دیلُمی‌یَل
 
راهی برای ارتباطی گسترده‌تر با همشهری‌های خونگرم

 

یک روز قبل:

دخترم از مدرسه آمده،طبق معمول همیشه از او می پرسم چه خبر؟و بعد به شوخی می گویم :بگو ببینم چند بیست گرفتی ،چند تا صفر گرفتی؟

می گوید:هیچ خبری نبود و امتحانی هم نداشتیم که نمره ای بگیرم.فقط  سر کلاس دینی معلممان گفته که :سنی ها مسلمان نیستند.مامان به نظر تو سنی ها مسلمان نیستند؟

باور کنید از شنیدن این حرف شاخ درآوردم .نمی دانستم چه بگویم.شما به جای من بودید چه می گفتید؟هر سال همین آموزش و پرورش از فرزندان ما می خواهد که درباره ی هفته ی وحدت سخن سرایی کنند و انشا بنویسند،رادیو و تلویزیون پر می شود از این مناسبت و گفته های امام که این هفته را،هفته ی وحدت نامیده است.

گفتم مامان چون من در این باره اطلاعات کافی ندارم و اصولا صحبت کردن درباره ی مسائل دینی خطر جان و نان و ایمان را در پی دارد،نمی توانم بگویم که معلمت درست می گوید یا نه.بعد هم گفتم راستی دلیل معلمت برای بیان این حرف چه بود؟

گفت:معلمم گفته چون حضرت علی برگزیده ی خداست و سنی ها او را قبول ندارند پس نتیجه می گیریم که حرف خدا و خدا را قبول ندارند و مسلمان نیستند!

 

روز بعد:

در مدرسه ی دخترم و روبروی مدیر نشسته ام.می گویم که این اتفاق در کلاس دینی افتاده است و حرف معلم را برایش تکرار می کنم با تعجب می بینم که با سر حرف معلم را تایید می کند و می گوید درست گفته است اما شاید زمانش که همه جا نگران فتنه ی داعش است درست نباشد.

گفتم یعنی شما هم می گویید سنی ها مسلمان نیستند؟گفت البته ما نمی توانیم در مورد ایمان کسی نظر بدهیم و بگوییم اصلا خدا را قبول ندارند.من حتما به معلم دینی تذکر می دهم که ذهن بچه ها را آشفته نکند.

...

فکرم خیلی مشغول است.در فکر این هستم که آخر و عاقبت این تعصب ها ،چگونه دنیایی برای ما و فرزندانمان می سازد.در فکر این هستم که کاش این قدر آزادی وجود داشت که اگر کسی هم خلاف معلم دینی دخترم می اندیشید،اندیشه اش را به راحتی بر زبان می آورد آن وقت بازار گفتگو و استدلال داغ می شد،آگاهی ها بالاتر می رفت و مردم توان تشخیص درست از نادرست را به صورت بهتری پیدا می کردند و ما بزرگترها هم با شنیدن یک سوال ،این چنین به تته پته نمی افتادیم و یا مثل تا همین چند روز پیش من به صرف این که در هفته ی وحدت تبلیغ می شد که همه با هم برادر مسلمان هستند کورکورانه نمی پذیرفت که حالا با شنیدن حرف دیگری گیج و متعجب شود.

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 آذر1393 توسط معصومه راستی

اشاره: آنچه در پی می‌خوانید قسمت ششم سلسله‌مقالاتِ «جنسیت در گذر تاریخ» است که در شماره‌ی اخیر ماهنامه‌ی «زنان امروز» (سال اول، شماره 6، آبان 1393)به چاپ رسیده است.

  

ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ (6)

پل اَدمز و دیگران

ترجمه‌ی عبدالرضا شهبازی

 

اروپا در قرون وسطی

طی قر‌ن‌ها بعد از فروپاشی امپراتوری روم غربی، مردم غالباً جامعه را متشکل از سه گروه تصور می‌کردند: کسانی که می‌جنگند، کسانی که دعا می‌خوانند و کسانی که کار می‌کنند. زنان گرچه منظماً در جنگ‌ها شرکت نمی‌کردند، ولی در بیشتر قسمت‌های اروپا می‌توانستند املاکِ فئودالی را به ارث ببرند و از واسال‌ها[1] سوگند وفاداری بستانند تا هنگامی که املاک و اراضی آنان مورد حمله و هجوم واقع شد از آنها دفاع کنند. در قرون وسطای متقدم (حدود 500 تا 1000 میلادی)، یعنی در دوره‌ای که سلطنت فئودالی بسیار محدود بود، همسران حاکمان در اغلب اوقات مسئول رسیدگی به امور مالی قلمرو پادشاهی بودند، درست مانند زنانی که غالباً مسئولیت رتق‌و‌فتق امور مالی خانواده را بر عهده داشتند؛ این از آن رو بود که امور مالیِ حوزه‌ی خصوصی شاه به هیچ وجه از امور مالی قلمروی پادشاهی‌اش جدا نبود. در قرون وسطای متأخّر، یعنی هنگامی که ساز و کار پادشاهی‌ها پیچیده‌تر شد، نقش ملکه‌ نیز به همان نسبت تشریفاتی‌تر شد، هرچند در این دوره هم بودند ملکه‌هایی که همچنان واجد قدرت بسیار باشند.

     در اروپای قرون وسطی، بر خلاف بیشتر قسمت‌های جهان، مردان طبقات فرادست رسماً تک‌همسر بودند؛ مسیحیت نه‌تنها از تک‌همسری حمایت و پشتیبانی می‌کرد که حتی به نحو فزاینده‌ای از همخوابه‌ داشتنِ نهادینه‌شده انتقاد نیز می‌کرد. البته این به معنی برچیده ‌شدن معیارهای دوگانه در روابط جنسی یا دست‌ شستن حاکمان از داشتن معشوقه و همخوابه نبود؛ ولی چنین انتقادهایی سبب شد با ترسیم خط فاصلی میان فرزندان قانونی و غیر‌قانونی، خطِ سیر جانشینی مشخص‌تر شود. به‌تدریج در نواحی مختلف اروپا، ارشد‌محوری رسم شد؛ یعنی باب‌ شدن سنتی که طی آن، مالکیتِ بخش اعظم املاک و اراضیِ خانواده خود‌به‌خود به فرزند ارشد ذکور انتقال می‌یافت، آن هم بدون در نظر گرفتن قابلیت‌ها و توانایی‌های فرزند ارشد. این سنت اندک‌اندک به خانواده‌هایی از طبقات پایین‌تر اجتماع نیز سرایت کرد، هر چند همه‌ی قسمت‌های اروپا چنین رسمی را برنگزیدند. سنت ارشد‌محوری سبب می‌شد دختران و پسران کوچک‌تر تقریباً بی‌نصیب بمانند، زیرا آنچه در واقع به آنها می‌رسید بسیار کمتر از مایملک خانواده بود، حال چه این مایملک، املاک و اراضی پهناوری می‌بود و چه خانه‌ای تک‌اتاقه؛ در هر صورت، ستانده‌ی آنها در قیاس با فرزند ارشد بسیار ناچیز بود.

     در آن بخشی از جامعه که خود را وقف دعا و نیایش کرده بودند هم مردان به چشم می‌خوردند هم زنان. در طول قرون وسطای متقدم، مسیحیت به‌آرامی در سراسر اروپا گسترش می‌یافت و اینجا و آنجا به‌تدریج کلیساها، و صومعه‌های زنانه و مردانه سر بر می‌آوردند. صومعه‌های زنان از تن و بدن آنان در برابر خشونت‌ها و بی‌ثباتی‌هایی که غالباً دامن‌گیر جامعه در قرون وسطی می‌شد محافظت می‌کرد. افزون بر این، فرصت رهبری را هم در اختیار آنها می‌‌گذاشت، زیرا ریاست صومعه در دست مادر روحانی بود که معمولاً  راهبه‌های ساکن در همان جا او را بر‌می‌گزیدند. از سوی مقابل، عهده‌دار شدن شغلی در کلیسا برای مردان فرصت‌های بیشتری فراهم می‌آورد، چنانکه موقعیت‌های رهبری همچون رسیدن به مقام اسقفی به این معنی بود که اسقف، علاوه بر داشتن موقعیت ممتاز در کلیسا، مسئولیت امور قلمرویی بزرگ را نیز در اختیار می‌گرفت و به این ترتیب فرد هم به قدرت دست می‌‌یافت هم به ثروت. کلیسای مسیحیت در آن روزگار قریب به یک‌دهم کل اراضی اروپا را در اختیار داشت، و مقامات مرد و رسمی کلیسا نیز به نوبه خود املاکی از آن خویش داشتند و از جمع زنان نیز صرفاً مادران روحانی سهمی می‌بردند، هرچند سهم آنها عموماً قلمروهای نسبتاً کوچکی بود. تنها رقیبان مقامات کلیسا در داشتن اعتبار و اقتدار، حاکمان و فرمانروایان غیر‌منتسب به دین بودند. در مسیحیت غربی، از روحانیان بیش از پیش انتظار می‌رفت زندگی مجردی را پیش بگیرند و از همین رو، مایملک آنان، آن گونه که مایملک افراد غیر‌منتسب به دین به وارث ذکورشان می‌رسید، انتقال نمی‌یافت، زیرا فرزندان کشیشان فرزندانی قانونی تلقی نمی‌شدند که شایستگی برخورداری از ارث را داشته باشند. در مسیحیت شرقی، کشیشان اجازه‌ی ازدواج داشتند، هرچند راهبه‌ها، راهب‌ها و اسقف‌ها از این امکان بی‌بهره بودند. در هر دو ناحیه‌ی شرق و غرب، مسیحیت به‌تدریج نسبت به همجنس‌گرایی رفتار خصمانه‌تری را پیش می‌گرفت و آن را همسنگ عقیده‌ای الحادی می‌شمرد؛ قوانین سکولاری که علیه فعالیت‌های همجنس‌گرایانه وضع می‌شد بیش از پیش بر شدت و حدت مجازات‌های وحشیانه می‌افزود و مقامات حکومتی نیز البته برخی اوقات روحانیان مسیحی را خصوصاً مستعدِ آلوده ‌شدن به «مفسده‌ی لواط» می‌یافتند.

     مسیحیت در اروپا صرفاً نهادی متشکل از روحانیان نبود بلکه نظامی عقیدتی هم بود که تا قرن دوازدهم اکثریت قریب به اتفاق جمعیت را زیر سیطره‌ی خود گرفته بود. در مسیحیت پرستش انواع خدایگان و ایزدبانوان طبیعت یا اماکن مقدس به شکل تقدیس و تکریم قدیس‌ها نمود یافت؛ این قدیسان در کنار مریم مقدس، به شخصیت‌هایی تبدیل شدند که افراد، خود را وقف ستایش و تکریم آنها می‌کردند. بیشتر مردم اطلاعات و دانسته‌های خود را درباره‌ی این شخصیت‌های مقدس و دیگر عناصر مسیحیت یا شفاهاً کسب می‌کردند یا از طریق شمایل و نقاشی‌های مذهبی کلیساها و کلیساها‌ی جامع اطراف خود، با این توضیح که شخصیت‌‌های مقدس زنانه نقش مهمی در فهم عامه‌ی مردم از مسیحیت ایفا می‌کردند، حال آنکه در الهیات فاضلانه‌ای که در دانشگاه‌های تماماً مردانه آموخته می‌شد، چنین نقشی کمتر نمود داشت.

    شمار کسانی که در اروپا کار می‌کردند بسیار بسیار بیشتر از کسانی بود که جنگ می‌کردند یا دعا می‌خواندند. کار در قرون وسطای متقدم عمدتاً به معنی کار روی اراضی کشاورزی بود. مسیحیت برده‌داری را ناپسند می‌دانست و از همین رو، به‌تدریج، بیشتر برده‌ها سِرف شدند، یعنی هرچند شخصاً آزاد شمرده می‌شدند ولی ملزم بودند تخته‌بند یک قطعه زمین باشند و با کار روی زمین دِین خود را به ارباب ادا کنند.[2] این تغییر و تبدیل تدریجی از برده به سرف گرچه چند صد سال به طول انجامید ولی هیچ گاه کامل نشد؛ هنگامی که شهرها در قرن دوازدهم رو به گسترش گذاشتند، زنان جوانی را غالباً از مناطقی خارج از غرب مسیحی وارد می‌کردند و برای انجام امور داخلی خانه به بردگی می‌گرفتند؛ بردگان نیز، ترجیحاً، از کسانی انتخاب می‌شدند که به دین مسیحت نگرویده بودند. بیشتر قسمت‌های اروپا وابسته به کشت غلات بودند و تقسیم کار مبتنی بر جنسیت، همان گونه که در غلات‌کاری‌های مناطق دیگر جهان به چشم می‌خورد، در اینجا نیز مشهود بود، یعنی وظیفه‌ی مردان تمیز کردن و پاک‌سازی زمین جدید، شخم ‌زدن و نگهداری از حیوانات بزرگ بود، در حالی که زنان مسئول نگهداری از حیوانات کوچک، نخ‌ریسی و تهیه‌ی غذا بودند.

   هرچند ما غالباً اروپای فئودال را دوره‌ی سیطره‌ی آریستوکراسی می‌دانیم، ولی حقیقت آن است که در بسیاری از قسمت‌های اروپا، روستاها کاملاً مستقل عمل می‌کردند، یعنی هر روستایی محکمه و هیئت تصمیم‌گیرنده‌ی خود را داشت. در این نهادها، فقط مردان سرپرست خانوار حق تصمیم‌گیری داشتند، گرچه زنان نیز عموماً مجاز بودند شخصاً شکواییه‌‌هایشان را در محکمه‌ی روستا مطرح کنند. بر خلاف افریقا، در اروپا اموالِ زنان شوی‌کرده جزئی از دارایی شوهر محسوب می‌شد؛ از این رو، عملاً زنان مجرد و یا بیوه بودند که در محکمه پیدایشان می‌شد. این گروه احتمالاً شمار نسبتاً زیادی از جمعیت زنان را تشکیل می‌دادند، با این همه، بر خلاف بخش‌های بسیار زیادی از دنیای آن روزگار، در قسمت‌هایی از اروپا، زنان در سنین بالا ازدواج می‌کردند‌ ــ‌ 22 تا 23 سالگی ــ‌ و بخش قابل‌توجهی از جمعیت زنان هم ظاهراً اصلاً ازدواج نمی‌کردند. بیوگی نه تنها زنان را با محدودیت‌های شدیدی مواجه نمی‌کرد، که فرصت‌هایی برای فعالیت مستقل نیز پیش پای آنان می‌‌گذاشت که زنان شوی‌کرده از آن بی‌بهره بودند.

