دیلُمی‌یَل
 
راهی برای ارتباطی گسترده‌تر با همشهری‌های خونگرم
از سر کار که اومد خونه گرسنگی امانش رو بریده بود.....خانمش رو صدا زد.:

شام چی هست بخوریم ؟زن رفت و دقایقی بعد با یک ظرف یک بار مصرف ماست و مقداری خیار برگشت .....نگاه مرد به روی ظرف ماست مات شد ( ماست پر چرب .........) آروم به خانمش گفت : مگه نشنیدی وزیر بهداشت توی تلویزیون چی گفت و بعد ...ببرش که روغن پالم داخلشه ( روغن نخل ) ....خانمش هم آروم ظرف ماست رو برد  و با دو عدد کنسرو برگشت .....نگاه مرد روی قوطی کنسرو خیره شد .

مواد نگهدارنده-طرز تهیه -نمک زیاد درون کنسرو برای ماندگاری بیشتر محتویات و ....دقایقی بعد خیار و گوجه ی کشت نایلونی جای کنسروها رو در دست عیالش گرفته بود ............مرد این خیار و گوجه ها رو کامپیوتری می نامید ...

شنیده بود که گاهی سه تا چهار روز با انواع و اقسام سم آماده میشن .

غذاهای قدیمی جلو ی چشمش رژه رفتن چه حالی داشت خوردن نان و سبزی تازه .....نعنا و ریحونی که  بوی اونها تا دو سه خونه ی اطراف میرفت .

 تازگی نان ...خمیر درست کردن وسه چهار ساعت بعد ور اومدن خمیر ......یادش به نانوایی سر کوچه افتاد که صبح ها گاهی شاطر و دو سه کارگرش رو مردم بیدار می کردن و نیم ساعت بعد خمیر آماده بود و نان دست مشتری  .

( مشتری عزیز : این نانوایی از جوش شیرین استفاده نمی کند )

     چند لعنت بر اداره ی .........فرستاد ...یاد صحبت های دوستاش افتاد .

از پوره ی سیب زمینی و اسانس و مواد معطر  عسل درست می کنن .

از سیب های زیر درختی و گوجه های لهیده و اسانس  رب گوجه ...

 طرز آماده سازی سبزیجات ...و......

با خودش گفت : کاش خونه اونقدر بزرگ بود که گوسفند صاحب میشدم ...مرغ و خروس هام تو مزرعه بد و بدو میکردن ..........مزرعه داشتم و تره بار و میوه رو از باغ  خودم آماده میکردم ...تنور ....نان تازه ....شیر و ماست طبیعی ...

یادش اومد که خونه فقط  هشتاد متره و به یک الونک بیشتر شبیه است تا خونه باغ 2000 متری ...

           توی این افکار غرق بود که بچه ی کلاس پنجمی اش از در اومد داخل و گفت : با با..بابا  دوستام گفتن که شرکت های مواد لبنیاتی محصولات پرچرب رو تو ظروف کم چرب میزارن و برای فروش به سوپرمارکت ها میدن .

     جمله ی  (چه خلاقیتی دارن ایرانی ها )  تمام ذهنش را پر کرد .

   مرد قصه ی ما شب را گرسنه بر بالش گذاشت و چه فشار وحشتناکی رو تحمل کرد تا تونست خوابش ببره ...

 شب کابوس سوسیس - کالباس و همبرکر تا صبح رهایش نمی کرد  .

              نقش اول داستان ما که به ترشرویی شهره بود  فردا ضبح هنگام رفتن به سر کار به رفتگر محله  سلام و خدا قوت گفت .............

           ................ رفتگر محله هاج و واج مانده بود .


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهریور1393 توسط عباس اميد

این روزها در شهر نام دانش آموزانی بر سر زبان هاست که حاصل تلاش و کوشش آنها کسب موفقیت در احراز رتبه های برتر کنکور در سطح شهرستان بوده است. بیشتر اهالی فرهنگ  و کسانی که مسائل آموزش و پرورش را دنبال می کنند  این روزها نگاهشان به کنکوری ها و قبولشدگان ارشد دانشگاهها دوخته شده است....

اما در کنار این دانش آموزان موفق در عرصه علم آموزی ، دانش آموزان دیگری هستند که که در عرصه کار و تلاش و فداکاری گوشه ای دیگر از اهداف متعالی آموزش و پرورش را به نمایش گذاشته اند و در مرتبه ای دیگر افتخار آفرینی کرده و وجود نازنینشان زینت بخش فضای تربیت و آموزش گردیده است...

آری طرح "هجرت دانش آموزی"، طرحی جهادی است که چندین سال است در ایام تابستان در حال انجام است... فرایندی مدبرانه و دلسوزانه که شاید نامش برای بسیاری از اهالی جامعه و حتی جامعه فرهنگی ناشناخته مانده است...

به جرأت باید گفت که ارزش این کارهای جهادی دانش آموزان اگر بیشتر از کسب رتبه های برتر کنکوری نباشد کمتر نیز نخواهد بود...

 

 

 

پرورش فضائل اخلاقی، روحیه ایثار و فداکاری، تعاون و سازندگی،رفاقت و صمیمیت، فراگیری فنون و حرفه های کاربردی  در زندگی و مشاغلی که در آینده می تواند این دانش آموزان را به افرادی با ارزش و مفید در جامعه مبدل سازد، همه از مزایا و منافعی است که طرح های جهادی نظیر هجرت را برجسته می نماید.و البته در رسیدن به یکی از غایی ترین اهداف راهبردی آموزش و پرورش که همان " تربیت یک شهروند خوب " می باشد رهنمون می سازد...

از سویی دیگر، پر کردن اوقات فراغت دانش آموزان، بازسازی و زیبا سازی فضای مدارس با هزینه ای بسیار ناچیز در مقایسه با بیرون، شکل گیری حس مسئولیت پذیری دانش آموزان در برابر محیط آموزشی خود، از مزایا و محاسن این طرح جهادی می باشد.

 

 

 

"طرح هجرت 3" که یک طرح عظیم جهادی بوده در سازندگی مدارس و مناطق محروم نقش مفید و بسیار موثری داشته است.این طرح که به صورت مشترک میان وزارت آموزش و پرورش و بسیج دانش آموزی برگزار می گردد از لحاظ جنبه اقتصادی نیز بسیار مقرون به صرفه و پر بازده می باشد به گونه ای که زیبا سازی، تعمیر، تجهیز و بازسازی بسیاری از مدارس با هزینه ای بسیار ناچیز به مرحله اجرا در می آید.

گلایه های آقای "محمد حسین پاژخ زاده "مسئول محترم بسیج دانش آموزی کاملا قابل درک و شنیدنی است... ایشان با ستایش از تلاش ها و فعالیت های دانش آموزان بسیجی و تعدادی از دانشجویان خواستار همیاری، همکاری و توجه بیشتر مسئولین و نهادهای ذی ربط در تقدیر و تشویق این دانش آموزان می باشند.

و بدون شک اجرای این طرح بزرگ با سه گروه 17 نفره در محدوده شهرستان دیلم و شهر امام حسن با تعداد 16 مدرسه ، نیرو، توان و همت بالایی را می طلبد.

 

اشتیاق دانش آموزان نسبت به کار در محیط مدرسه و در آفتاب سوزان و شرجی آزار دهنده مرداد دیلم وصف نشدنی و باور نکردنی است، از طرفی مراقبت از مدرسه توسط این دانش آموزان در طول سال تحصیلی به جهت زحمات و تلاش های خود، مسئولیتی بزرگ را برایشان ایجاد می نماید.

 

 

 

لذا در پایان از تمامی مسئولین امر، آموزش و پرورش، فرماندار محترم شهرستان، شورای محترم اسلامی و سایر نهادهای مربوط انتظار می رود تا با تشویق و ترغیب این دانش آموزان فداکار و پرتلاش زمینه دلگرمی و پیشرفت آنان را فراهم نمایند. مشوق هایی که شاید هزینه های چندانی را نداشته باشد اما موجب حفظ و نگهداری این سرمایه های عظیم خواهد شد...

 بقیه عکس ها در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 شهریور1393 توسط عبدالله مرادی

 

اشاره: آنچه در زیر می‌خوانید قسمت سوم سلسله‌مقالات ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ است که در ماهنامه‌ی زنان امروز (سال اول، شماره سوم، مرداد 1393) به چاپ رسیده است. در دو قسمت قبل شکل‌گیری و فراز و فرود ساختارهای جنسیت در دوره‌ی باستان بررسی شد، یعنی از سپیده‌دم تاریخ تا حدوداً هزاره‌ی اول قبل از میلاد. در این قسمت و قسمت آینده، تحولات ساختارهای جنسیت را از هزاره‌ی اول قبل از میلاد تا حدود سال 450 میلادی، یعنی تا سقوط امپراتوری روم پی می‌گیریم. این بازه‌ی زمانی را اصطلاحاً دوره‌ی کلاسیک نیز می‌نامند.

(قسمت دوم این مقالات را می توانید اینجا بخوانید.)

 

ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ (3)

زنان، وفادار و حامی یا کارشکن و موذی؟ 

 

نوشته‌ی پل اَدمز و دیگران

ترجمه‌ی عبدالرضا شهبازی

در دوره‌ی کلاسیک تحولات جدید و بسیار مهمی در روابط بین دو جنسیت رخ داد. هر تمدنی ترتیبات خانوادگی مخصوص به خود، از جمله چگونگی انتخاب همسر، را پدید آورد. از این مهم‌تر، در هر یک از نظام‌های بزرگ فرهنگی، نظرات روشنی در باب جنسیت حاکم شد. در فلسفه‌ی کنفسیوس، هندو و حوزه‌ی دریای مدیترانه مفاهیم خاصی درباره‌ی خصلت‌های مردان و زنان و نقش‌هایشان شکل گرفت. این صورت‌بندی‌های فرهنگی، چون از نسلی به نسل بعد انتقال می‌یافتند، موجب شدند روابط بین دو جنسیت قالب‌هایی سخت و انعطاف‌ناپذیر بیابند و خود جزئی از الگو‌های پایه‌ی جامعه‌پذیری شوند و تلقی‌هایی تقلیدی را چه بین مردان و چه بین زنان شکل دهند.‌

     ساختارهای جنسیتی که در تمدن‌های دنیای کلاسیک شکل گرفتند بر پایه‌ی همان ساختارهایی بنا شدند که در تمدن‌های اولیه‌ی دره‌رود به‌وجود آمده بودند. در تمدن‌های کلاسیک نه‌تنها تمایزات میان زنان و مردان سفت و سخت‌تر شد که منابع جدیدی نیز وارد عرصه شدند که به یمن آنها چنین تمایزاتی توجیه و حمایت می‌شدند. اهمیت روز‌افزون پسران، خصوصاً در چین و حوزه‌ی مدیترانه، به خلق نظامی انجامید که در آن نوزادانِ دخترِ ناخواسته را به دست مرگ می‌سپردند، عملی که از آن به دخترکُشی یاد می‌شود. همچنان که قوانین و مقررات بسط می‌یافتند، عجز و ناتوانی قانونی زنان نیز افزایش می‌یافت، و محدودیت‌های جدیدی بر برخی از مقاطع چرخه‌ی حیات زنان، همچون بیوگی، افزوده می‌شد. در برخی داستان‌های حماسی که درباره‌ی تأسیس تمدن‌های کلاسیک خلق شده‌اند، همچون رامایانا در هند و انه‌یید در روم، شخصیت‌های زن از دو حال خارج نیستند: یا وفادارانه قهرمان مرد داستان را حمایت می‌کنند یا در مأموریت وی کارشکنی می‌کنند؛ و البته خود کار بزرگ و پرشکوهی به انجام نمی‌رسانند. در نظام‌های فلسفی که مبنای تمدن‌های چین و مدیترانه قرار گرفتند ــ یعنی آیین کنفسیوس در چین و فلسفه‌ی یونانی ارسطو و افلاطون در حوزه‌ی مدیترانه ــ از زنان به‌مثابه‌ی جزئی ضروری برای نظم دنیای طبیعی ولی پَست‌تر از مرد و محتاج مهار شدن از سوی مردان یاد می‌شود. به موازات این نظام‌های فلسفی، باورهای دینی که زنان را پَست‌تر از مردان و برای رشد معنوی آنها خطرناک می‌پنداشتند، در دوره‌ی کلاسیک گسترش افزون‌تری یافتند. هم در عرصه‌ی فلسفه و هم در وادی دین، متون شاخصی پدیدار شدند که در مدارس و دیگر نهادهای آموزشی، به خاطر سپرده می‌شدند، درباره‌ی آنها بحث و گفت‌و‌گو می‌کردند، پیرامونشان مناظره و مجادله برگزار می‌شد و بر آنها شرح و تفسیر می‌نوشتند؛ و عموماً هم فقط مردان مجاز به انجام این امور بودند. همچنان که تمایزات اجتماعی میان گروه‌ها در تمدن‌ها بیشتر تحکیم می‌شد، مردانی که منزلت اجتماعی بالایی داشتند بیش از پیش به صرافت جداساختن دختران و همسرانشان از سایر مردان افتادند و بخشی اندرونی مخصوص زنان در خانه‌ها و عمارات مسکونی خود تعبیه کردند.

     در دوره‌ی کلاسیک، همچون تمدن‌های دره‌رود، بسیار کم پیش می‌آمد که زنان، حاکم منطقه و ناحیه‌ای شوند؛ با این همه، زنان حاکمی را که از این دوره می‌شناسیم، طیفی را شامل می‌شوند که از لیدی آپوهِل از اهالی پالانِک، متعلق به تمدن مایا در یوکوتان [واقع در مکزیک کنونی] آغاز می‌شود و تا امپراتریس وو در چین امتداد می‌یابد. حاکمیت زنان غالباً فاقد رسمیت بود، و هنگام خردسالی پسرانشان و یا بیماری همسرانشان به این منصب دست می‌یافتند، با این همه، در موارد معدودی هم خود مستقلاً حکومت را در دست می‌گرفتند. ملکه‌ها و امپراتریس‌ها سهم قابل‌ملاحظه‌ای در توسعه‌ی ساختارهای سیاسی، نهادهای فکری و فرهنگی و نظام‌های دینی داشتند، ولی در دوره‌های بعد، زمامداری آنها را قرین آشوب و بی‌ثباتی نشان دادند. زنی را که بر حاکمی مرد سلطه و قدرت داشت، حال چه زن او بود و چه همخوابه‌ی او، عموماً در تواریخ رسمی دسیسه‌چین و موذی تصویر می‌کردند. بدینسان، مورخان و وقایع‌نگاران دربار، که عمدتاً مرد بودند، کلیشه‌ی حاکم ضعیف را مردی دانستند که اجازه می‌دهد زنان وی را راهنمایی کنند.

     با این همه، تمدن‌های کلاسیک تمدن‌هایی یکدست و یکپارچه نبودند و سنت‌هایی در دل آنها رشد کرد که تمایزات میان زنان و مردان را کاهش می‌داد. در سه دین مهمی که در این دوره ظهور کردند، یعنی هندوئیسم، بودیسم و مسیحیت، تلقی از زنان این بود که قادرند به منتهای کمال معنوی دست یابند،  شاید با طی فرایندی دشوارتر از فرایندی که مردان ملزم به طی آن بودند، ولی به هر روی در ِ نیل به چنان غایت‌القصوای کمالی بر آنها یکسر بسته نبود. در این سه دین، آن چیزی که در غایت سرسپردگی به خدایان (هندوئیسم) یا ذوات مقدس (بودیسم و مسیحیت) بر رهروان، خواه مرد خواه زن، عرضه می‌شد آرمان و کمالی از جنس زن بود. هرچند در این سه دین، مهم‌ترین رهبران و متفکران مرد بودند، زنان چه در جذب رهروان سرسپرده و چه در ابداع و توسعه‌ی آیین‌ها و مراسمات روحانی مخصوص به خود فعالیت می‌کردند. این سه دین، و همچنین دین‌های کوچک‌تر دیگری که در خلال دوره‌ی کلاسیک ظهور کردند، نظیر جینیسم در هند، دست‌کم این فرصت را پیش پای زنان معدودی نهادند که، به‌جای ازدواج و مادر شدن، حیاتی سرشار از سرسپردگیِ دینی را برگزینند.

 ساختارهای خانوادگی

صرف‌نظر از شماری افراد که به دلایل دینی مجرد باقی می‌ماندند و یا، در برخی فرهنگ‌ها، به دلیل بردگی قادر به ازدواج نبودند، بسیاری از مردم در فرهنگ‌های کلاسیک ازدواج می‌کردند و گروه خانواده در این فرهنگ‌ها نهادی مرکزی به شمار می‌رفت. این گروه خانواده چه به لحاظ اندازه و چه به لحاظ ترکیب، از فرهنگی به فرهنگ دیگر فرق می‌کرد و درون هر فرهنگی نیز، ثروت و منزلت اجتماعی از عوامل تفاوت‌زا محسوب می‌شدند. در برخی نواحی جهان، بیشتر خانواده‌ها، ساختاری هسته‌ای داشتند، متشکل از پدر و مادر و فرزندان آنها، و شاید هم به اضافه‌ی یک یا دو تن از خویشاوندانشان؛ در دیگر مناطق، شکلِ خانواده‌ی گسترده، متشکل از برادران و همسرانشان و فرزندانشان، همگی ساکن در یک مجتمع خانوادگی، شیوع داشت. خانواده‌های ثروتمند‌تر همچنین خدمتکاران و بردگان غیر‌خویشاوندی را به جمع خود اضافه می‌کردند، و گاه نیز ممکن بود خویشاوندان خردسالی که والدینشان مرده بودند و یا بیوگان مسن‌تر نیز به جمع آنها وارد شده و با آنها زندگی کنند. همه‌ی این افراد، خواه بزرگ خواه خردسال، خویشاوندان خونی و یا غیر خویشاوند، همگی عموماً تحت امر یک رئیس مرد در خانواده قرار داشتند، که معمولاً پدربزرگ آنها بود و یا بزرگ‌ترین برادر متأهل در خانواده‌ی گسترده. پسران نیز همچون دختران تا زمان ازدواجشان تحت امر پدر بودند، و احتمالاً در صورتی که بعد از ازدواج نیز زندگی در خانواده‌ی گسترده را پی می‌گرفتند همچنان تحت امر پدر باقی می‌ماندند.

     بسیاری از فرهنگ‌های کلاسیک شوهرمکان بودند، یعنی در آنها زنان به‌محض ازدواج، خانوده‌ی پدری را ترک می‌کردند و به مکان زندگی شوهر نقل مکان می‌کردند، مکانی که غالباً در روستایی دیگر قرار داشت. در برخی فرهنگ‌ها، زن، پیوندهای استوارش را با خانواده‌ی زادگاهش حفظ می‌کرد و خود را جزئی از هر دو خانواده قلمداد می‌کرد. این در حالی بود که در برخی فرهنگ‌های دیگر، چنین پیوندهایی ضعیف بود و دیدار زن از خانواده‌ی زادگاهش صرفاً به شرکت در مراسم ختم منحصر می‌ماند. مثلاً در چین، نام زنان را هرگز در شجره‌نامه‌های رسمی خانواده‌ی زادگاهش وارد نمی‌کردند، و نسل‌های آتی نیز هرگز آنها را به‌عنوان نیاکان خود ستایش نمی‌کردند؛ در خانواده‌ی شوهر هم صرفاً زمانی نام عروس وارد شجرنامه‌ی خانوادگی می‌شد که پسری به دنیا می‌آورد. زنانی که فاقد فرزند پسر می‌ماندند از حافظه‌ی خانواده محو می‌شدند. در فرهنگ‌هایی که خانواده‌های گسترده با هم و یا بسیار نزدیک به هم زندگی می‌کردند، عروس خانواده نه‌تنها تحت امر شوهر در می‌آمد که باید از پدر و مادرشوهر نیز تبعیت می‌کرد. به‌سبب اهمیت فوق‌العاده‌ی فرزند ذکور در این فرهنگ‌ها و رابطه‌ی بسیار قوی و استوار مادر و پسر، تعامل عروس و مادرشوهر غالباً بسیار سخت و دشوار بود. مادرشوهران سنگدل و بدجنس سکه‌ی رایج در ادبیات و داستان‌های فرهنگ‌های کلاسیک، خصوصاً در چین و هند، شدند و نشان‌دهنده‌ی رفتار خشن و نامهربان با زنان جوان در زندگی واقعی بودند. (در حوزه‌ی دریای مدیترانه و بعدها در سایر نواحی اروپا، که مادرشوهران غالباً در جوار عروس و داماد زندگی نمی‌کردند، تصویر کلیشه‌ای از مادرشوهر سنگدل و بدجنس، حضور چندانی در ادبیات ندارد؛ در عوض، زن موذی و مسن‌تری که موجب آزار دختران و زنان جوان می‌شود، در ادبیات این نواحی، عموماً نامادری است.)

     به‌رغم کشمکش‌هایی که در زندگی واقعی رخ می‌داد، در دوره‌ی کلاسیک، ازدواج و مادرشدن بیش از پیش تصویری آرمانی یافت. دختران را از خردسالی تربیت می‌کردند و به آنها مهارت‌ها و طرز سلوکی می‌آموختند که در آینده همسران و مادران خوبی شوند و به آنها تفهیم می‌کردند که مهم‌ترین هدف در زندگی آنها شوهرداری و بچه‌داری است. ازدواج در چرخه‌ی حیات هر خانواده،‌ واقعه‌ای محوری محسوب می‌شد. پدران و مادران، دیگر اعضای خانواده و یا واسطه‌های ازدواج، عروس و دامادهای آینده را به‌دقت انتخاب می‌کردند. بخش زیادی از منابع مالی خانواده غالباً صرف مراسم عروسی و تشکیل خانواده‌ی جدید می‌شد. امکان طلاق در دنیای دوره‌ی کلاسیک از مکانی به مکان دیگر فرق می‌کرد ولی روی‌هم‌رفته، در بسیاری از فرهنگ‌ها طلاق تقریباً غیرممکن بود، و از همین رو بود که انتخاب همسر آینده باید با نهایت دقت انجام می‌گرفت، آن هم پس از مشورت‌های بسیار با خویشاوندان و غالباً با طالع‌بینان و دیگر کسانی که مدعی پیش‌گویی آینده بودند. زمان عروسی را هم ایام سعد و نحس تعیین می‌کرد و بسته به طالع هر زوج نیز متفاوت بود.

     به‌دلیل مردنَسَب ‌بودنِ بسیاری از فرهنگ‌های کلاسیک، تولد فرزند ذکور برای استمرار سلسله‌ی خانواده ضرورتی حیاتی داشت و از همین رو، زنان و مردان نیایش‌ها و قربانی‌ها می‌کردند تا فرزند پسر نصیبشان شود و پسر نیز که تولد می‌یافت با مراسم‌ها و آیین‌هایی قرین می‌گشت که فرزند دختر از آن بی‌نصیب بود. مراسم‌های دیگری هم در طول سال‌های نخستین حیات پسر برگزار می‌کردند تا ضامن سلامتی وی شود، تلاشی در جهت مقابله با امراض مختلفی که نوزادان و کودکان را قلع و قمع می‌کردند. زنان همچنین مراسم و آیین‌های دیگری را درون خانواده برگزار می‌کردند تا ضامن صلح و صفای خانواده شوند، سلامت هرچه بیشتر اعضای خانه را موجب شوند و از رضایت ارواح و خدایان اطمینان حاصل کنند. بسیاری از نظام‌های دینی که در فرهنگ‌های کلاسیک پذیرفته شدند ادیانی سرشار از آیین‌ها و مراسم گوناگون بودند، یعنی در آنها برگزاری مناسک و آیین‌ها بیش از اعتقاد به باورهایی خاص اهمیت داشت، و از همین رو، انجام چنین مراسم‌هایی به زندگی زنان معنا می‌بخشید و آنها را در حفظ ارزش‌های شاخص فرهنگی مهم جلوه می‌داد.

