دیلُمی‌یَل
 
راهی برای ارتباطی گسترده‌تر با همشهری‌های خونگرم
                   بسمه تعالی

چند وقتیست که مردم دیار اسلامی ما ایران از دست سفسته بازیها و پیامکهای انبوه دروغین که بصورت مدام بر روی گوشیهایشان ظاهر میشود!خسته و کلافه شده اند پیامکهایی که هیچگونه پشتوانه قانونی نداشته و ندارد مثلا واژه های نامعقولی مثل میلیونر شوو یا نیت کن و یا (فال حافظ بگیر) به غیر از اتلاف وقت مردم و عاصی نمودن مردم و بد بین کردن مردم نسبت به  شرکتهای مخابراتی و وزارت ارتباطات که یقینا با تبانی موارد مذکور انجام میشود براستی چه پیام مثبتی را در جامعه اسلامی میتواند به دنبال داشته باشد !!

هستند کسانیکه میگویند ما جرات روشن کردن گوشی خود را نداریم که در طول چند دقیقه موجودی شارژ ما خالی میشود حال کافیست

یک مشترک اشتباها مثلا عدد 1 را ارسال نماید که این مشترک بایستی برای همیشه تاوان عدد 1 را پس دهد و این پولها به جیب مافیای ثروت با تبانی ...... واریز شود و یا بعضی از پیامکهای دو پهلو

که مثلا (کانون هواداران برج میلاد) اگر مایلید عدد 8 و اگر مایل نیستید عدد مثلا 2 را ....که در هر دو سر اگر پاسخ ندهی متضرر میشوی !!!

براستی شما خوانندگان عزیز اسم این مقوله را تکریم و مردم داری میدانید یا .....مـــــــــــــــــــردم آزاری ؟؟

آیا بهتر نیست اداره مخابرات و یا وزارت ارتباطات مردم را از این آشفته بازار  دروغین نجات دهد و راه صحیح تری جهت کسب درآمد پیشه کند

؟؟؟؟؟؟هر چند بقول شاعر( آنچه البته بجایی نرسد فـــــریـــاد است)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مهر1393 توسط حمید مرادی
 

دوباره مدرسه ها باز شد و باز هم بحث جلسات مدرسه و شرکت در انجمن اولیا و ...بحث داغ روز شده است.امروز اولین جلسه ای بود که در مدرسه ی جدید دخترم برگزار می شد.مدیراز درس ها گفت و همکاری خانواده ها و البته بیشتر وقت را صرف صحبت درباره ی مسائل دینی و اخلاقی بچه ها کرد.

سال هاست که صحبت می شود و به خانواده ها هشدار داده می شود که مواظب اخلاقیات فرزندانشان باشند.از نسل های پیش تا کنون ،هر بار و هر بار این سخنان تکرار می شود بدون آن که به نسبت ،تاثیرگذاریی مشاهده شود

هنوز هم فکر می کنند برای این که دختران،دختران خوبی باشند ،باید مقنعه هایشان را تا روی ابروها پایین بیاورند.و دختران در مدرسه ،چنین می کنند و بیرون از مدرسه چنان.در این بین هیچ کس با خود نمی اندیشد که جای چه چیزی در این میان خالیست؟

چه اشکالی در این میان وجود دارد که با این همه تکرار و انذار،هنوز هم دل نگران این هستیم که فرزندانمان از تلفن همراهشان برای ارتباط با چه کسانی بهره می برند؟!!بیرون از خانه چگونه هستند و دوستانشان کیست؟

 هر چند عشق به خودی خود چیز بدی نیست اما سوال اینجاست که این عشق از چه سنی باید جدی گرفته شود و در چه هنگامی آن را بازی  بچگانه ای بیش ندانست.

شاید بتوان یکی از مهم ترین دلایل ارتباط با جنس مخالف به ویژه در دختران را_که البته می بایست خبرگان و دانایان علم روانشناسی و اجتماعی بدان بپردازند _نبود رابطه ی دوستانه و صمیمی میان پدران و دختران دانست

اگر پدری هستیم که دوست داریم دختری خوب و صمیمی و سر به راه داشته باشیم،لازم است  وقت بیشتری را به او اختصاص دهیم.به او بیشتر توجه کنیم . و بیشتر با او به گفتگو بنشینیم . چه خوب است که این گفتگو در محیطی آرام و دوستانه ،مثلا هنگام صرف یک لیوان بستنی یا خوردن یک فنجان چای در بیرون از خانه ،انجام شود.در مورد کتاب های مورد علاقه امان صحبت کنیم و گاهی با هم به یک کتابفروشی سر بزنیم.

حتی گاهی برای خرید گل سر و بدلیجات و چیزهای تزیینی دیگر همراهیش کنیم ودرباره ی چندتایی از آن ها نظر بدهیم.چه اشکالی دارد یک پدر گاهی برای دخترش لاک ناخن بخرد یا یک روسری جدید!!

حتما عده ای از شما و نه همه ی شما،با تعجب می گویید چه حرف ها!!!

با همه ی این حرف ها ،هنوز اختیار با شماست ،می توانید به همان سخنرانی ها و تذکرات و راه و روش همیشگی تان ادامه دهید. اما بدانید اگر قرار بود مباحثه وسخنرانی به تنهایی ،آدم ها را به راه بیاورد ما راست رو ترین مردم روزگار بودیم!!

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 مهر1393 توسط معصومه راستی

اگر در کتاب‌های ترجمه‌شده‌‌ای که موضوعشان علم برای عموم است (science for public understanding) کمی دقیق شوید، متوجه خواهید شد که، صرفنظر از تعدادی معدود، عمده‌ی این ترجمه‌ها در اسارت ساختار انگلیسی انجام شده‌اند. یعنی مترجم بی‌آنکه خود بداند، زبان ساده و سرراست فارسی را به کناری نهاده، مرعوب ساختار انگلیسی، به فارسیِ انگلیسی‌زده ترجمه می‌کند! در زیر چند جمله از کتابی می‌آورم که اکنون به چاپ سوم هم رسیده است. سراسر متن کتاب فارسیِ انگلیسی‌زده است. نیازی به آوردن متن انگلیسی نیست، چون می‌دانم مترجم متن انگلیسی را درست فهمیده. اشکال در انتقال این «فهم» به فارسی پیش آمده است. یکی از دلایل عمده‌ی بی‌علاقگی مخاطبان بالقوه‌ی این گونه کتاب‌ها به خواندن چنین کتاب‌هایی، همین ترجمه‌های انگلیسی‌زده است.

.

ترجمه‌ی مترجم: نمک به این علت به این فرآیند کمک می‌کند که وقتی نمک در آب حل می‌شود محلولی درست می‌شود که رسانای خوبی برای الکترون‌هاست.

ترجمه پیشنهادی:  محلول آب‌نمک چون رسانای خوبی برای الکترون‌هاست به این فرآیند کمک می‌کند.

.........................................

ترجمه‌ی مترجم: من در جایی با اقلیم سرد زندگی می‌کنم.

ترجمه‌ی پیشنهادی: من در جای سردسیری زندگی می‌کنم.

.......................................

ترجمه‌ی مترجم: گوشت ماهی چندان نرم و لطیف است که مشکل عمده‌ای که پیش می‌آید عبارت است از اینکه نگذاریم زیادی پخته شود.

ترجمه‌ی پیشنهادی: فقط باید مراقب باشیم گوشت ماهی، به دلیلِ شدتِ نرمی و لطافت، زیاد پخته نشود.

....................................

ترجمه‌ی مترجم: وقتی در بطری را باز می‌کنند، مستقل از اینکه چقدر به آرامی این کار انجام شود، کربن دیوکسید تحت فشار می‌گریزد و فقط هوای با فشار متعارف روی سطح مایع باقی می‌ماند.

ترجمه‌ی پیشنهاد: وقتی درِ بطری را باز می‌کنید، فرقی هم نمی‌کند که این کار را چقدر آرام انجام دهید، دی‌اکسید کربنی که درون بطری تحت فشار است، به تندی خارج می‌شود و صرفاً هوای تحت فشار متعارف روی سطح مایع باقی می‌ماند.

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 13 مهر1393 توسط عبدالرضا شهبازی

در برنامه مسافرت خود در استان زیبا و سرسبز گیلان ،در روز چهارشنبه 19 شهریورماه ،دیدن شهرک ییلاقی امامزاده ابراهیم(ع) بود.آستان مقدس حضرت امامزاده ابراهیم (ع)،چون نگینی درخشان در میان شهرکی کوچک وتمام چوبی بعنوان اصلی ترین قطب زیارتی و گردشگری در 35 کیلومتری شهرستان شفت می درخشد.

http://www.axgig.com/images/62125651025453610713.jpg

مسیر پرپیچ وخم جاده آسفالته در میان جنگل به علت وجود درختان تناور و رودخانه ای جاری، در حاشیه مسیر و وجود مناظر زیبا و دلفریب در تمامی فصول سال ، دیدگان را نوازش داده و ذهن هر مسافری را خاطره انگیز می کند.

http://www.axgig.com/images/61996390478457951723.jpg

بعد از طی 33 کیلومتر از شهر شفت و عبور از چهاراه احمد سرگوراب ، و روستاهای چوبر، مبارک آباد، لاسک ،کلوان ، درودخان ،بابارکاب و طالقان بفاصله 2 کیلومتری ،شهرک چوبی و همچنین گنبد وگلدستهای امامزاده نمایان می شود.

http://www.axgig.com/images/53885466802415859443.jpg

این شهرک چوبی با پیش از 500 واحد ساختمانی که مرتفع ترین آن به پنج طبقه می رسد به علت بهرگیری از سبک خاص معماری محلی در احداث ساختمانها ،در زمره یکی از کم نظیرترین شهرک و روستای کشورمان بشمار می رود.

http://www.axgig.com/images/37267222552273738239.jpg

آب وهوای لطیف روح انگیز ییلاقی ، دامنه ای جنگلی ،چشم اندازهای بکر ،رودخانه ای پرآب که از جوشش چشمه های اطراف پدید آمده بهمراه آبشارهای دیدنی ، زینت بخش این مکان مصفا می باشد. در کنار آب وهوای کوهستانی و نسیم ییلاقی ، صدای آبشارها و شبهای بسیار خنک تابستان برای هر گردشگری بیادماندنی خواهد بود. امامزاده ابراهیم(ع) در این منطقه شهرت زیادی دارد، طوری که مردم آن را ابالفضل گیلان می نامند.

http://www.axgig.com/images/12307784433877117977.jpg

آرامگاه امامزاده ابراهيم(ع) از جاذبه های زيارتی و تاريخی روستای امامزاده ابراهیم است و علت اصلی شکل گیری آن به شمار مي‌رود. طی سال‌هاي دراز، چندين بار بازسازی شده است. در حال حاضر اين بنا، به مساحت ۳۰۰ متر، در چهار طبقه احداث گرديده و شامل مسجد، صحن، سرويس بهداشتی، مهمانپذير و فضای باز است. از مهم‌ترين جاذبه های طبيعي روستای امامزاده ابراهيم، جاده مسير دسترسی به آرامگاه امامزاده است.

http://www.axgig.com/images/08378700551872977756.jpg

اين مسير از جلگه‌اي زيبا با شاليزارها، خانه ها، رودخانه ها و کوهپايه های جنگلی عبور مي‌کند و در انتها به روستای امامزاده ابراهيم می رسد.

http://www.axgig.com/images/17953267370500235527.jpg

با وجود همه جاذبه های زیبا این شهرک ،متاسفانه اخلاق و رفتار بعضی از مالکان منازل ،بسیار طلبکارانه ،غیرمودبانه بوده و انصاف در بین آنان وجود خارجی ندارد.این رفتار، انسان را بیاد رفتار غیرمنصفانه بعضی از مغازه داران و صاحب خانه های مشهدی در  حوالی حرم امام رضا(ع) می اندازد.البته در بی انصافی هرگز کسی به پای مشهدیها نمی رسد!! به دوستان عزیز توصیه می کنم ،بعد از چند ساعت گشت وگذار در شهرک امامزاده ابراهیم (ع) ، برای استراحت شبانه روستای امامزاده اسحاق (ع) را انتخاب نموده تا هم از هوای دلپذیر ییلاقی و هم از اخلاق شایسته مردم آن دیار بهره مند شوند.

http://www.axgig.com/images/39776273785344589117.jpg


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 6 مهر1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي
هر چند امروزه بانکها در بلاد غیر اسلامی (شرق و غرب)اهداف اولیه شان جلب رضایت مشتری میباشد و این مهم را در عمل ثابت کرده اند ولی متاسفانه در دیار ما که اغلب بحث مشتری مداریست ولی ...دوصد گفته نیم کردار نیست!!!!!از یک طرف افزایش نرخ سود تسهیلان(وام) که در حال حاظر به حدود 29درصد (بامبنای محاسبه فرمول جدید)رسیده که بر اساس فرمول ثابت  چندین ساله ای که ما در بانک با آن سر و کار داشتیم تغییرات ریشه ای در همین فرمول ثابت وجود دارد ..

از طرفی ایجاد کارمزد بابت تراکنش در کارتخوانهای مغازه هانوعی دغدغه مردم و حتی مسئولین را دنبال داشته است که همین چندی پیش یکی از اعضای کمیسیون اقتصادی مجلس اعلام کرد که در آمد سالانه کارمزد کارتخوان بانکها رقمی بین 700تا 830 میلیارد تومان در سال میباشد که این مهم میتواند در روند معاملاتی روز مره مردم تاثیر منفی داشته باشد لذا جا دارد که مجلس و بانک مرکزی بعنوان یک بازوی نظارتی از این روند جلوگیری نماید ..

این در حالیست که کسر کارمزد 1206ریال از حسابهابابت هر تراکنش بایستی یک ساز و کار قانونی داشته باشد لذا هر چند این کارتخوانها (پوز) و تراکنشها باعث سهولت در روند معاملاتی مردم گردیده و از طرفی حضور مشتریان را در بانکها به اندک رسانده و قطعا از صدور چک بی محل جلو گیری مینماید ولی در کل رضایت مشتری را به همراه ندارد این در حالیست که اغلب بانکها مدعی خدمات نوین بانکی هستند که بسی جای سوال است ..آری دوصد گفته ن.......


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 6 مهر1393 توسط حمید مرادی

در فضای مجازی مطلب زیر دست به دست گردانده می‌شود:

« دانشمندان ژاپنی عقیده دارند که حروف اسم هر کس بر اساس این لیست بیانگر خلقیات درون انسان هاست.
=a نعمت خدا 
=b عشق همه
=c معصوم
=d بااستعداد
=e خوب اما شکننده
=f احساسی برای دیگان
=g منطقی
=h ارام
=i مودب
=j لذت بردنی از زندگی
=k قابل عاشق شدن
=l بامزه
=m عالی
=n مغرور
=o ورزشکار
=p خنده رو
=q باحال
=r غیرقابل پیش بینی
=s بااحساس
=t خالص و حقیقی
=u سودمند و باهوش
=v عصبانی
=w بی خیال
=x نابغه 
=y لذت بردنی
=z خوش مشرب »

هستند کسانی که فوراً دست بکار می‌شوند و بر اساس حروف اسم خود و یا دیگران به الفبای انگلیسی از خلقیات خود و دیگران کشف رمز می‌کنند! اما...

خط ژاپنی خطی الفبایی نیست. زبانشان کاراکترنگار است، بالغ بر چندین هزار کاراکتر. بنابراین جای سوال است که چرا دانشمندان ژاپنی چنین تحقیقی را بر مبنای الفبای لاتین (آن هم نوع انگلیسی آن) انجام داده اند؟! پس مردم خودشان که اینهمه به زبان و ملیتشان تعصب دارند چه؟! من فقط نمی‌دانم چرا چنین جعلیاتی را براحتی دست به دست می گردانیم و کمی به چند و چون آن فکر نمی‌کنیم. اصلاً یک چیز من درآوردی و با مزه است. اشکالی ندارد. ولی چرا صورتی علمی به آن میدهیم؟! دانشمندان ژاپنی!!!

کی می‌خواهیم فکر کنیم و منتقدانه بررسی کنیم؟ کی؟


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 6 مهر1393 توسط عبدالرضا شهبازی

صحنه ی اول:

زن ،در آینه،به چهره ی خسته ی خود نگاهی می اندازد.بی حوصله به شیارهای پای چشمش دست می کشد. سهم او از این همه سال زندگی و مادری، تنها همین شیارها و دستان خالی و چشمانی منتظر است.

 

صحنه ی دوم:

کللللللللللللللللللللللللللللی.به سلامتی عروس و داماد کف مرتب ....

-چی شد!تو شلوغی نفهمیدم مهریه ی عروسو چه قدر بریدند؟!

- منم چیز زیادی نشنیدم.انگار سه دنگ خونه هم به نامش زدند

-سه دنگ خونه!!!!چه خبره.فردا رسم میشه همه ی دخترا خونه میخوان.داماد ساده بوده .اگه یه وقت کارشون به طلاق بکشه چی؟!!!!