     قرون وسطی که به پایان خود نزدیک می‌شد، اقتصاد اروپا به‌شکل روزافزونی ناحیه‌محور شده بود، یعنی اقتصاد هر ناحیه‌ای به محصول یا محصولاتی خاص وابسته شده بود. نواحی پهناوری از شرق اروپا با کشت غلات عهده‌دار تأمین مایحتاج غذایی اصلی شهرهای روبه‌رشدِ ایتالیا و کشورهای سفلی (هلند، بلژیک و لوگزامبورگ) بودند. نواحی خاصی هم در کار تولید اقلامی همچون شراب و ابریشم بودند. تجاری که در کار تجارت بین‌الملل بودند و ثروتی افسانه‌ای در این بین به هم زدند، تقریباً همگی مرد بودند، هرچند گاه اتفاق می‌افتاد زنانی نیز با تقبل خطر سرمایه‌گذاری کنند و یا محصولاتی را که در تجارت بین‌الملل مبادله می‌شد، همچون فلفل و پرتقال، در بازارهای محلی و ناحیه‌ای بفروشند. از زنان غالباً در کار تولید اقلام تجاری استفاده می‌شد؛ زنان برده یا سرف در روسیه به کار تولید غلات‌ مشغول بودند، دختران در ایتالیا از پیله‌های کرم ابریشم، نخ ابریشم می‌ریسیدند و زنان روستایی دانمارک ماهی خشک می‌کردند. در برخی از این نواحی، دختران و زنان، همچون پسران و مردانی که در کنارشان کار می‌کردند، دستمزد می‌گرفتند؛ از قدیمی‌ترین نرخ‌های دستمزدی که از اروپای آن روزگار در دست است، یعنی از قرون چهاردهم و پانزدهم، چنین برمی‌آید که دستمزد زنان نصف یا دو‌سوم دستمزد مردانی بوده است که انجام همان کار را بر عهده داشته‌اند.



 

[1] -در نظام فئودالی که تقریباً در سرتاسر قرون وسطی  بر اروپا حاکم بود، فئودال‌ها برای حفاظت و صیانت از املاک و اموالشان با نجیب‌زاده‌ی دیگری که او را واسال می‌نامیدند قرار می‌گذاشتند که خدمات نظامی و حراستی به فئودال ارائه دهد و در عوض فئودال که در این هنگام او را ارباب یا لرد می‌خواندند تأمین مایحتاج واسال، از قبیل خوراک و پوشاک و مسکن، را بر عهده بگیرد. منظور از سوگند وفاداری، سوگندی بود که واسال به ارباب ادا می‌کرد و خود را از آن پس، موظف به انجام وظایف محول‌شده می‌دانست.-مترجم.

[2] - سرف‌‌داری در حقیقت شکل تلطیف‌شده‌ی برده‌داری در اروپای قرون وسطی بود و سرف‌ها در نظام فئودالی پایین‌ترین طبقه‌ی اجتماع محسوب می‌شدند. سرف‌ها روستاییانی بودند فاقد زمین که روی زمین‌های اربابی کار می‌کردند و بخشی از دارایی ارباب محسوب می‌شدند؛ با خرید و فروش زمین‌، آنها هم فروخته و خریده می‌شدند، یعنی تقریباً همیشه تخته‌بند زمینی بودند که روی آن کار می‌کردند. سرف‌ها همواره مدیون اربابان باقی می‌ماندند و حاصل کار و دسترنج آنها مستقیماً به ارباب می‌رسید و صرفاً اندکی از بهره‌ی کارشان به خودشان می‌رسید که صرف معاش خانواده کنند. نظام سرف‌داری به‌تدریج در اروپا رو به افول گذاشت و مناطق مختلف اروپا یکی پس از دیگری آن را کنار گذاشتند، مناطق غربی زودتر و مناطق شرقی دیرتر. بیشترین عمر نظام سرف‌داری در روسیه بود که تا قرن نوزدهم دوام آورد و نهایتاً در سال 1861 در روسیه نیز منسوخ شد.-مترجم.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 آذر1393 توسط عبدالرضا شهبازی

از دوست گرامی جناب آقای حمید مرادی کتاب همپای موج های دریا را با هامشی زیبا دریافت کردم. حیفم آمد که در وبلاگ از آن یادی نکنم و یادداشتی بدین مناسبت ننویسم.

1- اینکه یکی از همشهریان مبادرت به انتشار اثر خود می نماید، رویدادی غرورانگیز و قابل تامل است. همانگونه که می دانید ما اهالی جنوب به دلیل خود کم بینی و یا شاید شرم و گوشه گزینی بعضا بی مورد، از عرضه کردن ارا و افکار خود ابا داریم و اقدامی اینچنین خود می تواند سد شکنی کرده و به دیکران نیز انگیزه جهت ارائه آثارشان، ببخشد.

2- ارائه اینگونه آثار می تواند شروعی بر نقد و نقادی باشد و دیگر همشهریان با خواندن و انتقاد، فارغ از تمسخر و کوچک انگاری که بعضی مواقع خفه کننده می شوند، به غنای بیشتر ادبیات منطقه کمک کنند.

3- زمانی کانون شعرای دیلم به همت بزرگانی همچون استاد کپتان شب های شعر منظمی برگزار و شاعران نوپا در کنار موسفیدان ادب دیلم، طبع خود را به محک تجربه و استحکام نقد ادبی اساتیدی همچون استاد شفیعی می سپردند،امید وارم که اکنون نیز این مجامع برقرار و برون ده آنها، شعرا و نویسندگانی با حرف های نو و مطالعاتی ژرف در این زمینه باشد.

4- و اما کتاب همپای موج های دریا:

 به نظر می رسد که در انتخاب عنوان کتاب، ظرافتی شاعرانه همراه با نگاهی به نوستالوژی دریا برای بندر نشینان بکار رفته است که رد پایی از همین نگاه را می توان در اشعاری که مناسبتی نیستند و یا برای شب شعری مشخص و یا مراسمی سروده نشده اند، دید و امتداد آن را تا دل خواننده، رهگیری کرد. جدا از شعرهای مناسبتی که شاعر صرفا به ردیف کردن قافیه و کلمات می پردازد، در بقیه اشعار می توان سادگی و روانی یک سراینده بندر نشین را دید و افکار بی تکلف ویژه همشهریان دور از هیاهو، بخوبی متبلور است و چه زیبا شاعر این موضوع را گفته است :

نه از به به و چه چه ها دلخوشم

و نه از طنزهای بچه گانه می رنجم

از خاطرات دفتر شعری ام همین بس

که تکیه بر تهی ترین فریادها

در اعماق سکوت جا خوش کرده ام

خدا را شکر

نه کلمات را به سخره گرفته ام

نه واژه ها را به بازی شاعرانه

ساده می سرایم

تا دیگر خدا چه خواهد ...

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 2 آذر1393 توسط داریوش راستی
 

بعضی وقت‌ها اصلاً فراموش می‌کنیم تا چه حد در چارچوب زمان و مکانیم و تا چه حد محصور در علم زمانه‌ی خودیم. با دانش اکنونمان و با شناخت کنونی‌مان از طبیعت پیرامونمان می‌کوشیم کائنات و اسرار آن را بفهمیم، غافل از اینکه ممکن است چقدر با واقعیت فاصله داشته باشیم.

کریستیان هایخنس (1695- 1629)، ریاضی‌دان و دانشمند برجسته‌ی هلندی که عمدتاً به دلیل مطالعات و پژوهش‌های گسترده‌اش در اخترشناسی و فیزیک و نورشناسی شناخته می‌شود کتابی دارد با عنوان «کشف عوالم سماوی، یا حدسیاتی پیرامون ساکنان، گیاهان و محصولات سیارات دیگر» که در آن بر اساس تحقیقات خود و دانش زمانه‌اش درباره‌ی شکل و کیفیت احتمالی حیات و تمدن‌های دیگر در نقاط دیگر کیهان نظریه‌پردازی می‌کند.

هایخنس در جایی از کتابش درباره‌ی چگونگی جابجایی و مسافرت ساکنان سیارات دیگر چنین می‌نویسد: «همانگونه که در زمین، دریا و خشکی از یکدیگر جدا هستند، در دیگر سیارات نیز چنین است. موجودات زنده‌ی ساکن در آن سیارات هر شکلی هم که داشته باشند، اگر برخوردار از هوش و ذکاوت باشند، احتمالاً کشتی‌هایی ساخته‌اند که در دریاها کشتیرانی کنند. ولی با چه نیرویی در دریاها حرکت کنند؟ خوب، سیارات اتمسفر دارند، از این رو، به دلیل حرارت برخاسته از سطح سیاره، مسلماً جریان هوا ایجاد می‌شود. بنابراین، آنها بادبان می‌سازند. و چگونه بادبان‌ها را کنترل و مهار می‌کنند؟ پس به طناب احتیاج دارند و به همین دلیل برای تهیه‌ی طناب مسلماً به پرورش گیاه کنف خواهند پرداخت.»!

هایخنس در زمانه‌ی خود (بالغ بر سیصد سال قبل) در اوج دانش اخترشناسی و کیهان‌شناسی بوده است و در بیان چنین حدسیاتی بی‌شک از آخرین یافته‌های زمانه‌اش نیز بهرمند بوده است. با این همه، اسارت در چارچوب زمان و مکان و علوم زمانه، امکان دیدن فراسوی کشتی و بادبان و طناب را به او نداده است. او مطلقاً نمی‌توانسته است تصور کند شیوه‌ی دیگری هم برای حرکت در دریاها در آینده به وجود آید با استفاده از توان سوخت هسته‌ای.

ما نیز اکنون مبتنی بر (و البته محصور در) زمان و مکان و علوم زمانه‌ی خود درباره کائنات نظر می‌دهیم. فکر می‌کنید آیندگان در سیصد سال آینده چگونه به ما و نحوه‌ی تلقی ما از دنیای پیرامون نگاه می‌کنند؟ چقدر احتمال دارد به ما به گونه‌ای نگاه کنند که ما اکنون به هایخنس و معاصران وی نظر می‌کنیم؟


نوشته شده در تاريخ شنبه 1 آذر1393 توسط عبدالرضا شهبازی
یکم

الف  )................مینی بوس زهوار در رفته در جاده گناوه به دیلم زوزه کشان در حال حرکت است و سرعتش در نهایت تلاشش به 40 کیلومتر میرسد .  هر تعویض دنده ای تکان شدید مینی بوس که مردم به شوخی  ابو طیاره نامش نهاده اند را به دنبال دارد .

گرمای تابستان مسافران را کلافه کرده است . صندلی هایی که دیگر فقط تخته و فلزی از آنها مانده و مینی بوس با عمری شاید بیش از 50 سال و گنجایش 18 نفر که بیش از 30 نفر را در خود جای داده است ................چهار پایه های چوبی در راهرو مینی بوس هم چند نفر را در خود لم داده اند و چهار صندلی آخر مینی بوس که بوفه نامیده می شدند وبرای نشستن 4 نفر تدارک دیده شده اند 7 نفر را به زور در خود چپانده.................

یک نفر معترض می شود : چه وضعشه آقا .................18 صندلی داری و 40 نفر ریختی تو ماشین ............آدم سوار کردیه نه .............

......راننده مینی بوس همانطور که جاده مرگ (هنوز هم بعد از آن همه سال جاده گناوه به دیلم جاده مرگ خوانده میشود ) را زیر نظر دارد  با فریاد : نخواستی نیو ......مجبورت که نکردمه ....در بیو تا یه بدبخت دیه بیای ............راننده ی خسته را چندین نفر همراهی می کنند.................آقا تو این گرما اعتراض میکنی که چی بشه ..........................راننده وقتی همراهان خود را زیاد می بیند صدای خود را بلند تر می کند تا جاییکه می خواهد فرد معترض را پیاده کند اما پادر میانی همراهان به داد معترض می آید ................معترض گوشه ای زل میزند..........راننده بین راه چندین بار توقف می کند ..............افراد جدید سوار می کند وبعضی هم در کنار روستاهایشان پیاده می شوند ..........هر توقفی دقایقی طول می کشد............مسیری فرعی را برای دریافت کرایه ی بیشتر می پیماید................مسافران کلافه شده از گرما اعتراضی نمی کنند و عرق از سر رویشان جاریست .

ب   )......................در همون مینی بوس زهوار در رفته یک دفعه صدای خنده ای رو به آسمان میرود و چندین نفر با هم ریسه میروند ..................صندلی های جلویی چنان با هم گرم صحبت هستند که انگار هزار سال است همدیگر را می شناسند ..............طی چند دقیقه اول سوار شدن جیک و پیک مسافر بغلی را می دانند ............راننده پیرمردی را بین راه می بیند....توقف میکند و رو به مسافران خسته اما شاد می گوید :

..........علی کربلایی غلومه....نمی شه سوارش نکنی که......به تایید یا رد ما هم کاری ندارد ...پیرمرد که سوار میشود تعارف نشستن روی صندلی به پیرمرد شروع میشود و میانسالی جای خود را به او می بخشد .

 

دوم

الف  ).................برای ثبت نام فرزندم در دانشگاه به تهران آمده ام . اتوبوس خط واحد خلوت شده و فقط چند دانش اموز در آن مانده اند . باقی مسافران در ایستگاه های مد نظرشان پیاده شده اند .

هر نفر در صندلی خودش گم شده و کسی نمی پرسد کجا میری ؟..... چه می کنی ؟.....هر مسافر لانه ای برای خودش تدارک دیده و سر در لاک خود دارد .........فردی   جایی برای نشستن هم نداشته باشد  حس می کنم تعارفی برای نشستن در کار نباشد .....بی خیال بقیه به خود می اندیشند .....قهقهه ی خنده ای به هوا بر نمی خیزد .....مسافری کنارم می نشیند....نگاهی در حد سلام و دیگر هیچ ....

ب  )..............راننده قبل از رسیدن به ایستگاه توقف می کند . از اتوبوس پیاده میشود . دو سه دقیقه ورزش کششی  انجام میدهد و  خستگی از تن به دور میکند و دوباره  میگردد.........قرص تر از قبل برصندلی لم میدهد و من فقط اطراف را نگاه می کنم........

دانش آموزی در حد سن راهنمایی که امروزه متوسطه یک نامیده میشود با احترام به راننده معترض می شود .......من به مینی بوس زهوار در رفته ی دیلم ...گناوه  سالهای دور سفر می کنم و صدای راننده اتوبوس خط واحد تمام مغزم را پر می کند  :    معذرت میخوام از یکایک شما ..........

و دانش آموز به دوستش می گوید :  کامبیز دیگه نیازی نیست تو ایستگاه اتوبوس و باجه ی بلیط فروشی راننده رو شکایت کنیم ........................و باز من مانده ام که........................................................:

.......................چه بزرگوارانه گذشت می کنند .


نوشته شده در تاريخ جمعه 30 آبان1393 توسط عباس اميد

از بعضی چیزها واقعا سر در نمی‌آورم.

ترجمه‌ی احمد شاملو از «شازده کوچولو» بدترین ترجمه محسوب می‌شود ولی پرفروش‌ترین و فراوان‌ترین ترجمه‌ی این اثر در بازار هم هست!

یعنی ممکن است استقبال ملت از این ترجمه، واقعاً به خاطر نام شاملو باشد؟! یعنی واقعاً فکر می‌کنند هر کس شاعر بزرگی بود، لزوماً مترجم خوب و بزرگی هم هست؟!

ترجمه‌ی «قرآن» به قلم محی‌الدین الهی قمشه‌ای از جمله‌ مغلوط‌ترین ترجمه‌های قرآن به زبان فارسی است؛ ولی با کمال تعجب همین ترجمه، پرتیراژترین و پرخواننده‌ترین ترجمه‌ی قرآن هم محسوب می‌شود! در مساجد و تکایا نیز از هر 10 قران ترجمه‌شده، به‌طور متوسط، 9 ترجمه به قلم جناب قمشه‌ای است!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 29 آبان1393 توسط عبدالرضا شهبازی

در خبرها خواندم که در اولین روز هفته‌ی کتابخوانی در دیلم، برای دانش‌آموزان اول دبستان، مسئول کانون پرورش فکری کودکان دیلم « به معرفی این هفته و اهمیت آن در زندگی همه ما با زبانی کودکانه.. پرداختند و کتاب را به عنوان بهترین ،دوست ،داناترین یار و مهربان‌ترین رفیق معرفی کرد»؛ و البته در ادامه « مربی هنری مرکز به اجرای قصه گویی پرداخت . بازی و سرگرمی ،شعر خوانی و ساخت کاردستی به شیوه کاغذ از دیگر فعالیت هایی بود که برای این گلهای خندان اجرا شد.»