     دستور به ازدواج صرفاً شامل زنان نمی‌شد. مردان عزب در بسیاری از فرهنگ‌های کلاسیک نیمه‌بالغ پنداشته می‌شدند و هرچند مردان تا قبل از ازدواج، دوره‌ای از زندگی را به هنگام تحصیل، مجرد سپری می‌کردند و یا زمانی که ازدواج می‌کردند و دارای فرزندان ذکور لازم می‌شدند، مدتی را دور از خانواده و ‌همسر، وقف مذهب می‌کردند، با این همه، تا زمان پیدایی بودیسم و مسیحیت، هیچ شکل نهادینه‌شده‌ای برای تجردِ همه‌عمریِ مردان وجود نداشت. ازدواج برای مردان بیش از آن که رسیدن به سنی خاص معنا دهد، راهی بود که از طریق آن معمولاً می‌توانستند از زیر سلطه‌ی پدرانشان بگریزند. اکثر مردان تا آخر عمر در وضعیت تأهل باقی می‌ماندند؛ زنان اما با مرگ شوهر اولشان غالباً تا آخر عمر بیوه می‌ماندند. در برخی فرهنگ‌های کلاسیک، هیچ گزینه‌ی دیگری جز بیوگی فراروی آنان نبود. حال آنکه مردان به ‌محض مرگ همسرانشان تجدید فراش می‌کردند. داشتن فرزند، خاصه فرزند ذکور، همان قدر که برای مردان مهم بود برای زنان هم اهمیت داشت، و برای مردی که همسرش فرزند پسر به دنیا نمی‌آورد، انواع شیوه‌ها برای پسردار کردن وی به کار بسته می‌شد از قبیل ازدواج با زن دوم و سوم یا اختیار کردن همخوابه، حق حلال‌زادگی ‌دادن به پسری که مادرش بی‌آنکه همسر و یا همخوابه‌ی مرد دیگری باشد وی را به دنیا آورده بود، به فرزندی پذیرفتنِ برادرزاده یا خواهرزاده‌ی ذکور و یا پسر و مرد جوانی که هیچ نسبتی با وی نداشت. هرگاه زنی قبل از اینکه طفل ذکورش را به دنیا می‌آورد شوهرش را از دست می‌داد احتمالاً از او انتظار می‌رفت با برادر شوهرش ازدواج کند تا پسری را که به دنیا می‌آورد قانوناً از آنِ شوهر مرحومش بدانند (به این ازدواج زن‌برادرگزینی گفته می‌شود).

     در نگاه پادشاهی‌ها و امپراتوری‌های دنیای کلاسیک، خانواده پایه و مبنای اجتماع به‌شمار می‌رفت و جمعیت را بر مبنای تعداد خانوارها سرشماری می‌کردند نه بر اساس تعداد افراد. حق تصدی مشاغل در رهبری سیاسی و مذهبی جامعه منحصر به کسانی بود که از خانواده‌ها و خاندان‌های خاصی سر برآورده بودند. متفکران سیاسی و اجتماعی خانواده را رکن رکین جامعه می‌دیدند، کوچک‌شده‌ی جامعه‌ای بزرگ‌تر و مکانی که در آن ارزش‌های فرهنگی تحکیم می‌شدند. در چین کلاسیک، برای مثال، بنا بر آیین کنفوسیوس، نظم و هماهنگی کائنات از نظم و هماهنگی در کوچک‌ترین واحد انسانی، یعنی خانواده، آغاز می‌شود؛ اگر خانواده به آشفتگی می‌افتاد، قلمروهای بزرگ‌تر سیاسی نیز لاجرم به آشفتگی و آشوب می‌افتادند. در روم نیز، پیروزی‌ها و شکست‌های نظامی را در بیشتر موارد نه صرفاً و منحصراً به ضعف سپاه که به ثبات و یا بی‌ثباتی زندگی خانوادگی هم منتسب می‌کردند. آتن در عصر کلاسیک بر این مبنا نمی‌اندیشید ولی در اینجا نیز نظریه‌پردازان سیاسی همچون افلاطون بر این باور بودند که دولت و خانواده رابطه‌ای تنگاتنگ با هم دارند؛ افلاطون در کتاب جمهوری نوشت دولتِ کامل صرفاً در سایه‌ی جداکردنِ رهبران سیاسی از خانواده‌هایشان، آن هم از بدو تولد، میسر است تا، هنگام اخذ تصمیم، سودای سود رساندن به خویشاوندان، آنها را اغوا نکند.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 شهریور1393 توسط عبدالرضا شهبازی

 از اواخر دهه‌ی پنجاه تا اواخر دهه‌ی شصت (البته تا جایی که من به خاطر می‌آورم)، احتمالاً به‌دلیل کافی‌نبودن شمار پزشکان ایرانی، گروه‌هایی از پزشکان هندی به اقصی نقاط کشور از جمله دیلم اعزام می‌شدند. از پزشکانی که به دیلم آمدند من دکتر راهو و دکتر راجو را به‌خاطر می آورم. دکتر راهو قدیمی‌تر بود و دکتر راجو بعدها (و احتمالاً بعد از رفتن دکتر راهو) به دیلم آمد. در وسط بهداری قدیم دیلم، که اکنون درمانگاه امام‌رضا (ع) بجای آن است، یک واحد ساختمانی قرار داشت که محل سکونت دکترهای هندی بود. گاه‌گداری زن دکتر با لباس هندی (ساری) در آستانه‌ی در پیدا می‌شد، یا بیرون می‌رفت و یا بچه‌اش را صدا می‌زد . مطب دکتر هم چند متر آن‌طرف‌تر و داخل ساختمان اصلی بهداری قرار داشت. دکترهایی که مستقیماً از هند وارد دیلم می‌شدند فارسی نمی‌دانستند و کسانی مثل استاد علیمرادی در نقش مترجم آنها انجام وظیفه می‌کردند و طی توفیقی اجباری در اصل محرم احوالات مزاجی مردم می‌شدند. دکترها بتدریج فارسی را می‌آموختند و بر جملات و سوالات متداول و نام‌های حالات مزاجی به فارسی تسلط می یافتند و کم‌کم بی‌نیاز از حضور مترجم می‌شدند.

کیفیت کار دکترهای هندی تا جایی که به خاطر می‌آورم شدت و ضعف داشت ولی در مجموع چیزی در حد متوسط بود. دکتر راهو بسیار حاذق‌تر بود و هنوز که هنوز است مادرم از او به نیکی یاد می‌کند. دکتر راجو تشخیص ضعیف‌تری داشت. یکبار برای درمان یک بیماری پوستی یازده آمپول پنی سیلین (!) برای من تجویز کرد. بعد از زدن حدود شش آمپول و بی‌نتیجه‌بودن تجویز دکتر راجو، پیش یک دکتر ایرانی رفتم که به تازگی از تهران آمده بود (کنار بانک کشاورزی کنونی، جنب گازفروشی روغنی). دکتر ایرانی (که نامش را فراموش کرده‌ام) با خندیدن به تجویز دکتر هندی و تجویز یک محلول، ظرف دو سه روز بیماری را درمان کرد (فکر کنم تابستان 1368 بود).

به غیر از دکتر راهو و دکتر راجو مسلماً دکترهای هندی دیگری هم به دیلم آمده‌اند که نامشان را فراموش کرده‌ام. با ورود دکترهای تازه‌نفس ایرانی، حضور دکترهای هندی بتدریج کمرنگ شد و برای همیشه از ایران رفتند.

در مورد دکترهای هندی همیشه سوالاتی در ذهنم بوده است که امیدوارم اداره بهداشت و درمان دیلم طی گزارش یا مقاله‌ای به آنها بپردازد.

این دکترها «دقیقاً» بنا به چه علل و عواملی به ایران (بطور اعم) و به دیلم (بطور اخص) آمدند؟

چرا پزشکان مورد نیاز از هند تأمین می‌شدند؟ طرح ورود دکترهای هندی چه زمانی و از سوی چه نهادی تصویب شد؟ اسنادش موجود است؟

اولین دکتر هندی چه سالی به دیلم آمد و آخرینشان چه سالی از دیلم رفت؟

هرکدام چه مدت در دیلم به طبابت اشتغال داشتند؟

اداره بهداشت و درمان دیلم چه ارزیابی از نحوه‌ی عملکرد آنها دارد؟

نهادهای ناظری هم وجود داشتند که بر کارشان نظارت کنند؟

آیا برای طی دوره‌ی انترنی می آمدند یا پزشکان سابقه‌دار و با تجربه‌ای بودند؟

مایحتاج زندگی آنها در دیلم چگونه تأمین می‌شد؟

با توجه به کمبود و یا فقدان پزشک جایگزین، در زمان سرزدنشان به هند، چه نیرویی جایگزین آنها می‌شد؟

به غیر از تشخیص و درمان مطبی، آیا فعالیت‌های دیگری هم داشتند؟ مثلاً سرکشی به اماکن مختلف و کنترل وضعیت بهداشت آن اماکن.

آیا تشخیص و درمان‌های خانگی هم می‌پذیرفتند؟

حدود و ثغور حوزه‌ی درمان آنها تا به کجا بود؟ یعنی با توجه به اینکه دکتر عمومی بودند می‌توانستند در حوزه‌های تخصصی هم دست به درمان بزنند؟

پاسخ به این سوالات و سوالاتی از این دست، مسلماً به تدوین تاریخ بهداشت و درمان دیلم در مقطعی خاص کمک می‌کند.

خاطرات خوانندگان از دکترهای هندی نیز می‌تواند بخش‌های دیگری از تاریخ بهداشت و درمان دیلم را در این مقطع روشن کند.

دکترهای هندی، به هر روی، در مقطعی از تاریخ دیلم، مرهمی بودند بر آلام دیلمی‌های دردمند. دیلمی‌هایی که بجز شمار نه چندان زیادی از آنها، توان مراجعه به دکترهای ایرانی در شهرهای بزرگ را نداشتند. پزشکان هندی، همچون دیگر پزشکان در دیگر نقاط جهان، سوگند خورده‌ بودند، ورای رنگ و زبان و نژاد، در جهت کاستن از رنج و آلام «انسان» بکوشند. آنها هر چه می‌دانستند بکار بستند و ملجأ دیلمی‌های دردمند شدند. امیدوارم اگر همچنان در قید حیات هستند در صحت و سلامت باشند و خاطره‌ی طبابت در این شهر بندری را از یاد نبرند.


نوشته شده در تاريخ شنبه 1 شهریور1393 توسط عبدالرضا شهبازی
هر چند سخن گفتن در خصوص   مشقات و زندگی روز مره مردم و قلم زنی در این خصوص  تحمل بعضی از متولیان امور را  مشکل می سازدولی آنچه حائز اهمیت است و میبایست در تمامی اوقات یاد آور گردید نبود بعضی از ابتدائی ترین در خواست مردم و شهروندان فهیم دیلم میباشد و لذا نبود اداره پلیس +10 در دیلم یکی از دغدغه های به حق مردم این دیار میباشد که متاسفانه تا کنون توجه خاصی به این مهم نگردیده و هنوز اندر خم یک کوچه ایم و میبایست جهت ابتدائی ترین استعلام در این زمینه به دیار همجوار از جمله گناوه مراجعه نماییم که جای بسی تاسف برای ماست .....

از طرفی دیگر نوسان زیاد قیمتها از تره بار و گوشت گرفته تا کالاهای اساسی و گرانی بعضی از اجناس و مایحتاج روز مره مردم در دیلم نسبت به شهرهای همجوار و نبود یک اداره نظارتی مثل اداره تعزیرات در دیلم از سال 90 تا کنون نگرانی و دغدغه اصلی مردم در این شهرستان را دو چندان نموده  لذا عدم وجود اداره مذکور حدود دو سال پیش تا بحال حتی بعضی از افراد ناظر بر قیمتها را نیز از انگیزه خطیر بازرسی منها کرده  که بر همه مسئولین و متولیان امور لازم است در این خصوص اندیشه و تدبیر نمایند ونسبت به استقرار  پلیس +10 و اداره تعزیرات در شهرستان که کوچکترین خواسته بحق ما و همه شهروندان فهیم این دیار میباشد ...جامعه عمل بپوشانند ..انشاالله


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 مرداد1393 توسط حمید مرادی

شاید کمال بی‌انصافی باشد از دانش‌آموزان موفق در کنکور اخیر سخن بگوییم ولی از کسی که با جان و دل و با تمام توان کوشیده‌ است و می‌کوشد بستر لازم را برای رشد علمی این دانش‌آموزان فراهم کند حرفی نزنیم.

رحیم غلامی را حداقل 15 سال است که می‌شناسم و افتخار دوستی با او را دارم. چه زمانی که دیلم حضور داشتم و چه در این چندسالی که در تهران ساکنم، چه از دور و چه از نزدیک، شاهد تلاش همه‌جانبه‌ی او در کانون قلمچی دیلم بوده‌ام. جوانی بی‌ادعا ولی بسیار پرتلاش و خوش‌فکر و دلسوز که همه‌ی توانش را به کار بسته است که تا جای ممکن شکاف عظیم امکاناتی میان محیط محروم دیلم با شهرهای بزرگ را پر کند. مدیریت دلسوزانه و مدبرانه بر کانون قلمچی دیلم، برگزاری جلسات مرتب و منظم با اولیای دانش‌آموزان، انتخاب بهترین پشتیبانان برای رصد پیشرفت علمی دانش‌آموزان و رفع مشکلات آنها در برنامه‌ریزی و مدیریت زمان، برگزاری آزمون‌های مرتب آزمایشی و ده‌ها کار ریز و درشت دیگر که صرف ذکر آنها فهرستی طولانی را شامل خواهد شد، همگی به یمن فکر باز و جویای پیشرفت وی جامه‌ی عمل پوشیده است. مدیریت درست و دورنگرانه‌ی غلامی را زمانی بیشتر و بهتر متوجه خواهیم شد که بدانیم چنان کارهایی را به‌رغم چه میزان بی‌مهری‌های برخی مسئولان، کمبود شدید فضاها و امکانات آموزشی، کمبود نیروهای کارکشته‌ و ... به انجام رسانده است و می‌رساند.

سهم رحیم غلامی در موفقیت شمار نسبتاً زیاد کنکوری‌های امسال و سال‌های گذشته کم از سهم تلاش‌های شخصی خود آن دانش‌آموزان نبوده و نیست. امید دارم که مسئولان ذیربط در دیلم، برای خاطر خطیر نام دیلم و پیشرفت آن هم که شده، قدر زحمات ایشان را بیشتر بدانند و در زمانه‌ای که سخن بسیار و عمل اندک است، عمل خالصانه‌ی وی را ارج نهند.

این مطلب مختصر صرفاً ادای دینی بود به دوستی بزرگوار و خادمی صدیق در عرصه‌ی آموزش. نه آنچه گفتم تمامی خدمات آموزشی او را در می‌گیرد و نه تمامی تلاش‌های وی در عرصه‌ی آموزش صرفاً در کنکور خلاصه می‌شود.

امیدوارم آقای غلامی سال‌های سال در صحت و سلامت باشند و خدمات آموزشی ایشان، بی‌ ضعف و فتور، همچنان استمرار داشته باشد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 مرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی

مراسم تجلیل از برترین های کنکور 93 شهرستان توسط کانون فرهنگی- علمی آموزشی قلمچی در حالی برگزار گردید که جای خالی بسیاری از عوامل فرهنگی و تاثیر گذار شهرستان در این مراسم احساس می شد

 

 

 

مراسمی که اگر چه در محیطی صمیمی و در فضایی محقر برگزار شد اما گرمی و صمیمیت این محفل علمی به گونه ای بود که مراسم را بسیار شکوهمند و پر بار نموده بود

...

 

 

صحبت های دلنشین و تلاشگرانه جناب آقای غلامی مدیریت محترم کانون و کادر اجرایی موسسه .... حرف های ساده اما پر معنا ی داوطلبین موفق کنکور.... اشک های شوقی که در چشمان والدین آنها به خاطر موفقیت فرزندشان حلقه زده بود.... بوسه آن دانش آموز موفق بر دستان مادر برای تمامی زحمات و رنج ها و صبر مادرانه دوران تحصیل... همه نکاتی بودند که این مراسم در آن وجود داشت

.

 

بدون شک درخشش دانش آموزان دیلمی در طی سالهای اخیر و کسب این موفقیت ها به اعتقاد خود داوطلبین مرهون و مدیون عوامل بیشماری بوده که مهمترین آنها تلاشها و استعداد بالای این دانش آموزان و در مراحل بعدی زحمات و هدایت والدین آنها، دوستان و همکلاسی های آنها در دوران تحصیل به جهت وجود فضای رقابتی و رفاقتی، آموزش و پرورش و زحمات معلمان و مدیران دوره های تحصیلی، موسسات و کانون های علمی و کنکوری شهرستان علی الخصوص قلمچی و زحمات و تلاشهای شبانه روزی حوزه دانش اموزی شهید فهمیده شهرستان دیلم همه از جمله عواملی بوده اند که می توان نام برد.

 

 

کسب 10 رتبه برتر سه رقمی کنکور 93 (7 نفر ریاضی)، (1 نفر تجربی) و (2 نفر زبان) موفقیت بزرگی است و این در حالیست که شهرستان گناوه با آن جمعیت 4 تا 5 برابری نسبت به دیلم تنها توانسته است موفق به 2 رتبه زیر هزار و شهرستان بوشهر به عنوان مرکز استان و با آن همه امکانات و موسسات موفق به کسب 12 رتبه زیر هزار گردیده است تا بار دیگر شهرستان دیلم از نظر موفقیت های کنکوری در صدر استان قرار بگیرد...

اما نباید از ذهن دور داشت که توانایی و قابلیت های دانش آموزان ما همواره بیشتر از این ظرفیت بوده که با برنامه ریزی و تلاش بیشتر می توان به جایگاه بالاتری دست یافت. و البته نباید به این موفقیت ها بسنده نمود...

نمونه بارز و مصداق برنامه ریزی خوب و موثر را می توان در شهرستان همجوار یعنی بهبهان مشاهده نمود که سالهاست از نظر کنکور و کسب عناوین علمی در صدر استان خوزستان و حتی کشور قرار گرفته است.

در این شهرستان قریب 18 سال است که مسئولین شهرستانی و انجمن خیرین مدرسه ساز قانونی را مصوب نموده اند که هرساله از رتبه های برتر کنکوری در مراسمی با شکوه تجلیل می شود. به عنوان مثال : جایزه رتبه های تک رقمی 3 عدد سکه بهار آزادی، رتبه دو رقمی 2 عدد سکه و رتبه سه رقمی 1 عدد سکه تعیین شده است... و این تجلیل و تشویق ها می تواند محرک و مشوقی باشد برای دانش آموزان سالهای آینده در کسب موفقیت های بیشتر...

در پایان ضمن تقدیر و تشکر از بنیاد علمی آموزشی قلمچی که برگزار کننده این مراسم تجلیل بوده اند از آموزش و پرورش، فرمانداری و سایر نهاد های فرهنگی ذیربط انتظار می رود تا با برگزاری مراسمی با شکوهتر از این نخبه های علمی تقدیر و تشویق شایسته تری به عمل بیاورند.

                                                                    

بقیه عکسها در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 مرداد1393 توسط عبدالله مرادی
دیروز سالروز ورود آزادگان به کشور عزیزمان بود. این روز بر همه آزادگان و خانواده محترم شان مبارک باد.

درست انگار همین دیروز بود. هر محله ای را که نگاه می کردید پر بود از شور نشاط و شادی. همه خوشحال بودند و طبیعی است که خانواده ای که آزاده ای در راه داشت خیلی بیشتر. یاد باد آن روزگاران یاد باد.

دیشب داشتم فکر می کردم که یک اسیر جنگی که نمی داند جنگ تا چه زمانی ادامه دارد و حتی نمی داند که پیروز این جنگ کدام طرف است و اصلا" آیا او آنقدر طاقت دارد تا روز آزادی را ببیند یا نه، با چه انگیزه ای به حیات خود در دوران اسارت ادامه می دهد؟ درست است که زندان در هر شکل و قیافه ای که باشد سخت است اما زندانی در کشور دشمن بدون اینکه بداند تا چه روزی قرار است در همین اتاق های در بسته روزگار بگذراند آن هم با تحمل شکنجه چقدر سخت است. اصلا" همین که نمی توانی یعنی انگیزه نداری که به شمارش روزها بپردازی طاقت فرسا است. امروزه کسانی در کنار ما هستند که این روزها را تجربه کرده اند. کسانی که طاقت این روزهای سخت را داشته و به همین دلیل هم هست که اکنون زنده اند و در کنار ما زندگی می کنند.

ای کاش دولت با این قهرمانان جنگ بهتر کنار می آمد. ای کاش بیشتر و بهتر خرج شان می کرد. ای کاش به جای اینکه از سهم مردم به این عزیزان می داد از سهم خود و خزانه خود به آنان می داد تا حرف و حدیثی هم پیش نیاید. ای کاش تمام هزینه های تحصیلی، درمانی، سفر و هر چیزی که فکرش را می کنید مربوط به این گروه را پرداخت می کرد تا این عزیزان در کنار خانواده به زندگی خود می پرداختند نه اینکه سهمیه ای از مردم می گرفت و به آنان می داد تا آنان نیز بین خوف و رجا استفاده یا عدم استفاده از آن امیتازها قرار بگیرند. سهمیه دانشگاه، سهمیه بلیط هواپیما، سهمیه استخدامی و غیره. دولت باید به جای سهمیه دادن به این عزیزان و خانواده گرامی شان، هر گونه امتیاز مورد نیازشان را از خزانه ملی اخذ و در اختیارشان قرار می داد تا فکر نکنند دارند با یک امتیاز ویژه خود را در مقابل مردم قرار می دهند. ای کاش دانشگاهی مجزا، بیمارستانی مجزا، هواپیما و قطاری مجزا و هر امکاناتی که فکرش را می کنید به طور مجزا با بهترین کیفیت و با نازل ترین قیمت یا حتی رایگان در اختیار این قهرمانان ملی قرار می گرفت. این کمترین قدردانی از این زجر کشیده های وطن است. ای کاش چنین بود. همان گونه که در بیشتر کشورها بوده و هست. امتیازهای رفاهی ویژه از دولت به همه قهرمانان جنگ کوچک ترین حق این عزیزان است.

امروزه شاهد هستیم که مسئولان این کشور ساعت ها از رشادت ها و جان فشانی های ایثارگران جنگ سخنرانی می کنند اما در عمل حاضر نیستند هزینه درمان این قهرمانان ملی را که طبق قانون بایستی توسط سازمانی که آزاده در آن مشغول به کار است پرداخت شود، متقبل شده و کار را تا جایی پیش می برند که درگیری لفظی یک آزاده هم استانی با مدیر کل سازمان خود جهت دریافت هزینه درمانی به طور زنده از صدای جمهوری اسلامی مرکز بوشهر پخش می شود. به امید روزی که همه ما در عمل قدردان همه ایثارگران باشیم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 مرداد1393 توسط محمد باقر غضبانی
فورواردی چون محمدعلی رئوف را دیگر کمتر می توان در دیلم یافت، حتی استان؛ شاید به حساب اغراق بگذاریم اما فوروارد نام آشنای دهه ی 50 و 60 تیم همای دیلم، که دروازه های سنگربانان بنام آن روزهای جنوب را با شوت های کات دارش می گشود، در کشور انگشت شمار داریم ....