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر1393 توسط معصومه راستی

خیلی سال قبل، حدوداً اوایل دهه‌ی هفتاد، در کتابخانه‌ی عمومی دیلم به کتابی برخوردم با عنوان «اعتراف» نوشته‌ی لِف تالستوی به ترجمه‌ی زنده‌یاد اسکندر ذبیحیان. آن زمان، چند داستان کوتاه از تالستوی خوانده بودم و آشنایی من با این نویسنده‌ی شهیر روس در حد همین داستان‌های کوتاه بود و مقدمه‌ای که مترجمان این داستان‌ها درباره‌ی زندگی و آثار تالستوی نوشته بودند. آنچه باعث شد توجهم به این کتاب معطوف شود احتمالاً عنوان آن بود. دوست داشتم ببینم تالستوی چه چیزهایی را اعتراف کرده است. دلیل دیگر شاید ترجمه‌ی این کتاب از اصل روسی بود. آن زمان می‌کوشیدم آشنایی اجمالی با زبان روسی پیدا کنم، الفبایش را آموخته بودم به اضافه‌ی تعدای کلمات و جملات ساده و روزمره. همین که در کتاب قید شده بود این اثر از اصل روسی ترجمه شده، برایم جذابیت خاصی ایجاد می‌کرد. کتاب را به امانت گرفتم. خواندم. شاید دو بار. سادگی و بی‌پیرایگی تالستوی در بیان فراز و فرودهای فکری و ذهنی‌اش، کنکاش در معنای زندگی، جدال شک و ایمان و ... تأثیری عمیق بر من گذاشت. درهای ناپیدایی را بر من گشود، مرا با خود در فراز و فرودهای فکری‌اش همسفر کرد و فراوان به من آموخت...
طی سال‌های بعد، در دوره‌ی لیسانس و فوق لیسانس، هر چه گشتم نسخه‌ای از این کتاب را پیدا کنم موفق نشدم. در چند سال اخیر نیز به‌رغم جستجوی فراوان، در یافتن این کتاب ناکام بودم. ترجمه‌ی دیگری از این کتاب در بازار موجود است که از زبان واسط آلمانی انجام گرفته، ولی من هرگز رغبتی به خریدن و خواندن آن در خود احساس نکردم.
تا دیروز... دیروز بر حسب اتفاق در ویترین یکی از کتابفروشی‌های خیابان انقلاب، باز کتاب «اعتراف» تالستوی را دیدم. ولی این بار به ترجمه‌ی مترجم توانا، دکتر آبتین گلکار، که از اصل روسی برگردانده شده بود. شور و شعف من هنگام دیدن این کتاب محبوب بعد از این همه‌سال، آن هم به خامه‌ی مترجمی صاحب‌صلاحیت و مطمئن در وصف نمی‌گنجید.
خواندن این کتاب کوچک ولی خوب و تأثیرگذار را به عموم کتابخوانان خصوصاً به دوستداران تالستوی توصیه می‌کنم.
مشخصات کتابشناختی این اثر:
اعتراف/ لِف تالستوی/ آبتین گلکار/ نشر گمان/ 1393


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر1393 توسط عبدالرضا شهبازی

در روز پنجشنبه 20  شهریورماه امسال ، طبیعت  بکر و چشم انداز زیبای روستای  امامزاده اسحاق (ع) باعث گردید تا برای دومین بار باتفاق دوستان همراه خانواده از این منطقه ییلاقی دیدن نماییم.

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/07.93/emamzadeheshagh%202.JPG

روستای  امامزاده اسحاق (ع)  ، در واقع یکی  از زیباترین مناطق ییلاقی استان گیلان می باشد. این روستا که پذیرای بقعه متبرکه امامزاده اسحاق (ع) و خواهرش خیرالنساء(س) است ، در ارتفاع 1033 متری از سطح دریا  و بر نوک قله سیاه کوه  در 25 کیلومتری  غرب شهرستان شفت  واقع شده است .

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/07.93/emamzadeheshagh%203.JPG

 برای رفتن به این روستا از مسیر تهران ، بعد از پلیس راه رشت قزوین بطرف سراوان ، باید رفت تا به سه راهی شفت (پلیس راه فومنات) برسیم. از این سه راهی تا شفت (مرکز شهرستان) 13 کیلومتر می باشد. از شهر شفت  عبور کرده به چهار راه احمد سرگوراب رسیده  و سپس در سمت  چپ  به طرف دهستان چوبر مسیر را ادامه می دهیم .

 

 تابلوی بزرگ و سفیدرنگ امامزاده اسحاق (ع) بخوبی این مسیر پرپیچ وخم والبته دیدنی را برای ما مشخص میکند. توصیه می کنم  در هوای خنک  و دلپذیر امامزاده اسحاق (ع)، با یک شب استراحت در خانه های چوبی ، شبی خاطره انگیز و رویایی را برای خود و خانواده  رقم بزنید.

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/07.93/emamzadeheshagh%201.JPG

 نکته جالب اینکه در فصل  پاییز و زمستان  بدلیل سرمای هوا ، این روستا خالی از سکنه می گردد. روستای امامزاده اسحاق (ع) از جمله زیارتگاههای  مورد احترام و از مناطق سرسبز و دیدنی گیلان می باشد.

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/07.93/emamzadeheshagh%204.JPG


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي
مقاله ای در سایت عصر ایران در مورد نحوه برخورد با فرزندانمان دیدم، حیفم آمد شما دوستان گرامی آن را نخوانید. بنابراین با علم به این موضوع که رویکرد این وبلاگ نوشتن است و نه لینکدونی اما به دلیل اهمیت موضوع و آغاز سال تحصیلی جدید، لینک آن را در زیر قرار دادم. http://www.asriran.com/fa/news/357082/اگر-فرزند-دانش-آموز-دارید-خواندن-این-مطلب-را-از-دست-ندهید
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر1393 توسط محمد باقر غضبانی
 

اشاره: آنچه در زیر می‌خوانید قسمت چهارم از سلسله مقالات ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ است که در ماهنامه‌ی «زنان امروز» (سال اول/ شماره‌ی 4/ شهریور 93) به چاپ رسیده است. این قسمت در واقع قسمت دوم ساختارهای جنسیت در دوره‌ی کلاسیک است. بخش نخست این برهه‌ی تاریخی را می‌توانید در اینجا بخوانید.

 

ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ (4)

زنان طبقۀ فرودست تبعیض کمتری را تجربه میکردند 

پل اَدِمز و دیگران

ترجمۀ عبدالرضا شهبازی

 

فراسوی خانواده

هرچند مردان و زنان هویت خود را عمدتاً ازخانواده‌های خود کسب می‌کردند، مردان اما، چه در عالم نظر و چه در عالم  واقع، درگیر جهان فراسوی خانواده نیز بودند. خانواده برای مردان مبنا و اساسِ جایگاهِ آنها در جهان بود، حال آنکه برای زنان صرفاً نقش مکان آنها را در جهان ایفا می‌کرد. زنان گرچه در فرهنگ‌های کلاسیک ممکن بود نوشتن و خواندن را بیاموزند ولی آموزش چنین مهارت‌هایی عموماً از چارچوب خانواده فراتر نمی‌رفت، این در حالی بود که مردان در طبقات بالای اجتماع به مدارس، دانشگاه‌ها و دیگر نهادهای رسمی آموزش و یادگیری می‌رفتند. برخی مواقع ممکن بود انجام مراسم و مناسک مذهبی زنان را تا معبدِ محله بکشاند ولی چنین مراسمی را در بسیاری از مواقع در محراب و عبادتگاه منزلشان بجا می‌آوردند. مشاغلی که زنان بر عهده می‌گرفتند، نظیر نخ‌ریسی و بافندگی، غالباً از جمله مشاغلی بودند که درون چهاردیواری خانه هم انجام می‌شد. در فرهنگ‌های کلاسیک به‌صورتی روزافزون، حضور زنان در خارج از منزل مختص زنانی شد که منزلت اجتماعی پایینی داشتند‌ــ ‌نظیر خدمتکاران و بردگان در یونان کلاسیک که آب از چاه می‌آوردند یا، برای اربابان و صاحبانشان، به کار خرید و فروش مشغول می‌شدند، زنانی با کاست پایین اجتماعی در هند که بافندگی می‌کردند یا کار سرمه‌کشی به چشم زنان را بر عهده داشتند، و یا زنان دهقانی که کارشان ایجاب می‌کرد دوش به دوش مردان در مزارع فعالیت کنند. چنین جدایی و فاصله‌ای میان مردان و زنان نه تنها مقوله‌ای اجتماعی بود که به ساختارهای جنسیت نیز مرتبط می‌شد، زیرا مردان به احتمال بسیار زیاد فقط زنانی را در خارج از خانه می‌دیدند که از اعضای خانوادۀ آنها نبودند و به طبقات پایین اجتماع تعلق داشتند.

     ربط میان منزلت اجتماعی و حضور در فضای عمومی را بیش از همه در مورد زنانی می‌بینیم که، عمدتاً در شهرها، کارشان خدمت‌رسانی جنسی به مردان و فراهم‌ کردن اسباب تفریحِ آنان بود. به موازات فعالیت این دست از روسپیان، در بسیاری از فرهنگ‌های کلاسیک، زنانی بودند که خدمت‌رسانی جنسی را با رقص، آواز و گفت‌و‌گوهای فکری و فرهنگی در هم آمیخته بودند و غالباً در روسپی‌خانه‌های حکومتی مشغول به کار بودند. این زنان موقعیتی مبهم داشتند: از یک‌ سو فرومایگی آنها آشکار بود، از سوی دیگر فرزندانشان نمی‌توانستند با خانواده‌های خوب وصلت کنند؛ هرچند محتمل بود که ثروت بسیار به هم بزنند و از تحصیلات عالیه هم برخوردار باشند. با این همه، حتی در میان چنین زنانی نیز آنچه تعیین‌کنندۀ منزلت و موقعیت بود میزان خلوت‌گزینی و دور‌ بودن از عرصۀ عمومی اجتماع بود؛ روسپیان درباریِ بلندمرتبه یا خانه و عمارتی از آنِ خود داشتند یا دست‌کم در روسپی‌خانه‌ها می‌ماندند. این در حالی بود که روسپی‌های دون‌پایه خیابان‌گردی می‌کردند.

     از بسیاری جهات، نه‌تنها روسپی‌ها که همۀ زنان رابطه‌ای مبهم و نامشخص با نهادها و ساختارهایی داشتند که در قلب فرهنگ‌های کلاسیک رشد می‌کرد. مردان اما نسبت به چنین نهادها و ساختارهایی ارتباطی سرراست‌تر و مشخص‌تر برقرار می‌کردند. هر مردی در آتن و رم کلاسیک، بسته به اینکه شهروند بود یا نبود، یعنی با توجه به منزلت اجتماعی‌‌اش، از حقوق و امتیازات خاصی برخوردار می‌شد؛ در هند هر مردی به کاست معینی تعلق داشت و آیین‌ها و مناسک ویژۀ کاست خود را بجا می‌آورد؛ در چین، هر مردی که از عهدۀ آزمون علمی سلطنتی برمی‌آمد می‌توانست مقامی در دربار به دست بیاورد یا فرماندار ناحیه‌ای شود. زنان هرچند در آتن شهروند محسوب نمی‌شدند ولی قادر بودند چنین منزلت اجتماعی را به پسرانشان منتقل کنند. در هند، زنان صرفاً در محدودۀ کاست پدرانشان می‌توانستند ازدواج کنند، ولی در مراسمی که منزلت کاستی‌شان را مشخص می‌کرد شرکت نمی‌جستند و لازم هم نبود بیشتر مناسک مربوط به تطهیر و آلودگی را بجا بیاورند. در چین، زنان هرچند شعر می‌سرودند و هر از گاهی دست به نگارش تاریخ می‌زدند ولی هرگز قادر نبودند منصبی رسمی به دست آورند یا در آزمون سلطنتی شرکت کنند. موقعیت زنان در هر یک از گروه‌های اجتماعی‌که در دورۀ کلاسیک روز‌به‌روز بیشتر از هم متمایز می‌شدند، متأثر از رابطه‌‌ای بود که با یک مرد پیدا می‌کردند و این موقعیت هنگام ازدواج، ازدواج مجدد و یا دوران بیوگی می‌توانست دستخوش تغییر شود. بنابراین، برای هر زنی، آهنگ چرخۀ زندگی شخصی‌اش‌ــ‌   اینکه کی ازدواج می‌کرد، آیا بچه‌دار می‌شد یا نه و اگر بچه‌دار می‌شد چند بچه برایش میماند، و کی شوهرش از دنیا می‌رفت‌ــ ‌عموماً بیش از بیشتر مردان اهمیت داشت، مردانی که الگوهای بزرگ اقتصادی یا نهادهای سیاسی، که عموماً به‌ عنوان دستاورد محوری فرهنگ‌های کلاسیک از آنها یاد می‌شود، بیش از هر چیز دیگر زندگی‌شان را شکل می‌داد. هرچند غالباً زنان منفردی، اینجا و آنجا، یافت می‌شدند که واجد قدرت سیاسی زیادی بودند، با این همه، سیاست، چه عموماً به ‌لحاظ نظری و چه تا حد بسیار زیادی به‌ لحاظ عملی، نظامی تلقی می‌شد که کارش سامان‌د ادن به روابط میان مردان بود. در تمامی فرهنگ‌های کلاسیک، زنانِ طبقات فرودست، در قیاس با بیشتر زنانِ طبقات فرادست، در تقابل با مردان با نابرابریِ کمتری مواجه بودند. کاری که این قشر از زنان انجام می‌دادند نقشی اساسی در سامان اقتصاد خانواده ایفا می‌کرد و همین خود عاملی می‌شد که تماماً زیردست مردان نشوند و زندگی‌شان در نقش‌های صرفاً تزیینی و زناشویی خلاصه نشود.

 

تفاوتهای فرهنگی

تا اینجا تحولاتی را در ساختارهای جنسیت بررسی کردیم که میان بسیاری از فرهنگ‌های کلاسیک مشترک بود، با این همه، کارکرد چنین ساختارهایی مسلماً از تمدنی به تمدن دیگر فرق می‌کرد.  تمایز جنسیتی در فرهنگ‌های مختلف شدت و ضعف داشت و در هریک از این فرهنگ‌ها ترتیبات خانوادگی خاصی رعایت می‌شد. زنان نیز در چنین فرهنگ‌هایی فرصت‌های نسبتاً متفاوتی در اختیار داشتند تا خود را با الگوهای تغییر در هر جامعه‌ای تطبیق دهند. از این رو، برای درک تفاوت‌های کلی بهتر است جوامع مختلف را با هم مقایسه کنیم.

 

چین

در دوران سلسلۀ ژو، ساختارهای خاصی در چین مسلط بودند که تجربه‌های زندگی مردان و زنان را از اساس با هم متفاوت می‌کرد. طبقات اشراف هر یک نامی خانوادگی داشتند و همین نام خانوادگی تعیین می‌کرد که فلان مردِ طبقۀ فرادست به کدام خاندان تعلق دارد، خاندانی که باید نسبت به آن مطیع و وفادار می‌بود. مرد این وفاداری را نه‌تنها نسبت به اعضای زندۀ خاندانش که نسبت به نیاکان خود نیز باید به جا می‌آورد، زیرا از مردان طبقات فرادست انتظار می‌رفت در سراسر زندگی‌شان مجموعه‌ای از آیین‌ها و مناسک را در ستایش اجدادشان به جا بیاورند و صاحب پسرانی شوند که این مناسک را استمرار دهند. ستایش نیاکان به جزئی تفکیک‌ناپذیر از آیین کنفوسیوس بدل شد، آیینی که در آن بر رابطۀ متوازن و البته سلسله‌مراتبیِ  میان آسمان‌ــ‌عنصر آفرینش‌گر و فرادست‌ــ  و زمین‌ــ عنصر پذیرا و فرودست‌‌ــ‌  نیز تأکید می‌شد. روابط شایستۀ انسانی، خصوصاً روابط خانوادگی، آن دست روابطی بودند که بر اساس الگویِ رابطۀ میان زمین و آسمان شکل گرفته بودند، یعنی روابطی سلسله‌مراتبی و منظم. تمامی جنبه‌های روابط خانوادگی آداب و تشریفات و رسوم مناسب خود را داشت که در طول قرن‌های متمادی بر طول و تفصیل و شاخ و برگ آنها افزوده و در کتاب‌ها مسطور شده بود، از‌جمله، در «پنج کتاب کلاسیک» که اساس آموزه‌های آیین کنفوسیوس را تشکیل می‌داد. هرچند هم مردان و هم زنان اساس نظم کیهانی تلقی می‌شدند، از زنان اما انتظار می‌رفت زیردست مردان باشند و نسبت به آنها با احترام رفتار کنند؛ این انتظارات با نام  «اطاعت‌های سه‌گانه» مدون شدند که زنان ملزم به رعایت آنها بودند: نسبت به پدر به‌عنوان دختر، نسبت به شوهر به‌عنوان همسر و نسبت به پسر به‌عنوان بیوه. دیگر نظام فلسفی‌ـ‌دینیِ چینِ کلاسیک تائوئیسم بود که دیدگاه‌های قوی‌تری در باب مکمل‌ بودن دو جنس مذکر و مونث نسبت به هم، عرضه کرد. ولی حتی تائوئیست‌ها و بعدها چینی‌های بودیست و مسیحی هم در نظامی رشد می‌کردند که بر سلسله‌مراتب ‌بودن جنسیت تأکید می‌کرد.

     قدرتمندترین زنان در چین کلاسیک زنانی بودند که با دربار امپراتوری مرتبط بودند، چه همسران و همخوابه‌های امپراتور و چه بیوه‌های امپراتورِ سابق. همسر اصلی امپراتور مادر قانونی همۀ فرزندان شاه شناخته می‌شد، صرف نظر از این که مادر بیولوژیک این بچه‌ها چه کسی یا کسانی باشند. با درگذشت امپراتور، این زن شهبانوی بزرگ لقب می‌گرفت و غالباً مهم‌ترین زن دربار محسوب می‌شد، زیرا عموماً او بود که برای پسران امپراتورِ درگذشته همسر انتخاب می‌کرد و نیز تعیین می‌کرد چه کسی به امپراتور جدید دسترسی منظم داشته باشد. زنان اندکی که در چین کلاسیک به مراتب بالای فضل و دانش رسیدند عموماً کسانی بودند که با دربار امپراتوری مرتبط بودند و، به‌‌رغم مراتب فضل و علمشان، غالباً با آموزه‌های کنفوسیوس در باب زیردست‌بودگی زنان هم‌داستان بودند.

