دیلُمی‌یَل
 
راهی برای ارتباطی گسترده‌تر با همشهری‌های خونگرم
با عرض سلام و تیریک عید نوروز به همه عزیزان ؛همشهریان  ؛ نویسندگان و مخاطبین دیلمی یل

امید اینکه سال جدید  برای  تک تک ما  توام با موفقیت و سلامت باشد

انشاالله بارندگی های اخیر امکان بهره مندی از بهاری زیبا را برایمان رقم بزند

باز هم عیدتان مبارک

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲ فروردین۱۳۹۴ توسط علي خليجي

چندین و چند سال است از مقالات ویکی‌پیدیا استفاده می‌کنم. علاوه بر نثر خوب و پرداخت درست (بسیاری از مقالات آن)، منابع پایان هر مقاله، خصوصاً، پنجره‌هایی هستند گشوده رو به تحقیقات افزون‌تر و ریشه‌ای‌تر. ولی مشکل همیشگی من با مقالات ویکی‌پیدیا چگونگی ذخیره‌ی آنها در کامپیوتر شخصی بود. روش معمول من تا همین دیروز، کپی کل مقاله و پیست آن در ورد بود. روشن است که در این روش چقدر بهم‌ریختگی در نظم و سامان مقاله پیش می‌آید و چقدر فونت‌ها بهم می‌ریزند و عکس‌ها چقدر پا در هوا می‌مانند.

اما دیروز کشف مهمی کردم (که شاید خیلی‌ها از خیلی وقت قبل هم می‌دانستند!). در منوی سمت چپ همه‌ی مقالات ویکی، گزینه‌ای طلایی وجود دارد که از فرط بی‌دقتی و کم‌توجهی تا الان متوجه حضور باهر النورش نشده بود: (Download as PDF). همین!

از طریق این گزینه‌ی طلایی می‌توانید هر مقاله‌ای را در ویکی‌پیدیا در قالب پی‌دی‌اف، روی کامپیوتر شخصی‌تان ذخیره کنید؛ آن‌هم پی‌دی‌اف درست و حسابی و تر و تمیز و دو ستونی.

اولین دشت من مقاله‌ی عالی (Middle Ages) بود که با علامت ستاره‌ی طلایی در بالای مقاله (گوشه‌ی راست) مشخص شده است و به این معنی است که این مقاله جزو مقاله‌های درخشان ویکی‌پیدیاست.

افزون بر این، بالای گزینه‌ی پیشگفته، گزینه‌‌ی (Create a book) قرار دارد که می‌توانید با در کنار هم قراردادن مقالاتی که دوست دارید و چسباندن آنها به‌هم، کتاب دیجیتال مورد علاقه‌ی خودتان را (مثلاً در قالب پی‌دی‌اف) بسازید.

از این دو کشف فعلاً در حد اورکای ارشمیدس خوشحالم و خوشحال‌تر می‌شوم اگر سایر دوستان از اکتشافات خود بنویسند.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی

روز پنجشنبه هفتم اسفند ماه 93 به اتفاق جمعی از فرهنگیان شهرستان دیلم توفیقی حاصل گردید تا یکبار دیگر مسیر کوهستانی "دیلم " تا  "بی بی حکیمه " را پیاده روی نماییم.

مسیری که گفته می شود در گذشته های دور محل عبور کاروانیان و مردم محلی منطقه لیراوی به زیارتگاه حضرت بی بی حکیمه (س) دختر امام موسی کاظم (ع) بوده است و با آسفالته شدن و ایجاد راه ماشین رو به فراموشی سپرده شده است.

مسیر قدیم کاروانیان

البته مردم دیلم نیز در گذشته از مسیر سیاهمکان- دهک به بی بی حکیمه با پای پیاده مشرف می شدند که چند روزی به طول می انجامید. اما مسیر انتخابی ما از سمت غربی شهرستان دیلم و از روستای (والفجر) یا همان "گربه ای " سابق صورت گرفت.

حرکت ما از ساعت 11/30صبح شروع شد و ساعت 3 عصر به یک کاروانسرای قدیمی رسیدیم. گفته می شود این کاروانسرا را فردی به نام "احمد خان" از خوانین گذشته لیراوی برای استراحت کاروانیانی که از این مسیر عبور می کردند احداث نموده و دارای دو اتاق و یک آب انبار قدیمی است که در کنار رودخانه قرار گرفته است. حدود پنجاه متر بالاتر تعدادی قبر وجود دارد که شاید از کاروانیان ان زمان باشند که در کنار کاروانسرا آرمیده اند.

کاروانسرای بین راه

کاروان هشت نفره ما شب را در آنجا به استراحت گذراند و در حالی که هوای شبانگاهی مطبوع و دل انگیز بهاری در دل کوهستان انسان را به بیدار ماندن ترغیب می نمود، صمیمیت و شوخ طبعی بچه های گروه در کنار آتش هیزمها موجب شده بود تا خستگی پیاده روی روز را از یاد ببریم.

به ناچار به چادرها روی آورده تا با کمی خواب و استراحت بتوانیم صبح مسیرمان را ادامه بدهیم. 5 صبح همه از خواب بلند شدیم و پس از اقامه نماز و صرف صبحانه و خیمه ها را بستیم و ساعت 7/30 صبح آماده حرکت شدیم.

پس از حدود 5 ساعت پیاده روی و کمی استراحت در بین راه در ساعت 12/30به آبشار بی بی حکیمه رسیدیم.

آب تنی در زیر آبشار خستگی سفر را از تن می زدود. ساعت 13/30ظهر به زیارت بی بی حکیمه مشرف شدیم. پس از اقامه نماز ظهر و صرف ناهار در جمع دوستان فرهنگی در ساعت 15/30به سمت دیلم برگشتیم.( البته این بار بوسیله مینی بوس اداره آموزش و پرورش).

بارگاه بی بی حکیمه

دوستان و فرهنگیان حاضر در پیاده روی بی بی حکیمه: محسن تنگسیری –  جعفر علوی – جواد خلیلی - قاسم سلحشور -  شکرالله قائمی – عبدالنبی پرگان- عبدالله شاکریان و اینجانب (عبدالله مرادی)

لازم به ذکر است که نخستین باری که فرهنگیان دیلمی این مسیر را با پای پیاده پیمودند بهمن ماه سال 1377 (16 سال پیش) بود که این عزیزان عبارت بودند از: محسن تنگسیری – ایاز دریانورد – عبدالله شاکریان و حقیر (عبدالله مرادی) که تنها غایب ما در این سفر آقای ایاز دریانورد بود.

بقیه عکس ها در ادامه مطلب:



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۵ اسفند۱۳۹۳ توسط عبدالله مرادی

دایناسورها از جمله موفق‌ترین گروه‌های جانوری در طول تاریخ حیات هستند و در موفقیتشان همین بس که به مدت 160 میلیون سال تمامی زیستگاه‌های خشکی را تحت سیطره خود گرفتند. پرندگان، از جمله کبوترها، دایناسورهای بازمانده از انقراض بزرگ 66 میلیون سال قبل (در پایان کرتاسه) هستند. اگر دایناسورها منقرض نمی‌شدند، معلوم نبود سرنوشت اجداد پستانداران کنونی، از جمله گربه‌ها و انسان‌ها، به کجا ختم می‌شد. اجداد پستانداران کنونی در هنگام انقراضِ پایان کرتاسه، احتمالاً از فرط حضور سهمگین دایناسورها، در حد و اندازه یک موش خانگی بودند و از ترس دایناسورها در دالان‌های زیرزمینی می‌زیستند و شب‌ها بدنبال غذا می‌رفتند. تقابل این گربه و این کبوتر، با عطف به سابقه‌ی تکاملی تبار هر کدام، معنایی دیگر می‌یابد.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳ اسفند۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی

هاینریش رودولف هرتز (1894-1857)، فیزیکدان آلمانی، در سال 1888، پس از هشت‌سال آزمایش، موفق شد امواج الکترومغناطیس را عملاً در هوا منتشر کند. هرتز شش‌سال بعد از این آزمایش، در 22 فوریه 1894 درگذشت. او تا پایان عمر می‌پنداشت امواج الکترومغناطیس صرفاً در حیطه‌ی امور نظری جای دارد و فاقد ارزش عملی (و احیاناً تجاری) است ( این سخن منتسب به اوست که خطاب به دانشجویانش می‌گفت امواج الکترومغناطیس «فاقد هرگونه کاربردی است»).

با این همه، پس از مرگش، مخترعان دریافتند از امواجی که هرتز کشف کرده است می‌توان در ارتباطات بهره جست. این امواج که از آن پس به «امواج رادیویی» شناخته می‌شد انقلابی عظیم را در تمدن بشری پدید آورد. اول تلگراف‌های بی‌سیم از راه رسیدند، بعد، ارسال صوت میسر شد، سپس دستگاه بی‌سیم اختراع شد، آنگاه تلسکوپ‌های رادیویی به‌وجود آمدند. رادار، تلویزیون، مایکروفر، ماهواره‌های رادیویی، تلفن همراه، سیستم تشخیص فرکانس رادیویی، GPS، پهپاد، بلوتوث، Wi-Fi، اینترنت و ... در ادامه آمدند. این‌ها همگی فرزندان هرتز هستند. فرزندانی که هرتز وجود آنها را هرگز تصور هم نمی‌کرد.

به پاس خدمات هرتز به علم، واحد فرکانس الکتریکی به نام او نامگذاری شد. یادش گرامی...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی

در تاریخ 24 اکتبر 1946 (کمی بعد از پایان جنگ جهانی دوم) و پس از به‌سرقت‌رفتن موشک‌های دوربرد آلمان موسوم به V2 از سوی قوای متفقین (آمریکا وشوروی)، و سال‌ها قبل از ارسال ماهواره‌ی اسپوتنیک (Sputnik) به مدار زمین از سوی شوروی، آمریکا با نصب یک دوربین 35 میلی‌متری بر یک موشک V2 و ارسال آن تا فاصله 105 کیلومتری زمین، توانست برای نخستین‌بار تصاویری فضایی از زمین به جهان عرضه کند. این دوربین که در جعبه‌ای فولادی قرار داشت هر یک ثانیه و نیم، یک فریم عکس می‌گرفت. بعد از اصابت موشک به زمین، فیلم سالم را از دوربین بیرون آوردند و تصاویر آن را منتشر کردند. دو ویدیوی کوتاه در لینک زیر را ببینید (شامل سه بخش: صحنه‌ی شلیک موشک V2 و صعود آن که با دوربینی زمینی گرفته شده است. صحنه‌‌ی دورشدن موشک از زمین و تصاویر فضایی از زمین که به‌کمک دوربین نصب‌شده روی موشک گرفته شده است و سرانجام، صحنه‌های بازیابی فیلم از دوربین بعد از اصابت موشک به زمین).

http://goo.gl/ciuPNn


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی

هشتمین جشواره طنز استان بوشهر در شهرستان تنگستان بین روزهای 18 الی 21 بهمن ماه در اهرم برگزار شد . دراین جشنواره 28 متن نمایش ارائه شد که بعد از بررسی وبازبینی نمایش ها، 6 نمایش به جشنواره راه پیدا کردند و در اهرم به رقابت برخواستند .هیئت داوران این جشنواره مهدی جهانبخشان ، محمد مظفری وجوهر تنگستانی بودند که زیر نظر جهانشیر یار احمدی رئیس انجمن نمایش استان بوشهر به داوری آثار پرداختند .

نمایش ((خواستگاری)) از دیلم با کارگردانی ونویسندگی روح اله خدامی وبازی بهادر رستگار – عباس امید – ایمان دبیری وخانم قمر غلامیان که 2 سال قبل با 20 اجرا  در اسقند ماه 91 در دیلم به روی صحنه رفته بود ، از شهرستان دیلم در این جشنواره شرکت داشت ودر شب پایانی تلاش گروه  با کسب نتایج شایسته نتیجه داد .

بازیگری اول زن  به خانم قمر غلامیان – بازیگری اول مرد به آقای بهادر رستگار_بازیگری دوم مرد : عباس امید_کارگردانی برتر : روح اله خدامی

نویسندگی برتر : روح اله خدامی – طراحی صحنه برتر : روح اله خدامی

دراین جشنواره نمایشهای مضحک طبخ و طرب از آبپخش ، آشی برای وآسموس از اهرم ، ساعتی برای صفر از اهرم ، مجمع دیوانگان از دیر ، نوشدارو برای همه از گناوه و خواستگاری از دیلم حضور داشتند .

نمایش خواستگاری روز 10 اسفند ماه مهمان جشن هنر گناوه است و2 اجرا هم روز یکشنه 10/12/93 در گناوه به روی صحنه خواهد رفت .

جادارد تقدیر ویژه ای از انجمن نمایش واداره ی فرهنگ وارشاد اسلامی داشته باشیم که یار ویاور دوستان گروه نمایش خواستگاری بوده اند .

به امید موفقیت هنرمندان  

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ توسط عباس اميد

از خوانندگان گرامی وبلاگ تقاضا دارم در صورتی که عکسی از آقای بهزادی (معلم علوم تجربی مدرسه‌ی راهنمایی مدرس در اواسط دهه‌ی 60) دارند (چه به‌صورت تکی و چه به‌صورت دسته‌جمعی با دانش‌آموزان) لطف کنند در صورت تمایل آن را به ایمیل من ارسال کنند.

abdorrezashahbazi@gmail.com

پیشاپیش از لطف شما کمال تشکر را دارم.

http://goo.gl/TCkusv


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی

به قول تامس هولتز (دیرینه‌شناس مشهور آمریکایی)، حماقت و گولی حد و مرز نمی‌شناسد.
دیوید تریدینیک، نماینده پارلمان انگلیس، در پارلمان دوره افتاده و در باب مزایا و مناقب طالع‌بینی (astrology) داد سخن می‌دهد و از دولت می‌خواهد با عطف توجه به این علم شریف و دیرین، بار درمان را از دوش پزشکان و هزینه‌های درمانی را از دوش دولت کم کند! تریدینیک با اعتماد به نفس کامل از نمایندگان و مردم انگلیس می‌خواهد سال و ماه و روز تولد خود را در تمشیت امور و حفظ‌الصحه‌ی خود کاملاً لحاظ کنند و به جد ایمان بیاورند که ستارگان چقدر در امور زندگی آنها تأثیرگذار است! او البته مخالفت مخالفان طالع‌بینی را بر سه پایه‌ می‌داند: 1- خرافات (دانشمندان کاملاً احساساتی با پدیده‌ی طالع‌بینی برخورد کرده و آن را خرافه می‌پندارند) 2- جهل و نادانی (مخالفان هیچ درک عمیقی از طالع‌بینی ندارند و بدون مطالعه آن را رد می‌کنند) و 3- پیش‌داوری (مخالفان تصورات نادرستی درباره‌ی طالع‌بینی دارند و همین تصورات مبنای قضاوت آنها قرار می‌گیرد).
نمایندگان پارلمان نیز تا توانسته اند او را هو کرده‌اند و می‌گویند دیوید تریدینیک بجای این دری‌وری‌ها و علاقه‌ی بیمارگونه به طالع‌بینی، بهتر است به فکر مسائلی از قبیل بیکاری، حقوق هم‌شأن با کار، بازنشستگی، بهبود نظام آموزشی، حمل و نقل و حفظ و حراست از فضاهای سبز باشد.
به یاد عزیز نسین می‌افتم و کتاب «مگه تو مملکت شما خر نیس؟»...
http://goo.gl/qCJx5w


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی

انجمن نمایش شهرستان دیلم با مدیر پرتلاش خود سید سعید فاطمی امسال در زمینه تاتر بسیار کوشا بوده است .شرکت در جلسات انجمن نمایش استان وجانمایی جشنواره عروسکی درتقویم سالیانه ی انجمن نمایش استان ، راه اندازی پلاتو در اداره ی فرهنگ وارشاد اسلامی وشرکت فعال نمایش های شهرستان در جشنواره استانی از پیگیریهای این سید بزرگوار می باشد .