                  000000000000 (14).jpg
آنان نسل سوخته ی فوتبالی بودند که دیده نشد، در گرما و شرجی دیلم، نصب تور، جمع و جور کردن بچه های فوتبالی، خط کشی زمین خاکی با گچ، دویدن دنبال یخ جهت بچه های تیم، کارکرد معمولی فوتبالیست های آن روزها بود. عاشق فوتبال بودند، تعصب آنان حرف اول و آخر بود، پول که نمی گرفتند هیچ، باید پول هم میدادند تا ورزش کنند و ...
بازیکن با اخلاق و فوتبالیست صاحب سبک دیلم قدیم را در سالن دیلم دیدم و ساعاتی را با هم گپ زدیم که حاصل آن خدمت شما ارائه می شود... تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

البته محمدعلی رئوف حاضر به گفتگوی فوتبالی نبودند و در طی چندین مرتبه تماس تلفنی و یادآوری سالهایی که ایشان معلم ورزش دوره ابتدایی ما بود. در روزهایی که در دیلم حضور داشت، قبول کرد که ساعاتی را در کنار هم خاطرات فوتبالی اش را مرور کنیم...
متولد 1335 دیلم در خانواده ای مذهبی و در حضور پدری که مداح اهل بیت(ع) بود و نوحه ی «شال عزا به گردن» او در دهه ی محرم و حزن همراه اجرای این نوحه در یادها ماندگار است و مادر بزرگواری که در ضمن گفتگو به نیکی از او یاد می کند، 4 برادر و 3 خواهر، خانواده ی 9 نفری آنها را تشکیل می دهد.

ازکودکی اش،شکستن دستش در فوتبال در سال سوم ابتدایی، را به خاطر می آورد و از شروع فوتبالش با تیم ساحل در روزهایی که عقاب و ساحل پایه ی اصلی فوتبال محلاتی دیلم بودند، می گوید.
در ضمن گفتگو از سالم کاظم پور- جواد محتجب- جعفر تنگسیری- عبدالرسول اصغری- صفر شعبانی- ابراهیم بن رشید- عزیز سلیمانی- برادران کپتان- احمد روشن- برادران دیلمی و بسیاری از بازیکنان بزرگ آن روزها را یاد می کند.

22.jpg

(تیم فوتبال هما- ایستاده از راست: پرویز قره باغی، صفر شعبانی، یداله خواجوی، محمدعلی رئوف، احمد روشن، مرتضی کشاورزیان، مختار شفیعی- نشسته از راست: رضا خادم، ابراهیم بن رشید، محمود کپتان، ابراهیم ناطقی، عبدالعزیز سلیمانی)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رقابت هما و پرسپولیس در دهه ی 50 و کری خوانی های آن زمان، لبخند را به صورتش هدیه می کند. هما با بازیکنان محله ی جنوبی (هیرونی) و پرسپولیس هم با بازیکنان شاخص خود ...
کری خوانی های این دو تیم یادآور کری خوانی های محمدعلی کلی و جو فریزر آمریکایی است که در مشتزنی رقیب همیشگی هم بودند ...
رئوف؛ خدمت مقدس سربازی را در اهواز می گذراند و با تیم «لشکر» در مسابقات کشوری مقام اول ایران را به دست می آورند؛ مربی لشکر آقای احمدیان که از بازیکنان قبلی صنعت نفت آبادان بود و دو هافبک طراح لشکر «نظام آزادی» و «صفدر بنده» بودند ...
بعد از خدمت دوباره به هما برمی گردد و فوتبال خود را با این تیم ادامه می دهد.
از تیم ملی مورد علاقه اش که می پرسم، از علاقه اش به آلمان می گوید اما از تیم های باشگاهی ایران نگاهش بیشتر طرفداری از فوتبال ملی است؛ ضعف فوروارد های امروز را ساکن بازی کردن آنها می داند...
از اینکه فوروارد های امروز توان استفاده از دو پا را در بازی ندارند، دلگیر است...
از قشنگ ترین گلی که زده می پرسم؛ گل هایی که به تیم شهباز زده و آن تماشاگران پرشوری که در زمین خاکی تشویقش می کردند و گلی که به تیم جلال غریب زاده از مربیان نام آشنای بوشهر زده را یادآوری می کند؛ گل از زاویه بسته با شوتی محکم زده می شود و جلال غریب زاده بعد از بازی با شوخی و خنده از نحوه ی زدن گل می گوید و رئوف با خنده به او می گوید: هر بازیکنی روش گلزنی داره و این هم روش گلزنی خاص مَنه ...

بعد از آن دوره ای کوتاه به تیم شهباز بوشهر با مربی گری جلال غریب زاده می رود. 

P 1 027.jpg

(تیم فوتبال هما در مصاف با برق شیراز- ایستاده از راست: احمد روشن، علی ارجعی، محمدعلی رئوف، عبدالعزیز سلیمانی، کاظم(سالم) کاظم پور- نشسته از راست: جواد محتجب، غلامحسین دیلمی، محمود کپتان، جعفر تنگسیری، مرحوم مسعود(نمک) کپتان، صفر شعبانی)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یاد بازی دوستانه با صنعت نفت در نور آباد می افتد که نیمه ی اول با 2 گل، صنعت نفت جلو می افتد، با تلاش بازیکنان «هما» در اواخر نیمه ی اول یک گل و نیمه ی دوم هم با گل محمدعلی رئوف بازی به تساوی کشیده می شود.
از بازی با استقلال بوشهر با مربی گری عیاس گیشویی مربی نام آشنای بوشهر، خاطره دارد که بازی در دیلم با 2 گل جواد محتجب به سود «هما» به پایان می رسد.
تیم پاس که قهرمان استان بود دعوت هما را برای آمدن به دیلم اجابت نمی کند و در بوشهر بازی هما با پاس با نتیجه ی مساوی به پایان می رسد.
وقتی از قدیمی های دیلم می پرسم؛ می گویند:
محمدعلی رئوف فورواردی بود که از هر 4 موقعیت 3 تا را گل می کرد، با 2 پا بازی می کرد و شوت های شلاقی او شهره خاص و عام بود...
فورواردی که در بیش از 25 سال حضور در مسابقات فوتبالی هیچ کارت زرد یا قرمزی دریافت نکرد... 

000000000000 (9).jpg

(نشسته از راست: مرتضی کشاورزیان، رضا خادم، محمدعلی رئوف)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

محمدعلی رئوف مشکل دیگر مهاجمان امروز ایران را «گم کردن دروازه» می داند و می گوید: 99% گلها اتفاقی هستند و بیشتر فوروارد ها 2 گل مثل هم نمی توانند بزنند.
فرشاد پیوس و حسن روشن مهاجمان مورد علاقه اش هستند.

از مدافعان قدرتمند آن روزهای دیلم، که در تیم شهباز و رقیب سنتی هما مقابل محمدعلی رئوف بازی می کردند، از عباس حق پرست، جمشید فصیحی و رضا دهدشتی نام می برد...
جام برازجان در دهه ی 60 و شرکت در 4 بازی و 12 گل زده، از شیرین ترین خاطرات ایشان می باشد .

 از مربی آن سال های هما، آقای «ماشااله محمد پور» که در دیلم معلم بود، به نیکی یاد می کند.
با همه علاقه به هما به عنوان یار کمکی با تیم شهباز در مقابل ایرانجوان خورموج که از تیم های قدرتمند دهه ی 60 بود، درخشان ظاهر می شود.
هما در مقابل استقلال بهبهان که منتخبی از بازیکنان بهبهان و نماینده ی بهبهان در جام گندم طلایی خوزستان بود، در استادیوم دیلم، با حضور پرشور تماشاگران دیلمی 3 بر 0 به پیروزی می رسد و گل زیبای رئوف که در حال کورس با «فرخ صفویان» بازیکن بهبهان از فاصله 30 متری به زاویه مخالف دروازه می رود، تا مدت ها ورد زبان مردم می شود.
علاقه اش به دیلم، شرایط خانوادگی و عواملی دیگر دست به دست هم می دهد تا مهاجم نام آشنای دیلم در دهه ی 50 به تیم هایی از خوزستان، بوشهر و اصفهان که خواهانش بودند کوچ نکند و بازی در «همای دیلم» را به همه ترجیح دهد... 

000000000000 (1).jpg

(ایستاده از راست: علی تقیان- نشسته از راست: محمدعلی رئوف، جواد محتجب، طالب نوبخت)

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اواخر دهه ی 60، دهه ی کوچ این بازیکن همراه خانواده به تهران است و فوتبال را در تهران با تیم اصناف تهران ادامه می دهد. شرکت در جام های محلاتی در کنار کار توزیع کیف و کفش، زندگی در تهران ایشان را تشکیل می دهد.

1 پسر و 2 دختر حاصل زندگی اوست .

                                                     در کنار بازیکنانی مثل بهروز رهبری فرد- مرتضی یکه- حسین کاظم زاده- ایمان عالمی- تقی سلیمانی- اصغر نعلچگر- بیژن طاهری- فوتبال و فوتسال را ادامه می دهد.
آقای گل مسابقات اصناف تهران در چندین دوره  ره آورد این سالهای مهاجم تیز چنگ قدیم است.
2 سال بازی در تیم آبفای تهران در اواخر عمر فوتبالی در دهه ی چهارم زندگی از دیگر افتخارات اوست.
در زمانی که حمید علیدوستی در تیم همای تهران بازی می کرد، از آقای محمدعلی رئوف درخواست می کند تا ادامه فوتبال خود را در همای تهران پی گیرد. اما رئوف باز هم رد می کند و آبفا را در لیگ 2 تهران انتخاب می کند.
مهاجمی که هنوز هم بوی گل می دهد، در مسابقات جام رمضان هر ساله در تهران، همچنان که در زمان اوج خود در همای دیلم، تماشاگران را با گل های زیبایش به وجد می آورد، در مقابل دیدگان دیلمی های مقیم تهران افتخار آفرینی می کند.

جا دارد از دوست تلاشگرم آقای جواد خلیلی که در پیگیری این مطلب یاریگرم بودند تشکر کنم وهمچنین از آقای سید حسین میرجهانمردی و فاضل صالحی فرد که در بررسی متن و ارائه ی عکس ها زحمت کشیدند .


نوشته شده در تاريخ شنبه 25 مرداد1393 توسط عباس اميد
http://enfetar.ir/wp-content/uploads/2012/08/SH.SAREMI.jpg

( مزار شریف به دست طالبان سقوط کرد عده ای ازافراد طالبان در محوطه ی کنسولگری دیده می شوند به من بگویید که چه وظیفه ای .......)

و ناگهان ارتباط تلفنی قطع می شود.......

این آخرین ارتباط ( شیرمرد لر ) شهید محمود صارمی از مزار شریف افغانستان با خبرگزاری جمهوری اسلامی ( ایرنا )بود....

17 مرداد به عنوان روز خبرنگار در تقویم ایران جانمایی شده است . روز 17 مرداد سال 1377 شهید محمود صارمی و دوستان وفادارش در مزارشریف  افغانستان به دست عوامل پلید طالبان به شهادت رسیدند .

یک سال بعد به پیشنهاد شورای فرهنگ عمومی کشور 17 مرداد  روز خبرنگار نامگذاری و در تقویم شمسی ثبت شد .

 ازکارکنان سر کنسولگری ایران که 8  نفر بودند به همراه صارمی خبرنگار بیش از یک ماه اطلاعی در دست نبود و پیکر مطهر این 9 عزیز در یک گور جمعی در خرابه های پشت کنسولگری ایران به دست آمد ..............

روحشان شاد و یادشان گرامی باد .

محمود صارمی متولد 1347 روستای چهاربره شهرستان بروجرد ازتوابع استان لرستان است  و در زمان شهادت مسئول دفتر خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران در مزار شریف . ایشان دارای مدرک فوق لیسانس بود و دی ماه 71  ازدواج کرد که ثمره ی این ازدواج یک پسر به نام سینا است که هم اکنون با 17 سال سن در کنار مادر بزرگوار خود ( همسر شهید ) روزگار میگذراند .

صمیمانه ترین شادباش ها را به مناسبت این روز تقدیم خبرنگاران میکنم کسانی که حرفه آنان جزو مشاغل سخت و پرخطر محسوب می شود  و سفیران آگاهی در جامعه هستند .

17 مردادماه هر سال یادآور گرامیداشت تلاشگرانی است که با تمامی وجود خود در راستای آگاهی جامعه قدم بر می دارند .

خبرنگار چشم بینا و زبان گویای مردم است که گاهی حتی در مسیر خبرنگاری  جان خود را در طبق اخلاص می گذارد .

این روز را به تمامی خبرنگاران به خصوص دوستان همشهری و هم استانی خودم که در وبلاگ ها و سایت ها قلم فرسایی می کنند ( شاید نه به عنوان خبرنگار حرفه ای بلکه آماتور ) تبریک می گویم و امیدوارم زحمات خالصانه ی اهالی قلم مورد قبول درگاه حق قرار گیرد ...............

و در پایان سخنم با مردم و مسئولین، این است که ضمن تکریم این بزرگواران با آنان مهربانتر باشیم ...با آرزوی بهترین ها ...


نوشته شده در تاريخ جمعه 17 مرداد1393 توسط عباس اميد
  • با توجه به اینکه از مهمترین وظایف ادارات محیط زیست در هر منطقه، پیش گیری و ممانعت از تخریب و آلودگی محیط زیستی و حفاظت از تنوع زیستی  و وسعت بخشیدن  به منابع طبیعی می باشد ،متاسفانه در چند سال اخیر، ساحل ماسه ای این بندر لطمات جبران ناپذیری را توسط قاچاقچیان سوخت متحمل گردیده است.  در هنگام مد آب ، قایقها جهت حمل سوخت به نزدیکی ساحل آمده و با شیلنگ های خودروهای حامل گازوییل بارگیری می نمایند که در پایان کار ، مقدار زیادی گازوییل به دریا میریزد. یا هنگامی که قایق حامل سوخت قاچاق ،تحت تعقیب مامورین نیروی انتظامی قرار می گیرد ، برای فرار از دست مامور،  سوخت خود را به دریا میریزد تا گرفتار قانون نگردند. این ساحل زیبا که تفرجگاه و مکانی دلنشین برای مردم شهرستان  و گردشگران است، چندسالی است  محل تاخت وتاز خودروها و قایق های حامل سوخت قاچاق می باشد. از طرف دیگر درختان حرا  که در سال 1380 با زحمت زیاد از بندرعباس خریداری و کاشته شد، در اثر بی توجهی محض در معرض نابودی قرار گرفت.از سوی دیگر  اختصاص  حق آلایندگی  شرکت های نفتی و گازی  به شهرستان می باشد که سالهاست بدست فراموشی سپرده شده است !! اختصاص  این حق می تواند در توسعه این منطقه کمک شایانی نماید. با این تفاصیل اکنون که بیست سال از شهرستان شدن دیلم می گذرد ، لازم است با پیگیری مسئولین محترم شهرستان ،زمینه  برای استقرار اداره محیط زیست فراهم گردد. همه ساله مسافران و گردشگران بی شماری از اقصی نقاط کشور بویژه در ایام نوروز از ساحل ماسه ای  این بندر دیدن کرده و علاوه بر آن، مکان مفرح و مناسبی  برای پرکردن اوقات فراغت اهالی شهرستان از جمله شنا کردن ، پیاده روی  و انجام ورزشهای ساحلی  و آبی می باشد.

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 مرداد1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي

در شرح این تصویر چندبار مطلب نوشتم، راضی نشدم و پاک کردم. دیدم خود این تصویر گویای عمق رنج و محنت کودکان فلسطینی است در شرح محروم‌ماندن و محروم‌شدنشان از فرصت یگانه‌ی تحصیل در ایام کودکی و نوجوانی. باز جای شکرش باقی است این مصیبت اخیر که از سر کودکان غزه گذشت در تابستان و فصل تعطیلی مدارس بود. ولی مطمئن نیستم برای سال تحصیلی جدید مدرسه‌ی سالمی برای آنها باقی مانده باشد. هر چیز دیگری (بجز عزیزان از دست رفته‌ی مردم فلسطین و معلولیت های ناشی از جنگ) شاید قابل جبران باشد ولی فرصت از دست‌رفته‌ی تحصیل هیچگاه برای این کودکان جبران نخواهد شد.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 16 مرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

بسیار بعید می‌دانم در دنیا انسان‌هایی یافت شوند که از نسل‌کشی خونبار و فجیع غزه متآثر نشوند و دلشان به درد نیاید. رضایت و حمایت معنادار حامیان غربی رژیم منحوس صهیونیستی از یک طرف و سکوت خفت‌بار کشورهای عربی نسبت به این جنایات از طرف دیگر، سبب شده است این موجودیت غیر قانونی افسارگسیخته و بی‌باک مردم بی‌دفاع بیشتری را در نوار غزه به خاک و خون بکشد. امیدوارم عمر این رژیم غیر بشری رو به زوال باشد و مردم فلسطین هر چه زودتر مالک تمامی خاک کشور خود شوند.

پوشش صحیح خبری این فجایع بی‌شک از وظایف هر خبرگزاری انسان‌دوستی است. در این شکی نیست. ولی سخن من چیز دیگری است. زمانی که یک یا چند شبکه‌ی تلویزیونی و خبری، در نقش شبکه‌های ملی یک کشور انجام وظیفه می‌کنند به این معناست که هم مسئولیت ملی در انجام وظیفه‌ی خود دارند و هم این که مخاطبان تولیدات خبری این شبکه‌ها از هر قشری می‌توانند باشد، از کودکان و نوجوانان گرفته تا بیماران و سالمندان و غیره. از این نظر حساسیت نسبت به جنس و کیفیت تولیدات خبری این شبکه‌ها باید بسیار بیشتر از حساسیت شبکه‌های خصوصی و نیمه‌خصوصی باشد. در شبکه‌های ملی برای نشان‌دادن تصاویر خشونت (اعم از صحنه‌ی قتل، کشتار، تصادفات و ...) باید سقفی در نظر گرفته شود (همانگونه که در دیگر کشورها چنین است) و بیش از آن یا نشان داده نشود، یا بصورت شطرنجی‌شده نمایش داده شود و یا در موارد بسیار نادری با اخطار قبلی نسبت به محتوای بصری این صحنه‌ها پخش شوند. متأسفانه تمامی شبکه‌های ملی ایران اعم از شبکه 1و 2 و3 و 4 و 5 و همچنین شبکه‌ی خبر، بی‌محابا و بدون در نظرگرفتن نوع مخاطبان خود و ساعات پخش خود صحنه‌های بسیار فجیع این جنایات را به طور کامل نشان می‌دهند! چنین روند نادرستی مسلماً موجب به خطر افتادن سلامت و امنیت روانی جامعه خواهد شد و تأثیرات مخربی بر روح و روان افراد حساس (کودکان، بیماران قلبی و ...) خواهد نهاد که ممکن است جبران‌پذیر نباشد. پوشش خبری این جنایات را می‌توان به یمن ترفندهای تصویری به گونه‌ای انجام داد که هم مردم از عمق این فجایع آگاه شوند و هم نمایش آن صحنه‌ها از سقف معینی تجاوز نکند.

امیدوارم دست‌اندر‌کاران شبکه‌های ملی با اتخاذ راه‌کارهای مناسب بتوانند از این به بعد با در نظر گرفتن امنیت روانی اجتماع و لحاظ‌کردن نوع مخاطبان خود به وظیفه‌ی خبررسانی خود عمل کنند.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 مرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

عید سعید فطر برهمه مسلمانان جهان مبارک باد.

 

اللّهُمَّ أَهْلَ الْکِبْریاءِ وَالْعَظَمة وَ أهْلَ الجُودِ وَالجَبَرُوتِ وَ أهْلَ العَفْو وَالرَّحْمَةِ وَ أهْلَ التَقّوىٰ وَالمَغْفِرَة أسْئَلُکَ بَحَقِّ هذا الْیوَمِ الّذی جَعَلْتَهُ لِلمُسْلِمینَ عیداً وَ لِمُحَمّدٍ صَلّی اللهُ عَلیْه وَ آلِهِ ذُخْراً وَ شَرَفاَ وَ کرَامَتاً وَ مَزیداً، أن تُصَلّی عَلىٰ مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أنْ تُدْخِلنی فی کُلِّ خَیْرٍ أدْخَلْتَ فیهِ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّد وَ أنْ تُخْرِجَنی مِنْ کُلِّ سُوءٍ أخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّداً وَ آل مُحَمَّدٍ، صَلَوٰاتُکَ عَلَیُهِ وَ عَلَیْهِمْ، اللّهُمَّ إنی أسْئَلَکَ خَیرَ مٰا سَئَلَکَ مِنْهُ عِبادُکَ الصّٰالِحُونَ وَاعُوذُ بِکَ مِمّا اسْتَعاذَ عِبادُکَ الْمُخْلِصوُنَ.


بارالها، به حق این روزى که آن را براى مسلمانان عید و براى محمد(ص) ذخیره و شرافت و کرامت و فضیلت قرار دادى از تو می ‏خواهم که بر محمد و آل محمد درود بفرستى و مرا در هر خیرى وارد کنى که محمد و آل محمد را در آن وارد کردى و از هر سوء و بدى خارج سازى که محمد و آل محمد را خارج ساختى، درود و صلوات تو بر او و آنها، خداوندا، از تو می طلبم آنچه بندگان شایسته‏ ات از تو خواستند و به تو پناه می برم از آنچه بندگان خالصت‏ به تو پناه بردند.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 مرداد1393 توسط عبدالله مرادی

پیامبر اکرم (ص):

... وَ مَنْ سَمِعَ رَجُلاً يُنادى يا لَلْمُسْلِمينَ فَلَمْ يُجِبْهُ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ؛

 "... و هر كس فرياد كمك خواهى كسى را بشنود و به كمكش نشتابد، مسلمان نيست."

 

 

 

 غزه، ای سرزمین مقاومت و پایداری !  ای آوردگاه نبرد  نابرابر تانک های مرکاوا با سنگ . . .

غزه ای سرزمین سیم های خاردار ناپایدار ! و ای سرزمین کودکان بی پناه در برابر دژخیمان . . .

غزه، ای سرزمین کودکان گریه ی بی مادر ! و ای سرزمین اشک های بی پایان خون آلود . . .

غزه، ای سرزمینی که کودکان مدرسه ای تو مجبورند هر روز به دنبال دوست تازه ای باشند، از دست این بمب های فسفری. . . ! ! !

16 روز است که افطار روزه داران غزه خون و دود است. قلم در می ماند از ثبت این همه  جنایت که این قصابان انسان در حق انسانیت روا می دارند.

زبان توان گفتن ندارد، از این همه توحش و نسل کشی که بر علیه مسلمانان در حال انجام است . . .

کجایید ای مدعیان حقوق بشر !  ای کسانی که بر مسلمانان بر چسب تروریسم می چسبانید ! ! !

ای جنایتکارانی که کودکان و زنان را قتل و عام می کنید، الحق که شما در گذرگاه تاریخ  روی تارتارها و اقوام چنگیزی را سفید کرده اید....

ای کسانی که صهیونیزم خط قرمزتان است، جایزه صلح نوبل را تصاحب می کنید و هولوکاست بهانه ای است برای توجیه جنایت های گروه پارژیورا".

 

 

غزه ای سرزمین کودکان مظلوم. . .

دیرگاهی است که حاکمان مستبد شکم پرست مرتجع عربی بر سفره های رنگین جلادان تو پیاله های سازش سر کشیده اند... و همراه با اربابان غربی روزه سکوت گرفته اند...! ! ! ودر همین نزدیکی ... معلوم نیست که مردم داغدار غزه روزه شان  به افطار  بکشد از دست" سارین" ارمغان این قوم غدار روزگار...

کجایند این مدعیان حقوق بشر که امروز به خواب زمستانی فرو رفته اند... آن قصابان صبرا و شتیلا ، سربرنیتسا و ... چگونه نسل کشی مسلمانان را رقم زدند و این مدعیان دموکراسی دیدگان خود را بر آن بستند...! ! !