     زمین در چین، به‌عنوان اصلی‌ترین شکل ثروت، عمدتاً در تصرف خانواده‌های اشرافی بود، که اعضای مذکر دودمان آن را از نسلی به نسلی دیگر به ارث می‌گذاشتند. از آنجا که دختران به ‌محض ازدواج خانۀ پدری را ترک می‌کردند، هیچ حقی هم بر زمین‌های خانوادگی نداشتند؛ هرچند در موارد استثنایی و پیچیده‌ای، در موارد معدودی که دختری بی‌برادر بود، زمین به امانت به او می‌رسید تا آن را به پسرانش منتقل کند یا اینکه شوهرش به پسرخواندگی خانواده‌اش درمی‌آمد تا زمین به وی منتقل شود. برخی از خانواده‌های دهقانی نیز بودند که همچون اشراف مالک زمین می‌شدند و زمینشان از پسرانِ نسلی به پسران نسلی دیگر انتقال می‌یافت. با این همه، بسیاری از دهقانان هیچ زمینی در تصرف خود نداشتند و روی زمین‌های اربابی کار می‌کردند. تقریباً همۀ دهقانان ازدواج می‌کردند، نه به ‌سبب آموزه‌های کنفوسیوس، بلکه به این دلیل که زوج‌ها و فرزندان آنها واحد اساسی در تولید محصولات کشاورزی محسوب می‌شدند؛ زاد و ولد، نه صرفاً وظیفه‌ای دینی، که از ضروریات اقتصاد به شمار می‌رفت؛ هم نیروی کار خانواده از قِبَل آن تأمین می‌شد و هم در جبران تلفات ناشی از امراض به کار می‌آمد.

 

هند

هندوئیسم و بودیسم مهم‌ترین عوامل تعیین‌کنندۀ ساختارهای جنسیت در هند کلاسیک بودند چون نه صرفاً آنچه را که ممکن است قلمروی دینی بدانیم که تمامی جنبه‌های زندگی را متناسب با اصول خود شکل می‌دادند. هر دوی این ادیان مشتمل بر آموزه‌ها و سنت‌های متفاوتِ بسیاری بودند، برخی از آنها بر سلسله‌مراتبی‌بودنِ جنسیت تأکید می‌کردند و برخی دیگر بر مکمل ‌بودنِ جنس مذکر و مونث نسبت به هم. در آیین هندو، پسران و مردانِ متعلق به کاست‌های برتر در مراسم مختلفی شرکت می‌جستند که موقعیتِ کاستی آنها را مشخص می‌کرد و دوره‌هایی را نیز صرف خواندن متون مقدس می‌کردند؛ این در حالی بود که انجام چنین اموری بر عهدۀ دختران و زنان نبود. دختران در سنین بسیار پایین ازدواج می‌کردند و متعاقب ازدواج خانۀ پدری را ترک می‌کردند و زندگی را در کنار خانوادۀ شوهر ادامه می‌دادند؛ در آنجا بود که عروس خانواده به ستایش نیاکان شوهر می‌پرداخت و مناسکی را برای افزایش طول عمرِ شویش به انجام می‌رساند. اگر چنین مناسکی بی‌اثر می‌ماند و شوهر از دنیا می‌رفت، دوران بیوگیِ شوم و ملالت‌باری در انتظارش بود، دورانی که در آن وی را بدیمن و بدشگون می‌پنداشتند و در جشن و سرور و مناسکِ خانوادۀ شوهر دیگر جایی نداشت. طبق آموزه‌های بیشتر متون مقدس هندو، به‌رغم برخی اختلاف‌ها با هم، زن هیچ گاه قادر نیست به آخرین مرحلۀ رستگاری (یا ماکشا، Moksha) برسد مگر اینکه نخست در قالب یک مرد دوباره متولد شود. از نظر برخی متون بودایی نیز زنان قادر نیستند به روشنایی برسند مگر اینکه نخست مرد شوند و در همین دین بودا، همۀ راهبه‌ها تحتِ امر راهب‌ها هستند.

     با این وصف، سنت‌هایی هم بودند که بر قدرت زنان تأکید داشتند. بسیاری از خدایان هندو ایزدبانو هستند، از دوی (Devi) و گانگا (Ganga)یِ حیات‌آفرینِ بخشنده گرفته تا زوج وفادار یعنیپارواتی (Parvati) و رادا (Radha)، تا نابودگرانِ و بیماری‌آورانِ غضبناکی همچون کالی (Kali) و دورگا (Durga). زنان مناسک و آیین‌های دینی را یا به‌تنهایی یا با شوهرانشان به جا می‌آوردند و در جنبش‌های باکتی (Bhakti) حضوری فعال داشتند، جنبش‌های مردمی و عبادی که بر تجربه‌های عرفانی سنگین تأکید داشت. در داستان‌های هندو، هرچند بر خدمت‌رسانی زن به مرد تأکید شده است، ولی به ابتکار، تیزهوشی، عشق و شهوت نیز بها می‌دهد که متفاوت از تأکیدات فرهنگ کنفوسیوسی در چین است. در آیین بودا نیز، دست‌کم به‌ لحاظ نظری، راه رسیدن به روشنایی (نیروانا یا نیبانا)، صرف نظر از هر جنس و کاستی، باز است ولی فرد برای رسیدن به آن باید از تمامی تمنیات و خواهش‌های زمینی دست بشوید.

     آیین هندو مانند آیین کنفوسیوس به زندگی خانوادگی و زاد و ولد همچون وظایفی دینی می‌نگریست؛ از همۀ مردان و زنان انتظار می‌رفت ازدواج کنند، و هر چیزی را که مانع زاد و ولد می‌شد، از‌جمله دلبستگی تام و تمام به همجنس‌گرایی، ناپسند و نکوهیده تلقی می‌شد. در آیین بودا، حیات برتر معنوی در گرو چشم‌پوشی از تمامی تمنیات زمینی، ازجمله علایق جنسی، قابل حصول بود و از همین رو، راهبه‌ها و راهب‌ها از روابط همجنس‌خواهانه پرهیز داده می‌شدند. زنانی که از زندگی خانوادگی سرباز می‌زدند هیچ گاه مطلوب آیین بودا نبود، با این همه، زن آرمانی در آیین بودا، چه در نمونه‌های تاریخی و چه اشارات مندرج در متون مقدس، در بیشتر مواقع، زنی بود با تعدادی فرزند که به جمعی از راهبان پول و آذوقه می‌رساند یا مردان را در مسیر پیشرفت معنوی‌شان مدد می‌رساند.

 

 جامعه‌ی کلاسیکِ حوزه‌ی دریای مدیترانه

ساختارهای جنسیت در حوزه‌ی دریای مدیترانه، در قیاس با هند کلاسیک، تا ظهور مسیحیت، بیش از آنکه برآمده از نظام های دینی باشد، حاصل عقاید و آرمان‌های سکولار و زمینی بود. نظراتی که درباره‌ی جنسیت در آتن کلاسیک شکل گرفت بر طرحی کاملاً سلسله‌مراتبی استوار بود. ارسطو، تأثیرگذارترین فیلسوفِ تمدن غرب، فقط مردان را یارای رسیدن به کمال می‌دانست و زنان، و هر حیوان مؤنثی، در نگاه او «شکلی ناقص از جنس مذکر» محسوب می‌شد. از همین رو، شکل کامل انسان، مردان جوان بودند و رابطه‌ی کامل، رابطه‌ی میان دو مرد دانسته می‌شد. در آتن، نظامی نهادینه‌شده از «شاهدبازی» شکل گرفت و رشد کرد که در آن، بخشی از آموزش‌های فرهنگی و سیاسی جوانان مذکر در طبقات فرادست جامعه در دوران بلوغ شامل برقراری رابطه‌ای غالباً جنسی با مردان مسن‌تر بود (هرچند همجنس‌بازی رسمی میان مردان کاری نکوهیده محسوب می‌شد و مستوجب مجازات‌های قانونی). به همان شکلی که آیین کنفوسیوس زیردست‌بودگی زنان نسبت به مردان را جزئی از نظم کیهانی می‌دانست، نظرات زیست‌شناختی و سیاسی ارسطو نیز این زیردست‌بودگی را جزئی از طبیعت قلمداد می‌کرد: «مرد ماهیتاً شایستگی افزون‌تری به فرمان ‌دادن دارد تا زن... نابرابری میان زن و مرد امری ابدی است و پایانی ندارد.» این نابرابری صرفاً به عالم نظر منحصر نمی‌ماند بلکه بازتاب آن را می‌شد در زندگی مردم آتن هم دید. زنان شهروند در آتن، نه آموزش‌های رسمی می‌دیدند و نه در سیاست راهی داشتند و نه حتی در زندگی مدنی مشارکت می‌کردند و عموماً در قسمت‌های مخصوصی از خانه منزوی می‌شدند. زنان برده اما به انزوا رانده نمی‌شدند؛ در حقیقت، این کار زنان برده بود ـ نظیر خرید و فروش اجناس در بازار عمومی یا کشیدن آب از چاه‌های محله ـ که انزوای زنان شهروند را در آتن ممکن می‌ساخت. زنانی که در خارج از آتن می‌زیستند عهده‌دار مشاغلی چند بودند که مشهورترینشان اقامت در یکی از روسپی‌خانه‌هایی بود که از طرف آتن اداره می‌شد، روسپی‌خانه‌هایی که مردان فرادست آتن بخش زیادی از وقت خود را در آنها سپری می‌کردند. این جنبه‌های حیات آتنی ـ انواع خاصی از همجنس‌گرایی، روسپی‌گری، بردگی و زیردست‌بودگی زنان ـ موجب برآشفتگی نسل‌های بعدی اندیشمندانی شد که متخصص دوره‌ی کلاسیک بودند و به این دوره تعلق خاطر داشتند، کسانی نظیر ایدیت همیلتون و ایچ. دی. اِف. کیتو، که ترجیح می‌دادند در تشریح شکوه دموکراسی و فلسفه‌ی آتنی، چنین جنبه‌هایی را عامدانه مسکوت گذارند.

     در تقابل با آتن، در رم کلاسیک نسبت به خانواده نگاهی شکل گرفت که از جهات بسیاری به نگاه مرسوم به خانواده در چین و هند شباهت داشت، یعنی به جای مرد منفرد، این خانواده بود که اساس نظم اجتماعی قلمداد می‌شد. خانواده مردسالار بود، یعنی پدران در رأس بودند، خصوصاً در دوره‌ی جمهوری، و فرزندان مذکر و مونث را کاملاً در مهار خود داشتند و همسران نیز تحت امر شوهران بودند. هم مردان و هم زنان در سنین کم ازدواج می‌کردند، تقریباً در یک مرحله‌ی سنی، و الگوی زندگی زناشویی نیز پیرو آرمانی رومی بود که بیان می‌داشت هم شوهران و هم همسران، باید در علایق، املاک و فعالیت‌ها مشترک باشند، و البته هر خانواده‌ای نیز به نوبۀ خود می‌بایست حامی چنین الگویی در زندگی زناشویی می‌بود. اغلب اوقات برای نمایاندن وفاداری سیاسی، وفاداری زن و شوهر نسبت به هم را در چنان نقشی استعاری بکار می‌بردند که برای نظریه‌پردازان سیاسیِ یونان عجیب و غریب می‌نمود. در اواخر دوره‌ی جمهوری و سلطنتی، مردانِ فرادست جامعه به‌دلیل شرکت در جنگ و یا انجام وظایف دولتی در رمی که قلمروهایش به‌سرعت در حال گسترش بود، غالباً در خانه حضور نداشتند و همین امر موجب می‌شد زنان بیش از پیش مسئول رتق و فتق امور املاک باشند، خرید و فروش کنند و اداره‌ی اموال و دارایی خانواده را در دست بگیرند. هیچ زن رمی، به‌شخصه، به عنوان امپراتوری دست نیافت، هرچند در مقام همسر یا مادر امپراتور، به‌کرات در سیاست‌های امپراتوری اثرگذار بودند. زنان مورد احترام از فرصت‌های بیشتری در فضای عمومی جامعه برخوردار بودند، بیشتر از آنچه یونانیان تاب و تحمل آن را داشتند، از جمله شرکت در تفریحات و سرگرمی‌ها. درون خانواده، قانون، با اصلاحِ نابرابریِ تأدیبی که در اوان دوره‌ی جمهوری رواج داشت، تا حدی زنان را از سوءاستفاده و بدرفتاری مصون می‌داشت.

     حوزه‌ی دریای مدیترانه در عصر کلاسیک موطن انواع گوناگونی از عقاید و اعمال دینی بود و در قرن نخست میلادی مسیحیت نیز به این مجموعه‌ی متنوع اضافه شد. مسیحیت در برخی آموزه‌هایش در باب جنسیت کاملاً انقلابی عمل کرد. گفتار و کردار عیسای ناصری نسبت به زنان کاملاً مطلوب و مساعد بود، و در مهم‌ترین کتاب مقدس مسیحیان، یعنی کتاب‌های عهد جدید، از تعدادی زن به‌عنوان پیروان وی یاد شده است. زنان در بسط مسیحیت نقش فعالی ایفا می‌کردند، به وعظ می‌پرداختند، در مقام مبلغان مذهبی به اطراف و اکناف می‌رفتند و در کنار مردان شهید می‌شدند. مسیحیان اولیه بر این باور بودند که عیسی خیلی زود به زمین بر خواهد گشت و به همین دلیل به مردم می‌آموختند که توجه خود را تماماً به «رجعت» معطوف کنند. از همین رو، ازدواج و زندگی خانوادگی طبیعی باید ترک می‌شد و مسیحیان می‌بایست به خانواده‌ی معنوی خود یعنی هم‌کیشانشان متکی می‌شدند؛ آرمانی که سبب گشت برخی از زنان و مردان ازدواج را طرد کنند و زندگی مجردانه‌ای را در پیش بگیرند، چه به‌تنهایی و چه در جمع مجردانی همچون خودشان. چنین دوری‌‌گزیدنی از برقراری روابط جنسی برای زنان اما پیامدهایی منفی به همراه داشت، زیرا در نگاه بیشتر نویسندگان اولیه‌ی کلیسا که مرد بودند و به آبای کلیسا شناخته می‌شوند، زنان همچون منبع اصلی وساوس[شیطانی] قلمداد می‌شدند و از همین رو، رگه‌هایی قوی از زن‌گریزی و زن‌ستیزی در آنها شکل گرفت و رشد کرد. برخی از این نویسندگان، که شاخص‌ترینشان اوگوستین (430-354) بود، دوگانه‌اندیشانی بودند که خط قاطع و فاصلی می‌کشیدند میان معنویات و مادیات، میان روح و جسم، و بر همین اساس، زنان را جزو بی‌ارزش‌ترین جنبه‌های مادیِ هستی به حساب آوردند. زنان را عموماً از وعظ و تصدی مشاغل رسمی در کلیسا نیز منع می‌کردند. بنابراین، در مسیحیت نیز، همچون هندوئیسم و بودیسم، گزاره‌هایی متناقض و مبهم درباره‌ی چگونگی روابط شایسته‌ی جنسیتی و ارزش نسبی زهد و عبادتِ رهروان مرد و زن به چشم می‌خورد.

 

نتیجهگیری

تفاوت‌های میان دو جنسیت در تمدن‌های دره‌رود کاملاً روشن و مشخص بود، ولی طی دوره‌ی کلاسیک بر شدت تمایز دو جنسیت از هم افزوده شد و سبب شد شکافی باز هم عمیق‌تر بین زن و مرد به‌وجود بیاید. چنین تغییری در طبقات فرادست اجتماع، به‌طور خاص، بیش از هرجای دیگر مشهود بود، هرچند اثرات چنین تغییری، به‌طور عام، بر الگوهای جنسیتی در کل جامعه هم به چشم می‌خورد. رم، طی امپراتوری نخستین، تا حدی، استثنایی بود بر این الگوی کلی؛ ولی در چین، هند و آتن، تصریحات، تقییدات و ترتیبات خانوادگی که در لوای آئین کنفوسیوس، هندویسم و سیاستِ‌دولت‌شهر یونانی وجود داشت، با شدت و حدت و سخت‌گیریِ روزافزونی، نقش زنان را تعریف می‌کردند و تلقی‌شان را از زنان نشان می‌دادند.

     چرا اصولاً چنین تصلب و سخت‌گیری به‌وجود آمد؟ پاسخ آن تا حدی به شکل‌گیریِ احکام فرهنگی نظام‌مندتری همچون آئین کنفوسیوس، برمی‌گردد، که تقریباً ناآگاهانه، نگاه خود به جنسیت را رسمیت بخشیدند، آن هم از طریق واردساختن نابرابری‌هایِ کمتر نظام‌مندِ [از قبل موجود] به درونِ نظام‌های ایدئولوژیکی پر شاخ‌و ‌برگ‌تر و گره‌زدن ساختارهای جنسیتی به عقایدی درباره‌ی جامعه و کیهان. برخی مورخان بر این عقیده‌اند که، در مجموع، افزایش روزافزون رفاه و رونقی که در تمدن‌های کشاورزی حاصل شد موجب گشت زمینه و انگیزه‌ی کافی برای زینتی‌ترشدنِ نقش و جایگاهِ زنان فراهم شود، آن هم به‌عنوان نشانه‌ای از ثروت و موفقیت خانواده؛ و همچنین تلاش برای انزوا و کنترل هرچه تام و تمام‌تر زنان از سوی مردان با این انگیزه صورت می‌گرفت که مطمئن شوند حق انحصاری برقراری رابطه‌ی جنسی با زنانشان صرفاً در تملک آنهاست و همچنین فرزندانشان ملکِ طِلق آنهاست و نه کسی یا کسانی دیگر. همین، به‌خوبی بیان می‌کند که چرا به طبقات فرادست جامعه به‌عنوان مراکز ابداع و شکل‌گیری تفکرات مربوط به جنسیت چنین توجهی صورت می‌گیرد. یکی دیگر از عواملی که به چنین تصلبی در ساختارهای جنسیت مدد رساند احتمالاً فعالیت‌های رسمی‌تر دولت‌ها و حکومت‌هاست که به کاهش (و نه لزوماً حذف) جایگاه‌های غیر رسمی قدرت زنان در خانواده‌های خاص منجر شد. مسلماً، همانگونه که تا اینجا خواندیم، شکل‌گیری فضای سیاسی پر طول و تفصیل‌تر موجب شد مردان، زندگی در حوزه‌ی عمومی را مِلکِ خود بدانند و برای زنان و مردان موقعیت‌های متمایز و جدا از همی ایجاد شود: عمومی (در بیرون) و خانوادگی (در درون).