این انجمن نمایش ((یزرا ))را در نیمه دوم اسفند امسال به مدت 5 شب در سالن اداره فرهنگ وارشاد به صحنه خواهد برد .نمایش ((یزرا ))به کارگردانی روح اله خدامی با بازی مصطفی گله گیریان – خانم قمر غلامیان – سید مهدی محمدی – خانم الهام دیلمی – ایمان دبیری – حسین موجی وخانم مرضیه رشیدی با موسقی محسن کاظمی به روی صحنه خواهد رفت .

نمایش یزرا به معنی جزیره اتفاقات شروع دفاع مقدس را از نگاهی نمایشی وزیبا مورد نقد قرار می دهد .

با حضور در سالن ودیدن این نمایش به یقین دلگرمی برای اعضای گروه نمایش خواهیم بود .


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۶ اسفند۱۳۹۳ توسط عباس اميد

چاقوماهی ِ آب شیرین ِ بومی آمازون (متعلق به راسته‌ی Gymnotiformes) بدنی کشیده و تا حدی دوکی‌شکل دارد. این چاقوماهی فاقد باله‌‌های لگنی و باله‌‌های پشتی است. در عوض باله‌‌های مخرجی آن کاملاً کشیده و طولانی شده است، به‌گونه‌ای که تقریباً تمامی سطح زیرین بدن ماهی را به خود اختصاص داده است. بدن چاقوماهی، برخلاف بسیاری ماهی‌های دیگر، موقع حرکت، هیچ انعطاف و خم و راستی ندارد. موتور محرکه‌ی این ماهی برای حرکت حرکات موّاج و روبان‌مانند باله‌‌ی طولانی زیرین است. چنین ساختاری به چاقوماهی این امکان را می‌دهد که هم رو به جلو و هم، در صورت نیاز، رو به عقب حرکت کند (دنده عقب).
ولی نکته‌ی عجیب درباره‌ی این ماهی صرفاً شکل غیرعادی آن نیست. در زیر باله‌ی مواج زیرین، رشته‌ای از اندام‌های مولد جریان الکتریسته قرار دارند که پالس‌های الکتریکی تولید می‌کنند. ولتاژ این جریان الکتریسیته‌ی مستقیم بسیار پایین است، بین سه تا ده ولت، ولی فرکانس پالس‌ها بسیار بالاست، چیزی در حدود سیصد پالس در ثانیه. در آب آرام و محیط خلوت، این پالس‌ها میدان الکتریکی متقارنی در اطراف ماهی ایجاد می‌کنند که رشته‌ای از گیرنده‌ها در پوست ماهی مسئول دریافت آنها هستند. اگر در مسیر حرکت چاقوماهی چیزی جامد، نظیر سنگ، ماهی و یا حتی گیاهی قرار بگیرد، این میدان الکتریکی به‌هم می‌خورد و گزارش به‌هم‌خوردگی آن از طریق گیرنده‌های پوستی به مغز ماهی مخابره می‌شود. این سیستم ناوبری به چاقوماهی این امکان را می‌دهد که حتی در تاریکی مطلق نیز محیط اطراف خود را (حتی پشت سر خود را) ردیابی کند و واکنش متناسب با آن را از خود بروز دهد و در صورت نیاز، در کسری از ثانیه رو به عقب در سوراخ خود بخزد.
این سیستم ناوبری محدودیت‌هایی هم دارد. اگر چاقوماهی بخواهد، مانند ماهی‌های دیگر، بدن خود را خم و راست کند، میدان الکتریکی اطرافش به‌هم خورده و ناوبری مختل می‌شود. از همین رو، همه‌ی ماهی‌هایی که از این سیستم استفاده می‌کنند، خواه در رودخانه‌های غرب آفریقا باشند و یا در رودخانه‌های آمریکای جنوبی، برای بهره‌برداری از این سیستم ناوبری، ناگزیرند بدن خود را شق و رق و بی‌انعطاف نگاه دارند و برای حرکت از باله‌ی موّاج خود استفاده کنند.
میدان الکتریکی در یک حالت دیگر هم به‌هم می‌خورد و آن زمانی است که دو چاقوماهی، که از یک فرکانس مشابه استفاده می‌کنند، وارد میدان الکتریکی یکدیگر شوند. زمانی که این اتفاق بیفتد، هر دو ماهی میدان الکتریکی خود را برای لحظه‌ای قطع می‌کنند، سپس با فرکانسی متفاوت از قبل، میدان الکتریکی خود را از نو برقرار می‌کنند.


(برگرفته از کتاب The Trials of Life/David Attenborough/1990)


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۳۰ بهمن۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی

روی ذره‌ی کوچکی ایستاده‌ایم، جزیی میکروسکوپی از ذره‌‌ای از ماسه و می‌کوشیم ماهیت و هدف جهانی را که در گستره‌ی زمان و مکان ما را در بر گرفته‌ است کشف کنیم. جهان را ترسناک می‌یابیم زیرا فواصل بی‌حد و مرزش از حیطه‌ی ادراک ما بیرون است، ترسناک است زیرا تاریخ ما انسان‌ها در قیاس با گستره‌ی عظیم زمانی که بر جهان گذشته است چشم بر هم زدنی بیش نیست، ترسناک است زیرا ما در آن بی‌اندازه تنهاییم، زیرا خانه‌ی ما در فضا سخت بی‌مقدار و بی‌اهمیت است ـ یک میلیونیم یک ذره‌ی ماسه، از کل دانه‌های ماسه‌ی موجود در زمین...

(از کتاب  The Mysterious Universe/ James Jeans/1930)


نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی

حیواناتی که زندگی روی خشکی را در پیش گرفتند زمانی که به ساحل آمدند قسمتی از دریا را نیز در اندامشان با خود به خشکی آوردند. میراثی که به فرزندانشان هم انتقال دادند و حتی امروزه نیز هر حیوان خشکی را به خاستگاهش در دریای کُهن پیوند می‌دهد.


(از کتاب The Sea Around Us/Rachel Carson/1951)


نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی

«از چندین روز گذشته به این طرف هر گاه تلویزیون را روشن می‌کنی تقریباً همه‌ی شبکه‌های ایران پوشش سنگین خبری خود را به گرد و خاک‌های آلوده‌ی جنوب کشور اختصاص داده‌اند. صبح و بعد از ظهر و شب هنگام در بخش‌های مختلف خبری به جنبه‌های گوناگون این گرد و خاک‌ها که تقریباً دو استان خوزستان و بوشهر را در محاق فرو برده است پرداخته می‌شود. به هر حال جمعی از هم میهنان ما در این هوای مسموم و بیماری‌زا مجبور به فعالیت هستند. بنابراین بسیار طبیعی است که بروز این پدیده به چنین پوشش خبری نیاز داشته باشد. به جز بخش‌های خبری، در بخش‌های فوق‌العاده در تلویزیون نیز میز‌گردهای مختلفی تشکیل می‌شود و متخصصان از شاخه‌های گوناگون علم به کندوکاو تاثیرات این گرد و غبارها می‌پردازند. پزشکان در کلیه‌ی گرایشاتی که به‌نوعی به تاثیرات این گرد و غبارها بر بدن انسان مربوط می‌شود موشکافانه مشغول تجزیه و تحلیل هستند. از متخصصان گوش و حلق و بینی گرفته تا چشم‌پزشکان تا متخصصان مجاری تنفسی. ازسوی دیگر روانشناسان و جامعه‌شناسان به جنبه‌های روانشناختی و جامعه‌شناختی تاثیرات منفی این پدیده بر زندگی فردی و اجتماعی هم میهنان ما در مناطق آلوده می‌پردازند. کارشناسان کشاورزی و آب‌شناسی نیز به حوزه‌های مرتبط به تخصص خود که به این پدیده مربوط است می‌پردازند. ازسوی دیگر کارشناسان آموزش و پرورش به همراه مشاوران زبده‌ی خود تعطیلی مدارس در روزهای اخیر را از جنبه‌های گوناگون بررسی کرده در پی طراحی برنامه‌ی فوق‌العاده‌ای برای جبران عقب‌ماندگی تحصیلی قشر دانش‌آموزی در مناطق مذکور هستند. دولت وعده داده کلیه خسارات انسانی و مالی ناشی از این پدیده را به مردم این مناطق پرداخت کند. این کمک‌ها خصوصاً برای کودکانی است که در این هوای آلوده دچار انواع بیماری‌های تنفسی شده‌اند. کودکانی معصوم که در سنین کم باید خود را برای بیماری‌های مهلکی همچون آسم مهیا سازند. دولت همچنین وعده داده است مسولینی را که با علم به پیشامد این پدیده‌ی زیان‌رسان کاهلی کرده و از سر سهل‌انگاری از روی‌دادن آن جلوگیری نکرده‌اند مجازات کند. از سوی دیگر دولت با تشکیل تیم‌های مختلف تخصصی و تخصیص بودجه‌ای فوق‌العاده نسبت به مهار این پدیده اقدام می‌کند. اقدامی در دو مرحله: مرحله ضربتی برای از بین بردن غبارهای موجود و مرحله‌ی بلندمدت جهت عدم تکرار آن در سالیان آتی. در شهرهای دیگر کشور نیز که دچار این پدیده نشده‌اند مسوولین بلند مرتبه و اقشار مختلف مردم به انحاء گوناگون مراتب همدردی خود را با مردم مناطق مذکور ابراز داشته‌اند و آمادگی خود را برای ارسال هر گونه کمک اعلام کرده‌اند. دولت عراق نیز مراتب همدردی عمیق خود را نسبت به ملت ایران ابراز داشته است و وعده داده است که به یاری دولت ایران نسبت به مهار این غبارها از مناطق غبارخیز خود اقدام کند...»

اشتباه نکنید! این مطلب را امروز ننوشته‌ام. اسفند 1387 بود که در پی توفان ریزگردهای جنوب ایران این طنز تلخ را نوشتم. یعنی حدود 6 سال قبل!

در این 6 سال کدام اقدام در جهت مهار این گرد و خاک آسیب‌رسان انجام شد؟ عملاً هیچ

اصلاً مهم است که در جنوب کشور چنین اتفاقی افتاده است؟ بسیار بعید می‌دانم

آیا قرار است در آینده کاری صورت گیرد؟ من که چشمم آب نمی‌خورد.

قضاوت با خوانندگان...

لینک مطلب:

http://dilom.blogfa.com/post-1369.aspx

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی
 

زمانی که دانش‌آموز دوره‌ی راهنمایی بودم (اواسط دهه‌ی 60) علاقه‌ی فراوانی به وسایل الکترونیکی داشتم و سعی می‌کردم هر طور شده رادیوی کهنه‌ای، تلفن از کار افتاده‌ای و یا ضبط صوت معیوبی را تشریح کنم و به اسرارش پی ببرم. در این دوره بود که با محصولات شرکتی به نام «مهران کیت» آشنا شدم. برادر بزرگم کلی از کیت‌های آموزشی آن را داشت، بعضی را ساخته بود و برخی دیگر را هم از فرط مشغله‌هایی که داشت آکبند نگه داشته بود و نهایتاً راضی شد آنها را به من بدهد. کیت‌ها مختف بود. از رادیوی دو موج گرفته تا زنگ اخبار تا سنسور حرکتی و ... . هر کیت شامل یک قطعه فیبر مدار بود به اضافه‌ی مجموعه‌ای از دیودها، مقاومت‌ها، ترانزیستورها، خازن‌ها و ... . طبق دستورالعملی که هر کیت داشت و غالباً یکی دو صفحه می‌شد باید قطعات را (هر کدام) در جای مناسب لحیم می‌کردی. برنامه‌ی «آزمایشگاه رایگان» که قبلاً درباره‌اش نوشته‌ام، با اجرای بی‌نظیر مهندس یونس نوروزیان، اصول لحیم‌کاری را ضمن ساخت وسایل علمی، عملاً می‌آموخت. از این رو، لحیم‌کاری دشواری خاصی نداشت.


چه لذتی داشت وقتی قطعات بی‌جان را به مدار لحیم می‌کردی، جان باطری را در رگ‌های مدار جاری می‌ساختی و ناگهان... صدای ایستگاه‌های رادیویی را از بلندگوی کوچک کیت می‌شنیدی... آن وقت بود که می‌فهمیدی خالق‌بودن چه حسی دارد.

مهران کیت، علاوه بر مجموعه کیت‌هایی که تولید می‌کرد، کتاب‌هایی را هم به ‌عنوان «نامه مهران کیت»، هر از گاهی، منتشر می‌کرد در صد و اندی صفحه، و با بیانی کاملاً ساده و شفاف، دنیایی از اطلاعات را از دنیای الکترونیک در اختیار مخاطب می‌گذاشت. اگر این نامه‌های مهران کیت را دنبال می‌کردید بی‌تردید نه تنها آتش اشتیاق به دنیای الکترونیک را درونتان شعله‌ور می‌کرد که وسایل الکترونیکی اطراف (از قبیل تلفن، رادیو، ضبط صوت، تلویزیون و ...) را از زاویه‌ای کاملاً علمی نگاه می‌کردید. الان که فکر می‌کنم می‌بینم کسانی که در کار تهیه و تنظیم این کتاب‌ها و بروشورها بوده‌اند چقدر حرفه‌ای کارشان را انجام می‌داده‌اند و شناختشان از مخاطبانشان (که عمدتاً دانش‌آموزان بودند) چقدر عمیق بوده است.
امروز اتفاقی مهران کیت را در گوگل جستجو کردم. خوشبختانه این موسسه همچنان هست. وبسایتشان در دست ساخت است و از همین رو، نمی‌دانم کارشان را چقدر توسعه داده‌اند و چه کیت‌های جدیدی تولید کرده‌اند و مهم‌تر اینکه آیا نامه‌ی مهران کیت همچنان منتشر می‌شود یا خیر... . امیدوارم این موسسه و موسسات مشابه همچنان ادامه‌ی حیات دهند و روز به روز شاهد موفقیت‌های بیشتر باشند.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی

اشاره: آنچه در پی می‌خوانید ترجمه‌ای است از من که در شماره‌ی اخیر مجله‌ی «دانستنیها» (شماره 123/ 18 بهمن 1393/ص 49) به چاپ رسیده است.

 

اژدها در پارکینگ

نوشته کارل سَی‌گِن

ترجمه عبدالرضا شهبازی

فرض کنید من خیلی جدی به شما بگویم: یک اژدهای آتشین‌نفس در پارکینگ خانه‌ام زندگی می‌کند.