کجایند مدعیان دموکراسی...؟ کدام دموکراسی...؟ دموکراسی زورگویان...؟ دموکراسی که طرفدار زور گویی باشی تا بگویند درست می گویی...؟ حامی مستکبرین باشی تا نشان دهیم چقدر متمدن هستیم و آزادی خواه...؟ غرب پرست باشیم  تا در گروه روشنفکران قرار بگیریم...؟ آری امروز سکوت در برابر جنایات و نسل کشی مسلمانان دموکراسی است... ! روشنفکری و آزاد اندیشی است...! کشتار زنان و کودکان دفاع از حقوق بشر است...!!! محاصره دارویی، غذایی و بهداشتی چندین ساله مردم بی دفاع غزه مبارزه با تروریسم است...!!! استفاده از سلاح های کشتار جمعی و بمبهای اورانیمی و فسفری به تعبیر غربی ها دفاع از خود است...!!!

و این درد کهنه ای است که تاریخ و آغازش "روز نکبت" بوده و همچون دملی چرکین بر پیکره خاور میانه و جهان ریشه دوانیده و تا امروز ادامه دارد...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 مرداد1393 توسط عبدالله مرادی

رامین حیاتی ورزشکار دیلمی موفق شد در مسابقات جهانی کاراته سبک شوتوکان در شهر بانکوک تایلند مقام سوم را کسب نموده و مدال برنز را به گردن آویزد. رامین حیاتی سالهاست که در ورزش کاراته فعالیت داشته و تا کنون توانسته  است  در مسابقات قهرمانی  کشور یک مقام اولی ، دو مقام دومی و یک مقام سومی  از آن خود نماید  .  رامین حیاتی در مسابقات  جهانی 2011 کشور  روسیه نیز موفق شد با بدست آوردن مدال نقره ،در مسابقات بین المللی افتخارآفرینی نماید. ایشان هم اکنون دارای مدرک دان دو  میباشد

این موفقیت ارزشمند را به آقای رامین حیاتی ، خانواده محترمشان ، جامعه ورزشی دیلم و استان تبریک عرض می کنیم. به امید کسب پیروزی های بیشتر در عرصه های بین المللی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 مرداد1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي

اشاره: آنچه در ادامه می‌خوانید قسمت دوم از سلسله‌مقالاتی است که درباره‌ی ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ کار کرده‌ام و در ماهنامه‌ی «زنان امروز» (تیر 93، شماره دوم، سال اول) به چاپ رسیده است. قسمت اول این مجموعه را می‌توانید در اینجا بخوانید.

 

 

ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ (2)

زنان، از اسطوره تا اجتماع

 

نوشته‌ی پل ادمز و دیگران

ترجمه‌ی عبدالرضا شهبازی

 

دگرگونی‌ سیاسی، نظیر رشد فرهنگ‌هایی در بین‌النهرین و مصر که به‌طور فزاینده‌ای سلسله‌مراتبی و دیوان‌سالار می‌شدند، فرصت‌های متفاوتی را نیز پیش روی مردان و زنان قرار داد. نخستین تمدن‌های دره‌رود بر مالیات مبتنی بودند، همچنین کار بردگان را نیز برای قوام خود مطلوب می‌دانستند، از این رو، حاکمان در چنین تمدن‌هایی به حفظ و افزایش جمعیت علاقه‌ی بسیار نشان می‌دادند؛ و همچنان که آریستوکراسی‌های موروثی گسترش می‌یافتند، حفظ تمایز و فاصله با اکثریت مردم به دغدغه‌ی روزافزون آنها بدل شد. چنین نگرانی‌هایی به تلاش برای کنترل تولید مثل زنان انجامید، آن هم از طریق وضع قوانین ناظر بر روابط جنسی و مهم‌تر از آن، از طریق ابداع هنجارها و رسومی برای زندگی زناشویی که روابط بین زن و شوهر را در وضعی کاملاً نابرابر قرار می‌داد. از نظر برخی مورخان، شکلی از زندگی زناشویی که در تمدن‌های دره‌رود پایه‌ریزی شد، و در آن زنان تحت قیمومیت قانونی شوهرانشان قرار گرفتند، دلیل اصلی زیردست‌بودگی زنان بوده است، و نه تفاوت‌های جسمی یا تقسیم کار بین زن و مرد. از آنجایی که اکثریت جمعیت اجتماع ازدواج می‌کردند [و زن مجردی باقی نمی‌ماند]، زنان، هر آنچه را از قدرت و اقتدار در اختیار داشتند بیشتر و بیشتر از جانب شوهرانشان دریافت می‌کردند و نه از توانایی‌ها، ثروت و موقعیت اجتماعی خودشان. زنان عموماً در واپسین سال‌های نوجوانی با مردانی ازدواج می‌کردند که حدود ده سال از آنها بزرگ‌تر بودند. این اختلاف سنی، نابرابری دیگری را به ازدواج افزود؛ ازدواجی که در آن، زنان مرجعیت یک مرد بزرگ‌تر از خودشان (پدر) را با مرجعیت یک مرد بزرگ‌تر دیگر (شوهر) معاوضه می‌کردند.

     ازدواج در بسیاری از فرهنگ‌های جهان، حتی در بین‌النهرین و مصر باستان، واحدی اقتصادی را تشکیل می‌داد که در آن اموال زن و مرد، هر دو، غالباً با هم ترکیب می‌شد و به میراث می‌رسید، یعنی فرزندان یا دیگر وراث قادر بودند آنها را به ارث ببرند. از همین رو، برای شوهران بی‌نهایت مهم بود که مطمئن شوند کودکانی که همسرانشان به دنیا آورده‌اند فرزندان واقعی خود آنها است. بنابراین به موجب قوانینِ بین‌النهرین زنان هنگام ازدواج باید باکره می‌بودند و زنان شوهرداری که مرتکب زنا می‌شدند شدیداً به مجازات می‌رسیدند، با این همه، برقراری رابطه‌ی جنسی خارج از چارچوب زندگی زناشویی برای شوهران زنا تلقی نمی‌شد، تبعیضی که در بسیاری از جوامع بعدی نیز استمرار یافت. در هزاره‌ی سوم پیش از میلاد، شوهران در بین‌النهرین، هنگام عروسی چهره‌ی همسران خود را می‌پوشاندند؛ کلمه‌ای که برای چنین پوشاندنی در زبان اَکّدیِ باستان به کار می‌رفت دقیقاً همان کلمه‌ای بود که برای بستن در استفاده می‌شد، زیرا همان‌گونه که دیوارهای خانه از خانه محافظت می‌کردند، روبنده نیز از شرافت زن محافظت می‌کرد. از این رو، دلمشغولی به شرافت خانوادگی، با امیال و روابط جنسیِ زن پیوند خورد، رابطه‌ای که نظیرش را در مورد مردان نمی‌بینیم؛ در عوض، آنچه که به شرافت مردان مربوط می‌شد حول کار و فعالیت‌های تأمین معیشت می‌چرخید و در مورد خانواده‌های سرشناس‌تر، حول انجام وظایف دولتی در بسط دیوان‌سالاری حکومت. در حقیقت، زنان بین‌النهرین ممکن است در امور خانوادگی خود تصمیم‌هایی هم اتخاذ کرده باشند، ولی آنها قانوناً تحت امر شوهرانشان بودند؛ و چون تقریباً همه‌ی افراد اجتماع ازدواج می‌کردند، بیوه‌ها تنها زنانی بودند که اختیار  اموال و دارایی خود را داشتند.

     مصر نیز هرچند جامعه‌ای پدرسالار داشت احتمالاً شدت سرکوب و پس‌راندن زنان در آن به اندازه‌ی فرهنگ حاکم بر بین‌النهرین نبوده است ـ نویسنده‌ای در حدود هزاره‌ی دوم قبل از میلاد مردان را نسبت به همسرانشان چنین هشدار می‌دهد: «نگذارید که زن بر شما سلطه یابد.». به‌نظر می‌رسد زنان در مصر، دست‌کم در طبقات بالای اجتماع، در قیاس با همتایان خود در بین‌النهرین، از احترام فراون‌تری برخوردار بوده‌اند. در مصر ملکه‌های بیشتری اعمال قدرت می‌کردند. ملکه نِفِرتی‌تی، در نیمه‌ی نخست قرن چهاردهم پیش از میلاد، نه تنها به‌سبب زیبایی‌اش که به‌دلیل نفوذی که بر جریان اصلاحات دینی عصر خود در داخل پادشاهی داشت نیز زبانزد بود. اعتقادات دینی مصریان نیز در قیاس با اعتقادات دینی مردم بین‌النهرین، بیشتر جانب برابری زن و مرد را می‌گرفتند. مصریان به‌شدت دلنگران حیات پس از مرگ خود بودند و آن را موضوعی بی‌نهایت مهم می‌دانستند. اعتقادات دینی مربوط به حیات پس از مرگ، زنان و مردان مصر باستان را در جایگاهی برابر می‌نشاند؛ در پادشاهی میانه[1]، مثلاً، هم مردان و هم زنان می‌توانستند پس از مرگ به ستارگانی در بدن نوت، ایزدبانوی آسمان، تبدیل شوند[2]، یعنی راهی که از طریق آن مصریان می‌توانستند حیات پس از مرگ را در نظر خود مجسم سازند. در غیاب پسران، وظیفه‌ی انجام مراسم و مناسک مذهبی خانواده بر عهده‌ی دختران بود که طی این مناسک خدایان و ایزدبانوان مهمی که در عصرشان پرستیده می‌شدند و همچنین ارواح اجدادشان ستایش می‌شدند. چنین وضعیتی را در چین و در اوایل سلسله‌ی شانگ، حدوداً پیش از 1500 قبل از میلاد، نیز شاهدیم، هر چند، بعدها، فقط پسران را شایسته‌ی ستایش و ارج‌گذاری اجدادِ درگذشته دانستند و نداشتن پسر را جنایتی در حق اجداد به شمار آوردند.

     اعتقادات دینی و مناسک و اعمال مبتنی بر آنها هیچ‌گاه به‌طور کامل زن و مرد را در جایگاهی برابر نمی‌نشاند، با این همه، به نظر می‌رسد چنین وضعیتی طی روند توسعه و گسترش تمدن‌های دره‌رود سخت دستخوش تغییر شده باشد. با استفاده از شواهدی که از جوامع و قبایل جست‌وجوگر معاصر در دست داریم، به این نتیجه می‌رسیم که نخستین اَشکالِ اعتقادات دینی انسان‌ها احتمالاً شامل نیروهای کلی و ارواحِ برخاسته از طبیعت بوده است تا خدایان و ایزدبانوانی متشخص و انسان‌وار. برخی باستان‌شناسان به شواهدی دست یافته‌اند که نشان می‌دهند در اواخر دوران نوسنگی در خاورمیانه و شاید جاهای دیگر، خدایی پرستیده می‌شده است که از وجوه انسانی افزون‌تری برخوردار بوده است؛ ایزدبانوی حاصلخیزی یا ایزدبانوی مادر ِ بزرگ با ثمردهی محصولات و زادآوری حیوانات مرتبط بود. به نظر می‌رسد در نخستین داستان‌‌های آفرینش، این ایزدبانوی مادر ِ بزرگ بوده است که جهان را زاییده است، هرچند از برخی روایت‌ها برمی‌آید که زایمان را خود به‌تنهایی انجام داده است و در برخی روایت‌های دیگر به مدد همسرش موفق به انجام این کار شده است، همسری که خاستگاهی نامشخص و نامعلوم دارد. در برخی داستان‌‌های آفرینش، ایزدبانوی مادر ِ بزرگ همان زمین است. از آنجایی که قدمت این نخستین داستان‌‌های آفرینش به قبل از اختراع خط برمی‌گردد، هیچ‌کس به‌درستی نمی‌داند سرچشمه‌ی آنها کجاست و از چه زمانی بر زبان انسان‌ها جاری شده‌اند.

     زمانی که خط و نوشتن و همچنین تمدن‌های شهری در منطقه‌ی بین‌النهرین شکل گرفتند و رو به توسعه نهادند، متداول‌ترین داستان آفرینش با آنچه پیش از این گفته شد شکلی تا حدی متفاوت یافته بود و بر نقش خدایی مذکر تأکید می‌کرد که ایزدبانویی را در حاشیه داشت. ایزدبانوی مادر ِ بزرگ، خمیره و ماده‌ای شد که خدایی مذکر، با نام‌های مختلف در روایت‌های گوناگون، جهان را از او به وجود می‌آورد، ولی ایزدبانو خود دیگر نیرویی فعال به‌شمار نمی‌رفت. فرهنگ‌های انسانی غالباً اعتقادات دینی‌شان را چنان شکل می‌دادند تا هرچه بهتر با واقعیت‌های اقتصادی و اجتماعی جدید همسو شود، و اعتقادات دینیِ سازگارشده نیز به حمایت و تأیید وضعیت دگرگون‌شده‌ی زندگی آنها برمی‌خاست. بنابراین، در هزاره‌ی اول قبل از میلاد، اعتقادات دینیِ تمدن‌های پیشرفته‌ترِ آن روزگار، عموماً بازتاب جوامع حول و حوش آنها بود. بر اساس این اعتقادات جدید، خدایان همگی ازدواج کرده بودند و به زاد و ولد می‌پرداختند، به این صورت که یک تک خدای رهبر بر آنها حکم می‌راند و نیمه‌خدایان هم غالباً حاصل‌ ماجراجویی‌های جنسی خدایان مذکر بودند در میان زنان زمینی.

     تنها گروهی در خاورمیانه‌ی باستان که اعتقادات دینی‌شان از اساس با اعتقادات دینی همسایگانشان تفاوت داشت یهودیان بودند. در داستان آفرینشِ آنها هیچ خبر و اثری از ایزدبانوان نبود. در عوض، فقط یهوه، خدای مذکر و خالق جهان، بود که جهان را از هیچ به وجود آورده بود. یهوه، هیچ خدا و یا ایزدبانوی دیگری در کنار نداشت، او خود تنها خدای موجود بود. هرچند در اوایل آیین یهود، زنان سرشناس و تأثیرگذاری به چشم می‌خورند، با این همه، حتی همین زنان نیز مجاز نبودند کاهن شوند؛ وظایف و فعالیت‌های دینی آنها بیشتر حول امور داخلی خانواده می‌چرخید تا معبد. یهودیان نیز همچون همسایگانشان بر نقش شوهر و پدر در تولید مثل و سلطه‌ی آنها در خانواده تأکید داشتند؛ ولی این اعتقادات را در قوانین و اصول اخلاقی خود مندرج و در گزارش‌های تاریخی خود نیز وارد کردند و همین مجموعه بود که نهایتاً متن مقدس یهودیان را تشکیل داد، مجموعه‌ای که بعدها، مسیحیان آن را عهد عتیق نام نهادند.

     تا اینجا، زنان و مردان را گروه‌هایی تمایزنیافته و یکسانی در نظر آوردیم تا بر تفاوت‌هایی که بین آنها در تمدن‌های دره‌رود ایجاد شد تأکید کنیم. ولی باید بر این نکته هم تأکید کرد که سلسله‌مراتب جنسیت تحت تأثیر دیگر سلسله‌مراتب‌ها هم قرار می‌گرفت، و اینکه تقریباً در همه‌ی طبقات و گروه‌های اجتماعی هم زنان حضور داشتند و هم مردان. یعنی دست‌کم تعداد معدودی از زنان، دختران، همسران، بیوگان و احیاناً عروس‌های حاکمان و دیگر مردان سرشناس و صاحب‌نفوذ، برخی مواقع قدرت بسیار می‌یافتند، چه در کنار اعضای مذکر خانواده‌ی خود چه زمانی که هیچ‌یک از اعضای مذکر خانواده‌ی آنها قادر به حکومت و فرمانروایی نبود. آریستوکراسی‌های موروثی بر این پندار استوار است که قدرت‌ها و حقوق خاصی از نسلی به نسل بعد منتقل می‌شوند؛ هرچند در اکثر آریستوکراسی‌ها مردان را به لطف جنسیتشان بیشتر واجد این قدرت‌ها و حقوق می‌دانند، زنان یکسره کنار گذارده نمی‌شوند. از همین رو بود که در مصر باستان که فرعون‌ها شخصیتی الوهی داشتند گاه می‌شد فرعونی با خواهر و یا دیگر خویشاوندان مونث و نزدیکش ازدواج کند تا میزان الوهیت را در خانواده سلطنتی افزایش دهد، زیرا همه‌ی اعضای خاندان سلطنتی واجد بخشی از این الوهیت بودند.

    

     در دیگر منتهی‌الیه سلسله‌مراتب منزلت و موقعیت اجتماعی، بردگان قرار داشتند که بخشی از جمعیت بین‌النهرین و مصر باستان را تشکیل می‌دادند و به طور مطلق متعلق به صاحبان خود بودند، و از این فراتر، بودند نوع دیگری از بردگان که وظیفه‌ی انجام خدمات مورد نیاز مردم آزاد را بر عهده داشتند و هرچند خودشان کاملاً متعلق به دیگران نبودند ولی کاری که انجام می‌دادند تقریباً متعلق به دیگران بود (و گاه از آنها به هلوت یاد می‌شد)[3]. با تقسیم کاری که در پی کشاورزی خیشی رخ داد، همانگونه که انتظار هم می‌رفت، بردگان مرد و هلوت‌ها انجام اکثر کارهای مربوط به کاشت و پرورش محصولات را بر عهده گرفتند؛ زنان برده نیز کارهای مربوط به آسیاب‌کردن غلات، سرپرستی گله‌های خوک، ظرف و کوزه‌سازی و روغن‌گیری از دانه‌های روغنی را انجام می‌دادند. این زنان همچنین کار پارچه‌بافی و لباس‌دوزی را بر عهده داشتند که غالباً در کارگاه‌هایی با چندصد برده به انجام می‌رسید و منسوجات حاصله جزو کالاهای تجاری محسوب می‌شد و طبقه‌ی تازه‌شکل‌گرفته‌ی تجار رتق و فتق این تجارت را بر عهده داشت. تقسیم کاری که میان دهقانان آزاد و ساکنان شهرها وجود داشت بسیار شبیه به تقسیم کاری بود که میان بردگان جریان داشت. مردان بخش اعظم کارهای کشاورزی را انجام می‌دادند و زنان بیشتر کارهای مربوط به بافندگی را بر عهده می‌گرفتند؛ به همین دلیل است که در زبان هیروگلیف، در پادشاهی کهنِ مصر باستان، نماد بافندگی، تصویر زنی است که نشسته است و ماسوره‌ای را در دست دارد.

 

نتیجه‌گیری

هرچند ممکن است در نهایت ندانیم و یا به توافق نرسیم که تمایزات جنسی ریشه در کجا دارند ـ تفاوت‌های زیستی یا روانی؟ تقسیم کار؟ ملزومات و نیازمندی‌های ازدواج؟ رشد و بسط دولت‌های دیوان‌سالار؟ و یا آموزه‌های دینی؟ ـ ولی روشن است که برخی انواع ساختارهای جنسیتی حتی در نخستین جوامع انسانی ایجاد شده است. بقایای فرهنگ اجداد شکارچی-‌گردآورنده‌ی ما غالباً در تبیین برخی تفاوت‌های جنسی در فرهنگ معاصر به کار می‌روند، نظیر گرایش مردان در پیوستن به یکدیگر و تشکیل گروه و دسته (که ظاهراً بازمانده‌ی فرهنگ حاکم بر مردان نخستین در تشکیل دسته‌های شکار است) و توانایی زنان در یادآوری جا و مکان اشیا (که ظاهراً بازمانده‌ی مهارت‌های مورد نیاز آنان در گردآوری ریشه‌ها و مغزدانه‌هاست). ساختارهای جنسیتی را که برای نخستین‌بار در دوران نوسنگی پدید آمدند همچنان می‌توان در فرهنگ‌های سراسر دنیا مشاهده کرد: مردان هنوز مسئول خیش و گله‌داری و زنان مسئول نخ‌ریسی و بافندگی‌اند. حتی در پیشرفته‌ترین جوامع امروزی به‌لحاظ فن‌آوری، پسران را همچنان بر دختران ترجیح می‌دهند؛ کارهای زنان را کمتر از کارهای مردان ارج و قدر می‌نهند؛ و اکثر مقامات رسمی دولت‌ها و حکومت‌ها مرد هستند. بنابراین، هر چند نظام‌های دینی، به استثنای یهودیت، و نظام طبقاتی و سلسله‌مراتبی و فن‌آوری سنگ و مفرغِ فرهنگ‌های انسان‌های نخستین هزاران سال است از بسیاری از نقاط جهان رخت بر بسته‌اند، برخی ساختارهای جنسیتیِ آن دوران همچنان پابرجا مانده‌اند. با این همه، در چارچوب یک نظام پدرسالار مشترک، جوامع مختلف، هر یک مُهر ویژه‌ی خود را بر آن فرهنگ پدرسالار مشترک زدند و حال و هوایی مخصوص به خود بدان بخشیدند، درست مانند تفاوتی که بین منزلت غیررسمی زنان در مصر باستان و بین‌النهرین باستان پدید آمد.

 

* * *


[1] - تاریخ مصر باستان شامل سی و یک سلسله‌ی پادشاهی است که همگی به پنج بخش تقسیم می شوند: سلسله‌های اولیه (از حدود 2925 تا 2575 قبل از میلاد)، پادشاهی کهن (از حدود 2575 تا 2130 قبل از میلاد)، پادشاهی میانه (از 1938 تا 1600 قبل از میلاد)، پادشاهی جدید (از حدود 1540 تا 1075 قبل از میلاد)، و دوره‌ی متأخر (از 1075 تا 525 قبل از میلاد). ـ مترجم.

 

[2] - در اسطوره‌ها و باورهای مصریان باستان، نوت، ایزد‌بانوی آسمان، و گِب، خدای زمین بود. در دیوارنگاره‌های باستانی، نوت به شکل دختری است که رو به زمین به حالت خمیده قرار گرفته است، به این صورت که نوک انگشتان دست و پایش مماس بر دو سمت زمین است ولی سر و تنه‌ی او تا جای ممکن از زمین فاصله دارد. در ابتدای آفرینش، نوت و گب سخت به هم چسبیده بودند و امکان حیات میان آن دو وجود نداشت. شو، پدر آنها، که خدای هوا هم بود، میان آن دو قرار گرفت و نوت را تا جای ممکن از گب، زمین، جدا کرد و به این صورت امکان حیات بر زمین به وجود آمد و خود ستونی شد برای فرو نیفتادن آسمان بر زمین. در دیوارنگاره‌های باستانی، سطح داخلی بدن نوت که رو به زمین است شامل سینه و شکم و پاها (یعنی کلِ پهنه‌ی آسمان) ، پوشیده از ستاره است و ستاره‌ها نیز ارواح مردگانی است که به حیات پس از مرگ رسیده‌اند و بر پهنه‌ی آسمان، و بر بدن نوت، به شکل ستاره جاودانه شده‌اند. نوت هر شبانگاه خورشید را می‌بلعید و صبح روز بعد او را باز به دنیا می‌آورد. نکته‌ی عجیب این که تقریباً در همه‌ی فرهنگ‌های دیگر، آسمان شخصیتی مذکر دارد زیرا باران را، که تخم‌های بارورکننده‌ی زمین مادر است، به پایین می‌فرستد. ولی در فرهنگ مصر آسمان شخصیتی مونث دارد. در مصر باران نقشی در باروری زمین نداشت زیرا آب نه از آسمان که از زمین تأمین می‌شد و رود نیل کل آبی را که مصریان نیاز داشتند در اختیارشان می‌نهاد. از این نظر، یعنی مونث‌بودن آسمان و مذکربودن زمین، می‌توان فرهنگ مصر را بی‌همتا دانست. ـ مترجم.