برای کودکان شش یا هفت‌ساله سخنرانی در مورد اهمیت کتاب چقدر سودمند و کارآمد است؟

بهتر نبود بجای بازی و سرگرمی و کاردستی و ..، در این روز مهم، کتاب‌هایی به کودکان داده می‌شد، اجزای کتاب به آنها آموخته می‌شد، به آنها یاد داده می‌شد نویسنده کیست، مترجم کدام است، شناسنامه کتاب چقدر مهم است و ...؟

کودکان به گروه‌های چندنفره تقسیم می‌شدند و از آنها خواسته می‌شد آنچه را از «کتاب» آموخته‌اند از طریق سخنگوی گروه به اطلاع بقیه برسانند و خصوصاً اینکه از آنها خواسته شود نکات جالب دیگری را که از «کتاب» فهمیده‌اند در اختیار دیگران بگذارند و تشویق شوند؟

بهتر نبود به کودکان یاد داده شود که موضوع کتاب‌ها مختلف است و نمونه‌های کتاب‌های مختلف به آنها داده می‌شد تا درباره‌ی آنها گفتگو کنند؟

نمی‌شد از آنها خواسته شود علاقه‌ی خود را به هر موضوعی اعلام کنند و بعد بر اساس علاقه گروه‌بندی می‌شدند تا درباره‌ی علت علاقه خود با هم گفتگو کنند و بعد مجموع دلایل خود را با دیگران قسمت کنند؟

نمی‌شد ویدیویی کودکانه از مراحل ساخت و پرداخت و صحافی کتاب به آنها نشان داده شود تا بدانند چه هزینه و نیروهایی صرف می‌شود تا کتاب به دست آنها برسد؟

نمی‌شد به آنها آموزش داده شود که تولید هر تعداد کتاب به بهای قطع چه تعداد درختی تمام میشود تا بیشتر از کتاب محافظت کنند تا به محیط زیست کمتر آسیب برسد؟

این فعالیت‌ها و فعالیت‌های مشابه در این روز مهم اهمیت بیشتری داشت یا بازی و سرگرمی و کاردستی‌سازی؟؟!

سخنرانی درباره‌ی اهمیت کتاب بیشتر کارآمد و سودمند بود یا انجام این فعالیت‌ها و فعالیت‌های مشابه؟؟!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 آبان1393 توسط عبدالرضا شهبازی

اشاره: آنچه در زیر می‌خوانید مطلبی است که دکتر غلامحسین کرمی (دوست و همکلاس دوره‌ی دبیرستانم) برای من از طریق ایمیل فرستاده. این مطلب به نوعی ادامه‌ی پستی است که تحت عنوان «یادی از یک معلم قدیمی (2)» در همین وبلاگ درج کردم. از این رو، می‌توان آن را تکمله‌ای دانست بر آن پست من. علاوه بر آن، خاطرات دیگری هم در آن آمده و یادی از معلمانی دیگر. به درخواست ایشان آن را در این وبلاگ درج می‌کنم. من که از خواندن نوشته‌ی این دوست گرامی لذت بردم، امیدوارم برای شما نیز چنین باشد.

سلام عبدالرضا… ممنون که گذشته را مرور می‌کنی و سختی‌های شیرین را به یادم می‌آوری. آرزوی محالم بازگشت به دهه‌ی شصت و آن روزگار است. با وجود آنکه تلخ‌ترین اتفاق زندگی من در همان دوران رقم خورد و دست اجل «مادر» را از من گرفت. نمی‌دانم شاید وجودمان را آن‌جا جا گذاشته‌ایم. شاید با وجود کاستی‌های فراوان، حالمان بهتر بود. شاید آن مفهومی که امروز در ادبیات توسعه پایدار تحت مفهوم «well-being» و به‌عنوان شاخص و معیار توسعه‌یافتگی کشورها قلمداد می‌شود، آن روزها متاع رایج‌تری بود. و یا شاید هم ویژگی رسوب‌شده و رسوخ‌کرده در وجود جامعه‌ی ایرانی است که بیشتر دل در گذشته دارند تا روی به آینده. نمی‌دانم عبدالرضا. نمی‌دانم..... براستی که چقدر ندانسته‌های ما بر دانسته‌هایمان می‌چربد.

و اما استاد آقای اردشیر عبدالهی عزیز در سال‌های ۶۶ تا ۶۸ در مدارس راهنمایی قدس و مدرس دبیر تاریخ و جغرافیای من بود. شاید برایت جالب باشد من در طول ۱۲ سال تحصیل دوبار سیلی خوردم. یک‌بار کلاس اول ابتدایی از مرحوم آقای امامی (رحمة‌الله علیه) و بار دوم کلاس دوم راهنمایی از همین آقای عبدالهی گرامی.

کلاس اول ابتدایی دو سه بار معلم کلاس ما عوض شد. مرحوم امامی هم معلم ثابت ما نبود. اما روزی و یا چند روزی معلم کلاس ما شد. روزی گربه‌ای روی تخته کشید، به فاصله یکی دو متری از تابلو، چشم‌بندی بر صورت تک‌تک ما می‌گذاشت و می‌خواست به تابلو نزدیک شویم و برای گربه دُم بگذاریم! با چشم بسته دُم بر سر و کول (!) گربه گذاشته می‌شد و خنده کودکانه‌ی بچه‌های کلاس اول مدرسه‌ی نواب‌صفوی (و بعد توحید) فضای کلاس را منفجر می‌کرد و تا محوطه پاسگاه ژاندارمری پیش می‌رفت (کلاس پنجره‌ای رو به جنوب داشت که به حیاط ژاندارمری و بانک قوامین امروز باز می‌شد). چهره‌ی آقای امامی را اصلاً به خاطر ندارم، اما فکر می‌کنم شبیه آقای محقق دبیر علوم مدرسه راهنمایی مدرس بود

نوبت به من رسید. چشم‌بند بر صورتم گذاشته شد. به تابلو نزدیک شدم. گچ را به تابلو نزدیک کردم، اما نمی‌دانستم گچ را که بر تابلو بگذارم بر شکم گربه فرود خواهد آمد، این طرف‌تر یا آن طرف‌تر. با دل کودکانه خود گفتم اگه سَر سورنی روی چشمم باز شود دم گربه را دقیق می‌کشم.... و کاری را که نباید می‌کردم مرتکب شدم. قاعده بازی را بهم زدم. دست بر صورت بردم و ذره‌ای چشم‌بند را بالا زدم و......

بله! و به مجازات این رفتار کودکانه، اولین سیلی دوران زندگی را بر صورتم حس کردم. معلم عزیزم آن روز ‌صورت مرا نواخت، شاید به من آموخت که در زندگیِ فردا راه نامردی و نامردمی در پیش نگیرم و قاعده هستی را به رسمیت بشناسم. معلم عزیزم خواست مرا تربیت کند و راه درست زیستن یاد دهد. البته به قول شما به سبک و سیاق آن روزگار. اگرچه مدعی نیستم آن عمل آخرین نابخردی من بود. در ادامه خواهم گفت..  به قول دکتر زیباکلام "فی‌الواقع" مدیون دستان آسمانی‌اش هستم. خدای در بهشت برین مأوایش دهد. و دیگر معلمان عزیز دوران ابتدایی‌ام: آقایان استاد مهدی گله‌گیر، حسین آل‌بهبهانی، احمد حقیقت، محمدحسن براهیمی، فرج‌الله راستی و اسدالله کپتان. امیدوارم وجود نازنینشان از گزند روزگار مصون و محفوظ بماد.

و اما آقای اردشیر عبدالهی و به قول ما آن مرد سرخ و سفید و سال 67 و من که دانش‌آموز کلاس دوم راهنمایی بودم و سیلی دیگری که این بار به دست ایشان بر صورتم نواخته شد. هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید چرا. درونم می‌گوید برای خنده بی‌جا بود و نه به‌دلیل ناتوانی در درس جواب دادن. صادقانه بگویم آن روز دلم از معلمم بسیار رنجید. شاید فکر می‌کردم مستحق سیلی نبودم. هفته بعد امتحان جغرافیا بود. دوست نداشتم درسش را بخوانم و بیماری هم مزید بر علت شد. خیلی نخواندم.... برگه‌های امتحان داده شد. سؤالات را که دیدم گلویم خشک شد.... جواب بعضی سؤالات را نمی‌دانستم. متأسفانه باز قاعده بازی را بهم زدم....

جواب چند سوال را هم روبرویشان نوشتم و هم در پشت برگه تا جبران سوال‌های بی‌جواب شود.!!! چند روز بعد آقای عبدالهی برگه‌های تصحیح‌شده را به کلاس آورد. نوزده و نیم شده بودم. اما اصلاً خوشحال نبودم. معلم بزرگوار من آقای عبدالهی برای جواب‌های تکراری، هم روی برگه نمره گذاشته بود و هم پشت برگه. نمی‌دانم ناخواسته بود و یا متوجه شده بود و برای جبران آن سیلی چنین کرده بود. آن روزها گذشت و گذشت.... سال‌ها بعد که خاطرات آن دوران را مرور می‌کردم حکایت رفتار غیراخلاقی من در کلاس جغرافیا درونم رژه رفت و مو بر تنم سیخ کرد. می‌دانی چرا؟؟ با خود گفتم براستی اگر اون روز جواب تکراری بیشتری می‌نوشتم و هنگام تصحیح برگه، نمره‌ امتحانم از بیست بالاتر می‌رفت چه می‌شد؟!! شاید خداوند رحمان آبرویم را خرید..... یاحق..


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 آبان1393 توسط عبدالرضا شهبازی
پاکسازی پارک جنگلی عامری به همت حوزه دانش آموزی شهید فهمیده در حالی برگزار شد که باز هم همانند  گذشته جای خالی بسیاری از نهادها و ارگانهای ذیربط احساس می شد...

عصر روز دوشنبه مورخه 93/8/26 ساعت 3 عصر دانش آموزان دبیرستان شهیدستارپناهی، هنرستان های فنی ولیعصر (عج)،کاردانش امام علی(ع)، راهنمایی شهید مدرس و راهنمایی هدایت بخشی از پارک جنگلی عامری را مورد پاکسازی قرار دادند. برنامه ی که می توانست با برنامه ریزی بهتر  و ورود برخی از نهادهای مربوط و تاثیر گذار ،منظم تر و منسجم تر این باریکه سبز و تنها تفرجگاه مردم  شهرستان دیلم را از خطر آلودگی و ویرانگی نجات بخشد...

 

 

 

بقیه عکس ها در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 آبان1393 توسط عبدالله مرادی

  

خاطراتم را که از دوران مدرسه مرور می‌کنم به یاد تنبیهات بدنی آن زمان می‌افتم که برخی معلم‌ها و گاه اولیای مدارس در حق ما روا می‌داشتند. در دبستان که بودیم اگر مبصر تا قبل از آمدن معلم به کلاس نام یکی دو نفر و یا چند نفر از دانش آموزان را پای تخته‌سیاه می‌نوشت و با این کار به معلم می‌فهماند که این چندنفر شلوغ کرده‌اند معلم آنها را فرامی‌خواند و هر کس را از تنبیه بدنی نصیبی می‌رساند؛ از سیلی که متداول‌ترین بود تا خودکار لای انگشتان کردن و فشار دادن تا سر حد بیهوش‌شدن که در تخصص برخی از معلم‌ها بود. در دبستان معلمی داشتیم که عملاً فلک می‌کرد. کفش و جوراب دانش‌آموز خاطی از پایش بیرون کشیده می‌شد، دو تا از گردن‌کلفت‌های کلاس که معمولاً یکی‌شان جناب مبصر بود دانش آموز را وارونه روی صندلی محکم می‌گرفتند (یعنی طاقباز، سر و بخش فوقانی پشت، روی نشیمن صندلی و دو پای او رو پشتی صندلی) و معلم با ترکه یا شیلنگ گاز محکم به کف پای آن بی‌نوا می‌کوبید، بعد هم در سرمای زمستان طرف را مجبور می‌کرد در کف خاکی و ریگی مدرسه‌ی شهید محمدی یک دور بچرخد تا حالش جا بیاید. این نوع تنبیه، خاص یکی از معلم‌ها بود.

     در دوران راهنمایی هر چند فلک دیگر منسوخ شده بود ولی سیلی و پس گردنی و لگد زدن و .. همچنان به قوت خود باقی بود و معلم‌ها کم و بیش و با شدت و ضعف به آن روی می آوردند.

در دوران دبیرستان تنبیه بدنی آنچنان که در دوره‌ی دبستان یا راهنمایی شاهدش بودیم دیگر وجود نداشت ولی تنبیه کسانی که دیر به مدرسه می‌آمدند همچنان باقی بود و این سنت دیرپا همچون دوره‌ی دبستان و راهنمایی استمرار داشت. حتی تا سال چهارم دبیرستان که معمولاً دانش‌آموزان 18 ساله و گاه 19 یا 20 ساله هم بودند این سنت جاری و ساری بود. فقط تصور کنید چند نوجوان 16 تا 19 ساله به خط شده‌اند و ناظم مدرسه با شیلنگ باریک و عاج‌دار گاز محکم و با تمام توان بر کف دستشان می‌کوبد. از 6 ضربه تا 8 ضربه و گاه بیشتر!

     ولی همه‌ی این تنبیهات بدنی برای ما در هر سه مقطع دبستان و راهنمایی و دبیرستان کاملاً عادی بود. و چون عادی بود هیچ اعتراضی نمی‌کردیم. حتی در نوزده سالگی! خانواده‌ها هم اعتراضی نمی‌کردند چون برای آنها هم عادی بود. بارها شاهد بودم (در مقاطع دبستان و راهنمایی) که پدر یکی از دانش‌آموزان با تأکید به معلم یا ناظم می‌گفت اگر فلانی دست از پا خطا کرد او را بزنید. از جانب من آزادید!

     مسلماً هر چه به عقب‌تر برگردیم شدت و حدت تنبیهات بدنی بیشتر می‌شود. یعنی کسانی که سنشان از من بیشتر است خاطرات رعب‌انگیزتری از تنبیهات بدنی به یاد دارند.

احتمالاً در دهه‌ی 70 بود که تنبیهات بدنی کاملاً برچیده شدند و الان بعید می‌دانم هیچ معلمی حتی در دوره‌ی دبستان چنین حق یا چنین جرأتی را داشته باشد که دست به تنبیه بدنی دانش‌آموزان بزند (هرچند محتمل است در روستاهای پرت و دور این سنت به‌صورت پراکنده وجود داشته باشد).

     پرسشی که همیشه ذهن مرا به خود مشغول می‌کند این است که چرا این قضیه (خصوصاً در دوران دبیرستان) برای ما عادی بود و هیچگونه اعتراضی به آن نداشتیم؟! آنقدر عادی بود که هیچوقت به فکر نیفتادم از ناظم دبیرستان که اتفاقاً شوهر خاله‌ی من بود نزد خانواده‌ام و یا حتی خاله‌ام شکایت کنم. اگر امروز به جرم دیر رسیدن به مدرسه چندین ضربه‌ی شیلنگ را نوش جان کرده بودم و اتفاقاً شب همان روز در مجلسی خانوادگی او را می‌دیدم با نهایت ادب به او سلام هم می‌کردم! انگار نه انگار...