     با این همه، درون هر یک از تمدن‌ها هم، بر سر جنسیت، کشمکش‌ها و اختلافاتی وجود داشت؛ در این میان، از اهمیت تمایزاتِ بین فرهنگ‌ها نیز نمی‌توان غافل بود. تغییر فرهنگی، خصوصاً گسترش بودیسم در آسیا و ظهور مسیحیت در خاورمیانه و حوزه‌ی دریای مدیترانه، هم موجب تقویت ساختارهای موجود شد و هم حقانیت آنها زیر سوال برد. این ایرادگیری‌ها از یک سو و تقویت‌کردن‌ها از سوی دیگر که همزمان و به موازات هم در جریان بودند تا دوره‌ی پساکلاسیک نیز ادامه یافتند، یعنی دوره‌ای که در آن تماس فرهنگ‌ها با هم افزایش یافت.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر1393 توسط عبدالرضا شهبازی
با تبریک به دانش آموزان عزیز دبیرستان شهید ستارپناهی به جهت کسب موفقیت و راهیابی به دانشگاه های روزانه و تبریک به خانواده های این عزیزان و تقدیر و سپاس از دبیران گرامی و تمامی معلمان و مدیران دلسوز شهرستان و تمامی نهادهای فرهنگی که در این موفقیت ها سهیم بوده اند، برای همه این عزیزان آرزوی موفقیت و سربلندی را از خداوند سبحان آرزومندیم.

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر1393 توسط عبدالله مرادی
هفته دفاع مقدس یاد و خاطره شهیدان

وطن گرامی باد شهیدانی که قلمشان و

قدمشان یکی بود..

 

شهیدان بی ریا پیکار کردند

جهاد و کوشش و ایثار کردند

برای اینکه ما آسوده باشیم

سر خود را چنین بر  دار کردند

###########################################

شهیدان لاله های انقلابند

ستون و رکن و پای انقلابند

میان موج و طوفانهای دوران

هماره ناخدای انقلابنـــــــــد

#########################################

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 مهر1393 توسط حمید مرادی

داستان عجیب و غریب و البته مضحک زیر را که درباره‌ی پیدایش کلمه‌ی «بستنی» و البته خود بستنی است بخوانید. این داستان را در فضای مجازی به کرات و مرات به اشتراک می‌گذارند و یا در وبلاگ‌ها از روی دست هم کپی می‌کنند!

«در اواسط درگیریهای دوران مشروطیت شخصى به نام کریم باستانى برای جلب بیشتر مشتری اقدام به پخش "یخ در بهشت" نمود. و در همین دوران و برای اولین بار با مخلوط کردن شیر و یخ و زرده تخم مرغ و گلاب و شیره ملایر اولین بستنی تاریخ بشریت را ساخت که مورد استقبال اهالی بازار و همسر سفیر انگلیس قرار گرفت. مغازه ای در همان حوالی توسط سفیر انگلیس به کریم اهدا شد که بر سر در آن به زبان انگلیسی اسم فامیل کریم )باستانی

bastani )

نوشته شده بود که ایرانی ها به اشتباه بستنی می خواندند. در زمان افتتاح فروشگاه، سفیر انگلیس گفت:

"ما به احترام کریم اسم محصول را آیس کریم میگذاریم"

و نام انگلیسی بستنی هم در تاریخ ثبت گردید.

میرزا حسن‌خان مستوفی , مستوفی‌الممالک دوران مشروطیت ، در کتاب خاطراتش می نویسد این پدرسگ (کریم باستانی) لیسیدنیی ساخته است از سرداب های یزد سردتر، از لب یار شیرین تر و از پنبه خراسان نرمتر.

سالها بعد کریم با یکی از کارمندان سفارت انگلیس به نام الیزابت بسکین رابینز ازدواج کرده، سپس به انگستان و بعد از آن به امریکا مهاجرت می کند.»

همانگونه که ملاحظه کردید این داستان سه مدعا را مطرح می‌کند:

1-         بستنی برای اولین بار در ایران و در بحبوبه‌ی نهضت مشروطه به دست فردی به نام کریم باستانی ابداع شده است!

2-         کلمه‌ی «بستنی» تغییر شکل‌یافته‌ی نام خانوادگی کریم «باستانی» بوده است!

3-         کلمه‌ی cream در ترکیب ice cream از تغییر نام کوچک این فرد (کریم) ایجاد شده است و بعد ice را هم به آن اضافه کرده‌اند و نهایتا کلمه‌ی ice cream در دوره‌ی مشروطه و یا کمی بعد از آن وارد زبان انگلیسی شده است!

کسانی که چنین داستانکی را «بی‌آنکه لحظه‌ای بیندیشند» باور میکنند و ترویج میدهند مسلماً نه تاریخ می‌خوانند و نه تفکر انتقادی دارند و الا محال بود چنین جعلی را برای تقویت غرور ملی خود (!) باور کنند و افزون بر این ترویج دهند.

در گوشه‌ای از فضای مجازی صحت و سقم این داستان را سنجیده‌ام که با کمی حک و اصلاح در زیر می‌آورم:

نخستین کسی که در انگلستان دستور تهیه‌ی بستنی را نوشت «ظاهراً» خانمی است به اسم «مری اییلز»، که در سال 1733 (یعنی حدوداً 170 سال قبل از واقعه‌ی مشروطه) کتاب آشپزی خود را تحت عنوان «راهنمای جامع شیرینی‌پزی» در لندن به چاپ رساند. این کتاب نخستین کتاب راهنمای آشپزی و پخت و پز نبود، بلکه نخستین کتابی در این زمینه است (به زبان انگلیسی) که دستور تهیه بستنی (ice cream) در آن آمده است.

از این کتاب چاپ‌های مختلفی روانه بازار شد، با افزایش و کاهش‌هایی. امروزه هم بعنوان کتابی کلاسیک در زمینه آشپزی بازچاپ می‌شود و عموماً به‌خاطر دستور تهیه بستنی برای نخستین‌بار، از آن نام می‌برند.

برای دیدن مشخصات یکی از چاپ‌های امروزین آن لینک زیر را ببینید (در توضیحات کتاب می‌بینید که از آن بعنوان اولین کتابی که دستور تهیه بستنی را داده است یاد شده است:

http://www.homeshop18.com/mrs-mary-eales-receipts-illustrated-edition-dodo-press/author:mary-eales/isbn:9781406524994/books/cooking/product:17293918/cid:10910/?it_category=hs18bot&it_action=moreBooksFromAuthor&it_label=32211211&it_value=0

 

همچنین بخشی از کتاب او را که به طرز تهیه بستنی اختصاص دارد می‌توانید در لینک زیر ببینید:

http://en.wikipedia.org/wiki/Mrs._Mary_Eales's_Receipts

 

اما آیا در متون تاریخی ما (مقدم بر واقعه‌ی مشروطه) ذکری از اسم «بستنی» و خود بستنی شده است؟ با هم بررسی می‌کنیم:

.

سند اول:

همانگونه که می دانیم فرمان مشروطیت در سال 1285 شمسی (1906 میلادی) از سوی مظفرالدین‌شاه صادر شد. اگر منظور از «درگیری‌ها» وقایع استبداد صغیر باشد که تاریخ آن از تاریخ صدور فرمان مشروطه هم گذر می‌کند و به ما نزدیک‌تر. ولی فعلاً همان تاریخ صدور فرمان مشروطه را در نظر می‌گیریم یعنی سال 1906.

حاج مهدیقلی‌خان هدایت (مخبرالسطنه) در کتاب خاطرات و خطرات خود (ص 117) در خاطرات 16 ژوئیه سال 1902 (یعنی حدوداً 4 سال قبل از صدور فرمان مشروطه) می‌نویسد:

«...سعدی دارد: «شلغم پخته، مرغ بریان است»، ولی ما مرغ سرد داشتیم و کباب گوشت گاو با سالاد و پنیر، میوه، بستنی، کأنه مائده‌ی بهشت بود...»

همانگونه که ملاحظه کردید هم خود بستنی و هم کلمه‌ی بستنی قبل از وقایع مشروطه (دست‌کم 4 سال قبل از آن) رواج داشته است.

سند دوم:

امین لشکر قهرمان در خاطرات روز یکشنبه 24 ماه رجب المرجب سال 1307 قمری (معادل 1269 شمسی و 1890 میلادی) یعنی 16 سال قبل از وقایع مشروطه در صفحه‌ی 368 می‌نویسد:

«...عصرانه آوردند، درست میل نداشتم، قدری بستنی خوردم، چند دانه نارنگی خوردم و....»

 

بنابراین در 16 سال قبل از وقایع مشروطه نیز هم خود بستنی و هم کلمه‌ی بستنی رایج بوده است. 

.

سند سوم:

سهام‌الدوله بجنوردی در سفرنامه‌ی خود به تاریخ چهارشنبه نهم جمادی‌الاولی 1307 قمری مطابق با ژانویه 1890 میلادی مطابق با دی‌ماه 1268 شمسی، یعنی حدوداً 16 سال قبل از وقایع مشروطه می‌نویسد:

«...هر دو تالار مملو از اولیای دولت بود. شیرینی و میوه و بستنی چیده، یک مجلس غریبی بود..»

سفرنامه‌های سهام‌الدوله بجنوردی/ سهام‌الدله بجنوردی/ به‌کوشش قدرت‌الله روشنی زعفرانلو/ ص 62)

.

سند چهارم:

ناصرالدین‌شاه در سفر دوم فرنگستان ( به سال 1257 شمسی مطابق با 1878 میلادی مطابق با 1295 قمری) یعنی حدوداً 28 سال قبل از وقایع مشروطه، در بخشی از سفرنامه خود که مربوط به خاطرات سفر در روسیه است می‌نویسد:

«... صاحب‌منصبان هم همه پایین نشسته بودند، پرده که پایین افتاد، برخاسته بستنی خوردیم، باز آمدیم...»

(روزنامه خاطرات ناصرالدین‌شاه در سفر دوم فرنگستان/ ناصرالدین‌شاه قاجار/ به تصحیح فاطمه قاضیها/ ص 80)

البته شاه قاجار در سه جای دیگر همین سفرنامه هم به بستنی و خوردن آن اشاره می‌کند.

.

سند پنجم:

رضا قلی میرزا نایب‌الایاله (نوه‌ی فتحعلی‌شاه قاجار) در عهد محمد‌شاه قاجار از طریق نواحی برازجان و دیلم و لیراوی و زیدون از ایران خارج می‌شود و به سمت انگلستان حرکت میکند. حاصل سفر او سفرنامه‌ای است که به‌کوشش اصغر فرمانفرمایی قاجار به طبع رسیده است. تاریخ سفر، 1251 قمری مطابق با 1836 میلادی مطابق با 1214 شمسی است، یعنی حدود 70 سال قبل از وقایع مشروطه. وی در خاطرات سفر در شام می‌نویسد:

«...پس از ساعتی به قانون عجم، قدری بستنی به جهت بالیوز آورده خورد و نهایت تعریف را کرد ...»

سفرنامه رضاقلی میرزا نایب‌الایاله/ رضاقلی نایب‌الایاله/ به‌کوشش اصغر فرمانفرمایی قاجار/ ص 219)

البته وی در دو موضع دیگر از سفرنامه‌ی خود، از جمله در ملاقات با سفیر انگلیس هم از بستنی و بستنی خوردن سخن می‌گوید.

همانگونه که ملاحظه کردید دست‌کم در پنج سند تاریخی مربوط به عهد قاجار (مقدم بر نهضت مشروطه) هم به کلمه‌ی «بستنی» اشاره شده است و هم به خوردن «بستنی» . هر چند تنها یکی از این اسناد هم برای بطلان آن داستانک کذایی و جعلی کفایت می‌کرد.

.

در این داستان نکته‌ی دیگری هم هست که نشان می‌دهد جناب جاعل از حداقل اطلاعات تاریخی محروم بوده است. نکته این است که تا قبل از سال 1313 شمسی تقریبا همه‌ی مردم ایران فاقد نام خانوادگی بودند( هرچند در دوره‌ی مشروطه تعدادی از روشنفکران فرنگ‌دیده بودند که با الگو گرفتن از نام خانوادگی در غرب، برای خود نام خانوادگی انتخاب کردند. ولی این افراد بسیار بسیار معدود بودند.).

در سال 1313 به فرمان رضاشاه و با تصویب قانون مدنی، داشتن نام خانوادگی و شناسنامه الزامی شد. در این سال ماموران اداره‌ی ثبت احوال به اقصی نقاط کشور می‌رفتند و برای مردم ایران نام‌خانوادگی تعیین می‌کردند. برخی بر اساس پیشه و حرفه (خباز، کفاش، دهقان، زارع و ...)، برخی بر اساس موطن خود (شیرازی، بوشهری، تهرانی و ...)، برخی براساس نام پدر یا جد خود ( عبدالهی، مصطفوی، حسین‌نسب، علی‌زاده و ...) و نمونه‌هایی از این دست.

فرمان مدنی 1313 ، حدود 18 سال بعد از نهضت مشروطه صادر شده است و این جناب کریم باستانی (به فرض وجود) که از قشر پایین اجتماع هم بوده، نمی‌توانسته است در هنگامه‌ی مشروطه نام خانوادگی داشته باشد.

هدف از تاریخ خواندن مسلماً این نیست که بیاییم و صرفاً بطلان داستان جعلی بستنی را عیان کنیم. داستان بستنی فقط یک نمونه بود. تاریخ و تحلیل تاریخی به ما کمک می‌کند «هر سخنی» را از «هرجایی» و بدون «سند و مدرک» نپذیریم. تاریخ به ما کمک می‌کند هر گزاره‌ای را به حافظه‌ی تاریخی خود ضمیمه نکنیم و فریب هر داستان و داستانکی را نخوریم.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 مهر1393 توسط عبدالرضا شهبازی

 در روز 18 شهریور ماه امسال بر اساس توصیف بعضی دوستان از زیباییهای جنگل دالخانی، فرصتی شد تا به اتفاق خانواده از این منطقه دیدن نماییم. جنگل دالخانی به عقیده کارشناسان در واقع یکی از بکرترین جنگل های ایران است .

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/06.93/dalkhani%202.jpgجنگل دالخانی، جنگل زیبایی که در میان گردشگران به “دالان بهشت” معروف است . این جنگل در مسیر رامسر به تنکابن (استان مازندران)واقع شده است، برای رفتن به جنگل دالخانی دو مسیر وجود دارد که ما از مسیر سه راهی جنت رودبار (هفت کیلومتر در مسیر آسفالته رامسر به تنکابن )رفتیم. مسیر دیگر مسیر کتالم- هریس (جاده میرزا کوچک‌خان)می باشد.بعد ازطی مسافت 23کیلومتر به قزل پارک میرسیم ، در ورودی قزل پارک ،مامور عوارضی با گرفتن مبلغ 2000 تومان و دادن یک عدد کیسه زباله از شما پذیرایی می کند. البته دادن کیسه زباله جهت تمیز نگه داشتن محیط زیست بنوبه خود کاری شایسته است .در آنجا سه چشمه سرویس بهداشتی برای آقایان و خانمها در نظر گرفته شده است که بهیچوجه جوابگو خیل عظیم گردشگران نیست ،ایکاش از مبلغ جمع آوری شده عوارض ، تعدادها سرویس های بهداشتی را بیشتر میکردند.بگذریم ..... نوشیدن آب از چشمه دالخانی درقزل پارک ، خستگی راه پرپیچ و خم جنگل را از تن می زداید . دالخانی روستایی است از توابع بخش مرکزی شهرستان رامسر در 30 کیلومتری جنوب شرقی رامسر که در دهستان چهل شهید واقع است.

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/06.93/dalkhani%201.jpg

دالخانی که با آب و هوای بی نظیرش و طبیعت بکرش از دل انگیزترین و دیدنی ترین جنگل ها است که به دلیل همجواری با جنگل های 600 هزارمتر مربع رامسر ، دالخانی نام گرفته است.جنگل هایی که در مسیر جاده ادامه دارند و بعد از دالخانی شما را به ییلاق جنت رودبار و گرسماسر ،اکراسر ،گلین و ... می رسانند.
دالخانی جنگلی نیمه کوهستانی است که ارتفاع آن به حدود 800 متر می رسد و انتخابی مناسب برای طبیعت گردان و کوهنوردان است.مه غلیظ ار مهمترین ویژگی ها و زیبا یی های دالخانی است که در کنار سرسبزی زیبا و طبیعت ،گردشگران بیشماری را بسوی خود جلب می کند.،آشنایی با آداب و رسوم و زندگی سنتی روستاییان نیز از دیگر جاذبه های جنگل دالخانی است به همه دوستان توصیه میکنم در سفر به استان مازندران ،دیدن از جنگل دالخانی را در برنامه مسافرت خود پیش بینی نمایند. ضمنآ قبل از رفتن آذوقه خود را تهیه نموده تا از این بابت نگرانی نداشته نباشند. دوربین عکاسی فراموش نشود،

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/06.93/dalkhani%203.jpg

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 30 شهریور1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي

علیرضا خلیفه زاده متولد 28 اسفند 1351 در روستای « باباحسنی جنوبی» از دهستان لیراوی (شهرستان دیلم استان بوشهر ) است .