شما که لحن جدی مرا می‌بینید حتماً می‌خواهید بروید به پارکینگ و درستی یا نادرستی ادعای مرا شخصاً بسنجید. قرن‌هاست داستان‌هایی از انواع و اقسام گوناگونی از اژدها دهان به دهان می‌گردد، ولی خوب، تاکنون هیچ شاهد و مدرک قاطع و محکمی مبنی بر وجود چنین جانوارانی ارائه نشده است. بنابراین، چه فرصتی از این بهتر که اکنون بروید و با چشم خودتان یکی از آنها را ببینید.

به من می‌گویید: نشانم بده!

من هم شما را به پارکینگ خودم می‌برم.

داخل پارکینگ را که نگاه می‌کنید، یک نردبان، چند قوطی‌ خالی رنگ و یک سه‌چرخه‌ کهنه را می‌بینید، ولی از اژدها خبری نیست.

می‌پرسید: پس اژدها کجاست؟

دستم را در هوا تکانی می‌دهم و می‌گویم: ایناهاش، همینجاست. راستش فراموش کردم بگویم که این اژدها نامریی است!

پیشنهاد می‌کنید روی کف پارکینگ آرد بپاشیم تا اثر پاهای اژدها را موقع حرکت ببینیم.

می‌گویم: فکر خوبی است، ولی حقیقت این است که این اژدها اصلاً روی زمین راه نمی‌رود، توی هوا حرکت می‌کند!

بعد شما دستگاه حسگر مادون قرمزی را می‌آورید تا گرمای آتشی را که از دهان اژدها بیرون می‌آید ردیابی و آشکار کنید.

می‌گویم: فکر جالبی است، ولی آتش نامریی این اژدها، فاقد گرماست!

با اسپری رنگ‌پاش، به اطراف رنگ می‌پاشید تا اژدها را قابل رویت کنید.

می‌گویم: این هم فکر خوبی است، ولی راستش، این اژدها فاقد جسم است، یعنی بدنی ندارد که رنگ روی آن بماند!

به همین ترتیب، هر روش «فیزیکی» را که برای اثبات وجود اژدها پیشنهاد می‌کنید، با توضیح «مخصوصی» که می‌دهم رد می‌کنم و نشان می‌دهم که چرا کارایی ندارد.

حالا لحظه‌ای به این فکر کنید که اژدهای نامریی، فاقد جسم و شناور در هوایی که از دهانش آتش بدون گرما بیرون می‌ریزد چه فرقی با اژدهای ناموجود می‌تواند داشته باشد؟!

ناتوانی شما در رد فرضیه‌ من، به‌هیچ وجه دلیل نمی‌شود که فرضیه‌ من (مبنی بر وجود چنان اژدهایی) درست باشد. مدعیاتی که آزمون‌پذیر نیستند و سخنانی که مطلقاً نتوان صدق و کذبشان را مشخص کرد، فاقد اهمیت و ‌ارزشند. فرقی هم نمی‌کند که چه میزان الهام‌بخش ما باشند یا چقدر حیرت و شگفتی در ما بر می‌انگیزانند. آنچه من از شما خواستم انجام دهید این بود که به‌رغم نبود شواهد و مدارک، به صرف ادعای من معتقد شوید.

تنها چیزی که از اصرار من بر وجود اژدهایی در پارکینگ خانه‌ام فهمیدید این بود که فکری مضحک در کله‌ من در جریان است. ولی از خودتان خواهید پرسید که چرا به‌رغم این که هیچ آزمون فیزیکی برای اثبات وجود چنان جانوری کار نمی‌کند، من «متقاعد» شده‌ام که اژدهایی در پارکینگ حضور دارد؟ مسلماً اولین پاسخی که به ذهنتان خطور می‌کند این است که یا خواب‌ دیده‌‌ام و یا دچار توهم شده‌ام. ولی چرا اینهمه مطمئن حرف می‌زنم؟ شاید به کمک نیاز دارم. شاید هم بروز ادراکات اشتباه در انسان‌ها را به‌شدت دست کم گرفته‌ام.

حالا فرض کنید به‌رغم ناموفق‌بودن آزمون‌های پیشگفته مبنی بر اثبات وجود چنان اژدهایی، بخواهید در عین دقت و وسواس، نسبت به این مسئله با ذهنی باز و خالی از تعصب برخورد کنید. بنابراین، فکر وجود یک اژدهای آتشین‌نفس را در پارکینگم فوراً و تماماً رد نمی‌کنید. صرفاً آن را در بوته‌ی امکان می‌نهید. شواهد موجود قویاً علیه آن است، ولی اگر داده‌هایی علی‌الظاهر به‌نفع آن ارائه شد، سعی می‌کنید آنها را سبک‌سنگین کنید و بسنجید که چقدر قانع‌کننده‌اند. مسلماً اگر ببینم حرفم را باور نمیکنید دلیلی ندارد ناراحت شوم؛ یا از شما به‌دلیل خیلی جدی‌بودن و نداشتن قوه‌ تخیل ایراد بگیرم.

اصلاً فرض کنید امور به‌گونه‌ای دیگر پیش می‌رفت. مثلاً، درست است که اژدها نامریی است، اما نقش ردِ پایش روی کف پوشیده از آرد گاراژ پیدا شود یا حسگر مادون قرمزتان مقدار زیادی گرما را نشان بدهد یا رنگ پاشیده از اسپری، تاج پره‌پره‌ای را آشکار کند که در مقابلتان به‌سرعت در هوا حرکت می‌کند و بالا و پایین می‌رود. مهم نیست چقدر به وجود اژدها مشکوک باشید ـ بگذریم از انواع نامریی آنها ـ اکنون باید تصدیق کنید که چیز عجیبی در این پارکینگ حضور دارد و  حداقل می‌توان گفت که شواهد تا اینجای کار به‌نفع یک اژدهای نامریی و آتشین‌نفس است.

حالا یک سناریوی دیگر: فرض کنید صرفاً من نیستم که چنین ادعایی را مطرح کرده‌ام. فرض کنید چندین نفر از آشنایان شما، از جمله افرادی که کاملاً مطمئنید اصلاً یکدیگر را نمی‌شناسند همگی مدعی شوند که در پارکینگ خانه‌شان اژدهایی حضور دارد. ولی در هر مورد، شواهد به‌طرز زجرآوری مبهم و غیر قابل توضیح‌اند. از این گذشته، همه‌ ما هم عنوان می‌کنیم از اینکه مدرک عجیب و غریبی از ما بخواهید یا مدعی شوید که ادعای ما تقریباً فاقد پشتوانه‌‌ای از جنس شواهد فیزیکی و تجربی است، خیلی ناراحت می‌شویم. هیچ‌یک از ما دیوانه نیست. ولی واقعاً با خودمان فکر می‌کنیم نکند اانواعی از اژدهای نامریی در پارکینگ‌های سرتاسر دنیا در کنار ما انسان‌ها مشغول زندگی باشند. به شما می‌گویم امیدوارم این‌گونه نباشد. ولی واقعاً شاید همه‌ی آن اسطوره‌های باستانی اروپایی و چینی درباره‌ انواع گوناگون اژدها آنقدر هم اسطوره نباشند. . .

خبر خوش آنکه تعدادی رد پا به بزرگی رد پای اژدها روی آرد کف برخی پارکینگ‌ها گزارش شده است. ولی هیچ‌کدام از این رد پاها، موقعی که فرد شکاک حضور داشته، ایجاد نشده‌اند. توضیح بدیل این‌گونه است: با بررسی دقیق‌تر تقریباً روشن می‌شود که این رد پاها ساختگی‌اند. سر و کله‌ فرد دیگری که شیفته‌ اژدهاست پیدا می‌شود. انگشت سوخته‌ خود را نشان می‌دهد و مدعی می‌شود از موارد نادر سوختگی با نفس آتشین اژدهاست. ولی این بار نیز احتمالات دیگر هم ممکن است. می‌دانیم علاوه بر نفس آتشین اژدها که می‌تواند انگشتی را بسوزاند روش‌های دیگری هم برای سوختن انگشت وجود دارد. چنین «شواهدی»، صرفنظر از این که چقدر برای حامیان اژدها مهم جلوه کنند، به‌هیچ وجه قاطع و قانع‌کننده نیستند. بار دیگر، روش عاقلانه این است که فرضیه‌ی اژدها را عجالتاً با احتیاط رد کنیم ولی پذیرای شواهد فیزیکی‌ای باشیم که ممکن است در آینده عرضه شوند، اما از خود می‌پرسیم چه عاملی ممکن است احیاناً موجب شده باشد جمعی از انسان‌ها که علی‌الظاهر عاقل و هشیارند همگی دچار چنین توهم عجیبی شده باشند؟...

لینک در دانستنیها:

http://daanestanihaa.ir/?p=5554

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی
این کتاب که با استقبال خوبی از سوی مخاطبان رو به رو شده و دارای مقام اول پژوهشهای برتر تاریخی استان بوشهرسال ۱۳۸۲ می باشد اینک به چاپ دوم رسیده است . علیرضا خلیفه زاده در این کتاب در ده فصل جداگانه به تاریخ و جغرافیای بخشی از نواحی ساحلی خلیج فارس پرداخته است که در محدوده ی جغرافیایی شهرستان دیلم از استان بوشهر قرار دارد. این شهرستان دارای دوبخش مرکزی و بخش امام حسن و دارای چهار دهستان لیراوی شمالی ، لیراوی میانی و لیراوی جنوبی و دهستان[لیراوی] حومه می باشد.
فصل اول کتاب به محدوده ی جغرافیایی «رستاق ریشهر» پرداخته است که منطبق با بلوک لیراوی (در استان بوشهر) و ناحیه زیدون(استان خوزستان) می باشد و در دو سوی رود شیرین(رودزهره)تا کناره خلیج فارس قرارداشته و طبق بررسی های این کتاب ، اراضی کشاورزی رستاق ریشهر در میانه مثلث بندر مهروبان ، بندر سینیز و ریواردشیر(ریشهر) در کناره رود شیرین در استان ارجان بوده است. عبارت رستاق نیز نشانگر این است که این نواحی – همانطور که از آثار به جا مانده پیداست- محل سکونت آبادی نشینان بوده – برخلاف واژه رم یا رموم که نشان دهنده نواحی زندگی کوچندگان بوده است. – آثار تمدنی و محسوس این رستاق به صورت آب انبارهای تاریخی و پی ساختمان ها و عمارت ها و کاروانسراهای بین راهی در این مثلث مورد اشاره مشهود است .
کشت کتان ، صنعت پارچه بافی و تجارت دریایی و سایر تولیدات کشاورزی از عمده فعالیت های مردم این بخش ایران زمین بوده است. بررسی برخی احتمالات از حضور تاریخی مشاهیرِ این ناحیه در دوره ساسانی و فعالیت های علمی آنان و وجود یک مرکز علمی نیز بر اساس منابع مختلف ادبی و تاریخی از دیگر مطالبی است که در این فصل دیده می شود.
در بخشی دیگر نظریات مختلف پژوهشگران معاصر در خصوص محلِ تاریخی (ریشهر) نیز مورد نقد و ارزیابی قرار گرفته است که می تواند برای علاقه مندان جغرافیای تاریخی پرجاذبه و بحث انگیز باشد.
در فصل دوم به بندر پر آوازه سینیز در میان آثار باستانی و تاریخی و منابع ادبی و جغرافیایی پرداخته شده است. نام این بندر در کنار مهروبان و سیراف و بصره جزو چهار بندر مطرح خلیج فارس در سده های اولیه اسلامی است. از این رو تحقیقاتی تحقیقاتی جامع در خصوص محل این شهر ، قدمت تاریخی ، رویدادهای تاریخی و صنعت موثر پارچه بافی آن با نگاهی تحلیلی و همه جانبه انجام گردیده است. بندر سینیز سال ۳۲۱هـ.ق در یورش نظامی قرمطیان جنّابی ساکن در نواحی جنوبی خلیج فارس(بحرین و احساء) ویران شد و اهتمام آل بویه نیز نتوانست رونق پیشین را به آن بازگرداند ، اما سقوط آن نشان می دهد که موجب رونق دو چندان بندر مجاورش مهروبان شده است .
فصل سوم به کشف و جانمایی شهر تاریخی اَسلَجان در محل روستای شهر ویران (شهربیرون) واقع در شرق دهستان لیراوی میانی (شهرستان دیلم) پرداخته است. به شهر اسلجان و صنعت پارچه بافی در آن در سده های سوم تا پنجم اشاره شده و همچنین از نواحی آباد سینیز دانسته شده است. پیش از این پروفسور هاینس گاوبه اسلام شناس اتریشی به محل آن در شرق رود زهره گمانه زنی کرده بود ، اما در این کتاب با بررسی حضوری از آّب انبار های متعدد ، تپه ها و اشیاء سفالی به جا مانده از آن تمدن ، انطباق آن با روستای شهرویران(شهر بیرون) پیشنهاد گردیده است که شاید بتواند برای باستان شناسان و پژوهشگران حوزه مطالعات خلیج فارس حرف های تازه ای داشته باشد. در این شهر تارخی صنعت پارچه بافی و در دشت های حاصلخیز اطرافش کشت کتان رونق پر شکوهی داشته است.
در فصل چهارم به بندر تاریخی مهروبان و حضور پررنگ آن در تاریخ ایران و خلیج فارس در سده های مختلف پرداخته است.آن طور که این اثر تحقیقی نشان می دهد دیر پاترین بندر ایرانی خلیج فارس ؛ مهروبان می باشد که از سده های اولیه اسلامی تا قرن یازدهم هجری نام و نشان آن در منابع و آثار محسوس تاریخی دیده می شود. اینک نام محل این بندر به قریه شاه عبداله معروف است که این نام برگرفته از نام امامزاده عبداله پسر امام محمد باقر(ع) مدفون در این محل و دارای بقعه و بارگاهی است که زائران بسیاری دارد و مردم لیراوی و دیلم اعتقادی قلبی به این امامزاده دارند.
این محل در دوازده کیلومتری شمال بندر دیلم قراردارد و امروزه از لحاظ تقسیمات سیاسی در محدوده ی جغرافیایی شهرستان هندیجان از استان خوزستان قراردارد. البته تقریباً در نقطه صفر مرزی دو استان .
فصل پنجم سنجاهان یکی دیگر از بنادر که میانه بندر سینیز و بندر جنّابه(گناوه) قرارداشته است. از این بندر فقط مَقدَسی در کتاب احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم به عنوان منزلی در کرانه خلیج فارس نامبرده است. نویسنده این کتاب با حضور در محل شناسایی شده برای این بندر که در حوالی روستای شیرونک (از دهستان لیراوی جنوبی) تا روستای بَنگ(بینک) از دهستان حیات داود (شهرستان گناوه) قراردارد به بررسی آثارصنعتی و مسکونی و اشیاء تاریخی محسوس آن جا پرداخته و برای نخستین بار این محل را نیز جانمایی و معرفی نموده است. وعکس هایی نیز در ضمیمه کتاب در تایید این پیشنهاد ارایه کرده است.این فصل هم می تواند از مباحث مورد علاقه محققان و باستان شناسان حوزه مطالعات خلیج فارس باشد.
فصل ششم به قوستان شهری تجاری که در حوالی (سه کیلومتری) مهروبان در محل روستای کنونی «مالَکی» قرارداشته ولی دارای بازار و امیری جداگانه بوده و ظاهراً دارای ساکنانی متمول بوده زیرا بارها شنیده ایم که در تپه های بازمانده از این شهر اشیاء قیمتی بسیاری توسط جویندگان محلی یافته و صد البته نابود شده است. در این فصل با کنکاش در آثار تاریخی باقی مانده و با جستار در منابع سده های اولیه به این شهر فصلی جداگانه اختصاص داده شده است. هرچند اطلاعات این شهر به نحوی آمیخته با تاریخ بندر مهروبان می باشد ولی معلوم است به هنگام عمران و آبادنی آل بویه در جنوب ایران ، دارای نام و نشان پر رنگ شده است. مطالعه ی این فصل نشان می دهد قوستان دارای آثار تاریخی باقیمانده بسیاری است که نیازمند کاوش های باستان شناسی می باشد.
فصل هفتم با عنوان (لیراوی) به تاریخ ۹۰۰ ساله لیراوی منطقه و طایفه لیراوی در ساحل خلیج فارس پرداخته است. با مروری به بر کوچ اقوام لُر بزرگ به نواحی جنوبی ایران به تبیین تاریخ لیراوی پرداخته است. لیراوی جزو طوایف مشهوری بوده که از سده ششم هجری تا سده نهم جزو اتحادیه قبایل لر بزرگ بوده و نقش برجسته در رویدادهای آن دوره داشته است. پس از سقوط اتابکان لر بزرگ نیز این فصل نشان می دهد که نام آوازه ی تاریخی و حضور ملّی لیراوی ها فزونی یافته است. زیرا بالاترین مقام نظامی قراقویونلوها و آق قویونلوها را در فارس امیرجلال الدین مسعودشاه لیراوی برعهده داشته است . در اسناد نام و نشان تعدادی از بزرگان لیراوی در دوره صفوی و افشار دیده می شود. امّا مقابله خونین لیراوی ها کریم خان زند از مشهورترین وقایع تاریخی این ناحیه می باشد که در کتاب نیز تلفیقی از مطالب منابع تاریخی ، روایات شفاهی و تحلیل های نویسنده دیده می شود. از حضور موثر لیراوی ها در دوره زند ماجرای محاصره ارگ زند و فداکاری ایلات خضری لیراوی در حمایت از لطفعلی خان زند می باشد که مولف به نقل از تاریخ گیتی گشا و راویت های شفاهی به تحلیل این رویداد تاریخی پرداخته است.
از دوره قاجار و پهلوی اطلاعات مستند و روایت های خیلی بیشتری ارایه شده که در این فصل به خوبی چارچوب تاریخ معاصر لیراوی برای هر خواننده ای نمودار می گردد.
در دوره مظفرالدین شاه قاجار در اقدامی شگفت اراضی کشاورزی لیراوی خالصه دولتی شناخته و عنوان تیول یک صاحب منصب قاجار اعلام شد که از تمامی خرده مالکان لیراوی سلب مالکیت از املاک شرعی و موروثی شان می کرد. این املاک اگرچه حدود سی سال بعد کم کم در مالکیت خوانین جنوب درآمد امّا کشاورزان را به مقاومتهای پراکنده ای واداشت که موجب شد آنها در قالب «سازمان نیروی مقاومت ملی» به سمت لغو مالکیت مالکان جدید برود.
به هرحال این فصل می تواند زوایای مختلفی از حکومت محلی خوانین و قایدان لیراوی نشان دهد.
در فصل هشتم به طور مفصل وجه تسمیه و تاریخ بندر دیلم و حکومت خاندان های خلیفات ، قنواتی دیلمی و … در این شهر پرداخته شده است. تجارت ، ارتباط با مناطق مجاور ، رویدادهای مشهوری مانند حمله گروهی از ماجراجویان به فرماندهی کبوتر فارسی به شهربانی و امنیه بندر دیلم در سال۱۳۲۱ خورشیدی پرداخته شده و اسنادی از املاک حاج یوسف دیلمی پور در بحرین که هنوز اسناد مالکیت آنها در نوادگانش (ساکن در دیلم) هست.
در فصل نهم بندر حماد واقع در ۴ کیلومتری شمال دیلم معرفی شده است . قدمت این بندر تاریخی هم پای بندر دیلم است . از بندر حماد نخستین بار در کتاب ریاض الفردوس خانی تالیف ۱۰۸۲ هـ.ق نامبرده شده است. این بندر مجدداً دراواسط دوره قاجار توسط میرزاقوما حاکم بهبهان احیاء و برای مدتی به بندرنو معروف شد ولی الآن خالی از سکنه می باشد و فقط برخی فعالیت های صنعتی – دریایی در آن انجام می گیرد.
درفصل دهم به بندر امام حسن پرداخته است . این بندر در حال حاضر قطب نفتی شهرستان می باشد و شرکت نفت فلات قاره ایران(بهرگان) در آن مستقر می باشد. این شهر که به واسطه حضور بقعه امامزاده حسن درمیان اهالی دیلم و لیراوی به نام «بندر امام حسن» مشهور می باشد میراثدار فرهنگ و تاریخ بندر پرآوازه سینیز می باشد. این بندر مهم نیز بر اساس گزارش های سفرنامه نویسان قاجاری و رخدادها و فعالیت های معاصر بررسی گردیده است.
در پایان کتاب چند ضمیمه دارد شامل اسناد ملی و محلی ، عکس هایی از اماکن و چهره های تاریخی و چند شجره نامه از خاندان های مورد اشاره در اسناد آمده که نمونه ای از پژوهش های دامنه دار و میدانی می باشد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۵ بهمن۱۳۹۳ توسط رضا کاویان پور