 

[3] - تعریف هلوت کار ساده‌ای نیست با این همه، آنگونه که از منابع کهن بر می‌آید، هلوت‌ها مردمی بودند که در یونان باستان و در منطقه‌ی اسپارت می‌زیستند. جایگاه اجتماعی آنها بین مردم آزاد و برده قرار داشت و از همین رو می‌توان آنها را نیمه‌برده دانست. هلوت‌ها را نه می‌شد آزاد کرد و نه می‌شد فروخت. کار اصلی آنها دهقانی بود ولی نمی‌توانستند زمین کشاورزی خود را ترک کنند و به زمینی دیگر مهاجرت کنند (درست شبیه به وضعیت سرف‌ها در روسیه‌ی چند قرن قبل). هلوت‌ها مجبور بودند بخش اعظم درآمد خود را طبق محاسباتی مشخص و معین به صاحب خود بپردازند و هر چه را اضافه می‌ماند خود بر می‌داشتند؛ همچنین مجاز نبودند بیش از یک سقف معین ثروت بیندوزند. علاوه بر کارهای کشاورزی به کارهای دیگری نظیر نظافت، خدمتکاری در منازل، نگهبانی و کارهای پست هم می‌پرداختند. به دلیل جمعیت بالای آنها در قیاس با جمعیت کمتر مردم اسپارت، همیشه مورد سوءظن اسپارتی‌ها بودند و همه‌ی تدابیر امنیتی در نظر گرفته می‌شد که سر به شورش بر ندارند. اگر شخصی اسپارتی بی هیچ عذر و بهانه‌ای یک هلوتی را می‌کشت بازخواست و مجازات نمی‌شد. ـ مترجم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 تیر1393 توسط عبدالرضا شهبازی

در جوانی، زندگی همچون جاده‌ای است روشن و بسیار طولانی که پیش رویت گسترده است. انتهایش را نمی‌بینی. شاید هم نمی‌خواهی ببینی. شاید هم اصلا دوست نداری به انتهایش فکر کنی. مرگ یا انتهای این جاده اصلاً ذهن  تو را به خود مشغول نمی‌کند. مرگ اطرافیان را می‌بینی ولی سرشار از زندگی هستی و به مرگ و پایان این جاده‌ی روشن فکر نمی‌کنی. طرح‌ها می‌ریزی، نقشه‌ها می‌کشی، آرزوها در سر می‌پرورانی و به قول سعدی هر دم رأیی زنی و هر لحظه هوسی پزی. سالیان می‌گذرند. یکی از پی دیگری. تک به تک موهای سفید لابلای خرمن موهای سیاه بیرون می‌زنند. ولی زور جوانی همچنان می‌چربد و باز درازی جاده‌ی پیش رو را نظاره می‌کنی که علی‌الظاهر هیچ انتهایی ندارد. به‌تدریج اما، مقدار جاده‌ی طی‌شده‌ی پشت سرت که در ابتدا بی‌مقدار و ناچیز بود، سال به سال بیشتر می‌شود و بر حجم خاطراتت افزوده می‌شود.  هرچند که دیگر چندان هم جوان جوان نیستی باز در قرع و انبیق ذهنت آرزو می‌پرورانی. اما آرزوهایت همچون آغاز جوانی افسارگسیخته و بی حد و مرز نیستند. گذر عمر افسار می‌زند بر سرکشی‌های ذهنت. حد و مرزهای ذهن و جسم را بیشتر حس می‌کنی.

به چهل سالگی که می‌رسی بسیاری از آمال و آرزوهایت طرح‌های کودکانه به نظر می‌رسند. جاده‌ی پیش رو هم دیگر طولانی نیست. یعنی دیگر اصلاً طولانی نیست. راه طی شده بیش از راه پیش رو است. در این هنگام به محدودیت‌های ذهن و جسمت کاملاً آگاه شده‌ای. محدودیت دیگری که سابقاً اصلاً فکرش را هم نمی‌کردی به دو محدودیت قبلی اضافه شده است: زمان.

در جوانی اصلاً به زمان فکر نمی‌کنی. زمان در آن هنگام برای تو بی‌انتهاست. زندگی برایت ابدی است. انتهای جاده هم که اصلاً دیده نمی‌شود. ولی کم‌کم زمان عرض اندام می‌کند. در چهل‌سالگی با تمام وجود درمی‌یابی که وقت واقعاً تنگ است. روزها و ماه‌ها و سال‌ها همچون خوره، جاده را می‌خورند و تفاله‌ی آن را پشت سر می‌اندازند.

کم‌کم کورسوی انتهای جاده را می‌بینی. اکنون دیگر جاده‌ی طی‌شده‌ی پشت سرت حسابی طولانی شده. جاده هم دیگر روشن و آفتابی نیست، سرد و مه گرفته است. ضعف جسمانی نیز که در جوانی مطلقاً در مخیله‌ات جایی نداشت سر می‌رسد. عضوی از پی عضوی دیگر به درد می‌آید. آرزوی دراز در این موقع به شوخی می‌ماند.

سرانجام زمانی می‌رسد که جاده تمام می‌شود و افقی گسترده جلوی خود می‌بینی. اکنون دیگر کل جاده را پشت سر گذاشته‌ای و به آخر خط رسیده‌ای. امروز و فرداست که در مه‌های گاه و بی‌گاه افق محو شوی و صرفاً خاطره‌ات بر جای بماند. خاطره‌ای که اگر ارزشمند باشد باقی می‌ماند و گر نه همان نیز در پس غبار سالیان محو می‌شود و نی نام از آن می‌ماند و نی نشان.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 تیر1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

اوایل ساعات امروز مردم بسیاری در سراسر جهان بازی عجیب آلمان مقابل برزیل را دیدند. نتیجه‌ی عجیب و غریب 7 بر 1 به سود آلمان را شاید هیچ‌کس پیش‌بینی نمی‌کرد. آلمان منسجم با بازی منطقی و روحیه‌ی خونسرد در مقابل تیم آشفته‌ی برزیل با بازی احساسی که در نبود نیمار و سیلوا بحران‌زده هم بود، نشان داد که به راستی شایسته‌ی قهرمانی در این جام جهانی است.

اما سخن من چیز دیگری است.

در همان دقایق آغازین بازی مشخص بود برزیل سردرگم حریف آلمان قدرتمند و منسجم نیست. حتی تشویق چند ده هزار نفری برزیلی‌های مستقر در ورزشگاه هم تأثیری بر بهبود کیفیت بازی برزیل نداشت. بنابراین کاملاً مشخص بود برزیل دیر یا زود به زانو در خواهد آمد. خصوصاً بعد از گل دوم آلمان به برزیل، واقعیت تیم برزیل مشخص شد. سخن من این است که ای کاش آلمان بعد از گل سوم و یا حتی چهارم، گل بیشتری به برزیل نمی‌زد. کاش به احترام مردم نجیب برزیل، به احترام این همه زحماتی که این کشور در برگزاری جام جهانی متقبل شده بود و به احترام سابقه‌ی درخشان این تیم در جام‌های جهانی گذشته، این تیم را چنین تحقیر نمی‌کرد. با همان سه و یا چهار گل اول، آلمان برتری مطلق خود را بر تیم برزیل ثابت کرد. همین کافی بود. چقدر جوانمردانه‌تر بود که وقتی می‌دید تیم برزیل اینقدر آشفته و از هم گسسته است به همان سه و یا چهار گل اول رضایت می‌داد و در ادامه فقط بازی را اداره می‌کرد. همه‌ی کارشناسان و حتی مردم عادی هم می‌فهمیدند که آلمان می‌تواند گل بیشتری بزند ولی رغبتی به این کار ندارد. اگر این کار را می‌کرد مسلماً محبوبیت بیشتری می‌یافت نه چون اکنون که بیشتر آدمی را به یاد نبرد گلادیاتورهای روم باستان می‌اندازد که هرچند حریف را بر زمین می‌زدند ولی باز هم او را با نیزه و شمشیر پاره‌پاره می‌کردند و نهایتاً سر از تنش جدا می‌کردند!

فراموش نکنیم که فوتبال برای برزیلی ها بیش از یک ورزش است. فوتبال برای آنها نوعی حیثیت و آبروی ملی است. حیثیتی که اکنون آن را لگدمال شده می بینند.

خبرهای بسیاری از شورش‌ها و ناآرامی‌های گسترده در برزیل به گوش می‌رسد. امیدوارم این ناآرامی‌ها تلفات مالی و جانی در پی نداشته باشد و باز آرامش به این کشور برگردد.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 تیر1393 توسط عبدالرضا شهبازی

خیاط باسابقه شهر ، استادحاج ابراهیم علی نیا در سال 1322 در بندردیلم به دنیا آمد . خیاطی را نزد استاد حاج عبدالنبی خلیلی فرا گرفت ، در سال 1339 هنگامی که 17 سال بیشتر نداشت عازم کشور کویت گردید. نزدیک به 42 سال در کویت به شغل خیاطی مشغول بود . در سال1382 بعد از برگشت از کشور کویت ، این شغل را ادامه داد.اکنون با داشتن 72 سال ،همچنان جهت کسب روزی حلال تلاش می نماید. از خدواند بی همتا برای این استاد عزیز ، موفقیت و تندرستی خواهانیم.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 تیر1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي

در نظر بیاورید که یک روز خوب خدا وقتی از خواب بیدار می شوید ببینید که فرد و یا افرادی تمام دارایی های شخصی از لباس و خوراک گرفته تا کتاب های مورد علاقه اتان و حتی بدتر از آن کیف پولتان !!!را برداشته اند و در برابر اصرار شما مبنی بر حقوق حقه اتان در استفاده از این منابع،با هزار و یک دلیل برای شما بهانه بیاورند که شما دانایی و حق  استفاده از این امکانات را ندارید و بهتر است که آن فرد یا گروه در مورد استفاده کردن یا نکردن شما از آن وسایل ،تصمیم بگیرند و هر از چندی نیز که با اصرار شما مواجه می شوند با منت تمام لباسی و یا وسیله ای از وسایلتان را به شما بر گردانند و آن را نه حق شما که لطف خویش بدانند و یا اگر فی المثل کیف پولتان را طلب کردید به این دلیل که ممکن است شما با آن کار خطرناکی که برای سلامتیتان ضرر دارد را انجام دهید مثلا خوراکی ناسالم بخرید و یا حتی مواد مخدر تهیه کنید ،از بازپس دادن آن به شما سرباز زنند.به راستی آن روز چه احساسی خواهید داشت؟

حال و روز ما زنان نیز چون احساسی است که شما در آن روز نامیمون خواهید داشت.با این تفاوت که ما در طول تاریخ با این امر مواجه بوده ایم و شما ساعاتی چند.بارها و به راحتی و سادگی ،ما زنان در مهجوریت و محدویت بوده ایم و پس از آگاهی و اعتراض،وقتی حقی که از آن خودمان بوده است را به ما واگذار کرده اند هرکس در پی آن بوده که این لطف را به خود نسبت دهد و بزرگواری خویشتن را به رخ کشد .به طور مثال این که حق رای را چه کسی برای اولین بار به زنان داده است بسیار سخن می رود اما این که چه کسی و با چه حقی این حق را از زنان سلب نموده ،کمتر سخن به میان می آید.

شاید یک مثال امروزی تر،مثالی که حتی به چشم خیلی از ما هم نیاید،حق محرومیت زنان از رفتن به استادیوم ها و دیدن مسابقات ورزشی است.چه کسی اولین بار تصمیم گرفته است که این حق از زنان گرفته شود ؟ به چه دلیل مردانی تصمیم می گیرند که در کشوری مانند ایران زنان از دیدن مسابقات ورزشی محروم باشند و در کشوری مانند عربستان ؛زنان از حق رانندگی!!

برای این کارها بهانه های فراوان می توان آورد بهانه هایی از جنس همان هایی که در آن روز کذایی فرضی در بازپس دادن کیف پول شما می توان آورد،اما فراموش نکنیم که در این بین تنها بر اساس دلبخواهی های خویش،انسانی چون خود با خواسته ها و حقوقی برابر را از خواسته ها و حقوقی محروم کرده ایم وبدون آن که بدانیم یا بخواهیم که بدانیم ،مروج نوعی از برده داری در سبکی جدید بوده ایم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 تیر1393 توسط معصومه راستی

 

باز سر و کله‌ی کنکور سراسری پیدا شد. آزمونی که به گمان من بی‌معنی‌ترین، غیر علمی‌ترین و مضحک‌ترین وسیله‌ی سنجش توانایی علمی دانش‌آموزان برای ورود به مقطع دانشگاه است. البته از چنان نظام آموزشی که در پست قبل به آن اشاره‌ای داشتم بیش از این انتظاری نمی‌رورد. از کوزه همان برون تراود که در اوست.

در این کنکور، دانش‌آموزان در گروه‌های مختلف آموزشی مجبورند حجم سیل‌آسایی از مطالب دوره‌ی دبیرستان خود را به‌زور و به انواع لطایف‌الحیل در حافظه‌ی خود بچپانند و در روز آزمون همه‌ی آن محفوظات را بر برگه‌ی کنکور تخلیه کنند! و از این طریق است که مشخص می‌شود چه کسی برای ورود به کدام رشته‌ی دانشگاهی (از بین چند صد رشته‌ی موجود) مناسب‌تر و صاحب‌صلاحیت‌تر است!

کسی که فرضاً بخواهد رشته‌ی زبان انگلیسی را انتخاب کند باید درس عربی و دین و زندگی را هم خوب بزند!

کسی که خواهان ادامه‌ی تحصیل در رشته‌ی زیست‌شناسی است علاوه بر دروس عربی و دین و زندگی، باید تست‌های فیزیک را هم بزند!

کسی که می‌خواهد حقوق را انتخاب کند باید تست‌های تاریخ و فلسفه را هم بزند!

کافی است تصور کنید این دانش‌آموز بینوا که از سوی آموزش و پرورش و ایضاً سازمان سنجش آموزش کشور همچون انبانی فرض شده است باید در طول یکسال با اعمال شاقه، مطالعه (بخوانید: حفظ‌) کند تا بتواند طی یک صبح یا یک بعد از ظهر (که ممکن است هر اتفاقی برای حال روحی و جسمی وی رخ دهد) تمامی محفوظات خود را بر دفترچه‌ی آزمون تخلیه کند، با زندگی خود قمار کند و در این مسابقه‌ی میلیونی یکی از صندلی‌های دانشگاه را از آن خود کند!

من واقعاً نمی‌دانم چه زمانی قرار است این نظام مضحک و معیوب کنکور از صحنه‌ی آموزش کشور کنار رود. حداقل ده الی پانزده‌سالی می‌شود که حرف حذف آن می‌رود ولی کنکور همچنان هست که هست.

روش درست تشخیص استعدادها، نمرات و معدل‌های دوره‌ی مدرسه است به اضافه‌ی آزمونی که بیشترین ارتباط را با رشته‌ی انتخابی داوطلب دارد. همین. مثل بسیاری از کشورهای پیشرفته‌ی دنیا. تازه در بسیاری از آن کشورها آن آزمون بسیار مرتبط هم نیست. فقط معدل دروس مرتبط دوره‌ی دبیرستان معیار است به اضافه‌ی معرفی‌نامه‌هایی چند از دبیران و اولیای مدارس. در دانشگاه است که پوست از کله‌ی دانشجویان کنده می‌شود و سره از ناسره تفکیک می‌شود نه در ورود به دانشگاه (همان قیف وارونه در کشور ما که در آن بلاد دیگر وارونه نیست).

از دیگر مصیبت‌های نظام آموزشی ما پدیده‌ی آزمون تستی است که آن حدیث مفصل خود را می‌طلبد و باید در فرصتی دیگر به آن پرداخت.


نوشته شده در تاريخ جمعه 6 تیر1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

یکی از وجوه بسیار نامیمون و نگران‌کننده‌ی نظام آموزش و پرورش ما عدم توجه به مهارت نوشتن است. طبیعی است منظور من نگارش شسته‌رفته‌ ولی طوطی‌وار محفوظات در روز امتحان نیست. منظور من مهارت در نگارش ایده‌ها، نقدها، مخالفت‌ها و موافقت‌ها است. در یک کلام، نگارش خلاق. یعنی بیان مکتوب واکنش‌های فرد در برابر هر آنچه می‌بیند، می‌شنود و می‌خواند. طبیعی است زیربنای چنین مهارتی، تفکر انتقادی است. یعنی برخورد روشمند و نقادانه با محرک‌های سمعی و بصری. و این دومی نیز در نظام آموزشی ما جایی ندارد.

بنابراین، هم مهارت «نگارش خلاق» و هم «تفکر انتقادی» از غایبان بزرگ در نظام آموزش و پرورش ما هستند.

     از نخستین روزهای دبستان تا واپسین درس‌های دوره‌ی دبیرستان، آنچه واجد اهمیت است، آنچیزی است که در امتحان و نهایتاً در کنکور مطرح می‌شود. الباقی از باب خالی‌نبودن عریضه است و تنوعی در بیان مطالب اصلی (!). می‌شود این «الباقی» را به روزنامه‌های مچاله‌ای تشبیه کرد که بین ظروف و لوازم شکستنی می‌گذارند تا نشکنند. بدیهی است ارزش این فرعیات به حمایتی است که از اصلی‌ها می‌کنند. دروس و مطالب اصلی نیز در حکم وحی منزلند. یعنی آنچه بین‌الدفتین و میان دو جلد کتاب درسی آمده است، تحت هر شرایطی، درست است و یا باید عجالتاً درست تلقی شوند، چون آنچه در امتحان نهایی و کنکور خواهد آمد از این کتاب‌ها است و بس. صرف چنین تلقی از کتاب درسی در تضاد کامل و همه‌جانبه با تفکر انتقادی است. زیرا دانش‌آموزان اگر با رویکردی نقادانه با محتوای کتاب‌های درسی مواجه شوند و قصد داشته باشند معلم و دیگر دانش‌آموزان را از یافته‌های خود مطلع سازند هم باید به‌صورت شفاهی این کار را انجام دهند (که این نیز محتاج پرورش مهارت‌های بیان شفاهی در دانش‌آموزان است) و هم باید این یافته‌ها را به صورت مکتوب و در قالب مقاله و یادداشت انتقادی عرضه کنند. اما اگر قرار باشد هر آنچه در کتاب درسی مکتوب است در امتحان (اعم از کوئیز و امتحان نهایی و کنکور) مطرح شود و جای چون و چرا هم نداشته باشد پس داشتن تفکر انتقادی بیشتر به مزاحمی می‌ماند که فقط موجب اتلاف وقت دانش‌آموز و کلاس درس می‌شود! در محدوده‌ی چنین نظامی مطالب غیر درسی و مرتبط با کتاب جایگاهی تشریفاتی و باری به هر جهت دارند که کمتر دانش‌آموزی رغبت می‌کند به آنها توجه کند.

       از سوی دیگر، بنگاه‌هایی اقتصادی که با روکشی دلنواز از تعلیم و تربیت به کار چاپ و نشر کتاب‌های کمک‌درسی مشغولند نیز همین کتاب‌های درسی را تا جای ممکن فشرده می‌کنند و می‌کوشند عصاره‌ی آن را چون داروی شافی قطره‌قطره در گلوی دانش آموز بچکانند. یعنی همان دانش اندک و علیل کتاب‌های درسی را بند‌بند کرده و تلگرافی‌شده‌ی آنها را به دانش‌آموز تحویل می‌دهند و نهایت موفقیت خود را نمره‌ی خوب دانش‌آموز در امتحان می‌دانند. همین. و البته از همین راه سودهای کلان به جیب می‌زنند و بدتر آنکه کار خود را آموزشی و علمی می‌پندارند و یا چنین وانمود می‌کنند. در این نظام معیوب که انگل‌هایی چند نیز بر تنه‌ی آن روییده‌اند و اندک قوت آن را می‌مکند، آن چیزی که غایب مطلق است تفکر انتقادی است.

زمانی که تفکر انتقادی در نظام تعلیم و تربیت ما فاقد جایگاه شود، نگارش خلاق که سوخت خود را از این مهارت تأمین می‌کند نیز بلامحل خواهد شد. نتیجه نیز این می‌شود که بدون لحاظ‌کردن تفکر انتقادی، نگارش خلاق، در بهترین حالت، ممکن است نهایتاً به شعرگویی و داستان‌نویسی و نگارش نامه‌های اداری ختم شود.

     زمانی که از یک‌سو به دانش‌آموز راه و روش تفکر انتقادی آموزش داده نشود و از سوی دیگر مهارت‌های نگارش خلاق و انتقادی به وی یاد داده نشود به پدیده‌ای می‌رسیم که من نام آن را نخبگان رباتیک می‌گذارم. منظور من از نخبه‌ی رباتیک این است که دانش‌آموزی «بهترین» است و «نخبه» تلقی می‌شود که بالاترین نمره را در دروس خود کسب کند. بالاترین نمره در دروس چگونه کسب می‌شود؟؟ بسیار راحت است. حفظ حداکثری دروس و تحویل محفوظات به بهترین شکل ممکن در امتحان. در این نظام دریافت و پرداخت مکانیکی، در ذهن دانش‌آموز، کاری بر روی محتوای داده‌ها انجام نمی‌شود. یعنی قادر به چنین کاری نیست. برای چنین کاری تربیت نشده است. نه تنها تربیت نشده است که خلاف آن، یعنی عمل مکانیکی دریافت و پرداخت، به‌شدت نیز تشویق می‌شود.

     برای این که با این نخبه‌ی رباتیک بیشتر آشنا شویم و بدانیم که چنان نظامی چگونه قربانی به اجتماع تحویل داده است کافی است او را آزمایش کنیم. از این نخبه می‌خواهیم یکی از مباحث کتاب درسی خود را با نگاهی «تا حدی انتقادی» و ورای کتاب درسی ارزیابی کند و این ارزیابی را مکتوب کند. زمانی که عجز آشکار وی را در انجام این کار می‌بینیم متوجه عمق فاجعه می‌شویم.

این دانش‌آموز نخبه که نمراتش بین 19 و 20 در نوسان است و فشار خردکننده‌ی کوئیزهای پی‌درپی و بی‌امان را بر روح و روان و ذهنش حس می‌کند قادر نیست به گونه‌ای دیگر، با بیانی دیگر، با اطلاعاتی دیگر به ارزیابی مباحث کتاب خود بپردازد. بدیهی است چنین ضعف و عجزی ذاتی دانش‌آموز نیست. این ارمغان شومی است که از نظام آموزش و پرورش ما به او رسیده است. او محصول چنین نظامی است. بی‌آنکه خود خواسته باشد چنین شود.

     این دانش‌آموز نه تنها نمی‌تواند نسبت به مطالب درسی خود در طول دوره‌ی مدرسه واکنش مکتوبی نشان دهد که مهم‌تر از آن، قادر نیست نسبت به آنچه در اطراف خود می‌بیند، می‌شنود و می‌خواند واکنشی انتقادی و مکتوب از خود بروز دهد. با این همه، و به رغم چنین ضعف‌های آشکاری، چون طبق نظام آموزشی ما رفتار می‌کند و خواسته‌های این نظام را به‌درستی برآورده می‌کند، هم محبوب مدرسه است و هم اجتماع. و این نکته‌ی بسیار بسیار مهمی است. مهم از این جهت که به دلیل بازخوردهای خوب و خوشایندی که دریافت می‌کند بسیار بعید است که به سمت تفکر انتقادی و نگارش خلاق رو بیاورد. او آن چیزی را که مدرسه و اجتماع از او می‌خواهد به بهترین شکل ممکن انجام می‌دهد. محبوب خاص و عام هم می‌شود. چه حاجت به انجام کاری دیگر که نه تنها چنین بازخوردهای خوشایندی در پی ندارد که به دلیل کم‌گذاشتن در انجام فرایض مدرسه، خوب و «نخبه» هم تلقی نمی‌شود.

