دیلُمی‌یَل
 
راهی برای ارتباطی گسترده‌تر با همشهری‌های خونگرم

 در روز 18 شهریور ماه امسال بر اساس توصیف بعضی از دوستان از زیباییهای جنگل دالخانی، فرصتی شد تا به اتفاق خانواده از این منطقه دیدن نماییم. جنگل دالخانی به عقیده کارشناسان در واقع یکی از بکرترین جنگل های ایران است .

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/06.93/dalkhani%202.jpgجنگل دالخانی، جنگل زیبایی که در میان گردشگران به “دالان بهشت” معروف است . این جنگل در مسیر رامسر به تنکابن (استان مازندران)واقع شده است، برای رفتن به جنگل دالخانی دو مسیر وجود دارد که ما از مسیر سه راهی جنت رودبار (هفت کیلومتر در مسیر آسفالته رامسر به تنکابن )رفتیم. مسیر دیگر مسیر کتالم- هریس (جاده میرزا کوچک‌خان)می باشد.بعد ازطی مسافت 23کیلومتر به قزل پارک میرسیم ، در ورودی قزل پارک ،مامور عوارضی با گرفتن مبلغ 2000 تومان و دادن یک عدد کیسه زباله از شما پذیرایی می کند. البته دادن کیسه زباله جهت تمیز نگه داشتن محیط زیست بنوبه خود کاری شایسته است .در آنجا سه چشمه سرویس بهداشتی برای آقایان و خانمها در نظر گرفته شده است که بهیچوجه جوابگو خیل عظیم گردشگران نیست ،ایکاش از مبلغ جمع آوری شده عوارض ، تعدادها سرویس های بهداشتی را بیشتر میکردند.بگذریم ..... نوشیدن آب از چشمه دالخانی درقزل پارک ، خستگی راه پرپیچ و خم جنگل را از تن می زداید . دالخانی روستایی است از توابع بخش مرکزی شهرستان رامسر در 30 کیلومتری جنوب شرقی رامسر که در دهستان چهل شهید واقع است.

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/06.93/dalkhani%201.jpg

دالخانی که با آب و هوای بی نظیرش و طبیعت بکرش از دل انگیزترین و دیدنی ترین جنگل ها است که به دلیل همجواری با جنگل های 600 هزارمتر مربع رامسر ، دالخانی نام گرفته است.جنگل هایی که در مسیر جاده ادامه دارند و بعد از دالخانی شما را به ییلاق جنت رودبار و گرسماسر ،اکراسر ،گلین و ... می رسانند.
دالخانی جنگلی نیمه کوهستانی است که ارتفاع آن به حدود 800 متر می رسد و انتخابی مناسب برای طبیعت گردان و کوهنوردان است.مه غلیظ ار مهمترین ویژگی ها و زیبا یی های دالخانی است که در کنار سرسبزی زیبا و طبیعت ،گردشگران بیشماری را بسوی خود جلب می کند.،آشنایی با آداب و رسوم و زندگی سنتی روستاییان نیز از دیگر جاذبه های جنگل دالخانی است به همه دوستان توصیه میکنم در سفر به استان مازندران ،دیدن از جنگل دالخانی را در برنامه مسافرت خود پیش بینی نمایند. ضمنآ قبل از رفتن آذوقه خود را تهیه نموده تا از این بابت نگرانی نداشته نباشند. دوربین عکاسی فراموش نشود،

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/06.93/dalkhani%203.jpg

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 30 شهریور1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي

علیرضا خلیفه زاده متولد 28 اسفند 1351 در روستای « باباحسنی جنوبی» از دهستان لیراوی (شهرستان دیلم استان بوشهر ) است .

خلیفه زاده  که کتاب هفت شهر لیراوی و بندر دیلم را در سال 1382 به رشته تحریر درآورده بود اخیرا چاپ دوم این کتاب را با اصلاحات جدید در ده فصل عرضه نموده است.

 

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/06.93/66630326432770891758.jpg

در این کتاب هفت بندر ساحلی خلیج فارس ، ماهرویان ، سینیز، قوستان ، سنجاهان ، حماد ، بندر امام حسن و سه ناحیه تاریخی رستاق ریشهر ، بلوک لیراوی و شهر اسنجان که همگی در محدوده جغرافیای شهرستان دیلم (دهستان های لیراوی) قرار دارند مورد بررسی قرار گرفته اند.

مولف علاوه بر سرایش شعر و داستان نویسی تاکنون مقالات متعددی را نیز در کنگره های ملی و بین المللی و مجموعه مقالات مرتبط با خلیج فارس ارائه نموده است. وی همچنین چند کتاب در مورد تاریخ و زندگی نامه شهیدان نوشته است .

 

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/06.93/liravideylam.jpg

علیرضا خلیفه زاده با چاپ این کتاب در سال 1382 ، توانست مقام اول پژوهش های برتر تاریخ استان بوشهر را کسب نماید.

برای این نویسنده و شاعر توانمند ، از خداوند بزرگ آرزوی موفقیت و تندرستی خواهانیم.


نوشته شده در تاريخ جمعه 28 شهریور1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي

موزه مردم شناسی استاد بهرامی در شهر بروجن (استان چهارمحال و بختیاری)، در مرداد ماه امسال فرصتی دست داد تا در شهر بروجن از موزه مردم شناسی دیدن نماییم. مجموعه خانه حفیظی، مربوط به اواخر دوره قاجار است که در سال ۱۳۸۰ با شماره ثبت ۴۳۱۰ به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده و هم اکنون به عنوان موزه مردم شناسی شهر بروجن به همت استاد بهرامی فعال شده است.

در موزه ها، علاقه مندان به فرهنگ و تمدن با صرف زمانی اندک، سفری طولانی به اعماق تاریخ می کنند و با مشاهده آثار بر جا مانده نیاکان با فضا و نحوه زیست طبیعی، فرهنگی و اجتماعی آنان آشنا می شوند.

در این موزه، ظروف سنگی، مسی و چوبی، ابزارهای کشاورزی، ابزارهای نخ ریسی، کتاب و نسخه های خطی و قدیمی، سماور و قوری های قدیمی، انواع پوشاک، کفش و لباس های محلی و سنتی و صدها اثر تاریخی و مجسمه های سنگی که نماد روش زندگی مردم در گذشته است به نمایش گذشته شده است.

در این موزه، مجموعه مجسمه های سنگی مشاغل سنتی چون نانوایی، قصابی، ریسندگی، رنگرزی و قالیچه بافی، زندگی مردم در فصل های مختلف با شرایط آب و هوایی سرد و گرم، کشاورزی و دامداری، مکتب خانه و شیوه تحصیل در قدیم و جشن عروسی، هر کدام در قالب مجموعه های مختلف در معرض دید بازدیدکنندگان قرار گرفته است.

بازدیدکنندگان از این موزه همچنین با چگونگی تهیه خمیر و نان، مشک زنی، کار با دستاس (آسیاب دستی)، نخ ریسی، هاون چوبی و سنگی، انواع ترازو و قپان به شیوه سنتی آشنا می شوند.

در یکی از اتاق های این بنای تاریخی همه امکانات یک خانه سنتی جانمایی شده که در وسط آن یک کرسی قرار دارد و انواع خشکبار و همچنین میوه هایی چون انار و هندوانه روی سینی بزرگی قرار گرفته است.

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/06.93/mozeh%202.jpg

خانه حفیظی که به عنوان مکان موزه مردم شناسی بروجن انتخاب شده یکی از بنای تاریخی با اهمیت استان چهارمحال و بختیاری است. این بنا متعلق به دوره قاجار است و از شاخص های معماری این مکان، هشتی ورودی بنا است که دارای هشت درب ورودی، محل انتظار با سه ساختمان، حیات اصلی خانه، خانه کارگران و اصطبل است.

ستون ها، طاق های منزل و سردری های آن به سبک معماری سازه های اسلامی است و رنگ منزل و به خصوص رنگ درب و پنجره ها از ترکیب سه رنگ اصلی زرد، قرمز و آبی است.

بیش از 150 مجسمه سنگی با موضوع آداب و رسوم و فرهنگ قدیم مردم برای معرفی این بخش از فرهنگ شهرستان بروجن به نمایش گذاشته شده است.

در این موزه ،با توجه به علاقه مردم به زندگی گذشتگان و یادگارهای نیاکانشان، سعی شده تا شیوه زندگی و فرهنگ مردم در قالب مجسمه و اشیاء برجا مانده از دوره های قدیم در معرض دید مردم قرار گیرد.

این موزه از ابتدای امسال فعالیت رسمی خود را آغاز کرده و پذیرای گردشگران و علاقه مندان به میراث فرهنگی است.

شهرستان بروجن به عنوان یکی از شهرستان های مهم استان چهارمحال و بختیاری از پیشینه تاریخی و فرهنگی غنی برخوردار است که بخشی از این ظرفیت فرهنگی در موزه مردم شناسی این شهر در خانه حفیظی که خود از آثار تاریخی ارزشمند شهر بروجن است به نمایش در آمده است.

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/06.93/mozeh%203.jpg

شهر بروجن با بیش از 52 هزار نفر جمعیت، در فاصله 62 کیلومتری شهرکرد مرکز استان چهارمحال و بختیاری واقع شده است.


نوشته شده در تاريخ جمعه 28 شهریور1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي

جایی، در گوشه‌ی فضای مجازی، کسی پرسشی مربوط به زبان مطرح کرد و من پاسخ دادم. حیفم آمد این پرسش و پاسخ برای علاقمندان به این مباحث اینجا درج نشود.

سعی می‌کنم پرسش را با روایتی دیگر از نو بنویسم.

پرسش:

اگر زایش و رشد و دگرگونی و در یک کلمه، پویایی، جزو روند طبیعی زبانهای طبیعی است پس مرگ و نابودی هم باید باشد. بنابراین، کاملاً منطقی نیست که از مرگ برخی زبان‌ها متأسف و متأثر نشویم؟  آیا تلاش زبان‌شناسان و گاه نهادهای دولتی برای زنده‌ نگاه داشتن زبان‌های در حال نابودی منطقی است؟

پاسخ:

سوال سوال خوبی است و ممکن است گاه و بی‌گاه روایت‌هایی از آن را بشنویم و یا در جایی بخوانیم.

پاسخ اول سلبی است: اگر بر همین منطق بخواهیم رفتار کنیم پس پزشک و بیمارستان و بهداشت (که تلاشهایی هستند در جهت زنده نگه داشتن انسانها، به ای نحو کان) هم باید کاری عبث و بی‌معنی باشد. بعید می‌دانم جز پوچ‌گراها به چنین لازمه‌ای گردن نهند.


پاسخ دوم که ایجابی است: هر زبانی، همچون هر محصول و ساخته‌ی انسان، حاصل تلاش انسان‌هاست طی قرون و اعصار و بلکه هزاره‌ها برای بقا و زیستن بهتر روی زمین. باستانشناسان با تلاش فراوان بقایای اجساد و متعلقات انسان‌های کهن را از زیر خاک بیرون می‌کشند و مطالعه می‌کنند تا «خودمان» را به عنوان «انسان» فهم کنیم. تا بفهمیم فراز و فرود حضور «انسان» بر کره خاکی چگونه بوده است و نقش این فراز و فرودها در شکل‌گیری «هویت جمعی» ما چیست و تا به کجاست. ولی شکل شفاهی «زبان» بقایایی ندارد که بر جای بماند تا بعدا کشف یا مطالعه شود. امکان ضبط شکل شفاهی و آوایی زبان‌های مختلف (یعنی اصلی‌ترین جنبه‌ی زبان‌های انسانی) صرفاً در همین صد سال گذشته میسر شده است. ما از شکل آوایی و شفاهی زبانهای منقرض شده (بعنوان شکلی از عالی‌ترین محصول انسانی و یکی از بارزترین وجوه انسان بخرد)، صرفنظر از حدسهای پراکنده، چیزی در دست نداریم. از همین رو، تلاش برای زنده‌نگه‌داشتن زبان‌های در حال انقراض، دقیقاً در جهت حفاظت از برخی از عالی‌ترین محصولات انسانی است. ناگفته نماند که هر زبانی عرصه‌ای است کاملاً بکر و متفاوت از زبان دیگر. هر زبانی «کاملا منحصر به فرد» است. و این نکته بسیار بسیار مهم است. یعنی هیچ زبانی، کاملاً شبیه به هیچ یک از زبان‌های دیگر دنیا نیست و هیچ همتایی ندارد. مضافاً اینکه با بررسی‌های زبان‌شناختی در ساختمان آوایی و نحوی و معنایی هر زبان می‌توان به وجوه ناپیدایی از ساختمان مغز انسان بخرد پی برد. از این نظر، هر زبانی گنجینه‌ای برای دستیابی به کلید برخی از رازهای نهفته‌ی وجود «آدمی» است. بدیهی است مطالعه و بررسی هر زبانی زمانی در شکل آرمانی خود خواهد بود که «بصورت طبیعی» انجام شود، یعنی گویشورانی باشند که در تعاملات روزمره خود از آن استفاده کنند.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 شهریور1393 توسط عبدالرضا شهبازی

 

               اعتماد السلطنه                                      سهام الدوله

در متون تاریخی بسیار کم پیش می‌آید که یک واقعه‌ی جزیی و معمولی را بتوان از زاویه‌ی نگاه دو نفر (که هر دو در آن واقعه حضور داشته‌اند) دید. یعنی هر دو نفر، طی یادداشت‌ها یا خاطرات خود، جداگانه، و بدون اینکه یکی از کار دیگری خبر داشته باشد، گزارش مخصوص به خود را از آن واقعه بنگارد.

مورد جالبی که از این موارد کمیاب اخیراً کشف کردم به دو تن از رجال عصر ناصری مربوط است:    اعتماد‌السلطنه، مترجم مخصوص همایونی، رئیس دارالطباعه ناصری و از رجال بسیار صاحب‌نام عهد ناصرالدین‌شاه و از فرهیختگان زمان خود؛

و سهام‌الدوله شادلو بجنوردی، از رجال متنفذ عهد ناصری و از حاکمان خطه‌ی گرگان و شمال غرب خراسان که نقش مهمی در تأمین امنیت این نواحی در دوران خود داشته است.

سهام‌الدوله در تاریخ 22 ربیع‌الاول 1307 قمری از بجنورد به مقصد تهران،دارالخلافه‌ی ناصری، حرکت می‌کند و در روز 12 ماه رجب به بجنورد بر‌می‌گردد. قصد سفر او داستانی دیگری دارد که اینجا جای ذکرش نیست.

سهام‌الدوله در روز 29 رمضان این سال ( یعنی ده روز بعد از ورودش به تهران و ملاقات با شاه) به دیدن اعتماد‌السلطنه می‌رود. گزارشی که اعتماد‌السلطنه از این ملاقات به‌دست می‌دهد بسیار بسیار مختصر است و فقط بسنده می‌کند به اینکه «امروز صبح سهام‌الدوله بجنوردی به دیدن آمده بود.» (روزنامه خاطرات اعتماد‌السلطنه/به‌کوشش ایرج افشار/ص 999/ انتشارات امیرکبیر/1389). البته در گزارش دو روز قبل می‌نویسد که «قدری کسالت داشته» و در گزارش روز قبل می‌نویسد «من تمام روز را در منزل بودم». اگر قرار باشد به همین فقرات از گزارش اعتماد‌السلطنه قناعت کنیم صرفاً می‌فهمیم که سهام‌الدوله به عیادت وی رفته است. همین. اینکه بجز احوال‌پرسی‌های معمول، صحبت‌های دیگری هم در میان آمده است یا نه؟ و اگر صحبت‌های دیگری هم شده است درباره‌ی چه موضوعاتی بوده است؟ و آیا کس دیگری هم در همان روز به عیادت وی رفته بوده است یا نه؟ عیادت در چه ساعتی از شبانه‌روز بوده؟ و ... چیزی نمی‌دانیم.

اما گزارش سهام‌الدوله جزییات بیشتری را بازگو می‌کند. وی در گزارش همین روز (چهارشنبه 29 رمضان) در کتاب سفرنامه‌ی خود می‌نویسد: «چهار از دسته رفته، رفتم منزل جناب اعتماد‌السلطنه به عیادت. حکیم طولوزان و یک نفر طبیب فرنگی دوا استعمال می‌کردند. دو ساعتی آنجا بودم. از تواریخ صحبت شد. شهر "پرس" که محل تشکیل سلطنت اشکانیان بوده در نزد تاریخ‌نگاران مجمل مانده بود. چون من مطلع بودم و خود اثار شهر "پرس" را دیده بودم به جناب معظم‌الیه معلوم کردم. خیلی اظهار امتنان فرمودند» (سفرنامه‌های سهام‌الدوله بجنوردی/ به‌کوشش قدرت‌الله روشنی زعفرانلو/ ص 118/انتشارات علمی فرهنگی/ 1374).

نکته‌ی جالب اینکه اعتماد‌السلطنه خود مولف تاریخ اشکانیان است و شاید از همین رو، و البته به دلیل خصلت‌های شخصی از جمله غرور علمی، متعرض چنین مباحثه‌ی علمی نشده است.

از این دو گزارش که به‌صورت تطبیقی عرضه شد، علاوه بر نکته ی فوق، می توان نکات زیادی دانست؛ از روحیات دو طرف گرفته تا جزییات یک عیادت در سطوح بالای مملکت در حدود 130 سال قبل.