سال‌ها قبل، «منشاء انواع» اثر چارلز داروین به ترجمه‌ی دکتر نورالدین فرهیخته را می‌خواندم. ولی هرچه بیشتر می‌خواندم کمتر می‌فهمیدم. بسیاری از جملات آن تقریبا برایم نامفهوم بود. این را به حساب کم‌دانشی و سنگین‌بودن کتاب گذاشتم. اخیراً بار دیگر سعی کردم آن را بخوانم. ولی این دفعه، متن انگلیسی «منشاء انواع» را هم کنار دست خود داشتم. این بار متوجه شدم نامفهومی بسیاری از جملات ترجمه، از ترجمه‌ی بد این اثر است. شادروان دکتر نورالدین فرهیخته، با کمال احترامی که برایش قائلم، دقت لازم را در ترجمه‌ی این اثر گرانسنگ لحاظ نکرده است. شاید اگر این کتاب با ویرایشی خوب عرضه می‌شد نه چنین کتاب مهمی ناخوان باقی می‌ماند و نه نام دکتر فرهیخته به سبب چنین ترجمه‌ای به محاق می‌رفت.

در زیر صرفاً یک نمونه از این ترجمه را بدون توضیح می‌آورم و ترجمه‌ی درست آن را تحت عنوان «پیشنهاد» در ادامه می‌نویسم.

Look at the Mustela vison of North America, which has webbed feet and which resembles an otter in its fur, short legs, and form of tail (p. 135)

ترجمه: مثلاً موستلاویزیون آمریکای شمالی پاهایی پوشیده از پَر دارد، از لحاظ پشم، پنجه‌های کوتاه و ترکیب دم به لوتر ماننده است.(ص. 222)
پیشنهاد: مینکِ آمریکای شمالی را در نظر بگیرید که بین انگشتان پاهایش پرده‌ دارد و مو، پاهای کوتاه و شکل دمش، به سمور آبی شبیه است.

 

                     مینک


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۵ بهمن۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی
فارس گزارش می‌دهد
دیلم میراث‌دار دو تمدن بزرگ ماهرویان و سی‌نیز

داشتن تمدن و فرهنگ غنی را پشتوانه ایجاد تمدنی جدید در این زمانه سازیم تا ماهرویان‌های نوینی سر برافرازند و گرد فقر و محرومیت از سیمای این خطه زرخیز زدوده شود.

            
خبرگزاری فارس: دیلم میراث‌دار دو تمدن بزرگ ماهرویان و سی‌نیز            
                                                       
    •  
    •                                 
 

به  گزارش خبرنگار فارس از بوشهر،‌ بندر دیلم در شمال استان بوشهر میراث‌دار دو تمدن بزگ ماهرویان و سی‌نیز است که بر طبق مدارک و اسناد و برخی آثار بجا مانده در برهه‌ای از تاریخ ایران از جمله شهرها و بنادر پررونق ایران بوده و همپای دیگر شهرهای تاریخی این استان نظیر سیراف در اقتصاد و تجارت ایران و منطقه از اهمیت بسزایی برخوردار بوده است.

آنچه در آن زمان به عنوان مزیت نسبی دیلم و مناطق پیرامونی آن به شمار می‌رفته است موقعیت استراتژی و شرایط خاص جغرافیایی آن بوده است.

گذشتگان با درک صحیح از موقعیت طبیعی و جغرافیایی شرایط و امکاناتی در این منطقه ایجاد کردند که به  فراخور وضعیت و دسترسی‌های موجود نقش ارزنده‌ای در توسعه این دیار داشت.

متاسفانه وضعیت و موقعیت کنونی دیلم با وجود برخورداری از همه مزیت‌ها  از نظر عمران و آبادانی و اثر بخشی آن در اقتصاد و تجارت مطلوب نیست که نشانگر بی توجهی به پتانسیل‌های موجود است.

موقعیت و مواهب خدادادی به ویژه وضعیت خاص جغرافیایی به‌گونه‌ای است که با تدبیر و استفاده از فرصت‌های موجود و با همه تنگناهایی که کشور ما در شرایط فعلی با آن مواجه است ظرفیت و استعداد توسعه و نقش آفرینی در رشد همه جانبه کشور را داراست.

کافی است پس از عزم و اراده جدی مسئولان و متولیان و با انجام مطالعات لازم با ترسیم نقشه راه برای  احداث بندر تجاری و مبادلاتی و فراهم آوردن زیر ساخت‌های آن گام‌هایی برداشته شود.

موقعیت استراتژی و کوتاهی فاصله با منطقه ییلاقی و کوهپایه‌ای دامنه جنوبی زاگرس، موقعیت ویژه در بین بنادر استان از نظر دسترسی به استان‌های صنعتی و کشاورزی، وجود محورهای مواصلاتی، ساحل کم نظیر در شمار امتیازات طبیعی موجود است.

با ایجاد موج شکن و تاسیسات زیر ساختی که با پیشروی و سنگ‌ریزی دو تا سه مایل در دریا انجام پذیرد دیلم به عنوان بندری مدرن برای بارگیری و صادرات و واردات و ترانزیت کالا از قابلیت بسزایی برخوردار می‌شود.

دسترسی به مصالح مورد نیاز برای احداث بندر از جمله امتیازاتی است که شرایط را برای ترغیب بخش خصوصی به منظور سرمایه‌گذاری در این امر مهیا کرده است.

فرایند هزینه ـ فایده  مبادرت به این مهم به ویژه توسط بخش خصوصی را  توجیه‌پذیر می‌سازد مشروط بر اینکه مسئولان ذیربط همه تسهیلات و همکاری‌های لازم را برای مشارکت بخش خصوصی فراهم کنند تا با جلب اعتماد سرمایه گذاران  نسبت به تضمین بازگشت سرمایه،  فارغ از دغدغه‌های اداری به ایفای وظیفه و رسالتشان برای توسعه و عمران نقطه‌ای از سرزمین‌شان مبادرت ورزند.

برای تحقق این مهم نباید تنها چشم امید به همت مسئولان داشت بلکه نهادهای مدنی نیز از همه ساز و کارهای خود برای فراهم کردن شرایط استفاده کنند.

از یاد نبریم که توطئه‌های رنگارنگ و مستمر دشمنان علیه ملت ایران به گونه‌ای است که  باید مسئولانه و مدبرانه  طرح‌های توسعه‌ای با تاکید بر تمرکز زدایی به مرحله اجرا درآیند.

مردمان دیار بوشهر شاید عادت کرده باشند بیشتر به داشته‌های گذشته و فرهنگ و پیشینه غنی خود ببالند که در جای خود افتخار آفرین و ارزشمند است اما امروز نیز در این دیار باید جهد و تلاش کرد تا ضمن رونق و عمران آبادانی، آیندگان به پیشینیان خود در این عصر و زمان نیز ببالند.

داشتن تمدن و فرهنگ غنی را پشتوانه ایجاد تمدنی جدید در این زمانه سازیم تا ماهرویان‌های نوینی سر برافرازند و گرد فقر و محرومیت از سیمای این خطه زر خیز زدوده شود.

-


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳ توسط علي خليجي

کارتون گراندایزر (با نام کامل UFO Robot Grendizer)، از محصولات ژاپن است و در 74 قسمت (از اکتبر 1975 تا فوریه 1977) در این کشور پخش شد. دوبله‌ی عربی این کارتون (محصول لبنان) در شبکه‌های تلویزیونی کشورهای عرب حوزه‌ی خلیج فارس با عنوان «مغامرات الفضاء: جریندایزر» در اوایل دهه‌ی 1360 پخش می‌شد. تا جایی که یادم می‌آید این کارتون جذاب و مهیج نخستین‌بار از تلویزیون کویت پخش شد و بعدها کشورهای قطر و بحرین هم آن را در برنامه‌های کودک خود گنجاندند.

داستان گراندایزر:

سیاره‌ی «وگا» (Vega) دچار بی‌ثباتی است و رو به ویرانی گذاشته است. دلیل آن نیز بهره‌برداری بی‌رویه از یک نوع ماده رادیواکتیو قوی به نام «وگاترون» است. پادشاه بی‌رحم و خون‌ریز وگا، یعنی شاه‌وگا، درپی کشف سیارات مناسب دیگر و بهره‌برداری از منابع انرژی و حیاتی آنهاست. به همین منظور، ارتش خود را، متشکل از شمار فراوانی بشقاب پرنده و هیولاهای فلزی و رباتیک، به اطراف و اکناف می‌فرستد. نزدیک‌ترین سیاره ی مناسب، سیاره‌ای است در همسایگی وگا به نام «فلید» (Fleed)، که تمدنی بسیار پیشرفته با مردمی کاملاً صلحجو دارد. مهاجمان، مردمان آرام سیاره‌ی فلید را در جنگی هسته‌ای می‌کشند و این سیاره‌ی سرسبز را می سوزانند و آلوده می‌کنند. در این میان، تنها بازمانده‌ی خانواده‌ی سلطنتی، شاهزاده دوک‌فلید (Duke Fleed)، که در دوبله‌ی عربی «دوقفلید» تلفظ می شد، موفق می‌شود ربات غول‌پیکری به‌نام گراندایزر را که نماد خدای جنگ در سیاره‌ی فلید است بدزدد. گراندایزر در واقع از دو جز تشکیل شده است: یک ربات غول‌پیکر انسان‌نما و یک بشقاب‌پرنده‌ی بسیار بزرگ که ربات انسان‌نما می‌تواند درون آن جا بگیرد، یکی شود، و برای پرواز و طی مسافت‌های طولانی از آن استفاده کند. این بشقاب‌پرنده در حقیقت وسیله ی پرواز گراندایز است (چون ربات گراندایزر به‌تنهایی قادر به پرواز نیست).

