دیلُمی‌یَل
 
راهی برای ارتباطی گسترده‌تر با همشهری‌های خونگرم
فارس گزارش می‌دهد
دیلم میراث‌دار دو تمدن بزرگ ماهرویان و سی‌نیز

داشتن تمدن و فرهنگ غنی را پشتوانه ایجاد تمدنی جدید در این زمانه سازیم تا ماهرویان‌های نوینی سر برافرازند و گرد فقر و محرومیت از سیمای این خطه زرخیز زدوده شود.

            
خبرگزاری فارس: دیلم میراث‌دار دو تمدن بزرگ ماهرویان و سی‌نیز            
                                                       
    •  
    •                                 
 

به  گزارش خبرنگار فارس از بوشهر،‌ بندر دیلم در شمال استان بوشهر میراث‌دار دو تمدن بزگ ماهرویان و سی‌نیز است که بر طبق مدارک و اسناد و برخی آثار بجا مانده در برهه‌ای از تاریخ ایران از جمله شهرها و بنادر پررونق ایران بوده و همپای دیگر شهرهای تاریخی این استان نظیر سیراف در اقتصاد و تجارت ایران و منطقه از اهمیت بسزایی برخوردار بوده است.

آنچه در آن زمان به عنوان مزیت نسبی دیلم و مناطق پیرامونی آن به شمار می‌رفته است موقعیت استراتژی و شرایط خاص جغرافیایی آن بوده است.

گذشتگان با درک صحیح از موقعیت طبیعی و جغرافیایی شرایط و امکاناتی در این منطقه ایجاد کردند که به  فراخور وضعیت و دسترسی‌های موجود نقش ارزنده‌ای در توسعه این دیار داشت.

متاسفانه وضعیت و موقعیت کنونی دیلم با وجود برخورداری از همه مزیت‌ها  از نظر عمران و آبادانی و اثر بخشی آن در اقتصاد و تجارت مطلوب نیست که نشانگر بی توجهی به پتانسیل‌های موجود است.

موقعیت و مواهب خدادادی به ویژه وضعیت خاص جغرافیایی به‌گونه‌ای است که با تدبیر و استفاده از فرصت‌های موجود و با همه تنگناهایی که کشور ما در شرایط فعلی با آن مواجه است ظرفیت و استعداد توسعه و نقش آفرینی در رشد همه جانبه کشور را داراست.

کافی است پس از عزم و اراده جدی مسئولان و متولیان و با انجام مطالعات لازم با ترسیم نقشه راه برای  احداث بندر تجاری و مبادلاتی و فراهم آوردن زیر ساخت‌های آن گام‌هایی برداشته شود.

موقعیت استراتژی و کوتاهی فاصله با منطقه ییلاقی و کوهپایه‌ای دامنه جنوبی زاگرس، موقعیت ویژه در بین بنادر استان از نظر دسترسی به استان‌های صنعتی و کشاورزی، وجود محورهای مواصلاتی، ساحل کم نظیر در شمار امتیازات طبیعی موجود است.

با ایجاد موج شکن و تاسیسات زیر ساختی که با پیشروی و سنگ‌ریزی دو تا سه مایل در دریا انجام پذیرد دیلم به عنوان بندری مدرن برای بارگیری و صادرات و واردات و ترانزیت کالا از قابلیت بسزایی برخوردار می‌شود.

دسترسی به مصالح مورد نیاز برای احداث بندر از جمله امتیازاتی است که شرایط را برای ترغیب بخش خصوصی به منظور سرمایه‌گذاری در این امر مهیا کرده است.

فرایند هزینه ـ فایده  مبادرت به این مهم به ویژه توسط بخش خصوصی را  توجیه‌پذیر می‌سازد مشروط بر اینکه مسئولان ذیربط همه تسهیلات و همکاری‌های لازم را برای مشارکت بخش خصوصی فراهم کنند تا با جلب اعتماد سرمایه گذاران  نسبت به تضمین بازگشت سرمایه،  فارغ از دغدغه‌های اداری به ایفای وظیفه و رسالتشان برای توسعه و عمران نقطه‌ای از سرزمین‌شان مبادرت ورزند.

برای تحقق این مهم نباید تنها چشم امید به همت مسئولان داشت بلکه نهادهای مدنی نیز از همه ساز و کارهای خود برای فراهم کردن شرایط استفاده کنند.

از یاد نبریم که توطئه‌های رنگارنگ و مستمر دشمنان علیه ملت ایران به گونه‌ای است که  باید مسئولانه و مدبرانه  طرح‌های توسعه‌ای با تاکید بر تمرکز زدایی به مرحله اجرا درآیند.

مردمان دیار بوشهر شاید عادت کرده باشند بیشتر به داشته‌های گذشته و فرهنگ و پیشینه غنی خود ببالند که در جای خود افتخار آفرین و ارزشمند است اما امروز نیز در این دیار باید جهد و تلاش کرد تا ضمن رونق و عمران آبادانی، آیندگان به پیشینیان خود در این عصر و زمان نیز ببالند.

داشتن تمدن و فرهنگ غنی را پشتوانه ایجاد تمدنی جدید در این زمانه سازیم تا ماهرویان‌های نوینی سر برافرازند و گرد فقر و محرومیت از سیمای این خطه زر خیز زدوده شود.

-


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 12 بهمن1393 توسط علي خليجي

کارتون گراندایزر (با نام کامل UFO Robot Grendizer)، از محصولات ژاپن است و در 74 قسمت (از اکتبر 1975 تا فوریه 1977) در این کشور پخش شد. دوبله‌ی عربی این کارتون (محصول لبنان) در شبکه‌های تلویزیونی کشورهای عرب حوزه‌ی خلیج فارس با عنوان «مغامرات الفضاء: جریندایزر» در اوایل دهه‌ی 1360 پخش می‌شد. تا جایی که یادم می‌آید این کارتون جذاب و مهیج نخستین‌بار از تلویزیون کویت پخش شد و بعدها کشورهای قطر و بحرین هم آن را در برنامه‌های کودک خود گنجاندند.

داستان گراندایزر:

سیاره‌ی «وگا» (Vega) دچار بی‌ثباتی است و رو به ویرانی گذاشته است. دلیل آن نیز بهره‌برداری بی‌رویه از یک نوع ماده رادیواکتیو قوی به نام «وگاترون» است. پادشاه بی‌رحم و خون‌ریز وگا، یعنی شاه‌وگا، درپی کشف سیارات مناسب دیگر و بهره‌برداری از منابع انرژی و حیاتی آنهاست. به همین منظور، ارتش خود را، متشکل از شمار فراوانی بشقاب پرنده و هیولاهای فلزی و رباتیک، به اطراف و اکناف می‌فرستد. نزدیک‌ترین سیاره ی مناسب، سیاره‌ای است در همسایگی وگا به نام «فلید» (Fleed)، که تمدنی بسیار پیشرفته با مردمی کاملاً صلحجو دارد. مهاجمان، مردمان آرام سیاره‌ی فلید را در جنگی هسته‌ای می‌کشند و این سیاره‌ی سرسبز را می سوزانند و آلوده می‌کنند. در این میان، تنها بازمانده‌ی خانواده‌ی سلطنتی، شاهزاده دوک‌فلید (Duke Fleed)، که در دوبله‌ی عربی «دوقفلید» تلفظ می شد، موفق می‌شود ربات غول‌پیکری به‌نام گراندایزر را که نماد خدای جنگ در سیاره‌ی فلید است بدزدد. گراندایزر در واقع از دو جز تشکیل شده است: یک ربات غول‌پیکر انسان‌نما و یک بشقاب‌پرنده‌ی بسیار بزرگ که ربات انسان‌نما می‌تواند درون آن جا بگیرد، یکی شود، و برای پرواز و طی مسافت‌های طولانی از آن استفاده کند. این بشقاب‌پرنده در حقیقت وسیله ی پرواز گراندایز است (چون ربات گراندایزر به‌تنهایی قادر به پرواز نیست).

دوقفلید سوار بر گراندایزر، و با سرعتی بیشتر از سرعت نور، به‌شکلی اتفاقی، وارد منظومه‌ی شمسی ما می‌شود، زمین را واجد حیات می‌یابد و طی برخوردی با کوه فیجی در ژاپن، در خاک این کشور و در دامنه‌های کوه فیجی به سختی بر زمین می‌نشیند. در آنجا با دانشمندی به‌نام دکتر آمون اشنا می‌شود که در نزدیکی یک مزرعه، عهده‌دار مرکزی به‌نام «آزمایشگاه دانش فضا» است. دکتر آمون با مهربانی دوقفلید را (که در واقع یک آدم فضایی است منتهی کاملاً شبیه به ما انسان‌ها) به آزمایشگاه خود می‌برد، نام دایسکی را برای وی انتخاب می‌کند، او را به فرزند‌خواندگی می‌پذیرد و کمک می‌کند گراندایزر را جایی مخفی کند. صاحب مزرعه شخصی است به اسم آقای «دانبی» که در دوبله‌ی عربی او را به نام سیّد دانبی می شناسیم و قدی کوتاه و کله‌ای کچل و گنده دارد.

دو سال بعد از این واقعه، «کوجی کابوتو» پس از اتمام تحصیلاتش در خارج از کشور و سوار بر بشقاب‌پرنده‌ای که خود طراحی کرده است و نام «تی‌فو» را بر آن نهاده به ژاپن برمی‌گردد. کوجی پس از اینکه اخبار زیادی درباره‌ی رویت بشقاب‌های پرنده می‌شنود، به سوی آزمایشگاه دکتر آمون رهسپار می‌شود. کوجی سعی می‌کند هرطور شده با بشقاب‌پرنده‌های بیگانه ارتباط برقرار کند و از در صلح و دوستی با سرنشینان آنها درآید. دایسکی اما این عقیده ی کوجی را مضحک می‌داند و از این وحشت دارد که این بیگانگان از دنیای وگا، به سرکردگی ژنرال «بلاکی» و «گاندال» در تدارک حمله به زمین و نابودی آن باشند ( گاندال همان بیگانه‌ای بود که گاهی اوقات صورتش شکافته می‌شد و زنی کوچک در وسط کله‌اش ادامه ی صحبت را در دست می‌گرفت).

کوجی اما به هشدارهای دایسکی اهمیتی نمی‌دهد و همچنان اصرار دارد با سرنشینان بشقاب‌پرنده‌های بیگانه ارتباط برقرار کند ولی بشقاب‌پرنده‌اش مورد هجوم بیگانگان قرار می‌گیرد و گرفتار می‌شود. دایسکی برای نجات کوجی و نجات زمین ناچار می‌شود هویت واقعی‌اش را آشکار کند و گراندایزر را از مخفی‌گاهش در زیر آزمایشگاه خارج ‌کند.

نیروهای متخاصم وگا در نیمه‌ی تاریک ماه پایگاهی تأسیس می‌کنند و برای تصاحب گراندایزر و بهره‌برداری از منابع انرژی و حیاتی زمین، از همانجا حملات خود را به سمت زمین آغاز می‌کنند. کوجی که هویت واقعی دایسکی را فهمیده است دست از لجبازی و رقابت با دایسکی برمی دارد و رابطه‌ی دوستی بین انها برقرار می‌شود. هیکارو، دختر آقای دانبی، نیز هویت اصلی دایسکی را می‌فهمد و در قسمت‌های بعد کارتون، در نقش یک خلبان، به دایسکی کمک می‌کند. بعدها مشخص می‌شود خواهر دایسکی به‌نام «ماریا گریس فلید» نیز از فاجعه‌ی نابودی سیاره‌ی فلید جان سالم به‌در برده است. ماریا که ابتدا گمان می‌کرده است دوقفلید (دایسکی) کشته شده است، طی حوادثی در زمین، متوجه می‌شود دایسکی همان دقفلید، برادر اوست. از این به بعد، مبارزه با هیولاهای وگا، به‌صورت چهارنفره (دایسکی، کوجی، ماریا و هیکارو) ادامه می‌یابد.

در ادامه داستان، متوجه می‌شویم دایسکی، قبل از نابودی تمدنشان به دست ارتش وگا، با دختر شاه‌وگا، روبینا، نامزد کرده است. وقتی روبینا می‌فهمد که آلودگی سیاره‌ی فلید از بین رفته است و قابلیت سکونت مجدد یافته است و همچنین باخبر می‌شود که نامزدش، دقفلید، زنده و سالم است و در گوشه‌ی دیگری از کیهان، زمین، زندگی می‌کند، به سوی زمین رهسپار می‌شود تا خبر خوب حیات مجدد سیاره‌ی فلید را به دقفلید بدهد. زمانی که به دقفلید می‌رسد، در حین یک درگیری، به‌دست یکی از ژانرال‌های وگا، که تیری به‌سوی دقفلید شلیک کرده است اشتباهاً کشته می‌شود. این حادثه دایسکی را بر نابودی ارتش وگا مصمم‌تر می‌کند.