     چرا الان چنین تنبیهاتی مطلقاً نه در ذهن دانش آموز، نه در ذهن معلم و اولیای مدارس و نه در ذهن اولیای دانش آموز قابل تصور نیست؟ چرا اکنون چنین برخوردهای تأدیبی برای هیچکس پذیرفتنی نیست ولی آن زمان کاملاً عادی بود؟ آن زمان چنین تنبیهاتی حتی برای وزارت‌خانه‌ی آموزش و پرورش هم عادی بود. حتی برای روانشناسان آموزش و پرورش هم عادی بود. همه آن را جزیی از نظام آموزش و پرورش تلقی می‌کردیم، چیزی مثل درس خواندن و امتحان دادن و قبول شدن و تجدید شدن و ...

تنبیه بدنی امروزه آنقدر از ذهن دانش آموزان و اولیای آنها و اولیای مدارس دور است که انگار قرن‌هاست از تاریخ مصرف آن گذشته است. انگار افسانه‌ای است که برای یکدیگر نقل می‌کنیم.

تنبیه بدنی اکنون برای ما جزیی از تاریخ است. تاریخی که می‌توان درباره‌ی آن دست به تحلیل و پژوهش زد و کلی نوشت و کلی گفت.

اکنون که 20 سال قبل برای ما اینقدر دور است و غیر قابل تصور، چگونه می‌توانیم کردار و  رفتار مردمانی را که 100 قبل می‌زیسته‌اند به تصور دربیاوریم و احیاناً سعی کنیم آنها را بفهمیم. با نگاه امروزین، تنبیه دیروزین (20 سال قبل) بسیار عجیب جلوه می‌کند و فهمش دشوار؛ با رفتار و کردار مردمانی که 100 قبل و یا پیش‌تر می‌زیسته‌اند چه کنیم؟

چقدر می‌توانیم آنها را با نگاه امروزینمان بفهمیم و درباره‌ی آنها احیاناً قضاوت کنیم؟؟

روزگاری (در دوره‌ی قاجار و حتی اوایل پهلوی) کلاه داشتن و کلاه بر سر گذاشتن برای مردان آنقدر اهمیت و ضرورت داشته است که تصور آن برای ما مطلقاً ممکن نیست. اگر عکس‌های دوره‌ی مشروطه را ببینید متوجه می‌شوید که حتی کودکان هم کلاه بر سر دارند. اهمیت کلاه آنقدر بوده است که اگر کسی به علت فقر و نداری پول خریدن کلاه را نداشته است و مجبور بوده است در ملاء عام ظاهر شود ممکن بود هندوانه‌ای را به دو نیم کند و از پوست یک نیمه‌ی آن کلاهی برای خود بسازد و بر سر بگذارد که مبادا سر او برهنه بماند!

     رد و نشان چنین رفتار و کردار و اندیشه‌ای در زبان فارسی نیز بر جای مانده است. اصطلاحاتی مانند: کلاه‌برداری کردن، کلاه کلاه کردن، اگر کلاه کسی جایی بیفتد برای برداشتنش به آنجا نخواهد رفت و از این دست اهمیت فوق‌العاده‌ی کلاه بر سر داشتن را نشان می‌دهد و ما بی‌آنکه ریشه‌های آن را بدانیم آنها را به کار می‌بریم. پدیده‌ای که برای ما هم غیر قابل فهم است و هم مضحک! آخر کلاه چه اهمیتی داشته است که این همه برای آن غیرت و تعصب می‌ورزیده‌اند؟! ولی کلاه وضعی به خصوص داشت و با حیثیت و شرف و غیرت مرد ارتباطی تنگاتنگ یافته بود. چیزی که برای ما از تنبیه بدنی هم عجیب‌تر است. حتی اصطلاحی در فارسی داریم که میگوید «مرد که کلاه را برای سرما و گرما بر سر نمیگذارد»! 

این حدود 100 سال قبل بوده است.

اگر به 200 سال قبل برویم چقدر مردمان آن و رفتار و کردار و افکار آنها را قابل فهم خواهیم یافت؟

300 سال قبل چطور؟

500 سال قبل چطور؟

1500 سال قبل چطور؟

چقدر می‌توانیم ادعا کنیم کردار و رفتار مردمان گذشته را می‌فهمیم؟

چقدر می‌توانیم ادعا کنیم می‌توانیم درباره‌ی رفتار و کردار آنها به قضاوت بنشینیم؟

چقدر جایز است با نگاه امروزینمان گذشته را ببینیم؟

شاید حتی اگر تمامی اسناد و مدارک برهه‌ای خاص و یا واقعه‌ای خاص را هم به دست آوریم که تصویر آن واقعه را به تمامه نشانمان دهد، هیچگاه نمی توانیم رفتار و کردار بازیگران آن واقعه را «به تمامه» بفهمیم.

     علی‌الظاهر هیچگاه هم نمی‌توانیم از نگاه امروزینمان خود را کاملاً جدا کنیم، چون با آن سرشته و بزرگ شده‌ایم. از این رو، شاید کار مورخ صرفاً این باشد که تا می‌تواند از نگاه امروزینش جدا شود و خود را به نگاه گذشته نزدیک سازد. طبیعی است که هیچگاه فاصله‌اش با گذشته به صفر نخواهد رسید. بنابراین هیچگاه نمی‌توانیم مدعی شویم گذشته را درست مانند فردی که در آن «گذشته» زیسته است می‌فهمیم و ادراک می‌کنیم.

     بی‌جهت نیست که گفته‌اند گذشته سرزمین دیگری است متعلق به مردمانی دیگر.

این بحث بلندبالایی است و شاید تا همین جا برای اشاره به آن کفایت کند...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 25 آبان1393 توسط عبدالرضا شهبازی
- کجایی بابا؟

- بابا الان رسیدیم شلمچه، بابا اینجا که فقط یه بیابونه خشکه!!!!!

- آره، ولی بابا حواست باشه وجب به وجبش خون جووناست، بی حرمتی نکنید ها، به دوستات بگو آب دهنی، زباله ای چیزی نریزند ها!!

- باشه بابا

- خداحافظ

- خداحافظ

قطع که می کنم به صورت نگران همسرم نگاه می کنم، می گویم:  نگران نباش، خبر رو نشنیده، یکی دو روز مشغول اردوست، وقتی هم برگشت، جو سبک تر میشه باهاش کنار میاد

به دخترم زنگ می زنم

- سلام دخمری

- سلام بابا

- کجایی؟ دور و برت سرو صدایی نیست؟

- خوابگام بابا، بچه ها همه خوابیدن

-چرا صدات گرفته؟

- سرما خوردم

بعد از کمی صحبت، سریع قطع می کنم و به مادرش گفتم: از بس گریه کرده، صداش در نمیاد، انگار دور و بریاش هم همین وضع رو داشتن که اروم بود.

اشک تمام صورت همسرم را می پوشاند با گریه میگوید : الهی هیچ مادری داغ بچه شو نبینه، الهی هیچ مادری زنده نباشه که بچه اش جلوش پرپر بشه

با وجودی که خودم هم خیلی ناراحت بودم، گفتم :جمع و جورکن تا بریم خونه بابات

با اصرار مجبورش می کنم که آماده شود . راه افتادیم. به خیابان اصلی شهر که رسیدیم دیدم پلیس و یگان ویژه راه را بسته اند و خودروها را به خیابان های دیگر هدایت می کنند، مسیر را به طرف خیابان پشت پارک شهر انتخاب می کنم، به پارک که می رسم، تقریبا تمام جوانان شهر در پارک تجمع کرده اند، صدای ضبط ماشین ها بسیار بلندتر از حد معمول به گوش می خورد، به زحمت و به کندی راه باز کرده و به طرف خانه پدر خانمم راه می افتیم، افکارم به دو سال پیش، سه راهی بابا میدان پر می کشد، هر وقت به بابا میدان می رسم طبق یک عادت دیرین، پیاده شده و جدیدترین نوارهای لری را می خرم، فروشنده چند سی دی جدید با صدای خوانندگان لر زبان جدا می کند وقتی می خواهم جساب کنم، می گوید: یه سی دی جدید اومده معرکه ست، ببر بعد از نوار لری می چسبه! با نیشخند گفتم: از این جغله ها نباشه که همش گریه زاری می کنند و جیغ می کشندو گرمب گرمب کله آدمو می ترکونن؟ گفت : نه شما ببر حتما خوشت میاد، اگر بچه جوون هم داشته باشی کیف می کنه، من خودم تا اینو گوش نگیرم محاله خوابم ببره!با خنده گفتم: والله با این زبونت  منم می تونی شوهر بدی، بده یکی از این سی دی هاتو، هر چه بادا باد.

سوار ماشین که شدم نتوانستم وسوسه شنیدن صدای این خواننده جدید را از خودم دور کنم. در هوای ابری و جاده کوهستانی، بارش اسمان و چشمان من همزمان شدند، انگاری با هم لج کرده بودند و می خواستند روی همدیگر را کم کنند، با هر آوایی که می شنیدم ، مادرم به من نزدیک تر می شد، غم غربتش گلویم را می فشرد و گریه هایم به ناله تبدیل شدند، مدتی بعد در سفری هوایی، جوانی رعنا کنار من به همین حال افتاد که مجبور شدم از مهماندار کمک بخواهم، از هدفونش ضرباهنگ آشنای همان خواننده را می شنیدم و ماه رمضان امسال قبل از اذان گریه های همسرم و نجوای بغض الودش با تیتراژ برنامه ماه عسل، سفره افطاری ما را با فضایی سنگین مواجه می کرد، دیگر داشتم به حضور همیشگی اش عادت می کردم، آوای انتظار بسیاری از مخاطبینم، تک مصراع های استاتوس دوستان، دعوای همیشگی فرزندان در ماشین برای شنیدن اهنگی که از او دوست داشتند و ... که شایعه شد : می رود گفتم : این هم شایعه ای مانند دیگر شایعه هاست، ولی دیروز رفت به همین سادگی، رفت 

امیدوارم تمام اشکهایی که با شنیدن صدایش ریخته شدند حال به هر دلیل،روشنی روحش باشند و صداقت کلامش و رفتارش چراغی برای روشنی راهش

برای پدر و مادر و همسرش شکیبایی از خدا خواستارم و شاخه گلی تقدیم می کنم به روح صبور مرتضی پاشایی. 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

کامنت یکی از خوانندگان تابناک زیر خبر فوت مرتضی پاشایی

داداش مرتضی
صدای نازنینت شب ها بهم آرامش می داد...
وقت هایی که از زمین و زمان دلم پر بود، با صدای تو گریه می کردم و آروم می شدم...
داداش داغت خیلی سنگینه...
می دونم که خاطره های قشنگت و صدای نابت هرگز از یادها نمی ره...
و اون امیدی که تو بدترین شرایط تو چشمات می دیدیم برای همه مون درسه...
به خاطر همه ی اون حسهای قشنگی که با شنیدن صدات پیدا کردم...
تا چهل روز شب های جمعه برات قرآن می خونم...
سفر به خیر...
روحت شاد...
خدانگهدارت...


نوشته شده در تاريخ شنبه 24 آبان1393 توسط داریوش راستی

 شاید اولین باری که آقای عبدالهی وارد کلاس جغرافیای اول راهنمایی ما شد (مهرماه 1364) کمی ترسیدیم. هیکل تنومند، قیافه‌ی جدی و صدای رسا و مردانه‌ی او مسلماً در ایجاد این ترس بی‌تأثیر نبوده است. آقای اردشیر عبدالهی نیز همچون آقای بهزادی، از برازجان آمده بود تا به یاری جمعی دیگر از معلمان غیر بومی، خلاء وجود معلمان بومی را در آن سال‌های دور دیلم پر کنند.

آقای عبدالهی عهده‌دار تدریس دروس جغرافیا، تاریخ و تعلیمات اجتماعی ما بود. کاردانی خود را از یزد گرفته بود. این را زمانی فهمیدیم که روزی چند عکسی از دوران دانشجویی خود به کلاس آورد و به ما نشان داد. دست تقدیر بود که حدود 15 سال بعد من هم برای گذراندن دوره‌ی لیسانسم به همین شهر بروم.

آقای عبدالهی در تدریس بسیار جدی و در امتحان از دروس گذرانده سختگیر بود. این را تقریبا ظرف چندماه اول فهمیدیم. این را هم فهمیدیم که نمی‌توان کلاس ایشان را دست‌کم گرفت.

      چیزی که در کلاس آقای عبدالهی نمود کامل داشت وجوب انجام تکالیف درسی و لزوم عرضه‌ی آنها در جلسه‌ی بعد بود. تکالیف درسی عمدتاً رونویسی از پرسش‌های آخر درس در دفتر، یافتن جواب آنها و نوشتن آنها زیر پرسش‌های مربوطه بود. کاری که گرچه می‌توانست بسیار مفید باشد ولی برای خیلی از ما عذاب الیم بود و طاقت‌فرسا. این بیشتر از تنبلی خود ما و بازیگو‌شی‌مان منشاء می‌گرفت. بعضی وقت‌ها که از شدت تنبلی، برخی از دانش‌آموزان تکالیف را انجام نداده بودند با اضطراب و دلهره در زنگ تفریحی که به کلاس آقای عبدالهی منتهی می‌شد دست به سر دنبال دانش‌آموز زرنگی می‌گشتند تا بلکه از خوان نعمتش بهره‌مند شوند. مرحوم بابک کپتان از کسانی بود که تا یادم می‌آید دست خیر داشت و تکالیف انجام‌شده و مرتبش را بی‌دریغ در اختیار طالبان علم قرار می‌داد.

     ولی قضیه به این سادگی‌ها هم نبود. آقای عبدالهی هم دست ما را خوانده بود و علاوه بر بررسی تکالیف، به‌صورت تصادفی همان پرسش‌ها را از دانش‌آموزان هم می‌پرسید، و البته وای به حال دانش‌آموزی که تکالیفش را به‌اصطلاح نوشته بود ولی از پرسش معلم سر در نمی‌آورد!