دوقفلید سوار بر گراندایزر، با سرعتی بیشتر از سرعت نور، به‌شکلی اتفاقی، وارد منظومه‌ی شمسی ما می‌شود، زمین را واجد حیات می‌یابد و طی برخوردی با کوه فیجی در ژاپن، در خاک این کشور و در دامنه‌های کوه فیجی به سختی بر زمین می‌نشیند. در آنجا با دانشمندی به‌نام دکتر آمون اشنا می‌شود که در نزدیکی یک مزرعه، عهده‌دار مرکزی به‌نام «آزمایشگاه دانش فضا» است. دکتر آمون با مهربانی دوقفلید را (که در واقع یک آدم فضایی است منتهی کاملاً شبیه به ما انسان‌ها) به آزمایشگاه خود می‌برد، نام دایسکی را برای وی انتخاب می‌کند، او را به فرزند‌خواندگی می‌پذیرد و کمک می‌کند گراندایزر را جایی مخفی کند. صاحب مزرعه شخصی است به اسم آقای «دانبی» که در دوبله‌ی عربی او را به نام سیّد دانبی می شناسیم و قدی کوتاه و کله‌ای کچل و گنده دارد.

دو سال بعد از این واقعه، «کوجی کابوتو» پس از اتمام تحصیلاتش در خارج از کشور و سوار بر بشقاب‌پرنده‌ای که خود طراحی کرده است و نام «تی‌فو» را بر آن نهاده به ژاپن برمی‌گردد. کوجی پس از اینکه اخبار زیادی درباره‌ی رویت بشقاب‌های پرنده می‌شنود، به سوی آزمایشگاه دکتر آمون رهسپار می‌شود. کوجی سعی می‌کند هرطور شده با بشقاب‌پرنده‌های بیگانه ارتباط برقرار کند و از در صلح و دوستی با سرنشینان آنها درآید. دایسکی اما این عقیده ی کوجی را مضحک می‌داند و از این وحشت دارد که این بیگانگان از دنیای وگا، به سرکردگی ژنرال «بلاکی» و «گاندال» در تدارک حمله به زمین و نابودی آن باشند ( گاندال همان بیگانه‌ای بود که گاهی اوقات صورتش شکافته می‌شد و زنی کوچک در وسط کله‌اش ادامه ی صحبت را در دست می‌گرفت).

کوجی اما به هشدارهای دایسکی اهمیتی نمی‌دهد و همچنان اصرار دارد با سرنشینان بشقاب‌پرنده‌های بیگانه ارتباط برقرار کند ولی بشقاب‌پرنده‌اش مورد هجوم بیگانگان قرار می‌گیرد و گرفتار می‌شود. دایسکی برای نجات کوجی و نجات زمین ناچار می‌شود هویت واقعی‌اش را آشکار کند و گراندایزر را از مخفی‌گاهش در زیر آزمایشگاه خارج ‌کند.

نیروهای متخاصم وگا در نیمه‌ی تاریک ماه پایگاهی تأسیس می‌کنند و برای تصاحب گراندایزر و بهره‌برداری از منابع انرژی و حیاتی زمین، از همانجا حملات خود را به سمت زمین آغاز می‌کنند. کوجی که هویت واقعی دایسکی را فهمیده است دست از لجبازی و رقابت با دایسکی برمی دارد و رابطه‌ی دوستی بین انها برقرار می‌شود. هیکارو، دختر آقای دانبی، نیز هویت اصلی دایسکی را می‌فهمد و در قسمت‌های بعد کارتون، در نقش یک خلبان، به دایسکی کمک می‌کند. بعدها مشخص می‌شود خواهر دایسکی به‌نام «ماریا گریس فلید» نیز از فاجعه‌ی نابودی سیاره‌ی فلید جان سالم به‌در برده است. ماریا که ابتدا گمان می‌کرده است دوقفلید (دایسکی) کشته شده است، طی حوادثی در زمین، متوجه می‌شود دایسکی همان دقفلید، برادر اوست. از این به بعد، مبارزه با هیولاهای وگا، به‌صورت چهارنفره (دایسکی، کوجی، ماریا و هیکارو) ادامه می‌یابد.

در ادامه داستان، متوجه می‌شویم دایسکی، قبل از نابودی تمدنشان به دست ارتش وگا، با دختر شاه‌وگا، روبینا، نامزد کرده است. وقتی روبینا می‌فهمد که آلودگی سیاره‌ی فلید از بین رفته است و قابلیت سکونت مجدد یافته است و همچنین باخبر می‌شود که نامزدش، دقفلید، زنده و سالم است و در گوشه‌ی دیگری از کیهان، زمین، زندگی می‌کند، به سوی زمین رهسپار می‌شود تا خبر خوب حیات مجدد سیاره‌ی فلید را به دقفلید بدهد. زمانی که به دقفلید می‌رسد، در حین یک درگیری، به‌دست یکی از ژانرال‌های وگا، که تیری به‌سوی دقفلید شلیک کرده است اشتباهاً کشته می‌شود. این حادثه دایسکی را بر نابودی ارتش وگا مصمم‌تر می‌کند.

شاه‌وگا تصمیم می‌گیرد همه ی قوایش را جمع کند و حمله‌ای همه‌جانبه را علیه زمین آغاز کند. به همین منظور، پایگاهش را در ماه نابود و نیروهایش را متقاعد می‌کند که با هجوم به زمین و نابودی نیروهای مقاومت و در رأس آن گراندایزر، زمین را به‌عنوان سیاره‌ی جدید خود برگزینند. در این جنگ، دایسکی و تیم همراهش نهایتاً موفق می‌شوند سفینه‌ی اصلی وگا و شاه‌وگا را از بین ببرند. بعد از جنگ و نابودی ارتش متخاصم وگا، دایسکی و خواهرش ماریا، از دوستان زمینی‌شان خداحافظی می‌کنند و سوار بر گراندایزر رهسپار سیاره‌ی فلید در آنسوی فضا می‌شوند تا سیاره‌ و تمدن خود را از نو بسازند.

در هر قسمت از کارتون گراندایزر، به‌طور متوسط، یک هیولای فضایی به جنگ گراندایزر می‌آید و جنگ این دو با هم، نقطه‌ی عطف هر قسمت از 74 قسمت کارتون گراندایزر محسوب می‌شود.

برای من همیشه جای سوال بوده و هست که چرا کارتونی چنین مهیج را ایران دوبله و پخش نکرده است. به جای خیلی از کارتون‌های کم‌ارزشی که طی سال‌های گذشته از تلویزون ایران پخش شده است، جا داشت و حتی هنوز جا دارد، که این کارتون فضایی و خیال‌انگیز دوبله و پخش شود.

در لینک‌های زیر می‌توانید شش فایل‌ ویدیویی مربوط به این کارتون را ببینید.

تیتراژ آغازین:

https://www.youtube.com/watch?v=QHFVj1pmw0g

قسمت اول:

http://www.youtube.com/watch?v=R783txrgrjw&spfreload=10

در لینک زیر، سامی کلارک، خواننده، نوازنده و موسیقیدان معروف لبنانی و خواننده ی تیتراژ گراندایزر، در استودیو، این تیتراژ خاطره انگیز را مجدداً میخواند:

http://www.youtube.com/watch?v=rdcPf7WV5F4&spfreload=10

اجرای دیگری از سامی کلارک در بازخوانی تیتراژ آغازین گراندایزر به همراه طرفداران این کارتون:

https://www.youtube.com/watch?v=6ageNZ3Sg-M

سامی کلارک و اجرای تیتراژ آغازین گراندایزر در کنسرت:

https://www.youtube.com/watch?v=CYpVM1xEJM0

مصاحبه با جهاد الاطرش دوبلور صدای دقفلید (دایسکی) در کارتون گراندایزر:

https://www.youtube.com/watch?v=SITcPePSoKg

(در این مصاحبه جهاد الاطرش تأکید میکند که کارتون گراندایزر چقدر در تقویت حس وطن‌دوستی و دفاع از میهن موفق بوده است و چقدر از این لحاظ بر ذهن کودکان و نوجوانان تأثیرگذار است.)

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۰ بهمن۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی

امروز صبح لینک زیر را دیدم و بی اختیار به یاد پست جناب شهبازی در مورد کودکان کار (هر چند که شاید در نگاه اول ارتباط چندانی با هم نداشته باشند) و پست به قول خوانندگان، احساسی خودم افتادم. در آن پست جناب شهبازی واقعیت ها را می­ گفت، واقعیت هایی که متاسفانه هر روز شاهد آن هستیم و من آرزوهایم را. هیچ وقت نتوانسته ­ام سختی­ هایی را که بر یک کودک روا می­ شود ببینم. نمی­ دانم این عیب است یا حسن ولی در این دنیای فعلی باعث زجر است. بگذریم.

با دیدن این عکس­ها پرسش­ های بی ­شمار اما تکراری به ذهنم آمد. مثلا" اینکه آیا واقعا" اعتیاد فقط یک بیماری است؟ وقتی روزانه می­ بینیم که چه فجایعی به واسطه همین اعتیاد ایجاد می­ شود، وقتی درصد قابل توجهی از طلاق، دعواهای خانوادگی و جنایات، ناشی از همین اعتیاد است، وقتی درصد بسیاری از بی­ خانمانی­ ها، تن فروشی­ ها، تجاوز و حتی قتل ریشه در اعتیاد دارد، آیا واقعا" می­ توان گفت اعتیاد فقط یک بیماری است؟ آیا واقعا" از نظر شما تفاوتی بین یک فرد سرطانی و معتاد وجود ندارد؟ آیا مقایسه این دو توسط من، بی­ احترامی به شخص بیمار سرطانی نیست؟ یک بیمار سرطانی چند درصد در ابتلای خود به بیماری مقصر است و فرد معتاد چند درصد؟

اینها فقط بخشی از پرسش­ های درون ذهنم است که نمی­ توانم پاسخی برایش بیابم. لطفا" مرا راهنمایی بفرمایید.

http://www.asriran.com/fa/news/378887/کودک-4-ساله-ای-که-کارتن-خواب-شد-عکس

لینک زیر را هم ببینید:

 http://www.sh-addiction.ir/browse.php?a_code=A-10-1-4&sid=1&slc_lang=fa


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۹ بهمن۱۳۹۳ توسط محمد باقر غضبانی

خیلی به‌ندرت پیش می‌آید سرود ملی یک کشور، خاطرات کودکی جمعی از کودکان در کشوری دیگر را زنده کند. در نیمه‌ی نخست دهه‌ی 1360 که دوران کودکی من و هم‌نسلان من بود تلویزیون ملی ایران مثل امروز نبود که 24 ساعته برنامه پخش کند و از این مدت حداقل چند ساعتش را به برنامه‌های کودکان اختصاص دهد. کل برنامه‌های تلویزیون، روی‌هم‌رفته، چند ساعت بیشتر نمی‌شد و از این چندساعت هم حدوداً نیم‌ساعتی به کودکان اختصاص داشت. برنامه‌ی کودکان ایران چنگی به دل نمی‌زد و خیلی به آن علاقه نداشتم. در عوض، لحظه‌شماری می‌کردم تا برنامه‌های تلویزیون کویت شروع شود.

اول این آرم نشان داده میشد.

 

بعد سرود ملی کویت پخش می‌شد؛ پرچم چهاررنگ کویت که در باد می‌لرزید، عکس خندان شیخ جابر الاحمد الصباح در وسط پرچم و سرود ملی کویت که همزمان پخش می‌شد (وطنی الکویت سلمت للمجد/ و علی جبینک طالع السعد...)، نوید‌دهنده‌ی کارتون‌های محبوب من بود.

این سرود ملی برای من آغاز زندگی در روزی جدید بود. از فرط شوق، این سرود را که از حفظ داشتم به همراه گروه کُر زمزمه می‌کردم تا تمام شود. سپس چند آیه ای قرآن تلاوت میشد. بعد مجری می‌آمد. مجری که کنداکتور برنامه‌ها را می‌خواند من مترصد بودم کی می‌گوید «الرسوم المتحرکة» (کارتون)؛ و این خود زندگی بود.

     محبوب‌ترین کارتون‌های من «مغامرات الفضا: گراندایزر» بود و «الرجل الحدیدی» و «عدنان و لینا». سال‌ها بعد البته کارتون‌های دیگری پخش شد که بدک نبودند، نظیر «سنان» (بعدها در ایران با نام «پسر شجاع» پخش شد)، «بشّار» (بعدها در ایران با نام «هاچ زنبور عسل» پخش شد)، «زین و زینة» (بعدها در ایران با نام «نیک و نیکو» پخش شد).

 

امروز اتفاقی از یوتیوب سرود ملی کویت را گوش کردم. ناگهان سیلی از خاطرات کودکی به ذهنم سرازیر شد. خاطراتی که با هیچ‌چیز دیگری اینگونه زنده نمی‌شدند. زمانی که این سرود پخش می‌شد من سر از پا نمی‌شناختم. تلویزیون در قرق من بود و اگر کسی ساز مخالف می‌زد زمین و زمان را به هم می‌دوختم.

     کارتون‌هایی هم که از تلویزیون کویت پخش می‌شد طبعاً همگی دوبله‌شده به عربی بودند و من از همان زمان کم‌کم با این زبان مأنوس شدم. حتی بعدها که کارتون‌هایی نظیر «پسر شجاع» و «هاچ زنبور عسل» از تلویزیون ایران پخش شدند من از فارسی حرف‌زدن شخصیت‌های این کارتون‌ها خنده‌ام می‌گرفت. اصلاً نمی‌توانستم تصور کنم این شخصیت‌ها به فارسی هم حرف بزنند. همین اخیراً که خیلی از قسمت‌های کارتون «گراندایزر» را دانلود کردم و دوباره تماشا کردم، دوبله‌ی عربی آن را برگزیدم. اصلاً نمی‌توانستم با دوبله‌ی انگلیسی آن ارتباط برقرار کنم. حتی اگر به فارسی هم دوبله شود باز برایم مضحک است و دور و بی‌ارتباط با خاطرات کودکی من. دوران کودکی من و هم‌نسلان من در بندردیلم سرشار است از کارتون‌های عربی خوب که ایران صرفاً برخی از آنها را سال‌ها بعد به فارسی دوبله کرد.

درباره‌ی دو کارتون «گراندایزر» و «الرجل الحدیدی» در آینده و طی پست‌هایی مستقل خواهم نوشت.