خلیفه زاده  که کتاب هفت شهر لیراوی و بندر دیلم را در سال 1382 به رشته تحریر درآورده بود اخیرا چاپ دوم این کتاب را با اصلاحات جدید در ده فصل عرضه نموده است.

 

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/06.93/66630326432770891758.jpg

در این کتاب هفت بندر ساحلی خلیج فارس ، ماهرویان ، سینیز، قوستان ، سنجاهان ، حماد ، بندر امام حسن و سه ناحیه تاریخی رستاق ریشهر ، بلوک لیراوی و شهر اسنجان که همگی در محدوده جغرافیای شهرستان دیلم (دهستان های لیراوی) قرار دارند مورد بررسی قرار گرفته اند.

مولف علاوه بر سرایش شعر و داستان نویسی تاکنون مقالات متعددی را نیز در کنگره های ملی و بین المللی و مجموعه مقالات مرتبط با خلیج فارس ارائه نموده است. وی همچنین چند کتاب در مورد تاریخ و زندگی نامه شهیدان نوشته است .

 

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/06.93/liravideylam.jpg

علیرضا خلیفه زاده با چاپ این کتاب در سال 1382 ، توانست مقام اول پژوهش های برتر تاریخ استان بوشهر را کسب نماید.

برای این نویسنده و شاعر توانمند ، از خداوند بزرگ آرزوی موفقیت و تندرستی خواهانیم.


نوشته شده در تاريخ جمعه 28 شهریور1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي

موزه مردم شناسی استاد بهرامی در شهر بروجن (استان چهارمحال و بختیاری)، در مرداد ماه امسال فرصتی دست داد تا در شهر بروجن از موزه مردم شناسی دیدن نماییم. مجموعه خانه حفیظی، مربوط به اواخر دوره قاجار است که در سال ۱۳۸۰ با شماره ثبت ۴۳۱۰ به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده و هم اکنون به عنوان موزه مردم شناسی شهر بروجن به همت استاد بهرامی فعال شده است.

در موزه ها، علاقه مندان به فرهنگ و تمدن با صرف زمانی اندک، سفری طولانی به اعماق تاریخ می کنند و با مشاهده آثار بر جا مانده نیاکان با فضا و نحوه زیست طبیعی، فرهنگی و اجتماعی آنان آشنا می شوند.

در این موزه، ظروف سنگی، مسی و چوبی، ابزارهای کشاورزی، ابزارهای نخ ریسی، کتاب و نسخه های خطی و قدیمی، سماور و قوری های قدیمی، انواع پوشاک، کفش و لباس های محلی و سنتی و صدها اثر تاریخی و مجسمه های سنگی که نماد روش زندگی مردم در گذشته است به نمایش گذشته شده است.

در این موزه، مجموعه مجسمه های سنگی مشاغل سنتی چون نانوایی، قصابی، ریسندگی، رنگرزی و قالیچه بافی، زندگی مردم در فصل های مختلف با شرایط آب و هوایی سرد و گرم، کشاورزی و دامداری، مکتب خانه و شیوه تحصیل در قدیم و جشن عروسی، هر کدام در قالب مجموعه های مختلف در معرض دید بازدیدکنندگان قرار گرفته است.

بازدیدکنندگان از این موزه همچنین با چگونگی تهیه خمیر و نان، مشک زنی، کار با دستاس (آسیاب دستی)، نخ ریسی، هاون چوبی و سنگی، انواع ترازو و قپان به شیوه سنتی آشنا می شوند.

در یکی از اتاق های این بنای تاریخی همه امکانات یک خانه سنتی جانمایی شده که در وسط آن یک کرسی قرار دارد و انواع خشکبار و همچنین میوه هایی چون انار و هندوانه روی سینی بزرگی قرار گرفته است.

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/06.93/mozeh%202.jpg

خانه حفیظی که به عنوان مکان موزه مردم شناسی بروجن انتخاب شده یکی از بنای تاریخی با اهمیت استان چهارمحال و بختیاری است. این بنا متعلق به دوره قاجار است و از شاخص های معماری این مکان، هشتی ورودی بنا است که دارای هشت درب ورودی، محل انتظار با سه ساختمان، حیات اصلی خانه، خانه کارگران و اصطبل است.

ستون ها، طاق های منزل و سردری های آن به سبک معماری سازه های اسلامی است و رنگ منزل و به خصوص رنگ درب و پنجره ها از ترکیب سه رنگ اصلی زرد، قرمز و آبی است.

بیش از 150 مجسمه سنگی با موضوع آداب و رسوم و فرهنگ قدیم مردم برای معرفی این بخش از فرهنگ شهرستان بروجن به نمایش گذاشته شده است.

در این موزه ،با توجه به علاقه مردم به زندگی گذشتگان و یادگارهای نیاکانشان، سعی شده تا شیوه زندگی و فرهنگ مردم در قالب مجسمه و اشیاء برجا مانده از دوره های قدیم در معرض دید مردم قرار گیرد.

این موزه از ابتدای امسال فعالیت رسمی خود را آغاز کرده و پذیرای گردشگران و علاقه مندان به میراث فرهنگی است.

شهرستان بروجن به عنوان یکی از شهرستان های مهم استان چهارمحال و بختیاری از پیشینه تاریخی و فرهنگی غنی برخوردار است که بخشی از این ظرفیت فرهنگی در موزه مردم شناسی این شهر در خانه حفیظی که خود از آثار تاریخی ارزشمند شهر بروجن است به نمایش در آمده است.

http://shaloo1.ir/images/KHABAR/06.93/mozeh%203.jpg

شهر بروجن با بیش از 52 هزار نفر جمعیت، در فاصله 62 کیلومتری شهرکرد مرکز استان چهارمحال و بختیاری واقع شده است.


نوشته شده در تاريخ جمعه 28 شهریور1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي

جایی، در گوشه‌ی فضای مجازی، کسی پرسشی مربوط به زبان مطرح کرد و من پاسخ دادم. حیفم آمد این پرسش و پاسخ برای علاقمندان به این مباحث اینجا درج نشود.

سعی می‌کنم پرسش را با روایتی دیگر از نو بنویسم.

پرسش:

اگر زایش و رشد و دگرگونی و در یک کلمه، پویایی، جزو روند طبیعی زبانهای طبیعی است پس مرگ و نابودی هم باید باشد. بنابراین، کاملاً منطقی نیست که از مرگ برخی زبان‌ها متأسف و متأثر نشویم؟  آیا تلاش زبان‌شناسان و گاه نهادهای دولتی برای زنده‌ نگاه داشتن زبان‌های در حال نابودی منطقی است؟

پاسخ:

سوال سوال خوبی است و ممکن است گاه و بی‌گاه روایت‌هایی از آن را بشنویم و یا در جایی بخوانیم.

پاسخ اول سلبی است: اگر بر همین منطق بخواهیم رفتار کنیم پس پزشک و بیمارستان و بهداشت (که تلاشهایی هستند در جهت زنده نگه داشتن انسانها، به ای نحو کان) هم باید کاری عبث و بی‌معنی باشد. بعید می‌دانم جز پوچ‌گراها به چنین لازمه‌ای گردن نهند.


پاسخ دوم که ایجابی است: هر زبانی، همچون هر محصول و ساخته‌ی انسان، حاصل تلاش انسان‌هاست طی قرون و اعصار و بلکه هزاره‌ها برای بقا و زیستن بهتر روی زمین. باستانشناسان با تلاش فراوان بقایای اجساد و متعلقات انسان‌های کهن را از زیر خاک بیرون می‌کشند و مطالعه می‌کنند تا «خودمان» را به عنوان «انسان» فهم کنیم. تا بفهمیم فراز و فرود حضور «انسان» بر کره خاکی چگونه بوده است و نقش این فراز و فرودها در شکل‌گیری «هویت جمعی» ما چیست و تا به کجاست. ولی شکل شفاهی «زبان» بقایایی ندارد که بر جای بماند تا بعدا کشف یا مطالعه شود. امکان ضبط شکل شفاهی و آوایی زبان‌های مختلف (یعنی اصلی‌ترین جنبه‌ی زبان‌های انسانی) صرفاً در همین صد سال گذشته میسر شده است. ما از شکل آوایی و شفاهی زبانهای منقرض شده (بعنوان شکلی از عالی‌ترین محصول انسانی و یکی از بارزترین وجوه انسان بخرد)، صرفنظر از حدسهای پراکنده، چیزی در دست نداریم. از همین رو، تلاش برای زنده‌نگه‌داشتن زبان‌های در حال انقراض، دقیقاً در جهت حفاظت از برخی از عالی‌ترین محصولات انسانی است. ناگفته نماند که هر زبانی عرصه‌ای است کاملاً بکر و متفاوت از زبان دیگر. هر زبانی «کاملا منحصر به فرد» است. و این نکته بسیار بسیار مهم است. یعنی هیچ زبانی، کاملاً شبیه به هیچ یک از زبان‌های دیگر دنیا نیست و هیچ همتایی ندارد. مضافاً اینکه با بررسی‌های زبان‌شناختی در ساختمان آوایی و نحوی و معنایی هر زبان می‌توان به وجوه ناپیدایی از ساختمان مغز انسان بخرد پی برد. از این نظر، هر زبانی گنجینه‌ای برای دستیابی به کلید برخی از رازهای نهفته‌ی وجود «آدمی» است. بدیهی است مطالعه و بررسی هر زبانی زمانی در شکل آرمانی خود خواهد بود که «بصورت طبیعی» انجام شود، یعنی گویشورانی باشند که در تعاملات روزمره خود از آن استفاده کنند.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 شهریور1393 توسط عبدالرضا شهبازی

 

               اعتماد السلطنه                                      سهام الدوله

در متون تاریخی بسیار کم پیش می‌آید که یک واقعه‌ی جزیی و معمولی را بتوان از زاویه‌ی نگاه دو نفر (که هر دو در آن واقعه حضور داشته‌اند) دید. یعنی هر دو نفر، طی یادداشت‌ها یا خاطرات خود، جداگانه، و بدون اینکه یکی از کار دیگری خبر داشته باشد، گزارش مخصوص به خود را از آن واقعه بنگارد.

مورد جالبی که از این موارد کمیاب اخیراً کشف کردم به دو تن از رجال عصر ناصری مربوط است:    اعتماد‌السلطنه، مترجم مخصوص همایونی، رئیس دارالطباعه ناصری و از رجال بسیار صاحب‌نام عهد ناصرالدین‌شاه و از فرهیختگان زمان خود؛

و سهام‌الدوله شادلو بجنوردی، از رجال متنفذ عهد ناصری و از حاکمان خطه‌ی گرگان و شمال غرب خراسان که نقش مهمی در تأمین امنیت این نواحی در دوران خود داشته است.

سهام‌الدوله در تاریخ 22 ربیع‌الاول 1307 قمری از بجنورد به مقصد تهران،دارالخلافه‌ی ناصری، حرکت می‌کند و در روز 12 ماه رجب به بجنورد بر‌می‌گردد. قصد سفر او داستانی دیگری دارد که اینجا جای ذکرش نیست.

سهام‌الدوله در روز 29 رمضان این سال ( یعنی ده روز بعد از ورودش به تهران و ملاقات با شاه) به دیدن اعتماد‌السلطنه می‌رود. گزارشی که اعتماد‌السلطنه از این ملاقات به‌دست می‌دهد بسیار بسیار مختصر است و فقط بسنده می‌کند به اینکه «امروز صبح سهام‌الدوله بجنوردی به دیدن آمده بود.» (روزنامه خاطرات اعتماد‌السلطنه/به‌کوشش ایرج افشار/ص 999/ انتشارات امیرکبیر/1389). البته در گزارش دو روز قبل می‌نویسد که «قدری کسالت داشته» و در گزارش روز قبل می‌نویسد «من تمام روز را در منزل بودم». اگر قرار باشد به همین فقرات از گزارش اعتماد‌السلطنه قناعت کنیم صرفاً می‌فهمیم که سهام‌الدوله به عیادت وی رفته است. همین. اینکه بجز احوال‌پرسی‌های معمول، صحبت‌های دیگری هم در میان آمده است یا نه؟ و اگر صحبت‌های دیگری هم شده است درباره‌ی چه موضوعاتی بوده است؟ و آیا کس دیگری هم در همان روز به عیادت وی رفته بوده است یا نه؟ عیادت در چه ساعتی از شبانه‌روز بوده؟ و ... چیزی نمی‌دانیم.

اما گزارش سهام‌الدوله جزییات بیشتری را بازگو می‌کند. وی در گزارش همین روز (چهارشنبه 29 رمضان) در کتاب سفرنامه‌ی خود می‌نویسد: «چهار از دسته رفته، رفتم منزل جناب اعتماد‌السلطنه به عیادت. حکیم طولوزان و یک نفر طبیب فرنگی دوا استعمال می‌کردند. دو ساعتی آنجا بودم. از تواریخ صحبت شد. شهر "پرس" که محل تشکیل سلطنت اشکانیان بوده در نزد تاریخ‌نگاران مجمل مانده بود. چون من مطلع بودم و خود اثار شهر "پرس" را دیده بودم به جناب معظم‌الیه معلوم کردم. خیلی اظهار امتنان فرمودند» (سفرنامه‌های سهام‌الدوله بجنوردی/ به‌کوشش قدرت‌الله روشنی زعفرانلو/ ص 118/انتشارات علمی فرهنگی/ 1374).

نکته‌ی جالب اینکه اعتماد‌السلطنه خود مولف تاریخ اشکانیان است و شاید از همین رو، و البته به دلیل خصلت‌های شخصی از جمله غرور علمی، متعرض چنین مباحثه‌ی علمی نشده است.

از این دو گزارش که به‌صورت تطبیقی عرضه شد، علاوه بر نکته ی فوق، می توان نکات زیادی دانست؛ از روحیات دو طرف گرفته تا جزییات یک عیادت در سطوح بالای مملکت در حدود 130 سال قبل.

با یافتن چنین نمونه‌هایی و تحلیل آنها بی‌شک می‌توان به زوایای دیگری از تاریخ این مرز و بوم پی برد.


نوشته شده در تاريخ شنبه 22 شهریور1393 توسط عبدالرضا شهبازی

بعضی تصاویر آنقدر گویا هستند که دیگر جایی برای توضیح و تفسیر باقی نمی‌گذاردند. امیدوارم در این بحران بسیار جدی کم‌آبی، راهی دیگر، و البته بی‌زیان، برای جلب توجه عمومی به برخی دردهای بشری یافت شود.

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 16 شهریور1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

 

اخیراً آقای علی دهباشی را در یکی از کتابفروشی‌های انقلاب دیدم. خبر خوبی که داد انتشار سفرنامه‌ی آمریکای حاج سیاح بود که خبری فوق‌العاده مسرت‌بخش بود.

حاج سیاح پس از خروج از ایران چندین سال اروپاگردی می‌کند که حاصل این سیر و سیاحت کتابی است که خود دهباشی در اوایل انقلاب تصحیح کرد و به انتشار رساند و به سفرنامه‌ی فرنگ حاج سیاح معروف است. حاج سیاح بعد از اروپا، عزم سیاحت برّ جدید یا همان آمریکا را می‌کند. در آمریکا (و به قول خود حاج سیاح «امریک») چندین سال می‌ماند و حتی تابعیت این کشور را کسب می‌کند و بعد، عزم ژاپن و چین و هند را می‌کند. بعد از این سیاحت ماژلان‌وار وارد ایران می‌شود. زمانی که بعد از حدود 18 سال وارد ایران می‌شود عاقله‌مردی است حدوداً 40 ساله. کتابی که از حاج‌سیاح به‌نام «خاطرات حاج سیاح؛ یا دوره خوف و وحشت» به کوشش فرزندش حمید سیاح و به‌تصحیح سیف‌الله گلکار سال 1346 منتشر شد کتاب فوق‌العاده مهمی است در شناخت ایران نیمه‌ی دوم عصر قاجار که در واقع خاطرات سیاح است از لحظه‌ی ورود به ایران تا پایان عمرش، یعنی تقریباً از اواسط عهد ناصری است تا فتح تهران به‌دست مشروطه‌طلبان تا فرار محمد‌علی شاه به روسیه.

کتابی که آقای دهباشی وعده داد به‌تصحیح وی حدوداً زمستان امسال وارد بازار کتاب می‌شود، سفرنامه‌ی آمریکا و ژاپن و چین حاج سیاح است که تاکنون به‌شکل خطی مانده بود و در اصل حلقه‌ی میانی جهانگردی‌های وی است. با انتشار این سفرنامه، تمامی سفرنامه‌های اصلی وی به چاپ رسیده است، هرچند کتاب خاطرات وی از اوایل انقلاب ممنوع‌الچاپ شده است ( آخرین چاپ آن سال 1359 به همت انتشارات امیر کبیر بود).

حاج سیاح سفرنامه(‌های) کوتاهی هم دارد. از جمله سفرنامه‌ی چندین صفحه‌ای حج که به کوشش رسول جعفریان طی مقاله ای به چاپ رسیده است. (بنگرید: مجله بخارا/ شهریور 90/ شماره 82)

علاوه بر این علی فردوسی (استاد و مدیر بخش تاریخ و علوم سیاسی دانشگاه نوتردام دو نامور، کالیفرنیا) مصاحبه‌ای از حاج سیاح کشف و ترجمه کرد که سیاح در سال 1875 با روزنامه‌ی اینتر اوشن (Inter-Ocean) چاپ شیکاگو انجام داده بود (بنگرید: مجله بخارا/ فروردین- تیر 1389/ شماره 75).


نوشته شده در تاريخ جمعه 14 شهریور1393 توسط عبدالرضا شهبازی

موسم رفتن به حج همیشه شور و نشاط خاص خود را داشته است به ویژه این که اهل دیلم باشی و خاطره ی «ایدوهای بلند و دو کنده ای » هنوز با تو باشد.پرسش هایی که این روزها رد و بدل می شود معمولا از این قرارند که؛

چه کسانی امسال به حج می روند؟

امسال شما هم حاجی دارید یا نه؟

ایدو (تاب) می بندند ؟

آرد برنج برای حلوا درست کرده اند؟و.....