شاه‌وگا تصمیم می‌گیرد همه ی قوایش را جمع کند و حمله‌ای همه‌جانبه را علیه زمین آغاز کند. به همین منظور، پایگاهش را در ماه نابود و نیروهایش را متقاعد می‌کند که با هجوم به زمین و نابودی نیروهای مقاومت و در رأس آن گراندایزر، زمین را به‌عنوان سیاره‌ی جدید خود برگزینند. در این جنگ، دایسکی و تیم همراهش نهایتاً موفق می‌شوند سفینه‌ی اصلی وگا و شاه‌وگا را از بین ببرند. بعد از جنگ و نابودی ارتش متخاصم وگا، دایسکی و خواهرش ماریا، از دوستان زمینی‌شان خداحافظی می‌کنند و سوار بر گراندایزر رهسپار سیاره‌ی فلید در آنسوی فضا می‌شوند تا سیاره‌ و تمدن خود را از نو بسازند.

در هر قسمت از کارتون گراندایزر، به‌طور متوسط، یک هیولای فضایی به جنگ گراندایزر می‌آید و جنگ این دو با هم، نقطه‌ی عطف هر قسمت از 74 قسمت کارتون گراندایزر محسوب می‌شود.

برای من همیشه جای سوال بوده و هست که چرا کارتونی چنین مهیج را ایران دوبله و پخش نکرده است. به جای خیلی از کارتون‌های کم‌ارزشی که طی سال‌های گذشته از تلویزون ایران پخش شده است، جا داشت و حتی هنوز جا دارد، که این کارتون فضایی و خیال‌انگیز دوبله و پخش شود.

در لینک‌های زیر می‌توانید شش فایل‌ ویدیویی مربوط به این کارتون را ببینید.

تیتراژ آغازین:

https://www.youtube.com/watch?v=QHFVj1pmw0g

قسمت اول:

http://www.youtube.com/watch?v=R783txrgrjw&spfreload=10

در لینک زیر، سامی کلارک، خواننده، نوازنده و موسیقیدان معروف لبنانی و خواننده ی تیتراژ گراندایزر، در استودیو، این تیتراژ خاطره انگیز را مجدداً میخواند:

http://www.youtube.com/watch?v=rdcPf7WV5F4&spfreload=10

اجرای دیگری از سامی کلارک در بازخوانی تیتراژ آغازین گراندایزر به همراه طرفداران این کارتون:

https://www.youtube.com/watch?v=6ageNZ3Sg-M

سامی کلارک و اجرای تیتراژ آغازین گراندایزر در کنسرت:

https://www.youtube.com/watch?v=CYpVM1xEJM0

مصاحبه با جهاد الاطرش دوبلور صدای دقفلید (دایسکی) در کارتون گراندایزر:

https://www.youtube.com/watch?v=SITcPePSoKg

(در این مصاحبه جهاد الاطرش تأکید میکند که کارتون گراندایزر چقدر در تقویت حس وطن‌دوستی و دفاع از میهن موفق بوده است و چقدر از این لحاظ بر ذهن کودکان و نوجوانان تأثیرگذار است.)

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 10 بهمن1393 توسط عبدالرضا شهبازی

امروز صبح لینک زیر را دیدم و بی اختیار به یاد پست جناب شهبازی در مورد کودکان کار (هر چند که شاید در نگاه اول ارتباط چندانی با هم نداشته باشند) و پست به قول خوانندگان، احساسی خودم افتادم. در آن پست جناب شهبازی واقعیت ها را می­ گفت، واقعیت هایی که متاسفانه هر روز شاهد آن هستیم و من آرزوهایم را. هیچ وقت نتوانسته ­ام سختی­ هایی را که بر یک کودک روا می­ شود ببینم. نمی­ دانم این عیب است یا حسن ولی در این دنیای فعلی باعث زجر است. بگذریم.

با دیدن این عکس­ها پرسش­ های بی ­شمار اما تکراری به ذهنم آمد. مثلا" اینکه آیا واقعا" اعتیاد فقط یک بیماری است؟ وقتی روزانه می­ بینیم که چه فجایعی به واسطه همین اعتیاد ایجاد می­ شود، وقتی درصد قابل توجهی از طلاق، دعواهای خانوادگی و جنایات، ناشی از همین اعتیاد است، وقتی درصد بسیاری از بی­ خانمانی­ ها، تن فروشی­ ها، تجاوز و حتی قتل ریشه در اعتیاد دارد، آیا واقعا" می­ توان گفت اعتیاد فقط یک بیماری است؟ آیا واقعا" از نظر شما تفاوتی بین یک فرد سرطانی و معتاد وجود ندارد؟ آیا مقایسه این دو توسط من، بی­ احترامی به شخص بیمار سرطانی نیست؟ یک بیمار سرطانی چند درصد در ابتلای خود به بیماری مقصر است و فرد معتاد چند درصد؟

اینها فقط بخشی از پرسش­ های درون ذهنم است که نمی­ توانم پاسخی برایش بیابم. لطفا" مرا راهنمایی بفرمایید.

http://www.asriran.com/fa/news/378887/کودک-4-ساله-ای-که-کارتن-خواب-شد-عکس

لینک زیر را هم ببینید:

 http://www.sh-addiction.ir/browse.php?a_code=A-10-1-4&sid=1&slc_lang=fa


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 بهمن1393 توسط محمد باقر غضبانی

خیلی به‌ندرت پیش می‌آید سرود ملی یک کشور، خاطرات کودکی جمعی از کودکان در کشوری دیگر را زنده کند. در نیمه‌ی نخست دهه‌ی 1360 که دوران کودکی من و هم‌نسلان من بود تلویزیون ملی ایران مثل امروز نبود که 24 ساعته برنامه پخش کند و از این مدت حداقل چند ساعتش را به برنامه‌های کودکان اختصاص دهد. کل برنامه‌های تلویزیون، روی‌هم‌رفته، چند ساعت بیشتر نمی‌شد و از این چندساعت هم حدوداً نیم‌ساعتی به کودکان اختصاص داشت. برنامه‌ی کودکان ایران چنگی به دل نمی‌زد و خیلی به آن علاقه نداشتم. در عوض، لحظه‌شماری می‌کردم تا برنامه‌های تلویزیون کویت شروع شود.

اول این آرم نشان داده میشد.

 

بعد سرود ملی کویت پخش می‌شد؛ پرچم چهاررنگ کویت که در باد می‌لرزید، عکس خندان شیخ جابر الاحمد الصباح در وسط پرچم و سرود ملی کویت که همزمان پخش می‌شد (وطنی الکویت سلمت للمجد/ و علی جبینک طالع السعد...)، نوید‌دهنده‌ی کارتون‌های محبوب من بود.

این سرود ملی برای من آغاز زندگی در روزی جدید بود. از فرط شوق، این سرود را که از حفظ داشتم به همراه گروه کُر زمزمه می‌کردم تا تمام شود. سپس چند آیه ای قرآن تلاوت میشد. بعد مجری می‌آمد. مجری که کنداکتور برنامه‌ها را می‌خواند من مترصد بودم کی می‌گوید «الرسوم المتحرکة» (کارتون)؛ و این خود زندگی بود.

     محبوب‌ترین کارتون‌های من «مغامرات الفضا: گراندایزر» بود و «الرجل الحدیدی» و «عدنان و لینا». سال‌ها بعد البته کارتون‌های دیگری پخش شد که بدک نبودند، نظیر «سنان» (بعدها در ایران با نام «پسر شجاع» پخش شد)، «بشّار» (بعدها در ایران با نام «هاچ زنبور عسل» پخش شد)، «زین و زینة» (بعدها در ایران با نام «نیک و نیکو» پخش شد).

 

امروز اتفاقی از یوتیوب سرود ملی کویت را گوش کردم. ناگهان سیلی از خاطرات کودکی به ذهنم سرازیر شد. خاطراتی که با هیچ‌چیز دیگری اینگونه زنده نمی‌شدند. زمانی که این سرود پخش می‌شد من سر از پا نمی‌شناختم. تلویزیون در قرق من بود و اگر کسی ساز مخالف می‌زد زمین و زمان را به هم می‌دوختم.

     کارتون‌هایی هم که از تلویزیون کویت پخش می‌شد طبعاً همگی دوبله‌شده به عربی بودند و من از همان زمان کم‌کم با این زبان مأنوس شدم. حتی بعدها که کارتون‌هایی نظیر «پسر شجاع» و «هاچ زنبور عسل» از تلویزیون ایران پخش شدند من از فارسی حرف‌زدن شخصیت‌های این کارتون‌ها خنده‌ام می‌گرفت. اصلاً نمی‌توانستم تصور کنم این شخصیت‌ها به فارسی هم حرف بزنند. همین اخیراً که خیلی از قسمت‌های کارتون «گراندایزر» را دانلود کردم و دوباره تماشا کردم، دوبله‌ی عربی آن را برگزیدم. اصلاً نمی‌توانستم با دوبله‌ی انگلیسی آن ارتباط برقرار کنم. حتی اگر به فارسی هم دوبله شود باز برایم مضحک است و دور و بی‌ارتباط با خاطرات کودکی من. دوران کودکی من و هم‌نسلان من در بندردیلم سرشار است از کارتون‌های عربی خوب که ایران صرفاً برخی از آنها را سال‌ها بعد به فارسی دوبله کرد.

درباره‌ی دو کارتون «گراندایزر» و «الرجل الحدیدی» در آینده و طی پست‌هایی مستقل خواهم نوشت.

سرود ملی کویت را در لینک زیر گوش کنید:

http://www.youtube.com/watch?v=kC3GMi0iwm0


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 بهمن1393 توسط عبدالرضا شهبازی

 

یکی از محبوب‌ترین کتاب‌های دوره‌ی نوجوانی و جوانی من کتاب «سفرنامه ماژلان» به قلم پیگافتا دی‌لومبارد و به ترجمه‌ی ذبیح‌الله منصوری بود. اواخر دوره‌ی راهنمایی و اوایل دوره‌ی دبیرستان این کتاب را احتمالاً 15 باری خواندم، به گونه‌ای که برخی عبارات و جملاتش را از حفظ داشتم. یکی دو سال قبل هم دوباره آن را خواندم. در نوبت اخیر، واقعاً عاجزانه امیدوار بودم مرحوم منصوری حداقل این یک کتاب را به رسم امانت ترجمه کرده باشد. یعنی چاره‌ای جز این امیدواری نداشتم.
     پیگافتا دی‌لومبارد (از مردم ایتالیا) دستیار و منشی ماژلان در این سفر حیرت‌انگیز بود و گزارش روزانه‌ای که از این سفر (به زبان ایتالیایی) به رشته‌ی تحریر درآورده است کامل‌ترین و پرجزییات‌ترین گزارش از این مسافرت محسوب می‌شود. از این گزارش یا همان سفرنامه، دو ترجمه به انگلیسی موجود است. نخستین ترجمه به قلم لرد استنلی آو آلدرلی (معروف به هنری ادوارد استنلی) است با عنوان «نخستین سفر به دور دنیا» که در سال 1874 به چاپ رسیده است و علاوه بر ترجمه‌ی سفرنامه‌ی کامل پیگافتا، چند گزارش چندصفحه‌ای از سایر همراهان ماژلان نیز ضمیمه دارد. ترجمه دوم به قلم جیمز الکساندر رابرتسون است با عنوان «سفر ماژلان به دور دنیا» که در سال 1906 به چاپ رسیده است.
     چند روزی است دارم کتاب منصوری را با این دو ترجمه‌ی معتبر مقابله می‌کنم. البته شاید مقابله به معنای رایجش در این مورد گمرا‌ه‌کننده باشد. چون به‌زحمت می‌توانم کشف کنم که فلان پاراگراف از کتاب منصوری مربوط به کدام قسمت از این سفرنامه در دو ترجمه‌ی مذکور است! در اینجا با ترجمه سر و کار نداریم. مطلقاً. منصوری (بنا بر شیوه‌ی مرضیه‌ی خود) با الهام از این سفرنامه، از خ...ک مبارک، چنان آسمان به ریسمانی به‌هم بافته که آن سرش ناپیدا.

     منصوری در جایی از مصاحبه‌ای که اسماعیل جمشیدی (در سال 1352) با وی انجام داده است ترجمه‌ی این سفرنامه را از ترجمه‌های محبوب خود می‌داند و می‌گوید: «این ماژلان تاکنون چندین‌بار به خوابم آمده و با هم حرف زدیم و بگو مگو کردیم»! (اسماعیل جمشیدی/ دیدار با ذبیح‌الله منصوری/ ص55/ انتشارات آرین‌کار/ 1369)

     احتمالاً ماژلان مادرمرده به زبان پرتغالی و یا اسپانیایی با تمام توان به منصوری فحش می‌داده است که چرا این جعلیات را به نام وی منتشر کرده است ولی چون منصوری از این دو زبان سر در نمی‌آورده است، آن را صحبت و بگو مگو تصور کرده است!
     فعلاً فقط می‌توانم با تمام وجود بگویم خدا از سر تقصیرات منصوری نگذرد که هر آش شله‌قلم‌کاری را به نام تاریخ به حلق این ملت فرو کرد ( و ناشرانی سودجو همچنان خزعبلات این نامترجم را تجدید چاپ و توزیع می‌کنند).
     اگر فراغ بال و جمعیت خاطری فراهم شد گزارش جامع و مانعی از این ترجمه‌نمای کذایی خواهم نوشت.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 5 بهمن1393 توسط عبدالرضا شهبازی

اشاره: آنچه در پی می‌خوانید یادداشتی است از من که در شماره‌ی اخیر مجله‌ی «دانستنیها» (شماره 122/ 4 بهمن 1393/ص 29) به چاپ رسیده است.