سرود ملی کویت را در لینک زیر گوش کنید:

http://www.youtube.com/watch?v=kC3GMi0iwm0


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۸ بهمن۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی

 

یکی از محبوب‌ترین کتاب‌های دوره‌ی نوجوانی و جوانی من کتاب «سفرنامه ماژلان» به قلم پیگافتا دی‌لومبارد و به ترجمه‌ی ذبیح‌الله منصوری بود. اواخر دوره‌ی راهنمایی و اوایل دوره‌ی دبیرستان این کتاب را احتمالاً 15 باری خواندم، به گونه‌ای که برخی عبارات و جملاتش را از حفظ داشتم. یکی دو سال قبل هم دوباره آن را خواندم. در نوبت اخیر، واقعاً عاجزانه امیدوار بودم مرحوم منصوری حداقل این یک کتاب را به رسم امانت ترجمه کرده باشد. یعنی چاره‌ای جز این امیدواری نداشتم.
     پیگافتا دی‌لومبارد (از مردم ایتالیا) دستیار و منشی ماژلان در این سفر حیرت‌انگیز بود و گزارش روزانه‌ای که از این سفر (به زبان ایتالیایی) به رشته‌ی تحریر درآورده است کامل‌ترین و پرجزییات‌ترین گزارش از این مسافرت محسوب می‌شود. از این گزارش یا همان سفرنامه، دو ترجمه به انگلیسی موجود است. نخستین ترجمه به قلم لرد استنلی آو آلدرلی (معروف به هنری ادوارد استنلی) است با عنوان «نخستین سفر به دور دنیا» که در سال 1874 به چاپ رسیده است و علاوه بر ترجمه‌ی سفرنامه‌ی کامل پیگافتا، چند گزارش چندصفحه‌ای از سایر همراهان ماژلان نیز ضمیمه دارد. ترجمه دوم به قلم جیمز الکساندر رابرتسون است با عنوان «سفر ماژلان به دور دنیا» که در سال 1906 به چاپ رسیده است.
     چند روزی است دارم کتاب منصوری را با این دو ترجمه‌ی معتبر مقابله می‌کنم. البته شاید مقابله به معنای رایجش در این مورد گمرا‌ه‌کننده باشد. چون به‌زحمت می‌توانم کشف کنم که فلان پاراگراف از کتاب منصوری مربوط به کدام قسمت از این سفرنامه در دو ترجمه‌ی مذکور است! در اینجا با ترجمه سر و کار نداریم. مطلقاً. منصوری (بنا بر شیوه‌ی مرضیه‌ی خود) با الهام از این سفرنامه، از خ...ک مبارک، چنان آسمان به ریسمانی به‌هم بافته که آن سرش ناپیدا.

     منصوری در جایی از مصاحبه‌ای که اسماعیل جمشیدی (در سال 1352) با وی انجام داده است ترجمه‌ی این سفرنامه را از ترجمه‌های محبوب خود می‌داند و می‌گوید: «این ماژلان تاکنون چندین‌بار به خوابم آمده و با هم حرف زدیم و بگو مگو کردیم»! (اسماعیل جمشیدی/ دیدار با ذبیح‌الله منصوری/ ص55/ انتشارات آرین‌کار/ 1369)

     احتمالاً ماژلان مادرمرده به زبان پرتغالی و یا اسپانیایی با تمام توان به منصوری فحش می‌داده است که چرا این جعلیات را به نام وی منتشر کرده است ولی چون منصوری از این دو زبان سر در نمی‌آورده است، آن را صحبت و بگو مگو تصور کرده است!
     فعلاً فقط می‌توانم با تمام وجود بگویم خدا از سر تقصیرات منصوری نگذرد که هر آش شله‌قلم‌کاری را به نام تاریخ به حلق این ملت فرو کرد ( و ناشرانی سودجو همچنان خزعبلات این نامترجم را تجدید چاپ و توزیع می‌کنند).
     اگر فراغ بال و جمعیت خاطری فراهم شد گزارش جامع و مانعی از این ترجمه‌نمای کذایی خواهم نوشت.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۵ بهمن۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی

اشاره: آنچه در پی می‌خوانید یادداشتی است از من که در شماره‌ی اخیر مجله‌ی «دانستنیها» (شماره 122/ 4 بهمن 1393/ص 29) به چاپ رسیده است.

چند سال قبل در ترمینال مسافربری اهواز، دو زن میانسال هلندی را ملاقات کردم که چند روزی را برای دیدن از اماکن توریستی ایران به کشورمان آمده بودند. هر دو معلم بودند و بازنشسته. یکی معلم زبان انگلیسی کودکان بود و می‌گفت حدود 30 سال قبل همراه شوهرش در اهواز کار آموزش انگلیسی به کودکان را بر عهده داشته است. دیگری معلم علوم بود و می‌گفت قبل از انقلاب اسلامی ایران بدلیل شغل شوهرش که کارمند سفارت هلند در ایران بوده، پنج شش سالی در ایران زندگی کرده است و فارسی نیم‌بندی هم صحبت می‌کرد. از هر دری صحبت شد تا این که صحبت به یک داستان رسید. من به آنها گفتم در یکی از کتاب‌های فارسی دوره‌ی دبستان ایران، داستانی است مربوط به پسر هفت هشت ساله‌ی هلندی که غروب‌هنگام حین گذر از کنار یک سد (dyke)، متوجه پدید‌آمدن سوراخی در سد می‌شود که آب از آن چکه می‌کند. با خود فکر می‌کند اگر به خانه برود و کمک بیاورد ممکن است این سوراخ آنقدر بزرگ شود که سد را متلاشی و روستایشان را ویران کند. پس انگشتش را بر سوراخ سد می‌گذارد و به‌رغم سرمای هوا و کرخت‌شدن انگشتش، تا صبح همانجا می‌ماند تا اینکه صبح‌هنگام روستاییان او را نیمه‌جان می‌یابند، سد را تعمیر می‌کنند و کارش را می‌ستایند. نام آن پسر در کتاب‌ فارسی سوم دبستان پطروس است. هر دو از شنیدن این که این داستان در کتاب فارسی یکی از پایه‌های دبستان ایران آمده شگفت‌زده شدند و هنگامی هم که نامش را گفتم هر دو قویاً انکار کرده گفتند نام این پسر هانس برینکر (Hans Brinker) است نه پطروس! البته یکی از آنها این داستان را واقعی و دیگری آن را داستانی خیالی می‌دانست.

برای خودم سوال شد که آیا این داستان به‌راستی داستانی واقعی است یا نه؟ و این که چرا در کتاب فارسی نام او را پطروس گذاشته‌اند حال آن که نامش هانس است؟

بنابراین طی چند روزی جستجو در اینترنت به بررسی این داستان پرداختم.

نتیجه جستجو:

در سال 1865 بانوی نویسنده‌ی آمریکایی، مری میپس داج (Mary Mapes Dodge)، داستانی منتشر کرد تحت عنوان «هانس برینکر یا کفش‌های اسکیت نقره‌ای». داستان از این قرار بود که پسربچه‌ای فقیر به نام هانس برینکر و خواهرش گرتل از کشور هلند، بدلیل بیماری پدرشان و تلاش در جهت کمک به وضع مالی خانواده سعی می‌کنند در مسابقه‌ی اسکیتی برنده شوند که جایزه‌اش یک جفت اسکیت نقره‌ای است (چقدر داستان فیلم بچه‌های آسمان به کارگردانی مجید مجیدی به این داستان شباهت دارد! یعنی ممکن است که ...؟!). در یکی از فصل‌های این داستان، در کلاس درس، داستان پسربچه‌ای هلندی قرائت می‌شود که هنگام گذر از کنار سدی ... بعله! همان داستان پطروس خودمان بازگو می‌شود. نام این پسربچه در داستان ذکر نمی‌شود ولی کم‌کم نام این پسر به هانس- یعنی نام شخصیت اصلی داستان – سر زبانها می‌افتد. بسیاری از آمریکاییان این داستان را در سنین کودکی و نوجوانی شنیده یا خوانده‌اند و تقریباْ همگان نیز نام این پسر‌بچه‌ی قهرمان را به اشتباه هانس برینکر می‌دانند.

حال نکته‌ی جالب این که هلندی‌ها چنین قصه‌ای در ادبیات خود ندارند و این قصه را از آمریکاییان می‌شنوند، آمریکاییان گردشگری که به هلند می‌آیند و در‌به‌در به دنبال روستا، مجسمه و نشانی از هانس می‌گردند. هانسی که اصلاً وجود خارجی نداشته است.

برای حل این مشکل و پر کردن این خلاء، در سال 1954 نویسنده‌ی هلندی، مارگارت بروجین، با الهام از قصه‌ی کوتاه این پسر قهرمان که بخش بسیار کوچکی از داستان بلند خانم میپس داج را به خود اختصاص داده است، داستان هانس قهرمان را بسط داد و از آن داستان نسبتاً بلندی ساخت تا بدینوسیله این قصه را وارد ادبیات هلند کرده و از هاج و واج ماندن هلندیان در برابر آمریکاییانی که در به در بدنبال نشانی از هانس هستند جلوگیری کند. داستان در شهر اسپارتدام اتفاق می‌افتد. یعنی همانجایی که در سال 1950 مجسمه نمادین هانس از سوی اداره‌ی جهانگردی هلند برای جلب نظر توریستهای آمریکایی، نصب شد.

در روایت ایرانی این داستان نام پطروس دیده می‌شود که تغییر شکل یافته‌ی پیتر(Peter) است. ظاهراً عرب‌زبان‌ها این نام را «بطرس» تلفظ کرده می‌نویسند. پیتر یا همان پطروس نام یکی از شخصیت‌های فرعی داستان خانم داج است که برای قهرمان بی‌نام داستان در داستان خانم داج انتخاب شده است. در داستان امیر ارسلان نامدار نوشته‌ی نقیب الممالک نیز نام پادشاه روم و پدر فرخ لقا، پطروس شاه است که همان king Peter فرنگیان است.

ولی اینکه این داستان را نخستین‌بار چه کسی و از چه منبعی وارد زبان فارسی و بعد وارد کتاب فارسی سوم دبستان کرده است نیازمند تحقیقی دیگر است.

لینک این مطلب در دانستنیها:

http://daanestanihaa.ir/?p=5072


نوشته شده در تاريخ شنبه ۴ بهمن۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی
  آغاز کار اقماری در صنعت نفت  برمیگردد به نخستین عملیات حفاری برای استخراج نفت از اعماق زمین؛ بنا بر شرایط خاص عده ای از مردان ناچار بودند از خانواده خود دور باشند و در آن مناطق نفت خیز،بر روی دکل های حفاری (بعضا مناطق ساحلی دور از شهر) حضور یابند و مشغول کار شوند.در تعریف ساده کار اقماری میتوان  گفت که پدر خانواده ممکن است تعداد زیادی از تفریحات همراه خانواده ( مثل تولد فرزند و ...) از دست بدهد. در نگاه ویژه تر زندگی خانواده های اقماری:این افراد و اعضای خانوادشان بیشتر از افراد عادی در معرض آسیب روحی و روانی قرار میگیرند.این مشکلات در آینده تاثیر خود را نشان میدهد مشکلاتی مانند مدیریت خانواده وروابط عاطفی و ...است. شرایط کار اقماری بگونه ای است که فرد بسته به شرایط پروژه  بصورت چرخشی( روبرو) به دو هفته کار و دو هفته استراحت یا دو هفته کار و یک هفته و یا سه هفته کار  و یک هفته استراحت میپردازد.کار اقماری در واقع فعالیت کارکنان صنعت نفت است که در مناطق عملیاتی عموما دور از شهر و در سواحل و در شرایط بد آب و هوایی است.بدین منظور برای حفظ تولید پایدار در صنعت نفت و گاز کشور در چارچوب طرح‌اقماری خدمت میکنند.البته کنار آمدن با شرایط کار اقماری ممکن است در وهله اول ساده باشد اما در نگاه بلند مدت و بستگی به دلگرمی مرد دارد و یا حمایت خانواده وی از آن که با سختی و مشکلات دست و پنجه نرم میکند.                                        غیبت طولانی مرد از محیط خانه میتواند اختلاف های زن و مرد و فرزندان را فراهم کند،در واقع میتوان گفت کار اقماری موجب شدت گرفتن اختلاف ها میشود و این تشدید اختلافات خانوادگی باعث افزایش امار طلاق ،اگر چه برخی زوج ها نیز خود را با شرایط کار اقماری لفت داده اند اما باید گفت مشاوره قبل از ازدواج و حتی بعد از آن برای این قبیل خانواده ها اهمیت و ضرورت بیشتری دارد.به عقیده من همسر کارکنان اقماری بهتر است آموزشهایی همانند مهارت زندگی برای مقابله با فشارها بهره گیرند تا توانایی حل مشکلات پیش رو در غیاب همسر خود را داشته و مقابله کنند.
تجربه کاری اینجانب  در کار اقماری نشان میدهد روابط فردی در محیط کار و سلامت روانی تاثیر فراوانی در آرامش روانی کارمند و حتی خانواده ان دارد.بعنوان مثال میتوان به رفتار یک مدیر با کارمند تحت امر اشاره کرد که اگر با محبت و احترام باشد و به نیاز ان توجه شود کارمند به شرایط کاری خود بهتر علاقمند و مشکلات برای آن و خانواده اش آسان تر میگردد.اگر مشکل خانواده در کانون خانواده حل نشود این مشکلات از خانواده به محل کار انتقال میشود و نتیجه آن افت بهروری و کاهش کارایی سازمان است.


نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ بهمن۱۳۹۳ توسط رضا کاویان پور

مهرماه 1364، روزهای اول ماه، سال اول راهنمایی، مدرسه راهنمایی مدرس. در برنامه‌ کلاسی نوشته شده بود معلم درسِ فارسی و دستور: آقای اسماعیل‌پور. بعدها هم فهمیدیم اسم کوچکش منصور است. آقای اسماعیل‌پور با بقیه‌ی معلم‌ها فرق داشت. مهم‌ترین فرقش هم در قیافه و ظاهرش بود. قد کوتاهی داشت، ابرو‌هایی نسبتا پرپشت با چشمانی زاغ و ریش و سبیلی کوتاه و بور. هوا که سردتر می‌شد کاپشن سبز آمریکایی‌اش را هم می‌پوشید و قیافه‌اش خاص‌تر می‌شد. حافظه‌ی خیلی خوبی داشت و خیلی زود اسامی بچه‌ها را یاد گرفت ولی به‌عمد و از سر شوخی گاه دانش‌آموزی را با نام دانش‌آموزی دیگر مخاطب قرار می‌داد و از هاج و واج ماندن هر دو دانش‌آموز لبخندی بر لبانش نقش می‌بست.

درس فارسی و دستور (مانند درس‌های ریاضی و علوم) از درس‌های سخت و دشوار محسوب نمی‌شد. هنوز هم اینگونه نیست. از همین رو، و بنا به طبیعت این درس، معمولاً دانش‌آموزان خیلی زود با معلم این درس دوست و صمیمی می‌شوند.

     در تدریس ادبیات فارسی نشان می‌داد که چقدر بر شعر و ادب فارسی مسلط است. نه تنها مسلط بود که واقعاً به درسی که تدریس می‌کرد علاقه داشت. با حوصله و ذکر جزییات معنی شعرها را می‌گفت و با ذکر حکایت‌های ادبی کلاس فارسی را دلپذیر و جذاب می‌کرد. در آموزش دستورزبان فارسی نهایت تلاش خود را می‌کرد و انواع جملات را روی تخته‌سیاه (یا تخته‌سبز) می‌نوشت و توضیح می‌داد. تدریس فارسی با ته‌لهجه‌ی (احتمالاً) آبپخشی لطف دیگری داشت. تکیه‌کلام همیشگی‌اش پَ..آغا، پَ..آغا (بنابراین آقا) بود. آقای اسماعیل‌پور جزو معلم‌های بسیار پرتحرک و پرجنب‌و‌جوش بود و معمولاً در هیچ نقطه‌ای از کلاس آرام نمی‌گرفت. از جلوی تخته‌سیاه تا کنار آخرین نیمکتِ ته کلاس و از کنار در ورودی تا پنجره‌ی روبروی در ورودی در تردد بود.