از همه مهم تر موضوع ولیمه یا همان پذیرایی پس از برگشتن و سوغاتی هاست.خیلی ها بر این عقیده اند که این موارد بار سنگینی بر دوش کسانی است که به حج می روند و به جای این که فکر و ذکر آن ها دیدار خانه ی خدا و لذت بردن از این آسایش و آرامشی باشد که در این سفر نصیبشان می شود،تمام مدت در این فکرند که چه بخرند و چه بخورانند!!

یکی از دوستان از برادرش که از حاجیان امسال است شنیده بود که کسانی ،برای پذیرایی ،هر چه مرغ خلفه!خرفه !(درستش را نمی دانم فقط می دانم که با کف دو دست اندازه ی یک مرغ کوچک را نشان می داد) در روستاهای دیلم بوده را جمع کرده اند که سر سفره، در بشقاب هر فرد یک مرغ درسته بگذارند!می گفت مسؤول کاروان گفته بوده :که به جای این کارها ؛یک کار خیر انجام دهید مثلا به یک موسسه ی خیریه یا مردم غزه کمک کنید.

گویی کسی از این پیشنهاد چندان استقبال نکرده است چون معتقد بودند که بالاخره ممکن است کسانی پیدا شوند که کمک ما را باور نکرده و بگویند فلانی چه خسیس است ،سوغاتی یا مهمانی نداد.

البته من با این که ،با این افراد موافقم که ممکن است این گونه حرف ها زده و شنیده شود و فرد حاجی باید تمام مدت قرآن زیر بغل داشته باشد و هی قسم بخورد که ؛به پیر و به پیغمبر قسم که من هزینه ی مهمانی و سوغاتی را صرف کار خیر کرده ام،معتقدم که می شود هزینه را صرف کار خیری کرد که به چشم بیاید مثلا آسفالت کردن حیاط یک مدرسه یا خرید وسایلی برای یک موسسه ی آموزشی یا وسیله ای که برای راحتی مردم باشد مثل همین آب سردکن هایی که لب خیابان و یا در مدارس و مکان های عمومی می گذارند و غیر ممکن است که از ان آب بخوری و یک خدا رحمت کند رفتگانت را نگویی.

نظر شما در این مورد چیست؟آیا شما هم بر این باورید که می توان از این هزینه ها و مهمانی ها گذشت یا معتقدید که باید باشد؟

چه قدر این سوغاتی دادن ها و گرفتن ها را لازم می دانید؟

چه رسم هایی از مراسم حج را دوست دارید و کدام یک رااضافه و تجملی می دانید؟

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 شهریور1393 توسط معصومه راستی
امروزه دنیای ما به افرادی ایده پرداز و خلاق نیاز دارد تا بتواند خود را از عنوان جهان سومی که مانند پیله به دورش تنیده شده رها سازد و پروانه وار در افق های پیشرفت محو شود . در این مقاله می خواهم بر یک بافت غلط که نتیجه اش داشتن دانش آموزان و افرادی بدون خلاقیت و مصرف گرای صرف فکری می باشد دست بگذارم. در واقع نکته اصلی برمی گردد به مثل معروف از ماست که بر ماست .

ایده چیست : ایده (انگاره یا طرح) در حقیقت یک طرح ذهنی است.

 ایده پرداز کیست : به فرد صاحب ایده می گویند .

ایده پردازی چیست : تفکر همراه با خلاقیت است .توانایی و مهارت بارش مغزی و تفکر خلاق همراه با توانمندیها

و حال بارش مغزی چیست ؟؟

 بارش مغزی: تکنيکی مبتنی بر مذاکره تحت عنوان ( brain stroming ) به معنای بارش مغزی وجود دارد؛ به اين صورت که همه افراد دور هم می نشينند و در مورد يک موضوع، به بحث و مناظره می پردازند و هر فرد، موردی و يا راه حلی به ذهنش رسيد به جمع مطرح می کند. همه می توانند صحبت کنند. معلم که نقش هدايتگر جمع را به عهده دارد، همه مطالب و صحبتها را يادداشت می کند. به اين ترتيب با يک مشارکت گروهی و تلنبار کردن افکار روی هم در يک جمع می توان راه حلهايی برای مشکلات پيدا کرد. علاوه بر آن چون همه بايد در بحث شرکت کنند، خود موجب افزايش خلاقيت می شود.

اين روش توسط الکس اسبورن در سال 1988 معرفی شد.

چهار قائده کلی اسبورن درمورد بارش مغز:

1. انتقاد ممنوع: اين مهمترين قاعده است و با توجه به اين که در جريان بارش فکری افراد انديشه های غلط يا صحيح خود را ارائه می دهند، هر گونه انتقاد يا اعتراض، روند فعاليت را کند می کند و فکر آنان را به جای تفکر در مورد موضوع مورد نظر، به سوی انتقاد و حتی واکنش در مقابل انتقاد سوق می دهد و چه بسا به مشاجره منتهی شود. ( منوچهر فضلی / راهنمای عملی روش مشارکتی/ صفحه 76 ) .

 2. اظهار نظر آزاد و بی واسطه: اين قاعده برای جرأت بخشيدن به شرکت کنندگان برای ارائه پيشنهادهايی است که به ذهن آنها خطور می کند، بعبارت ديگر در يک جلسه بارش مغزی، تمام اعضا بايد جسارت و شهامت اظهار نظر را پيدا کرده باشند، بتوانند پيشنهاد و نظر خود را بيان کنند. هر چه پيشنهادها جسورانه تر باشد نشان دهنده اجرای موفق تر جلسه است، لذا قضاوت و ارزشيابی در مورد انديشه و فکر اعضا ممنوع است، زيرا که هم مقدار زيادی از وقت جلسه تلف شده و فکر اشخاص را منحرف ميکند. در نتيجه، فرصت تفکر و بارش فکری کاهش می يابد.

 3. تاکيد بر کميت : هر چه تعداد نظرات بيشتر باشد، احتمال وجود پيشنهادهای مفيد و کارسازتر در بين آنها بيشتر می شود. موفقيت اجرای روش بارش مغزی با تعداد پيشنهادهای مطرح شده در جلسه رابطه مستقيم دارد. در اين روش اين گونه عنوان ميشود که هر چه تعداد پيشنهاد بيشتر باشد، احتمال وجود طرح پيشنهاد کيفی بيشتر است.

 4. تلفيق و بهبود پيشنهادها : اعضا می توانند علاوه بر ارائه پيشنهاد، نسبت به بهبود پيشنهاد خود اقدام کنند. روش بارش مغزی اين امکان را به اعضاء می دهد که پس از شنيدن پيشنهادهای ديگران پيشنهاد اوليه بهبود داده شود. آنها همچنين می توانند پيشنهاد خود را با چند پيشنهاد ديگر تلفيق کرده و پيشنهاد بهتر و کاملتری را به دست آورند.

 نتايج تحقيقات پارس و ميدو در خصوص روش بارش مغزی را به صورت زير می توان خلاصه کرد:

 1. آموزش از طريق بارش مغزی، توانايی حل مساله را در افراد افزايش می دهد.

 2. روش بارش مغزی بيشتر از روش های مرسوم آموزشی ، به ايجاد عقايد و انديشه های آفريننده منجر می شود.

 3. کوشش برای جهت دادن هر چه بيشتر به پاسخ سئوالات طرح شده، به افزايش پاسخ های آفريننده می انجامد.

 4. دانش آموزانی که دوره های مربوط به حل مسائل به روش بارش مغزی را می گذرانند، در آزمون های آفرينندگی گيلوفورد نمره های بيشتری می گيرند، ( با نگاهی به کتاب بررسی استعداد همگانی/ ترجمه حسن قاسم زاده، تهران، بی تا 1371 نقل شده از کتاب راهنمای عملی روش های مشارکت فعال/ منوچهر فضلی خانی ) صفحه 77 مراحل روش بارش مغزی.

 همانطور که در بالا سخن رفت بارش مغزی یا  طوفان ذهنی (Brainstorming) یکی از راههای خلاقیت و ایده پردازی می باشد و به راه های دیگر از جمله – روش گروه اسمی (Nominal Group) – روش های الگو برداری از طبیعت (Bionics) – روش ارتباط اجباری( Forced association) – تجزیه و تحلیل مورفولوژیک (morphological analysis) – روش تفکر موازی که شامل اندیشه واسطه غیر ممکن (Intermediate-Impossibles) ، پیوند تصادفی (Random Juxtaposition) و معکوس سازی است – فن سؤالات ایده برانگیز – گردش تخیلی یا فن گوردون ( Speculative excursion) می توان اشاره کرد .

 

اما دانشمندان بر این باورند که یکی از مهمترین و مؤثر ترین راه در انگیزش ذهنی خلاق و ایده پرداز بارش مغزی می باشد که نه هزینه ای دارد و نه نیاز به ابزار و امکانات خاص و دور از دسترس بلکه بایک میز و چند صندلی می توان ذهن کودکان ،نوجوانان و برگسالان را به چالش کشید و به ذهنی ایدپرداز تبدیل کرد.

و حال بافت غلط:که متاسفانه در جامعه آموزشی ما معلم به عنوان یک خدای مطلق و داننده جلو دانش آموزان ظاهر می شود و کلاس می بایست در سکوت کامل به کلمات خداوندگار کلاس گوش فرا دهد .

سوالات پیش آمده : در کدام یک از ساعات کلاسی کودکان بارش مغزی صورت می گیرد ؟؟ آیا در چارت آموزشی زمانی برای آن در نظر گرفته شده است ؟

از این روست که قدرت بیان اندیشه و بارش افکار کودکان و نوجوانان از بدو دوره ی آموزشی سرکوب می شود و این درحالیست که در بزرگسالی توقع داریم نیروهای سخنور و ایده پرداز و بازگو کننده خلاقیت های فردی را در اجتماع شاهد باشیم .

 به قول سامول والتون :بهترين ايده ها از منشي ها و دانش آموزان به دست مي آيد.

پس هدایت گر خوبی باشم تا ایده های بزرگ جامعه رافرا بگیرد .

                                        

مقاله از سوسن حیاتی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 شهریور1393 توسط سوسن حياتي
از سر کار که اومد خونه گرسنگی امانش رو بریده بود.....خانمش رو صدا زد.:

شام چی هست بخوریم ؟زن رفت و دقایقی بعد با یک ظرف یک بار مصرف ماست و مقداری خیار برگشت .....نگاه مرد به روی ظرف ماست مات شد ( ماست پر چرب .........) آروم به خانمش گفت : مگه نشنیدی وزیر بهداشت توی تلویزیون چی گفت و بعد ...ببرش که روغن پالم داخلشه ( روغن نخل ) ....خانمش هم آروم ظرف ماست رو برد  و با دو عدد کنسرو برگشت .....نگاه مرد روی قوطی کنسرو خیره شد .

مواد نگهدارنده-طرز تهیه -نمک زیاد درون کنسرو برای ماندگاری بیشتر محتویات و ....دقایقی بعد خیار و گوجه ی کشت نایلونی جای کنسروها رو در دست عیالش گرفته بود ............مرد این خیار و گوجه ها رو کامپیوتری می نامید ...

شنیده بود که گاهی سه تا چهار روز با انواع و اقسام سم آماده میشن .

غذاهای قدیمی جلو ی چشمش رژه رفتن چه حالی داشت خوردن نان و سبزی تازه .....نعنا و ریحونی که  بوی اونها تا دو سه خونه ی اطراف میرفت .

 تازگی نان ...خمیر درست کردن وسه چهار ساعت بعد ور اومدن خمیر ......یادش به نانوایی سر کوچه افتاد که صبح ها گاهی شاطر و دو سه کارگرش رو مردم بیدار می کردن و نیم ساعت بعد خمیر آماده بود و نان دست مشتری  .

( مشتری عزیز : این نانوایی از جوش شیرین استفاده نمی کند )

     چند لعنت بر اداره ی .........فرستاد ...یاد صحبت های دوستاش افتاد .

از پوره ی سیب زمینی و اسانس و مواد معطر  عسل درست می کنن .

از سیب های زیر درختی و گوجه های لهیده و اسانس  رب گوجه ...

 طرز آماده سازی سبزیجات ...و......

با خودش گفت : کاش خونه اونقدر بزرگ بود که گوسفند صاحب میشدم ...مرغ و خروس هام تو مزرعه بد و بدو میکردن ..........مزرعه داشتم و تره بار و میوه رو از باغ  خودم آماده میکردم ...تنور ....نان تازه ....شیر و ماست طبیعی ...

یادش اومد که خونه فقط  هشتاد متره و به یک الونک بیشتر شبیه است تا خونه باغ 2000 متری ...

           توی این افکار غرق بود که بچه ی کلاس پنجمی اش از در اومد داخل و گفت : با با..بابا  دوستام گفتن که شرکت های مواد لبنیاتی محصولات پرچرب رو تو ظروف کم چرب میزارن و برای فروش به سوپرمارکت ها میدن .

     جمله ی  (چه خلاقیتی دارن ایرانی ها )  تمام ذهنش را پر کرد .

   مرد قصه ی ما شب را گرسنه بر بالش گذاشت و چه فشار وحشتناکی رو تحمل کرد تا تونست خوابش ببره ...

 شب کابوس سوسیس - کالباس و همبرکر تا صبح رهایش نمی کرد  .

              نقش اول داستان ما که به ترشرویی شهره بود  فردا ضبح هنگام رفتن به سر کار به رفتگر محله  سلام و خدا قوت گفت .............

           ................ رفتگر محله هاج و واج مانده بود .


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهریور1393 توسط عباس اميد

این روزها در شهر نام دانش آموزانی بر سر زبان هاست که حاصل تلاش و کوشش آنها کسب موفقیت در احراز رتبه های برتر کنکور در سطح شهرستان بوده است. بیشتر اهالی فرهنگ  و کسانی که مسائل آموزش و پرورش را دنبال می کنند  این روزها نگاهشان به کنکوری ها و قبولشدگان ارشد دانشگاهها دوخته شده است....

اما در کنار این دانش آموزان موفق در عرصه علم آموزی ، دانش آموزان دیگری هستند که که در عرصه کار و تلاش و فداکاری گوشه ای دیگر از اهداف متعالی آموزش و پرورش را به نمایش گذاشته اند و در مرتبه ای دیگر افتخار آفرینی کرده و وجود نازنینشان زینت بخش فضای تربیت و آموزش گردیده است...

آری طرح "هجرت دانش آموزی"، طرحی جهادی است که چندین سال است در ایام تابستان در حال انجام است... فرایندی مدبرانه و دلسوزانه که شاید نامش برای بسیاری از اهالی جامعه و حتی جامعه فرهنگی ناشناخته مانده است...

به جرأت باید گفت که ارزش این کارهای جهادی دانش آموزان اگر بیشتر از کسب رتبه های برتر کنکوری نباشد کمتر نیز نخواهد بود...

 

 

 

پرورش فضائل اخلاقی، روحیه ایثار و فداکاری، تعاون و سازندگی،رفاقت و صمیمیت، فراگیری فنون و حرفه های کاربردی  در زندگی و مشاغلی که در آینده می تواند این دانش آموزان را به افرادی با ارزش و مفید در جامعه مبدل سازد، همه از مزایا و منافعی است که طرح های جهادی نظیر هجرت را برجسته می نماید.و البته در رسیدن به یکی از غایی ترین اهداف راهبردی آموزش و پرورش که همان " تربیت یک شهروند خوب " می باشد رهنمون می سازد...

از سویی دیگر، پر کردن اوقات فراغت دانش آموزان، بازسازی و زیبا سازی فضای مدارس با هزینه ای بسیار ناچیز در مقایسه با بیرون، شکل گیری حس مسئولیت پذیری دانش آموزان در برابر محیط آموزشی خود، از مزایا و محاسن این طرح جهادی می باشد.

 

 

 

"طرح هجرت 3" که یک طرح عظیم جهادی بوده در سازندگی مدارس و مناطق محروم نقش مفید و بسیار موثری داشته است.این طرح که به صورت مشترک میان وزارت آموزش و پرورش و بسیج دانش آموزی برگزار می گردد از لحاظ جنبه اقتصادی نیز بسیار مقرون به صرفه و پر بازده می باشد به گونه ای که زیبا سازی، تعمیر، تجهیز و بازسازی بسیاری از مدارس با هزینه ای بسیار ناچیز به مرحله اجرا در می آید.

گلایه های آقای "محمد حسین پاژخ زاده "مسئول محترم بسیج دانش آموزی کاملا قابل درک و شنیدنی است... ایشان با ستایش از تلاش ها و فعالیت های دانش آموزان بسیجی و تعدادی از دانشجویان خواستار همیاری، همکاری و توجه بیشتر مسئولین و نهادهای ذی ربط در تقدیر و تشویق این دانش آموزان می باشند.

و بدون شک اجرای این طرح بزرگ با سه گروه 17 نفره در محدوده شهرستان دیلم و شهر امام حسن با تعداد 16 مدرسه ، نیرو، توان و همت بالایی را می طلبد.

 

اشتیاق دانش آموزان نسبت به کار در محیط مدرسه و در آفتاب سوزان و شرجی آزار دهنده مرداد دیلم وصف نشدنی و باور نکردنی است، از طرفی مراقبت از مدرسه توسط این دانش آموزان در طول سال تحصیلی به جهت زحمات و تلاش های خود، مسئولیتی بزرگ را برایشان ایجاد می نماید.