چند سال قبل در ترمینال مسافربری اهواز، دو زن میانسال هلندی را ملاقات کردم که چند روزی را برای دیدن از اماکن توریستی ایران به کشورمان آمده بودند. هر دو معلم بودند و بازنشسته. یکی معلم زبان انگلیسی کودکان بود و می‌گفت حدود 30 سال قبل همراه شوهرش در اهواز کار آموزش انگلیسی به کودکان را بر عهده داشته است. دیگری معلم علوم بود و می‌گفت قبل از انقلاب اسلامی ایران بدلیل شغل شوهرش که کارمند سفارت هلند در ایران بوده، پنج شش سالی در ایران زندگی کرده است و فارسی نیم‌بندی هم صحبت می‌کرد. از هر دری صحبت شد تا این که صحبت به یک داستان رسید. من به آنها گفتم در یکی از کتاب‌های فارسی دوره‌ی دبستان ایران، داستانی است مربوط به پسر هفت هشت ساله‌ی هلندی که غروب‌هنگام حین گذر از کنار یک سد (dyke)، متوجه پدید‌آمدن سوراخی در سد می‌شود که آب از آن چکه می‌کند. با خود فکر می‌کند اگر به خانه برود و کمک بیاورد ممکن است این سوراخ آنقدر بزرگ شود که سد را متلاشی و روستایشان را ویران کند. پس انگشتش را بر سوراخ سد می‌گذارد و به‌رغم سرمای هوا و کرخت‌شدن انگشتش، تا صبح همانجا می‌ماند تا اینکه صبح‌هنگام روستاییان او را نیمه‌جان می‌یابند، سد را تعمیر می‌کنند و کارش را می‌ستایند. نام آن پسر در کتاب‌ فارسی سوم دبستان پطروس است. هر دو از شنیدن این که این داستان در کتاب فارسی یکی از پایه‌های دبستان ایران آمده شگفت‌زده شدند و هنگامی هم که نامش را گفتم هر دو قویاً انکار کرده گفتند نام این پسر هانس برینکر (Hans Brinker) است نه پطروس! البته یکی از آنها این داستان را واقعی و دیگری آن را داستانی خیالی می‌دانست.

برای خودم سوال شد که آیا این داستان به‌راستی داستانی واقعی است یا نه؟ و این که چرا در کتاب فارسی نام او را پطروس گذاشته‌اند حال آن که نامش هانس است؟

بنابراین طی چند روزی جستجو در اینترنت به بررسی این داستان پرداختم.

نتیجه جستجو:

در سال 1865 بانوی نویسنده‌ی آمریکایی، مری میپس داج (Mary Mapes Dodge)، داستانی منتشر کرد تحت عنوان «هانس برینکر یا کفش‌های اسکیت نقره‌ای». داستان از این قرار بود که پسربچه‌ای فقیر به نام هانس برینکر و خواهرش گرتل از کشور هلند، بدلیل بیماری پدرشان و تلاش در جهت کمک به وضع مالی خانواده سعی می‌کنند در مسابقه‌ی اسکیتی برنده شوند که جایزه‌اش یک جفت اسکیت نقره‌ای است (چقدر داستان فیلم بچه‌های آسمان به کارگردانی مجید مجیدی به این داستان شباهت دارد! یعنی ممکن است که ...؟!). در یکی از فصل‌های این داستان، در کلاس درس، داستان پسربچه‌ای هلندی قرائت می‌شود که هنگام گذر از کنار سدی ... بعله! همان داستان پطروس خودمان بازگو می‌شود. نام این پسربچه در داستان ذکر نمی‌شود ولی کم‌کم نام این پسر به هانس- یعنی نام شخصیت اصلی داستان – سر زبانها می‌افتد. بسیاری از آمریکاییان این داستان را در سنین کودکی و نوجوانی شنیده یا خوانده‌اند و تقریباْ همگان نیز نام این پسر‌بچه‌ی قهرمان را به اشتباه هانس برینکر می‌دانند.

حال نکته‌ی جالب این که هلندی‌ها چنین قصه‌ای در ادبیات خود ندارند و این قصه را از آمریکاییان می‌شنوند، آمریکاییان گردشگری که به هلند می‌آیند و در‌به‌در به دنبال روستا، مجسمه و نشانی از هانس می‌گردند. هانسی که اصلاً وجود خارجی نداشته است.

برای حل این مشکل و پر کردن این خلاء، در سال 1954 نویسنده‌ی هلندی، مارگارت بروجین، با الهام از قصه‌ی کوتاه این پسر قهرمان که بخش بسیار کوچکی از داستان بلند خانم میپس داج را به خود اختصاص داده است، داستان هانس قهرمان را بسط داد و از آن داستان نسبتاً بلندی ساخت تا بدینوسیله این قصه را وارد ادبیات هلند کرده و از هاج و واج ماندن هلندیان در برابر آمریکاییانی که در به در بدنبال نشانی از هانس هستند جلوگیری کند. داستان در شهر اسپارتدام اتفاق می‌افتد. یعنی همانجایی که در سال 1950 مجسمه نمادین هانس از سوی اداره‌ی جهانگردی هلند برای جلب نظر توریستهای آمریکایی، نصب شد.

در روایت ایرانی این داستان نام پطروس دیده می‌شود که تغییر شکل یافته‌ی پیتر(Peter) است. ظاهراً عرب‌زبان‌ها این نام را «بطرس» تلفظ کرده می‌نویسند. پیتر یا همان پطروس نام یکی از شخصیت‌های فرعی داستان خانم داج است که برای قهرمان بی‌نام داستان در داستان خانم داج انتخاب شده است. در داستان امیر ارسلان نامدار نوشته‌ی نقیب الممالک نیز نام پادشاه روم و پدر فرخ لقا، پطروس شاه است که همان king Peter فرنگیان است.

ولی اینکه این داستان را نخستین‌بار چه کسی و از چه منبعی وارد زبان فارسی و بعد وارد کتاب فارسی سوم دبستان کرده است نیازمند تحقیقی دیگر است.


نوشته شده در تاريخ شنبه 4 بهمن1393 توسط عبدالرضا شهبازی
  آغاز کار اقماری در صنعت نفت  برمیگردد به نخستین عملیات حفاری برای استخراج نفت از اعماق زمین؛ بنا بر شرایط خاص عده ای از مردان ناچار بودند از خانواده خود دور باشند و در آن مناطق نفت خیز،بر روی دکل های حفاری (بعضا مناطق ساحلی دور از شهر) حضور یابند و مشغول کار شوند.در تعریف ساده کار اقماری میتوان  گفت که پدر خانواده ممکن است تعداد زیادی از تفریحات همراه خانواده ( مثل تولد فرزند و ...) از دست بدهد. در نگاه ویژه تر زندگی خانواده های اقماری:این افراد و اعضای خانوادشان بیشتر از افراد عادی در معرض آسیب روحی و روانی قرار میگیرند.این مشکلات در آینده تاثیر خود را نشان میدهد مشکلاتی مانند مدیریت خانواده وروابط عاطفی و ...است. شرایط کار اقماری بگونه ای است که فرد بسته به شرایط پروژه  بصورت چرخشی( روبرو) به دو هفته کار و دو هفته استراحت یا دو هفته کار و یک هفته و یا سه هفته کار  و یک هفته استراحت میپردازد.کار اقماری در واقع فعالیت کارکنان صنعت نفت است که در مناطق عملیاتی عموما دور از شهر و در سواحل و در شرایط بد آب و هوایی است.بدین منظور برای حفظ تولید پایدار در صنعت نفت و گاز کشور در چارچوب طرح‌اقماری خدمت میکنند.البته کنار آمدن با شرایط کار اقماری ممکن است در وهله اول ساده باشد اما در نگاه بلند مدت و بستگی به دلگرمی مرد دارد و یا حمایت خانواده وی از آن که با سختی و مشکلات دست و پنجه نرم میکند.                                        غیبت طولانی مرد از محیط خانه میتواند اختلاف های زن و مرد و فرزندان را فراهم کند،در واقع میتوان گفت کار اقماری موجب شدت گرفتن اختلاف ها میشود و این تشدید اختلافات خانوادگی باعث افزایش امار طلاق ،اگر چه برخی زوج ها نیز خود را با شرایط کار اقماری لفت داده اند اما باید گفت مشاوره قبل از ازدواج و حتی بعد از آن برای این قبیل خانواده ها اهمیت و ضرورت بیشتری دارد.به عقیده من همسر کارکنان اقماری بهتر است آموزشهایی همانند مهارت زندگی برای مقابله با فشارها بهره گیرند تا توانایی حل مشکلات پیش رو در غیاب همسر خود را داشته و مقابله کنند.
تجربه کاری اینجانب  در کار اقماری نشان میدهد روابط فردی در محیط کار و سلامت روانی تاثیر فراوانی در آرامش روانی کارمند و حتی خانواده ان دارد.بعنوان مثال میتوان به رفتار یک مدیر با کارمند تحت امر اشاره کرد که اگر با محبت و احترام باشد و به نیاز ان توجه شود کارمند به شرایط کاری خود بهتر علاقمند و مشکلات برای آن و خانواده اش آسان تر میگردد.اگر مشکل خانواده در کانون خانواده حل نشود این مشکلات از خانواده به محل کار انتقال میشود و نتیجه آن افت بهروری و کاهش کارایی سازمان است.


نوشته شده در تاريخ جمعه 3 بهمن1393 توسط رضا کاویان پور

مهرماه 1364، روزهای اول ماه، سال اول راهنمایی، مدرسه راهنمایی مدرس. در برنامه‌ کلاسی نوشته شده بود معلم درسِ فارسی و دستور: آقای اسماعیل‌پور. بعدها هم فهمیدیم اسم کوچکش منصور است. آقای اسماعیل‌پور با بقیه‌ی معلم‌ها فرق داشت. مهم‌ترین فرقش هم در قیافه و ظاهرش بود. قد کوتاهی داشت، ابرو‌هایی نسبتا پرپشت با چشمانی زاغ و ریش و سبیلی کوتاه و بور. هوا که سردتر می‌شد کاپشن سبز آمریکایی‌اش را هم می‌پوشید و قیافه‌اش خاص‌تر می‌شد. حافظه‌ی خیلی خوبی داشت و خیلی زود اسامی بچه‌ها را یاد گرفت ولی به‌عمد و از سر شوخی گاه دانش‌آموزی را با نام دانش‌آموزی دیگر مخاطب قرار می‌داد و از هاج و واج ماندن هر دو دانش‌آموز لبخندی بر لبانش نقش می‌بست.

درس فارسی و دستور (مانند درس‌های ریاضی و علوم) از درس‌های سخت و دشوار محسوب نمی‌شد. هنوز هم اینگونه نیست. از همین رو، و بنا به طبیعت این درس، معمولاً دانش‌آموزان خیلی زود با معلم این درس دوست و صمیمی می‌شوند.

     در تدریس ادبیات فارسی نشان می‌داد که چقدر بر شعر و ادب فارسی مسلط است. نه تنها مسلط بود که واقعاً به درسی که تدریس می‌کرد علاقه داشت. با حوصله و ذکر جزییات معنی شعرها را می‌گفت و با ذکر حکایت‌های ادبی کلاس فارسی را دلپذیر و جذاب می‌کرد. در آموزش دستورزبان فارسی نهایت تلاش خود را می‌کرد و انواع جملات را روی تخته‌سیاه (یا تخته‌سبز) می‌نوشت و توضیح می‌داد. تدریس فارسی با ته‌لهجه‌ی (احتمالاً) آبپخشی لطف دیگری داشت. تکیه‌کلام همیشگی‌اش پَ..آغا، پَ..آغا (بنابراین آقا) بود. آقای اسماعیل‌پور جزو معلم‌های بسیار پرتحرک و پرجنب‌و‌جوش بود و معمولاً در هیچ نقطه‌ای از کلاس آرام نمی‌گرفت. از جلوی تخته‌سیاه تا کنار آخرین نیمکتِ ته کلاس و از کنار در ورودی تا پنجره‌ی روبروی در ورودی در تردد بود.

     معمولاً از کلاس آقای اسماعیل‌پور دلهره‌ای نداشتیم. فضای کلاس فضایی دوست‌داشتنی بود. شاید به‌دلیل قد کوتاهش او را به‌نوعی یکی از خودمان تصور می‌کردیم. تنها ترسی که وجود داشت انجام تکالیف کتاب بود که عجیب نسبت به انجامشان حساسیت نشان می داد، آنهم گاه‌ به گاه و نه لزوماً همیشه. نکته‌ای رفتاری از آقای اسماعیل‌پور که در حافظه‌ی تک‌تک دانش‌آموزانش بر جای مانده بو‌کشیدن دفتر مشق ما بود. معمولاً تعداد (نه چندان کمی) از دانش‌آموزان تکالیف درسی را نه در خانه که در زنگ‌های استراحت و از روی دفتر دانش‌آموزان زرنگ و منظم رونویسی می‌کردند. به همین دلیل بوی جوهر تازه‌ی خودکار کاملاً مشخص بود و آقای اسماعیل‌پور از همین نکته برای تشخیص دانش‌آموزانی استفاده می‌کرد که تکالیف را چند دقیقه قبل رونویسی کرده‌اند. دفتر را باز می‌کرد، آن را جلوی بینی‌اش می‌گرفت، و در حالی که چشم می‌چرخاند و همه را زیر نظر می‌گرفت، دفتر را بو می‌کشید. گاه هم پیش می آمد که در تشخیص اشتباه کند و این طبیعی بود. ولی الان که دارم فکر می‌کنم می‌بینم آقای اسماعیل‌پور این کار را نه لزوماً به‌منظور تشخیص و ردیابی تکالیف تازه‌نوشته‌شده که احتمالاً به منظور ترساندن ما و شاید هم از سر نوعی شوخی و شیطنت خاص انجام می‌داد.