     معمولاً از کلاس آقای اسماعیل‌پور دلهره‌ای نداشتیم. فضای کلاس فضایی دوست‌داشتنی بود. شاید به‌دلیل قد کوتاهش او را به‌نوعی یکی از خودمان تصور می‌کردیم. تنها ترسی که وجود داشت انجام تکالیف کتاب بود که عجیب نسبت به انجامشان حساسیت نشان می داد، آنهم گاه‌ به گاه و نه لزوماً همیشه. نکته‌ای رفتاری از آقای اسماعیل‌پور که در حافظه‌ی تک‌تک دانش‌آموزانش بر جای مانده بو‌کشیدن دفتر مشق ما بود. معمولاً تعداد (نه چندان کمی) از دانش‌آموزان تکالیف درسی را نه در خانه که در زنگ‌های استراحت و از روی دفتر دانش‌آموزان زرنگ و منظم رونویسی می‌کردند. به همین دلیل بوی جوهر تازه‌ی خودکار کاملاً مشخص بود و آقای اسماعیل‌پور از همین نکته برای تشخیص دانش‌آموزانی استفاده می‌کرد که تکالیف را چند دقیقه قبل رونویسی کرده‌اند. دفتر را باز می‌کرد، آن را جلوی بینی‌اش می‌گرفت، و در حالی که چشم می‌چرخاند و همه را زیر نظر می‌گرفت، دفتر را بو می‌کشید. گاه هم پیش می آمد که در تشخیص اشتباه کند و این طبیعی بود. ولی الان که دارم فکر می‌کنم می‌بینم آقای اسماعیل‌پور این کار را نه لزوماً به‌منظور تشخیص و ردیابی تکالیف تازه‌نوشته‌شده که احتمالاً به منظور ترساندن ما و شاید هم از سر نوعی شوخی و شیطنت خاص انجام می‌داد.

     دانش‌آموزان وقتی از زنگ تفریح به کلاس برمی‌گشتند هر کدام به‌نوعی با سر و صدا و شعر و آواز و شیطنت وارد کلاس می‌شدند (اکنون هم احتمالاً همین‌گونه است). یادم می‌آید یکبار من به دلیلی زنگ تفریح در کلاس مانده بودم، شاید برای مطالعه‌ی یکی از دروسی که کلاسش را پیش رو داشتیم و یا به دلیل دیگر. بعد از این زنگ تفریح هم، کلاس آقای اسماعیل‌پور بود. شاید چند ثانیه قبل از زنگ کلاسی، دیدم آقای اسماعیل‌پور در حالی که سرش را پایین انداخته بود و خودش را در کاپشن آمریکایی‌اش پیچانده بود به‌سرعت وارد کلاس شد، با علامت هیس به من فهماند که چیزی نگویم و یکراست رفت در نیمکت آخر نشست، یعنی در واقع کِز کرد که جلب نظر نکند. تصور کنید دانش آموزان هرکدام با چه هیاهو و سر و صدایی وارد کلاس می‌شدند. برخی آواز می‌خواندند، برخی عربده می‌کشیدند، برخی می‌پریدند از یکی از پرّه‌های پنکه‌ی سقفی آویزان بشوند و ... ولی به محض دیدن آقای اسماعیل‌پور در انتهای کلاس، رنگ از رخسارشان می‌پرید و شرمسار هر کدام سر جایشان می‌نشستند. قرار بود چند روز بعد معلم‌ها نمره‌ی انضباط دانش‌آموزان را به دفتر مدرسه گزارش کنند و این کار آقای اسماعیل‌پور در واقع گردآوری داده‌های انضباطی از بچه‌ها بود. ولی با این همه، این رفتار بچه‌ها را، تا جایی که در خاطرم مانده، در نمرات خود لحاظ نکرد. چون می‌دانست این رفتارها و هیجانات اقتضای آن سن و سال ما است؛ بیشتر، از اینکه سر‌به‌سر بچه‌ها می‌گذاشت لذت می‌برد و آن را نوعی شوخی معلم و شاگردی قلمداد می‌کرد.

     یکبار هم آقای الله‌کرم لیراوی، مدیر محترم آن سالهای مدرسه‌ی راهنمایی مدرس، تصمیم گرفت هر از گاهی در نقش ناظر تدریس، کاملاً اتفاقی و از پیش تعیین‌نشده، وارد کلاسی شود، در گوشه‌ای بنشیند و تدریس آن معلم را در عمل مشاهده کند. زمانی که نوبت کلاس آقای اسماعیل‌پور رسید، آمد و در انتهای کلاس روی یک صندلی نشست. آن روز آرام‌ترین روز آقای اسماعیل‌پور بود. برخلاف روزی‌های دیگر که فوق‌العاده پر جنب و جوش بود، آرام و شمرده از آغاز تا پایان، جلوی تخته‌سیاه به تدریس مشغول شد. می‌دیدم از اینکه نمی‌تواند راحت و رها باشد در رنج است. کلاس به انتها نرسیده، آقای لیراوی اجازه خواست و رفت. آقای اسماعیل‌پور رو به ما کرد، لبخندی زد، نفسی تازه کرد و با آسایش خاطر گفت: «پَ... آغا، ادامه می‌دیم» تکیه‌کلامی که بسیار تلاش کرده بود جلوی آقای لیراوی بکار نبرد. همین رفتارهای او بود که او را بسیار دوست‌داشتنی می‌کرد و دانش آموزان او را به‌نوعی در جبهه‌ی خودی می‌دانستند تا در جبهه‌ی دفتر مدرسه.

     یادم می‌آید یکبار دانش آموزی معنی کلمه‌ی «فستیوال» را از او پرسید که برای آن سال‌ها و آن سن ما کلمه‌ی فوق‌العاده جدید و مبهمی بود. آقای اسماعیل‌پور با حوصله و با جزییات و مثال آن را توضیح داد و این خود نشان می‌داد علاوه بر موضوع درسش، اطلاعات فراکتابی خوبی هم دارد.

     تا زمانی که در مدرسه‌ی راهنمایی مدرس بودم آقای اسماعیل‌پور هم حضور داشت و احتمالاً یکی دو سالی بعد از رفتن من به دبیرستان، او هم، که برای گذراندن طرح به بندردیلم آمده بود، رهسپار دیار خود شد. الان حدوداً 26 سال از آخرین باری که او را دیده‌ام سپری شده است و سخت دلتنگ یکبار دیدن دوباره‌ی او هستم. امیدوارم هرکجا هستند به سلامت باشند. از دور دستشان را می‌بوسم و برای او آرزوی بهترین‌ها را دارم.

یادی از یک معلم قدیمی (2):

http://dilom.blogfa.com/post-2149.aspx


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲ بهمن۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی

آنچه در پی می‌خوانید قسمت هشتم از سلسله مقالات «ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ» است که در ماهنامه‌ی «زنان امروز»، سال اول، شماره 8، دی 93، به چاپ رسیده است.

 

ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ (8) 

پل اَدمز و دیگران

ترجمه‌ی عبدالرضا شهبازی

 

قاره‌ی امریکا در قرون وسطی[1]

گرچه طی قرون وسطی جوامعی با کشاورزی تثبیت‌شده و جمعیت‌های نسبتاً بالا در بسیاری از قسمت‌های قاره‌ی امریکا وجود داشتند، بیشتر آنها فاقد نظام نوشتاری بودند و از این رو به دست آوردن تصویری روشن از ساختارهای جنسیتی آنها بسیار دشوار است. برای مثال، می‌دانیم که گروه‌هایی در قاره‌ی امریکا موفق شدند گونه‌هایی پیوندی از ذرت و سایر غلات ابداع کنند ولی نمی‌دانیم چنین کاری به همت زنان صورت گرفته است یا مردان. بیشتر دانسته‌های ما از قرون بعدی است، یعنی زمانی که بومیانِ قاره‌ی امریکا با اروپاییان مواجه شدند و این تماس احتمالاً ساختارهای اولیه‌ی آنها را تا حد بسیار زیادی دگرگون کرده است. بیشترین اطلاعات ما از تمدن‌های قاره‌ی امریکا نظیر تمدن اَزتک و اینکا نشان می‌دهد که طی چند قرن پیش از تماس با اروپاییان، ساختارهای جنسیتی در آنها، به‌سبب تغییراتِ راه‌یافته در نظام‌های سیاسی و اقتصادی‌شان، دستخوش تحولاتی شده بود. بنابراین، آن دسته ساختارهای جنسیتی که به‌دست نخستین گروه‌های استعمارگر و مسیونر اروپایی توصیف شده‌اند احتمالاً بیش از آنکه نشان‌دهنده‌ی ارزش‌ها یا الگوهای رفتاری «سنتی» باشند، ساختارهایی نوپدید بوده‌اند که عمر چندانی نداشته‌اند.

     چنین وضعی در مکزیک به‌روشنی وجود داشته است. مردم مایا، که طی قرون سوم تا نهم میلادی تمدنی پیچیده در شبه‌جزیره‌ی یوکاتان مکزیک به وجود آوردند، نیای فرمانروایان خود را هم از جانب مادر و هم از جانب پدر لحاظ می‌کردند. مانند بسیاری از جوامع افریقایی، زنان در جایگاه همسران و مادران فرمانروایان ارزش و اهمیت زیادی داشتند ولی گاه پیش می‌آمد که خود آنها فرمانروا یا کاهن می‌شدند و از این رو، اهمیتی مستقل و ذاتی کسب می‌کردند؛ زمانی که از دنیا می‌رفتند حجم زیادی از وسایل و اقلام ویژه‌ در گور آنها می‌‌گذاشتند و نامشان، همچون لیدی آفا‌هِل از اهالی پالِنک، در تواریخ آنها ضبط می‌شد. بر مبنای شواهد هنری برجای‌مانده، زنان به کار کاشت گیاهان ریشه‌ای، بافندگی و تهیه‌ی غذا اشتغال داشتند و مردان اراضی کشاورزی را مهیای کاشت می‌کردند.

     اَزتک‌ها که در قرن چهاردهم میلادی بر نواحی مرکزی مکزیک مسلط شدند به‌ نظر می‌رسد اصولاً برخوردار از فرهنگ برابریِ جنسیتی بودند، ولی زمانی که امپراتوری اَزتک‌ به کشورگشایی روی آورد و نظامی‌گری و نبرد اهمیت بیشتری یافت، برابریِ جنسیتی نیز در آن کمرنگ شد. قدرت سیاسی، به‌ نحو فزاینده‌ای، در طبقه‌ای از کاهنان و جنگجویان متمرکز می‌شد که همگی مرد بودند و نقش زنان طبقات فرادست اجتماع عمدتاً در قدرت و قابلیت زاد‌آوری آنها تعریف می‌شد. این زنان اگر هنگام زایمان از دنیا می‌رفتند تا حد جنگجویان گرامی داشته می‌شدند، و هنگامی که از زایمان جان به در می‌بردند باید در اندرون می‌ماندند، بافندگی می‌کردند و مسئولیت بزرگ‌ کردن بچه‌ها را به عهده می‌گرفتند. پسران و دختران طبقات فرادست این امکان را داشتند که به‌صورتی رسمی در مدرسه تحصیل کنند؛ در این میان، برای پسران تأکید بر یادگیری مهارت‌های نظامی و اصول و قوانین حکومتی بود و برای دختران فوت‌و‌فن بافندگی. ازدواج رهبران اَزتک با دختران فرمانروایان قبایل شکست‌خورده در جنگ امری کاملاً مرسوم بود و فراوان رخ می‌داد. رهبران از این سیاست‌های ازدواجی برای تحکیم اتحادهای سیاسی و تثبیت فتوحات بهره می‌جستند، درست همانند کاری که اشراف اروپایی در چنین مواقعی انجام می‌دادند. چشمگیرترین تأثیر فتوحات ازتک‌ها بر مردم عادی افزایش میزان خراجی بود که باید به حکومت می‌پرداختند: سهم زنان از این خراجی که حکومت مطالبه می‌کرد بافت پارچه و تهیه‌ی البسه و غذاهایی نظیر میوه‌یخشک‌شده یا تِمالی[2] (tamale) بود، و سهم مردان ذرت. از نگاه اَزتک‌ها، تمالی‌ها به‌لحاظ آیینی هم‌سنگ قربانی‌های انسانی بودند، قربانی‌هایی که مطلوب حاکمان ازتک بود؛ دیگی را که در آن تمالی‌ها را بخارپز می‌کردند رَحِمی نمادین می‌دانستند و تمالی‌های حاصله را نیز عموماً فقط در مناسبت‌های خاص می‌خوردند. مردان و زنان هم می‌توانستند خود را به بردگی بفروشند و هم ممکن بود به بردگی فروخته شوند. از بردگان زنی که عموماً از گروه‌های شکست‌خورده انتخاب می‌شدند در روسپی‌خانه‌های حکومتی استفاده می‌شد تا تأمین‌کننده‌ی نیازهای جنسی سربازان باشند.[3]

      در نگاره‌هایی که در منطقه‌ی سلسله‌جبال آند واقع در امریکای جنوبی یافت شده است و متعلق به موکیکا و دیگر فرهنگ‌های هزاره‌ی اول بعد از میلاد است، زنان را می‌بینیم که در کار تهیه‌ی غذا یا بافندگی‌اند، بچه‌ها را حمل می‌کنند، شیر می‌دهند و بزرگ می‌کنند، در حالی که مردان یا در صحنه‌های نبرد یا مشغول فعالیت‌های حکومتی‌اند. در این نگاره‌ها هر دو جنس در نقش رهبران مذهبی به تصویر درآمده‌اند، هرچند در برخی آیین‌ها و مراسم‌های خاص فقط مردها دیده می‌شوند. تا پیش از فروپاشی امپراتوری اینکا  به‌دست اسپانیایی‌ها در قرن پانزدهم، مردم آن نواحی در اجتماعاتی مستقل و متشکل از خویشاوندان می‌زیستند که در شجره‌ی خانوادگی‌ ساکنان آنها خط سیر خانوادگی هم از مسیر اجداد ذکور دنبال می‌شد و هم از مسیر اجداد اناث؛ دختران حق دسترسی به منابعی نظیر اراضی، آب و رمه‌ها را از طریق مادر به ارث می‌بردند و پسران از جانب پدر. اعتقادات دینی نیز اهمیت هر دو جنس را تقویت می‌کرد: خدایان که مذکر بودند در آسمان بودند و ایزدبانوان که زن بودند در زمین. هر کدام از این خدایان و ایزدبانوان نیز آیین‌ها و مراسم مختص به خود را داشتند و جایی در سلسله‌مراتب قدرت جای می‌گرفتند. زنان خصوصاً با ایزدبانوان زمین در پیوند بودند، نظیر ایزدبانوی ذرت که او را «مادر ذرت» می‌خواندند، و به همین دلیل است که مردان با چوب‌های بلندی زمین را سوراخ می‌کردند و حفره‌های مخصوص کاشت دانه‌ها را ایجاد می‌کردند و زنان دانه‌ها را در زمین می‌کاشتند.