با یافتن چنین نمونه‌هایی و تحلیل آنها بی‌شک می‌توان به زوایای دیگری از تاریخ این مرز و بوم پی برد.


نوشته شده در تاريخ شنبه 22 شهریور1393 توسط عبدالرضا شهبازی

بعضی تصاویر آنقدر گویا هستند که دیگر جایی برای توضیح و تفسیر باقی نمی‌گذاردند. امیدوارم در این بحران بسیار جدی کم‌آبی، راهی دیگر، و البته بی‌زیان، برای جلب توجه عمومی به برخی دردهای بشری یافت شود.

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 16 شهریور1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

 

اخیراً آقای علی دهباشی را در یکی از کتابفروشی‌های انقلاب دیدم. خبر خوبی که داد انتشار سفرنامه‌ی آمریکای حاج سیاح بود که خبری فوق‌العاده مسرت‌بخش بود.

حاج سیاح پس از خروج از ایران چندین سال اروپاگردی می‌کند که حاصل این سیر و سیاحت کتابی است که خود دهباشی در اوایل انقلاب تصحیح کرد و به انتشار رساند و به سفرنامه‌ی فرنگ حاج سیاح معروف است. حاج سیاح بعد از اروپا، عزم سیاحت برّ جدید یا همان آمریکا را می‌کند. در آمریکا (و به قول خود حاج سیاح «امریک») چندین سال می‌ماند و حتی تابعیت این کشور را کسب می‌کند و بعد، عزم ژاپن و چین و هند را می‌کند. بعد از این سیاحت ماژلان‌وار وارد ایران می‌شود. زمانی که بعد از حدود 18 سال وارد ایران می‌شود عاقله‌مردی است حدوداً 40 ساله. کتابی که از حاج‌سیاح به‌نام «خاطرات حاج سیاح؛ یا دوره خوف و وحشت» به کوشش فرزندش حمید سیاح و به‌تصحیح سیف‌الله گلکار سال 1346 منتشر شد کتاب فوق‌العاده مهمی است در شناخت ایران نیمه‌ی دوم عصر قاجار که در واقع خاطرات سیاح است از لحظه‌ی ورود به ایران تا پایان عمرش، یعنی تقریباً از اواسط عهد ناصری است تا فتح تهران به‌دست مشروطه‌طلبان تا فرار محمد‌علی شاه به روسیه.

کتابی که آقای دهباشی وعده داد به‌تصحیح وی حدوداً زمستان امسال وارد بازار کتاب می‌شود، سفرنامه‌ی آمریکا و ژاپن و چین حاج سیاح است که تاکنون به‌شکل خطی مانده بود و در اصل حلقه‌ی میانی جهانگردی‌های وی است. با انتشار این سفرنامه، تمامی سفرنامه‌های اصلی وی به چاپ رسیده است، هرچند کتاب خاطرات وی از اوایل انقلاب ممنوع‌الچاپ شده است ( آخرین چاپ آن سال 1359 به همت انتشارات امیر کبیر بود).

حاج سیاح سفرنامه(‌های) کوتاهی هم دارد. از جمله سفرنامه‌ی چندین صفحه‌ای حج که به کوشش رسول جعفریان طی مقاله ای به چاپ رسیده است. (بنگرید: مجله بخارا/ شهریور 90/ شماره 82)

علاوه بر این علی فردوسی (استاد و مدیر بخش تاریخ و علوم سیاسی دانشگاه نوتردام دو نامور، کالیفرنیا) مصاحبه‌ای از حاج سیاح کشف و ترجمه کرد که سیاح در سال 1875 با روزنامه‌ی اینتر اوشن (Inter-Ocean) چاپ شیکاگو انجام داده بود (بنگرید: مجله بخارا/ فروردین- تیر 1389/ شماره 75).


نوشته شده در تاريخ جمعه 14 شهریور1393 توسط عبدالرضا شهبازی

موسم رفتن به حج همیشه شور و نشاط خاص خود را داشته است به ویژه این که اهل دیلم باشی و خاطره ی «ایدوهای بلند و دو کنده ای » هنوز با تو باشد.پرسش هایی که این روزها رد و بدل می شود معمولا از این قرارند که؛

چه کسانی امسال به حج می روند؟

امسال شما هم حاجی دارید یا نه؟

ایدو (تاب) می بندند ؟

آرد برنج برای حلوا درست کرده اند؟و.....

از همه مهم تر موضوع ولیمه یا همان پذیرایی پس از برگشتن و سوغاتی هاست.خیلی ها بر این عقیده اند که این موارد بار سنگینی بر دوش کسانی است که به حج می روند و به جای این که فکر و ذکر آن ها دیدار خانه ی خدا و لذت بردن از این آسایش و آرامشی باشد که در این سفر نصیبشان می شود،تمام مدت در این فکرند که چه بخرند و چه بخورانند!!

یکی از دوستان از برادرش که از حاجیان امسال است شنیده بود که کسانی ،برای پذیرایی ،هر چه مرغ خلفه!خرفه !(درستش را نمی دانم فقط می دانم که با کف دو دست اندازه ی یک مرغ کوچک را نشان می داد) در روستاهای دیلم بوده را جمع کرده اند که سر سفره، در بشقاب هر فرد یک مرغ درسته بگذارند!می گفت مسؤول کاروان گفته بوده :که به جای این کارها ؛یک کار خیر انجام دهید مثلا به یک موسسه ی خیریه یا مردم غزه کمک کنید.

گویی کسی از این پیشنهاد چندان استقبال نکرده است چون معتقد بودند که بالاخره ممکن است کسانی پیدا شوند که کمک ما را باور نکرده و بگویند فلانی چه خسیس است ،سوغاتی یا مهمانی نداد.

البته من با این که ،با این افراد موافقم که ممکن است این گونه حرف ها زده و شنیده شود و فرد حاجی باید تمام مدت قرآن زیر بغل داشته باشد و هی قسم بخورد که ؛به پیر و به پیغمبر قسم که من هزینه ی مهمانی و سوغاتی را صرف کار خیر کرده ام،معتقدم که می شود هزینه را صرف کار خیری کرد که به چشم بیاید مثلا آسفالت کردن حیاط یک مدرسه یا خرید وسایلی برای یک موسسه ی آموزشی یا وسیله ای که برای راحتی مردم باشد مثل همین آب سردکن هایی که لب خیابان و یا در مدارس و مکان های عمومی می گذارند و غیر ممکن است که از ان آب بخوری و یک خدا رحمت کند رفتگانت را نگویی.

نظر شما در این مورد چیست؟آیا شما هم بر این باورید که می توان از این هزینه ها و مهمانی ها گذشت یا معتقدید که باید باشد؟

چه قدر این سوغاتی دادن ها و گرفتن ها را لازم می دانید؟

چه رسم هایی از مراسم حج را دوست دارید و کدام یک رااضافه و تجملی می دانید؟

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 شهریور1393 توسط معصومه راستی
امروزه دنیای ما به افرادی ایده پرداز و خلاق نیاز دارد تا بتواند خود را از عنوان جهان سومی که مانند پیله به دورش تنیده شده رها سازد و پروانه وار در افق های پیشرفت محو شود . در این مقاله می خواهم بر یک بافت غلط که نتیجه اش داشتن دانش آموزان و افرادی بدون خلاقیت و مصرف گرای صرف فکری می باشد دست بگذارم. در واقع نکته اصلی برمی گردد به مثل معروف از ماست که بر ماست .

ایده چیست : ایده (انگاره یا طرح) در حقیقت یک طرح ذهنی است.

 ایده پرداز کیست : به فرد صاحب ایده می گویند .

ایده پردازی چیست : تفکر همراه با خلاقیت است .توانایی و مهارت بارش مغزی و تفکر خلاق همراه با توانمندیها

و حال بارش مغزی چیست ؟؟

 بارش مغزی: تکنيکی مبتنی بر مذاکره تحت عنوان ( brain stroming ) به معنای بارش مغزی وجود دارد؛ به اين صورت که همه افراد دور هم می نشينند و در مورد يک موضوع، به بحث و مناظره می پردازند و هر فرد، موردی و يا راه حلی به ذهنش رسيد به جمع مطرح می کند. همه می توانند صحبت کنند. معلم که نقش هدايتگر جمع را به عهده دارد، همه مطالب و صحبتها را يادداشت می کند. به اين ترتيب با يک مشارکت گروهی و تلنبار کردن افکار روی هم در يک جمع می توان راه حلهايی برای مشکلات پيدا کرد. علاوه بر آن چون همه بايد در بحث شرکت کنند، خود موجب افزايش خلاقيت می شود.

اين روش توسط الکس اسبورن در سال 1988 معرفی شد.

چهار قائده کلی اسبورن درمورد بارش مغز:

1. انتقاد ممنوع: اين مهمترين قاعده است و با توجه به اين که در جريان بارش فکری افراد انديشه های غلط يا صحيح خود را ارائه می دهند، هر گونه انتقاد يا اعتراض، روند فعاليت را کند می کند و فکر آنان را به جای تفکر در مورد موضوع مورد نظر، به سوی انتقاد و حتی واکنش در مقابل انتقاد سوق می دهد و چه بسا به مشاجره منتهی شود. ( منوچهر فضلی / راهنمای عملی روش مشارکتی/ صفحه 76 ) .

 2. اظهار نظر آزاد و بی واسطه: اين قاعده برای جرأت بخشيدن به شرکت کنندگان برای ارائه پيشنهادهايی است که به ذهن آنها خطور می کند، بعبارت ديگر در يک جلسه بارش مغزی، تمام اعضا بايد جسارت و شهامت اظهار نظر را پيدا کرده باشند، بتوانند پيشنهاد و نظر خود را بيان کنند. هر چه پيشنهادها جسورانه تر باشد نشان دهنده اجرای موفق تر جلسه است، لذا قضاوت و ارزشيابی در مورد انديشه و فکر اعضا ممنوع است، زيرا که هم مقدار زيادی از وقت جلسه تلف شده و فکر اشخاص را منحرف ميکند. در نتيجه، فرصت تفکر و بارش فکری کاهش می يابد.

 3. تاکيد بر کميت : هر چه تعداد نظرات بيشتر باشد، احتمال وجود پيشنهادهای مفيد و کارسازتر در بين آنها بيشتر می شود. موفقيت اجرای روش بارش مغزی با تعداد پيشنهادهای مطرح شده در جلسه رابطه مستقيم دارد. در اين روش اين گونه عنوان ميشود که هر چه تعداد پيشنهاد بيشتر باشد، احتمال وجود طرح پيشنهاد کيفی بيشتر است.

 4. تلفيق و بهبود پيشنهادها : اعضا می توانند علاوه بر ارائه پيشنهاد، نسبت به بهبود پيشنهاد خود اقدام کنند. روش بارش مغزی اين امکان را به اعضاء می دهد که پس از شنيدن پيشنهادهای ديگران پيشنهاد اوليه بهبود داده شود. آنها همچنين می توانند پيشنهاد خود را با چند پيشنهاد ديگر تلفيق کرده و پيشنهاد بهتر و کاملتری را به دست آورند.

 نتايج تحقيقات پارس و ميدو در خصوص روش بارش مغزی را به صورت زير می توان خلاصه کرد:

 1. آموزش از طريق بارش مغزی، توانايی حل مساله را در افراد افزايش می دهد.

 2. روش بارش مغزی بيشتر از روش های مرسوم آموزشی ، به ايجاد عقايد و انديشه های آفريننده منجر می شود.

 3. کوشش برای جهت دادن هر چه بيشتر به پاسخ سئوالات طرح شده، به افزايش پاسخ های آفريننده می انجامد.

 4. دانش آموزانی که دوره های مربوط به حل مسائل به روش بارش مغزی را می گذرانند، در آزمون های آفرينندگی گيلوفورد نمره های بيشتری می گيرند، ( با نگاهی به کتاب بررسی استعداد همگانی/ ترجمه حسن قاسم زاده، تهران، بی تا 1371 نقل شده از کتاب راهنمای عملی روش های مشارکت فعال/ منوچهر فضلی خانی ) صفحه 77 مراحل روش بارش مغزی.

 همانطور که در بالا سخن رفت بارش مغزی یا  طوفان ذهنی (Brainstorming) یکی از راههای خلاقیت و ایده پردازی می باشد و به راه های دیگر از جمله – روش گروه اسمی (Nominal Group) – روش های الگو برداری از طبیعت (Bionics) – روش ارتباط اجباری( Forced association) – تجزیه و تحلیل مورفولوژیک (morphological analysis) – روش تفکر موازی که شامل اندیشه واسطه غیر ممکن (Intermediate-Impossibles) ، پیوند تصادفی (Random Juxtaposition) و معکوس سازی است – فن سؤالات ایده برانگیز – گردش تخیلی یا فن گوردون ( Speculative excursion) می توان اشاره کرد .

 

اما دانشمندان بر این باورند که یکی از مهمترین و مؤثر ترین راه در انگیزش ذهنی خلاق و ایده پرداز بارش مغزی می باشد که نه هزینه ای دارد و نه نیاز به ابزار و امکانات خاص و دور از دسترس بلکه بایک میز و چند صندلی می توان ذهن کودکان ،نوجوانان و برگسالان را به چالش کشید و به ذهنی ایدپرداز تبدیل کرد.

و حال بافت غلط:که متاسفانه در جامعه آموزشی ما معلم به عنوان یک خدای مطلق و داننده جلو دانش آموزان ظاهر می شود و کلاس می بایست در سکوت کامل به کلمات خداوندگار کلاس گوش فرا دهد .

سوالات پیش آمده : در کدام یک از ساعات کلاسی کودکان بارش مغزی صورت می گیرد ؟؟ آیا در چارت آموزشی زمانی برای آن در نظر گرفته شده است ؟

از این روست که قدرت بیان اندیشه و بارش افکار کودکان و نوجوانان از بدو دوره ی آموزشی سرکوب می شود و این درحالیست که در بزرگسالی توقع داریم نیروهای سخنور و ایده پرداز و بازگو کننده خلاقیت های فردی را در اجتماع شاهد باشیم .

 به قول سامول والتون :بهترين ايده ها از منشي ها و دانش آموزان به دست مي آيد.

پس هدایت گر خوبی باشم تا ایده های بزرگ جامعه رافرا بگیرد .

                                        

مقاله از سوسن حیاتی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 شهریور1393 توسط سوسن حياتي
از سر کار که اومد خونه گرسنگی امانش رو بریده بود.....خانمش رو صدا زد.:

شام چی هست بخوریم ؟زن رفت و دقایقی بعد با یک ظرف یک بار مصرف ماست و مقداری خیار برگشت .....نگاه مرد به روی ظرف ماست مات شد ( ماست پر چرب .........) آروم به خانمش گفت : مگه نشنیدی وزیر بهداشت توی تلویزیون چی گفت و بعد ...ببرش که روغن پالم داخلشه ( روغن نخل ) ....خانمش هم آروم ظرف ماست رو برد  و با دو عدد کنسرو برگشت .....نگاه مرد روی قوطی کنسرو خیره شد .

مواد نگهدارنده-طرز تهیه -نمک زیاد درون کنسرو برای ماندگاری بیشتر محتویات و ....دقایقی بعد خیار و گوجه ی کشت نایلونی جای کنسروها رو در دست عیالش گرفته بود ............مرد این خیار و گوجه ها رو کامپیوتری می نامید ...

شنیده بود که گاهی سه تا چهار روز با انواع و اقسام سم آماده میشن .

غذاهای قدیمی جلو ی چشمش رژه رفتن چه حالی داشت خوردن نان و سبزی تازه .....نعنا و ریحونی که  بوی اونها تا دو سه خونه ی اطراف میرفت .

 تازگی نان ...خمیر درست کردن وسه چهار ساعت بعد ور اومدن خمیر ......یادش به نانوایی سر کوچه افتاد که صبح ها گاهی شاطر و دو سه کارگرش رو مردم بیدار می کردن و نیم ساعت بعد خمیر آماده بود و نان دست مشتری  .

( مشتری عزیز : این نانوایی از جوش شیرین استفاده نمی کند )

     چند لعنت بر اداره ی .........فرستاد ...یاد صحبت های دوستاش افتاد .

از پوره ی سیب زمینی و اسانس و مواد معطر  عسل درست می کنن .

از سیب های زیر درختی و گوجه های لهیده و اسانس  رب گوجه ...

 طرز آماده سازی سبزیجات ...و......

با خودش گفت : کاش خونه اونقدر بزرگ بود که گوسفند صاحب میشدم ...مرغ و خروس هام تو مزرعه بد و بدو میکردن ..........مزرعه داشتم و تره بار و میوه رو از باغ  خودم آماده میکردم ...تنور ....نان تازه ....شیر و ماست طبیعی ...

یادش اومد که خونه فقط  هشتاد متره و به یک الونک بیشتر شبیه است تا خونه باغ 2000 متری ...

           توی این افکار غرق بود که بچه ی کلاس پنجمی اش از در اومد داخل و گفت : با با..بابا  دوستام گفتن که شرکت های مواد لبنیاتی محصولات پرچرب رو تو ظروف کم چرب میزارن و برای فروش به سوپرمارکت ها میدن .

     جمله ی  (چه خلاقیتی دارن ایرانی ها )  تمام ذهنش را پر کرد .

   مرد قصه ی ما شب را گرسنه بر بالش گذاشت و چه فشار وحشتناکی رو تحمل کرد تا تونست خوابش ببره ...

 شب کابوس سوسیس - کالباس و همبرکر تا صبح رهایش نمی کرد  .