     دانش‌آموزان وقتی از زنگ تفریح به کلاس برمی‌گشتند هر کدام به‌نوعی با سر و صدا و شعر و آواز و شیطنت وارد کلاس می‌شدند (اکنون هم احتمالاً همین‌گونه است). یادم می‌آید یکبار من به دلیلی زنگ تفریح در کلاس مانده بودم، شاید برای مطالعه‌ی یکی از دروسی که کلاسش را پیش رو داشتیم و یا به دلیل دیگر. بعد از این زنگ تفریح هم، کلاس آقای اسماعیل‌پور بود. شاید چند ثانیه قبل از زنگ کلاسی، دیدم آقای اسماعیل‌پور در حالی که سرش را پایین انداخته بود و خودش را در کاپشن آمریکایی‌اش پیچانده بود به‌سرعت وارد کلاس شد، با علامت هیس به من فهماند که چیزی نگویم و یکراست رفت در نیمکت آخر نشست، یعنی در واقع کِز کرد که جلب نظر نکند. تصور کنید دانش آموزان هرکدام با چه هیاهو و سر و صدایی وارد کلاس می‌شدند. برخی آواز می‌خواندند، برخی عربده می‌کشیدند، برخی می‌پریدند از یکی از پرّه‌های پنکه‌ی سقفی آویزان بشوند و ... ولی به محض دیدن آقای اسماعیل‌پور در انتهای کلاس، رنگ از رخسارشان می‌پرید و شرمسار هر کدام سر جایشان می‌نشستند. قرار بود چند روز بعد معلم‌ها نمره‌ی انضباط دانش‌آموزان را به دفتر مدرسه گزارش کنند و این کار آقای اسماعیل‌پور در واقع گردآوری داده‌های انضباطی از بچه‌ها بود. ولی با این همه، این رفتار بچه‌ها را، تا جایی که در خاطرم مانده، در نمرات خود لحاظ نکرد. چون می‌دانست این رفتارها و هیجانات اقتضای آن سن و سال ما است؛ بیشتر، از اینکه سر‌به‌سر بچه‌ها می‌گذاشت لذت می‌برد و آن را نوعی شوخی معلم و شاگردی قلمداد می‌کرد.

     یکبار هم آقای الله‌کرم لیراوی، مدیر محترم آن سالهای مدرسه‌ی راهنمایی مدرس، تصمیم گرفت هر از گاهی در نقش ناظر تدریس، کاملاً اتفاقی و از پیش تعیین‌نشده، وارد کلاسی شود، در گوشه‌ای بنشیند و تدریس آن معلم را در عمل مشاهده کند. زمانی که نوبت کلاس آقای اسماعیل‌پور رسید، آمد و در انتهای کلاس روی یک صندلی نشست. آن روز آرام‌ترین روز آقای اسماعیل‌پور بود. برخلاف روزی‌های دیگر که فوق‌العاده پر جنب و جوش بود، آرام و شمرده از آغاز تا پایان، جلوی تخته‌سیاه به تدریس مشغول شد. می‌دیدم از اینکه نمی‌تواند راحت و رها باشد در رنج است. کلاس به انتها نرسیده، آقای لیراوی اجازه خواست و رفت. آقای اسماعیل‌پور رو به ما کرد، لبخندی زد، نفسی تازه کرد و با آسایش خاطر گفت: «پَ... آغا، ادامه می‌دیم» تکیه‌کلامی که بسیار تلاش کرده بود جلوی آقای لیراوی بکار نبرد. همین رفتارهای او بود که او را بسیار دوست‌داشتنی می‌کرد و دانش آموزان او را به‌نوعی در جبهه‌ی خودی می‌دانستند تا در جبهه‌ی دفتر مدرسه.

     یادم می‌آید یکبار دانش آموزی معنی کلمه‌ی «فستیوال» را از او پرسید که برای آن سال‌ها و آن سن ما کلمه‌ی فوق‌العاده جدید و مبهمی بود. آقای اسماعیل‌پور با حوصله و با جزییات و مثال آن را توضیح داد و این خود نشان می‌داد علاوه بر موضوع درسش، اطلاعات فراکتابی خوبی هم دارد.

     تا زمانی که در مدرسه‌ی راهنمایی مدرس بودم آقای اسماعیل‌پور هم حضور داشت و احتمالاً یکی دو سالی بعد از رفتن من به دبیرستان، او هم، که برای گذراندن طرح به بندردیلم آمده بود، رهسپار دیار خود شد. الان حدوداً 26 سال از آخرین باری که او را دیده‌ام سپری شده است و سخت دلتنگ یکبار دیدن دوباره‌ی او هستم. امیدوارم هرکجا هستند به سلامت باشند. از دور دستشان را می‌بوسم و برای او آرزوی بهترین‌ها را دارم.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 بهمن1393 توسط عبدالرضا شهبازی

آنچه در پی می‌خوانید قسمت هشتم از سلسله مقالات «ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ» است که در ماهنامه‌ی «زنان امروز»، سال اول، شماره 8، دی 93، به چاپ رسیده است.

 

ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ (8) 

پل اَدمز و دیگران

ترجمه‌ی عبدالرضا شهبازی

 

قاره‌ی امریکا در قرون وسطی[1]

گرچه طی قرون وسطی جوامعی با کشاورزی تثبیت‌شده و جمعیت‌های نسبتاً بالا در بسیاری از قسمت‌های قاره‌ی امریکا وجود داشتند، بیشتر آنها فاقد نظام نوشتاری بودند و از این رو به دست آوردن تصویری روشن از ساختارهای جنسیتی آنها بسیار دشوار است. برای مثال، می‌دانیم که گروه‌هایی در قاره‌ی امریکا موفق شدند گونه‌هایی پیوندی از ذرت و سایر غلات ابداع کنند ولی نمی‌دانیم چنین کاری به همت زنان صورت گرفته است یا مردان. بیشتر دانسته‌های ما از قرون بعدی است، یعنی زمانی که بومیانِ قاره‌ی امریکا با اروپاییان مواجه شدند و این تماس احتمالاً ساختارهای اولیه‌ی آنها را تا حد بسیار زیادی دگرگون کرده است. بیشترین اطلاعات ما از تمدن‌های قاره‌ی امریکا نظیر تمدن اَزتک و اینکا نشان می‌دهد که طی چند قرن پیش از تماس با اروپاییان، ساختارهای جنسیتی در آنها، به‌سبب تغییراتِ راه‌یافته در نظام‌های سیاسی و اقتصادی‌شان، دستخوش تحولاتی شده بود. بنابراین، آن دسته ساختارهای جنسیتی که به‌دست نخستین گروه‌های استعمارگر و مسیونر اروپایی توصیف شده‌اند احتمالاً بیش از آنکه نشان‌دهنده‌ی ارزش‌ها یا الگوهای رفتاری «سنتی» باشند، ساختارهایی نوپدید بوده‌اند که عمر چندانی نداشته‌اند.

     چنین وضعی در مکزیک به‌روشنی وجود داشته است. مردم مایا، که طی قرون سوم تا نهم میلادی تمدنی پیچیده در شبه‌جزیره‌ی یوکاتان مکزیک به وجود آوردند، نیای فرمانروایان خود را هم از جانب مادر و هم از جانب پدر لحاظ می‌کردند. مانند بسیاری از جوامع افریقایی، زنان در جایگاه همسران و مادران فرمانروایان ارزش و اهمیت زیادی داشتند ولی گاه پیش می‌آمد که خود آنها فرمانروا یا کاهن می‌شدند و از این رو، اهمیتی مستقل و ذاتی کسب می‌کردند؛ زمانی که از دنیا می‌رفتند حجم زیادی از وسایل و اقلام ویژه‌ در گور آنها می‌‌گذاشتند و نامشان، همچون لیدی آفا‌هِل از اهالی پالِنک، در تواریخ آنها ضبط می‌شد. بر مبنای شواهد هنری برجای‌مانده، زنان به کار کاشت گیاهان ریشه‌ای، بافندگی و تهیه‌ی غذا اشتغال داشتند و مردان اراضی کشاورزی را مهیای کاشت می‌کردند.

     اَزتک‌ها که در قرن چهاردهم میلادی بر نواحی مرکزی مکزیک مسلط شدند به‌ نظر می‌رسد اصولاً برخوردار از فرهنگ برابریِ جنسیتی بودند، ولی زمانی که امپراتوری اَزتک‌ به کشورگشایی روی آورد و نظامی‌گری و نبرد اهمیت بیشتری یافت، برابریِ جنسیتی نیز در آن کمرنگ شد. قدرت سیاسی، به‌ نحو فزاینده‌ای، در طبقه‌ای از کاهنان و جنگجویان متمرکز می‌شد که همگی مرد بودند و نقش زنان طبقات فرادست اجتماع عمدتاً در قدرت و قابلیت زاد‌آوری آنها تعریف می‌شد. این زنان اگر هنگام زایمان از دنیا می‌رفتند تا حد جنگجویان گرامی داشته می‌شدند، و هنگامی که از زایمان جان به در می‌بردند باید در اندرون می‌ماندند، بافندگی می‌کردند و مسئولیت بزرگ‌ کردن بچه‌ها را به عهده می‌گرفتند. پسران و دختران طبقات فرادست این امکان را داشتند که به‌صورتی رسمی در مدرسه تحصیل کنند؛ در این میان، برای پسران تأکید بر یادگیری مهارت‌های نظامی و اصول و قوانین حکومتی بود و برای دختران فوت‌و‌فن بافندگی. ازدواج رهبران اَزتک با دختران فرمانروایان قبایل شکست‌خورده در جنگ امری کاملاً مرسوم بود و فراوان رخ می‌داد. رهبران از این سیاست‌های ازدواجی برای تحکیم اتحادهای سیاسی و تثبیت فتوحات بهره می‌جستند، درست همانند کاری که اشراف اروپایی در چنین مواقعی انجام می‌دادند. چشمگیرترین تأثیر فتوحات ازتک‌ها بر مردم عادی افزایش میزان خراجی بود که باید به حکومت می‌پرداختند: سهم زنان از این خراجی که حکومت مطالبه می‌کرد بافت پارچه و تهیه‌ی البسه و غذاهایی نظیر میوه‌یخشک‌شده یا تِمالی[2] (tamale) بود، و سهم مردان ذرت. از نگاه اَزتک‌ها، تمالی‌ها به‌لحاظ آیینی هم‌سنگ قربانی‌های انسانی بودند، قربانی‌هایی که مطلوب حاکمان ازتک بود؛ دیگی را که در آن تمالی‌ها را بخارپز می‌کردند رَحِمی نمادین می‌دانستند و تمالی‌های حاصله را نیز عموماً فقط در مناسبت‌های خاص می‌خوردند. مردان و زنان هم می‌توانستند خود را به بردگی بفروشند و هم ممکن بود به بردگی فروخته شوند. از بردگان زنی که عموماً از گروه‌های شکست‌خورده انتخاب می‌شدند در روسپی‌خانه‌های حکومتی استفاده می‌شد تا تأمین‌کننده‌ی نیازهای جنسی سربازان باشند.[3]

      در نگاره‌هایی که در منطقه‌ی سلسله‌جبال آند واقع در امریکای جنوبی یافت شده است و متعلق به موکیکا و دیگر فرهنگ‌های هزاره‌ی اول بعد از میلاد است، زنان را می‌بینیم که در کار تهیه‌ی غذا یا بافندگی‌اند، بچه‌ها را حمل می‌کنند، شیر می‌دهند و بزرگ می‌کنند، در حالی که مردان یا در صحنه‌های نبرد یا مشغول فعالیت‌های حکومتی‌اند. در این نگاره‌ها هر دو جنس در نقش رهبران مذهبی به تصویر درآمده‌اند، هرچند در برخی آیین‌ها و مراسم‌های خاص فقط مردها دیده می‌شوند. تا پیش از فروپاشی امپراتوری اینکا  به‌دست اسپانیایی‌ها در قرن پانزدهم، مردم آن نواحی در اجتماعاتی مستقل و متشکل از خویشاوندان می‌زیستند که در شجره‌ی خانوادگی‌ ساکنان آنها خط سیر خانوادگی هم از مسیر اجداد ذکور دنبال می‌شد و هم از مسیر اجداد اناث؛ دختران حق دسترسی به منابعی نظیر اراضی، آب و رمه‌ها را از طریق مادر به ارث می‌بردند و پسران از جانب پدر. اعتقادات دینی نیز اهمیت هر دو جنس را تقویت می‌کرد: خدایان که مذکر بودند در آسمان بودند و ایزدبانوان که زن بودند در زمین. هر کدام از این خدایان و ایزدبانوان نیز آیین‌ها و مراسم مختص به خود را داشتند و جایی در سلسله‌مراتب قدرت جای می‌گرفتند. زنان خصوصاً با ایزدبانوان زمین در پیوند بودند، نظیر ایزدبانوی ذرت که او را «مادر ذرت» می‌خواندند، و به همین دلیل است که مردان با چوب‌های بلندی زمین را سوراخ می‌کردند و حفره‌های مخصوص کاشت دانه‌ها را ایجاد می‌کردند و زنان دانه‌ها را در زمین می‌کاشتند.

