر محمود حسابی آرشیو
دی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آرشيو موضوعی
عکسفرهنگ ديلم نويسندگان پيشنهادات سلامت و بهداشت ديلم شهر اطلاعات ديلم رشته تحصيلی آموزشی شعر و ادبیات شوراها متفرقه پيوندهای روزانه
به همه کفش پرتاب می کندعراق - كردستان پیرمرد 34 سال است که در دل کوه زندگی میکند! هزينه های اضافی تحريم ها بر مبادلات تجاری آخرین وضعیت بازار خودرو رتبه بندى حساب ذخيره ارزى كشورها كشف استوديوي ضبط ترانه عليه نظام بوش به هدف خود رسيد آرشيو پیوندها پيوندها
مترجم (عبدالرضا شهبازی)موسسه خیریه ولی عصر دیلم وبلاگ سی نیز وبلاگ لیراوی نصير بوشهر نسيم جنوب نشریه سیاسی بندر گناوه محمد دادفر هنرستان فنی و کاردانش پسرانه دیلم اشک مهتاب وبلاگ محمود داوودی مدیریت آموزش و پرورش دیلم حيات داوود فرودگاه بوشهر تنوب مرکز پیش دانشگاهی علامه دهخدا فرمانداري ديلم جاوید باد ایران و ایرانی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان دیلم آموزشگاه رانندگی نوین شهرستان بندردیلم آمار وبلاگ
|
| استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر نام وبلاگ و نویسنده مطلب آزاد می باشد |