 

 

 

لذا در پایان از تمامی مسئولین امر، آموزش و پرورش، فرماندار محترم شهرستان، شورای محترم اسلامی و سایر نهادهای مربوط انتظار می رود تا با تشویق و ترغیب این دانش آموزان فداکار و پرتلاش زمینه دلگرمی و پیشرفت آنان را فراهم نمایند. مشوق هایی که شاید هزینه های چندانی را نداشته باشد اما موجب حفظ و نگهداری این سرمایه های عظیم خواهد شد...

 بقیه عکس ها در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 شهریور1393 توسط عبدالله مرادی

 

اشاره: آنچه در زیر می‌خوانید قسمت سوم سلسله‌مقالات ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ است که در ماهنامه‌ی زنان امروز (سال اول، شماره سوم، مرداد 1393) به چاپ رسیده است. در دو قسمت قبل شکل‌گیری و فراز و فرود ساختارهای جنسیت در دوره‌ی باستان بررسی شد، یعنی از سپیده‌دم تاریخ تا حدوداً هزاره‌ی اول قبل از میلاد. در این قسمت و قسمت آینده، تحولات ساختارهای جنسیت را از هزاره‌ی اول قبل از میلاد تا حدود سال 450 میلادی، یعنی تا سقوط امپراتوری روم پی می‌گیریم. این بازه‌ی زمانی را اصطلاحاً دوره‌ی کلاسیک نیز می‌نامند.

(قسمت دوم این مقالات را می توانید اینجا بخوانید.)

 

ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ (3)

زنان، وفادار و حامی یا کارشکن و موذی؟ 

 

نوشته‌ی پل اَدمز و دیگران

ترجمه‌ی عبدالرضا شهبازی

در دوره‌ی کلاسیک تحولات جدید و بسیار مهمی در روابط بین دو جنسیت رخ داد. هر تمدنی ترتیبات خانوادگی مخصوص به خود، از جمله چگونگی انتخاب همسر، را پدید آورد. از این مهم‌تر، در هر یک از نظام‌های بزرگ فرهنگی، نظرات روشنی در باب جنسیت حاکم شد. در فلسفه‌ی کنفسیوس، هندو و حوزه‌ی دریای مدیترانه مفاهیم خاصی درباره‌ی خصلت‌های مردان و زنان و نقش‌هایشان شکل گرفت. این صورت‌بندی‌های فرهنگی، چون از نسلی به نسل بعد انتقال می‌یافتند، موجب شدند روابط بین دو جنسیت قالب‌هایی سخت و انعطاف‌ناپذیر بیابند و خود جزئی از الگو‌های پایه‌ی جامعه‌پذیری شوند و تلقی‌هایی تقلیدی را چه بین مردان و چه بین زنان شکل دهند.‌

     ساختارهای جنسیتی که در تمدن‌های دنیای کلاسیک شکل گرفتند بر پایه‌ی همان ساختارهایی بنا شدند که در تمدن‌های اولیه‌ی دره‌رود به‌وجود آمده بودند. در تمدن‌های کلاسیک نه‌تنها تمایزات میان زنان و مردان سفت و سخت‌تر شد که منابع جدیدی نیز وارد عرصه شدند که به یمن آنها چنین تمایزاتی توجیه و حمایت می‌شدند. اهمیت روز‌افزون پسران، خصوصاً در چین و حوزه‌ی مدیترانه، به خلق نظامی انجامید که در آن نوزادانِ دخترِ ناخواسته را به دست مرگ می‌سپردند، عملی که از آن به دخترکُشی یاد می‌شود. همچنان که قوانین و مقررات بسط می‌یافتند، عجز و ناتوانی قانونی زنان نیز افزایش می‌یافت، و محدودیت‌های جدیدی بر برخی از مقاطع چرخه‌ی حیات زنان، همچون بیوگی، افزوده می‌شد. در برخی داستان‌های حماسی که درباره‌ی تأسیس تمدن‌های کلاسیک خلق شده‌اند، همچون رامایانا در هند و انه‌یید در روم، شخصیت‌های زن از دو حال خارج نیستند: یا وفادارانه قهرمان مرد داستان را حمایت می‌کنند یا در مأموریت وی کارشکنی می‌کنند؛ و البته خود کار بزرگ و پرشکوهی به انجام نمی‌رسانند. در نظام‌های فلسفی که مبنای تمدن‌های چین و مدیترانه قرار گرفتند ــ یعنی آیین کنفسیوس در چین و فلسفه‌ی یونانی ارسطو و افلاطون در حوزه‌ی مدیترانه ــ از زنان به‌مثابه‌ی جزئی ضروری برای نظم دنیای طبیعی ولی پَست‌تر از مرد و محتاج مهار شدن از سوی مردان یاد می‌شود. به موازات این نظام‌های فلسفی، باورهای دینی که زنان را پَست‌تر از مردان و برای رشد معنوی آنها خطرناک می‌پنداشتند، در دوره‌ی کلاسیک گسترش افزون‌تری یافتند. هم در عرصه‌ی فلسفه و هم در وادی دین، متون شاخصی پدیدار شدند که در مدارس و دیگر نهادهای آموزشی، به خاطر سپرده می‌شدند، درباره‌ی آنها بحث و گفت‌و‌گو می‌کردند، پیرامونشان مناظره و مجادله برگزار می‌شد و بر آنها شرح و تفسیر می‌نوشتند؛ و عموماً هم فقط مردان مجاز به انجام این امور بودند. همچنان که تمایزات اجتماعی میان گروه‌ها در تمدن‌ها بیشتر تحکیم می‌شد، مردانی که منزلت اجتماعی بالایی داشتند بیش از پیش به صرافت جداساختن دختران و همسرانشان از سایر مردان افتادند و بخشی اندرونی مخصوص زنان در خانه‌ها و عمارات مسکونی خود تعبیه کردند.

     در دوره‌ی کلاسیک، همچون تمدن‌های دره‌رود، بسیار کم پیش می‌آمد که زنان، حاکم منطقه و ناحیه‌ای شوند؛ با این همه، زنان حاکمی را که از این دوره می‌شناسیم، طیفی را شامل می‌شوند که از لیدی آپوهِل از اهالی پالانِک، متعلق به تمدن مایا در یوکوتان [واقع در مکزیک کنونی] آغاز می‌شود و تا امپراتریس وو در چین امتداد می‌یابد. حاکمیت زنان غالباً فاقد رسمیت بود، و هنگام خردسالی پسرانشان و یا بیماری همسرانشان به این منصب دست می‌یافتند، با این همه، در موارد معدودی هم خود مستقلاً حکومت را در دست می‌گرفتند. ملکه‌ها و امپراتریس‌ها سهم قابل‌ملاحظه‌ای در توسعه‌ی ساختارهای سیاسی، نهادهای فکری و فرهنگی و نظام‌های دینی داشتند، ولی در دوره‌های بعد، زمامداری آنها را قرین آشوب و بی‌ثباتی نشان دادند. زنی را که بر حاکمی مرد سلطه و قدرت داشت، حال چه زن او بود و چه همخوابه‌ی او، عموماً در تواریخ رسمی دسیسه‌چین و موذی تصویر می‌کردند. بدینسان، مورخان و وقایع‌نگاران دربار، که عمدتاً مرد بودند، کلیشه‌ی حاکم ضعیف را مردی دانستند که اجازه می‌دهد زنان وی را راهنمایی کنند.

     با این همه، تمدن‌های کلاسیک تمدن‌هایی یکدست و یکپارچه نبودند و سنت‌هایی در دل آنها رشد کرد که تمایزات میان زنان و مردان را کاهش می‌داد. در سه دین مهمی که در این دوره ظهور کردند، یعنی هندوئیسم، بودیسم و مسیحیت، تلقی از زنان این بود که قادرند به منتهای کمال معنوی دست یابند،  شاید با طی فرایندی دشوارتر از فرایندی که مردان ملزم به طی آن بودند، ولی به هر روی در ِ نیل به چنان غایت‌القصوای کمالی بر آنها یکسر بسته نبود. در این سه دین، آن چیزی که در غایت سرسپردگی به خدایان (هندوئیسم) یا ذوات مقدس (بودیسم و مسیحیت) بر رهروان، خواه مرد خواه زن، عرضه می‌شد آرمان و کمالی از جنس زن بود. هرچند در این سه دین، مهم‌ترین رهبران و متفکران مرد بودند، زنان چه در جذب رهروان سرسپرده و چه در ابداع و توسعه‌ی آیین‌ها و مراسمات روحانی مخصوص به خود فعالیت می‌کردند. این سه دین، و همچنین دین‌های کوچک‌تر دیگری که در خلال دوره‌ی کلاسیک ظهور کردند، نظیر جینیسم در هند، دست‌کم این فرصت را پیش پای زنان معدودی نهادند که، به‌جای ازدواج و مادر شدن، حیاتی سرشار از سرسپردگیِ دینی را برگزینند.

 ساختارهای خانوادگی

صرف‌نظر از شماری افراد که به دلایل دینی مجرد باقی می‌ماندند و یا، در برخی فرهنگ‌ها، به دلیل بردگی قادر به ازدواج نبودند، بسیاری از مردم در فرهنگ‌های کلاسیک ازدواج می‌کردند و گروه خانواده در این فرهنگ‌ها نهادی مرکزی به شمار می‌رفت. این گروه خانواده چه به لحاظ اندازه و چه به لحاظ ترکیب، از فرهنگی به فرهنگ دیگر فرق می‌کرد و درون هر فرهنگی نیز، ثروت و منزلت اجتماعی از عوامل تفاوت‌زا محسوب می‌شدند. در برخی نواحی جهان، بیشتر خانواده‌ها، ساختاری هسته‌ای داشتند، متشکل از پدر و مادر و فرزندان آنها، و شاید هم به اضافه‌ی یک یا دو تن از خویشاوندانشان؛ در دیگر مناطق، شکلِ خانواده‌ی گسترده، متشکل از برادران و همسرانشان و فرزندانشان، همگی ساکن در یک مجتمع خانوادگی، شیوع داشت. خانواده‌های ثروتمند‌تر همچنین خدمتکاران و بردگان غیر‌خویشاوندی را به جمع خود اضافه می‌کردند، و گاه نیز ممکن بود خویشاوندان خردسالی که والدینشان مرده بودند و یا بیوگان مسن‌تر نیز به جمع آنها وارد شده و با آنها زندگی کنند. همه‌ی این افراد، خواه بزرگ خواه خردسال، خویشاوندان خونی و یا غیر خویشاوند، همگی عموماً تحت امر یک رئیس مرد در خانواده قرار داشتند، که معمولاً پدربزرگ آنها بود و یا بزرگ‌ترین برادر متأهل در خانواده‌ی گسترده. پسران نیز همچون دختران تا زمان ازدواجشان تحت امر پدر بودند، و احتمالاً در صورتی که بعد از ازدواج نیز زندگی در خانواده‌ی گسترده را پی می‌گرفتند همچنان تحت امر پدر باقی می‌ماندند.

     بسیاری از فرهنگ‌های کلاسیک شوهرمکان بودند، یعنی در آنها زنان به‌محض ازدواج، خانوده‌ی پدری را ترک می‌کردند و به مکان زندگی شوهر نقل مکان می‌کردند، مکانی که غالباً در روستایی دیگر قرار داشت. در برخی فرهنگ‌ها، زن، پیوندهای استوارش را با خانواده‌ی زادگاهش حفظ می‌کرد و خود را جزئی از هر دو خانواده قلمداد می‌کرد. این در حالی بود که در برخی فرهنگ‌های دیگر، چنین پیوندهایی ضعیف بود و دیدار زن از خانواده‌ی زادگاهش صرفاً به شرکت در مراسم ختم منحصر می‌ماند. مثلاً در چین، نام زنان را هرگز در شجره‌نامه‌های رسمی خانواده‌ی زادگاهش وارد نمی‌کردند، و نسل‌های آتی نیز هرگز آنها را به‌عنوان نیاکان خود ستایش نمی‌کردند؛ در خانواده‌ی شوهر هم صرفاً زمانی نام عروس وارد شجرنامه‌ی خانوادگی می‌شد که پسری به دنیا می‌آورد. زنانی که فاقد فرزند پسر می‌ماندند از حافظه‌ی خانواده محو می‌شدند. در فرهنگ‌هایی که خانواده‌های گسترده با هم و یا بسیار نزدیک به هم زندگی می‌کردند، عروس خانواده نه‌تنها تحت امر شوهر در می‌آمد که باید از پدر و مادرشوهر نیز تبعیت می‌کرد. به‌سبب اهمیت فوق‌العاده‌ی فرزند ذکور در این فرهنگ‌ها و رابطه‌ی بسیار قوی و استوار مادر و پسر، تعامل عروس و مادرشوهر غالباً بسیار سخت و دشوار بود. مادرشوهران سنگدل و بدجنس سکه‌ی رایج در ادبیات و داستان‌های فرهنگ‌های کلاسیک، خصوصاً در چین و هند، شدند و نشان‌دهنده‌ی رفتار خشن و نامهربان با زنان جوان در زندگی واقعی بودند. (در حوزه‌ی دریای مدیترانه و بعدها در سایر نواحی اروپا، که مادرشوهران غالباً در جوار عروس و داماد زندگی نمی‌کردند، تصویر کلیشه‌ای از مادرشوهر سنگدل و بدجنس، حضور چندانی در ادبیات ندارد؛ در عوض، زن موذی و مسن‌تری که موجب آزار دختران و زنان جوان می‌شود، در ادبیات این نواحی، عموماً نامادری است.)

     به‌رغم کشمکش‌هایی که در زندگی واقعی رخ می‌داد، در دوره‌ی کلاسیک، ازدواج و مادرشدن بیش از پیش تصویری آرمانی یافت. دختران را از خردسالی تربیت می‌کردند و به آنها مهارت‌ها و طرز سلوکی می‌آموختند که در آینده همسران و مادران خوبی شوند و به آنها تفهیم می‌کردند که مهم‌ترین هدف در زندگی آنها شوهرداری و بچه‌داری است. ازدواج در چرخه‌ی حیات هر خانواده،‌ واقعه‌ای محوری محسوب می‌شد. پدران و مادران، دیگر اعضای خانواده و یا واسطه‌های ازدواج، عروس و دامادهای آینده را به‌دقت انتخاب می‌کردند. بخش زیادی از منابع مالی خانواده غالباً صرف مراسم عروسی و تشکیل خانواده‌ی جدید می‌شد. امکان طلاق در دنیای دوره‌ی کلاسیک از مکانی به مکان دیگر فرق می‌کرد ولی روی‌هم‌رفته، در بسیاری از فرهنگ‌ها طلاق تقریباً غیرممکن بود، و از همین رو بود که انتخاب همسر آینده باید با نهایت دقت انجام می‌گرفت، آن هم پس از مشورت‌های بسیار با خویشاوندان و غالباً با طالع‌بینان و دیگر کسانی که مدعی پیش‌گویی آینده بودند. زمان عروسی را هم ایام سعد و نحس تعیین می‌کرد و بسته به طالع هر زوج نیز متفاوت بود.

     به‌دلیل مردنَسَب ‌بودنِ بسیاری از فرهنگ‌های کلاسیک، تولد فرزند ذکور برای استمرار سلسله‌ی خانواده ضرورتی حیاتی داشت و از همین رو، زنان و مردان نیایش‌ها و قربانی‌ها می‌کردند تا فرزند پسر نصیبشان شود و پسر نیز که تولد می‌یافت با مراسم‌ها و آیین‌هایی قرین می‌گشت که فرزند دختر از آن بی‌نصیب بود. مراسم‌های دیگری هم در طول سال‌های نخستین حیات پسر برگزار می‌کردند تا ضامن سلامتی وی شود، تلاشی در جهت مقابله با امراض مختلفی که نوزادان و کودکان را قلع و قمع می‌کردند. زنان همچنین مراسم و آیین‌های دیگری را درون خانواده برگزار می‌کردند تا ضامن صلح و صفای خانواده شوند، سلامت هرچه بیشتر اعضای خانه را موجب شوند و از رضایت ارواح و خدایان اطمینان حاصل کنند. بسیاری از نظام‌های دینی که در فرهنگ‌های کلاسیک پذیرفته شدند ادیانی سرشار از آیین‌ها و مراسم گوناگون بودند، یعنی در آنها برگزاری مناسک و آیین‌ها بیش از اعتقاد به باورهایی خاص اهمیت داشت، و از همین رو، انجام چنین مراسم‌هایی به زندگی زنان معنا می‌بخشید و آنها را در حفظ ارزش‌های شاخص فرهنگی مهم جلوه می‌داد.

     دستور به ازدواج صرفاً شامل زنان نمی‌شد. مردان عزب در بسیاری از فرهنگ‌های کلاسیک نیمه‌بالغ پنداشته می‌شدند و هرچند مردان تا قبل از ازدواج، دوره‌ای از زندگی را به هنگام تحصیل، مجرد سپری می‌کردند و یا زمانی که ازدواج می‌کردند و دارای فرزندان ذکور لازم می‌شدند، مدتی را دور از خانواده و ‌همسر، وقف مذهب می‌کردند، با این همه، تا زمان پیدایی بودیسم و مسیحیت، هیچ شکل نهادینه‌شده‌ای برای تجردِ همه‌عمریِ مردان وجود نداشت. ازدواج برای مردان بیش از آن که رسیدن به سنی خاص معنا دهد، راهی بود که از طریق آن معمولاً می‌توانستند از زیر سلطه‌ی پدرانشان بگریزند. اکثر مردان تا آخر عمر در وضعیت تأهل باقی می‌ماندند؛ زنان اما با مرگ شوهر اولشان غالباً تا آخر عمر بیوه می‌ماندند. در برخی فرهنگ‌های کلاسیک، هیچ گزینه‌ی دیگری جز بیوگی فراروی آنان نبود. حال آنکه مردان به ‌محض مرگ همسرانشان تجدید فراش می‌کردند. داشتن فرزند، خاصه فرزند ذکور، همان قدر که برای مردان مهم بود برای زنان هم اهمیت داشت، و برای مردی که همسرش فرزند پسر به دنیا نمی‌آورد، انواع شیوه‌ها برای پسردار کردن وی به کار بسته می‌شد از قبیل ازدواج با زن دوم و سوم یا اختیار کردن همخوابه، حق حلال‌زادگی ‌دادن به پسری که مادرش بی‌آنکه همسر و یا همخوابه‌ی مرد دیگری باشد وی را به دنیا آورده بود، به فرزندی پذیرفتنِ برادرزاده یا خواهرزاده‌ی ذکور و یا پسر و مرد جوانی که هیچ نسبتی با وی نداشت. هرگاه زنی قبل از اینکه طفل ذکورش را به دنیا می‌آورد شوهرش را از دست می‌داد احتمالاً از او انتظار می‌رفت با برادر شوهرش ازدواج کند تا پسری را که به دنیا می‌آورد قانوناً از آنِ شوهر مرحومش بدانند (به این ازدواج زن‌برادرگزینی گفته می‌شود).