     با فروپاشی امپراتوری اینکا، این جوامع به ‌یک‌باره از بیخ و بن دگرگون نشدند بلکه تغییراتی تدریجی و آرام دامنگیرشان شد. تأکید امپراتوری اینکا بر نبرد اعتبار و وجهه‌ای مضاعف به مردان می‌بخشید و موقعیت‌هایی در ارتش اینکا و ساختار حکومتی پیش پای آنها می‌‌‌گذاشت که زنان راهی به آن نداشتند. مردم اینکا، هم به‌ مثابه‌ی حرکتی نمادین و هم در جهت تقویت و تثبیت فتوحاتشان، زنان را از قبایل شکست‌خورده غنیمت می‌گرفتند و در برخی مواقع به همسری اشراف اینکا درمی‌آوردند، درست همانند کاری که ازتک‌ها می‌کردند، ولی گاه هم پیش می‌آمد که آنها را به همسری خورشید درآورند که مهم‌ترین خدای مردمان اینکا محسوب می‌شد. زنانی را که به همسری خورشید درمی‌آمدند «برگزیده» (acclas) می‌نامیدند و در خانه‌های مخصوصی نگهداری می‌کردند و مراقب بودند بکارتشان حفظ شود و صرفاً هنگامی اجازه‌ی حضور در ملأعام می‌یافتند که قرار بود در مراسم و آیین‌هایی شرکت کنند که به‌صورتی نمادین شکست دیگر جوامع ساکن در نواحی آند به‌دست اینکا، یعنی مردمان خورشید، را نشان می‌داد. مردمان اینکا ماه را نیز می‌پرستیدند و در رأس پرستندگانِ ماه ملکه (coya) قرار داشت که هم خویشاوند رئیس ساکنان اینکا بود و هم همسر او. نکته‌ی جالب این است که به هیچ گروهی از مردان جوان برنمی‌خوریم که به نوعی قرینه‌ی دختران «برگزیده» باشند و ملکه و دیگر زنان اشرافی اینکا نیز هرگز در قالب غنیمتِ فتوحات مردان جوانی را پاداش نمی‌گرفتند، آن گونه که به رئیس و دیگر مردان، زنان جوان تعلق می‌گرفت. یک ماه از سال مختص برگزاری مراسم و آیین‌هایی برای بزرگداشت ماه بود، ولی در یازده ماه دیگر سال، خورشید و مردان کاهن و مقامات رسمی که پرستش خورشید زیر نظر آنها انجام می‌شد در کمال اهمیت بودند. از آنجا که امپراتوری‌های ازتک و اینکا، هر دو، برای نیل به فتوحات بیشتر به سرباز نیاز داشتند، زاد و ولد اهمیتی بسیار داشت و افراد بالغ اجتماع ملزم بودند ازدواج کنند و قوانینی سفت و سخت علیه سقط جنین، همجنس‌گرایی و زنا وجود داشت؛ با وجود این، به‌سختی می‌توان تعیین کرد که این قوانین تا چه حد اجرا می‌شدند.

نتیجه‌گیری

دوران قرون وسطی موجب بروز تحولات خاصی در روابط جنسیتی شد که در بیشتر مواقع به تفکیک و جداسازی بیشتر دو جنس از هم انجامید و در اغلب موارد به رفتاری خشونت‌بارتر با زنان منتهی شد. در بسیاری از جوامع، نابرابری شدت یافت و الگوهایی در پیش گرفته شد که بر اتکای بیشتر زن به مرد تأکید داشتند. گسترش سنت‌های پیشین در نواحی جدید و سربرآوردن کشورهایی که قدرتِ غیررسمی زن را محدود می‌کردند همگی طی این دوران و فراز و فرودهای آن رخ دادند.

     این الگوها به‌رغم گسترش ادیانی شکل‌ می‌گرفتند که بر برابری خصلت‌های معنوی زن و مرد تأکید داشتند، و در برخی موارد نیز البته واکنشی بودند علیه این نیروهای فرهنگی. در سطح بین‌الملل، تغییر و دگرگونی عظیمی رخ نداد که برهم‌زننده‌ی الگوهای مسلط پدرسالاری باشند. بین جوامع قرون وسطی تفاوت‌های فرهنگی بسیار زیادی وجود داشت و ارتباطات جدیدی که میان جوامع برقرار می‌شد (تأثیر فرهنگ چین بر ژاپن و ...) آن‌قدر پرقدرت بودند که مفروضات جنسیتی را در جهت افزایش نابرابری بیشتر دگرگون کنند.



[1] - اصطلاح «قرون وسطی» اختصاصاً درباره‌ی اروپا و تحولات آن از حدود 450 تا 1450 میلادی به‌کار می‌رود، با این همه، در اینجا با تسامح از این اصطلاح  صرفاً برای اشاره به تحولات رخ‌داده در این بازه‌ی زمانی در نقاط دیگر جهان هم استفاده شده است. ـ مترجم.

[2] - نوعی غذای مکزیکی که برای تهیۀ آن گوشت یا لوبیا را لای خمیر ساخته‌شده از آرد ذرت می‌گذارند  (به صورت لقمه‌های کوچک) و خمیر را لای پوسته‌های ذرت می‌پیچند و بعد می‌پزند. ـ مترجم.

[3] - نظام برده‌داری در امپراتوری اَزتک با آنچه در اروپا، طی همین دوره، شاهد آن هستیم تفاوت بسیار داشت. در این نظام، بردگی فقط بر شخص برده اعمال می‌شد و به ارث نمی‌رسید. از این رو، فرزندانِ برده‌ها آزاد به دنیا می‌آمدند. برده(tlacotin)  ،که با اسیر جنگی تفاوت داشت، می‌توانست چیزهایی از آن خود داشته باشد و حتی برده‌هایی برای خود اختیار کند. برده‌ها می‌توانستند آزادی خود را بخرند و اگر موفق می‌شدند بدرفتارهایی را که با آنها انجام شده بود اثبات کنند آزاد می‌شدند. همچنین، اگر از مالک خود بچه‌دار می‌شدند و یا با مالک خود ازدواج می‌کردند نیز آزادی خود را به‌دست می‌آوردند. زمانی که مالک از دنیا می‌رفت، بردگانی که خدمات شایانی انجام داده بودند آزاد می‌شدند و مابقی آنها در قالب دارایی‌های مالک به بازماندگان به میراث می‌رسیدند. ازتک‌ها نمی‌توانستند برده‌های خود را بدون جلب رضایت آنها بفروشند مگر اینکه مالک موفق می‌شد ثابت کند برده جزو بردگان «اصلاح‌ناپذیر» است. اصلاح‌ناپذیری برده نیز با نشان‌ دادن مواردی از تنبلی، اقدام به فرار و درست انجام ندادن وظایف محوله میسر بود. ممکن بود تنبیه ازتکی این باشد که به بردگی گرفته شود، مثلاً قاتل محکوم به اعدامی، به درخواست همسر مقتول، به بردگی آن زن درآید. اگر مقامی رسمی «اصلاح‌ناپذیر» بودنِ کسی را اعلام می‌کرد، پدر آن شخص می‌توانست فرزندش را به بردگی بفروشد. بدهکارانی نیز که از پرداخت دیون خود عاجز می‌ماندند ممکن بود به بردگی فروخته شوند. حتی، همان گونه که در متن هم آمده است، هر کسی که مایل بود می‌توانست خودش را به بردگی بفروشد. زمانی که کسی خود را به بردگی می‌فروخت، می‌توانست تا زمانی که پول آزادی‌اش به او اجازه می‌دهد، حدوداً بیست پتو، که معمولاً برای یک سال زندگی کفاف می‌داد، از آزادی‌اش لذت ببرد و بعد خود را تسلیم اربابش کند. معمولاً چنین سرنوشتی نصیب قماربازان و روسپی‌های پیر می‌شد. با اسیران جنگی که قربانیان آتی آیین‌ها و مراسم ازتک‌ها بودند، تا زمان قربانی‌ شدن، مانند برده‌های عادی رفتار می‌شد، با تمامی حقوق و مزایایی که بردگان داشتند. ـ مترجم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۹ دی۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی

در اعماق دریا، جایی که تاریکی حکمفرماست ظاهراً بهترین شیوه‌ برای بهبود عمل دیدن، بزرگ‌تر‌شدن اندازه‌ی چشم باشد؛ هرچه چشم بزرگ‌تر، بینایی هم بهتر. ولی چشمان درشت‌تر، شکارچیان را هم بیشتر به‌سوی خود جلب می‌کنند. این مشکل را نوعی میگوی بسیار کوچک (با نام علمی Paraphronima gracilis)، که ابعاد بدنش 10 در 17 میلیمتر است، طی فرآیند تکامل به‌خوبی حل کرده است. این سخت‌پوست شفاف در عمق 150 تا 500 متری خلیج مانیتری کالیفرنیا به‌کمک کاوشگر عمق‌روی بی‌سرنشینی یافت شده است. محققان متوجه شدند این میگوی کوچک به‌جای یک شبکیه در هر چشم، 16 عدد شبکیه‌ی مجزا و متوالی در هر چشم دارد (هر چشم انسان صرفاً یک شبکیه دارد). هر شبکیه به‌صورت مستقل تصویری را به مغز میگو می‌فرستد. مغز میگو، آنگاه، برای رسیدن به حداکثر وضوح و روشنی و جزئیات در محیط تقریباً تاریک، تصاویر دریافتی از 32 عدد شبکیه را با هم ترکیب می‌کند و به تصویر واحدی می‌رسد. محققان امیدوارند در آینده به نحوه‌ی پردازش تصویر در مغز این سخت‌پوست پی ببرند.

منبع خبر:

http://goo.gl/lih53U


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۸ دی۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی

 

 

شیوه مرسوم در اغلب کشورها و به تبع آن ایران  نامگذاری مشاهیر و یا نقاط طبیعی و یا تاریخی دارای جاذبه  بر روی برندها ی ملی است.

این امر در صنایع مختلف  به چشم می آید که در بردارنده نتایج مطلوب است و ضمن همگرایی  و وفاق ملی منجر به افزایش سرمایه اجتماعی نیز می شود.

الوند؛ دنا؛ زاگرس؛ البرز؛ماهان در شمار مواردی است که از این حیث شایسته توجه  شناخته شده اند.

استان بوشهر که از استانهای مرزی و کهن و باستانی ایران است در این فهرست بلند بالا تقریبا جایی ندارد و شاید این امر هم مصداق دیگری از کم توجهی به این استان و جایگاه آن در سطح ملی است.

مشاهیر و یا نقاط تاریخی  زیادی در استان ما وجود دارد که می تواند دستمایه نامگذاری  بر روی محصولات و یا تولیدات داخلی مهم و استراتژیک باشد که تحقق آن مستلزم پی گیری و جدیت مسئولان و نخبگان استانی است.

ماهرویان؛ سینیز؛سیراف؛لیان؛ دشتستان در زمره این مناطق است که  عدم  استفاده از آنها  برای برندهای ملی چندان توجیه  پذیر نیست زیرا از نظر ساختار واژگانی نیز  به این منظور مناسب می باشند.

از سوی دیگر شخصیت های بارز سیاسی که در تاریخ این کشور سرنوشت ساز و تعیین کننده نیز بوده اند در این خصوص مورد غفلت قرار گرفته اند.

روی سخن با  متولیان مجموعه های فرهنگی و سیاسی  در سطح استان است که با مستند سازی و انجام اقدامات لازم در این زمینه  تحرک بیشتری از خود نشان دهند و علاوه بر ترغیب  زیر مجموعه های خود در سطح ملی نیز برای شناساندن  استان بوشهر گام های ارزشمندی بردارند.

همچنین شوراهای اسلامی شهرهای مختلف استان بوشهر برای  معرفی این مناطق و مشاهیر اهتمام ویژه ای داشته باشند و در نامگذاری معابر؛مجتمع های فرهنگی ؛هنری ؛ آموزشی و ورزشی به این امر توجه داشته باشند ودر حد کفایت به ایفای مسئولیتشان در این راستا بپردازند.

متاسفانه رقابت ها و اختلافات منطقه ای به ویژه در بین شهرهای همجوار همواره وجود داشته و استان ما نیز از این قاعده مستثنی نیست؛آیا نامگذاری  خیابان منتهی به جاده مواصلاتی به شهر مجاور و به نام آن شهر عیب و ایرادی دارد که از قرائن موجود بر می آید چنین  پدیده ای به صورت رسمی و مدون تاکنون موضوعیت نداشته است.

ممکن است  در مرتبه اول این مساله پیش پاافتاده و فاقد اهمیت تلقی شود اما  واقعیت این است که برلحاظ کردن نکاتی از این دست فی نفسه آثار روانی و اجتماعی مثبتی مترتب است  که رفتار شناسی اجتماعی  آن حایز اهمیت است.

البته در این امر نام پرآوازه خلیج همیشه فارس یک استثناست که جا دارد ضمن توجه بیشتر به این  نماد همبستگی ملی در استانهای جنوبی بیش از پیش به آن عنایت داشت.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۷ دی۱۳۹۳ توسط علي خليجي

نوستالژی دوران مدرسه (خصوصاً دوره‌ی راهنمایی) برای من هیچ‌وقت تمامی ندارد. با نگاهی هرچند کوتاه به جلد تک‌تک کتاب‌های زیر، دنیایی از خاطرات برای من زنده می‌شود. در این میان من مسلماً تنها نیستم. عکس‌های زیر را برای هم‌نسلانم در این پست گذاشته‌ام تا برای لحظاتی هم که شده، فارغ از هیاهوی ماهواره و موبایل و وایبر و واتساپ و چه و چه، سفری کنند به گذشته. گذشته‌ای که در آن فارغ‌البال به مدرسه می‌رفتیم و این کتاب‌ها جزیی از زندگی هر روزه‌ی ما بودند. به دوره‌ی جنگ، به دوره‌ی کوپن‌، به دوره‌ی دیلم کوچکی که آسفالتش از مقابل هنگ تمام می‌شد و خیابان به ناگاه خاکی می‌شد، به دوره‌ای که هنوز تپه‌ی سرسبز بیسیم انگلیسی‌ها سر جایش بود، به دوره‌ای که فصل زمستانش خیابان را آب می‌گرفت و با پوتین‌های پلاستیکی تا مدرسه می‌رفتیم و قبل از ورود به کلاس آنها را از پایمان در می‌آوردیم و آبشان را خالی می‌کردیم، به دوره‌ای که آقای بهزادی و عبدالهی و اسماعیل‌پور و شفیقی و ترکزاده و کلی معلم خوب دیگر، جوان و سرحال، درس می‌دادند، به دوره‌ای که آقای شهریاری (معلم قرآن و دینی) هر از گاهی به جبهه می‌رفت و با ترکشی دیگر به مدرسه باز می‌گشت...

اصلاً نیازی به گفتن من نیست... هم‌کلاس‌های من، هم مدرسه‌ای‌های من و هم دوره‌های من، با دیدن جلد کتاب‌ها، چه بخواهند و چه نخواهند، به آن دوره سفر خواهند کرد... سفر بخیر.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۷ دی۱۳۹۳ توسط عبدالرضا شهبازی
  • ویرایش قالب وبلاگ
  • ویرایش و طراحی قالب وبلاگ