     با فروپاشی امپراتوری اینکا، این جوامع به ‌یک‌باره از بیخ و بن دگرگون نشدند بلکه تغییراتی تدریجی و آرام دامنگیرشان شد. تأکید امپراتوری اینکا بر نبرد اعتبار و وجهه‌ای مضاعف به مردان می‌بخشید و موقعیت‌هایی در ارتش اینکا و ساختار حکومتی پیش پای آنها می‌‌‌گذاشت که زنان راهی به آن نداشتند. مردم اینکا، هم به‌ مثابه‌ی حرکتی نمادین و هم در جهت تقویت و تثبیت فتوحاتشان، زنان را از قبایل شکست‌خورده غنیمت می‌گرفتند و در برخی مواقع به همسری اشراف اینکا درمی‌آوردند، درست همانند کاری که ازتک‌ها می‌کردند، ولی گاه هم پیش می‌آمد که آنها را به همسری خورشید درآورند که مهم‌ترین خدای مردمان اینکا محسوب می‌شد. زنانی را که به همسری خورشید درمی‌آمدند «برگزیده» (acclas) می‌نامیدند و در خانه‌های مخصوصی نگهداری می‌کردند و مراقب بودند بکارتشان حفظ شود و صرفاً هنگامی اجازه‌ی حضور در ملأعام می‌یافتند که قرار بود در مراسم و آیین‌هایی شرکت کنند که به‌صورتی نمادین شکست دیگر جوامع ساکن در نواحی آند به‌دست اینکا، یعنی مردمان خورشید، را نشان می‌داد. مردمان اینکا ماه را نیز می‌پرستیدند و در رأس پرستندگانِ ماه ملکه (coya) قرار داشت که هم خویشاوند رئیس ساکنان اینکا بود و هم همسر او. نکته‌ی جالب این است که به هیچ گروهی از مردان جوان برنمی‌خوریم که به نوعی قرینه‌ی دختران «برگزیده» باشند و ملکه و دیگر زنان اشرافی اینکا نیز هرگز در قالب غنیمتِ فتوحات مردان جوانی را پاداش نمی‌گرفتند، آن گونه که به رئیس و دیگر مردان، زنان جوان تعلق می‌گرفت. یک ماه از سال مختص برگزاری مراسم و آیین‌هایی برای بزرگداشت ماه بود، ولی در یازده ماه دیگر سال، خورشید و مردان کاهن و مقامات رسمی که پرستش خورشید زیر نظر آنها انجام می‌شد در کمال اهمیت بودند. از آنجا که امپراتوری‌های ازتک و اینکا، هر دو، برای نیل به فتوحات بیشتر به سرباز نیاز داشتند، زاد و ولد اهمیتی بسیار داشت و افراد بالغ اجتماع ملزم بودند ازدواج کنند و قوانینی سفت و سخت علیه سقط جنین، همجنس‌گرایی و زنا وجود داشت؛ با وجود این، به‌سختی می‌توان تعیین کرد که این قوانین تا چه حد اجرا می‌شدند.

نتیجه‌گیری

دوران قرون وسطی موجب بروز تحولات خاصی در روابط جنسیتی شد که در بیشتر مواقع به تفکیک و جداسازی بیشتر دو جنس از هم انجامید و در اغلب موارد به رفتاری خشونت‌بارتر با زنان منتهی شد. در بسیاری از جوامع، نابرابری شدت یافت و الگوهایی در پیش گرفته شد که بر اتکای بیشتر زن به مرد تأکید داشتند. گسترش سنت‌های پیشین در نواحی جدید و سربرآوردن کشورهایی که قدرتِ غیررسمی زن را محدود می‌کردند همگی طی این دوران و فراز و فرودهای آن رخ دادند.

     این الگوها به‌رغم گسترش ادیانی شکل‌ می‌گرفتند که بر برابری خصلت‌های معنوی زن و مرد تأکید داشتند، و در برخی موارد نیز البته واکنشی بودند علیه این نیروهای فرهنگی. در سطح بین‌الملل، تغییر و دگرگونی عظیمی رخ نداد که برهم‌زننده‌ی الگوهای مسلط پدرسالاری باشند. بین جوامع قرون وسطی تفاوت‌های فرهنگی بسیار زیادی وجود داشت و ارتباطات جدیدی که میان جوامع برقرار می‌شد (تأثیر فرهنگ چین بر ژاپن و ...) آن‌قدر پرقدرت بودند که مفروضات جنسیتی را در جهت افزایش نابرابری بیشتر دگرگون کنند.



[1] - اصطلاح «قرون وسطی» اختصاصاً درباره‌ی اروپا و تحولات آن از حدود 450 تا 1450 میلادی به‌کار می‌رود، با این همه، در اینجا با تسامح از این اصطلاح  صرفاً برای اشاره به تحولات رخ‌داده در این بازه‌ی زمانی در نقاط دیگر جهان هم استفاده شده است. ـ مترجم.

[2] - نوعی غذای مکزیکی که برای تهیۀ آن گوشت یا لوبیا را لای خمیر ساخته‌شده از آرد ذرت می‌گذارند  (به صورت لقمه‌های کوچک) و خمیر را لای پوسته‌های ذرت می‌پیچند و بعد می‌پزند. ـ مترجم.

[3] - نظام برده‌داری در امپراتوری اَزتک با آنچه در اروپا، طی همین دوره، شاهد آن هستیم تفاوت بسیار داشت. در این نظام، بردگی فقط بر شخص برده اعمال می‌شد و به ارث نمی‌رسید. از این رو، فرزندانِ برده‌ها آزاد به دنیا می‌آمدند. برده(tlacotin)  ،که با اسیر جنگی تفاوت داشت، می‌توانست چیزهایی از آن خود داشته باشد و حتی برده‌هایی برای خود اختیار کند. برده‌ها می‌توانستند آزادی خود را بخرند و اگر موفق می‌شدند بدرفتارهایی را که با آنها انجام شده بود اثبات کنند آزاد می‌شدند. همچنین، اگر از مالک خود بچه‌دار می‌شدند و یا با مالک خود ازدواج می‌کردند نیز آزادی خود را به‌دست می‌آوردند. زمانی که مالک از دنیا می‌رفت، بردگانی که خدمات شایانی انجام داده بودند آزاد می‌شدند و مابقی آنها در قالب دارایی‌های مالک به بازماندگان به میراث می‌رسیدند. ازتک‌ها نمی‌توانستند برده‌های خود را بدون جلب رضایت آنها بفروشند مگر اینکه مالک موفق می‌شد ثابت کند برده جزو بردگان «اصلاح‌ناپذیر» است. اصلاح‌ناپذیری برده نیز با نشان‌ دادن مواردی از تنبلی، اقدام به فرار و درست انجام ندادن وظایف محوله میسر بود. ممکن بود تنبیه ازتکی این باشد که به بردگی گرفته شود، مثلاً قاتل محکوم به اعدامی، به درخواست همسر مقتول، به بردگی آن زن درآید. اگر مقامی رسمی «اصلاح‌ناپذیر» بودنِ کسی را اعلام می‌کرد، پدر آن شخص می‌توانست فرزندش را به بردگی بفروشد. بدهکارانی نیز که از پرداخت دیون خود عاجز می‌ماندند ممکن بود به بردگی فروخته شوند. حتی، همان گونه که در متن هم آمده است، هر کسی که مایل بود می‌توانست خودش را به بردگی بفروشد. زمانی که کسی خود را به بردگی می‌فروخت، می‌توانست تا زمانی که پول آزادی‌اش به او اجازه می‌دهد، حدوداً بیست پتو، که معمولاً برای یک سال زندگی کفاف می‌داد، از آزادی‌اش لذت ببرد و بعد خود را تسلیم اربابش کند. معمولاً چنین سرنوشتی نصیب قماربازان و روسپی‌های پیر می‌شد. با اسیران جنگی که قربانیان آتی آیین‌ها و مراسم ازتک‌ها بودند، تا زمان قربانی‌ شدن، مانند برده‌های عادی رفتار می‌شد، با تمامی حقوق و مزایایی که بردگان داشتند. ـ مترجم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 دی1393 توسط عبدالرضا شهبازی

در اعماق دریا، جایی که تاریکی حکمفرماست ظاهراً بهترین شیوه‌ برای بهبود عمل دیدن، بزرگ‌تر‌شدن اندازه‌ی چشم باشد؛ هرچه چشم بزرگ‌تر، بینایی هم بهتر. ولی چشمان درشت‌تر، شکارچیان را هم بیشتر به‌سوی خود جلب می‌کنند. این مشکل را نوعی میگوی بسیار کوچک (با نام علمی Paraphronima gracilis)، که ابعاد بدنش 10 در 17 میلیمتر است، طی فرآیند تکامل به‌خوبی حل کرده است. این سخت‌پوست شفاف در عمق 150 تا 500 متری خلیج مانیتری کالیفرنیا به‌کمک کاوشگر عمق‌روی بی‌سرنشینی یافت شده است. محققان متوجه شدند این میگوی کوچک به‌جای یک شبکیه در هر چشم، 16 عدد شبکیه‌ی مجزا و متوالی در هر چشم دارد (هر چشم انسان صرفاً یک شبکیه دارد). هر شبکیه به‌صورت مستقل تصویری را به مغز میگو می‌فرستد. مغز میگو، آنگاه، برای رسیدن به حداکثر وضوح و روشنی و جزئیات در محیط تقریباً تاریک، تصاویر دریافتی از 32 عدد شبکیه را با هم ترکیب می‌کند و به تصویر واحدی می‌رسد. محققان امیدوارند در آینده به نحوه‌ی پردازش تصویر در مغز این سخت‌پوست پی ببرند.

منبع خبر:

http://goo.gl/lih53U


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 دی1393 توسط عبدالرضا شهبازی

 

 

شیوه مرسوم در اغلب کشورها و به تبع آن ایران  نامگذاری مشاهیر و یا نقاط طبیعی و یا تاریخی دارای جاذبه  بر روی برندها ی ملی است.

این امر در صنایع مختلف  به چشم می آید که در بردارنده نتایج مطلوب است و ضمن همگرایی  و وفاق ملی منجر به افزایش سرمایه اجتماعی نیز می شود.

الوند؛ دنا؛ زاگرس؛ البرز؛ماهان در شمار مواردی است که از این حیث شایسته توجه  شناخته شده اند.

استان بوشهر که از استانهای مرزی و کهن و باستانی ایران است در این فهرست بلند بالا تقریبا جایی ندارد و شاید این امر هم مصداق دیگری از کم توجهی به این استان و جایگاه آن در سطح ملی است.

مشاهیر و یا نقاط تاریخی  زیادی در استان ما وجود دارد که می تواند دستمایه نامگذاری  بر روی محصولات و یا تولیدات داخلی مهم و استراتژیک باشد که تحقق آن مستلزم پی گیری و جدیت مسئولان و نخبگان استانی است.

ماهرویان؛ سینیز؛سیراف؛لیان؛ دشتستان در زمره این مناطق است که  عدم  استفاده از آنها  برای برندهای ملی چندان توجیه  پذیر نیست زیرا از نظر ساختار واژگانی نیز  به این منظور مناسب می باشند.

از سوی دیگر شخصیت های بارز سیاسی که در تاریخ این کشور سرنوشت ساز و تعیین کننده نیز بوده اند در این خصوص مورد غفلت قرار گرفته اند.

روی سخن با  متولیان مجموعه های فرهنگی و سیاسی  در سطح استان است که با مستند سازی و انجام اقدامات لازم در این زمینه  تحرک بیشتری از خود نشان دهند و علاوه بر ترغیب  زیر مجموعه های خود در سطح ملی نیز برای شناساندن  استان بوشهر گام های ارزشمندی بردارند.

همچنین شوراهای اسلامی شهرهای مختلف استان بوشهر برای  معرفی این مناطق و مشاهیر اهتمام ویژه ای داشته باشند و در نامگذاری معابر؛مجتمع های فرهنگی ؛هنری ؛ آموزشی و ورزشی به این امر توجه داشته باشند ودر حد کفایت به ایفای مسئولیتشان در این راستا بپردازند.

متاسفانه رقابت ها و اختلافات منطقه ای به ویژه در بین شهرهای همجوار همواره وجود داشته و استان ما نیز از این قاعده مستثنی نیست؛آیا نامگذاری  خیابان منتهی به جاده مواصلاتی به شهر مجاور و به نام آن شهر عیب و ایرادی دارد که از قرائن موجود بر می آید چنین  پدیده ای به صورت رسمی و مدون تاکنون موضوعیت نداشته است.

ممکن است  در مرتبه اول این مساله پیش پاافتاده و فاقد اهمیت تلقی شود اما  واقعیت این است که برلحاظ کردن نکاتی از این دست فی نفسه آثار روانی و اجتماعی مثبتی مترتب است  که رفتار شناسی اجتماعی  آن حایز اهمیت است.

البته در این امر نام پرآوازه خلیج همیشه فارس یک استثناست که جا دارد ضمن توجه بیشتر به این  نماد همبستگی ملی در استانهای جنوبی بیش از پیش به آن عنایت داشت.