     من شخصاً آقای عبدالهی را دوست داشتم. بیشتر به خاطر نظم و انضباطی که در کلاس او حاکم بود و اجازه مزه‌پرانی و شلوغ‌بازی را به کسی نمی‌داد. در تدریس تاریخ شمرده و تأثیرگذار سخن می‌گفت. تاریخ را دوست داشتم و سراپا به درس او گوش می‌دادم: فراز و فرود پادشاهی‌ها، ظهور و افول شخصیت‌های معروف، جنگ‌ها و صلح‌ها، اقدامات مفید و اقدامت مضر فرمانروایان، اشتباهات مهلک حاکمان و ... همگی مرا مجذوب خود می‌کرد. از امکانات کمک‌درسی، نهایت چیزی که داشتیم چندین نقشه‌ی خیلی بزرگ از ادوار تاریخی ایران بود که به مناسبت بحث از دفتر مدرسه فراخوانده می‌شدند و روی تخته‌سیاه آویزان می‌کردیم و آقای عبدالهی توضیحات لازم را روی هر کدام می‌داد. در درس جغرافیا می‌کوشید از طرح‌ها، تصویرها و نقشه‌های کتاب درسی برای تفهیم مطلب و ملموس‌ساختن آن کمک بگیرد. با این همه، درس جغرافیا کم‌تر مرا به خود جلب می‌کرد. شاید به‌خاطر امکانات خاصی که برای درس جغرافیا مورد نیاز است و ما کم‌تر داشتیم. شاید اگر وسایل کمک‌درسی متنوعی در اختیار داشتیم این درس را هم مانند تاریخ دوست می‌داشتم. به دلیل همین علاقه‌ی کم‌تر بود که یکبار در ثلث اول دوم راهنمایی نمره‌ی طلایی 9 را از آقای عبدالهی گرفتم! ولی بعد بنا به قولی که به او دادم درس‌ها را خوب می‌خواندم و دیگر هیچگاه نمره‌ی تک از او نگرفتم. درس تعلیمات اجتماعی نیز بنا به ماهیتش قاعدتاً درسی تقریباً ملموس ولی برای امتحان پرنکته بود. این درس  کتابهای کم‌حجمی داشت و همانگونه که از اسمش برمی‌آید مبانی بسیار اولیه ی جامعه‌شناسی و ساز و کار اجتماع را آموزش می‌داد. افزون بر این، ساختار حکومت و قوای سه‌گانه و قانون اساسی و ... را نیز به ما یاد می‌داد. فهم این درس کار راحتی نبود خصوصاً اینکه برای نوجوانانی به سن ما در گوشه‌ی دورافتاده‌ای از کشور که چندان با مسائل سیاسی و اجتماعی آشنایی نداشتیم. نهایت شناخت ما از شهر، خیابان شریعتی، یعنی حد فاصل میان گود حسینه تا نزدیکی هنگ بود (نرسیده به هنرستان فعلی)، تازه از آنجا هم آسفالت خیابان تمام می‌شد و تا دوراهی منتهی به قبرستان و استادیوم، خیابان ریگی و خاکی بود. خیابان ورودی (پاسداران) هم که بر این خیابان عمود بود چیز خاصی نداشت و با جلوه‌ای که از شهر در کتاب تعلیمات اجتماعی از آن می‌شنیدم قرابت اندکی داشت. به همین دلیل است که گفتم این درس برای ما «تقریباً» ملموس بود. با همه‌ی این اوصاف، آقای عبدالهی نهایت کوشش خود را به کار می‌بست و با مثال‌های فراوان سعی می‌کرد تا جای ممکن مسائل اجتماعی و گاه سیاسی برای ما قابل فهم شود.

     حدود سه‌سال قبل موفق شدم شماره تلفن آقای عبدالهی را به‌دست بیاورم. بعد از حدود 25 سال به او زنگ زدم. صدای او بم‌تر شده بود ولی همان ته‌لهجه، همان تن صدا و همان آهنگ حرف‌زدن 25 سال قبل را داشت. کلی نشانی دادم تا مرا شناخت؛ و چقدر خوشحال شد که بعد از این همه سال کسی از دانش آموزان قدیمش به یاد او افتاده است؛ و چقدر من تأسف خوردم که چرا زودتر به این معلم باسواد و سخت‌کوش زنگ نزده بودم. از خودش می‌گفت. از اینکه بعد از  دو سه سالی از رفتن ما از دوره‌ی راهنمایی، یعنی حدوداً اواخر دهه‌ی شصت، مجبور می‌شود به دلیل عارضه‌ی دیسک کمر خودش را بازنشسته کند. از اینکه به فکر می‌افتد راه پدرش را دنبال کند که شغل باربری داشته است. پدری که به دلیل کهولت سن به‌دنبال کسی می‌گشته است تا راهش را ادامه دهد و امورات باربری را بچرخاند و بلکه آن را رونق دهد. آقای عبدالهی هم همین کار را می‌کند و به دلیل شناختی که از این حرفه داشته است کم‌کم موفق به توسعه‌ی کارش می‌شود. می‌گفت در حال حاضر باربری عدالت دو شعبه دارد: یکی در بوشهر و دیگری هم در شهر زادگاهش برازجان. از رونق کارش شاد بود و صدایش پُراُمید.

قول دادم در اولین فرصت سری به او بزنم. سه سال است که نتوانسته‌ام به این قولم جامه‌ی عمل بپوشانم؛ ولی امیدوارم در اولین فرصت سری به این معلم شایسته بزنم و با مرور خاطرات، هر دو به دوران راهنمایی مدرسه‌ی مدرس برگردیم، به سال‌های خاطره‌انگیز 1364 تا 1366...

امیدوارم آقای عبدالهی همیشه تندرست و کامروا باشند و بیش از پیش در کارشان موفق. از دور دستشان را می‌بوسم و برای او آرزوی بهترین‌ها را دارم.  

یادی از یک معلم قدیمی (1)


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 آبان1393 توسط عبدالرضا شهبازی

دانلود رایگان نرم افزار اندروید لاله های خونین بندر دیلم
.............................................................
سالها پیش جوانانی غیرتمند و گمنام، خانه و کاشانه خود را رها کردند و برای دفاع از  شرف و ناموس این سرزمین در برابر تجاوزگران مردانه جانفشانی نمودند.



دلاور مردانی که قصه رشادت ها و جوانمردیشان در هیچ کتابی نمی گنجد و هیچ قلمی برای نگارش آن همه ایثار و فداکاری تاب نمی آورد.

سخن از شهیدان دفاع مقدس است... همانهایی که همه اجرشان را در گمنامی گرفتند...

و قسمتی از آن کاروان... شهیدان شهرمان دیلم، عزیزانی که از جنس ما بودند اما دل به دریا زدند.... از طوفان نهراسیدند.... بر بال ملائک از فرش به عرش پرواز کردند...

75 لاله خونین که یادگار دوران شکوه و حماسه اند.

و اما امروز جوانانی مستعد، بدون ادعا و پاکی که در امتداد راه و خط آنان این راه ناتمام را ادامه می دهند و در راه گمنامی نام و نشان شهیدان را زنده می کنند....

با خبر شدیم دو تن از جوانان پر شور دیلمی در این راه مقدس دست به اقدامی جالب زده اند.

تهیه و تولید نرم افزار « لاله های خونین شهرستان دیلم » کار ارزشمند و منحصر به فردی است که این عزیزان در معرفی شهدای شهرستان همت گماشته اند.



از ویژگی های این نرم افزار، زندگی نامه شهدا، وصیت نامه آنان ، تصاویر شهدا، موسیقی متن، جستجو، موارد ارسالی، علاقه مندی ها و... می باشد که در نوع خود بسیار جالب و کاربردی می باشد.

این نرم افزار که بر روی برنامه" بازار" گوشی های اندروید به صورت رایگان قابل دریافت است، اولین نرم افزار جامع شهدای شهرستان بوده که به همت جوانان توانمند دیلمی آقایان "روح الله اسماعیلی" و "مهندس هادی پاژخ زاده" با همکاری " فاوا سپاه امام صادق شهرستان دیلم" و " بنیاد شهید و امور ایثارگران دیلم" تهیه و تولید گردیده است.



برای این جوانان مستعد و تلاشگر شهرمان آرزوی موفقیت و سلامتی و سربلندی می نماییم.

آدرس اینترنتی "لاله های خونین شهرستان دیلم"


برای رفتن به صفحه ی دانلود روی متن کلیک کنید


برچسب‌ها: لاله های خونین, رایگان, دانلود
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 آبان1393 توسط عبدالله مرادی

 

تحریف تاریخ این مرز و بوم کارش به جایی رسیده است که دکتر مصدق را مع الواسطه به قتل رئیسعلی دلواری متهم می کنند! آنهم با خارج کردن بخشی از سخنان مرحوم مصدق در مجلس شورای ملی از زمینه‌ی تاریخی آن!

آنچه در پی می‌آید شکلی از این مدعای عجیب است (از سوی یکی از فراوان کسانی که، آگاهانه یا ناآگاهانه، عمداً یا سهواً، تاریخ ایران را تحریف میکنند) و پاسخ من به آن، در گوشه‌ای از فضای مجازی.

مدعی:

در تاریخ آمده است ، دلیران تنگستان که با دست تقریبا خالی و بدون پشتیبانی دولت مرکزی در برابر ارتش تا دندان مسلح انگلستان مقاومت می کردند(چون در جنگ مابین تنگستانی ها و انگلیسی ها برای دفاع از خاک ایران ، در کمال حیرت و شگفتی ، دولت مرکزی اعلام بی طرفی کرده بود!!!) اما به درخواست کنسول انگلیس (ماژور هوور) از والی فارس ، دولت مرکزی هم در سرکوب آنها مشارکت ورزید!! شاید موجب تعجب برخی باشد که والی فارس در آن زمان "مصدق السلطنه" یا همان دکتر محمد مصدق بود که خودش در این مورد در مجلس دوره چهاردهم چنین توضیح می دهد:«..بنده مامورین خوب از انگلستان دیده ام. من مامورین بسیار شریف و وطن دوست از انگلستان دیده ام. من مذاکراتی در شیراز و تهران با اینها دارم . یک روز ماژور هوور ، قنسول انگلیس آمد و به من گفت : ما حکم داده ایم تنگستانی ها را تنبیه بکنند...گفتم شما پلیس جنوب را مامور تنبیه تنگستان بکنید برمنفوریت آنها افزوده می شود. تنگستانی ها اگر شرارت می کنند ، من تصدیق می کنم . اگر بعضی از آنها راهزنی می کنند ، من تصدیق دارم. اگر آنها را پلیس جنوب تنبیه کند، آنها جزء شهداء وطن پرست می شوند و من راضی نیستم. ولی اگر من والی هستم ، آنها را تنبیه کنم ، به وظیفه خودم عمل کرده ام و کار صحیحی کرده ام. گفت توضیحات شما ، مرا قانع کرد ، شما کار خودتان را بکنید. من از شما تشکر می کنم. بعد از چند روز من تنگستان را امن کردم و ماژور هوور آمد از من تشکر کرد..»!!
همکاری مصدق السلطنه با پلیس جنوب و تجهیز قوای دولتی در سرکوبی دلیران تنگستان و دشستان ، سبب شد ، سفارت انگلیس از نخست وزیر جدید بخواهد که مصدق را در سمت والی فارس باقی نگه دارد.

پاسخ من:

رئیسعلی دلواری بنابر مشهور در تاریخ 12 شهریور 1294 شمسی به شهادت رسیده است.

دکتر مصدق حدوداً بعد از دو ماه از تاریخ شهادت رئیسعلی، یعنی در آبان‌ماه 1294 شمسی، از طرف دوره‌ی سوم مجلس شورای ملی به‌مدت دو سال به عضویت کمیسیون تطبیق حوالجات (جانشین دیوان محاسبات) منصوب می‌شود. در سال 1296 شمسی به معاونت وزارت مالیه و رییس کل محاسبات انتخاب می‌شود و در سال 1298 شمسی به اروپا (سوئیس) می‌رود و مخالفت مشهور خود را با قرارداد 1919 اعلام می‌کند. مصدق سال 1299 شمسی وزیر عدلیه در کابینه مشیرالدوله می‌شود و در 15 مهرماه همین سال (یعنی حدود 5 سال بعد از مرگ رئیسعلی دلواری)، با تمایل مردم و موافقت دولت مرکزی، به والی‌گری فارس منصوب می‌شود.

حال به من بفرمایید چگونه مصدق می‌توانسته‌ است 5 سال بعد از شهادت رئیسعلی دلواری، و هنگامی که به تازگی والیگری فارس را پذیرفته بوده، در مقام والیگری این ناحیه، مسئول شهادت رئیسعلی دلواری در 5 سال قبل باشد؟؟!!!

اما جریان این قطعات از بیانات دکتر مصدق در مجلس چه بوده است؟

بعد از شهادت رئیسعلی، قیام وی به یکباره فروننشست. تنگستانی‌های باقی‌مانده از گروه رئیسعلی به ریاست حسین‌خان چاه‌کوتاهی همچنان به جنگ و گریزهای پراکنده ادامه می‌دادند تا اینکه در تیرماه 1299 یعنی «حدوداً دو ماه قبل» از انتصاب مصدق به والیگری فارس و حدود 5 سال بعد از مرگ رئیسعلی، حسین‌خان چاه‌کوتاهی نیز کشته شد و قیام تنگستانی‌ها عملاً و رسماً به پایان رسید.

با این همه، برخی خوانین محلی و تنگستانی‌ها اینجا و آنجا، به صورت پراکنده و نامنسجم در اطراف و اکناف و کوهپایه‌ها، بی‌آنکه رهبری مشخصی داشته باشند، به جنگ و گریزهای نامنظم و پراکنده‌ای علیه پلیس جنوب دست می‌زدند ولی عملاً آرامش را در آن صفحات برهم زده و موجب سلب آسایش مردم در آن نواحی شده بودند و گاه و بی‌گاه دست به شرارت و راهزنی می‌زدند . بیانات دکتر مصدق درباره‌ی آرام‌کردن این ناآرامی‌های پراکنده است.

در آن قطعات نقل‌شده از دکتر مصدق در بیانات مدعی، صحبت‌های دکتر مصدق به‌شکل کامل نقل نشده است. صحبت‌های کامل مرحوم مصدق در اینباره در ذیل آمده است:

«قرارداد [1919] را كى بسته بود؟ وثوق الدوله و سرپرسى كاكس كه نظر استعمار داشت؛ ولى همه مأمورين انگليسى صاحب اين نظر نيستند، بنده مأمورين خوب از انگلستان ديده‌ام من مأمورين بسيار شريف و وطن‌دوست از انگلستان ديده‌ام من مذاكراتى در شيراز و در تهران با اينها دارم يك روزى ماژور هوور قنسول انگليس آمد به من گفت ما حكم داده‌ايم تنگستانى‌ها را بلند بكنند من حالم بهم خورد، گفت شما چرا حالتان بهم خورد، گفتم چون اين صحبتى كه كرديد نه در نفع شما بود نه در نفع ما، گفت توضيح بدهيد، گفتم شما از پليس جنوب شكايت داريد و ميگوئيد كه پليس جنوب در شيراز منفور است پس وقتى كه شما پليس جنوب را مأمور تنبیه تنگستان بكنيد بر منفوريت آنها افزوده ميشود، تنگستانى‌ها اگر شرارت ميكنند من تصديق ميكنم، اگر بعضى از آنها راهزنى ميكنند من تصديق دارم، اگر آنها را پليس جنوب تنبيه كند آنها جزء شهدا و وطن پرست‌ها ميشوند و من راضى نيستم ولى اگر من كه والى هستم آنها را تنبيه كنم بوظيفه خودم عمل كرده ام و كار صحيحى كرده ام گفت توضيحات شما مرا قانع كرد شما كار خودتان را بكنيد من از شما تشكر ميكنم بعد از چند روز من تنگستان را امن كردم و ماژور هوور آمد ازمن تشكر كرد.»

(مشروح مذاکرات مجلس ملی/ دوره 14/ جلسه‌ی سوم)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 آبان1393 توسط عبدالرضا شهبازی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 آبان1393 توسط عبدالرضا شهبازی

دختر کوچکتر من عاشق فعالیت و ورزش است او دوست دارد مدام به کلاس های ورزشی و هنری برود و اگر مانعش نشوم می خواهد حداقل چند رشته ی ورزشی را با هم داشته باشد. زمستان سال پیش که بیشتر روزها برف و باران بود با آن که خسته از مدرسه می آمد و هوا هم نامناسب بود تاکید داشت که به کلاس ورزشی اش برود و وقتی با هزار دردسر به ورزشگاه می رسیدیم می دیدیم غیر از او و مربی اش کس دیگری نیامده است! او آن چنان مشتاق این گونه کارهاست که یک روز به من گفت:مامان کاشکی چیزی به اسم خستگی وجود نداشت تا من می توانستم در تمام کلاس ها شرکت کنم...