              نقش اول داستان ما که به ترشرویی شهره بود  فردا ضبح هنگام رفتن به سر کار به رفتگر محله  سلام و خدا قوت گفت .............

           ................ رفتگر محله هاج و واج مانده بود .


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهریور1393 توسط عباس اميد

این روزها در شهر نام دانش آموزانی بر سر زبان هاست که حاصل تلاش و کوشش آنها کسب موفقیت در احراز رتبه های برتر کنکور در سطح شهرستان بوده است. بیشتر اهالی فرهنگ  و کسانی که مسائل آموزش و پرورش را دنبال می کنند  این روزها نگاهشان به کنکوری ها و قبولشدگان ارشد دانشگاهها دوخته شده است....

اما در کنار این دانش آموزان موفق در عرصه علم آموزی ، دانش آموزان دیگری هستند که که در عرصه کار و تلاش و فداکاری گوشه ای دیگر از اهداف متعالی آموزش و پرورش را به نمایش گذاشته اند و در مرتبه ای دیگر افتخار آفرینی کرده و وجود نازنینشان زینت بخش فضای تربیت و آموزش گردیده است...

آری طرح "هجرت دانش آموزی"، طرحی جهادی است که چندین سال است در ایام تابستان در حال انجام است... فرایندی مدبرانه و دلسوزانه که شاید نامش برای بسیاری از اهالی جامعه و حتی جامعه فرهنگی ناشناخته مانده است...

به جرأت باید گفت که ارزش این کارهای جهادی دانش آموزان اگر بیشتر از کسب رتبه های برتر کنکوری نباشد کمتر نیز نخواهد بود...

 

 

 

پرورش فضائل اخلاقی، روحیه ایثار و فداکاری، تعاون و سازندگی،رفاقت و صمیمیت، فراگیری فنون و حرفه های کاربردی  در زندگی و مشاغلی که در آینده می تواند این دانش آموزان را به افرادی با ارزش و مفید در جامعه مبدل سازد، همه از مزایا و منافعی است که طرح های جهادی نظیر هجرت را برجسته می نماید.و البته در رسیدن به یکی از غایی ترین اهداف راهبردی آموزش و پرورش که همان " تربیت یک شهروند خوب " می باشد رهنمون می سازد...

از سویی دیگر، پر کردن اوقات فراغت دانش آموزان، بازسازی و زیبا سازی فضای مدارس با هزینه ای بسیار ناچیز در مقایسه با بیرون، شکل گیری حس مسئولیت پذیری دانش آموزان در برابر محیط آموزشی خود، از مزایا و محاسن این طرح جهادی می باشد.

 

 

 

"طرح هجرت 3" که یک طرح عظیم جهادی بوده در سازندگی مدارس و مناطق محروم نقش مفید و بسیار موثری داشته است.این طرح که به صورت مشترک میان وزارت آموزش و پرورش و بسیج دانش آموزی برگزار می گردد از لحاظ جنبه اقتصادی نیز بسیار مقرون به صرفه و پر بازده می باشد به گونه ای که زیبا سازی، تعمیر، تجهیز و بازسازی بسیاری از مدارس با هزینه ای بسیار ناچیز به مرحله اجرا در می آید.

گلایه های آقای "محمد حسین پاژخ زاده "مسئول محترم بسیج دانش آموزی کاملا قابل درک و شنیدنی است... ایشان با ستایش از تلاش ها و فعالیت های دانش آموزان بسیجی و تعدادی از دانشجویان خواستار همیاری، همکاری و توجه بیشتر مسئولین و نهادهای ذی ربط در تقدیر و تشویق این دانش آموزان می باشند.

و بدون شک اجرای این طرح بزرگ با سه گروه 17 نفره در محدوده شهرستان دیلم و شهر امام حسن با تعداد 16 مدرسه ، نیرو، توان و همت بالایی را می طلبد.

 

اشتیاق دانش آموزان نسبت به کار در محیط مدرسه و در آفتاب سوزان و شرجی آزار دهنده مرداد دیلم وصف نشدنی و باور نکردنی است، از طرفی مراقبت از مدرسه توسط این دانش آموزان در طول سال تحصیلی به جهت زحمات و تلاش های خود، مسئولیتی بزرگ را برایشان ایجاد می نماید.

 

 

 

لذا در پایان از تمامی مسئولین امر، آموزش و پرورش، فرماندار محترم شهرستان، شورای محترم اسلامی و سایر نهادهای مربوط انتظار می رود تا با تشویق و ترغیب این دانش آموزان فداکار و پرتلاش زمینه دلگرمی و پیشرفت آنان را فراهم نمایند. مشوق هایی که شاید هزینه های چندانی را نداشته باشد اما موجب حفظ و نگهداری این سرمایه های عظیم خواهد شد...

 بقیه عکس ها در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 شهریور1393 توسط عبدالله مرادی

 

اشاره: آنچه در زیر می‌خوانید قسمت سوم سلسله‌مقالات ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ است که در ماهنامه‌ی زنان امروز (سال اول، شماره سوم، مرداد 1393) به چاپ رسیده است. در دو قسمت قبل شکل‌گیری و فراز و فرود ساختارهای جنسیت در دوره‌ی باستان بررسی شد، یعنی از سپیده‌دم تاریخ تا حدوداً هزاره‌ی اول قبل از میلاد. در این قسمت و قسمت آینده، تحولات ساختارهای جنسیت را از هزاره‌ی اول قبل از میلاد تا حدود سال 450 میلادی، یعنی تا سقوط امپراتوری روم پی می‌گیریم. این بازه‌ی زمانی را اصطلاحاً دوره‌ی کلاسیک نیز می‌نامند.

(قسمت دوم این مقالات را می توانید اینجا بخوانید.)

 

ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ (3)

زنان، وفادار و حامی یا کارشکن و موذی؟ 

 

نوشته‌ی پل اَدمز و دیگران

ترجمه‌ی عبدالرضا شهبازی

در دوره‌ی کلاسیک تحولات جدید و بسیار مهمی در روابط بین دو جنسیت رخ داد. هر تمدنی ترتیبات خانوادگی مخصوص به خود، از جمله چگونگی انتخاب همسر، را پدید آورد. از این مهم‌تر، در هر یک از نظام‌های بزرگ فرهنگی، نظرات روشنی در باب جنسیت حاکم شد. در فلسفه‌ی کنفسیوس، هندو و حوزه‌ی دریای مدیترانه مفاهیم خاصی درباره‌ی خصلت‌های مردان و زنان و نقش‌هایشان شکل گرفت. این صورت‌بندی‌های فرهنگی، چون از نسلی به نسل بعد انتقال می‌یافتند، موجب شدند روابط بین دو جنسیت قالب‌هایی سخت و انعطاف‌ناپذیر بیابند و خود جزئی از الگو‌های پایه‌ی جامعه‌پذیری شوند و تلقی‌هایی تقلیدی را چه بین مردان و چه بین زنان شکل دهند.‌

     ساختارهای جنسیتی که در تمدن‌های دنیای کلاسیک شکل گرفتند بر پایه‌ی همان ساختارهایی بنا شدند که در تمدن‌های اولیه‌ی دره‌رود به‌وجود آمده بودند. در تمدن‌های کلاسیک نه‌تنها تمایزات میان زنان و مردان سفت و سخت‌تر شد که منابع جدیدی نیز وارد عرصه شدند که به یمن آنها چنین تمایزاتی توجیه و حمایت می‌شدند. اهمیت روز‌افزون پسران، خصوصاً در چین و حوزه‌ی مدیترانه، به خلق نظامی انجامید که در آن نوزادانِ دخترِ ناخواسته را به دست مرگ می‌سپردند، عملی که از آن به دخترکُشی یاد می‌شود. همچنان که قوانین و مقررات بسط می‌یافتند، عجز و ناتوانی قانونی زنان نیز افزایش می‌یافت، و محدودیت‌های جدیدی بر برخی از مقاطع چرخه‌ی حیات زنان، همچون بیوگی، افزوده می‌شد. در برخی داستان‌های حماسی که درباره‌ی تأسیس تمدن‌های کلاسیک خلق شده‌اند، همچون رامایانا در هند و انه‌یید در روم، شخصیت‌های زن از دو حال خارج نیستند: یا وفادارانه قهرمان مرد داستان را حمایت می‌کنند یا در مأموریت وی کارشکنی می‌کنند؛ و البته خود کار بزرگ و پرشکوهی به انجام نمی‌رسانند. در نظام‌های فلسفی که مبنای تمدن‌های چین و مدیترانه قرار گرفتند ــ یعنی آیین کنفسیوس در چین و فلسفه‌ی یونانی ارسطو و افلاطون در حوزه‌ی مدیترانه ــ از زنان به‌مثابه‌ی جزئی ضروری برای نظم دنیای طبیعی ولی پَست‌تر از مرد و محتاج مهار شدن از سوی مردان یاد می‌شود. به موازات این نظام‌های فلسفی، باورهای دینی که زنان را پَست‌تر از مردان و برای رشد معنوی آنها خطرناک می‌پنداشتند، در دوره‌ی کلاسیک گسترش افزون‌تری یافتند. هم در عرصه‌ی فلسفه و هم در وادی دین، متون شاخصی پدیدار شدند که در مدارس و دیگر نهادهای آموزشی، به خاطر سپرده می‌شدند، درباره‌ی آنها بحث و گفت‌و‌گو می‌کردند، پیرامونشان مناظره و مجادله برگزار می‌شد و بر آنها شرح و تفسیر می‌نوشتند؛ و عموماً هم فقط مردان مجاز به انجام این امور بودند. همچنان که تمایزات اجتماعی میان گروه‌ها در تمدن‌ها بیشتر تحکیم می‌شد، مردانی که منزلت اجتماعی بالایی داشتند بیش از پیش به صرافت جداساختن دختران و همسرانشان از سایر مردان افتادند و بخشی اندرونی مخصوص زنان در خانه‌ها و عمارات مسکونی خود تعبیه کردند.

     در دوره‌ی کلاسیک، همچون تمدن‌های دره‌رود، بسیار کم پیش می‌آمد که زنان، حاکم منطقه و ناحیه‌ای شوند؛ با این همه، زنان حاکمی را که از این دوره می‌شناسیم، طیفی را شامل می‌شوند که از لیدی آپوهِل از اهالی پالانِک، متعلق به تمدن مایا در یوکوتان [واقع در مکزیک کنونی] آغاز می‌شود و تا امپراتریس وو در چین امتداد می‌یابد. حاکمیت زنان غالباً فاقد رسمیت بود، و هنگام خردسالی پسرانشان و یا بیماری همسرانشان به این منصب دست می‌یافتند، با این همه، در موارد معدودی هم خود مستقلاً حکومت را در دست می‌گرفتند. ملکه‌ها و امپراتریس‌ها سهم قابل‌ملاحظه‌ای در توسعه‌ی ساختارهای سیاسی، نهادهای فکری و فرهنگی و نظام‌های دینی داشتند، ولی در دوره‌های بعد، زمامداری آنها را قرین آشوب و بی‌ثباتی نشان دادند. زنی را که بر حاکمی مرد سلطه و قدرت داشت، حال چه زن او بود و چه همخوابه‌ی او، عموماً در تواریخ رسمی دسیسه‌چین و موذی تصویر می‌کردند. بدینسان، مورخان و وقایع‌نگاران دربار، که عمدتاً مرد بودند، کلیشه‌ی حاکم ضعیف را مردی دانستند که اجازه می‌دهد زنان وی را راهنمایی کنند.

     با این همه، تمدن‌های کلاسیک تمدن‌هایی یکدست و یکپارچه نبودند و سنت‌هایی در دل آنها رشد کرد که تمایزات میان زنان و مردان را کاهش می‌داد. در سه دین مهمی که در این دوره ظهور کردند، یعنی هندوئیسم، بودیسم و مسیحیت، تلقی از زنان این بود که قادرند به منتهای کمال معنوی دست یابند،  شاید با طی فرایندی دشوارتر از فرایندی که مردان ملزم به طی آن بودند، ولی به هر روی در ِ نیل به چنان غایت‌القصوای کمالی بر آنها یکسر بسته نبود. در این سه دین، آن چیزی که در غایت سرسپردگی به خدایان (هندوئیسم) یا ذوات مقدس (بودیسم و مسیحیت) بر رهروان، خواه مرد خواه زن، عرضه می‌شد آرمان و کمالی از جنس زن بود. هرچند در این سه دین، مهم‌ترین رهبران و متفکران مرد بودند، زنان چه در جذب رهروان سرسپرده و چه در ابداع و توسعه‌ی آیین‌ها و مراسمات روحانی مخصوص به خود فعالیت می‌کردند. این سه دین، و همچنین دین‌های کوچک‌تر دیگری که در خلال دوره‌ی کلاسیک ظهور کردند، نظیر جینیسم در هند، دست‌کم این فرصت را پیش پای زنان معدودی نهادند که، به‌جای ازدواج و مادر شدن، حیاتی سرشار از سرسپردگیِ دینی را برگزینند.

 ساختارهای خانوادگی

صرف‌نظر از شماری افراد که به دلایل دینی مجرد باقی می‌ماندند و یا، در برخی فرهنگ‌ها، به دلیل بردگی قادر به ازدواج نبودند، بسیاری از مردم در فرهنگ‌های کلاسیک ازدواج می‌کردند و گروه خانواده در این فرهنگ‌ها نهادی مرکزی به شمار می‌رفت. این گروه خانواده چه به لحاظ اندازه و چه به لحاظ ترکیب، از فرهنگی به فرهنگ دیگر فرق می‌کرد و درون هر فرهنگی نیز، ثروت و منزلت اجتماعی از عوامل تفاوت‌زا محسوب می‌شدند. در برخی نواحی جهان، بیشتر خانواده‌ها، ساختاری هسته‌ای داشتند، متشکل از پدر و مادر و فرزندان آنها، و شاید هم به اضافه‌ی یک یا دو تن از خویشاوندانشان؛ در دیگر مناطق، شکلِ خانواده‌ی گسترده، متشکل از برادران و همسرانشان و فرزندانشان، همگی ساکن در یک مجتمع خانوادگی، شیوع داشت. خانواده‌های ثروتمند‌تر همچنین خدمتکاران و بردگان غیر‌خویشاوندی را به جمع خود اضافه می‌کردند، و گاه نیز ممکن بود خویشاوندان خردسالی که والدینشان مرده بودند و یا بیوگان مسن‌تر نیز به جمع آنها وارد شده و با آنها زندگی کنند. همه‌ی این افراد، خواه بزرگ خواه خردسال، خویشاوندان خونی و یا غیر خویشاوند، همگی عموماً تحت امر یک رئیس مرد در خانواده قرار داشتند، که معمولاً پدربزرگ آنها بود و یا بزرگ‌ترین برادر متأهل در خانواده‌ی گسترده. پسران نیز همچون دختران تا زمان ازدواجشان تحت امر پدر بودند، و احتمالاً در صورتی که بعد از ازدواج نیز زندگی در خانواده‌ی گسترده را پی می‌گرفتند همچنان تحت امر پدر باقی می‌ماندند.

     بسیاری از فرهنگ‌های کلاسیک شوهرمکان بودند، یعنی در آنها زنان به‌محض ازدواج، خانوده‌ی پدری را ترک می‌کردند و به مکان زندگی شوهر نقل مکان می‌کردند، مکانی که غالباً در روستایی دیگر قرار داشت. در برخی فرهنگ‌ها، زن، پیوندهای استوارش را با خانواده‌ی زادگاهش حفظ می‌کرد و خود را جزئی از هر دو خانواده قلمداد می‌کرد. این در حالی بود که در برخی فرهنگ‌های دیگر، چنین پیوندهایی ضعیف بود و دیدار زن از خانواده‌ی زادگاهش صرفاً به شرکت در مراسم ختم منحصر می‌ماند. مثلاً در چین، نام زنان را هرگز در شجره‌نامه‌های رسمی خانواده‌ی زادگاهش وارد نمی‌کردند، و نسل‌های آتی نیز هرگز آنها را به‌عنوان نیاکان خود ستایش نمی‌کردند؛ در خانواده‌ی شوهر هم صرفاً زمانی نام عروس وارد شجرنامه‌ی خانوادگی می‌شد که پسری به دنیا می‌آورد. زنانی که فاقد فرزند پسر می‌ماندند از حافظه‌ی خانواده محو می‌شدند. در فرهنگ‌هایی که خانواده‌های گسترده با هم و یا بسیار نزدیک به هم زندگی می‌کردند، عروس خانواده نه‌تنها تحت امر شوهر در می‌آمد که باید از پدر و مادرشوهر نیز تبعیت می‌کرد. به‌سبب اهمیت فوق‌العاده‌ی فرزند ذکور در این فرهنگ‌ها و رابطه‌ی بسیار قوی و استوار مادر و پسر، تعامل عروس و مادرشوهر غالباً بسیار سخت و دشوار بود. مادرشوهران سنگدل و بدجنس سکه‌ی رایج در ادبیات و داستان‌های فرهنگ‌های کلاسیک، خصوصاً در چین و هند، شدند و نشان‌دهنده‌ی رفتار خشن و نامهربان با زنان جوان در زندگی واقعی بودند. (در حوزه‌ی دریای مدیترانه و بعدها در سایر نواحی اروپا، که مادرشوهران غالباً در جوار عروس و داماد زندگی نمی‌کردند، تصویر کلیشه‌ای از مادرشوهر سنگدل و بدجنس، حضور چندانی در ادبیات ندارد؛ در عوض، زن موذی و مسن‌تری که موجب آزار دختران و زنان جوان می‌شود، در ادبیات این نواحی، عموماً نامادری است.)