نوشته شده در تاريخ شنبه 27 دی1393 توسط علي خليجي

نوستالژی دوران مدرسه (خصوصاً دوره‌ی راهنمایی) برای من هیچ‌وقت تمامی ندارد. با نگاهی هرچند کوتاه به جلد تک‌تک کتاب‌های زیر، دنیایی از خاطرات برای من زنده می‌شود. در این میان من مسلماً تنها نیستم. عکس‌های زیر را برای هم‌نسلانم در این پست گذاشته‌ام تا برای لحظاتی هم که شده، فارغ از هیاهوی ماهواره و موبایل و وایبر و واتساپ و چه و چه، سفری کنند به گذشته. گذشته‌ای که در آن فارغ‌البال به مدرسه می‌رفتیم و این کتاب‌ها جزیی از زندگی هر روزه‌ی ما بودند. به دوره‌ی جنگ، به دوره‌ی کوپن‌، به دوره‌ی دیلم کوچکی که آسفالتش از مقابل هنگ تمام می‌شد و خیابان به ناگاه خاکی می‌شد، به دوره‌ای که هنوز تپه‌ی سرسبز بیسیم انگلیسی‌ها سر جایش بود، به دوره‌ای که فصل زمستانش خیابان را آب می‌گرفت و با پوتین‌های پلاستیکی تا مدرسه می‌رفتیم و قبل از ورود به کلاس آنها را از پایمان در می‌آوردیم و آبشان را خالی می‌کردیم، به دوره‌ای که آقای بهزادی و عبدالهی و اسماعیل‌پور و شفیقی و ترکزاده و کلی معلم خوب دیگر، جوان و سرحال، درس می‌دادند، به دوره‌ای که آقای شهریاری (معلم قرآن و دینی) هر از گاهی به جبهه می‌رفت و با ترکشی دیگر به مدرسه باز می‌گشت...

اصلاً نیازی به گفتن من نیست... هم‌کلاس‌های من، هم مدرسه‌ای‌های من و هم دوره‌های من، با دیدن جلد کتاب‌ها، چه بخواهند و چه نخواهند، به آن دوره سفر خواهند کرد... سفر بخیر.


نوشته شده در تاريخ شنبه 27 دی1393 توسط عبدالرضا شهبازی

 

دوربودن از مرکز همواره باعث می شود که مناطق مرزی و دور افتاده از نظر برخورداری از زیر ساخت های مناسب برای توسعه با چالش های جدی رو به رو شوند.

از مواهب خداداد و طبیعی  سرزمین ایران استراتژیک بودن مناطق مرزی است که علاوه بر بهره مندی از ذخایر و منابع انرژی و همجواری با خاک کشورهای منطقه  مشحون از نیروی انسانی توانمند ؛ خلاق و در عین حال متعهد و علاقمند به تعالی ایران اسلامی  است که متاسفانه در ادوار مختلف این توانمندی ها نادیده انگاشته شده و از این حیث علاوه بر ایجاد مانع در شکوفایی استعدادها ی موجود در این مناطق؛ کلیت کشور نیز بعضا امکان بهره برداری از این ظرفیت ها را نیافته است.

برای تبیین این واقعیت  متذکر می شود که افراد و شخصیت ها در عرصه های مختلف علمی ؛ هنری ؛ سیاسی ؛ فرهنگی و اقتصادی مادام که در شهر و یا محل سکونت خود در خارج از مرکز کشور بوده اند مجال بروز توانمندی ها و طی مدارج ترقی را نیافته اند و اگر در این خصوص استثناهایی قابل ارایه باشد نبوغ خاص آنها و یا برخورداری از موقعیت و حمایت جایگزین منجر به کسب موفقیتشان شده است.

متاسفانه این تفکر که فرد تا به پایتخت نیاید بیشتر تلاشها برای پیمودن مسیر ترقی ابتر می ماند به یک باور عمومی مبدل شده و نگران کننده تر؛ این که  ادله های بی شماری که حاکی از اثبات این نگرش باشد در دسترس است که می تواند منجر به سلب انگیزه از نیروهای توانمند در مناطق محروم شود.

پیش شرط "تهران نشینی " برای برخورداری از رشد و موفقیت ایراد بزرگی است که در ابعاد گوناگون خودنمایی می کند.

این نقیصه که با روح قانون اساسی و منویات امام راحل و مقام معظم رهبری در تعارض است به عنوان یک پدیده مذموم اما مرسوم باعث شده است تا سیاست کاهش مهاجرت به پایتخت با همه تدابیر و یا برنامه های مقطعی نافرجام بماند و مناطق به ظاهر محروم اما برخوردار از نیروی انسانی روز آمد از دستاوردهای وجود عناصر محلی و کارآمد بهره برداری شایسته ای نداشته باشند.

اقتصاد مقاومتی که مورد تاکید رهبری قرار گرفته است از این منظر هم می تواند گارگشا باشد و با فراهم شدن بسترهای رشد و بالندگی افراد در نقاط مختلف به ویژه نواحی محروم و مرزی ؛شرایط برای استفاده از اندیشمندان و صاحبنظران بیش از پیش فراهم می شود و با تمرکز زدایی و بها دادن به استعدادها در این نوع مناطق همگرایی ملی نیز ارتقا می یابد.

برخی معاندین با مستمسک قرار دادن برخی از بی مهری ها نسبت به نیروهای انسانی کارآمد در مناطق محروم و مرزی در پی فضا سازی و التهاب آفرینی می باشند که روش عقلایی در مواجه با این ترفندها؛ تسهیل شرایط برای نقش آفرینی نیروهای خدوم ساکن در مناطق محروم است.

بر این مبنا و با پذیرش این واقعیت که شایسته سالاری و ایجاد فرصت های برابر برای کسب موفقیت آحاد جامعه از شاخص های توسعه یافتگی واقعی محسوب می شود و در بحبوحه ای که کشور ما آماج  توطئه های مختلف قرار گرفته است؛ شناسایی عناصر فرهیخته در شهرها و مناطق محروم و به ویژه مرزی ؛اقدامی هوشمندانه برای صیانت از نیروی انسانی کشور و ناکام کردن بیگانگان در القای یاوه سرای های مذبوحانه  دایر بر روا داشتن تبیعض منطقه ای ؛ قومی و مذهبی است.

 نگارنده بر این باور است که نیروهای نخبه در مناطق دور افتاده نیز باید با خود باوری بیشتر  برای بروز توانمندی های خود از هیچ کوششی  دریغ نکنند و سد مشکلات و بی مهری های متعدد مانع از تلاش روزافزونشان نشود


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 دی1393 توسط علي خليجي

بوکرام حرام قریب به 2000 نفر مرد و زن و کودک را در شمال نیجریه قتل عام کرد. همین اخیراً. ولی این خبر در سر و صدایی که فرانسویها و البته جهانیان (!) به راه انداختند گم شد.

کسی در این میان برای حمایت از حقوق کودکان و نوجوانان یخ‌زده‌ی سوری و زنان و دخترانِ به کنیزی رفته‌ی کرد چنین حلقه‌ی اتحاد می‌بندد؟

من در کاری که فرانسویها و به تبع آن کشورهای اروپایی در قبال حوادث پاریس انجام دادند بوی نژادپرستی را استشمام میکنم. برتری نژاد سفید بلوند اروپایی بر سایر نژادها... شما دیدید فرانسویها علیه کشتار در سوریه، نیجریه، غزه و ... چنین به خشم بیایند؟! من که ندیدم. شما دیدید اوباما نسبت به آن حوادث خونبار مناطق نامبرده چنین احساس همدردی کند؟! من که ندیدم. بقیه رهبران جهان از دنیای سفید چه؟!  حضور محمود عباس در این میان چه مضحک است و حضور نتانیاهو چه طنز تلخیست. فقط جای ابوبکر بغدادی خالیست که تصویر کامل شود... جهانی سراسر فریب و تزویر... پوسته‌ی نازک حقوق بشر هر از گاهی در گوشه‌ای پاره می‌شود و گنداب نژادپرستی و فاشیسم از زیر فواره می‌زند...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 دی1393 توسط عبدالرضا شهبازی

خیلی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم نسبت به کسانی که در دوران ماقبل صنعت فیلم و مستند می‌زیسته‌اند چه خوش‌اقبالم. کسانی که 100 سال قبل، 500 سال قبل و ... زندگی می‌کردند هرگز طبیعت و زندگی جانداران را آنگونه که ما اکنون در مستندهای مختلف می‌بینیم ندیدند و مردند. هیچ‌وقت رشد دانه‌ها برف را آنگونه که ما اکنون در مستندها می‌بینیم ندیدند، تعقیب و شکار کوسه‌ها را، چرخه‌ی حیات پنگوئن‌های امپراتور را، رفتارهای خرس قطبی را، زندگی حشرات ساکن در جنگل‌های گرمسیری را و صدها نمونه‌ی دیگری را که ما اکنون به یمن تکنولوژی می‌بینیم ندیدند. ما نه‌تنها حیات گونه‌های کنونی را مشاهده می‌کنیم که به‌یمن یافته‌های دیرینه‌شناختی و تلفیق آن با قدرت کامپیوترها، انیمشین زندگی و رفتار گونه‌های منقرض‌شده را در ده‌ها و صدها میلیون‌سال قبل نیز می‌بینیم. به یمن علم و تکنولوژی پنجره‌هایی رو به طبیعت کنونی و طبیعت گذشته‌ و از میان‌رفته‌ی زمین بر ما گشوده شده که نسل‌های پیش از صنعت فیلم‌برداری در خواب‌های خود هم نمی‌دیدند.
با این همه خوش‌اقبالی، نمی‌توانم حسادت خودم را نسبت به نسل‌های آتی‌ای ابراز نکنم که پنجره‌هایی به‌مراتب روشن‌تر و رنگین‌تر از پنجره‌های کنونی ما، رو به اسرار طبیعت (گذشته و اکنون)، در اختیار دارند و می‌بینند چیزهایی که برای اکنون ما خواب و رویایی بیش نیست. خوش‌به‌حالشان... ( البته امیدوارم با رویکرد حریصانه‌ای که انسان‌های کنونی برای تخریب محیط زیست در پیش گرفته‌اند چیز قابلی از طبیعت برای نسل‌های آتی باقی بماند که به‌تصویر بکشند.)


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 دی1393 توسط عبدالرضا شهبازی

اشاره: آنچه در پی می‌خوانید یادداشتی است از من که در شماره‌ی اخیر مجله‌ی «دانستنیها» (شماره 121/ 20 دی 1393/ص 31) به چاپ رسیده است.

کسی می‌گفت: امامزاده یعقوب را بالای مناره‌ مصر پلنگ خورده است! به او گفتند: کجایش را درست کنیم؟! امامزاده نبود، پیغمبرزاده بود؛ یعقوب نبود، یوسف بود؛ بالای مناره نبود، در صحرا بود؛ مصر نبود، کنعان بود؛ پلنگ نبود، گرگ بود و اصل قضیه هم دروغ بود، دروغی که برادران یوسف ساختند و پرداختند!
حالا مائیم و حکایت برخی خبرهای به‌اصطلاح علمی (بخوانید شبه‌علمی) که در کمال بی‌دقتی و شلختگی فکری به نام علم به خلق‌الله تحویل داده می‌شود.
در خبرها آمده است: «به گزارش سرویس علمی {...} نیوز به نقل از باشگاه خبرنگاران، کارشناسان صنایع فضایی به تازگی یک سنگ منحصر به فرد در کره مریخ پیدا کرده‌اند که شبیه به صورت یک انسان و مانند یک مجسمه ساخته شده به دست انسان است. گفتنی است این تصاویر توسط کاوشگر‌ روح که در اطراف سیاره مریخ در مدار دایره‌ای شکل می‌چرخد بدست آمده است... این مجسمه توسط عکسبرداری پانوراما و سه بعدی از سطح سیاره‌ مریخ بدست آمده است. گفتنی است تحقیقات در خصوص این مجسمه ادامه دارد».
در همین یک پاراگراف ناقابل چند دروغ و بی‌دقتی راه یافته است.