اما در این میان یک اشکال بزرگ هست ؛این که او چندان مشتاق پیگیری مسائل و تکالیف مربوط به کلاس هایش در خانه  نیست به طور مثال از کلاس موسیقی که بر می گردد سازش را گوشه ای می گذارد و تا هفته ی آینده و جلسه ی دیگر حتی نیم نگاهی هم به آن نمی اندازد و اگر تذکرهای مداوم من نباشد اصلا یادش می رود که قرار است هفته آینده پاسخگوی استادش باشد

به هر حال گاهی که او را می بینم به یاد رفتار ما بزرگترها و عکس العمل هایمان در برابر مسائل و دغدغه های زندگی و فکری امان می افتم.یکی از این مسائلی که این روزها به مناسبت فرا رسیدن ماه محرم بسیار پررنگ و برجسته است مسئله ی شهادت امام حسین و عزاداری مردم برای  سالار شهیدان است.بسیاری از ما مشتاقانه در عزاداری ها شرکت می کنیم  سینه می زنیم و زنجیر بر شانه می کوبیم -بگذریم از آن هایی که نادان وار حتی قمه نیز بر سر و بدن خویش فرود می آورند- از مال خویش نذزی می دهیم از مهمانان امام حسین پذیرایی می کنیم. می روبیم و می شوییم و در انجام این کارها بی توجه به پست و مقامی که در جامعه داریم از همدیگر سبقت می گیریم اما دریغا که وقتی به خانه می رویم فراموش می کنیم که جه کرده ایم و چگونه باید پیگیر وظایفمان باشیم.ما در خانه حوصله نمی کنیم که به امام حسین و قیامش و شهادت مظلومانه اش فکر کنیم ،در این باره کتابی بخوانیم و یا با اعضای خانواده در این باره به بحث بنشینیم.از عزاداری که بر می گردیم وقتی نداریم که بیاندیشیم به راستی امام حسین چرا به این قیام دست زد؟مگر معاویه به نام اسلام حکومت نمی کرد آیا این قیام بر ضد نظام و حکومت اسلامی نبود؟ایا امام حسین نمی توانست به این بهانه که دشمنان فراوان نظام اسلامی در شرق و غرب منتظر شکست و فروپاشی آن هستند از این کار چشم پوشی کند؟چرا او ترجیح داد که چیزی به نام مصلحت را نادیده گرفته و بر ضد ظلم و نادرستی و دزدی و ناحقی قیام کند؟

شبکه 3 سیما پخش مستقیم از شهر کربلا داشت.مردم عزادار بر سر و سینه می کوبیدند و ناگهان خیمه ی نمادین امام حسین را به آتش کشیدند.دلم سوخت.گفت یا امام حسین چرا خودت و 72 تن از یاران برگزیده ات را به کشتن دادی ؟مگر خدا در میان این همه انسان روی زمین چند فرد برگزیده دارد؟کاش بهانه ای می آوردی ،کاش نمی رفتی،کاش ..

اما چه می توان کرد که برگزیدگان چنین اند؛آن ها بهانه نمی شناسند.



نوشته شده در تاريخ جمعه 16 آبان1393 توسط معصومه راستی

 

قبلاً جسته و گریخته درباره فیلم پلیس‌آهنی (2014) شنیده بودم که در 10 دقیقه‌ی ابتدایی آن به ایران و ایرانی توهین می‌شود ولی فرصت تماشای آن دست نداده بود.
بالاخره این فیلم را دیدم. داستان فیلم حدوداً 14 سال آینده رخ می‌دهد. زمانی که تکنولوژی بشر (آمریکا!) به حدی رسیده است که می‌تواند ربات‌هایی انسان‌نما بسازد و با آن صلح را در جهان برقرار سازد آن هم بدون آنکه جان هیچ شهروند آمریکایی به خطر بیفتد!در ابتدای فیلم مجری برنامه‌ای مشهور در آمریکا ارتباطی زنده برقرار می‌کند با یک خانم خبرنگار آمریکایی در خیابان‌های تهران!
این ارتباط زنده در بحبوبه‌ی عملیاتی برقرار می‌شود موسوم به «عملیات آزادسازی تهران»!
ربات‌های کوچک و بزرگ در خیابان‌های تهران پراکنده‌اند و کوچکترین واکنش زنان و مردان ایرانی را زیر نظر دارند و برای حصول اطمینان از خطرناک‌بودن یا بی‌خطر‌بودن آنها، شهروندان ایرانی را اسکن می‌کنند و بدن برهنه‌ی زنان ایرانی در اسکن آنها نشان داده می‌شود!
سر و قیافه‌ی ایرانیانی که در این فیلم به نمایش در می‌آید و خیابان‌های تهران و وضع ساختمان‌ها کابل را به ذهن می‌آورد و افراد گروه طالبان را! حتی بازیگرانی هم که به اصطلاح ایرانی هستند و فارسی صحبت می‌کنند، فارسی را با ته لهجه‌ی افغانی صحبت می‌کنند. این نشان می‌دهد که یانکی‌ها کوچک‌ترین شناختی از وضع امروزه‌ی ایران (بگذریم از 14 سال آینده) ندارند و براستی فکر می‌کنند تهران نهایتاً چیزی در حد و اندازه‌ی کابل یا قندهار است.
گروهی از جوانان به اصطلاح ایرانی مواد منفجره به خود می‌بندند با این نیت که طی عملیاتی انتحاری تعدادی از ربات‌ها را از بین ببرند. ولی یکی از جوانان صراحتاً می‌گوید مهم این است که چهره‌ی آنها قبل از انفجار در قاب تلویزیون نشان داده شود!
من واقعاً مانده‌ام این گاوچران‌های متوهم که خود را داعیه‌دار صلح و آرامش در جهان می‌پندارند چرا فکر می‌کنند حنایشان هنوز هم رنگی دارد؟! از این کله‌پوک‌های وحشی جز مرگ و آتش و خون تاکنون چه نصیبی به دنیا رسیده است؟؟ ژاپن، ویتنام، کره، افغانستان و عراق صرفاً نمونه‌های آشکار کشتار و جنگ‌افروزی این جماعت وحشی و البته هپروتی است.
آش این فیلم احمقانه آنقدر شور بود که حتی صدای منتقدان سرشناس را نیز درآورد و آن را شدیداً نقد کردند. کاش این گاوچران‌ها در کله‌ی پوکشان فرو می‌کردند که ایران مثل هیچ کشور دیگری در دنیا نیست. کاش می‌فهمیدند که دوران وحشی‌بازی و قلدر‌مابی به پایان رسیده است و برقراری صلح و آرامش جهانی چیزی بسیار فراتر از بازی‌های کامپیوتری متوهمانه‌ای همچون Call of Duty است. کاش حداقل کمی مطالعه می‌کردند و از آن تخت حماقت به زیر می‌آمدند و ملت‌ها و کشورها را آنگونه که هستند محترمانه می‌دیدند، نه آنگونه که در دنیای فانتزی هالیوود به تصویر می‌کشند، کاش کمی جغرافیا می‌خواندند تا حداقل در قطب جنوب دنبال کشور اوکراین نگردند، کاش می‌فهمیدند که هنوز باید بسیار بفهمند و بدانند و این را در کله شان فرو می‌کردند که «مهم‌ترین چیز در دنیا امنیت شهروندان آمریکایی» نیست..


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 آبان1393 توسط عبدالرضا شهبازی


برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب بروید .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 آبان1393 توسط محمد راستي

اشاره: آنچه در زیر می‌خوانید قسمت پنجم از سلسله مقالات ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ است که در ماهنامه‌ی«زنان امروز» (سال اول/ شماره‌ی 5/ مهر 93) به چاپ رسیده است. 

 .........................

در این قسمت و دو قسمت آینده مروری خواهیم کرد بر سیر تحولات ساختارهای جنسیتی در دوران پساکلاسیک. منظور از دوران هزارسالۀ پساکلاسیک یا قرون وسطی بازه‌ای زمانی است که از حدود 450 میلادی (سقوط امپراتوری رم غربی) آغاز می‌شود و  تا 1450 میلادی (زمان تقریبی پایان قرون وسطی) ادامه می‌یابد.

 

ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ (5)

 

پل ادمز و دیگران

ترجمۀ عبدالرضا شهبازی

 

ساختارهای جنسیتی که طی دوران کلاسیک شکل گرفتند، رشد کردند، و تحکیم و گسترش یافتند، در دوران قرون وسطی، هم تقویت شدند و هم زیر سؤال رفتند. افزایش روزافزون سطح تماس تمدن‌ها با هم غالباً به ورود افکار جدیدی دربارۀ روابط مناسب و شایستۀ زن و مرد انجامید. چنین روندی در برخی مواقع تغییراتی بنیادی را موجب شد، نظیر اقتباس هنجارهای زندگی مسلمانان در گسترۀ وسیعی از دنیای آن روزگار. در موارد دیگر، این روند به تقویت هرچه بیشتر افکار قدیمی‌تر انجامید، نظیر شدت و حدت یافتن آموزه‌های آیین کنفوسیوس در باب زیردست‌بودگی زنان که طی [دوران 319 سالۀ] سلسلۀ سونگ در چین رخ داد و در واقع واکنشی بود به افکار برابری‌طلبانه‌تر بودیسم.

     در بسیاری از نقاط جهان نظیر اروپا، ژاپن، امریکای مرکزی، افریقای غربی و مناطق حوزۀ سلسله‌جبال آند در امریکای جنوبی، دولت‌های بزرگ و کم‌وبیش متمرکزی روی کار آمدند که در رأس آنها پادشاهی‌های موروثی قرار داشت. در این دولت‌ها، زیاد اتفاق می‌افتاد که زنانی به نام خود با عنوان ملکه یا امپراتریس صاحب قدرت بسیار شوند. متداول‌تر از آن شرایطی بود که پسر دوران طفولیت را می‌گذراند و تا رسیدن به سنِ قانونیِ پادشاهی، قدرت به مادر انتقال می‌یافت و یا هنگامی که شوهر سلب صلاحیت شده بود و تا تعیین پادشاه بعدی، قدرت به همسر پادشاه معزول منتقل می‌شد. چگونگی انتقال قدرت در آن روزگار از منطقه‌ای به منطقه‌ای دیگر گاه بسیار متفاوت بود، و در مناطق معدودی نظیر حوزۀ سلسله‌جبال آند در امریکای جنوبی، یعنی در قلمرو پادشاهی اینکا، زنان، مستقل از حاکمان مرد، حق حاکمیت را به ارث می‌بردند. در برخی نواحی دیگر، نظیر مناطق بسیاری در اروپا، اگر فرزند پسری موجود نبود یا بر جای نمانده بود، دختران سرزمین‌هایی را به ارث می‌بردند و در برخی نواحی دیگر، نظیر مناطقی در افریقا، برادران و خواهران متفقاً و به‌صورت اشتراکی حکمرانی می‌کردند. در میان قشرِ گزیده نیز، طبقۀ اجتماعی زن و منزلت خانوادگی وی تا حدی می‌توانست در دستیابی به قدرت بر محدودیت‌های ناشی از جنسیت فائق آید.

     با این همه، در مجموع، از دلِ ساختارهای حکومتیِ پیشین که رسمیت کمتری داشتند، دولت‌هایی سر برآوردند که، به جای کاستن از تمایزات جنسیتی، آنها را شدت بخشیدند. تکیۀ حاکمان عموماً به کارگزاران نخبه‌ و تحصیل‌کرده‌ یا مقامات حکومتی‌ای بود که کار رتق و فتق سرزمین‌های پهناور تحت حاکمیتشان را بر عهده داشتند و چنین افرادی نیز تقریباً همواره مرد بودند و در مراکز و یا تحت برنامه‌های خاصی که زنان به آنها راهی نداشتند، تربیت شده بودند، نظیر دانشگاه‌های پاریس و تیمباکتو [واقع در کشور مالی امروزین]. حاکمان همچنین نیازمند لشکرهای عظیمی بودند که به یاری آن به فتح قلمروهای جدید نائل شوند و مانع شورش و طغیان در سرزمین‌های فتح‌شده شوند. این نیز مسیر دیگری بود برای راه‌ یافتن به سطوح بالاتر حکومت که، بجز استثنائاتی، در مقابل زنان مسدود مانده بود. حاکمان فاتح برای تحکیم هرچه بیشتر اتحاد خود با قلمروهای تازه‌تسخیر‌شده، غالباً یا برای خود و یا برای مقامات لشکری و کشوری خود زنانی را از این سرزمین‌ها به‌عنوان همسری برمی‌گزیدند و عموماً نیز این زنان را از متشخص‌ترین خانواده‌های آن سرزمین‌ها انتخاب می‌کردند تا نمادی باشد برای نشان ‌دادن شعاع و عمق فتحشان. از این رو، این زنان مجبور بودند برای پیوستن به خانوادۀ حاکم یا آن مقام عالی‌رتبه، بار سفر ببندند و صدها کیلومتر از خانۀ خود دور شوند و احتمالاً همسر یا همخوابه‌ای شوند در میان همسران و همخوابه‌های فراوان دیگر. در دولت‌های بزرگ‌تر، پدیدۀ چندهمسری غالباً نشان‌دهندۀ افزایش قشربندی اجتماعی بود، زیرا تعداد همسران و همخوابه‌های تحت تملک و حمایت هر مردی رتبه و ثروت او را نشان می‌داد.

     رشد دولت‌ها به معنای افزایش تقاضا برای خراج و مالیات هم بود که تأدیۀ آن عموماً بر دوش اصلی‌ترین واحد اجتماع یعنی خانواده (زوجین و فرزندان آنها) قرار داشت؛ (به‌رغم شیوع چندهمسری بین برخی گزیدگان جامعه، بیشتر مردان صرفاً یک زن را به همسری برمی‌گزیدند). در بیشتر نواحی، مالیات و خراج نه با پول نقد که از طریق کار و محصولات تولیدی زن و مرد پرداخت می‌شد. برخی اوقات، خراج‌های مطالبه‌شده تقسیم جنسیتی کار را از نو شکل می‌داد؛ مثلاً زمانی که برخی اقلام خاص نظیر برنج یا منسوجات به‌عنوان کالاهای خراج ترجیح می‌یافتند، که در این مواقع ممکن بود تمامی اعضای خانواده کار کنند تا اقلام درخواستی را تهیه کنند و همین موجب می‌شد الگوهای قدیمی‌تر کار در هم شکسته شود.