     به‌رغم کشمکش‌هایی که در زندگی واقعی رخ می‌داد، در دوره‌ی کلاسیک، ازدواج و مادرشدن بیش از پیش تصویری آرمانی یافت. دختران را از خردسالی تربیت می‌کردند و به آنها مهارت‌ها و طرز سلوکی می‌آموختند که در آینده همسران و مادران خوبی شوند و به آنها تفهیم می‌کردند که مهم‌ترین هدف در زندگی آنها شوهرداری و بچه‌داری است. ازدواج در چرخه‌ی حیات هر خانواده،‌ واقعه‌ای محوری محسوب می‌شد. پدران و مادران، دیگر اعضای خانواده و یا واسطه‌های ازدواج، عروس و دامادهای آینده را به‌دقت انتخاب می‌کردند. بخش زیادی از منابع مالی خانواده غالباً صرف مراسم عروسی و تشکیل خانواده‌ی جدید می‌شد. امکان طلاق در دنیای دوره‌ی کلاسیک از مکانی به مکان دیگر فرق می‌کرد ولی روی‌هم‌رفته، در بسیاری از فرهنگ‌ها طلاق تقریباً غیرممکن بود، و از همین رو بود که انتخاب همسر آینده باید با نهایت دقت انجام می‌گرفت، آن هم پس از مشورت‌های بسیار با خویشاوندان و غالباً با طالع‌بینان و دیگر کسانی که مدعی پیش‌گویی آینده بودند. زمان عروسی را هم ایام سعد و نحس تعیین می‌کرد و بسته به طالع هر زوج نیز متفاوت بود.

     به‌دلیل مردنَسَب ‌بودنِ بسیاری از فرهنگ‌های کلاسیک، تولد فرزند ذکور برای استمرار سلسله‌ی خانواده ضرورتی حیاتی داشت و از همین رو، زنان و مردان نیایش‌ها و قربانی‌ها می‌کردند تا فرزند پسر نصیبشان شود و پسر نیز که تولد می‌یافت با مراسم‌ها و آیین‌هایی قرین می‌گشت که فرزند دختر از آن بی‌نصیب بود. مراسم‌های دیگری هم در طول سال‌های نخستین حیات پسر برگزار می‌کردند تا ضامن سلامتی وی شود، تلاشی در جهت مقابله با امراض مختلفی که نوزادان و کودکان را قلع و قمع می‌کردند. زنان همچنین مراسم و آیین‌های دیگری را درون خانواده برگزار می‌کردند تا ضامن صلح و صفای خانواده شوند، سلامت هرچه بیشتر اعضای خانه را موجب شوند و از رضایت ارواح و خدایان اطمینان حاصل کنند. بسیاری از نظام‌های دینی که در فرهنگ‌های کلاسیک پذیرفته شدند ادیانی سرشار از آیین‌ها و مراسم گوناگون بودند، یعنی در آنها برگزاری مناسک و آیین‌ها بیش از اعتقاد به باورهایی خاص اهمیت داشت، و از همین رو، انجام چنین مراسم‌هایی به زندگی زنان معنا می‌بخشید و آنها را در حفظ ارزش‌های شاخص فرهنگی مهم جلوه می‌داد.

     دستور به ازدواج صرفاً شامل زنان نمی‌شد. مردان عزب در بسیاری از فرهنگ‌های کلاسیک نیمه‌بالغ پنداشته می‌شدند و هرچند مردان تا قبل از ازدواج، دوره‌ای از زندگی را به هنگام تحصیل، مجرد سپری می‌کردند و یا زمانی که ازدواج می‌کردند و دارای فرزندان ذکور لازم می‌شدند، مدتی را دور از خانواده و ‌همسر، وقف مذهب می‌کردند، با این همه، تا زمان پیدایی بودیسم و مسیحیت، هیچ شکل نهادینه‌شده‌ای برای تجردِ همه‌عمریِ مردان وجود نداشت. ازدواج برای مردان بیش از آن که رسیدن به سنی خاص معنا دهد، راهی بود که از طریق آن معمولاً می‌توانستند از زیر سلطه‌ی پدرانشان بگریزند. اکثر مردان تا آخر عمر در وضعیت تأهل باقی می‌ماندند؛ زنان اما با مرگ شوهر اولشان غالباً تا آخر عمر بیوه می‌ماندند. در برخی فرهنگ‌های کلاسیک، هیچ گزینه‌ی دیگری جز بیوگی فراروی آنان نبود. حال آنکه مردان به ‌محض مرگ همسرانشان تجدید فراش می‌کردند. داشتن فرزند، خاصه فرزند ذکور، همان قدر که برای مردان مهم بود برای زنان هم اهمیت داشت، و برای مردی که همسرش فرزند پسر به دنیا نمی‌آورد، انواع شیوه‌ها برای پسردار کردن وی به کار بسته می‌شد از قبیل ازدواج با زن دوم و سوم یا اختیار کردن همخوابه، حق حلال‌زادگی ‌دادن به پسری که مادرش بی‌آنکه همسر و یا همخوابه‌ی مرد دیگری باشد وی را به دنیا آورده بود، به فرزندی پذیرفتنِ برادرزاده یا خواهرزاده‌ی ذکور و یا پسر و مرد جوانی که هیچ نسبتی با وی نداشت. هرگاه زنی قبل از اینکه طفل ذکورش را به دنیا می‌آورد شوهرش را از دست می‌داد احتمالاً از او انتظار می‌رفت با برادر شوهرش ازدواج کند تا پسری را که به دنیا می‌آورد قانوناً از آنِ شوهر مرحومش بدانند (به این ازدواج زن‌برادرگزینی گفته می‌شود).

     در نگاه پادشاهی‌ها و امپراتوری‌های دنیای کلاسیک، خانواده پایه و مبنای اجتماع به‌شمار می‌رفت و جمعیت را بر مبنای تعداد خانوارها سرشماری می‌کردند نه بر اساس تعداد افراد. حق تصدی مشاغل در رهبری سیاسی و مذهبی جامعه منحصر به کسانی بود که از خانواده‌ها و خاندان‌های خاصی سر برآورده بودند. متفکران سیاسی و اجتماعی خانواده را رکن رکین جامعه می‌دیدند، کوچک‌شده‌ی جامعه‌ای بزرگ‌تر و مکانی که در آن ارزش‌های فرهنگی تحکیم می‌شدند. در چین کلاسیک، برای مثال، بنا بر آیین کنفوسیوس، نظم و هماهنگی کائنات از نظم و هماهنگی در کوچک‌ترین واحد انسانی، یعنی خانواده، آغاز می‌شود؛ اگر خانواده به آشفتگی می‌افتاد، قلمروهای بزرگ‌تر سیاسی نیز لاجرم به آشفتگی و آشوب می‌افتادند. در روم نیز، پیروزی‌ها و شکست‌های نظامی را در بیشتر موارد نه صرفاً و منحصراً به ضعف سپاه که به ثبات و یا بی‌ثباتی زندگی خانوادگی هم منتسب می‌کردند. آتن در عصر کلاسیک بر این مبنا نمی‌اندیشید ولی در اینجا نیز نظریه‌پردازان سیاسی همچون افلاطون بر این باور بودند که دولت و خانواده رابطه‌ای تنگاتنگ با هم دارند؛ افلاطون در کتاب جمهوری نوشت دولتِ کامل صرفاً در سایه‌ی جداکردنِ رهبران سیاسی از خانواده‌هایشان، آن هم از بدو تولد، میسر است تا، هنگام اخذ تصمیم، سودای سود رساندن به خویشاوندان، آنها را اغوا نکند.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 شهریور1393 توسط عبدالرضا شهبازی

 از اواخر دهه‌ی پنجاه تا اواخر دهه‌ی شصت (البته تا جایی که من به خاطر می‌آورم)، احتمالاً به‌دلیل کافی‌نبودن شمار پزشکان ایرانی، گروه‌هایی از پزشکان هندی به اقصی نقاط کشور از جمله دیلم اعزام می‌شدند. از پزشکانی که به دیلم آمدند من دکتر راهو و دکتر راجو را به‌خاطر می آورم. دکتر راهو قدیمی‌تر بود و دکتر راجو بعدها (و احتمالاً بعد از رفتن دکتر راهو) به دیلم آمد. در وسط بهداری قدیم دیلم، که اکنون درمانگاه امام‌رضا (ع) بجای آن است، یک واحد ساختمانی قرار داشت که محل سکونت دکترهای هندی بود. گاه‌گداری زن دکتر با لباس هندی (ساری) در آستانه‌ی در پیدا می‌شد، یا بیرون می‌رفت و یا بچه‌اش را صدا می‌زد . مطب دکتر هم چند متر آن‌طرف‌تر و داخل ساختمان اصلی بهداری قرار داشت. دکترهایی که مستقیماً از هند وارد دیلم می‌شدند فارسی نمی‌دانستند و کسانی مثل استاد علیمرادی در نقش مترجم آنها انجام وظیفه می‌کردند و طی توفیقی اجباری در اصل محرم احوالات مزاجی مردم می‌شدند. دکترها بتدریج فارسی را می‌آموختند و بر جملات و سوالات متداول و نام‌های حالات مزاجی به فارسی تسلط می یافتند و کم‌کم بی‌نیاز از حضور مترجم می‌شدند.

کیفیت کار دکترهای هندی تا جایی که به خاطر می‌آورم شدت و ضعف داشت ولی در مجموع چیزی در حد متوسط بود. دکتر راهو بسیار حاذق‌تر بود و هنوز که هنوز است مادرم از او به نیکی یاد می‌کند. دکتر راجو تشخیص ضعیف‌تری داشت. یکبار برای درمان یک بیماری پوستی یازده آمپول پنی سیلین (!) برای من تجویز کرد. بعد از زدن حدود شش آمپول و بی‌نتیجه‌بودن تجویز دکتر راجو، پیش یک دکتر ایرانی رفتم که به تازگی از تهران آمده بود (کنار بانک کشاورزی کنونی، جنب گازفروشی روغنی). دکتر ایرانی (که نامش را فراموش کرده‌ام) با خندیدن به تجویز دکتر هندی و تجویز یک محلول، ظرف دو سه روز بیماری را درمان کرد (فکر کنم تابستان 1368 بود).

به غیر از دکتر راهو و دکتر راجو مسلماً دکترهای هندی دیگری هم به دیلم آمده‌اند که نامشان را فراموش کرده‌ام. با ورود دکترهای تازه‌نفس ایرانی، حضور دکترهای هندی بتدریج کمرنگ شد و برای همیشه از ایران رفتند.

در مورد دکترهای هندی همیشه سوالاتی در ذهنم بوده است که امیدوارم اداره بهداشت و درمان دیلم طی گزارش یا مقاله‌ای به آنها بپردازد.

این دکترها «دقیقاً» بنا به چه علل و عواملی به ایران (بطور اعم) و به دیلم (بطور اخص) آمدند؟

چرا پزشکان مورد نیاز از هند تأمین می‌شدند؟ طرح ورود دکترهای هندی چه زمانی و از سوی چه نهادی تصویب شد؟ اسنادش موجود است؟

اولین دکتر هندی چه سالی به دیلم آمد و آخرینشان چه سالی از دیلم رفت؟

هرکدام چه مدت در دیلم به طبابت اشتغال داشتند؟

اداره بهداشت و درمان دیلم چه ارزیابی از نحوه‌ی عملکرد آنها دارد؟

نهادهای ناظری هم وجود داشتند که بر کارشان نظارت کنند؟

آیا برای طی دوره‌ی انترنی می آمدند یا پزشکان سابقه‌دار و با تجربه‌ای بودند؟

مایحتاج زندگی آنها در دیلم چگونه تأمین می‌شد؟

با توجه به کمبود و یا فقدان پزشک جایگزین، در زمان سرزدنشان به هند، چه نیرویی جایگزین آنها می‌شد؟

به غیر از تشخیص و درمان مطبی، آیا فعالیت‌های دیگری هم داشتند؟ مثلاً سرکشی به اماکن مختلف و کنترل وضعیت بهداشت آن اماکن.

آیا تشخیص و درمان‌های خانگی هم می‌پذیرفتند؟

حدود و ثغور حوزه‌ی درمان آنها تا به کجا بود؟ یعنی با توجه به اینکه دکتر عمومی بودند می‌توانستند در حوزه‌های تخصصی هم دست به درمان بزنند؟

پاسخ به این سوالات و سوالاتی از این دست، مسلماً به تدوین تاریخ بهداشت و درمان دیلم در مقطعی خاص کمک می‌کند.

خاطرات خوانندگان از دکترهای هندی نیز می‌تواند بخش‌های دیگری از تاریخ بهداشت و درمان دیلم را در این مقطع روشن کند.

دکترهای هندی، به هر روی، در مقطعی از تاریخ دیلم، مرهمی بودند بر آلام دیلمی‌های دردمند. دیلمی‌هایی که بجز شمار نه چندان زیادی از آنها، توان مراجعه به دکترهای ایرانی در شهرهای بزرگ را نداشتند. پزشکان هندی، همچون دیگر پزشکان در دیگر نقاط جهان، سوگند خورده‌ بودند، ورای رنگ و زبان و نژاد، در جهت کاستن از رنج و آلام «انسان» بکوشند. آنها هر چه می‌دانستند بکار بستند و ملجأ دیلمی‌های دردمند شدند. امیدوارم اگر همچنان در قید حیات هستند در صحت و سلامت باشند و خاطره‌ی طبابت در این شهر بندری را از یاد نبرند.


نوشته شده در تاريخ شنبه 1 شهریور1393 توسط عبدالرضا شهبازی
هر چند سخن گفتن در خصوص   مشقات و زندگی روز مره مردم و قلم زنی در این خصوص  تحمل بعضی از متولیان امور را  مشکل می سازدولی آنچه حائز اهمیت است و میبایست در تمامی اوقات یاد آور گردید نبود بعضی از ابتدائی ترین در خواست مردم و شهروندان فهیم دیلم میباشد و لذا نبود اداره پلیس +10 در دیلم یکی از دغدغه های به حق مردم این دیار میباشد که متاسفانه تا کنون توجه خاصی به این مهم نگردیده و هنوز اندر خم یک کوچه ایم و میبایست جهت ابتدائی ترین استعلام در این زمینه به دیار همجوار از جمله گناوه مراجعه نماییم که جای بسی تاسف برای ماست .....

از طرفی دیگر نوسان زیاد قیمتها از تره بار و گوشت گرفته تا کالاهای اساسی و گرانی بعضی از اجناس و مایحتاج روز مره مردم در دیلم نسبت به شهرهای همجوار و نبود یک اداره نظارتی مثل اداره تعزیرات در دیلم از سال 90 تا کنون نگرانی و دغدغه اصلی مردم در این شهرستان را دو چندان نموده  لذا عدم وجود اداره مذکور حدود دو سال پیش تا بحال حتی بعضی از افراد ناظر بر قیمتها را نیز از انگیزه خطیر بازرسی منها کرده  که بر همه مسئولین و متولیان امور لازم است در این خصوص اندیشه و تدبیر نمایند ونسبت به استقرار  پلیس +10 و اداره تعزیرات در شهرستان که کوچکترین خواسته بحق ما و همه شهروندان فهیم این دیار میباشد ...جامعه عمل بپوشانند ..انشاالله


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 مرداد1393 توسط حمید مرادی

شاید کمال بی‌انصافی باشد از دانش‌آموزان موفق در کنکور اخیر سخن بگوییم ولی از کسی که با جان و دل و با تمام توان کوشیده‌ است و می‌کوشد بستر لازم را برای رشد علمی این دانش‌آموزان فراهم کند حرفی نزنیم.

رحیم غلامی را حداقل 15 سال است که می‌شناسم و افتخار دوستی با او را دارم. چه زمانی که دیلم حضور داشتم و چه در این چندسالی که در تهران ساکنم، چه از دور و چه از نزدیک، شاهد تلاش همه‌جانبه‌ی او در کانون قلمچی دیلم بوده‌ام. جوانی بی‌ادعا ولی بسیار پرتلاش و خوش‌فکر و دلسوز که همه‌ی توانش را به کار بسته است که تا جای ممکن شکاف عظیم امکاناتی میان محیط محروم دیلم با شهرهای بزرگ را پر کند. مدیریت دلسوزانه و مدبرانه بر کانون قلمچی دیلم، برگزاری جلسات مرتب و منظم با اولیای دانش‌آموزان، انتخاب بهترین پشتیبانان برای رصد پیشرفت علمی دانش‌آموزان و رفع مشکلات آنها در برنامه‌ریزی و مدیریت زمان، برگزاری آزمون‌های مرتب آزمایشی و ده‌ها کار ریز و درشت دیگر که صرف ذکر آنها فهرستی طولانی را شامل خواهد شد، همگی به یمن فکر باز و جویای پیشرفت وی جامه‌ی عمل پوشیده است. مدیریت درست و دورنگرانه‌ی غلامی را زمانی بیشتر و بهتر متوجه خواهیم شد که بدانیم چنان کارهایی را به‌رغم چه میزان بی‌مهری‌های برخی مسئولان، کمبود شدید فضاها و امکانات آموزشی، کمبود نیروهای کارکشته‌ و ... به انجام رسانده است و می‌رساند.