     در آخر، باید بر این نکته تأکید کنم که در همه حال باید استثناها را کنار بگذاریم. یعنی هستند دانش‌آموزانی که هم واجد تفکر انتقادی هستند و هم خوب و خلاقانه می‌نویسند. ولی باید این نکته‌ی مهم را به خاطر سپرد که چنین دانش‌آموزانی محصول نظام آموزش فعلی نیستند و به‌صورت خودجوش به وجود آمد‌ه‌اند.. نظام فعلی برای تولید چنین دانش‌آموزانی طراحی نشده است. منظور من این تعداد قلیل از دانش آموزان نیست. منظور کل بدنه‌ی دانش‌آموزی کشور است.

     این بحث درازدامنی است و آنچه نوشتم صرفاً اشاره‌ای بود به اصل موضوع. شاید در وقتی دیگر به برخی دیگر از وجوه آن پرداختم.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 خرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی

بازی پرگل هلند مقابل اسپانیا که با برتری خیره‌کننده‌ی 5 بر 1 هلند به پایان رسید بیش از آن که تلافی شکست چهارسال قبل هلند در برابر اسپانیا در بازی فینال جام جهانی 2010 باشد انتقام تاریخی هلند از اسپانیا بود (هرچند در قالب فوتبال).

اوایل دوران مدرن، هلند که در آن زمان به کشورهای سفلی (هلند، بلژیک و لوگزامبورگ) معروف بود در زیر یوغ امپراتوری مقتدر اسپانیا دست و پا می‌زد. هلندیان مردمی صنعتگر و تجارت‌پیشه بودند که با تصرف زمین از دریا، به قول باربارا تاکمن، کار خدایی کرده بودند. آنها از نخستین کشورهای اروپایی بودند که صنعت کشتی‌سازی را به وجود آوردند و آن را رونق بخشیدند و در طول قرون بعد، از سلاطین بلامنازع دریاها شدند.

امپراتوری اسپانیا به رهبری فیلیپ دوم، به یمن قدرت بی‌چون و چرای نظامی و دریایی و به پشتوانه‌ی کلیسای کاتولیک رم، ظاهراً نقش اصلاحگر کژی‌ها و کاستی‌های ملل اروپا را بر عهده داشت ولی عملاً و در باطن قلدر اروپا بود و در پهنه‌ی قاره‌ی سبز و بلکه جهان یکه‌تازی می‌کرد و چون خود را دست خداوند در زمین می‌دانست هر ستم و حق‌کشی را عین درستی و راستی می‌پنداشت.

شمال هلند (هلند امروزین) در اوج نهضت اصلاحات دینی در اروپا به رهبری مارتین لوتر، به آیین پروتستان گروید و عملا رابطه‌ی دینی خود را با اسپانیا و در واقع با کلیسای کاتولیک رم گسست و علی‌الظاهر خطایی جبران‌ناپذیر مرتکب شد. اسپانیا با گسیل بخشی از ارتش خود به هلند، غارت کلیساهای پروتستان، بی‌حرمتی به مقدسات آنها، چپاول اموال هلندیان، فشار خردکننده‌ای را بر مردم هلند وارد کرد. هلندیان طی عریضه‌ای از فیلیپ دوم خواستار آزاد‌گذاشتن آنها در انتخاب دین خود شدند ولی اسپانیا که آیین پروتستان را عین الحاد می‌دانست فشار را بر مردم هلند افزون‌تر ساخت و برخی شهرهای آنها را محاصره کرد، چندان که هزاران نفر از مردم هلند از گرسنگی تلف شدند و آنها که زنده ماندند به خوردن علف و مردار حیوانات روی آوردند. هلندی‌ها از خواسته‌ی خود مبنی بر آزادی مذهبی عبور کردند و استقلال هلند را (که آن زمان به‌صورت استانی اداره می‌شود) خواستار شدند و مبارزه‌ی خود را علیه اسپانیای تا دندان مسلح آغاز کردند.

در این میان گروهی از دریانوردان بی‌باک هلندی که به آیین کالوینیسم - از فرقه‌های مسیحیت ـ  تعلق داشتند با استفاده از کشتی‌های عموماً کوچک خود به ناوگان عظیم اسپانیا، موسوم به آرمادا، شبیخون می‌زدند و خسارات و لطماتی را به اسپانیایی‌های کاتولیک وارد می‌کردند. این دریانوردان چون عامدانه سر و صورت خود را اصلاح نمی‌کردند و هیبتی مخوف و ترسناک یافته بودند به گدایان دریا معروف شدند و از محورهای مهم مقاومت مردم هلند علیه امپراتوری اسپانیا محسوب می‌شدند.

جنگ هلندیان برای کسب استقلال و رهایی از چنگال پرطمع و ویرانگر اسپانیا قریب به هشتاد سال به طول انجامید. یعنی از سال 1566 تا سال 1648. چه هلندیانی که کشته نشدند، چه خانه‌هایی که ویران نگشتند، چه اموالی که به یغما نرفت و چه خون‌هایی که بر زمین ریخته نشد.

نهایتا در سال 1648 اسپانیا، استقلال هلند را به رسمیت شناخت و هلندیان پا به راهی گذاشتند که در دو سه قرن بعد آنها را به اوج صنعت، تجارت، دریانوردی، هنر و اقتدار رساند.

بازی دیشب با آن پنج توپی که هلندیان به دروازه‌ی اسپانیا شلیک کردند انتقام تاریخی مردمی است که تا پای جان برای استقلال خود و رهایی از یوغ اسپانیای مقتدر جنگیدند. حرص آشکار بازیکنان هلند برای ثبت گلهای بیشتر و روح جنگنده آنها یادآور تلاش خونبار این ملت در دستیابی به استقلال و رسیدن به آزادی بود.


نوشته شده در تاريخ شنبه 24 خرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

 

کسانی که جام جهانی فوتبال 1994 را دیده باشند مسلماً روبرتو باجّو، بازیکن افسانه‌ای ایتالیا، را هرگز از یاد نخواهند برد. خصوصاً با ضربه‌ی پنالتی که در بازی فینال بالای دروازه‌ی برزیل فرستاد و ایتالیا شکست خورد و برزیل قهرمان شد و آه از نهاد طرفداران ایتالیا، از جمله خود من، برآمد. ولی بی‌تردید اگر باجو نبود ایتالیا هرگز به نیمه‌نهایی هم راه پیدا نمی‌کرد تا چه رسد به بازی فینال.

روبرتو باجو از اسطوره‌های فوتبال ایتالیا و جهان محسوب می‌شود. در نظرسنجی فیفا در سال 2002، وی جزو یازده بازیکن تیم رویایی فیفا در تمامی ادوار فوتبال انتخاب شد. باجو، بازی‌ساز بی‌همتا و استاد بی‌چون و چرای ضربات ایستگاهی، گلزنی قهار بود. او تنها ایتالیایی است که در سه دوره‌ی جام جهانی (1990، 1994، 1998) موفق به گلزنی شده است. آمار گل‌های باشگاهی‌اش (از 1982 تا 2004)، 221 گل بوده است!

درباره‌ی زندگی حرفه‌ای روبرتو باجو مطلب بسیار زیاد است و قصد من هم از این پست مرور زندگی فوتبالی باجو نیست. در سال 2001، وی کتابی نوشت درباره‌ی زندگی فوتبالی خود به نام Una porta nel cielo (دری در آسمان) که به انگلیسی هم ترجمه شده است و علاقه‌مندان می‌توانند به آن مراجعه کنند. من در این کتاب بود که راز آن ضربه‌ی عجیب پنالتی را فهمیدم.

اما دوران ورزشی هر ورزشکاری روزی به سر خواهد آمد. در این تردیدی نیست. باجو نیز در سال 2004 از فوتبال حرفه‌ای خداحافظی کرد و فصل جدیدی در زندگی‌اش گشوده شد. خداحافظی وی را از دنیای فوتبال میتوانید اینجا ببینید.

روبرتو باجو بودایی است، عکس تصوری که ما از ایتالیایی‌ها داریم و همه‌ی آنها را کاتولیک‌های دوآتشه می‌پنداریم. در کتاب خاطراتش نیز می‌نویسد که قبل از شروع جام جهانی 94 استاد معنوی وی به او گفته بوده است که در این جام با مشکلات بسیاری مواجه خواهد شد و ... .

انسان‌دوستی و فعالیت‌های حقوق‌بشری و کمک مادی و معنوی به تهیدستان در سراسر جهان، که یکی از وجوه بارز تفکرات بودایی است، از وجوه متمایز شخصیت روبرتو باجو نیز هست.

باجو در سال 2002 از سوی سازمان ملل متحد بعنوان سفیر حسن نیت سازمان خواربار و کشاورزی جهانی انتخاب شد و در سال 2010 نیز به پاس فعالیت‌های انسان‌دوستانه و حقوق بشری وی، از سوی انجمن برندگان جایزه‌ی صلح نوبل، جایزه‌ی «مرد صلح» به وی اعطا شد.

عمده‌ی فعالیت‌های انسان‌دوستانه‌ی باجو، جلب کمک‌های جهانی به گرسنگان در سراسر جهان است. در واقع کانون توجه فعالیت‌های او مبارزه با گرسنگی است. 

در «روز مسابقه با گرسنگی» ۳۱۴ باشگاه فوتبالی در قالب ۱۶ لیگ و در ۱۵۷ استادیوم در سراسر اروپا در روزهای ۲۲ تا ۲۴ اکتبر  بازی های خود را به تمام اقداماتی که صرف مبارزه با گرسنگی و فقر در سراسر جهان میشود تقدیم میکنند. علامت این جنبش انسانی تصویر سوتی زردرنگ است که بر روی لباسهای آنها دیده میشود. روبرتو باجو نیز در انجام این حرکت انساندوستانه نقشی کلیدی بر عهده دارد.

باجو در بیانیه ای که در سال 2012 مشترکاً با کریستالینا گیورگیوا (رئیس کمیساریای اروپا در همکاری‌های‌ بین‌المللی و کمک‌های انسان‌دوستانه به مناطق بحران‌زده) منتشر کرد می‌نویسد:

« چگونه در مسابقه با گرسنگی پیروز شویم؟

وقتی گرسنه‌اید چه حسی دارید؟ ضعیف. خسته. ناتوان از تمرکز و مطالعه و بازی یا کار.

خوب، در این مواقع چه می‌کنید؟ سعی می‌کنید چیزی پیدا کنید تا بر گرسنگی غلبه کنید.

راحت به نظر می‌رسد، ولی، آیا می‌دانید که از هر هفت نفر روی این سیاره، یک نفر هیچ چیزی برای خوردن پیدا نمی‌کند؟... این افراد نه پول دارند که چیزی بخرند و نه پولی که با آن غذایی تولید کنند. آنها از گرسنگی رنج می‌کشند. این وضعیتی است که اکنون در منطقه‌ی ساحل در غرب آفریقا جریان دارد. یعنی در کشورهای سنگال، موریتانی، مالی، بورکینافاسو، نیجر و چاد...

نزدیک به 16 میلیون نفر دچار گرسنگی شدید هستند، نیمی از این تعداد در معرض خطر مرگند، مرگ بخاطر گرسنگی....

آسیب‌پذیرترین‌ها بیش از یک میلیون کودکند که بسیاری از آنها زیر دو سال سن دارند. اگر به موقع به این کودکان کمک نشود، حتی اگر زنده هم بمانند، رشد ذهنی و بدنی آنها مختل می شود...

کمیسیون اروپا تاکنون توانسته است مبلغ 123 میلیون یورور جمع کند تا بعنوان کمک‌های انسان‌دوستانه به 6 میلیون فرد اعطا شود که از رنج گرسنگی رهایی یابند.

ولی این مبلغ هم کافی نیست... ما به کمک‌های بیشتری نیاز داریم، به توجه بیشتر، به آگاهی بیشتر، تا جان افراد بیشتری را نجات دهیم.

به همین دلیل است که کمیسیون اروپا با پیوستن به سازمان  خواربار و کشاورزی جهانی وابسته با سازمان ملل (فائو)، و لیگ‌های فوتبال حرفه‌ای اروپا (EPFL)، همگی در کمپین «فوتبال حرفه‌ای علیه گرسنگی» متحد شده‌اند.

فوتبال حرفه‌ای این قدرت را دارد که آن توجه و آگاهی عمومی را که به آن احتیاج داریم برای ما فراهم کند...

روبرتو باجو

کریستالینا گیورگیوا»

این بیانیه مفصل‌تر است و من فقط بخش‌هایی از آن را ترجمه کردم. اصل آن را می‌توانید در وبسایت اختصاصی روبرتو باجو بیابید.

                                     باجو در جمع کودکان یک مدرسه فوتبال در پرو (۲۰۱۱)

نه روبرتو باجو در انجام چنین فعالیت‌هایی، در جمع پیشکسوتان مشهور ورزشی، منحصر به فرد است و نه فعالیت‌های انسان‌دوستانه‌ی وی منحصر به آنچیزی است که مختصراً در بالا به آن اشاره شد.

اینها را که می‌نویسم باز آن سوالات قدیمی به سراغم می‌آیند: چرا در جمع پیشکسوتان مشهور ورزشی ما، فردی نداریم که فعالیت‌های انسان‌دوستانه‌ی وی چنین گستره‌ی جهانی یافته باشد؟ چرا پیشکسوتان ما تفکری جهانی نیافته‌اند؟ چنین دغدغه‌هایی ندارند؟ روبرتو باجو چرا توجهش به گرسنگان گمنام غرب آفریقا جلب می‌شود؟ چرا رفع گرسنگی و فقر آنها برایش مهم است؟ آیا نمی‌توانست از ثروت خود، بیشمار ویلا بسازد و در سواحل جزایر قناری خوش بگذراند؟ چه عاملی او و پیشکسوتانی مانند او را چنین متمایز می‌کند؟ چرا نمونه‌های وطنی مانند او نداریم(یا حداقل من نمی‌شناسم)؟ افرادی با کالیبری بین‌المللی و توجه به انسان در معنای کلی آن، و نه فقط انسان‌های شهر زادگاهش، استانش و یا کشورش.

شاید تفکر درباب این سوالات و سوالات مشابه اندکی موجب شود به گونه‌ای دیگر به اطرافمان بنگریم و تاحدی از لاک فرهنگ و زبان و کشور خود بیرون بیاییم.

امیدوارم.

                روبرتو باجو محصولات خشک شده و آفت زده در پرو را بررسی میکند. (۲۰۱۱)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی

                                             هایله سیلاسی (۱۹۷۵-۱۸۹۲)

 

اشاره: آنچه در زیر می‌خوانید مقاله‌ای است که در معرفی کتاب امپراتور (امپراتور/رژارت کاپوش‌چینسکی/حسن کامشاد/نشر ماهی/1393) نوشته‌ام و در شماره‌ی اخیر ماهنامه‌ی اندیشه پویا (شماره 16/خرداد 1393) به چاپ رسیده است.

 

امپراتور

اقتدار، تزلزل، سرنگونی

 

عبدالرضا شهبازی

زمانی که هایله سیلاسی، امپراتور مخلوع اتیوپی در بازداشت خانگی به‌طرزی مشکوک جان سپرد هشتاد و سه‌سال از عمرش می‌گذشت و از این مدت، 45 سال آن را بر اتیوپی فرمان رانده بود. 45 سال سلطنت زمان زیادی است. آنقدر زیاد که ممکن است امپراتور را به‌تدریج در هاله‌ای از افسانه و رمز و راز فرو ببرد و رگه‌هایی از الوهیت در شخصیتش بدواند و رعیتش را مسحور خود سازد...

     تَفَری مَکونِن، که بعدها به هایله سیلاسی (به‌معنای «قدرت تثلیث») شناخته شد، در 1892 در اتیوپی به‌دنیا آمد. پدرش مشاور اعظم امپراتور بود و تعدادی مسیونر فرانسوی کار تعلیم تفری را در خانه بر عهده گرفتند. هوش و ذکاوتش در خردسالی، امپراتور مِنِلیک دوم، را سخت تحت تأثیر قرار داد و از همین رو، از همان اوان زندگی وظایفی به تفری محول شد که خاص نجیب‌زادگان و اشراف بود. افکار ترقی‌خواهانه‌ی او که سال‌های بعد از وجوه متمایز شخصیت او محسوب شدند عمدتاً در جهت تضعیف قدرت فئودال‌های محلی و تقویت اقتدار حکومت مرکزی بود.

     در هیجده‌سالگی فرمانداری استان زادگاهش، هَرار، به او محول شد. بیست و یک‌ساله بود که امپراتور در سال 1913 درگذشت و لیج یاسو به حکومت رسید. لیج یاسو به‌سبب گرایش‌های اسلامی‌اش سخت مورد حمله‌ و انتقاد جمعیت اعظم مسیحی کشور بود و نهایتاً تفری مکونن توانست در رأس گروه مقاومت مسیحیان او را بعد از سه سال زمامداری از سلطنت برکنار کند. در سال 1916، دختر امپراتور، زودیوتو، با نام زودیتوی اول، به پادشاهی رسید و تفری مکونن در بیست و چهارسالگی شد نایب‌السلطنه. بدین ترتیب که قوه‌ی حکمرانی از آن زودیوتو بود و اجرای دستورات و فرامین بر عهده‌ی تفری. در طول دوره‌ی سلطنت زودیتو که چهارده سال یعنی تا سال 1930 به طول انجامید، مکونن در مقام نیابت سلطنت دست به مدرن‌سازی اتیوپی زد، فرآیندی که از زمان امپراتورِ درگذشته آغاز شده بود. در قیاس با زودیتوی محافظه‌کارتر، تفری مکونن افکار ترقی‌خواهانه‌‌ی بلندی داشت که سخت محبوب نسل‌های جوان اتیوپی قرار می‌گرفت. مکونن در سال 1923 توانست اتیوپی را به جمع «جامعه‌ی ملل آفریقا» وارد کند، در سال 1924 به کشورهای مختلفی در اروپا و خاورمیانه سفر کرد و در سال 1930 و پس از درگذشت زودیتوی اول، با نام هایله سیلاسی، امپراتور مطلق اتیوپی، تاج بر سر گذاشت؛ امپراتوری‌ای که علی‌الادعا به سلیمان نبی و بلقیس، ملکه‌ی سبا نسب می‌رساند. سیلاسی طی چند حرکت، پارلمان را محدود و محدودتر کرد و قدرت شخص امپراتور را بسط داد تا جایی که سرانجام قدرت مطلقه در اتیوپی را تماماً در دستان خود گرفت و به دیکتاتوری تمام‌عیار تبدیل شد. در سال 1936 نیروهای ایتالیایی به رهبری موسولینی خاک اتیوپی را اشغال کردند و هایله سیلاسی ناچار در انگلستان به تبعید رفت و از آنجا به سازماندهی نیروهایی مرکب از انگلیسی‌ها و تبعیدیان اتیوپیایی حاضر در سودان دست زد و سرانجام توانست در سال 1941 به آدیس‌آبابا حمله کند و قدرت را مجدداً در دست بگیرد. به‌جز این وقفه‌ی پنج‌ساله و شورش سال 1960، دوره‌ی امپراتوری سیلاسی درمجموع آرام و بی‌دردسر پیش رفت. این آرامش اما نهایتاً در سال 1974و با شورش دانشجویان از فرنگ برگشته و افسران ارتش به‌تدریج از دست رفت. قحطی و گرسنگی، فساد آشکار درباریان و منتسبین به دربار، وضع وخیم بیکاری و انسداد سیاسی از مهم‌ترین عوامل شورش محسوب می‌شد. شورشی که طی فرآیندی فرسایشی و همچون خوره، همه‌ی قدرت سیلاسی را از اطرافش زدود و نهایتاً او را در سال 1974 از امپراتوری خلع کرد. هایله سیلاسی یک سال پس از خلع، محبوس در یکی از کاخ‌های فراوانش، به‌طرزی مشکوک جان سپرد.

     کتاب امپراتور نوشته‌ی رِژارت کاپوش‌چینسکی، روزنامه‌نگار بزرگ لهستانی، و نخستین کتابی که از او به انگلیسی ترجمه شد، به فراز و فرود زندگی هایله سیلاسی می‌پردازد. ولی باید این تذکر را داد که  امپراتور کتاب خاصی است و نباید روایت معمول و متداول زندگینامه‌ای را از آن انتظار داشت. کاپوش‌چینسکی پس از فروپاشی امپراتوری سیلاسی سفری به اتیوپی می‌کند و به‌کمک مترجم، مخفیانه و با حزم و احتیاط فراوان، در تاریکی کوچه‌های آدیس آبابا راه می‌افتد و به سراغ برخی مستخدمان، ملتزمان و کارمندان سابق امپراتور فقید می‌رود که از تصفیه‌های خونین جان به در برده‌اند و از هرکدام روایتی شخصی از خلق و خوی امپراتور، درباریان و زد و بندهای پیدا و پنهانشان، مسائل و مشکلات بیرون و درون دربار و امپراتوری ... را می‌شنود، ضبط و ترجمه می‌کند و نهایتاً به‌شکل کتاب منتشر می‌کند. حدود نود درصد بدنه‌ی کتاب روایت این مستخدمان، ملتزمان و کارمندان است. برای رعایت حالشان و حفظ جانشان، این افراد صرفاً با حروف اول نام و نام خانوادگی‌شان معرفی شده‌اند. هر کدام از مصاحبه‌شوندگان عهده‌دار شغلی ویژه در دربار بوده است؛ از کارمند تشریفات گرفته تا مستخدمی که شغلش صرفاً پاک‌کردن ادرار سگ امپراتور از روی کفش وزرا و صاحب‌منصبان بوده! توضیحاتی که خود کاپوش‌چینسکی در لابلای این روایت‌ها ارائه می‌کند بسیار کم است و بار اصلی تصویر‌سازی را خود روایت‌ها بر عهده دارند.

     کتاب در سه‌ بخش تنظیم شده است. بخش اول با عنوان «تخت و تاج»، مروری دارد بر پس‌زمینه‌ی تاج و تخت در اتیوپی، چگونگی رسیدن سیلاسی به قدرت، حافظه‌ی شگفت او، انتصاب عمدی وزرای کم‌لیاقت که در صورت لزوم بار تقصیر را بر گردن بگیرند، خلق و خوی‌های شخصی امپراتور، ساز و کار دربار، فرستادن جوانان به فرنگستان برای تحصیل و مطالبی از وضع و حال اتیوپی در اوج امپراتوری. بخش دوم با عنوان «دارد می‌آید، دارد می‌آید»، به گرسنگی و قحطی و فقر حاکم بر کشور می‌پردازد، به جوانانی که با افکاری مخرب از فرنگ برگشته‌اند، به مستند تکان‌دهنده‌ای که گزارشگری انگلیسی از وضع اسف‌بار مردم در قحطی و گرسنگی منتشر می‌کند و قراردادن آن در کنار تصویر بریز و بپاش‌های دربار و بی‌اعتنایی امپراتور به وضع رقت‌انگیز مردم گرسنه که خود نطفه‌ای می‌شود برای اغتشاشات بعدی. در این بخش، زمینه‌های شکل‌گیری شورش نافرجام سال 1960 بازنموده می‌شود و فراز و فرودش روایت می‌شود. بخش سوم با عنوان «سرنگونی»، عمدتاً روایت‌گر واپسین سال امپراتوری است. در این بخش زمینه‌های شکل‌گیری شورش و انقلاب به تصویر کشیده می‌شود که جرقه‌ی انقلاب چگونه از یک نمایشگاه مد دانشجویی زده می‌شود و اخگرهایش بر ارتش می‌بارد و ارتش را پاره پاره می‌کند، از هم می‌گسلد و به نیروهای انقلاب پیوند می‌زند و همچون خوره، آرام و بی‌صدا، حلقه را بر امپراتور تنگ و تنگ‌تر می‌کند. امپراتور نیز در اوج شگفتی با انقلاب همراه می‌شود و تحلیل تدریجی قدرتش را برأی‌العین می‌بیند و دم بر نمی‌آورد و سرانجام او می‌ماند و یکی از مستخدمانش!