     در برخی از نواحیِ جهانِ آن روزگار، مردم خود جزئی از خراج محسوب می‌شدند و، از این رو،  نظام‌های موجود برده‌داری غالباً گسترش می‌یافت. در بعضی از مناطق، نظیر روسیه، بخش اعظم برده‌ها مرد بودند و در کارهای پرمشقت و سنگین کشاورزی و مدیریت بر اراضی و املاک از آنها استفاده می‌شد، حال آنکه در مناطق دیگری، نظیر ایتالیا و شهرهای مسلمانان، اکثر برده‌ها زن بودند و برای انجام کارهای خانه خریداری می‌شدند. بسیاری از این زنان البته با صاحبان مرد خود روابط جنسی داشتند، گرچه نوع نگاه به فرزندان حاصل از این روابط از فرهنگی به فرهنگی دیگر بسیار متفاوت بود. از آنجایی که در بسیاری از فرهنگ‌های جهان طی قرون وسطی مردم بدهکاری کاری یا کالایی (در قالب مالیات) به مقامات بالاتر داشتند، خط فاصل میان برده و آزاد چندان روشن و مشخص نبود و مردم از دو سوی این خط فاصل در آمد‌و‌شد بودند؛ داستان‌هایی دربارۀ بردگانی که محبوب اربابان خود می‌شدند در دست است‌‌ ــ‌ بردگان مرد به ‌سبب هوش و ذکاوتشان و بردگان زن به دلیل زیبایی‌‌شان‌ ــ‌ آنها به یمن چنین محبوبیتی قدرت می‌یافتند و فرزندانشان نیز جزئی متعارف و پذیرفته‌شده در سنت تاریخی آن اجتماع محسوب می‌شدند.

     در قرون وسطی، هرچند ملکه‌ها و شماری اندک از بردگان زن در شرایطی خاص صاحب نقشی اجتماعی می‌شدند آن هم از طریق ارتباطاتی که با خاندان سلطنتی داشتند، برای بسیاری از دیگر زنان، این دوران، دوران انزوا و عقب‌نشینی از تصدی نقش‌های اجتماعی بود. در چین، ژاپن و بخش‌های زیادی از دنیای اسلام، زنان عملاً خانه‌نشین بودند؛ بخش‌های ویژه‌ای برای آنها در خانه ساخته ‌شد که حرم نام گرفت و تماسشان با دنیای بیرون از خانه شدیداً محدود شد. اگر قصد خروج از منزل داشتند، باید در پس روبنده یا پرده‌های آویخته در اطراف صندلی روان خود از دیده نهان می‌ماندند. در خلوت ماندن و روبنده ‌زدن، که هم نشانی شد برای منزلت طبقاتی و هم نشان‌دهندۀ هنجارهای دینی یا فرهنگی، ظاهراً از طبقات فرادست اجتماع آغاز شد و به‌تدریج حتی زنان کاملاً فقیر اجتماع نیز هر جا که میسر بود چنین کردند. جداماندگی زنان از اجتماع عموماً قرین ازدواج در سنین پایین برای آنها هم بود. مردان نیز همچون زنان در سنین پایین ازدواج می‌کردند با این تفاوت که این زنان بودند که به محض ازدواج باید بار سفر می‌بستند و از خانۀ زادگاه خود به خانۀ شوهر نقل مکان می‌کردند. در خلوت ماندن و جداماندگی فضاهای مخصوصی را برای زنان خلق کرد که مردان به‌ندرت در آنها حضور می‌یافتند، و همین سبب شد برخی زنان در حرم و اندرونی واجد قدرت شوند.

     در اروپا، قارۀ امریکا، آسیای جنوب شرقی و بخش‌هایی از افریقا، بیشتر زنان عموماً به خلوت و انزوا رانده نمی‌شدند و همین خود سبب شگفتی مردان مسافری می‌شد که در سرزمینشان زنان را از اجتماع جدا کرده و به انزوا رانده بودند. در اروپا و بخش‌هایی از قارۀ امریکا، برخی زنان در اجتماعاتی تماماً زنانه و بریده از دنیا می‌زیستند، ولی چنین اجتماعاتی بیش از آنکه خانه محسوب شود نهادهایی دینی بودند و زنان خود را وقف خدمت به خدایگانی خاص کرده بودند و به صورتی نمادین با آن خدا ازدواج می‌کردند تا منزلت و موقعیت ویژۀ آنها را نشان دهد. در دیگر نقاط جهان نظیر هند نیز ازدواج با یک خدا بدیلی پذیرفته‌شده برای ازدواج انسانی محسوب می‌شد و زنان از این طریق و یا از طریق مکاشفه‌های عرفانی و یا دیگر انواع تجربه‌های معنوی، گاه صاحب قدرتی می‌شدند که در دنیای‌ غیردینی امکان آن را نداشتند. با این همه، دین‌هایی که طی قرون وسطی موفق به افزایش شمار پیروان خود شدند تا حد زیادی به پیروان مرد بیش از پیروان زنِ خود فرصت و موقعیت می‌دادند و زنان غالباً دست به ابداع و توسعۀ اعمال مذهبی مخصوص به خود ‌می‌زدند، نظیر آیین و مناسک خاص تولد فرزند یا درمان و شفا یا تکریم و ستایش قدیس‌های زن، که کلیساهای رسمی گرچه روی خوشی به آنها نشان نمی‌دادند، آنها را قدغن هم نمی‌کردند.


نوشته شده در تاريخ شنبه 3 آبان1393 توسط عبدالرضا شهبازی
در سال 48 بخشدار گناوه نامه شدیدالحنی به فرمانده ژاندار مری فرستاد و مدعی شد ورود قاچاق به شهر آن هم در شب بیداد مینماید و من بعنوان نماینده ارشد دولت گوشزد مینمایم اگر کمبود نیرو دارید و ناتوان در جلوگیری از قاچاق هستید بهتر است درب ژاندارمری را پلمپ و این کار را به اهلش بسپارید.

دقایقی بعد از صدور و رسیدن نامه به ژاندارمری یک ماشین نفربر ژاندارمری که حامل 12 مامور مسلح در جلوی بخشداری مستقر گردید و سرگروهبان پاسگاه ژاندارمری به بخشدار گفت فرمانده پیام میدهند چانچه اهل جلوگیری از ورود کالای غیر مجاز هستید این شما و این مامورین مسلح در اختیارتان تا  برای مبارزه با قاچاق گشت زنی کنید!

بخشدار با تماس تلفنی به فرمانده گفت بهتر است خودتان هم همراه این مامورین بی همه چیزتان میآمدید تو صاحب اسلحه و درجه هستی و بیا می توانیم با هم بر سر این موضوع دوئل کنیم تا ببنیم برنده این ماجرا کیست.البته اسلحه من بخشدار تنها یک چاقوی ساخت زنجان است .

این کشمکش بین بخشدار و فرمانده زاندارمری مدتها ادامه داشت تا اینکه با پادرمیانی چند نفر از ذی نفوذان شهر و دادن حق سکوت به بخشدار  بین آنها آرامش بر قرار شد .

ولی در سر میز آشتی در فرمانداری بوشهر استکان چای روی هم پرتاب کردند که منجر به شکستن سر بخشدار شد ...

 

(بر گرفته از هفته نامه صدای بندر-22مهر )93
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مهر1393 توسط حمید مرادی

صحنه ی نخست:

پاسبانی با لباس آبی و باتومی در دست به دنبال زن ها می دود...

زن ها می ترسند،جیغ می کشند،می گریزند...

پاسبان ها نزدیک تر می شوند،باتوم ها فرو می آیند،چادری از سر زنی فرو می افتد و او ...

می ترسد ،می گریزد و فریاد می کشد ....

 

صحنه ی دوم:

خانم ها به ترتیب و در آرامش نشسته اند.مراسم روز زن است..

-          بله خانم ها زن مقامی بلند دارد ،بهشت زیرپای مادران است...

می دانم جمله ی بعدی سخنران چیست در حالی که برمی خیزم تا آن جا را ترک کنم آرام تکرار می کنم که:از دامن زن مرد به معراج می رود

از سالن بیرون می روم صدای سخنران به گوش می رسد.سخنانش در وصف موقعیتی است که زنان یافته اند

راست می گوید دیگر کسی چادر از سر زنی بیرون نمی کشد اما نمیدانم چرا هنوز صدای جیغ و گریه ی زنان را در گوشم احساس می کنم

صحنه ی سوم:

دخترکان وحشت زده از اسید پاشی این روزها می گویند.

آن ها با نگرانی به اطرافشان نگاهی می اندازند و با ترس و لرز از مدرسه بیرون می آیند

گروه گروه در کنار هم راه می روند.آن ها می ترسند،هراس هر دم از چهره به چشمانشان می رود و از چشمان به چهره شان.

پسرکان تندتر رکاب می زنند.آن ها ترس این روزهای دختران را به خوبی فهمیده اند

نزدیک تر می آیند،محتوای بطری های در دست را روی دخترها خالی می کنند

دخترها می ترسند،جیغ می کشند  و می گریزند

پسرها ریسه می روند،بطری های آبشان را دیگر لازم ندارند،تفریحشان تمام می شود،بطری ها به گوشه ای پرت می شود

دخترها هنوز؛ترسیده اند،جیغ می کشند و می گریزند..

 

فریاد و جیغ و گریز سهم زنان سرزمین من است.نسل اندر نسل....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مهر1393 توسط معصومه راستی
                   بسمه تعالی

چند وقتیست که مردم دیار اسلامی ما ایران از دست سفسته بازیها و پیامکهای انبوه دروغین که بصورت مدام بر روی گوشیهایشان ظاهر میشود!خسته و کلافه شده اند پیامکهایی که هیچگونه پشتوانه قانونی نداشته و ندارد مثلا واژه های نامعقولی مثل میلیونر شوو یا نیت کن و یا (فال حافظ بگیر) به غیر از اتلاف وقت مردم و عاصی نمودن مردم و بد بین کردن مردم نسبت به  شرکتهای مخابراتی و وزارت ارتباطات که یقینا با تبانی موارد مذکور انجام میشود براستی چه پیام مثبتی را در جامعه اسلامی میتواند به دنبال داشته باشد !!

هستند کسانیکه میگویند ما جرات روشن کردن گوشی خود را نداریم که در طول چند دقیقه موجودی شارژ ما خالی میشود حال کافیست

یک مشترک اشتباها مثلا عدد 1 را ارسال نماید که این مشترک بایستی برای همیشه تاوان عدد 1 را پس دهد و این پولها به جیب مافیای ثروت با تبانی ...... واریز شود و یا بعضی از پیامکهای دو پهلو

که مثلا (کانون هواداران برج میلاد) اگر مایلید عدد 8 و اگر مایل نیستید عدد مثلا 2 را ....که در هر دو سر اگر پاسخ ندهی متضرر میشوی !!!

براستی شما خوانندگان عزیز اسم این مقوله را تکریم و مردم داری میدانید یا .....مـــــــــــــــــــردم آزاری ؟؟

آیا بهتر نیست اداره مخابرات و یا وزارت ارتباطات مردم را از این آشفته بازار  دروغین نجات دهد و راه صحیح تری جهت کسب درآمد پیشه کند

؟؟؟؟؟؟هر چند بقول شاعر( آنچه البته بجایی نرسد فـــــریـــاد است)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مهر1393 توسط حمید مرادی
 

دوباره مدرسه ها باز شد و باز هم بحث جلسات مدرسه و شرکت در انجمن اولیا و ...بحث داغ روز شده است.امروز اولین جلسه ای بود که در مدرسه ی جدید دخترم برگزار می شد.مدیراز درس ها گفت و همکاری خانواده ها و البته بیشتر وقت را صرف صحبت درباره ی مسائل دینی و اخلاقی بچه ها کرد.

سال هاست که صحبت می شود و به خانواده ها هشدار داده می شود که مواظب اخلاقیات فرزندانشان باشند.از نسل های پیش تا کنون ،هر بار و هر بار این سخنان تکرار می شود بدون آن که به نسبت ،تاثیرگذاریی مشاهده شود

هنوز هم فکر می کنند برای این که دختران،دختران خوبی باشند ،باید مقنعه هایشان را تا روی ابروها پایین بیاورند.و دختران در مدرسه ،چنین می کنند و بیرون از مدرسه چنان.در این بین هیچ کس با خود نمی اندیشد که جای چه چیزی در این میان خالیست؟

چه اشکالی در این میان وجود دارد که با این همه تکرار و انذار،هنوز هم دل نگران این هستیم که فرزندانمان از تلفن همراهشان برای ارتباط با چه کسانی بهره می برند؟!!بیرون از خانه چگونه هستند و دوستانشان کیست؟

 هر چند عشق به خودی خود چیز بدی نیست اما سوال اینجاست که این عشق از چه سنی باید جدی گرفته شود و در چه هنگامی آن را بازی  بچگانه ای بیش ندانست.

شاید بتوان یکی از مهم ترین دلایل ارتباط با جنس مخالف به ویژه در دختران را_که البته می بایست خبرگان و دانایان علم روانشناسی و اجتماعی بدان بپردازند _نبود رابطه ی دوستانه و صمیمی میان پدران و دختران دانست

اگر پدری هستیم که دوست داریم دختری خوب و صمیمی و سر به راه داشته باشیم،لازم است  وقت بیشتری را به او اختصاص دهیم.به او بیشتر توجه کنیم . و بیشتر با او به گفتگو بنشینیم . چه خوب است که این گفتگو در محیطی آرام و دوستانه ،مثلا هنگام صرف یک لیوان بستنی یا خوردن یک فنجان چای در بیرون از خانه ،انجام شود.در مورد کتاب های مورد علاقه امان صحبت کنیم و گاهی با هم به یک کتابفروشی سر بزنیم.

حتی گاهی برای خرید گل سر و بدلیجات و چیزهای تزیینی دیگر همراهیش کنیم ودرباره ی چندتایی از آن ها نظر بدهیم.چه اشکالی دارد یک پدر گاهی برای دخترش لاک ناخن بخرد یا یک روسری جدید!!

حتما عده ای از شما و نه همه ی شما،با تعجب می گویید چه حرف ها!!!

با همه ی این حرف ها ،هنوز اختیار با شماست ،می توانید به همان سخنرانی ها و تذکرات و راه و روش همیشگی تان ادامه دهید. اما بدانید اگر قرار بود مباحثه وسخنرانی به تنهایی ،آدم ها را به راه بیاورد ما راست رو ترین مردم روزگار بودیم!!

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 مهر1393 توسط معصومه راستی

اگر در کتاب‌های ترجمه‌شده‌‌ای که موضوعشان علم برای عموم است (science for public understanding) کمی دقیق شوید، متوجه خواهید شد که، صرفنظر از تعدادی معدود، عمده‌ی این ترجمه‌ها در اسارت ساختار انگلیسی انجام شده‌اند. یعنی مترجم بی‌آنکه خود بداند، زبان ساده و سرراست فارسی را به کناری نهاده، مرعوب ساختار انگلیسی، به فارسیِ انگلیسی‌زده ترجمه می‌کند! در زیر چند جمله از کتابی می‌آورم که اکنون به چاپ سوم هم رسیده است. سراسر متن کتاب فارسیِ انگلیسی‌زده است. نیازی به آوردن متن انگلیسی نیست، چون می‌دانم مترجم متن انگلیسی را درست فهمیده. اشکال در انتقال این «فهم» به فارسی پیش آمده است. یکی از دلایل عمده‌ی بی‌علاقگی مخاطبان بالقوه‌ی این گونه کتاب‌ها به خواندن چنین کتاب‌هایی، همین ترجمه‌های انگلیسی‌زده است.

.

ترجمه‌ی مترجم: نمک به این علت به این فرآیند کمک می‌کند که وقتی نمک در آب حل می‌شود محلولی درست می‌شود که رسانای خوبی برای الکترون‌هاست.

ترجمه پیشنهادی:  محلول آب‌نمک چون رسانای خوبی برای الکترون‌هاست به این فرآیند کمک می‌کند.

.........................................

ترجمه‌ی مترجم: من در جایی با اقلیم سرد زندگی می‌کنم.