سهم رحیم غلامی در موفقیت شمار نسبتاً زیاد کنکوری‌های امسال و سال‌های گذشته کم از سهم تلاش‌های شخصی خود آن دانش‌آموزان نبوده و نیست. امید دارم که مسئولان ذیربط در دیلم، برای خاطر خطیر نام دیلم و پیشرفت آن هم که شده، قدر زحمات ایشان را بیشتر بدانند و در زمانه‌ای که سخن بسیار و عمل اندک است، عمل خالصانه‌ی وی را ارج نهند.

این مطلب مختصر صرفاً ادای دینی بود به دوستی بزرگوار و خادمی صدیق در عرصه‌ی آموزش. نه آنچه گفتم تمامی خدمات آموزشی او را در می‌گیرد و نه تمامی تلاش‌های وی در عرصه‌ی آموزش صرفاً در کنکور خلاصه می‌شود.

امیدوارم آقای غلامی سال‌های سال در صحت و سلامت باشند و خدمات آموزشی ایشان، بی‌ ضعف و فتور، همچنان استمرار داشته باشد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 مرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی

مراسم تجلیل از برترین های کنکور 93 شهرستان توسط کانون فرهنگی- علمی آموزشی قلمچی در حالی برگزار گردید که جای خالی بسیاری از عوامل فرهنگی و تاثیر گذار شهرستان در این مراسم احساس می شد

 

 

 

مراسمی که اگر چه در محیطی صمیمی و در فضایی محقر برگزار شد اما گرمی و صمیمیت این محفل علمی به گونه ای بود که مراسم را بسیار شکوهمند و پر بار نموده بود

...

 

 

صحبت های دلنشین و تلاشگرانه جناب آقای غلامی مدیریت محترم کانون و کادر اجرایی موسسه .... حرف های ساده اما پر معنا ی داوطلبین موفق کنکور.... اشک های شوقی که در چشمان والدین آنها به خاطر موفقیت فرزندشان حلقه زده بود.... بوسه آن دانش آموز موفق بر دستان مادر برای تمامی زحمات و رنج ها و صبر مادرانه دوران تحصیل... همه نکاتی بودند که این مراسم در آن وجود داشت

.

 

بدون شک درخشش دانش آموزان دیلمی در طی سالهای اخیر و کسب این موفقیت ها به اعتقاد خود داوطلبین مرهون و مدیون عوامل بیشماری بوده که مهمترین آنها تلاشها و استعداد بالای این دانش آموزان و در مراحل بعدی زحمات و هدایت والدین آنها، دوستان و همکلاسی های آنها در دوران تحصیل به جهت وجود فضای رقابتی و رفاقتی، آموزش و پرورش و زحمات معلمان و مدیران دوره های تحصیلی، موسسات و کانون های علمی و کنکوری شهرستان علی الخصوص قلمچی و زحمات و تلاشهای شبانه روزی حوزه دانش اموزی شهید فهمیده شهرستان دیلم همه از جمله عواملی بوده اند که می توان نام برد.

 

 

کسب 10 رتبه برتر سه رقمی کنکور 93 (7 نفر ریاضی)، (1 نفر تجربی) و (2 نفر زبان) موفقیت بزرگی است و این در حالیست که شهرستان گناوه با آن جمعیت 4 تا 5 برابری نسبت به دیلم تنها توانسته است موفق به 2 رتبه زیر هزار و شهرستان بوشهر به عنوان مرکز استان و با آن همه امکانات و موسسات موفق به کسب 12 رتبه زیر هزار گردیده است تا بار دیگر شهرستان دیلم از نظر موفقیت های کنکوری در صدر استان قرار بگیرد...

اما نباید از ذهن دور داشت که توانایی و قابلیت های دانش آموزان ما همواره بیشتر از این ظرفیت بوده که با برنامه ریزی و تلاش بیشتر می توان به جایگاه بالاتری دست یافت. و البته نباید به این موفقیت ها بسنده نمود...

نمونه بارز و مصداق برنامه ریزی خوب و موثر را می توان در شهرستان همجوار یعنی بهبهان مشاهده نمود که سالهاست از نظر کنکور و کسب عناوین علمی در صدر استان خوزستان و حتی کشور قرار گرفته است.

در این شهرستان قریب 18 سال است که مسئولین شهرستانی و انجمن خیرین مدرسه ساز قانونی را مصوب نموده اند که هرساله از رتبه های برتر کنکوری در مراسمی با شکوه تجلیل می شود. به عنوان مثال : جایزه رتبه های تک رقمی 3 عدد سکه بهار آزادی، رتبه دو رقمی 2 عدد سکه و رتبه سه رقمی 1 عدد سکه تعیین شده است... و این تجلیل و تشویق ها می تواند محرک و مشوقی باشد برای دانش آموزان سالهای آینده در کسب موفقیت های بیشتر...

در پایان ضمن تقدیر و تشکر از بنیاد علمی آموزشی قلمچی که برگزار کننده این مراسم تجلیل بوده اند از آموزش و پرورش، فرمانداری و سایر نهاد های فرهنگی ذیربط انتظار می رود تا با برگزاری مراسمی با شکوهتر از این نخبه های علمی تقدیر و تشویق شایسته تری به عمل بیاورند.

                                                                    

بقیه عکسها در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 مرداد1393 توسط عبدالله مرادی
دیروز سالروز ورود آزادگان به کشور عزیزمان بود. این روز بر همه آزادگان و خانواده محترم شان مبارک باد.

درست انگار همین دیروز بود. هر محله ای را که نگاه می کردید پر بود از شور نشاط و شادی. همه خوشحال بودند و طبیعی است که خانواده ای که آزاده ای در راه داشت خیلی بیشتر. یاد باد آن روزگاران یاد باد.

دیشب داشتم فکر می کردم که یک اسیر جنگی که نمی داند جنگ تا چه زمانی ادامه دارد و حتی نمی داند که پیروز این جنگ کدام طرف است و اصلا" آیا او آنقدر طاقت دارد تا روز آزادی را ببیند یا نه، با چه انگیزه ای به حیات خود در دوران اسارت ادامه می دهد؟ درست است که زندان در هر شکل و قیافه ای که باشد سخت است اما زندانی در کشور دشمن بدون اینکه بداند تا چه روزی قرار است در همین اتاق های در بسته روزگار بگذراند آن هم با تحمل شکنجه چقدر سخت است. اصلا" همین که نمی توانی یعنی انگیزه نداری که به شمارش روزها بپردازی طاقت فرسا است. امروزه کسانی در کنار ما هستند که این روزها را تجربه کرده اند. کسانی که طاقت این روزهای سخت را داشته و به همین دلیل هم هست که اکنون زنده اند و در کنار ما زندگی می کنند.

ای کاش دولت با این قهرمانان جنگ بهتر کنار می آمد. ای کاش بیشتر و بهتر خرج شان می کرد. ای کاش به جای اینکه از سهم مردم به این عزیزان می داد از سهم خود و خزانه خود به آنان می داد تا حرف و حدیثی هم پیش نیاید. ای کاش تمام هزینه های تحصیلی، درمانی، سفر و هر چیزی که فکرش را می کنید مربوط به این گروه را پرداخت می کرد تا این عزیزان در کنار خانواده به زندگی خود می پرداختند نه اینکه سهمیه ای از مردم می گرفت و به آنان می داد تا آنان نیز بین خوف و رجا استفاده یا عدم استفاده از آن امیتازها قرار بگیرند. سهمیه دانشگاه، سهمیه بلیط هواپیما، سهمیه استخدامی و غیره. دولت باید به جای سهمیه دادن به این عزیزان و خانواده گرامی شان، هر گونه امتیاز مورد نیازشان را از خزانه ملی اخذ و در اختیارشان قرار می داد تا فکر نکنند دارند با یک امتیاز ویژه خود را در مقابل مردم قرار می دهند. ای کاش دانشگاهی مجزا، بیمارستانی مجزا، هواپیما و قطاری مجزا و هر امکاناتی که فکرش را می کنید به طور مجزا با بهترین کیفیت و با نازل ترین قیمت یا حتی رایگان در اختیار این قهرمانان ملی قرار می گرفت. این کمترین قدردانی از این زجر کشیده های وطن است. ای کاش چنین بود. همان گونه که در بیشتر کشورها بوده و هست. امتیازهای رفاهی ویژه از دولت به همه قهرمانان جنگ کوچک ترین حق این عزیزان است.

امروزه شاهد هستیم که مسئولان این کشور ساعت ها از رشادت ها و جان فشانی های ایثارگران جنگ سخنرانی می کنند اما در عمل حاضر نیستند هزینه درمان این قهرمانان ملی را که طبق قانون بایستی توسط سازمانی که آزاده در آن مشغول به کار است پرداخت شود، متقبل شده و کار را تا جایی پیش می برند که درگیری لفظی یک آزاده هم استانی با مدیر کل سازمان خود جهت دریافت هزینه درمانی به طور زنده از صدای جمهوری اسلامی مرکز بوشهر پخش می شود. به امید روزی که همه ما در عمل قدردان همه ایثارگران باشیم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 مرداد1393 توسط محمد باقر غضبانی
فورواردی چون محمدعلی رئوف را دیگر کمتر می توان در دیلم یافت، حتی استان؛ شاید به حساب اغراق بگذاریم اما فوروارد نام آشنای دهه ی 50 و 60 تیم همای دیلم، که دروازه های سنگربانان بنام آن روزهای جنوب را با شوت های کات دارش می گشود، در کشور انگشت شمار داریم ....

                  000000000000 (14).jpg
آنان نسل سوخته ی فوتبالی بودند که دیده نشد، در گرما و شرجی دیلم، نصب تور، جمع و جور کردن بچه های فوتبالی، خط کشی زمین خاکی با گچ، دویدن دنبال یخ جهت بچه های تیم، کارکرد معمولی فوتبالیست های آن روزها بود. عاشق فوتبال بودند، تعصب آنان حرف اول و آخر بود، پول که نمی گرفتند هیچ، باید پول هم میدادند تا ورزش کنند و ...
بازیکن با اخلاق و فوتبالیست صاحب سبک دیلم قدیم را در سالن دیلم دیدم و ساعاتی را با هم گپ زدیم که حاصل آن خدمت شما ارائه می شود... تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

البته محمدعلی رئوف حاضر به گفتگوی فوتبالی نبودند و در طی چندین مرتبه تماس تلفنی و یادآوری سالهایی که ایشان معلم ورزش دوره ابتدایی ما بود. در روزهایی که در دیلم حضور داشت، قبول کرد که ساعاتی را در کنار هم خاطرات فوتبالی اش را مرور کنیم...
متولد 1335 دیلم در خانواده ای مذهبی و در حضور پدری که مداح اهل بیت(ع) بود و نوحه ی «شال عزا به گردن» او در دهه ی محرم و حزن همراه اجرای این نوحه در یادها ماندگار است و مادر بزرگواری که در ضمن گفتگو به نیکی از او یاد می کند، 4 برادر و 3 خواهر، خانواده ی 9 نفری آنها را تشکیل می دهد.

ازکودکی اش،شکستن دستش در فوتبال در سال سوم ابتدایی، را به خاطر می آورد و از شروع فوتبالش با تیم ساحل در روزهایی که عقاب و ساحل پایه ی اصلی فوتبال محلاتی دیلم بودند، می گوید.
در ضمن گفتگو از سالم کاظم پور- جواد محتجب- جعفر تنگسیری- عبدالرسول اصغری- صفر شعبانی- ابراهیم بن رشید- عزیز سلیمانی- برادران کپتان- احمد روشن- برادران دیلمی و بسیاری از بازیکنان بزرگ آن روزها را یاد می کند.

22.jpg

(تیم فوتبال هما- ایستاده از راست: پرویز قره باغی، صفر شعبانی، یداله خواجوی، محمدعلی رئوف، احمد روشن، مرتضی کشاورزیان، مختار شفیعی- نشسته از راست: رضا خادم، ابراهیم بن رشید، محمود کپتان، ابراهیم ناطقی، عبدالعزیز سلیمانی)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رقابت هما و پرسپولیس در دهه ی 50 و کری خوانی های آن زمان، لبخند را به صورتش هدیه می کند. هما با بازیکنان محله ی جنوبی (هیرونی) و پرسپولیس هم با بازیکنان شاخص خود ...
کری خوانی های این دو تیم یادآور کری خوانی های محمدعلی کلی و جو فریزر آمریکایی است که در مشتزنی رقیب همیشگی هم بودند ...
رئوف؛ خدمت مقدس سربازی را در اهواز می گذراند و با تیم «لشکر» در مسابقات کشوری مقام اول ایران را به دست می آورند؛ مربی لشکر آقای احمدیان که از بازیکنان قبلی صنعت نفت آبادان بود و دو هافبک طراح لشکر «نظام آزادی» و «صفدر بنده» بودند ...
بعد از خدمت دوباره به هما برمی گردد و فوتبال خود را با این تیم ادامه می دهد.
از تیم ملی مورد علاقه اش که می پرسم، از علاقه اش به آلمان می گوید اما از تیم های باشگاهی ایران نگاهش بیشتر طرفداری از فوتبال ملی است؛ ضعف فوروارد های امروز را ساکن بازی کردن آنها می داند...
از اینکه فوروارد های امروز توان استفاده از دو پا را در بازی ندارند، دلگیر است...
از قشنگ ترین گلی که زده می پرسم؛ گل هایی که به تیم شهباز زده و آن تماشاگران پرشوری که در زمین خاکی تشویقش می کردند و گلی که به تیم جلال غریب زاده از مربیان نام آشنای بوشهر زده را یادآوری می کند؛ گل از زاویه بسته با شوتی محکم زده می شود و جلال غریب زاده بعد از بازی با شوخی و خنده از نحوه ی زدن گل می گوید و رئوف با خنده به او می گوید: هر بازیکنی روش گلزنی داره و این هم روش گلزنی خاص مَنه ...

بعد از آن دوره ای کوتاه به تیم شهباز بوشهر با مربی گری جلال غریب زاده می رود. 

P 1 027.jpg

(تیم فوتبال هما در مصاف با برق شیراز- ایستاده از راست: احمد روشن، علی ارجعی، محمدعلی رئوف، عبدالعزیز سلیمانی، کاظم(سالم) کاظم پور- نشسته از راست: جواد محتجب، غلامحسین دیلمی، محمود کپتان، جعفر تنگسیری، مرحوم مسعود(نمک) کپتان، صفر شعبانی)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یاد بازی دوستانه با صنعت نفت در نور آباد می افتد که نیمه ی اول با 2 گل، صنعت نفت جلو می افتد، با تلاش بازیکنان «هما» در اواخر نیمه ی اول یک گل و نیمه ی دوم هم با گل محمدعلی رئوف بازی به تساوی کشیده می شود.
از بازی با استقلال بوشهر با مربی گری عیاس گیشویی مربی نام آشنای بوشهر، خاطره دارد که بازی در دیلم با 2 گل جواد محتجب به سود «هما» به پایان می رسد.
تیم پاس که قهرمان استان بود دعوت هما را برای آمدن به دیلم اجابت نمی کند و در بوشهر بازی هما با پاس با نتیجه ی مساوی به پایان می رسد.
وقتی از قدیمی های دیلم می پرسم؛ می گویند:
محمدعلی رئوف فورواردی بود که از هر 4 موقعیت 3 تا را گل می کرد، با 2 پا بازی می کرد و شوت های شلاقی او شهره خاص و عام بود...
فورواردی که در بیش از 25 سال حضور در مسابقات فوتبالی هیچ کارت زرد یا قرمزی دریافت نکرد... 

000000000000 (9).jpg

(نشسته از راست: مرتضی کشاورزیان، رضا خادم، محمدعلی رئوف)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

محمدعلی رئوف مشکل دیگر مهاجمان امروز ایران را «گم کردن دروازه» می داند و می گوید: 99% گلها اتفاقی هستند و بیشتر فوروارد ها 2 گل مثل هم نمی توانند بزنند.
فرشاد پیوس و حسن روشن مهاجمان مورد علاقه اش هستند.

از مدافعان قدرتمند آن روزهای دیلم، که در تیم شهباز و رقیب سنتی هما مقابل محمدعلی رئوف بازی می کردند، از عباس حق پرست، جمشید فصیحی و رضا دهدشتی نام می برد...
جام برازجان در دهه ی 60 و شرکت در 4 بازی و 12 گل زده، از شیرین ترین خاطرات ایشان می باشد .

 از مربی آن سال های هما، آقای «ماشااله محمد پور» که در دیلم معلم بود، به نیکی یاد می کند.
با همه علاقه به هما به عنوان یار کمکی با تیم شهباز در مقابل ایرانجوان خورموج که از تیم های قدرتمند دهه ی 60 بود، درخشان ظاهر می شود.
هما در مقابل استقلال بهبهان که منتخبی از بازیکنان بهبهان و نماینده ی بهبهان در جام گندم طلایی خوزستان بود، در استادیوم دیلم، با حضور پرشور تماشاگران دیلمی 3 بر 0 به پیروزی می رسد و گل زیبای رئوف که در حال کورس با «فرخ صفویان» بازیکن بهبهان از فاصله 30 متری به زاویه مخالف دروازه می رود، تا مدت ها ورد زبان مردم می شود.
علاقه اش به دیلم، شرایط خانوادگی و عواملی دیگر دست به دست هم می دهد تا مهاجم نام آشنای دیلم در دهه ی 50 به تیم هایی از خوزستان، بوشهر و اصفهان که خواهانش بودند کوچ نکند و بازی در «همای دیلم» را به همه ترجیح دهد... 