     روایت مصاحبه‌شوندگان، با آنکه چند‌سال از مرگ امپراتور می‌گذرد، سرشار از احترام و ادب نسبت به امپراتور است. تو گویی امپراتور زنده است و صدایشان را می‌شنود. چنین ابراز ارادتی پس از مرگ امپراتور نه‌تنها بی اجر و مزد می‌ماند که بسی محتمل است سر سبز راوی را نیز بر باد دهد. روایت این افراد مملو از پاره‌تصویرهایی است که به نسبتی که کتاب به جلو می‌رود، در کنار هم می‌نشینند و سرانجام تصویری نسبتاً کامل از وضعیت دربار، با تمامی زد و بندهای پیدا و پنهانش و فساد آشکار و مخفی‌اش در ذهن خواننده تشکیل می‌دهند. روایت‌گران هرقدر هم که تلاش می‌کنند و امور را ناآخودآگاه و بنا بر عادت به‌نفع امپراتور تفسیر می‌کنند و نابسامانی و قحط و غلاء و بی‌تدبیری‌ها را از دامن او می‌زدایند، ولی طنز تلخ و ناخواسته‌‌ی موقعیتی که در کلامشان ایجاد می‌شود، امپراتور را از وجه الوهی‌اش می‌پیراید و وجهی انسانی، چون هر انسانی دیگر، به او می‌دهد. امپراتور گرچه قدرتمند و کاریزماتیک است ولی در تحصیل ثروت، بنای کاخ‌های جدید، سفرهای پرخرج خارجی، ضیافت‌های پر ریخت و پاش نیز از هیچ چیزی فروگذار نمی‌کند. کتاب امپراتور در واقع پیچ و مهره‌های موتورخانه‌ی امپراتوری را جزء به جزء نشان می‌دهد و فرآیند تصمیم‌گیری‌ها و اقدامات آن را باز می‌نماید، بازی مهوع قدرت را بین درباریان به بهترین شکل ممکن نشان می‌دهد و مردم غافل از این خیمه‌شب‌بازی‌ها را به تصویر می‌کشد. افزون بر این، نشان می‌دهد که وفاداران به تاج و تخت، چگونه امور را را می‌دیده‌اند و ارزیابی می‌کرده‌اند. نگاهی که در بسیاری از موارد می‌توان به شخص امپراتور هم تسری داد. نگاهی که حتی تا لحظه‌ی آخر و حتی پس از مرگ امپراتور و امپراتوری هم تقصیر چندانی را به گردن نمی‌گیرد و افکار مخرب و ارمغان شوم دانشجویان از فرنگ برگشته را مسبب اصلی اضمحلال کشور می‌داند. نکته‌ی جالب در واپسین سال امپراتوری، حرکت خزنده و آرام انقلاب است. انقلابی که دانشجویان و ارتشیان را در بر گرفته است ولی مردم عادی از آن بی‌خبرند و همچنان به امور روزمره‌ی خود مشغول. خوره‌ی این انقلاب تا بدانجا پیش می‌رود که وارد اتاق امپراتور می‌شود و دلارهای رنگارنگ او را از لابلای انجیلش بیرون می‌کشد و ملی می‌کند. با وجود این، کاریزمای خارق‌العاده‌ی سیلاسی همچنان انقلابی‌ها را در انجام حرکت آخر و بازداشت امپراتور می‌لرزاند. با این همه، آن لحظه نیز سرانجام فرا می‌رسد و کیفرخواست خوانده می‌شود و سیلاسی را یکسر از قدرت به زیر می‌کشد ولی با این وصف، سیلاسی رندانه و شاید هم احمقانه می‌کوشد قافیه را نبازد و از ارتشیان سپاسگزاری می‌کند و می‌گوید «اگر انقلاب برای مردم خوب است، پس او هم طرفدار انقلاب است»!

     با این همه، ممکن است دو انتقاد بر کتاب وارد شود. نخست اینکه به‌کمک امپراتور نمی‌توان تصویری کامل و همه‌جانبه از دوره‌ی زمامداری هایله سیلاسی به‌دست داد. این سخن کاملاً درستی است ولی همانگونه که در ابتدا هم گفتم، امپراتور کتاب خاصی است و اصولاً نباید چنین انتظاری از آن داشت. خاص از این جهت که روش خاص و شاید نامعمولی را در تصویرسازی هایله سیلاسی و دربارش و امپراتوری‌اش در پیش گرفته است. می‌شد به‌روش مألوف به نگارش زندگینامه‌‌ی سیلاسی دست زد و فراز و فرودهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی زمانه‌ی او را بازنمود. کاری که دیگران هم کرده‌اند. ولی در این صورت، شاید هیچگاه روایت‌هایی چنین مستقیم و بی‌واسطه را از درون دربار و زد و بندهای آن نمی‌شنیدیم و تصویری چنین روشن از درون جعبه‌ی تاریک امپراتوری دریافت نمی‌کردیم. امپراتور در واقع کتابی است در دربارشناسی و جایگاه امپراتور در محیط پرتلاطم آن و تعامل‌های دو سوی قضیه با هم. نقد دوم این است که چون نام مصاحبه‌شوندگان عامدانه نامشخص شده است پس نمی‌توان به این کتاب ارجاع تاریخی داد و از آن همچون مرجعی معتبر سود جست. مشکل این نقد این است که می‌پندارد کاپوش‌چینسکی کتابی صرفاً تاریخی نوشته است. حال آنکه به گمان من، کاپوش‌چینسکی بیش از آنکه به فکر ثبت تاریخ و ارجاع تاریخی به کتابش باشد، به‌کمک خرده روایت‌هایی، پرتره‌ای ترسیم کرده است برای واکاوی و بازنمایی ساز و کارهایی که درون دربار یک دیکتاتور مقتدر و مطلق می‌گذرد و تسری اِلمان‌های آن به دیگر دیکتاتوری‌ها و بازشناسی آنها. این هدف نویسنده بوده است نه نگارش کتابی صرفاً تاریخی و مبتنی بر روش‌شناسی‌های تاریخ‌نگارانه.

     تکمله‌ای که کاپوش‌چینسکی در انتهای امپراتور می‌افزاید مروری است فشرده بر تاریخ سیاسی و اجتماعی اتیوپی در قرن بیستم و مناسبات آن با همسایگانش که خواندن آن، مطالب قبلی را در زمینه و زمانه‌ی مناسب قرار می‌دهد.

     کامشاد دو افزوده بر کتاب دارد: مصاحبه‌ای با کاپوش‌چنسکی که در مطلع کتاب آمده و شناختی خوب از این روزنامه‌نگار و کم و کیف کارش در اختیار خواننده قرار می‌دهد. دوم، ترجمه‌ی متن کامل نمایشنامه‌ای بر اساس کتاب امپراتور به قلم مایکل هیستینگز که در آخر کتاب آمده است و کوشش جالبی است برای بازآفرینی اقتدار، تزلزل و فروپاشی امپراتوری هایله سیلاسی در قالب نمایشنامه‌ای دوپرده‌ای.

     امپراتور، کتابی خواندنی است و سرشار از جملات نغزی که بر زبان مصاحبه‌شوندگان جاری می‌شود و گاه و بی‌گاه خواننده را به‌‌تلخی می‌خنداند. ترجمه‌ی حسن کامشاد نیز بسیار روان است، چندان که اگر اسامی غیر ایرانی در آن وجود نمی‌داشت بسیار بعید بود خواننده متوجه ترجمه‌بودن کتاب شود. بزرگ علوی در نامه‌ای که به کامشاد نوشته و در مقدمه‌ی کتاب آمده است به شوخی حق مطلب را در این باب ادا کرده است: «حسن کامشاد این را خودش نوشته و خواسته است ما را دست بیندازد.» با این همه، ویرایش و مقابله‌ی دقیق مهدی نوری، متنی باز هم پاکیزه‌تر در اختیار خواننده‌ی فارسی‌خوان گذاشته است.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

اشاره: آنچه در ادامه می‌خوانید مقاله‌ای است که برای ماهنامه‌ی «زنان امروز» کار کردم و در نخستین شماره‌ی این نشریه (خرداد 93، شماره اول، سال اول) به چاپ رسیده است. توضیحات لازم را در مقدمه‌ی کوتاهی که بر آن نوشته‌ام خواهید خواند و با طرح کلی این پروژه مختصراً آشنا خواهید شد. امیدوارم شرایط موجود و موانع مفقود باشد و این طرح ادامه یابد.

 

کسی که تاریخ نخوانده است کودکی بیش نیست.

                                                                       سیسرون

هیچ پدیده‌ای در دنیا به‌یکباره و در خلاء شکل فعلی خود را نیافته است. چه پدیده‌های مادی موجود در طبیعت و چه پدیده‌های اجتماعی و فرهنگیِ مربوط به انسان، هرکدام، تاریخی دارند، گاه پر فراز و فرود، که جز با کنکاش در آن و واکاوی مولفه‌های آن نمی‌توان مدعی شد آن پدیده به‌درستی شناخته شده است. جنسیت اجتماعی‌فرهنگی (gender) استثنایی بر قاعده نیست و آن نیز همچون هر پدیده‌ی دیگری، به‌یکباره در جوامع مختلف امروزین به شکل فعلی خود پدیدار نشده است. اگر جنسیت زیستی (sex) تاریخی چندصدمیلیون ساله در کارنامه‌ی تکاملی خود دارد، جنسیت اجتماعی‌فرهنگی نیز تاریخی دارد به درازنای تاریخ حضور انسان اندیشمند (homo sapiens) در گرم‌دشت‌های آفریقای ماقبل تاریخ در حدود دویست تا سیصدهزار سال قبل. برای شناخت بهتر و همه‌جانبه‌تر نقش‌ها و ساختارهای جنسیت در دنیای کنونی با همه‌ی تنوعش چاره‌ای نیست جز این که به گذشته‌ها و خاستگاه‌های اولیه برگردیم، به تاریخ‌های کهن رجوع کنیم و شناخت سنگ بناهای اولیه‌ی عمارت‌های کنونی را از قدیمی‌ترین ازمنه آغاز کنیم. اگر جز این کنیم، شناخت ما از جنسیت و نقش‌ها و ساختارهایش، شناختی سطحی و در اغلب موارد نادرست و مشحون از پیش‌داوری‌های غیر تاریخی و غیر واقعی خواهد بود. بدیهی است از بخش اعظم تاریخ جنسیت در این بازه‌ی چندصدهزار ساله، به سبب نبود شواهد کافی و مطمئن، نمی‌توان تصویری جامع و روشن به‌دست آورد. با این همه، جنسیت و فراز و فرودهای نقش‌های آن را در تاریخ چندهزارساله‌ی اخیر انسان اندیشمند، خصوصاً از پنج‌هزارسال قبل به این سو، یعنی از آغاز انقلاب کشاورزی انسان، به‌مدد فراوان‌ترشدن اسناد و مدارک و شواهد باستان‌شناختی و تاریخی، بهتر می‌توان رصد کرد و کاوید و مرور کرد. با آگاهی تاریخی که از این رهگذر کسب می‌شود، بهتر می‌توان وضعیت امروزه‌ی جنسیت را درک کرد و سنجید و احیاناً نقد کرد.

     برای دستیابی به این بینش و کسب آگاهی تاریخی، از این پس سلسله‌مقالاتی از نظر شما خواهد گذشت، هر شماره یک مقاله، که مروری دارند بر تاریخ ساختارهای جنسیت از قدیمی‌ترین ایام تا حال حاضر. در مجموع، شش مقاله، که آنها را بخش می‌نامم، ارائه خواهد که به دلیل طولانی‌بودن هرکدام، هر یک از این بخش‌ها به دو قسمت تقسیم شده است و در هر شماره یک قسمت به چاپ خواهد رسید.

این شش بخش، شش دوره از تاریخ بشر را، با عطف به ساختارهای جنسیتی، پوشش می‌دهد:

بخش اول: از سپیده‌دم تاریخ بشر تا نخستین تمدن‌ها

بخش دوم: از هزاره‌ی اول قبل از میلاد تا سقوط امپراتوری روم در قرن پنجم بعد از میلاد

بخش سوم: قرون وسطی: از قرن پنجم تا 1450 (قرن پانزدهم)

بخش چهارم: از 1450 تا 1750 (دوران مدرن متقدم)

بخش پنجم: از 1750 تا 1914 (دوران مدرن متأخّر)

بخش ششم: از 1914 (دوران معاصر)

 

همه‌ی مقالات مذکور از کتاب «تاریخ جهان»[1] تألیف پُل اَدِمز و دیگران است.

                                                                                                                  ع.ش

 

       * * *

 

ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ (1)

زنان، گردآورندگان نخستین

 

نوشته‌ی پُل اَدِمز و دیگران

ترجمه‌ی عبدالرضا شهبازی

مفهوم مردانگی و زنانگی و بسیاری از نقش‌های مردان و زنان در جامعه‌ی انسانی، طی نخستین مراحل تاریخ بشر و خصوصاً با پیدایش کشاورزی و متعاقب آن، شکل‌گیری تمدن‌های اولیه، از اساس دگرگون شد. تغییرات اصلی به آشفتگی‌های رخ‌داده در الگوهای جمعیتی برمی‌گشت و بر نوبت‌های زایمان زنان و مسئولیت آنان در مراقبت از کودکان افزود. اما جنسیت به صورت‌بندی‌های گسترده‌تر فرهنگ از جمله مذهب هم سخت مرتبط می‌شد. تحولاتی که در این دوره‌های نخستین ولی بسیار مهم تاریخ بشر رخ داد بر حجم مشخصه‌های «طبیعی» جنسیت بسیار افزود و موجب شد روابط پیچیده‌ای میان سازه‌های طبیعی و انسانی ایجاد شود که از آن زمان تاکنون همچنان پابرجا مانده‌اند.

 

دوران دیرینه‌‌سنگی

تنها آثار برجای مانده از ساختارهای جنسیتی در بخش اعظم تاریخ بشر، همچون دیگر جنبه‌های فرهنگ انسانی، بقایای پراکنده‌ی فیزیکی است: استخوان‌ها، سنگ‌ها، نشان‌هایی که در مناطقی از زمین برجای مانده‌اند و نشان می‌دهند روزگاری ساختمان‌ها و مزارعی در آنجاها بوده، تکه‌های کاسه‌ها و کوزه‌ها و معدودی نقش ‌و نگار و حکاکی و حجاری. تفسیر این بقایا برای یافتن بینشی درباره‌ی نخستین ساختارهای خانوادگی، نقش‌های مردان و زنان و چگونگی تمایلات و گرایش‌های جنسی و اَعمال مبتنی بر آنها، کاری بی نهایت دشوار است، زیرا در اغلب اوقات بسیار سخت است که مشخص کنیم آن چیز دقیقاً چه بوده ـ یک کاردک یا نوک یک نیزه، استخوان‌های یک مرد یا یک زن. از این هم دشوارتر این است که مشخص کنیم معنا و مفهوم آن چیز دقیقاً چه بوده. با این همه، می‌دانیم که انسان‌های نخستین ساختارهای جنسیتی را به‌وجود آورده‌اند ـ یعنی مفاهیم و اَعمالی که، سوای تفاوت‌های جسمانی، زنان را از مردان متمایز می‌کنند؛ شاخ و برگ‌هایی هم که بعداً اضافه شدند، با تمام تنوع و گوناگونی‌شان، همگی از این اَشکال اولیه بیرون آمدند و رشد کردند. این ساختارهای جنسیتی پیش از تشکیل دولت‌ها شکل گرفتند و نقشی اساسی در سازماندهی رفتار انسان‌ها ایفا کردند.

     هرچند بنابر سنت، فرهنگ‌‌ انسان‌های نخستین را فرهنگ‌ «شکار-گردآوری» می‌نامند، یافته‌های تازه‌ی باستان‌شناختی نشان می‌دهند که هم شکارچیان-گردآورندگانِ کهن و هم اخلاف معاصر آنها، بسیار بیش از آن که متکی به گوشت شکار باشند به غذاهای گردآوری‌شده وابسته بوده‌اند و هستند. شاید بهتر باشد این نخستین جوامع انسانی را به‌درستی «گردآورنده-شکارچی» بنامیم و یا «جستجوگر»، یعنی اصطلاحی که اکنون بیشتر مورد پسند پژوهشگران است. مهم‌ترین اصل موفقیت انسانِ نخستین انعطاف و سازگاری او بود. ارزش این اصل زمانی آشکار می‌شود که بدانیم اهمیت گردآوری و شکار، بسته به شرایط آب و هوایی و تصمیمات گروه، احتمالاً سال به سال فرق می‌کرده است. اصل انعطاف احتمالاً به نقش‌های جنسیتی هم تسری یافته باشد زیرا بسیاری از پژوهشگرانِ تاریخِ انسانِ باستان اکنون این پرسش را پیش کشیده‌اند که آیا مردان همیشه شکارچی بوده‌اند و زنان همیشه گردآورنده؟ صرفنظر از اینکه مردان و زنان به چه کاری اشتغال داشته‌اند، در این مطلب ظاهراْ تردیدی نیست که هر دوی آنها ابزار می‌ساخته‌اند؛ ابزارهای ورق‌سنگیِ لبه‌تیز و بُرنده‌ای که از دوران دیرینه‌سنگی برجای مانده‌اند ابزارهایی چندمنظوره‌ بوده‌اند که احتمالاً هم برای پوست‌گرفتن میوه‌ها استفاده می‌شده‌اند و هم به‌عنوان فندق‌شکن، نوکِ نیزه، گیاه‌خردکن و وسیله‌ای برای کندن پوست جانوران.

     تأکید بر اهمیت توأمانِ گردآوری و شکار، جان تازه‌ای بخشیده است به بحثی که بر سر تعیین ریشه‌ی سلسله‌مراتب جنسیت جریان دارد. یعنی اگر زنانِ ماقبل تاریخ لزومی نمی‌دیدند به «مردِ شکارچی» وابسته باشند، پس چرا و چگونه زنان به زیردستان مردان تبدیل شدند؟ پاسخ‌های کاملاً متفاوتی به این پرسش داده شده است. برخی، بر تفاوت‌های جسمانی تأکید می‌کنند، نظیر توان تولید مثل زنان که با احتساب دوران بارداری و شیردهی که باری جسمانی را بر آنها تحمیل می‌کند، موجب می‌شود وقت کمتری برای آنها باقی بماند که به امور دیگر بپردازند. در سوی دیگر قضیه نیز، بر قدرت مردان، ستیزه‌جویی آنها و گرایش افزون‌تر آنها به خشونت تأکید می‌شود. بر این اساس، جنگ‌جویی مردان را می‌توان یکی از راه‌هایی در نظر آورد که مردان از طریق آن سهم بیشتری را از منابع کمیاب مطالبه می‌کردند. از سوی دیگر، زیست‌شناسان اجتماعی برای پاسخ‌دادن به پرسش فوق دست به تبیینی ژنتیکی زده‌اند. سخن آنها این است: از آنجایی که مرد میلیون‌ها اسپرم تولید می‌کند و زن در مقابل، تعداد نسبتاً معدودی تخمکِ رسیده، رمز «موفقیت ژنتیکی» برای مردان (یعنی انتقال ژن‌های خود به نسل بعد) از طریق باردارکردنِ هرچه بیشترِ زنان و محروم‌کردن هرچه بیشتر مردان دیگر از آمیزش حاصل می‌شود؛ موفقیت زنان نیز در این میان، نهایت توجه و مراقبت در بزرگ‌کردنِ فرزندان است. از این رو، طبق این نظریه، این ژن‌ها هستند که تجاوز به زنان و منزوی‌کردنِ آنها را تبیین می‌کنند و سبب می‌شوند مردان اعتنایی به مراقبت از فرزندانشان نداشته باشند [یعنی وظیفه‌ای که آنها را تماماً بر عهده‌ی زنان می‌بینند].

     مطالعاتی که بر روی نخستی‌ها و اقوام جستجوگرِ معاصر صورت گرفته و مقایسه‌هایی که میان فرهنگ‌های مختلف انجام شده است، تمامیِ پاسخ‌های داده‌شده به پرسش فوق را به چالش کشیده است تا جایی که نقاط ضعف موجود در این پاسخ‌ها برخی پژوهشگران را متقاعد کرده است که زنان در دوران دیرینه‌سنگی زیردستِ مردان نبوده‌اند. در قرن نوزدهم میلادی ایده‌ی مادرسالار بودن جوامع انسان‌های نخستین مطرح شد که در آنها هم خدایان مونث و هم رهبران مونث حضور داشته‌اند، ایده‌ای که به‌رغم کمبود شواهد و مدارکِ پشتیبانِ آن و رد آن از سوی بسیاری از محققان، همچنان مورد قبول معدودی از اندیشمندان است. جدیدتر از آن، ایده‌ی دیگری بود که بیشتر مورد پسند واقع شد و  بیان می‌داشت جوامع جستجوگر جوامعی برابرخواه بوده‌اند، یعنی در آن، هرچند مردان و زنان وظایف و کارهای متفاوتی بر عهده داشته‌اند ولی از ارزش یکسانی برخوردار بوده‌اند. این ایده عمدتاً مبتنی بر مشاهده و بررسی جوامع جستجوگر معاصر استوار است، نظیر قبیله‌ی کونگ در افریقای جنوبی یا اِمبوتی در جمهوری دموکرات خلق کنگو، و یا مبتنی بر گزارش‌هایی است از جوامع جستجوگر در گذشته‌ی نزدیک، نظیر قبیله‌ی اینو در ناحیه‌ی لابرادور در شمال شرق کانادا. پژوهشگرانی که ایده‌ی برابرخواهی اولیه‌ی بشر را پذیرفته‌اند، ریشه‌های زیردست‌بودگی زنان را در اتفاقاتی می‌بینند که متعاقب ساخت و استفاده از ابزار رخ داد، یعنی، در چیزی که به‌سبب «انقلاب کشاورزی» در دوران نوسنگی حادث شد.

 

دوران نوسنگی

از آنجایی که در بیشتر فرهنگ‌های جستجوگر نوعی تقسیم کار مبتنی بر جنسیت زیستی وجود داشته است و زنان نیز در وهله‌ی نخست مسئول گردآوری محصولات گیاهی بوده‌اند، پس به احتمال زیاد این زنان بوده‌اند که ـ بجای صرفِ گردآوریِ دانه‌ی گیاهان خودرو ـ  برای نخستین‌بار، آگاهانه اقدام به کشت دانه‌های گیاهان در زمین کرده‌اند. گام بعدی زنان، انتخاب دانه‌های گیاهانی بود که محصولی پرثمرتر به بار می‌آوردند، و با مشاهده و ارزیابی نیز دریافتند که بهترین زمان‌ها و مکان‌های کشت کدام‌ها هستند. این شکل اولیه‌ی کشتِ محصول را اغلب باغبانی می‌نامند. باغبانی را افراد با استفاده از کج‌بیل و تکه‌چوب‌های بلندی که به کار حفر سوراخ در زمین می‌آمد انجام می‌دادند. این شیوه‌ی کشت برای اشتباه‌نشدن با کشاورزیِ خیشی که بعدها پدید آمد باغبانی نامیده می‌شود. باغبانی را می‌توان براحتی توأمان با شکار و گردآوری انجام داد زیرا معمولاً قطعه‌زمین‌های کوچکی برای انجام آن نیاز است. بسیاری از فرهنگ‌ها، از جمله، برخی از فرهنگ‌هایِ شرق آمریکای شمالی، هزاران سال است که همچنان به‌صورت ترکیبی از جستجوگر- باغبان به حیات خود ادامه می‌دهند. در این جوامع، افراد، در طول فصل کشت به‌صورت منظم به سکونت‌گاه‌های اصلی خود مراجعت می‌کنند. به نظر می‌رسد در جوامع باغبان، اختیار محصولاتی که زنان می‌کاشته‌اند با خود آنها بوده است. زنان نیز این محصولات را یا با اعضای گروه سهیم می‌شدند و یا به‌عنوان هدیه به آنها پیشکش می‌کردند. زنان منزلت اجتماعی بالایی داشتند، هرچند قواعد مربوط به زنانه و یا مردانه‌بودن کارها سفت‌و‌سخت بود و مردانی که احیاناً کارهای زنان را انجام می‌دادند تمسخر می‌شدند.