ترجمه‌ی پیشنهادی: من در جای سردسیری زندگی می‌کنم.

.......................................

ترجمه‌ی مترجم: گوشت ماهی چندان نرم و لطیف است که مشکل عمده‌ای که پیش می‌آید عبارت است از اینکه نگذاریم زیادی پخته شود.

ترجمه‌ی پیشنهادی: فقط باید مراقب باشیم گوشت ماهی، به دلیلِ شدتِ نرمی و لطافت، زیاد پخته نشود.

....................................

ترجمه‌ی مترجم: وقتی در بطری را باز می‌کنند، مستقل از اینکه چقدر به آرامی این کار انجام شود، کربن دیوکسید تحت فشار می‌گریزد و فقط هوای با فشار متعارف روی سطح مایع باقی می‌ماند.

ترجمه‌ی پیشنهاد: وقتی درِ بطری را باز می‌کنید، فرقی هم نمی‌کند که این کار را چقدر آرام انجام دهید، دی‌اکسید کربنی که درون بطری تحت فشار است، به تندی خارج می‌شود و صرفاً هوای تحت فشار متعارف روی سطح مایع باقی می‌ماند.

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 13 مهر1393 توسط عبدالرضا شهبازی

در برنامه مسافرت خود در استان زیبا و سرسبز گیلان ،در روز چهارشنبه 19 شهریورماه ،دیدن شهرک ییلاقی امامزاده ابراهیم(ع) بود.آستان مقدس حضرت امامزاده ابراهیم (ع)،چون نگینی درخشان در میان شهرکی کوچک وتمام چوبی بعنوان اصلی ترین قطب زیارتی و گردشگری در 35 کیلومتری شهرستان شفت می درخشد.

http://www.axgig.com/images/62125651025453610713.jpg

مسیر پرپیچ وخم جاده آسفالته در میان جنگل به علت وجود درختان تناور و رودخانه ای جاری، در حاشیه مسیر و وجود مناظر زیبا و دلفریب در تمامی فصول سال ، دیدگان را نوازش داده و ذهن هر مسافری را خاطره انگیز می کند.

http://www.axgig.com/images/61996390478457951723.jpg

بعد از طی 33 کیلومتر از شهر شفت و عبور از چهاراه احمد سرگوراب ، و روستاهای چوبر، مبارک آباد، لاسک ،کلوان ، درودخان ،بابارکاب و طالقان بفاصله 2 کیلومتری ،شهرک چوبی و همچنین گنبد وگلدستهای امامزاده نمایان می شود.

http://www.axgig.com/images/53885466802415859443.jpg

این شهرک چوبی با پیش از 500 واحد ساختمانی که مرتفع ترین آن به پنج طبقه می رسد به علت بهرگیری از سبک خاص معماری محلی در احداث ساختمانها ،در زمره یکی از کم نظیرترین شهرک و روستای کشورمان بشمار می رود.

http://www.axgig.com/images/37267222552273738239.jpg

آب وهوای لطیف روح انگیز ییلاقی ، دامنه ای جنگلی ،چشم اندازهای بکر ،رودخانه ای پرآب که از جوشش چشمه های اطراف پدید آمده بهمراه آبشارهای دیدنی ، زینت بخش این مکان مصفا می باشد. در کنار آب وهوای کوهستانی و نسیم ییلاقی ، صدای آبشارها و شبهای بسیار خنک تابستان برای هر گردشگری بیادماندنی خواهد بود. امامزاده ابراهیم(ع) در این منطقه شهرت زیادی دارد، طوری که مردم آن را ابالفضل گیلان می نامند.

http://www.axgig.com/images/12307784433877117977.jpg

آرامگاه امامزاده ابراهيم(ع) از جاذبه های زيارتی و تاريخی روستای امامزاده ابراهیم است و علت اصلی شکل گیری آن به شمار مي‌رود. طی سال‌هاي دراز، چندين بار بازسازی شده است. در حال حاضر اين بنا، به مساحت ۳۰۰ متر، در چهار طبقه احداث گرديده و شامل مسجد، صحن، سرويس بهداشتی، مهمانپذير و فضای باز است. از مهم‌ترين جاذبه های طبيعي روستای امامزاده ابراهيم، جاده مسير دسترسی به آرامگاه امامزاده است.

http://www.axgig.com/images/08378700551872977756.jpg

اين مسير از جلگه‌اي زيبا با شاليزارها، خانه ها، رودخانه ها و کوهپايه های جنگلی عبور مي‌کند و در انتها به روستای امامزاده ابراهيم می رسد.

http://www.axgig.com/images/17953267370500235527.jpg

با وجود همه جاذبه های زیبا این شهرک ،متاسفانه اخلاق و رفتار بعضی از مالکان منازل ،بسیار طلبکارانه ،غیرمودبانه بوده و انصاف در بین آنان وجود خارجی ندارد.این رفتار، انسان را بیاد رفتار غیرمنصفانه بعضی از مغازه داران و صاحب خانه های مشهدی در  حوالی حرم امام رضا(ع) می اندازد.البته در بی انصافی هرگز کسی به پای مشهدیها نمی رسد!! به دوستان عزیز توصیه می کنم ،بعد از چند ساعت گشت وگذار در شهرک امامزاده ابراهیم (ع) ، برای استراحت شبانه روستای امامزاده اسحاق (ع) را انتخاب نموده تا هم از هوای دلپذیر ییلاقی و هم از اخلاق شایسته مردم آن دیار بهره مند شوند.

http://www.axgig.com/images/39776273785344589117.jpg


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 6 مهر1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي
هر چند امروزه بانکها در بلاد غیر اسلامی (شرق و غرب)اهداف اولیه شان جلب رضایت مشتری میباشد و این مهم را در عمل ثابت کرده اند ولی متاسفانه در دیار ما که اغلب بحث مشتری مداریست ولی ...دوصد گفته نیم کردار نیست!!!!!از یک طرف افزایش نرخ سود تسهیلان(وام) که در حال حاظر به حدود 29درصد (بامبنای محاسبه فرمول جدید)رسیده که بر اساس فرمول ثابت  چندین ساله ای که ما در بانک با آن سر و کار داشتیم تغییرات ریشه ای در همین فرمول ثابت وجود دارد ..

از طرفی ایجاد کارمزد بابت تراکنش در کارتخوانهای مغازه هانوعی دغدغه مردم و حتی مسئولین را دنبال داشته است که همین چندی پیش یکی از اعضای کمیسیون اقتصادی مجلس اعلام کرد که در آمد سالانه کارمزد کارتخوان بانکها رقمی بین 700تا 830 میلیارد تومان در سال میباشد که این مهم میتواند در روند معاملاتی روز مره مردم تاثیر منفی داشته باشد لذا جا دارد که مجلس و بانک مرکزی بعنوان یک بازوی نظارتی از این روند جلوگیری نماید ..

این در حالیست که کسر کارمزد 1206ریال از حسابهابابت هر تراکنش بایستی یک ساز و کار قانونی داشته باشد لذا هر چند این کارتخوانها (پوز) و تراکنشها باعث سهولت در روند معاملاتی مردم گردیده و از طرفی حضور مشتریان را در بانکها به اندک رسانده و قطعا از صدور چک بی محل جلو گیری مینماید ولی در کل رضایت مشتری را به همراه ندارد این در حالیست که اغلب بانکها مدعی خدمات نوین بانکی هستند که بسی جای سوال است ..آری دوصد گفته ن.......


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 6 مهر1393 توسط حمید مرادی

در فضای مجازی مطلب زیر دست به دست گردانده می‌شود:

« دانشمندان ژاپنی عقیده دارند که حروف اسم هر کس بر اساس این لیست بیانگر خلقیات درون انسان هاست.
=a نعمت خدا 
=b عشق همه
=c معصوم
=d بااستعداد
=e خوب اما شکننده
=f احساسی برای دیگان
=g منطقی
=h ارام
=i مودب
=j لذت بردنی از زندگی
=k قابل عاشق شدن
=l بامزه
=m عالی
=n مغرور
=o ورزشکار
=p خنده رو
=q باحال
=r غیرقابل پیش بینی
=s بااحساس
=t خالص و حقیقی
=u سودمند و باهوش
=v عصبانی
=w بی خیال
=x نابغه 
=y لذت بردنی
=z خوش مشرب »

هستند کسانی که فوراً دست بکار می‌شوند و بر اساس حروف اسم خود و یا دیگران به الفبای انگلیسی از خلقیات خود و دیگران کشف رمز می‌کنند! اما...

خط ژاپنی خطی الفبایی نیست. زبانشان کاراکترنگار است، بالغ بر چندین هزار کاراکتر. بنابراین جای سوال است که چرا دانشمندان ژاپنی چنین تحقیقی را بر مبنای الفبای لاتین (آن هم نوع انگلیسی آن) انجام داده اند؟! پس مردم خودشان که اینهمه به زبان و ملیتشان تعصب دارند چه؟! من فقط نمی‌دانم چرا چنین جعلیاتی را براحتی دست به دست می گردانیم و کمی به چند و چون آن فکر نمی‌کنیم. اصلاً یک چیز من درآوردی و با مزه است. اشکالی ندارد. ولی چرا صورتی علمی به آن میدهیم؟! دانشمندان ژاپنی!!!

کی می‌خواهیم فکر کنیم و منتقدانه بررسی کنیم؟ کی؟


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 6 مهر1393 توسط عبدالرضا شهبازی

صحنه ی اول:

زن ،در آینه،به چهره ی خسته ی خود نگاهی می اندازد.بی حوصله به شیارهای پای چشمش دست می کشد. سهم او از این همه سال زندگی و مادری، تنها همین شیارها و دستان خالی و چشمانی منتظر است.

 

صحنه ی دوم:

کللللللللللللللللللللللللللللی.به سلامتی عروس و داماد کف مرتب ....

-چی شد!تو شلوغی نفهمیدم مهریه ی عروسو چه قدر بریدند؟!

- منم چیز زیادی نشنیدم.انگار سه دنگ خونه هم به نامش زدند

-سه دنگ خونه!!!!چه خبره.فردا رسم میشه همه ی دخترا خونه میخوان.داماد ساده بوده .اگه یه وقت کارشون به طلاق بکشه چی؟!!!!

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر1393 توسط معصومه راستی

خیلی سال قبل، حدوداً اوایل دهه‌ی هفتاد، در کتابخانه‌ی عمومی دیلم به کتابی برخوردم با عنوان «اعتراف» نوشته‌ی لِف تالستوی به ترجمه‌ی زنده‌یاد اسکندر ذبیحیان. آن زمان، چند داستان کوتاه از تالستوی خوانده بودم و آشنایی من با این نویسنده‌ی شهیر روس در حد همین داستان‌های کوتاه بود و مقدمه‌ای که مترجمان این داستان‌ها درباره‌ی زندگی و آثار تالستوی نوشته بودند. آنچه باعث شد توجهم به این کتاب معطوف شود احتمالاً عنوان آن بود. دوست داشتم ببینم تالستوی چه چیزهایی را اعتراف کرده است. دلیل دیگر شاید ترجمه‌ی این کتاب از اصل روسی بود. آن زمان می‌کوشیدم آشنایی اجمالی با زبان روسی پیدا کنم، الفبایش را آموخته بودم به اضافه‌ی تعدای کلمات و جملات ساده و روزمره. همین که در کتاب قید شده بود این اثر از اصل روسی ترجمه شده، برایم جذابیت خاصی ایجاد می‌کرد. کتاب را به امانت گرفتم. خواندم. شاید دو بار. سادگی و بی‌پیرایگی تالستوی در بیان فراز و فرودهای فکری و ذهنی‌اش، کنکاش در معنای زندگی، جدال شک و ایمان و ... تأثیری عمیق بر من گذاشت. درهای ناپیدایی را بر من گشود، مرا با خود در فراز و فرودهای فکری‌اش همسفر کرد و فراوان به من آموخت...
طی سال‌های بعد، در دوره‌ی لیسانس و فوق لیسانس، هر چه گشتم نسخه‌ای از این کتاب را پیدا کنم موفق نشدم. در چند سال اخیر نیز به‌رغم جستجوی فراوان، در یافتن این کتاب ناکام بودم. ترجمه‌ی دیگری از این کتاب در بازار موجود است که از زبان واسط آلمانی انجام گرفته، ولی من هرگز رغبتی به خریدن و خواندن آن در خود احساس نکردم.
تا دیروز... دیروز بر حسب اتفاق در ویترین یکی از کتابفروشی‌های خیابان انقلاب، باز کتاب «اعتراف» تالستوی را دیدم. ولی این بار به ترجمه‌ی مترجم توانا، دکتر آبتین گلکار، که از اصل روسی برگردانده شده بود. شور و شعف من هنگام دیدن این کتاب محبوب بعد از این همه‌سال، آن هم به خامه‌ی مترجمی صاحب‌صلاحیت و مطمئن در وصف نمی‌گنجید.
خواندن این کتاب کوچک ولی خوب و تأثیرگذار را به عموم کتابخوانان خصوصاً به دوستداران تالستوی توصیه می‌کنم.
مشخصات کتابشناختی این اثر:
اعتراف/ لِف تالستوی/ آبتین گلکار/ نشر گمان/ 1393


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر1393 توسط عبدالرضا شهبازی

در روز پنجشنبه 20  شهریورماه امسال ، طبیعت  بکر و چشم انداز زیبای روستای  امامزاده اسحاق (ع) باعث گردید تا برای دومین بار باتفاق دوستان همراه خانواده از این منطقه ییلاقی دیدن نماییم.

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/07.93/emamzadeheshagh%202.JPG

روستای  امامزاده اسحاق (ع)  ، در واقع یکی  از زیباترین مناطق ییلاقی استان گیلان می باشد. این روستا که پذیرای بقعه متبرکه امامزاده اسحاق (ع) و خواهرش خیرالنساء(س) است ، در ارتفاع 1033 متری از سطح دریا  و بر نوک قله سیاه کوه  در 25 کیلومتری  غرب شهرستان شفت  واقع شده است .

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/07.93/emamzadeheshagh%203.JPG

 برای رفتن به این روستا از مسیر تهران ، بعد از پلیس راه رشت قزوین بطرف سراوان ، باید رفت تا به سه راهی شفت (پلیس راه فومنات) برسیم. از این سه راهی تا شفت (مرکز شهرستان) 13 کیلومتر می باشد. از شهر شفت  عبور کرده به چهار راه احمد سرگوراب رسیده  و سپس در سمت  چپ  به طرف دهستان چوبر مسیر را ادامه می دهیم .

 

 تابلوی بزرگ و سفیدرنگ امامزاده اسحاق (ع) بخوبی این مسیر پرپیچ وخم والبته دیدنی را برای ما مشخص میکند. توصیه می کنم  در هوای خنک  و دلپذیر امامزاده اسحاق (ع)، با یک شب استراحت در خانه های چوبی ، شبی خاطره انگیز و رویایی را برای خود و خانواده  رقم بزنید.

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/07.93/emamzadeheshagh%201.JPG

 نکته جالب اینکه در فصل  پاییز و زمستان  بدلیل سرمای هوا ، این روستا خالی از سکنه می گردد. روستای امامزاده اسحاق (ع) از جمله زیارتگاههای  مورد احترام و از مناطق سرسبز و دیدنی گیلان می باشد.

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/07.93/emamzadeheshagh%204.JPG


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي
  • ویرایش قالب وبلاگ
  • ویرایش و طراحی قالب وبلاگ