000000000000 (1).jpg

(ایستاده از راست: علی تقیان- نشسته از راست: محمدعلی رئوف، جواد محتجب، طالب نوبخت)

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اواخر دهه ی 60، دهه ی کوچ این بازیکن همراه خانواده به تهران است و فوتبال را در تهران با تیم اصناف تهران ادامه می دهد. شرکت در جام های محلاتی در کنار کار توزیع کیف و کفش، زندگی در تهران ایشان را تشکیل می دهد.

1 پسر و 2 دختر حاصل زندگی اوست .

                                                     در کنار بازیکنانی مثل بهروز رهبری فرد- مرتضی یکه- حسین کاظم زاده- ایمان عالمی- تقی سلیمانی- اصغر نعلچگر- بیژن طاهری- فوتبال و فوتسال را ادامه می دهد.
آقای گل مسابقات اصناف تهران در چندین دوره  ره آورد این سالهای مهاجم تیز چنگ قدیم است.
2 سال بازی در تیم آبفای تهران در اواخر عمر فوتبالی در دهه ی چهارم زندگی از دیگر افتخارات اوست.
در زمانی که حمید علیدوستی در تیم همای تهران بازی می کرد، از آقای محمدعلی رئوف درخواست می کند تا ادامه فوتبال خود را در همای تهران پی گیرد. اما رئوف باز هم رد می کند و آبفا را در لیگ 2 تهران انتخاب می کند.
مهاجمی که هنوز هم بوی گل می دهد، در مسابقات جام رمضان هر ساله در تهران، همچنان که در زمان اوج خود در همای دیلم، تماشاگران را با گل های زیبایش به وجد می آورد، در مقابل دیدگان دیلمی های مقیم تهران افتخار آفرینی می کند.

جا دارد از دوست تلاشگرم آقای جواد خلیلی که در پیگیری این مطلب یاریگرم بودند تشکر کنم وهمچنین از آقای سید حسین میرجهانمردی و فاضل صالحی فرد که در بررسی متن و ارائه ی عکس ها زحمت کشیدند .


نوشته شده در تاريخ شنبه 25 مرداد1393 توسط عباس اميد
http://enfetar.ir/wp-content/uploads/2012/08/SH.SAREMI.jpg

( مزار شریف به دست طالبان سقوط کرد عده ای ازافراد طالبان در محوطه ی کنسولگری دیده می شوند به من بگویید که چه وظیفه ای .......)

و ناگهان ارتباط تلفنی قطع می شود.......

این آخرین ارتباط ( شیرمرد لر ) شهید محمود صارمی از مزار شریف افغانستان با خبرگزاری جمهوری اسلامی ( ایرنا )بود....

17 مرداد به عنوان روز خبرنگار در تقویم ایران جانمایی شده است . روز 17 مرداد سال 1377 شهید محمود صارمی و دوستان وفادارش در مزارشریف  افغانستان به دست عوامل پلید طالبان به شهادت رسیدند .

یک سال بعد به پیشنهاد شورای فرهنگ عمومی کشور 17 مرداد  روز خبرنگار نامگذاری و در تقویم شمسی ثبت شد .

 ازکارکنان سر کنسولگری ایران که 8  نفر بودند به همراه صارمی خبرنگار بیش از یک ماه اطلاعی در دست نبود و پیکر مطهر این 9 عزیز در یک گور جمعی در خرابه های پشت کنسولگری ایران به دست آمد ..............

روحشان شاد و یادشان گرامی باد .

محمود صارمی متولد 1347 روستای چهاربره شهرستان بروجرد ازتوابع استان لرستان است  و در زمان شهادت مسئول دفتر خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران در مزار شریف . ایشان دارای مدرک فوق لیسانس بود و دی ماه 71  ازدواج کرد که ثمره ی این ازدواج یک پسر به نام سینا است که هم اکنون با 17 سال سن در کنار مادر بزرگوار خود ( همسر شهید ) روزگار میگذراند .

صمیمانه ترین شادباش ها را به مناسبت این روز تقدیم خبرنگاران میکنم کسانی که حرفه آنان جزو مشاغل سخت و پرخطر محسوب می شود  و سفیران آگاهی در جامعه هستند .

17 مردادماه هر سال یادآور گرامیداشت تلاشگرانی است که با تمامی وجود خود در راستای آگاهی جامعه قدم بر می دارند .

خبرنگار چشم بینا و زبان گویای مردم است که گاهی حتی در مسیر خبرنگاری  جان خود را در طبق اخلاص می گذارد .

این روز را به تمامی خبرنگاران به خصوص دوستان همشهری و هم استانی خودم که در وبلاگ ها و سایت ها قلم فرسایی می کنند ( شاید نه به عنوان خبرنگار حرفه ای بلکه آماتور ) تبریک می گویم و امیدوارم زحمات خالصانه ی اهالی قلم مورد قبول درگاه حق قرار گیرد ...............

و در پایان سخنم با مردم و مسئولین، این است که ضمن تکریم این بزرگواران با آنان مهربانتر باشیم ...با آرزوی بهترین ها ...


نوشته شده در تاريخ جمعه 17 مرداد1393 توسط عباس اميد
  • با توجه به اینکه از مهمترین وظایف ادارات محیط زیست در هر منطقه، پیش گیری و ممانعت از تخریب و آلودگی محیط زیستی و حفاظت از تنوع زیستی  و وسعت بخشیدن  به منابع طبیعی می باشد ،متاسفانه در چند سال اخیر، ساحل ماسه ای این بندر لطمات جبران ناپذیری را توسط قاچاقچیان سوخت متحمل گردیده است.  در هنگام مد آب ، قایقها جهت حمل سوخت به نزدیکی ساحل آمده و با شیلنگ های خودروهای حامل گازوییل بارگیری می نمایند که در پایان کار ، مقدار زیادی گازوییل به دریا میریزد. یا هنگامی که قایق حامل سوخت قاچاق ،تحت تعقیب مامورین نیروی انتظامی قرار می گیرد ، برای فرار از دست مامور،  سوخت خود را به دریا میریزد تا گرفتار قانون نگردند. این ساحل زیبا که تفرجگاه و مکانی دلنشین برای مردم شهرستان  و گردشگران است، چندسالی است  محل تاخت وتاز خودروها و قایق های حامل سوخت قاچاق می باشد. از طرف دیگر درختان حرا  که در سال 1380 با زحمت زیاد از بندرعباس خریداری و کاشته شد، در اثر بی توجهی محض در معرض نابودی قرار گرفت.از سوی دیگر  اختصاص  حق آلایندگی  شرکت های نفتی و گازی  به شهرستان می باشد که سالهاست بدست فراموشی سپرده شده است !! اختصاص  این حق می تواند در توسعه این منطقه کمک شایانی نماید. با این تفاصیل اکنون که بیست سال از شهرستان شدن دیلم می گذرد ، لازم است با پیگیری مسئولین محترم شهرستان ،زمینه  برای استقرار اداره محیط زیست فراهم گردد. همه ساله مسافران و گردشگران بی شماری از اقصی نقاط کشور بویژه در ایام نوروز از ساحل ماسه ای  این بندر دیدن کرده و علاوه بر آن، مکان مفرح و مناسبی  برای پرکردن اوقات فراغت اهالی شهرستان از جمله شنا کردن ، پیاده روی  و انجام ورزشهای ساحلی  و آبی می باشد.

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 مرداد1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي

در شرح این تصویر چندبار مطلب نوشتم، راضی نشدم و پاک کردم. دیدم خود این تصویر گویای عمق رنج و محنت کودکان فلسطینی است در شرح محروم‌ماندن و محروم‌شدنشان از فرصت یگانه‌ی تحصیل در ایام کودکی و نوجوانی. باز جای شکرش باقی است این مصیبت اخیر که از سر کودکان غزه گذشت در تابستان و فصل تعطیلی مدارس بود. ولی مطمئن نیستم برای سال تحصیلی جدید مدرسه‌ی سالمی برای آنها باقی مانده باشد. هر چیز دیگری (بجز عزیزان از دست رفته‌ی مردم فلسطین و معلولیت های ناشی از جنگ) شاید قابل جبران باشد ولی فرصت از دست‌رفته‌ی تحصیل هیچگاه برای این کودکان جبران نخواهد شد.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 16 مرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

بسیار بعید می‌دانم در دنیا انسان‌هایی یافت شوند که از نسل‌کشی خونبار و فجیع غزه متآثر نشوند و دلشان به درد نیاید. رضایت و حمایت معنادار حامیان غربی رژیم منحوس صهیونیستی از یک طرف و سکوت خفت‌بار کشورهای عربی نسبت به این جنایات از طرف دیگر، سبب شده است این موجودیت غیر قانونی افسارگسیخته و بی‌باک مردم بی‌دفاع بیشتری را در نوار غزه به خاک و خون بکشد. امیدوارم عمر این رژیم غیر بشری رو به زوال باشد و مردم فلسطین هر چه زودتر مالک تمامی خاک کشور خود شوند.

پوشش صحیح خبری این فجایع بی‌شک از وظایف هر خبرگزاری انسان‌دوستی است. در این شکی نیست. ولی سخن من چیز دیگری است. زمانی که یک یا چند شبکه‌ی تلویزیونی و خبری، در نقش شبکه‌های ملی یک کشور انجام وظیفه می‌کنند به این معناست که هم مسئولیت ملی در انجام وظیفه‌ی خود دارند و هم این که مخاطبان تولیدات خبری این شبکه‌ها از هر قشری می‌توانند باشد، از کودکان و نوجوانان گرفته تا بیماران و سالمندان و غیره. از این نظر حساسیت نسبت به جنس و کیفیت تولیدات خبری این شبکه‌ها باید بسیار بیشتر از حساسیت شبکه‌های خصوصی و نیمه‌خصوصی باشد. در شبکه‌های ملی برای نشان‌دادن تصاویر خشونت (اعم از صحنه‌ی قتل، کشتار، تصادفات و ...) باید سقفی در نظر گرفته شود (همانگونه که در دیگر کشورها چنین است) و بیش از آن یا نشان داده نشود، یا بصورت شطرنجی‌شده نمایش داده شود و یا در موارد بسیار نادری با اخطار قبلی نسبت به محتوای بصری این صحنه‌ها پخش شوند. متأسفانه تمامی شبکه‌های ملی ایران اعم از شبکه 1و 2 و3 و 4 و 5 و همچنین شبکه‌ی خبر، بی‌محابا و بدون در نظرگرفتن نوع مخاطبان خود و ساعات پخش خود صحنه‌های بسیار فجیع این جنایات را به طور کامل نشان می‌دهند! چنین روند نادرستی مسلماً موجب به خطر افتادن سلامت و امنیت روانی جامعه خواهد شد و تأثیرات مخربی بر روح و روان افراد حساس (کودکان، بیماران قلبی و ...) خواهد نهاد که ممکن است جبران‌پذیر نباشد. پوشش خبری این جنایات را می‌توان به یمن ترفندهای تصویری به گونه‌ای انجام داد که هم مردم از عمق این فجایع آگاه شوند و هم نمایش آن صحنه‌ها از سقف معینی تجاوز نکند.

امیدوارم دست‌اندر‌کاران شبکه‌های ملی با اتخاذ راه‌کارهای مناسب بتوانند از این به بعد با در نظر گرفتن امنیت روانی اجتماع و لحاظ‌کردن نوع مخاطبان خود به وظیفه‌ی خبررسانی خود عمل کنند.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 مرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

عید سعید فطر برهمه مسلمانان جهان مبارک باد.

 

اللّهُمَّ أَهْلَ الْکِبْریاءِ وَالْعَظَمة وَ أهْلَ الجُودِ وَالجَبَرُوتِ وَ أهْلَ العَفْو وَالرَّحْمَةِ وَ أهْلَ التَقّوىٰ وَالمَغْفِرَة أسْئَلُکَ بَحَقِّ هذا الْیوَمِ الّذی جَعَلْتَهُ لِلمُسْلِمینَ عیداً وَ لِمُحَمّدٍ صَلّی اللهُ عَلیْه وَ آلِهِ ذُخْراً وَ شَرَفاَ وَ کرَامَتاً وَ مَزیداً، أن تُصَلّی عَلىٰ مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أنْ تُدْخِلنی فی کُلِّ خَیْرٍ أدْخَلْتَ فیهِ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّد وَ أنْ تُخْرِجَنی مِنْ کُلِّ سُوءٍ أخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّداً وَ آل مُحَمَّدٍ، صَلَوٰاتُکَ عَلَیُهِ وَ عَلَیْهِمْ، اللّهُمَّ إنی أسْئَلَکَ خَیرَ مٰا سَئَلَکَ مِنْهُ عِبادُکَ الصّٰالِحُونَ وَاعُوذُ بِکَ مِمّا اسْتَعاذَ عِبادُکَ الْمُخْلِصوُنَ.


بارالها، به حق این روزى که آن را براى مسلمانان عید و براى محمد(ص) ذخیره و شرافت و کرامت و فضیلت قرار دادى از تو می ‏خواهم که بر محمد و آل محمد درود بفرستى و مرا در هر خیرى وارد کنى که محمد و آل محمد را در آن وارد کردى و از هر سوء و بدى خارج سازى که محمد و آل محمد را خارج ساختى، درود و صلوات تو بر او و آنها، خداوندا، از تو می طلبم آنچه بندگان شایسته‏ ات از تو خواستند و به تو پناه می برم از آنچه بندگان خالصت‏ به تو پناه بردند.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 مرداد1393 توسط عبدالله مرادی

پیامبر اکرم (ص):

... وَ مَنْ سَمِعَ رَجُلاً يُنادى يا لَلْمُسْلِمينَ فَلَمْ يُجِبْهُ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ؛

 "... و هر كس فرياد كمك خواهى كسى را بشنود و به كمكش نشتابد، مسلمان نيست."

 

 

 

 غزه، ای سرزمین مقاومت و پایداری !  ای آوردگاه نبرد  نابرابر تانک های مرکاوا با سنگ . . .

غزه ای سرزمین سیم های خاردار ناپایدار ! و ای سرزمین کودکان بی پناه در برابر دژخیمان . . .

غزه، ای سرزمین کودکان گریه ی بی مادر ! و ای سرزمین اشک های بی پایان خون آلود . . .

غزه، ای سرزمینی که کودکان مدرسه ای تو مجبورند هر روز به دنبال دوست تازه ای باشند، از دست این بمب های فسفری. . . ! ! !

16 روز است که افطار روزه داران غزه خون و دود است. قلم در می ماند از ثبت این همه  جنایت که این قصابان انسان در حق انسانیت روا می دارند.

زبان توان گفتن ندارد، از این همه توحش و نسل کشی که بر علیه مسلمانان در حال انجام است . . .

کجایید ای مدعیان حقوق بشر !  ای کسانی که بر مسلمانان بر چسب تروریسم می چسبانید ! ! !

ای جنایتکارانی که کودکان و زنان را قتل و عام می کنید، الحق که شما در گذرگاه تاریخ  روی تارتارها و اقوام چنگیزی را سفید کرده اید....

ای کسانی که صهیونیزم خط قرمزتان است، جایزه صلح نوبل را تصاحب می کنید و هولوکاست بهانه ای است برای توجیه جنایت های گروه پارژیورا".

 

 

غزه ای سرزمین کودکان مظلوم. . .

دیرگاهی است که حاکمان مستبد شکم پرست مرتجع عربی بر سفره های رنگین جلادان تو پیاله های سازش سر کشیده اند... و همراه با اربابان غربی روزه سکوت گرفته اند...! ! ! ودر همین نزدیکی ... معلوم نیست که مردم داغدار غزه روزه شان  به افطار  بکشد از دست" سارین" ارمغان این قوم غدار روزگار...

کجایند این مدعیان حقوق بشر که امروز به خواب زمستانی فرو رفته اند... آن قصابان صبرا و شتیلا ، سربرنیتسا و ... چگونه نسل کشی مسلمانان را رقم زدند و این مدعیان دموکراسی دیدگان خود را بر آن بستند...! ! !

کجایند مدعیان دموکراسی...؟ کدام دموکراسی...؟ دموکراسی زورگویان...؟ دموکراسی که طرفدار زور گویی باشی تا بگویند درست می گویی...؟ حامی مستکبرین باشی تا نشان دهیم چقدر متمدن هستیم و آزادی خواه...؟ غرب پرست باشیم  تا در گروه روشنفکران قرار بگیریم...؟ آری امروز سکوت در برابر جنایات و نسل کشی مسلمانان دموکراسی است... ! روشنفکری و آزاد اندیشی است...! کشتار زنان و کودکان دفاع از حقوق بشر است...!!! محاصره دارویی، غذایی و بهداشتی چندین ساله مردم بی دفاع غزه مبارزه با تروریسم است...!!! استفاده از سلاح های کشتار جمعی و بمبهای اورانیمی و فسفری به تعبیر غربی ها دفاع از خود است...!!!