     در نگاه پادشاهی‌ها و امپراتوری‌های دنیای کلاسیک، خانواده پایه و مبنای اجتماع به‌شمار می‌رفت و جمعیت را بر مبنای تعداد خانوارها سرشماری می‌کردند نه بر اساس تعداد افراد. حق تصدی مشاغل در رهبری سیاسی و مذهبی جامعه منحصر به کسانی بود که از خانواده‌ها و خاندان‌های خاصی سر برآورده بودند. متفکران سیاسی و اجتماعی خانواده را رکن رکین جامعه می‌دیدند، کوچک‌شده‌ی جامعه‌ای بزرگ‌تر و مکانی که در آن ارزش‌های فرهنگی تحکیم می‌شدند. در چین کلاسیک، برای مثال، بنا بر آیین کنفوسیوس، نظم و هماهنگی کائنات از نظم و هماهنگی در کوچک‌ترین واحد انسانی، یعنی خانواده، آغاز می‌شود؛ اگر خانواده به آشفتگی می‌افتاد، قلمروهای بزرگ‌تر سیاسی نیز لاجرم به آشفتگی و آشوب می‌افتادند. در روم نیز، پیروزی‌ها و شکست‌های نظامی را در بیشتر موارد نه صرفاً و منحصراً به ضعف سپاه که به ثبات و یا بی‌ثباتی زندگی خانوادگی هم منتسب می‌کردند. آتن در عصر کلاسیک بر این مبنا نمی‌اندیشید ولی در اینجا نیز نظریه‌پردازان سیاسی همچون افلاطون بر این باور بودند که دولت و خانواده رابطه‌ای تنگاتنگ با هم دارند؛ افلاطون در کتاب جمهوری نوشت دولتِ کامل صرفاً در سایه‌ی جداکردنِ رهبران سیاسی از خانواده‌هایشان، آن هم از بدو تولد، میسر است تا، هنگام اخذ تصمیم، سودای سود رساندن به خویشاوندان، آنها را اغوا نکند.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 شهریور1393 توسط عبدالرضا شهبازی

 از اواخر دهه‌ی پنجاه تا اواخر دهه‌ی شصت (البته تا جایی که من به خاطر می‌آورم)، احتمالاً به‌دلیل کافی‌نبودن شمار پزشکان ایرانی، گروه‌هایی از پزشکان هندی به اقصی نقاط کشور از جمله دیلم اعزام می‌شدند. از پزشکانی که به دیلم آمدند من دکتر راهو و دکتر راجو را به‌خاطر می آورم. دکتر راهو قدیمی‌تر بود و دکتر راجو بعدها (و احتمالاً بعد از رفتن دکتر راهو) به دیلم آمد. در وسط بهداری قدیم دیلم، که اکنون درمانگاه امام‌رضا (ع) بجای آن است، یک واحد ساختمانی قرار داشت که محل سکونت دکترهای هندی بود. گاه‌گداری زن دکتر با لباس هندی (ساری) در آستانه‌ی در پیدا می‌شد، یا بیرون می‌رفت و یا بچه‌اش را صدا می‌زد . مطب دکتر هم چند متر آن‌طرف‌تر و داخل ساختمان اصلی بهداری قرار داشت. دکترهایی که مستقیماً از هند وارد دیلم می‌شدند فارسی نمی‌دانستند و کسانی مثل استاد علیمرادی در نقش مترجم آنها انجام وظیفه می‌کردند و طی توفیقی اجباری در اصل محرم احوالات مزاجی مردم می‌شدند. دکترها بتدریج فارسی را می‌آموختند و بر جملات و سوالات متداول و نام‌های حالات مزاجی به فارسی تسلط می یافتند و کم‌کم بی‌نیاز از حضور مترجم می‌شدند.

کیفیت کار دکترهای هندی تا جایی که به خاطر می‌آورم شدت و ضعف داشت ولی در مجموع چیزی در حد متوسط بود. دکتر راهو بسیار حاذق‌تر بود و هنوز که هنوز است مادرم از او به نیکی یاد می‌کند. دکتر راجو تشخیص ضعیف‌تری داشت. یکبار برای درمان یک بیماری پوستی یازده آمپول پنی سیلین (!) برای من تجویز کرد. بعد از زدن حدود شش آمپول و بی‌نتیجه‌بودن تجویز دکتر راجو، پیش یک دکتر ایرانی رفتم که به تازگی از تهران آمده بود (کنار بانک کشاورزی کنونی، جنب گازفروشی روغنی). دکتر ایرانی (که نامش را فراموش کرده‌ام) با خندیدن به تجویز دکتر هندی و تجویز یک محلول، ظرف دو سه روز بیماری را درمان کرد (فکر کنم تابستان 1368 بود).

به غیر از دکتر راهو و دکتر راجو مسلماً دکترهای هندی دیگری هم به دیلم آمده‌اند که نامشان را فراموش کرده‌ام. با ورود دکترهای تازه‌نفس ایرانی، حضور دکترهای هندی بتدریج کمرنگ شد و برای همیشه از ایران رفتند.

در مورد دکترهای هندی همیشه سوالاتی در ذهنم بوده است که امیدوارم اداره بهداشت و درمان دیلم طی گزارش یا مقاله‌ای به آنها بپردازد.

این دکترها «دقیقاً» بنا به چه علل و عواملی به ایران (بطور اعم) و به دیلم (بطور اخص) آمدند؟

چرا پزشکان مورد نیاز از هند تأمین می‌شدند؟ طرح ورود دکترهای هندی چه زمانی و از سوی چه نهادی تصویب شد؟ اسنادش موجود است؟

اولین دکتر هندی چه سالی به دیلم آمد و آخرینشان چه سالی از دیلم رفت؟

هرکدام چه مدت در دیلم به طبابت اشتغال داشتند؟

اداره بهداشت و درمان دیلم چه ارزیابی از نحوه‌ی عملکرد آنها دارد؟

نهادهای ناظری هم وجود داشتند که بر کارشان نظارت کنند؟

آیا برای طی دوره‌ی انترنی می آمدند یا پزشکان سابقه‌دار و با تجربه‌ای بودند؟

مایحتاج زندگی آنها در دیلم چگونه تأمین می‌شد؟

با توجه به کمبود و یا فقدان پزشک جایگزین، در زمان سرزدنشان به هند، چه نیرویی جایگزین آنها می‌شد؟

به غیر از تشخیص و درمان مطبی، آیا فعالیت‌های دیگری هم داشتند؟ مثلاً سرکشی به اماکن مختلف و کنترل وضعیت بهداشت آن اماکن.

آیا تشخیص و درمان‌های خانگی هم می‌پذیرفتند؟

حدود و ثغور حوزه‌ی درمان آنها تا به کجا بود؟ یعنی با توجه به اینکه دکتر عمومی بودند می‌توانستند در حوزه‌های تخصصی هم دست به درمان بزنند؟

پاسخ به این سوالات و سوالاتی از این دست، مسلماً به تدوین تاریخ بهداشت و درمان دیلم در مقطعی خاص کمک می‌کند.

خاطرات خوانندگان از دکترهای هندی نیز می‌تواند بخش‌های دیگری از تاریخ بهداشت و درمان دیلم را در این مقطع روشن کند.

دکترهای هندی، به هر روی، در مقطعی از تاریخ دیلم، مرهمی بودند بر آلام دیلمی‌های دردمند. دیلمی‌هایی که بجز شمار نه چندان زیادی از آنها، توان مراجعه به دکترهای ایرانی در شهرهای بزرگ را نداشتند. پزشکان هندی، همچون دیگر پزشکان در دیگر نقاط جهان، سوگند خورده‌ بودند، ورای رنگ و زبان و نژاد، در جهت کاستن از رنج و آلام «انسان» بکوشند. آنها هر چه می‌دانستند بکار بستند و ملجأ دیلمی‌های دردمند شدند. امیدوارم اگر همچنان در قید حیات هستند در صحت و سلامت باشند و خاطره‌ی طبابت در این شهر بندری را از یاد نبرند.


نوشته شده در تاريخ شنبه 1 شهریور1393 توسط عبدالرضا شهبازی
هر چند سخن گفتن در خصوص   مشقات و زندگی روز مره مردم و قلم زنی در این خصوص  تحمل بعضی از متولیان امور را  مشکل می سازدولی آنچه حائز اهمیت است و میبایست در تمامی اوقات یاد آور گردید نبود بعضی از ابتدائی ترین در خواست مردم و شهروندان فهیم دیلم میباشد و لذا نبود اداره پلیس +10 در دیلم یکی از دغدغه های به حق مردم این دیار میباشد که متاسفانه تا کنون توجه خاصی به این مهم نگردیده و هنوز اندر خم یک کوچه ایم و میبایست جهت ابتدائی ترین استعلام در این زمینه به دیار همجوار از جمله گناوه مراجعه نماییم که جای بسی تاسف برای ماست .....

از طرفی دیگر نوسان زیاد قیمتها از تره بار و گوشت گرفته تا کالاهای اساسی و گرانی بعضی از اجناس و مایحتاج روز مره مردم در دیلم نسبت به شهرهای همجوار و نبود یک اداره نظارتی مثل اداره تعزیرات در دیلم از سال 90 تا کنون نگرانی و دغدغه اصلی مردم در این شهرستان را دو چندان نموده  لذا عدم وجود اداره مذکور حدود دو سال پیش تا بحال حتی بعضی از افراد ناظر بر قیمتها را نیز از انگیزه خطیر بازرسی منها کرده  که بر همه مسئولین و متولیان امور لازم است در این خصوص اندیشه و تدبیر نمایند ونسبت به استقرار  پلیس +10 و اداره تعزیرات در شهرستان که کوچکترین خواسته بحق ما و همه شهروندان فهیم این دیار میباشد ...جامعه عمل بپوشانند ..انشاالله


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 مرداد1393 توسط حمید مرادی

شاید کمال بی‌انصافی باشد از دانش‌آموزان موفق در کنکور اخیر سخن بگوییم ولی از کسی که با جان و دل و با تمام توان کوشیده‌ است و می‌کوشد بستر لازم را برای رشد علمی این دانش‌آموزان فراهم کند حرفی نزنیم.

رحیم غلامی را حداقل 15 سال است که می‌شناسم و افتخار دوستی با او را دارم. چه زمانی که دیلم حضور داشتم و چه در این چندسالی که در تهران ساکنم، چه از دور و چه از نزدیک، شاهد تلاش همه‌جانبه‌ی او در کانون قلمچی دیلم بوده‌ام. جوانی بی‌ادعا ولی بسیار پرتلاش و خوش‌فکر و دلسوز که همه‌ی توانش را به کار بسته است که تا جای ممکن شکاف عظیم امکاناتی میان محیط محروم دیلم با شهرهای بزرگ را پر کند. مدیریت دلسوزانه و مدبرانه بر کانون قلمچی دیلم، برگزاری جلسات مرتب و منظم با اولیای دانش‌آموزان، انتخاب بهترین پشتیبانان برای رصد پیشرفت علمی دانش‌آموزان و رفع مشکلات آنها در برنامه‌ریزی و مدیریت زمان، برگزاری آزمون‌های مرتب آزمایشی و ده‌ها کار ریز و درشت دیگر که صرف ذکر آنها فهرستی طولانی را شامل خواهد شد، همگی به یمن فکر باز و جویای پیشرفت وی جامه‌ی عمل پوشیده است. مدیریت درست و دورنگرانه‌ی غلامی را زمانی بیشتر و بهتر متوجه خواهیم شد که بدانیم چنان کارهایی را به‌رغم چه میزان بی‌مهری‌های برخی مسئولان، کمبود شدید فضاها و امکانات آموزشی، کمبود نیروهای کارکشته‌ و ... به انجام رسانده است و می‌رساند.

سهم رحیم غلامی در موفقیت شمار نسبتاً زیاد کنکوری‌های امسال و سال‌های گذشته کم از سهم تلاش‌های شخصی خود آن دانش‌آموزان نبوده و نیست. امید دارم که مسئولان ذیربط در دیلم، برای خاطر خطیر نام دیلم و پیشرفت آن هم که شده، قدر زحمات ایشان را بیشتر بدانند و در زمانه‌ای که سخن بسیار و عمل اندک است، عمل خالصانه‌ی وی را ارج نهند.

این مطلب مختصر صرفاً ادای دینی بود به دوستی بزرگوار و خادمی صدیق در عرصه‌ی آموزش. نه آنچه گفتم تمامی خدمات آموزشی او را در می‌گیرد و نه تمامی تلاش‌های وی در عرصه‌ی آموزش صرفاً در کنکور خلاصه می‌شود.

امیدوارم آقای غلامی سال‌های سال در صحت و سلامت باشند و خدمات آموزشی ایشان، بی‌ ضعف و فتور، همچنان استمرار داشته باشد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 مرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی

مراسم تجلیل از برترین های کنکور 93 شهرستان توسط کانون فرهنگی- علمی آموزشی قلمچی در حالی برگزار گردید که جای خالی بسیاری از عوامل فرهنگی و تاثیر گذار شهرستان در این مراسم احساس می شد

 

 

 

مراسمی که اگر چه در محیطی صمیمی و در فضایی محقر برگزار شد اما گرمی و صمیمیت این محفل علمی به گونه ای بود که مراسم را بسیار شکوهمند و پر بار نموده بود

...

 

 

صحبت های دلنشین و تلاشگرانه جناب آقای غلامی مدیریت محترم کانون و کادر اجرایی موسسه .... حرف های ساده اما پر معنا ی داوطلبین موفق کنکور.... اشک های شوقی که در چشمان والدین آنها به خاطر موفقیت فرزندشان حلقه زده بود.... بوسه آن دانش آموز موفق بر دستان مادر برای تمامی زحمات و رنج ها و صبر مادرانه دوران تحصیل... همه نکاتی بودند که این مراسم در آن وجود داشت

.

 

بدون شک درخشش دانش آموزان دیلمی در طی سالهای اخیر و کسب این موفقیت ها به اعتقاد خود داوطلبین مرهون و مدیون عوامل بیشماری بوده که مهمترین آنها تلاشها و استعداد بالای این دانش آموزان و در مراحل بعدی زحمات و هدایت والدین آنها، دوستان و همکلاسی های آنها در دوران تحصیل به جهت وجود فضای رقابتی و رفاقتی، آموزش و پرورش و زحمات معلمان و مدیران دوره های تحصیلی، موسسات و کانون های علمی و کنکوری شهرستان علی الخصوص قلمچی و زحمات و تلاشهای شبانه روزی حوزه دانش اموزی شهید فهمیده شهرستان دیلم همه از جمله عواملی بوده اند که می توان نام برد.

 

 

کسب 10 رتبه برتر سه رقمی کنکور 93 (7 نفر ریاضی)، (1 نفر تجربی) و (2 نفر زبان) موفقیت بزرگی است و این در حالیست که شهرستان گناوه با آن جمعیت 4 تا 5 برابری نسبت به دیلم تنها توانسته است موفق به 2 رتبه زیر هزار و شهرستان بوشهر به عنوان مرکز استان و با آن همه امکانات و موسسات موفق به کسب 12 رتبه زیر هزار گردیده است تا بار دیگر شهرستان دیلم از نظر موفقیت های کنکوری در صدر استان قرار بگیرد...

اما نباید از ذهن دور داشت که توانایی و قابلیت های دانش آموزان ما همواره بیشتر از این ظرفیت بوده که با برنامه ریزی و تلاش بیشتر می توان به جایگاه بالاتری دست یافت. و البته نباید به این موفقیت ها بسنده نمود...

نمونه بارز و مصداق برنامه ریزی خوب و موثر را می توان در شهرستان همجوار یعنی بهبهان مشاهده نمود که سالهاست از نظر کنکور و کسب عناوین علمی در صدر استان خوزستان و حتی کشور قرار گرفته است.

در این شهرستان قریب 18 سال است که مسئولین شهرستانی و انجمن خیرین مدرسه ساز قانونی را مصوب نموده اند که هرساله از رتبه های برتر کنکوری در مراسمی با شکوه تجلیل می شود. به عنوان مثال : جایزه رتبه های تک رقمی 3 عدد سکه بهار آزادی، رتبه دو رقمی 2 عدد سکه و رتبه سه رقمی 1 عدد سکه تعیین شده است... و این تجلیل و تشویق ها می تواند محرک و مشوقی باشد برای دانش آموزان سالهای آینده در کسب موفقیت های بیشتر...

در پایان ضمن تقدیر و تشکر از بنیاد علمی آموزشی قلمچی که برگزار کننده این مراسم تجلیل بوده اند از آموزش و پرورش، فرمانداری و سایر نهاد های فرهنگی ذیربط انتظار می رود تا با برگزاری مراسمی با شکوهتر از این نخبه های علمی تقدیر و تشویق شایسته تری به عمل بیاورند.

                                                                    

بقیه عکسها در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 مرداد1393 توسط عبدالله مرادی
  • ویرایش قالب وبلاگ
  • ویرایش و طراحی قالب وبلاگ