 

1- عکس این سنگ کذایی نه به تازگی که در 22 جولای 1997 از سطح مریخ به زمین مخابره شده است (یعنی حدود 17 سال قبل!).
2- کاوشگر گیرنده عکس کاوشگر روح نبوده است بلکه مریخ‌نوردِ Sojourner (مسافر) بوده است.
3- عکس نه از مدار مریخ که از روی سطح مریخ گرفته شده است.
4- بعد از این همه سال، نه کارشناسان صنایع فضایی که یک علاقمندِ سینه‌چاک بشقاب‌پرنده‌ها و حیات هوشمند ‌فرازمینی به نام آقای اسکات وارینگ (Scott Waring) در وبسایت شخصی خود (www.ufosightingsdaily.com) این عکس 17 ساله‌ را نشان می‌دهد که در آن این قطعه سنگ به صورت انسان شباهت دارد و قصد دارد بر اساس این تکه سنگ (و احتمالاً چند تکه سنگ مشابه) سناریوی تمدن‌های کهن مریخ را بنویسد!
5- در وبسایت جناب وارینگ ذیل این عکس، نوشته شده «تاریخ کشف» 6 نوامبر 2014؛ یعنی خود وارینگ هم می‌داند که این عکس 17 سال قبل گرفته شده است ولی در «این تاریخ» است که ناگهان کشف کرده است این سنگِ صورت‌شکل احتمالاً بخشی از یک مجسمه‌ی باستانی است که به دست ساکنان کهن مریخ ساخته شده است!! کسانی هم که در کار تهیه گزارش فارسی این خبر بوده‌اند در کمال بی‌دقتی (و شاید هم کم‌سوادی) پنداشته‌اند خود عکس در این تاریخ گرفته شده است («به تازگی»!) و باقی قضایا را به هم بافته‌اند؛ و آنقدر فاقد علم و اطلاع بوده‌اند (و حال جستجو در اینترنت را نداشته‌اند) که بدانند مأموریت کاوشگر Spirit (روح) از 2004 تا 2010 بوده است، یعنی چهارسال قبل مأموریتش بر سطح مریخ (و نه در مدار آن!) به پایان رسیده است!
6- کدام عکس سه‌بعدی؟! وارینگ توضیح می‌دهد (و در ویدئوی خود نشان می‌دهد) که به‌منظور دادنِ وضوح بیشتر به عکس، با فتوشاپ سعی کرده است بخش‌هایی از این سنگ را رنگ‌آمیزی کند و برای مجسمة ادعایی چشم بگذارد!
7- کدام تحقیقات در خصوص این مجسمه (!) ادامه دارد؟! از سوی چه نهاد یا تیم تحقیقاتی؟ فتوشاپ‌بازی‌های اسکات وارینگ به معنی ادامه تحقیقات است؟!
یک توضیح: تصور صورت انسان در اشکال و مناظر طبیعی که به آن چهره‌انگاری (pareidolia) می‌گویند پدیده‌ای روانشناختی است و در طول تاریخ بشر وجود داشته است و منحصر به امروز هم نیست. نخستین مورد چهره‌انگاری در مریخ برمی‌گردد به یکی از تصاویر ارسالی مدارپیمای وایکینک 1 (Viking 1) در تاریخ 25 جولای 1976. در این عکس که منطقه‌ای از مریخ به نام سایدونیا (Cydonia) را نشان می‌دهد یکی از عوارض سطح مریخ به چهرة یک انسان شباهت دارد («چهره‌ای در مریخ). همان زمان تقریباً همگان پذیرفتند که این چهره‌نما در واقع حاصل خطای دید است ولی نهادها و افراد شیفته حیات فرازمینی ( همچون ریچارد هوگلند) قویاً متقاعد شدند این چهره در حقیقت یکی از آثار معماری بجامانده از تمدنی کهن در مریخ است، چیزی مثل اهرام مصر در شهری ویران‌شده! به یمن عکس‌هایی با وضوح بسیار بالا که بعدها از این پدیده گرفته شد و تحلیل دقیق آنها ناسا اعلام کرد این چهره در واقع تپه‌ای است بزرگ در منطقه سایدونیای مریخ که بسته به زاویة نگاه و جهت نور و شکل سایه‌ها ممکن است خطای دید ایجاد کند و آن را به شکل چهره‌ای انسانی به ذهن متبادر کند.

عکس معروف «چهره در مریخ» ارسال شده در 1976

عکسی که بعدها از همان پدیده گرفته شد (با وضوح بالا) و به روشنی شنان میدهد که عکس اول حاصل نوعی خطای باصره بوده است.

لینک مطلب در دانستنیها آنلاین:

 http://daanestanihaa.ir/?p=4918


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 18 دی1393 توسط عبدالرضا شهبازی

تصویری به‌ظاهر بامزه؛ ولی حقیقت این است که بچه‌ اورانگ‌اوتان‌های فراوانی به‌سبب قطع درختان، شکار و تولید روغن پالم در جنوب شرق آسیا چنین یتیم و دربدر می‌شوند. شاهکاری دیگر از انسان احمق (Homo Lunaticus)...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 دی1393 توسط عبدالرضا شهبازی

مترجم محترمی کتابی درباره‌ی کیهان‌شناسی (برای مخاطب عام) ترجمه کرده است. در جایی از ترجمه این جمله را می‌خوانیم:
«بیش از 10 به توان 78 ستاره در میدان دید تلسکوپ‌های ما قرار می‌گیرند
احتمالاً شما هم دارید سرتان را می‌خارانید از اینکه آخر چگونه ممکن است 10 به توان 78 ستاره در میدان تلسکوپ‌های ما قرار داده داشته باشد؟! این عدد آنقدر بزرگ است که تصور آن چیزی در حد غیرممکن است. برای اینکه بیشتر با بزرگی این عدد آشنا شویم کافی است بدانیم عدد یک تریلیون (هزار میلیارد) صرفاً 10 به توان 12 است!
وقتی به متن انگلیسی کتاب مراجعه می‌کنیم تا ببینیم جریان از چه قرار است می‌بینیم این تعداد «ستاره» نیست بلکه تعداد «اتم» است!
حالا قضیه روشن شد.
بروز این خطاهای چشمی برای مترجم امری دور از انتظار نیست و کاملاً محتمل. ولی یک نکته را باید در نظر گرفت. اینکه مترجم حداقل باید در ترجمه‌ی چنین کتابی علاوه بر نجوم، آشنایی نسبی با ریاضیات نیز داشته باشد تا به یمن عقل سلیمش به صرافت بیفتد که یک جای کار می‌لنگد و چنین تعداد ستاره‌ای نمی‌تواند درست باشد.
متأسفانه چنین نیست.
از این که خبر می‌یابم این مترجم محترم بعد از ترجمه‌ی کتابی درباره‌ی کیهان‌شناسی رفته است کتابی درباره‌ی تاریخ اسلام ترجمه کرده است اصلاً تعجب نمی‌کنم!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 دی1393 توسط عبدالرضا شهبازی
در بازار بی‌در و پیکر کتاب و ترجمه در ایران، فراوان‌اند ترجمه‌های نامفهوم و ناقص‌الخلقه‌ای که نه تنها صورت صحیح متن اصلی را نشان نمی‌دهند و نه تنها سیمای درستی از نویسنده‌ی آن عرضه نمی‌کنند که به شدت به شمّ فارسی نوجوانان و جوانان فارسی‌خوان لطمه می‌زنند. به این معنی که خوانندگان جوان – با مطالعه چنین نثرهایی - به‌تدریج قدرت تشخیص متن سالم از متن غیر سالم را از دست می‌دهند. بیماری در همین جا متوقف نمی‌شود بلکه به‌تدریج صورتهای غلط، نحو نادرست و نثر میان‌مایه و کم‌مایه، جایگزین فارسی سالم می‌شود. خواننده متن مغلوط و نامفهوم را می‌خواند ولی آن را درست و عادی (!) ارزیابی می‌کند. این از آن روست که شمّ فارسی این خواننده به‌تدریج و از فرط سروکار داشتن با متون نامفهوم و نادستورمند سلامت خود را از دست داده و نثر نامفهوم و ناسالم را معیار فرض کرده است. این معضل در این جا هم خاتمه نمی‌یابد. خواننده به‌تدریج و از فرط خواندن و سروکار داشتن با چنین ترجمه‌ها و تالیفات نامفهومی، دچار عارضه‌ای می‌شود که می‌توان آن را توهّم فهمیدن نامید! به بیان دیگر، خواننده متن نامفهومی را می‌خواند، آن را نمی‌فهمد، ولی «گمان می کند» که آن را فهمیده است! و از آن جایی که نظام آموزشی ما قدرت تشخیص و شناسایی این عارضه را ندارد، این خوانندگان از مدرسه به دانشگاه و از کارشناسی به کارشناسی ارشد و بالاتر صعود می‌کنند. در این میان، خود استثناءها را جدا کنید؛ ولی کلیت هراس‌انگیزی شکل گرفته است که شمارشان رو به فزونی است.
این نثرهای نامفهوم و نادستورمند، از ترجمه‌ها زاده می شوند، در تالیفات نشو و نما می‌یابند و در کار نویسندگی جوانان به بلوغ و زایش مجدد می‌رسند.
شاید بی‌مناسبت نباشد سخنی از استاد ابوالحسن نجفی در همین باب نقل کنم که حدود 30 سال قبل این هشدار را داد، زمانی که فاجعه همچون امروز، بدین گستردگی و عمق نبود:
«در ایران، خاصه در میان نسل جوان، فراوان‌اند کسانی که کتاب نامفهومی را می‌خوانند و گمان می‌برند که آن را فهمیده‌اند. به عبارت دیگر، نمی‌فهمند که نمی‌فهمند. فاجعه اندیشه همین است و به گمان من باید آن را پدیده‌ی اجتماعی خطرناکی دانست.» (مسئله امانت در ترجمه/نشر دانش/ سال 3/ شماره 1/ آذر و دی 1361)


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 دی1393 توسط عبدالرضا شهبازی

دوستی تعریف می کرد که یک بار که مسافرتی ناگهانی و اضطراری پیش آمده بود ، مجبور شدیم بدون بچه ها به مسافرت برویم.قرار شد آن ها را چند روزی پیش دوستانمان که فرزندانشان تقریبا هم سن بچه های ما بودند بگذاریم و آن ها هم با محبت فراوان پذیرفتند.آن ها از دوستان قدیمی امان بودند و از بابت در آسایش بودن بچه ها نگرانی نداشتم.

بعد از چند روز که از مسافرت برگشتیم .با پسرهایم درباره ی روزهایی که گذرانده بودند صحبت می کردیم و ان ها با اب و تاب از وسایل و امکانات دوستانشان ،از وسایل بازی تا کتاب های مختلف و تفریحات گوناگونشان حرف می زدند

.یک لحظه با خودم گفتم نکند بچه ها در این چند روز تحت تاثیر زندگی آن ها و برخورداری بیشترشان قرار گرفته باشند و کمی از زندگی خود ناراضی!وسط صحبت ها گفتم :دوست داشتید که بچه ی آن ها می بودید؟

با همه ی بچگیشان خیلی زود عکس العمل نشان دادند و گفتند :نه ما خانه ی کوچک و صمیمی خودمان را ترجیح می دهیم.

 

 

این روزها بیشتر به حرف های دوستم فکر می کنم و شاید  مهم ترین دلیلش این باشد که در این ایام که آغاز سال نو میلادی است و تلویزیون تصاویر مختلفی از جشن های مردم دنیا را نشان می دهد،بچه ها می گویند :خوش به حالشان چه برنامه هایی دارند.عید نوروز در کشور ما هیچ خبری نیست و اگر همین سفره های کوچک تحویل سال نباشد انگار نه انگار سال نویی آمده و سالی رفته است.

دنیا دیگر مثل قدیم ها نیست که هیچ کس از دیگری خبری نداشته باشد مردم می بینند و مقایسه می کنند.انسان همیشه دوست دار شادی بوده و بهترین شادی زمانی است که با دیگران در آن شریک باشی.چه خوب است که ما هم در کشورمان برای زمان های شادی برنامه های همگانی داشته باشیم.برنامه هایی که مردم ،خود ،گردانندگان آن باشند و با امکاناتی هرچند اندک روزهایی شادتری را رقم زنند، به گونه ای که برای دیدن شادی ها چشم به دیگر جاهای دنیا نداشته باشند.

 

 یادم رفته بود بگویم که دوستم می گفت با شنیدن حرف های پسرانم احساس غرور کردم و فهمیدم که توانسته ام به گونه ای رفتار کنم که فرزندانم به خانه خود افتخار کنند به آن عشق بورزند و در آن احساس شادی کنند.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 دی1393 توسط معصومه راستی

بالاخره پس از کش و قوس­های فراوان و پافشاری مسئولین استان، جمعه شب کنسرت هنرمند هم استانی، محسن شریفیان، در فضای امنیتی شدید در بوشهر اجرا گردید. مخالفت و جلوگیری از اجرای کنسرت­های دارای مجوز در بوشهر، سابقه چندین ساله دارد و اگر چه همیشه با استقبال کم­نظیر مردم مواجه شده به طوری که کلیه بلیط­های آن در همان ساعات اولیه تمام می شود، اما گروهی که با اجرای موسیقی زنده چندان موافق نیستند، باز هم می­خواستند برای چندمین بار مانع این کار شوند که با دخالت پلیس، از دو سانس در هر شب فقط یک سانس آن در شب اول اجرا گردید. اما چند پرسش در این خصوص در ذهنم نقش بسته که با شما در میان می­گذارم:



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 دی1393 توسط محمد باقر غضبانی

«قورباغه‌ها مثل ما نیستند. مهارتشان در شکار مگس خیلی بیشتر از ماست ولی به‌نظر می‌رسد در توضیح چگونگی کاری که انجام می‌دهند به پای ما نرسند. ذهن قورباغه در چارچوب کاملاً محدودی تخصص یافته است، اینکه چگونه لکه‌های سیاه (حشرات) را مکان‌یابی کند، از دست شکارچیان فرار کند و جفت خود را بیابد؛ ولی قادر نیست در باب اخلاق حشره‌خواری به تفکر بپردازد و یا درباره‌ی برابری حقوق وزغ‌ها تأمل کند.