و این درد کهنه ای است که تاریخ و آغازش "روز نکبت" بوده و همچون دملی چرکین بر پیکره خاور میانه و جهان ریشه دوانیده و تا امروز ادامه دارد...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 مرداد1393 توسط عبدالله مرادی

رامین حیاتی ورزشکار دیلمی موفق شد در مسابقات جهانی کاراته سبک شوتوکان در شهر بانکوک تایلند مقام سوم را کسب نموده و مدال برنز را به گردن آویزد. رامین حیاتی سالهاست که در ورزش کاراته فعالیت داشته و تا کنون توانسته  است  در مسابقات قهرمانی  کشور یک مقام اولی ، دو مقام دومی و یک مقام سومی  از آن خود نماید  .  رامین حیاتی در مسابقات  جهانی 2011 کشور  روسیه نیز موفق شد با بدست آوردن مدال نقره ،در مسابقات بین المللی افتخارآفرینی نماید. ایشان هم اکنون دارای مدرک دان دو  میباشد

این موفقیت ارزشمند را به آقای رامین حیاتی ، خانواده محترمشان ، جامعه ورزشی دیلم و استان تبریک عرض می کنیم. به امید کسب پیروزی های بیشتر در عرصه های بین المللی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 مرداد1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي

اشاره: آنچه در ادامه می‌خوانید قسمت دوم از سلسله‌مقالاتی است که درباره‌ی ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ کار کرده‌ام و در ماهنامه‌ی «زنان امروز» (تیر 93، شماره دوم، سال اول) به چاپ رسیده است. قسمت اول این مجموعه را می‌توانید در اینجا بخوانید.

 

 

ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ (2)

زنان، از اسطوره تا اجتماع

 

نوشته‌ی پل ادمز و دیگران

ترجمه‌ی عبدالرضا شهبازی

 

دگرگونی‌ سیاسی، نظیر رشد فرهنگ‌هایی در بین‌النهرین و مصر که به‌طور فزاینده‌ای سلسله‌مراتبی و دیوان‌سالار می‌شدند، فرصت‌های متفاوتی را نیز پیش روی مردان و زنان قرار داد. نخستین تمدن‌های دره‌رود بر مالیات مبتنی بودند، همچنین کار بردگان را نیز برای قوام خود مطلوب می‌دانستند، از این رو، حاکمان در چنین تمدن‌هایی به حفظ و افزایش جمعیت علاقه‌ی بسیار نشان می‌دادند؛ و همچنان که آریستوکراسی‌های موروثی گسترش می‌یافتند، حفظ تمایز و فاصله با اکثریت مردم به دغدغه‌ی روزافزون آنها بدل شد. چنین نگرانی‌هایی به تلاش برای کنترل تولید مثل زنان انجامید، آن هم از طریق وضع قوانین ناظر بر روابط جنسی و مهم‌تر از آن، از طریق ابداع هنجارها و رسومی برای زندگی زناشویی که روابط بین زن و شوهر را در وضعی کاملاً نابرابر قرار می‌داد. از نظر برخی مورخان، شکلی از زندگی زناشویی که در تمدن‌های دره‌رود پایه‌ریزی شد، و در آن زنان تحت قیمومیت قانونی شوهرانشان قرار گرفتند، دلیل اصلی زیردست‌بودگی زنان بوده است، و نه تفاوت‌های جسمی یا تقسیم کار بین زن و مرد. از آنجایی که اکثریت جمعیت اجتماع ازدواج می‌کردند [و زن مجردی باقی نمی‌ماند]، زنان، هر آنچه را از قدرت و اقتدار در اختیار داشتند بیشتر و بیشتر از جانب شوهرانشان دریافت می‌کردند و نه از توانایی‌ها، ثروت و موقعیت اجتماعی خودشان. زنان عموماً در واپسین سال‌های نوجوانی با مردانی ازدواج می‌کردند که حدود ده سال از آنها بزرگ‌تر بودند. این اختلاف سنی، نابرابری دیگری را به ازدواج افزود؛ ازدواجی که در آن، زنان مرجعیت یک مرد بزرگ‌تر از خودشان (پدر) را با مرجعیت یک مرد بزرگ‌تر دیگر (شوهر) معاوضه می‌کردند.

     ازدواج در بسیاری از فرهنگ‌های جهان، حتی در بین‌النهرین و مصر باستان، واحدی اقتصادی را تشکیل می‌داد که در آن اموال زن و مرد، هر دو، غالباً با هم ترکیب می‌شد و به میراث می‌رسید، یعنی فرزندان یا دیگر وراث قادر بودند آنها را به ارث ببرند. از همین رو، برای شوهران بی‌نهایت مهم بود که مطمئن شوند کودکانی که همسرانشان به دنیا آورده‌اند فرزندان واقعی خود آنها است. بنابراین به موجب قوانینِ بین‌النهرین زنان هنگام ازدواج باید باکره می‌بودند و زنان شوهرداری که مرتکب زنا می‌شدند شدیداً به مجازات می‌رسیدند، با این همه، برقراری رابطه‌ی جنسی خارج از چارچوب زندگی زناشویی برای شوهران زنا تلقی نمی‌شد، تبعیضی که در بسیاری از جوامع بعدی نیز استمرار یافت. در هزاره‌ی سوم پیش از میلاد، شوهران در بین‌النهرین، هنگام عروسی چهره‌ی همسران خود را می‌پوشاندند؛ کلمه‌ای که برای چنین پوشاندنی در زبان اَکّدیِ باستان به کار می‌رفت دقیقاً همان کلمه‌ای بود که برای بستن در استفاده می‌شد، زیرا همان‌گونه که دیوارهای خانه از خانه محافظت می‌کردند، روبنده نیز از شرافت زن محافظت می‌کرد. از این رو، دلمشغولی به شرافت خانوادگی، با امیال و روابط جنسیِ زن پیوند خورد، رابطه‌ای که نظیرش را در مورد مردان نمی‌بینیم؛ در عوض، آنچه که به شرافت مردان مربوط می‌شد حول کار و فعالیت‌های تأمین معیشت می‌چرخید و در مورد خانواده‌های سرشناس‌تر، حول انجام وظایف دولتی در بسط دیوان‌سالاری حکومت. در حقیقت، زنان بین‌النهرین ممکن است در امور خانوادگی خود تصمیم‌هایی هم اتخاذ کرده باشند، ولی آنها قانوناً تحت امر شوهرانشان بودند؛ و چون تقریباً همه‌ی افراد اجتماع ازدواج می‌کردند، بیوه‌ها تنها زنانی بودند که اختیار  اموال و دارایی خود را داشتند.

     مصر نیز هرچند جامعه‌ای پدرسالار داشت احتمالاً شدت سرکوب و پس‌راندن زنان در آن به اندازه‌ی فرهنگ حاکم بر بین‌النهرین نبوده است ـ نویسنده‌ای در حدود هزاره‌ی دوم قبل از میلاد مردان را نسبت به همسرانشان چنین هشدار می‌دهد: «نگذارید که زن بر شما سلطه یابد.». به‌نظر می‌رسد زنان در مصر، دست‌کم در طبقات بالای اجتماع، در قیاس با همتایان خود در بین‌النهرین، از احترام فراون‌تری برخوردار بوده‌اند. در مصر ملکه‌های بیشتری اعمال قدرت می‌کردند. ملکه نِفِرتی‌تی، در نیمه‌ی نخست قرن چهاردهم پیش از میلاد، نه تنها به‌سبب زیبایی‌اش که به‌دلیل نفوذی که بر جریان اصلاحات دینی عصر خود در داخل پادشاهی داشت نیز زبانزد بود. اعتقادات دینی مصریان نیز در قیاس با اعتقادات دینی مردم بین‌النهرین، بیشتر جانب برابری زن و مرد را می‌گرفتند. مصریان به‌شدت دلنگران حیات پس از مرگ خود بودند و آن را موضوعی بی‌نهایت مهم می‌دانستند. اعتقادات دینی مربوط به حیات پس از مرگ، زنان و مردان مصر باستان را در جایگاهی برابر می‌نشاند؛ در پادشاهی میانه[1]، مثلاً، هم مردان و هم زنان می‌توانستند پس از مرگ به ستارگانی در بدن نوت، ایزدبانوی آسمان، تبدیل شوند[2]، یعنی راهی که از طریق آن مصریان می‌توانستند حیات پس از مرگ را در نظر خود مجسم سازند. در غیاب پسران، وظیفه‌ی انجام مراسم و مناسک مذهبی خانواده بر عهده‌ی دختران بود که طی این مناسک خدایان و ایزدبانوان مهمی که در عصرشان پرستیده می‌شدند و همچنین ارواح اجدادشان ستایش می‌شدند. چنین وضعیتی را در چین و در اوایل سلسله‌ی شانگ، حدوداً پیش از 1500 قبل از میلاد، نیز شاهدیم، هر چند، بعدها، فقط پسران را شایسته‌ی ستایش و ارج‌گذاری اجدادِ درگذشته دانستند و نداشتن پسر را جنایتی در حق اجداد به شمار آوردند.

     اعتقادات دینی و مناسک و اعمال مبتنی بر آنها هیچ‌گاه به‌طور کامل زن و مرد را در جایگاهی برابر نمی‌نشاند، با این همه، به نظر می‌رسد چنین وضعیتی طی روند توسعه و گسترش تمدن‌های دره‌رود سخت دستخوش تغییر شده باشد. با استفاده از شواهدی که از جوامع و قبایل جست‌وجوگر معاصر در دست داریم، به این نتیجه می‌رسیم که نخستین اَشکالِ اعتقادات دینی انسان‌ها احتمالاً شامل نیروهای کلی و ارواحِ برخاسته از طبیعت بوده است تا خدایان و ایزدبانوانی متشخص و انسان‌وار. برخی باستان‌شناسان به شواهدی دست یافته‌اند که نشان می‌دهند در اواخر دوران نوسنگی در خاورمیانه و شاید جاهای دیگر، خدایی پرستیده می‌شده است که از وجوه انسانی افزون‌تری برخوردار بوده است؛ ایزدبانوی حاصلخیزی یا ایزدبانوی مادر ِ بزرگ با ثمردهی محصولات و زادآوری حیوانات مرتبط بود. به نظر می‌رسد در نخستین داستان‌‌های آفرینش، این ایزدبانوی مادر ِ بزرگ بوده است که جهان را زاییده است، هرچند از برخی روایت‌ها برمی‌آید که زایمان را خود به‌تنهایی انجام داده است و در برخی روایت‌های دیگر به مدد همسرش موفق به انجام این کار شده است، همسری که خاستگاهی نامشخص و نامعلوم دارد. در برخی داستان‌‌های آفرینش، ایزدبانوی مادر ِ بزرگ همان زمین است. از آنجایی که قدمت این نخستین داستان‌‌های آفرینش به قبل از اختراع خط برمی‌گردد، هیچ‌کس به‌درستی نمی‌داند سرچشمه‌ی آنها کجاست و از چه زمانی بر زبان انسان‌ها جاری شده‌اند.

     زمانی که خط و نوشتن و همچنین تمدن‌های شهری در منطقه‌ی بین‌النهرین شکل گرفتند و رو به توسعه نهادند، متداول‌ترین داستان آفرینش با آنچه پیش از این گفته شد شکلی تا حدی متفاوت یافته بود و بر نقش خدایی مذکر تأکید می‌کرد که ایزدبانویی را در حاشیه داشت. ایزدبانوی مادر ِ بزرگ، خمیره و ماده‌ای شد که خدایی مذکر، با نام‌های مختلف در روایت‌های گوناگون، جهان را از او به وجود می‌آورد، ولی ایزدبانو خود دیگر نیرویی فعال به‌شمار نمی‌رفت. فرهنگ‌های انسانی غالباً اعتقادات دینی‌شان را چنان شکل می‌دادند تا هرچه بهتر با واقعیت‌های اقتصادی و اجتماعی جدید همسو شود، و اعتقادات دینیِ سازگارشده نیز به حمایت و تأیید وضعیت دگرگون‌شده‌ی زندگی آنها برمی‌خاست. بنابراین، در هزاره‌ی اول قبل از میلاد، اعتقادات دینیِ تمدن‌های پیشرفته‌ترِ آن روزگار، عموماً بازتاب جوامع حول و حوش آنها بود. بر اساس این اعتقادات جدید، خدایان همگی ازدواج کرده بودند و به زاد و ولد می‌پرداختند، به این صورت که یک تک خدای رهبر بر آنها حکم می‌راند و نیمه‌خدایان هم غالباً حاصل‌ ماجراجویی‌های جنسی خدایان مذکر بودند در میان زنان زمینی.

     تنها گروهی در خاورمیانه‌ی باستان که اعتقادات دینی‌شان از اساس با اعتقادات دینی همسایگانشان تفاوت داشت یهودیان بودند. در داستان آفرینشِ آنها هیچ خبر و اثری از ایزدبانوان نبود. در عوض، فقط یهوه، خدای مذکر و خالق جهان، بود که جهان را از هیچ به وجود آورده بود. یهوه، هیچ خدا و یا ایزدبانوی دیگری در کنار نداشت، او خود تنها خدای موجود بود. هرچند در اوایل آیین یهود، زنان سرشناس و تأثیرگذاری به چشم می‌خورند، با این همه، حتی همین زنان نیز مجاز نبودند کاهن شوند؛ وظایف و فعالیت‌های دینی آنها بیشتر حول امور داخلی خانواده می‌چرخید تا معبد. یهودیان نیز همچون همسایگانشان بر نقش شوهر و پدر در تولید مثل و سلطه‌ی آنها در خانواده تأکید داشتند؛ ولی این اعتقادات را در قوانین و اصول اخلاقی خود مندرج و در گزارش‌های تاریخی خود نیز وارد کردند و همین مجموعه بود که نهایتاً متن مقدس یهودیان را تشکیل داد، مجموعه‌ای که بعدها، مسیحیان آن را عهد عتیق نام نهادند.

     تا اینجا، زنان و مردان را گروه‌هایی تمایزنیافته و یکسانی در نظر آوردیم تا بر تفاوت‌هایی که بین آنها در تمدن‌های دره‌رود ایجاد شد تأکید کنیم. ولی باید بر این نکته هم تأکید کرد که سلسله‌مراتب جنسیت تحت تأثیر دیگر سلسله‌مراتب‌ها هم قرار می‌گرفت، و اینکه تقریباً در همه‌ی طبقات و گروه‌های اجتماعی هم زنان حضور داشتند و هم مردان. یعنی دست‌کم تعداد معدودی از زنان، دختران، همسران، بیوگان و احیاناً عروس‌های حاکمان و دیگر مردان سرشناس و صاحب‌نفوذ، برخی مواقع قدرت بسیار می‌یافتند، چه در کنار اعضای مذکر خانواده‌ی خود چه زمانی که هیچ‌یک از اعضای مذکر خانواده‌ی آنها قادر به حکومت و فرمانروایی نبود. آریستوکراسی‌های موروثی بر این پندار استوار است که قدرت‌ها و حقوق خاصی از نسلی به نسل بعد منتقل می‌شوند؛ هرچند در اکثر آریستوکراسی‌ها مردان را به لطف جنسیتشان بیشتر واجد این قدرت‌ها و حقوق می‌دانند، زنان یکسره کنار گذارده نمی‌شوند. از همین رو بود که در مصر باستان که فرعون‌ها شخصیتی الوهی داشتند گاه می‌شد فرعونی با خواهر و یا دیگر خویشاوندان مونث و نزدیکش ازدواج کند تا میزان الوهیت را در خانواده سلطنتی افزایش دهد، زیرا همه‌ی اعضای خاندان سلطنتی واجد بخشی از این الوهیت بودند.

    

     در دیگر منتهی‌الیه سلسله‌مراتب منزلت و موقعیت اجتماعی، بردگان قرار داشتند که بخشی از جمعیت بین‌النهرین و مصر باستان را تشکیل می‌دادند و به طور مطلق متعلق به صاحبان خود بودند، و از این فراتر، بودند نوع دیگری از بردگان که وظیفه‌ی انجام خدمات مورد نیاز مردم آزاد را بر عهده داشتند و هرچند خودشان کاملاً متعلق به دیگران نبودند ولی کاری که انجام می‌دادند تقریباً متعلق به دیگران بود (و گاه از آنها به هلوت یاد می‌شد)[3]. با تقسیم کاری که در پی کشاورزی خیشی رخ داد، همانگونه که انتظار هم می‌رفت، بردگان مرد و هلوت‌ها انجام اکثر کارهای مربوط به کاشت و پرورش محصولات را بر عهده گرفتند؛ زنان برده نیز کارهای مربوط به آسیاب‌کردن غلات، سرپرستی گله‌های خوک، ظرف و کوزه‌سازی و روغن‌گیری از دانه‌های روغنی را انجام می‌دادند. این زنان همچنین کار پارچه‌بافی و لباس‌دوزی را بر عهده داشتند که غالباً در کارگاه‌هایی با چندصد برده به انجام می‌رسید و منسوجات حاصله جزو کالاهای تجاری محسوب می‌شد و طبقه‌ی تازه‌شکل‌گرفته‌ی تجار رتق و فتق این تجارت را بر عهده داشت. تقسیم کاری که میان دهقانان آزاد و ساکنان شهرها وجود داشت بسیار شبیه به تقسیم کاری بود که میان بردگان جریان داشت. مردان بخش اعظم کارهای کشاورزی را انجام می‌دادند و زنان بیشتر کارهای مربوط به بافندگی را بر عهده می‌گرفتند؛ به همین دلیل است که در زبان هیروگلیف، در پادشاهی کهنِ مصر باستان، نماد بافندگی، تصویر زنی است که نشسته است و ماسوره‌ای را در دست دارد.