     در برخی نواحی جهان، که آغاز آن از خاورمیانه بود، باغبانی آن‌قدر موفق ظاهر شد و آن‌قدر توانست غذای کافی تولید کند که گروه‌ها را وا داشت که کم‌و‌بیش به‌صورت دائمی در یک منطقه سکونت گزینند. این غذا شامل محصولات غله‌ای بود که نوزادان نیز قادر به خوردنشان بودند، و از این همین رو، مادران می‌توانستند در سنین پایین‌تر آنها را از شیر بگیرند. از شیرگرفتن در سن پایین‌‌تر به این معنی بود که زنان بعد از هر زایمان زودتر آمادگی بارداری مجدد را پیدا می‌کردند (زیرا شیردهی مانع از فرایند تخمک‌گذاری در مادر می‌شود). بنابراین، کودکان با فاصله‌ی زمانی کمتری نسبت به هم به دنیا می‌آمدند و به همین دلیل بود که جمعیت دهکده‌های کشاورزی در خاورمیانه با آهنگی کاملاً سریع رو به رشد نهاد.

     ما از ساختارهای جنسیتی در این جوامع باغبانِ اوایل دوران نوسنگی چقدر می‌دانیم؟ شناخت ما از گروه‌های دوران دیرینه‌سنگی عمدتاً مبتنی بر ترکیبی از یافته‌های باستان‌شناختی است و مقایسه‌هایی که با گروه‌های امروزین انجام می‌شود. اکثر پژوهشگران حتی در یک الگوی واحد نیز بر عامل تنوع تأکید می‌ورزند. بیشتر جوامع باغبان شکلی از ترتیبات زندگی را برگرفتند که یا زن‌‌مکان بود، یعنی شوهر خانه‌ی خود را ترک می‌کرد تا با زنش و در کنار والدین زنش زندگی کند، و یا شوهر‌مکان بود، یعنی زن خانه‌ی خود را ترک می‌کرد تا با شوهرش و در کنار والدین شوهرش زندگی کند، ولی هر دو، توآمان، در یک جامعه به چشم نمی‌خوردند. در بسیاری از فرهنگ‌ها، زنان ظاهراً مسئول امور مربوط به کشاورزی بوده‌اند. آسیاب‌های دستی که به کار تولید آرد می‌آمد در قبر زنان یافت شده است؛ در حالی که مردان به شکار می‌پرداختند و پیکان‌های شکار در گورشان پیدا شده است. به نظر می‌رسد تفاوت‌گذاری‌های اندکی بر اساس جنسیت زیستی صورت گرفته باشد، زیرا اقلام موجود در قبر مردان و زنان، چه به لحاظ کیفی و چه به لحاظ کمی فرق چندانی با هم ندارند.

     ظاهراً کشاورزیِ خیشی دگرگونی‌های بنیادی‌تری را نسبت به کشت ساده‌ی محصول در ساختارهای جنسیتی موجب شد. اینجاست که تغییری بزرگ در نسبت میان دو جنس به وقوع می‌پیوندد. از حدود هزاره‌ی سوم قبل از میلاد، ابتدا در خاورمیانه، استفاده از گاو برای کشیدن گاری و خیش رایج شد؛ نخستین نمودهای این را می‌توان بر روی مُهرهای استوانه‌ای‌شکلِ یافت‌شده در بین‌النهرین دید، که همچنین نشان می‌دهند شخم‌زنی کاری مردانه بوده است. تقریباً در همین زمان، در برخی فرهنگ‌ها، پرورش گاو برای شیر و پرورش گوسفند برای پشم رایج شد، و نه استفاده‌ی گوشتی از هر دو، یعنی چیزی که سابقاً به‌ چشم می‌خورد، و از همین رو، مقدار آن چیزی که امروزه محصولات ثانوی کشاورزی نامیده می‌شود، نظیر لباس و محصولات لبنی، رو به فزونی گرفت. نخ‌ریسی و بافندگی کار تقریباً اختصاصی زنان شد، هرچند دلایل این امر بر ما معلوم نیست؛ بیشتر پاسخ‌های داده‌شده برای تبیین چرایی این امر، به این نکته اشاره دارند که نخ‌ریسی کاری بود که می‌شد آن را همزمان با مراقبت از نوزادان و مواظبت بر اَعمال کودکان نیز انجام داد، و اینکه برای انجام آن نه به وسایل متنوع و زیادی احتیاج بود و نه این وسایل گران بودند و به همین دلیل هم در دسترس بیشتر زنان قرار داشتند. مشکلی که این تبیین دارد این است که نه توضیح می‌دهد چرا زنان منابعی در اختیار نداشتند که قادرشان سازد به ابزارآلات گران‌قیمت‌تر دسترسی یابند و نه توضیح می دهد چرا مسئولیت نظارت و تربیت کودکان اصولاً بر عهده‌ی زنان افتاد.

     ما هرگز درباب دلایل این تقسیمِ‌ کارِ جدید که مبتنی بر جنسیت صورت گرفته بود به قطعیت نخواهیم رسید، ولی این قدر می‌دانیم که این تقسیم‌بندی نه تنها در خاورِ نزدیکِ نوسنگی رخ داد که در اکثر فرهنگ‌های جهان که کشاورزی خیشی در آنها مرسوم شد نیز به وقوع پیوست. برای مثال، در بیشتر بخش‌های قاره‌ی آمریکا و مناطق واقع در زیر صحرای بزرگ آفریقا، کشاورزی عمدتاً با استفاده از کج‌بیل و تکه‌چوب‌های بلندی که به کار حفر سوراخ در زمین می‌آمد، انجام می‌شد و استمرار یافت و زنان نیز همچنان به نقش خود به‌عنوان تولیدکنندگان اصلی محصولات گیاهی ادامه دادند. در آسیا اما، کشاورزی خیشی و نگهداری از حیوانات اهلی هم در گذشته و هم امروزه رواج بیشتری داشت و دارد و زنان نیز نقش بسیار کمتری در کشت و زرع ایفا می‌کنند.

     مشخص‌ساختن پیامدهای کشاورزی خیشی و تقسیمِ‌ کارِ جدید در آن که مبتنی بر جنسیت صورت گرفت آسان‌تر از ردیابی علل آن است. کشاورزی خیشی نه تنها اندوخته‌ی غذایی را به‌نحو چشمگیری افزایش داد که منابع لازم را برای چنین کشاورزی‌ای هم به‌نحو چشمگیری افزایش داد: حیواناتی که باید تغذیه و تیمار می‌شدند، خیش‌هایی که باید ساخته و نگهداری می‌شدند، مخازن ذخیره‌ای که باید حجیم‌تر و کارآمدتر می‌شدند، کارگرانی که باید تربیت می‌شدند و سرپناهی می‌یافتند. برای اولین بار در فرهنگ بشر، کالاهای مادی ـ خیش، گوسفند، گاو، آغل و انبار، کوزه ـ به فرد این توانایی را دادند که کالاهای مادی بیشتری را گرد‌آوری کند، و شکاف میان فقیر و غنی، میان خیش‌دار و بی‌خیش عمیق‌تر شد. این تفکیک اجتماعی مبتنی بر دسترسی به حیوانات و ادوات کشاورزی درست زمانی پدیدار شد که کشاورزی کاری مردانه شد و از همین رو، تأثیراتش بر مردان و زنان یکسان نبود. مردان که مسئولیت کار اصلی کشاورزی را بر عهده گرفتند، پسران نیز به‌سبب کاری که می‌توانستند حین جوانی برای والدینشان انجام دهند و حمایتی که قادر بودند هنگام سالخوردگی والدینشان از آنها بکنند بر دختران ترجیح یافتند. پسران طبیعتاً هم وارث خانوده شدند و هم حق کار بر زمین‌های اشتراکی به آنها ‌رسید.

     هرچند تأثیرات کشاورزی خیشی بر ساختارهای جنسیت را نسبتاً آسان می‌توان با شاهد و مدرک نشان داد ولی دلایل پشت آنها سخت مورد مناقشه است. برخی تحلیل‌گران تبیینی کاملاً مادی پیش کشیده‌اند: زیردست‌بودگی زنان از آنجا ناشی می‌شود که به‌سبب تقسیم جدید کار، آنها را از شیوه‌های تولید و از نقش کوچک‌ترشان در تولید روزانه‌ی کالاهای کشاورزی کنار گذاشتند. این دیدگاه نقد شده است زیرا نقش زنان را در عمل‌آوری غذا و لباس نادیده گرفته است، همچنین از عوامل فرهنگی که به خاستگاه‌های پدرسالاری مدد رسانده است غفلت شده است، یعنی ساختاری اجتماعی و سیاسی که در آن، مردان، خصوصاً مردان ریش‌سفید، برتری و تفوق دارند. بنابراین، دیگر تحلیل‌گران بر ارتباط جنسیت با دیگر تقسیم‌بندی‌های دوتاییِ فرهنگی که در ابتدای این مقاله بحث شد تأکید می‌کنند. همچنان که جوامع کشاورزی چشم‌انداز مناطق سکونتشان را با ساخت و ساز و سیستم‌های آبیاری تغییر می‌دادند، به‌نحو فزاینده‌ای خود را جدا و برتر از دنیای طبیعی می‌دیدند و تقسیم‌بندی دوتاییِ طبیعت/فرهنگ را شکل دادند. از آنجایی که زنان حامل و پرورنده‌ی کودکان بودند و از آنجایی که مالک مزارع آبیاری‌شده‌ای نبودند که به‌لحاظ فرهنگی نیز متناسب با آنها باشد، نزدیک‌تر به طبیعت و در نتیجه پَست‌تر قلمداد شدند. همچنان که کار بیشتری در محدوده‌ی خانه و یا مجتمع خانوادگی بر عهده‌ی زنان واگذار می‌شد، و همچنان که خانه‌ها به‌نحو فزاینده‌ای در مِلک یک فرد یا یک خانواده قلمداد می‌شد، زنان بیشتر و بیشتر در پیوند با قلمرو داخلی و حریم خصوصی تلقی شدند. مردان نیز، که کارشان را به همراه مردان دیگر در خارج از خانه انجام می‌دادند، بیشتر و بیشتر به قلمروی عمومی مرتبط می‌شدند، و همچنان که اجتماعات رشد می‌کردند بر پیچیدگی و اهمیت کار مردان هم افزوده می‌شد. هر دوی این تقسیم‌بندی‌های دوتایی ـ طبیعت/فرهنگ و خصوصی/عمومی ـ و ارتباطشان با زیردست‌بودگی زنان نقد شده‌ است زیرا نمی‌توان آنها را در همه‌ی فرهنگ‌های جهان صادق دانست، ولی چنین ربط و پیوندهای عقیدتی در بسیاری از نواحی جهان اهمیت داشته است. عامل آخری که باید از آن نام برد و به یک نسبت با فرهنگ‌‌های مختلف و تمهیدات عملی زندگی مرتبط بود، زایمان‌های مکرر بود که، همانطور که دیدیم، یکی از ارکان اساسی جامعه‌ی کشاورزی به‌شمار می‌رفت.


[1]- Experiencing World History (2000)/Paul Adams, Erick Langer, Lily Hwa, Peter Stearns and Merry Wiesner-Hanks/New York University Press  


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 11 خرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

جستجوی حیات هوشمند در دیگر نقاط کیهان و تأمل در پرسش «آیا ما در جهان تنهاییم؟» سابقه‌ای طولانی در تاریخ بشر دارد. در قرن بیستم اما با رشد فزاینده‌ی تکنولوژی و اختراع انواع تلسکوپ‌های نوری و رادیویی این جستجو به دوران جدیدی پا گذاشت. تب بشقاب‌های پرنده بیش از آن که بیانگر علاقه‌ی دانشمندان به ساکنان احتمالی فضاهای دور باشد حکایتگر اشتیاق انسان‌های معمولی به دیدن موجودات ماورا زمین بود. شاید دلیل این همه تخیل و تصور و شاید هم توهم انسان‌ها، گریز و ترس از تنهایی است. روزگاری که انسان‌ها خود را حاکمان مرکز‌نشین کائنات می‌پنداشتند این ترس و گریز چندان مشهود نبود ولی از زمانی که آن تصور کودکانه رنگ باخت و انسان خود را در پهنه‌ی کران‌ناپیدای کیهان همچون قطره‌ای در اقیانوسی بیکران یافت این ترس از تنهایی بیشتر به جانش افتاد و با توهم و تخیل بشقاب‌های پرنده هم شده سعی کرده است بر این ترس غلبه کند و خود را در پهنه‌ی فضای بی‌انتها یکه و تنها نبیند.

دانشمندانی همچون استیون هاوکینگ نگاهی بدبینانه به ساکنان هوشمند فضاهای دور دارند و می‌ترسند با پیام‌هایی که مشتاقانه به فضاهای دور گسیل می‌کنیم و حضور خود را در آنها اعلام می‌داریم، ساکنان ستیزه‌گر و استثمارگر دیگر نقاط گیتی به زمین حمله‌ور شده و منابع حیاتی آن را غارت کنند و طبیعت را به نابودی بکشانند. از سوی مقابل اما کسانی همچون کارل ‌سی‌گن، اخترشناس فقید آمریکایی، چنین اعتقادی نداشتند و خوش‌بینانه‌تر به قضیه می‌نگریستند.

کتاب جدید «پنج میلیارد سال تنهایی» (2013)، به قلم لی بیلینگز کند و کاوی است در تاریخ پر فراز و فرود جستجوی حیات هوشمند در کیهان، مصاحبه با اخترشناسان و اخترزیست‌شناسان و بررسی مفاهیم حیات، فضا، هوشمندی و ... .

این کتاب به‌نوعی چکیده‌ای است از هر آنچه تاکنون بشر انجام داده است تا خود را از این تنهایی بیرون بکشد و با یافتن ساکنان هوشمند فضاهای دور به آرامش برسد.

از این کتاب بسیار تقدیر شده است، خصوصاً از قلم درخشان بیلینگز در روایت پست و بلند این تلاش.

لی بیلینگز، روزنامه‌نگار علمی و ساکن نیویورک است و  با بسیاری از نشریات معتبر علمی آمریکا همکاری می‌کند.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 خرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی
در تماسی که با دوست عزیزم نصرالله عباسی داشتم از موضوع ذیل با خبر شدم بد ندیدم در وبلاگ درج کنم تا دیگر همشهریان نیز مطلع و خوشحال شوند

نفرزاده 26 بازیکن را انتخاب و دعوت کرد

سرمربی تیم ملی والیبال جوانان از بین 140 بازیکن حضور یافته در اردوی انتخابی این تیم، 26 بازیکن را انتخاب و به مرحله دوم اردوی آمادگی دعوت کرد.
به گزارش روابط عمومی فدراسیون والیبال، اردوی انتخابی تیم ملی والیبال جوانان از 24 اردیبهشت ماه آغاز و روز گذشته پس از ارزیابی تخصصی از 140 بازیکن به پایان رسید.
کادر فنی تیم ملی والیبال جوانان با هدایت دکتر فرهاد نفرزاده 26 بازیکن را انتخاب و برای حضور در مرحله دوم اردوی آمادگی دعوت کرد.
دعوت شدگان باید تا ساعت 20 فردا یکشنبه چهارم خردادماه با دست داشتن مدارک زیر خود را به امید هاشمی سرپرست تیم ملی والیبال جوانان معرفی کنند:
1- اصل شناسنامه
2- اصل کارت ملی
3- گواهی تحصیلی
4- گذرنامه
دومین مرحله اردوی آماده سازی تیم ملی والیبال جوانان از پنجم خردادماه در فدراسیون والیبال آغاز می شود و بازیکنان زیر به این اردو دعوت شدند.
حمید حمودی، معین معینی فر، علیرضا انصاری راد، الیار محرم زاده، شاهین شهروز، محمد دلیری، هادی نیازی، حسین کامران، جابر اسماعیل پور، سپهر حیدری، محمد حیدری، سالار حیدری، محمد علی پیران، محمد جواد معنوی نژاد، امین اسماعیل نژاد، مهرداد شیبانی، رضا گرایلی ، سهند اله وردیان، محمدرضا عوض پور، سید مهدی حسینی، پارسا فرجی، جواد حکمتی، امین عبدالهی، سلیم چپرلی، سعید تقوی و عرفان علی نژاد.
تیم ملی والیبال جوانان ایران خود را برای حضور در رقابت های قهرمانی آسیا آماده می کند.
هفدهمین دوره مسابقات والیبال قهرمانی جوانان زیر 20 سال آسیا از 25 مهرماه سال جاری به مدت 9 روز در بحرین برگزار می شود.
این رقابت ها با حضور 20 تیم در چهار گروه مقدماتی آغاز خواهد شد که تیم ملی والیبال جوانان ایران با تیم های هند، ترکمنستان، هنگ کنگ و قطر همگروه است..

تاریخ درج مطلب . برگرفته شده از وبسايت رسمي فدراسيون واليبال: ۱۱:۸
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 4 خرداد1393 توسط داریوش راستی
 

کره‌ی زمین تا جایی که می‌دانیم موقعیتی بسیار کمیاب، اگر نگوییم یگانه، در فضا دارد. موقعیتی که به حیات اجازه‌ی پیدایش داده است و در خلال صدها میلیون‌سال، این حیات، به‌رغم انقراض‌های بزرگ، به گستردگی و تنوعی حیرت‌انگیز دست یافته است. تنوع گونه‌های موجود در زمین را حدود 10 میلیون تخمین می‌زنند. 10 میلیون گونه‌ی متنوع حیات! زمانی به شگفتی چنین تنوعی بیشتر پی می‌بریم که بدانیم اخترزیست‌شناسان هنوز موفق نشده‌اند حتی یک باکتری ساده در ماه و مریخ ردیابی کنند!

     با این همه، فرض کنیم که سلامت زمین را به‌سبب کارها و اعمال احمقانه‌ی خود به خطر بیندازیم و شرایطش را چنان بحرانی کنیم که مجبور شویم جلای سیاره کنیم و در گوشه‌ای دیگر از کیهان زندگی را ادامه دهیم.

     در منظومه‌ی خورشیدی، تنها سیاره‌ای که تا حدی کورسویی از شرایط سازگار با حیات را نشان می‌دهد مریخ است. ولی چقدر سازگار؟؟

     مریخ، نسبت به زمین، 50 میلیون مایل دورتر از خورشید است. به همین دلیل هم، گرمایی که از خورشید دریافت می‌کند حدوداً نصف گرمایی است که زمین از خورشید دریافت می‌کند. ولی به دلیل طولانی‌تر بودن شبانه‌روز این سیاره در قیاس با زمین، اختلاف درجه‌ی شب و روز آن بسیار شدید است: از 80 درجه‌ی سانتیگراد بالای صفر در روز تا 200 درجه‌ی سانتیگراد زیر صفر در شب! اندازه مریخ نصف زمین است و جاذبه‌ی آن حدوداً ۳۸ درصد جاذبه‌ی زمین است. بر همین اساس، اگر فرد مدتی در مریخ مستقر شود، به‌تدریج استخوان‌هایش ضعیف می‌شوند و عضلاتش تحلیل می‌روند تا جایی که دیگر قادر به حرکت نخواهد بود. به‌سبب ضعف جاذبه‌اش، اتمسفری بسیار نازک و رقیق از دی‌اکسید کربن دارد که غلظت آن یک‌صدم غلظت هوای تازه‌ای است که شبانه‌روز در زمین تنفس می‌کنیم. و به دلیل چنین وضعیتی و طبعاً نبود لایه‌ی ازون، تشعشعات مرگبار خورشیدی و کیهانی، حیات را در آن با خطر جدی مواجه خواهد ساخت.

این وضعیت منظومه‌ی شمسی خودمان بود. اما در خارج از منظومه‌ی خورشیدی چه؟ سیاره‌ای یافت می‌شود که به‌نظر مناسب حیات باشد؟ جواب مثبت است، ولی مشکل اصلی مسافت‌های نجومی است. نزدیک‌ترین سیاره‌ای که شبیه به زمین است و در فاصله‌ی مناسبی از خورشیدش قرار گرفته است، سیاره‌ای است موسوم به گلیسا که سال ۲۰۰۷ کشف شد. گلیسا که هفت‌برابر بزرگ‌تر از زمین است حدوداً 120 تریلیون مایل با ما فاصله دارد. یعنی چیزی بیش از 20 سال نوری! برای اینکه این فاصله را بهتر بفهمیم، از سریع‌ترین ساخته‌ی بشر کمک می‌گیرم. کاوشگر وویجر 1 که سال 1977 به فضا پرتاب شد تاکنون بیش از  13 میلیارد مایل در فضا پیش رفته است. سرعت وویجر 1، تقریباً 11 مایل بر ثانیه است، یعنی حدود 39000 مایل بر ساعت (تقریبا ۶۲۰۰۰ کیلومتر بر ساعت). با چنین سرعتی در هر ساعت می‌توان یک دور و نیم به گرد زمین چرخید. ولی با این سرعت، که بیشترین سرعت دست‌یافته‌ی بشر است، 350 هزار سال طول خواهد کشید تا به گلیسا برسیم و ببینیم اوضاع از چه قرار است!

     اینها را گفتم تا کمی بیشتر به موقعیت زمین در فضا پی ببریم. تا حداقل بدانیم اگر سلامت زمین را با دست خود به خطر بیندازیم و آن را به‌سمت نابودی پیش ببریم، دست‌کم طبق تکنولوژی امروزین بشر، هیچ امیدی به یافتن جای امن و سازگار با حیاتی حداقل تا فاصله 20 سال نوری با ما وجود ندارد.

     شاید فعلاً نتوانیم رهبران کله‌پوک قدرت‌های بزرگ را متقاعد کنیم که کلاهک‌های هسته‌ای و انبوه آلاینده‌هایشان، در انواع و اقسام اَشکال و شیوه‌ها، چقدر به حال طبیعت مضّرند و چقدر سیاره را به مرگ نزدیک‌تر می‌کنند و چقدر گونه‌ی انسان و میلیون‌ها گونه‌ی جانوری و گیاهی موجود بر سیاره را بیشتر به لبه‌ی پرتگاه سوق می‌دهند.

روی سخن من با خود ماست. خود ما چقدر می‌توانیم به نوبه‌ی خود و به سهم خود به سلامت زمین کمک کنیم؟

 می‌توان از مصرف کم ظروف یکبار‌مصرف و کیسه‌های پلاستیکی شروع کرد و آن را به حداقل و بلکه به صفر رساند. می‌توان تولید زباله را به حداقل رساند. می‌توان در عین لذت‌بردن از طبیعت آن را آلوده نکرد. اگر با خودمان خلوت کنیم، و موقعیت واقعی زمین و خطرات جدی را که به‌دست انسان برای آن پیش آمده است و پیش خواهد آمد در ذهنمان مرور کنیم، مسلماً راه‌هایی را خواهیم یافت که بیشتر و بیشتر به سلامتی سیاره کمک کنیم.

باید کم‌کم از شعار «شهر ما خانه‌ی ما» عبور کنیم و به شعار «زمین ما خانه‌ی ما» برسیم.

امیدوارم هرچه زودتر این امر محقق شود زیرا سرعت به‌خطرافتادن سلامت زمین به‌دست بشر، بسیار بسیار بیشتر از سرعت دست‌یافتن به تکنولوژی پیشرفته‌ای است که ما را به موقعیت‌هایی سازگار با حیات در دیگر نقاط کیهان برساند.


نوشته شده در تاريخ جمعه 2 خرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی
  • ویرایش قالب وبلاگ
  • ویرایش و طراحی قالب وبلاگ