 

نتیجه‌گیری

هرچند ممکن است در نهایت ندانیم و یا به توافق نرسیم که تمایزات جنسی ریشه در کجا دارند ـ تفاوت‌های زیستی یا روانی؟ تقسیم کار؟ ملزومات و نیازمندی‌های ازدواج؟ رشد و بسط دولت‌های دیوان‌سالار؟ و یا آموزه‌های دینی؟ ـ ولی روشن است که برخی انواع ساختارهای جنسیتی حتی در نخستین جوامع انسانی ایجاد شده است. بقایای فرهنگ اجداد شکارچی-‌گردآورنده‌ی ما غالباً در تبیین برخی تفاوت‌های جنسی در فرهنگ معاصر به کار می‌روند، نظیر گرایش مردان در پیوستن به یکدیگر و تشکیل گروه و دسته (که ظاهراً بازمانده‌ی فرهنگ حاکم بر مردان نخستین در تشکیل دسته‌های شکار است) و توانایی زنان در یادآوری جا و مکان اشیا (که ظاهراً بازمانده‌ی مهارت‌های مورد نیاز آنان در گردآوری ریشه‌ها و مغزدانه‌هاست). ساختارهای جنسیتی را که برای نخستین‌بار در دوران نوسنگی پدید آمدند همچنان می‌توان در فرهنگ‌های سراسر دنیا مشاهده کرد: مردان هنوز مسئول خیش و گله‌داری و زنان مسئول نخ‌ریسی و بافندگی‌اند. حتی در پیشرفته‌ترین جوامع امروزی به‌لحاظ فن‌آوری، پسران را همچنان بر دختران ترجیح می‌دهند؛ کارهای زنان را کمتر از کارهای مردان ارج و قدر می‌نهند؛ و اکثر مقامات رسمی دولت‌ها و حکومت‌ها مرد هستند. بنابراین، هر چند نظام‌های دینی، به استثنای یهودیت، و نظام طبقاتی و سلسله‌مراتبی و فن‌آوری سنگ و مفرغِ فرهنگ‌های انسان‌های نخستین هزاران سال است از بسیاری از نقاط جهان رخت بر بسته‌اند، برخی ساختارهای جنسیتیِ آن دوران همچنان پابرجا مانده‌اند. با این همه، در چارچوب یک نظام پدرسالار مشترک، جوامع مختلف، هر یک مُهر ویژه‌ی خود را بر آن فرهنگ پدرسالار مشترک زدند و حال و هوایی مخصوص به خود بدان بخشیدند، درست مانند تفاوتی که بین منزلت غیررسمی زنان در مصر باستان و بین‌النهرین باستان پدید آمد.

 

* * *


[1] - تاریخ مصر باستان شامل سی و یک سلسله‌ی پادشاهی است که همگی به پنج بخش تقسیم می شوند: سلسله‌های اولیه (از حدود 2925 تا 2575 قبل از میلاد)، پادشاهی کهن (از حدود 2575 تا 2130 قبل از میلاد)، پادشاهی میانه (از 1938 تا 1600 قبل از میلاد)، پادشاهی جدید (از حدود 1540 تا 1075 قبل از میلاد)، و دوره‌ی متأخر (از 1075 تا 525 قبل از میلاد). ـ مترجم.

 

[2] - در اسطوره‌ها و باورهای مصریان باستان، نوت، ایزد‌بانوی آسمان، و گِب، خدای زمین بود. در دیوارنگاره‌های باستانی، نوت به شکل دختری است که رو به زمین به حالت خمیده قرار گرفته است، به این صورت که نوک انگشتان دست و پایش مماس بر دو سمت زمین است ولی سر و تنه‌ی او تا جای ممکن از زمین فاصله دارد. در ابتدای آفرینش، نوت و گب سخت به هم چسبیده بودند و امکان حیات میان آن دو وجود نداشت. شو، پدر آنها، که خدای هوا هم بود، میان آن دو قرار گرفت و نوت را تا جای ممکن از گب، زمین، جدا کرد و به این صورت امکان حیات بر زمین به وجود آمد و خود ستونی شد برای فرو نیفتادن آسمان بر زمین. در دیوارنگاره‌های باستانی، سطح داخلی بدن نوت که رو به زمین است شامل سینه و شکم و پاها (یعنی کلِ پهنه‌ی آسمان) ، پوشیده از ستاره است و ستاره‌ها نیز ارواح مردگانی است که به حیات پس از مرگ رسیده‌اند و بر پهنه‌ی آسمان، و بر بدن نوت، به شکل ستاره جاودانه شده‌اند. نوت هر شبانگاه خورشید را می‌بلعید و صبح روز بعد او را باز به دنیا می‌آورد. نکته‌ی عجیب این که تقریباً در همه‌ی فرهنگ‌های دیگر، آسمان شخصیتی مذکر دارد زیرا باران را، که تخم‌های بارورکننده‌ی زمین مادر است، به پایین می‌فرستد. ولی در فرهنگ مصر آسمان شخصیتی مونث دارد. در مصر باران نقشی در باروری زمین نداشت زیرا آب نه از آسمان که از زمین تأمین می‌شد و رود نیل کل آبی را که مصریان نیاز داشتند در اختیارشان می‌نهاد. از این نظر، یعنی مونث‌بودن آسمان و مذکربودن زمین، می‌توان فرهنگ مصر را بی‌همتا دانست. ـ مترجم.

 

[3] - تعریف هلوت کار ساده‌ای نیست با این همه، آنگونه که از منابع کهن بر می‌آید، هلوت‌ها مردمی بودند که در یونان باستان و در منطقه‌ی اسپارت می‌زیستند. جایگاه اجتماعی آنها بین مردم آزاد و برده قرار داشت و از همین رو می‌توان آنها را نیمه‌برده دانست. هلوت‌ها را نه می‌شد آزاد کرد و نه می‌شد فروخت. کار اصلی آنها دهقانی بود ولی نمی‌توانستند زمین کشاورزی خود را ترک کنند و به زمینی دیگر مهاجرت کنند (درست شبیه به وضعیت سرف‌ها در روسیه‌ی چند قرن قبل). هلوت‌ها مجبور بودند بخش اعظم درآمد خود را طبق محاسباتی مشخص و معین به صاحب خود بپردازند و هر چه را اضافه می‌ماند خود بر می‌داشتند؛ همچنین مجاز نبودند بیش از یک سقف معین ثروت بیندوزند. علاوه بر کارهای کشاورزی به کارهای دیگری نظیر نظافت، خدمتکاری در منازل، نگهبانی و کارهای پست هم می‌پرداختند. به دلیل جمعیت بالای آنها در قیاس با جمعیت کمتر مردم اسپارت، همیشه مورد سوءظن اسپارتی‌ها بودند و همه‌ی تدابیر امنیتی در نظر گرفته می‌شد که سر به شورش بر ندارند. اگر شخصی اسپارتی بی هیچ عذر و بهانه‌ای یک هلوتی را می‌کشت بازخواست و مجازات نمی‌شد. ـ مترجم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 تیر1393 توسط عبدالرضا شهبازی

در جوانی، زندگی همچون جاده‌ای است روشن و بسیار طولانی که پیش رویت گسترده است. انتهایش را نمی‌بینی. شاید هم نمی‌خواهی ببینی. شاید هم اصلا دوست نداری به انتهایش فکر کنی. مرگ یا انتهای این جاده اصلاً ذهن  تو را به خود مشغول نمی‌کند. مرگ اطرافیان را می‌بینی ولی سرشار از زندگی هستی و به مرگ و پایان این جاده‌ی روشن فکر نمی‌کنی. طرح‌ها می‌ریزی، نقشه‌ها می‌کشی، آرزوها در سر می‌پرورانی و به قول سعدی هر دم رأیی زنی و هر لحظه هوسی پزی. سالیان می‌گذرند. یکی از پی دیگری. تک به تک موهای سفید لابلای خرمن موهای سیاه بیرون می‌زنند. ولی زور جوانی همچنان می‌چربد و باز درازی جاده‌ی پیش رو را نظاره می‌کنی که علی‌الظاهر هیچ انتهایی ندارد. به‌تدریج اما، مقدار جاده‌ی طی‌شده‌ی پشت سرت که در ابتدا بی‌مقدار و ناچیز بود، سال به سال بیشتر می‌شود و بر حجم خاطراتت افزوده می‌شود.  هرچند که دیگر چندان هم جوان جوان نیستی باز در قرع و انبیق ذهنت آرزو می‌پرورانی. اما آرزوهایت همچون آغاز جوانی افسارگسیخته و بی حد و مرز نیستند. گذر عمر افسار می‌زند بر سرکشی‌های ذهنت. حد و مرزهای ذهن و جسم را بیشتر حس می‌کنی.

به چهل سالگی که می‌رسی بسیاری از آمال و آرزوهایت طرح‌های کودکانه به نظر می‌رسند. جاده‌ی پیش رو هم دیگر طولانی نیست. یعنی دیگر اصلاً طولانی نیست. راه طی شده بیش از راه پیش رو است. در این هنگام به محدودیت‌های ذهن و جسمت کاملاً آگاه شده‌ای. محدودیت دیگری که سابقاً اصلاً فکرش را هم نمی‌کردی به دو محدودیت قبلی اضافه شده است: زمان.

در جوانی اصلاً به زمان فکر نمی‌کنی. زمان در آن هنگام برای تو بی‌انتهاست. زندگی برایت ابدی است. انتهای جاده هم که اصلاً دیده نمی‌شود. ولی کم‌کم زمان عرض اندام می‌کند. در چهل‌سالگی با تمام وجود درمی‌یابی که وقت واقعاً تنگ است. روزها و ماه‌ها و سال‌ها همچون خوره، جاده را می‌خورند و تفاله‌ی آن را پشت سر می‌اندازند.

کم‌کم کورسوی انتهای جاده را می‌بینی. اکنون دیگر جاده‌ی طی‌شده‌ی پشت سرت حسابی طولانی شده. جاده هم دیگر روشن و آفتابی نیست، سرد و مه گرفته است. ضعف جسمانی نیز که در جوانی مطلقاً در مخیله‌ات جایی نداشت سر می‌رسد. عضوی از پی عضوی دیگر به درد می‌آید. آرزوی دراز در این موقع به شوخی می‌ماند.

سرانجام زمانی می‌رسد که جاده تمام می‌شود و افقی گسترده جلوی خود می‌بینی. اکنون دیگر کل جاده را پشت سر گذاشته‌ای و به آخر خط رسیده‌ای. امروز و فرداست که در مه‌های گاه و بی‌گاه افق محو شوی و صرفاً خاطره‌ات بر جای بماند. خاطره‌ای که اگر ارزشمند باشد باقی می‌ماند و گر نه همان نیز در پس غبار سالیان محو می‌شود و نی نام از آن می‌ماند و نی نشان.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 تیر1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

اوایل ساعات امروز مردم بسیاری در سراسر جهان بازی عجیب آلمان مقابل برزیل را دیدند. نتیجه‌ی عجیب و غریب 7 بر 1 به سود آلمان را شاید هیچ‌کس پیش‌بینی نمی‌کرد. آلمان منسجم با بازی منطقی و روحیه‌ی خونسرد در مقابل تیم آشفته‌ی برزیل با بازی احساسی که در نبود نیمار و سیلوا بحران‌زده هم بود، نشان داد که به راستی شایسته‌ی قهرمانی در این جام جهانی است.

اما سخن من چیز دیگری است.

در همان دقایق آغازین بازی مشخص بود برزیل سردرگم حریف آلمان قدرتمند و منسجم نیست. حتی تشویق چند ده هزار نفری برزیلی‌های مستقر در ورزشگاه هم تأثیری بر بهبود کیفیت بازی برزیل نداشت. بنابراین کاملاً مشخص بود برزیل دیر یا زود به زانو در خواهد آمد. خصوصاً بعد از گل دوم آلمان به برزیل، واقعیت تیم برزیل مشخص شد. سخن من این است که ای کاش آلمان بعد از گل سوم و یا حتی چهارم، گل بیشتری به برزیل نمی‌زد. کاش به احترام مردم نجیب برزیل، به احترام این همه زحماتی که این کشور در برگزاری جام جهانی متقبل شده بود و به احترام سابقه‌ی درخشان این تیم در جام‌های جهانی گذشته، این تیم را چنین تحقیر نمی‌کرد. با همان سه و یا چهار گل اول، آلمان برتری مطلق خود را بر تیم برزیل ثابت کرد. همین کافی بود. چقدر جوانمردانه‌تر بود که وقتی می‌دید تیم برزیل اینقدر آشفته و از هم گسسته است به همان سه و یا چهار گل اول رضایت می‌داد و در ادامه فقط بازی را اداره می‌کرد. همه‌ی کارشناسان و حتی مردم عادی هم می‌فهمیدند که آلمان می‌تواند گل بیشتری بزند ولی رغبتی به این کار ندارد. اگر این کار را می‌کرد مسلماً محبوبیت بیشتری می‌یافت نه چون اکنون که بیشتر آدمی را به یاد نبرد گلادیاتورهای روم باستان می‌اندازد که هرچند حریف را بر زمین می‌زدند ولی باز هم او را با نیزه و شمشیر پاره‌پاره می‌کردند و نهایتاً سر از تنش جدا می‌کردند!

فراموش نکنیم که فوتبال برای برزیلی ها بیش از یک ورزش است. فوتبال برای آنها نوعی حیثیت و آبروی ملی است. حیثیتی که اکنون آن را لگدمال شده می بینند.

خبرهای بسیاری از شورش‌ها و ناآرامی‌های گسترده در برزیل به گوش می‌رسد. امیدوارم این ناآرامی‌ها تلفات مالی و جانی در پی نداشته باشد و باز آرامش به این کشور برگردد.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 تیر1393 توسط عبدالرضا شهبازی

خیاط باسابقه شهر ، استادحاج ابراهیم علی نیا در سال 1322 در بندردیلم به دنیا آمد . خیاطی را نزد استاد حاج عبدالنبی خلیلی فرا گرفت ، در سال 1339 هنگامی که 17 سال بیشتر نداشت عازم کشور کویت گردید. نزدیک به 42 سال در کویت به شغل خیاطی مشغول بود . در سال1382 بعد از برگشت از کشور کویت ، این شغل را ادامه داد.اکنون با داشتن 72 سال ،همچنان جهت کسب روزی حلال تلاش می نماید. از خدواند بی همتا برای این استاد عزیز ، موفقیت و تندرستی خواهانیم.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 تیر1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي

در نظر بیاورید که یک روز خوب خدا وقتی از خواب بیدار می شوید ببینید که فرد و یا افرادی تمام دارایی های شخصی از لباس و خوراک گرفته تا کتاب های مورد علاقه اتان و حتی بدتر از آن کیف پولتان !!!را برداشته اند و در برابر اصرار شما مبنی بر حقوق حقه اتان در استفاده از این منابع،با هزار و یک دلیل برای شما بهانه بیاورند که شما دانایی و حق  استفاده از این امکانات را ندارید و بهتر است که آن فرد یا گروه در مورد استفاده کردن یا نکردن شما از آن وسایل ،تصمیم بگیرند و هر از چندی نیز که با اصرار شما مواجه می شوند با منت تمام لباسی و یا وسیله ای از وسایلتان را به شما بر گردانند و آن را نه حق شما که لطف خویش بدانند و یا اگر فی المثل کیف پولتان را طلب کردید به این دلیل که ممکن است شما با آن کار خطرناکی که برای سلامتیتان ضرر دارد را انجام دهید مثلا خوراکی ناسالم بخرید و یا حتی مواد مخدر تهیه کنید ،از بازپس دادن آن به شما سرباز زنند.به راستی آن روز چه احساسی خواهید داشت؟

حال و روز ما زنان نیز چون احساسی است که شما در آن روز نامیمون خواهید داشت.با این تفاوت که ما در طول تاریخ با این امر مواجه بوده ایم و شما ساعاتی چند.بارها و به راحتی و سادگی ،ما زنان در مهجوریت و محدویت بوده ایم و پس از آگاهی و اعتراض،وقتی حقی که از آن خودمان بوده است را به ما واگذار کرده اند هرکس در پی آن بوده که این لطف را به خود نسبت دهد و بزرگواری خویشتن را به رخ کشد .به طور مثال این که حق رای را چه کسی برای اولین بار به زنان داده است بسیار سخن می رود اما این که چه کسی و با چه حقی این حق را از زنان سلب نموده ،کمتر سخن به میان می آید.

شاید یک مثال امروزی تر،مثالی که حتی به چشم خیلی از ما هم نیاید،حق محرومیت زنان از رفتن به استادیوم ها و دیدن مسابقات ورزشی است.چه کسی اولین بار تصمیم گرفته است که این حق از زنان گرفته شود ؟ به چه دلیل مردانی تصمیم می گیرند که در کشوری مانند ایران زنان از دیدن مسابقات ورزشی محروم باشند و در کشوری مانند عربستان ؛زنان از حق رانندگی!!

برای این کارها بهانه های فراوان می توان آورد بهانه هایی از جنس همان هایی که در آن روز کذایی فرضی در بازپس دادن کیف پول شما می توان آورد،اما فراموش نکنیم که در این بین تنها بر اساس دلبخواهی های خویش،انسانی چون خود با خواسته ها و حقوقی برابر را از خواسته ها و حقوقی محروم کرده ایم وبدون آن که بدانیم یا بخواهیم که بدانیم ،مروج نوعی از برده داری در سبکی جدید بوده ایم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 تیر1393 توسط معصومه راستی
  • ویرایش قالب وبلاگ
  • ویرایش و طراحی قالب وبلاگ