بعید است کسی درباره‌ی محدودیت‌های قوای ادراکی دوزیستان بحث و مناقشه‌ای داشته باشد. اما اگر این استدلالم را به میمون‌های انسان‌نما تسری دهم قضیه فرق می‌کند، و اگر هم درباره‌ی انسان‌ها چنین ادعایی مطرح کنم نادرستی آن مثل روز روشن است. چرا ما می‌دانیم چنین ادعایی درباره‌ی انسان‌ها صادق نیست؟ چون انسان‌ها به ما «می‌گویند» که این ادعا نادرست است ولی دیگر جاندران نمی‌توانند «بگویند». هرچند داشتن زبان پیش‌نیاز داشتن ذهن نیست، با این همه، زبان محکم‌ترین دلیل و شاهد ماست در نشان‌دادن ماهیت ذهن. به یمن زبان است که «انسان» را تعریف می‌کنیم و از همین رو، مطالعه‌ی زبان راهی است برای مطالعه‌ی ذهن انسان (و نه ذهن قورباغه).

حیوانات از نظام‌های ارتباطی پیچیده و متنوعی استفاده می‌کنند ولی هیچ موجودی، جز انسان، زبانی را که ما در اختیار داریم در اختیار ندارد. گرچه با آموزش می‌توان شامپانزه‌ها و بنوبو‌ها را قادر ساخت شمار حیرت‌انگیزی نشانه‌ را فرابگیرند و از این زبان نشانه‌ای برای ارتباط با ما یا با یکدیگر استفاده کنند، ولی نمی‌توان انکار کرد زبان انسانی، خصوصاً نحو زبان انسان‌ها چیزی منحصر‌به‌فرد و یگانه است. تا جایی که ما می‌دانیم، حتی آوازخوانی‌ها وال‌ها و ارتباط رنگی ماهی‌های مرکب هم فاقد نحو است...»

(از کتاب:  Chomsky; Ideas and Ideals/ by Neil Smith/1999)


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 دی1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

 

نام و نام خانوادگی: اله کرم لیراوی      فرزند:موسی     ش .ش :607           تاریخ تولد:7/11/1334

مدرک تحصیلی : فوق دیپلم:دینی عربی- لیسانس : الهیات و معارف اسلامی   فوق لیسانس: زبان و ادبیات فارسی- وسپس در رشته ی دکترای تاریخ عمومی با گرایش تاریخ ایران و همچنین دکترای فولکلور و ادبیات عامه ادامه تحصیل داده است- بازنشسته آموزش و پرورش – مدرس دانشگاه های مختلف

 ایشان بیش تر به کارهای پژوهشی و نویسندگی مشغول است. از سال های متوسطه اول و دوم با واحد فرهنگ مردم صدا و سیما به عنوان کسی که علاقه مند به گردآوری فرهنگ بومی بوده است همکاری داشته است و از سال 1355 عضویت افتخاری این واحد را پذیرفته و به جمع آوری آداب و سنن مناطقی از استان بوشهر و سپس محل خدمت معلمی خود (1357-1355)در استان هرمزگان مشغول شده واز نظرگاه ایشان جمع آوری خرده فرهنگ ها-  و فرهنگ های سنتی و منطقه ای به استناد سخن مرحوم انجوی شیرازی از نان شب هم واجب تر است. بدین سبب هم همکاری خود را با این واحد قطع نکرده و هم علاوه بر تحقیق و پژوهش در فرهنگ ، تاریخ و ادبیات مناطق جنوب به کار تألیف و نویسندگی بیشتر در حفظ و نگهداری فرهنگ ها بالاخص در استان بوشهر پرداخته است.
ایشان تا کنون علاوه بر ده ها مقاله ی مختلف در مطبوعات استان و مجلات رسمی و علمی کشور و جهان 17 جلد کتاب به شرح زیر با هزینه و پشتکار شخصی به زیور چاپ آراسته است:
1-شاهنامه سرایی و گامی در تاریخ معاصر شهرستان دیلم(تاریخ شهرستان دیلم)
2- گویش و ادبیات فرهنگ مردم دیلم و لیراوی
3-70 ورزش ، بازی و سرگرمی در فرهنگ بومی و سنتی
4-60قصه،حکایت و مثل در فرهنگ بومی و سنتی
5- ضرب المثل ها ، چیستان ها و تکیه کلام ها در فرهنگ بومی و سنتی
6- هنرهای محلی ، کارهای دستی و وسایل قدیمی در فرهنگ بومی و سنتی
7- کتابچه ی دهستان من لیراوی
8- پوشاک ،غذاها ، شیرینی ها و نان ها در فرهنگ بومی و سنتی
9- راهنمای جامع متون اسلامی (صرف و نحو و ترجمه ی عربی)
10- حماسه ی عاشقانه ، عارفانه فلکناز (سرو و گل)
11- قصه های زیبا ی جنوب
12- نیکو کاران مدرسه دار
13- شاهنامه خوانی و شاهنامه سرایی در جنوب ایران
14- نگرشی بر نوع پوشش دختران در استان بوشهر
15- فزهنگیاران و فرهنگ مردم
16- گیاهان دارویی و خوراکی در فرهنگ بومی و سنتی
17- مرثیه سرایی و نوحه خوانی در فرهنگ بومی و سنتی
ایشان چندین کتاب آماده تألیف و چندکتاب مشغول تحقیق دارد. به همین دلیل و به دلیل تحقیقات گسترده بر تاریخ کهن و آداب و سنن باستانی به عنوان کارشناس در مسائل تاریخی ، فرهنگی ، ادبیات با صدا و سیمای مرکزی بوشهر و شبکه های مختلف همکاری مداوم دارد.
نامبرده علاوه بر تدریس در دانشگاه ها و مراکز علمی پزوهشی به صوت افتخاری در کانون ها ، شورا ها و اصناف ، همکاری گسترده ای داردو هم چنین به عنوان مشاور با بعضی از ادارات و ارگان ها نیز همکاری دارد.
نامبرده اکنون به عنوان مدرس دروس آیین نگارش و مکاتبات اداری – گزارش نویسی – خلاصه سازی مکاتبات اداری – اخلاق شغلی و حرفه ای – راه های پیشگیری از فساد اداری – ارتباط مؤثر با محیط و دیگران – معارف و الهیات – تکنولوژی فکر – آیین سخنوری – سازماندهی مدیریت – اصلاح الگوی مصرف و ... با ادارات جهت آموزش پرسنل آن ها همکاری دارد.
علاوه بر آن در اغلب همایش ها و مراسم به عنوان سخنران در مسائل اجتماعی و فرهنگی از ایشان دعوت می شود

1) سابقه  خدمتی به صورت کلی

 استخدام سال 1355 در آموزش و پرورش- مدیر و آموزگار در مدارس ابتدایی از سال 1355 تا 1361

-        دبیر و مدیر مدارس راهنمایی از سال 1361 تا 1368

-        دبیر و مدیر دروس در دبیرستان از 1368 تا 1386

-



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 دی1393 توسط رضا کاویان پور

معرفی اولیه

نام و نام خانوادگی:رضا کاویان پور      

مجرد

ساکن دیلم

تحصیلات: کاردانی کامپیوتر/کارشناسی حسابداری

تولد:8 فروردین 69

علاقمندی ها

مرور و بررسی مسایل اجتماعی .سیاسی  و مشارکتی

فعالیت مطبوعاتی

1.همکاری و نویسنده سایت دیلم

2.همکاری و نویسنده سایت دیلم پرس

3.نویسنده سایت شالو

4.همکاری با هفته نامه دریادلان گناوه

فعالیت اجتماعی

1.عضویت در کانونهای سازمانهای مردم نهاد(سازمان ملی جوانان)

2.عضویت در کارگروه اتحاد شمال استان

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 دی1393 توسط رضا کاویان پور
 

 

آنچه در پی می‌خوانید قسمت هفتم از سلسله مقالات «ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ» است که در ماهنامه‌ی «زنان امروز»، سال اول، شماره 7، آذر 93، به چاپ رسیده است.

 

ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ (7) 

پُل ادمز و دیگران

ترجمه عبدالرضا شهبازی

 

اشاره: اصطلاح «قرون وسطی» اختصاصاً درباره‌ی اروپا و تحولات آن از حدود 450 میلادی تا 1450 میلادی به‌کار می‌رود، با این همه، در اینجا با تسامح از این اصطلاح صرفاً برای اشاره به تحولات رخ‌داده در این بازه‌ی زمانی در نقاط دیگر جهان هم استفاده شده است.-مترجم.

 

شرق آسیا در قرون وسطی

طی حکومت سلسله‌های پادشاهی تانگ [از 618 تا 907 میلادی] و سونگ [از 960 تا 1279 میلادی]، فرمانروایان در چین به نظم اجتماعی و سیاسی توجه بسیار نشان می‌دادند و نظم موجود در نهاد خانواده را اساس ثبات کشور تلقی می‌کردند. در موارد معدودی چنین نگاهی به نفع زنان بود. تنها زنی که طی تاریخ طولانی چین هم عنوان و هم قدرت امپراتور را توأماً در اختیار داشت امپراتوریس وو بود (که از 690 تا 705 میلادی حکومت کرد) و از افکار کنفوسیوس درباره‌ی لزوم وفاداری به مادر و از اندیشه‌های بودا در باب خداسان بودن فرمانروا سود جست و در کنار مهارت‌های سیاسی و اجرایی خود توانست قدرتش را افزایش دهد و قلمروی پادشاهی‌اش را تثبیت کند.

     با این همه، اصرار بر داشتن اقتدار و مرجعیتِ درون خانواده به زیان بیشتر زنان بود، خصوصاً طی جنبش نئوکنفوسیوسی که در دوره‌ی زمامداری پادشاهان سلسله‌ی سونگ رخ داد، و در آن برتری از آنِ مردان رقم خورد و روابط جنسی [که مظهر آن زنان پنداشته می‌شدند] امری مخرب و آسیب‌رسان قلمداد شد. کشش و جاذبه‌ی جنسی چنان نیرومند تلقی می‌شد که می‌پنداشتند فرد به تنهایی قادر نیست از پس مهار آن برآید؛ از همین رو، دیوار، قانون و تحریم‌های سخت اجتماعی نیاز بود تا مرد و زن را از هم جدا نگاه دارند. زنان طبقات متوسط و فرادست در بسیاری از نواحی چین روز به روز بیشتر به انزوا و جدایی از اجتماع رانده می‌شدند، تا جایی که حتی در خانه‌های دهقانان نیز دیوارهایی بدین منظور کشیده شد؛ پسران و دختران، نیروهای کارِ ارزانی بودند که می‌شد جهت انجام کارهای ورای دیوارها از آنها سود جست. ازدواج مجدد برای زنان بیوه‌ی طبقات فرادست ممنوع بود و بیوه‌های طبقات پایین‌تر نیز در صورتی که مجدداً ازدواج نمی‌کردند پاداش‌هایی از جانب حکومت دریافت می‌کردند.

     یکی از شیوه‌های منزوی‌ساختن زنان قالب‌گیری پاهای آنها بود، عملی که طی سلسله‌ی سونگ  و در بین زنان فرادست اجتماع شروع شد و به‌تدریج اکثریت زنان در مرکز و شمال چین نیز آن را در پیش گرفتند. قالب‌گیری پا از حدود شش‌سالگی دختر شروع می‌شد؛ در این عمل، انگشتان پا (بجز انگشت بزرگ) را با فشار به سمت کف پا برمی‌گرداندند و با نوارهای پارچه‌ایِ بلند چنان محکم می‌پیچاندند که رشد آنها متوقف شود. به‌تدریج پا (از قوزک به پایین) شکلی نوک‌تیز می‌یافت که در ادبیات شهوانی چین در آن روزگار به شکوفه‌ی نیلوفر آبی تشبیه شده است. هرچند درد شدید سال‌های نخستین تاحدی فرو می‌نشست ولی نوارپیچ‌کردن پا برای حفظ کوچکی آن در باقی عمر نیز ضروری بود. قالب‌گیری پا زنان را کاملاً زمین‌گیر نمی‌کرد، چون زنان دهقان در مزارع کار می‌کردند و با پای نوارپیچ‌شده به کار تولید پارچه و البسه نیز می‌پرداختند، ولی این عمل آنها را از طی مسافت‌های طولانی باز می‌داشت. انجام این سنت به یکی از ملزومات ازدواج تبدیل شد و از همین رو، مادران پای دخترکانشان را به این امید که همسر مناسبی بیابند قالب‌گیری می‌کردند؛ این سنت تا آغاز قرن بیستم در چین تداوم داشت، حتی زمانی هم که انجام آن را رسماً ممنوع کردند باز اینجا و آنجا آن را انجام می‌دادند.

     دیگر جوامع شرق آسیا همچون کره و ویتنام سنت قالب‌گیری پای دختران و زنان را نپذیرفتند، هرچند اندیشه‌های کنفوسیوس را مبنی بر قابلیت‌های محدود زنان در انجام مراسم ستایش نیاکان و به ارث نبردن اراضی خانوادگی در پیش گرفتند. در ژاپن نیز حقوق زنان در تملک اراضی رو به کاهش نهاد ولی دلیل آن عمدتاً اهمیت فزاینده‌ی نظامی‌گری در عصر شوگان‌ها بود که حق تصاحب زمین را صرفاً از آن کسانی می‌دانستند که توانایی نبرد داشته باشند.

     در اوایل قرون وسطی، ژاپن جامعه‌ای بود که در آن زنان حضور اجتماعی چشمگیری داشتند و از این لحاظ، این کشور تفاوتی فاحش با چین داشت. در ژاپن، امپراتورها نسب خانوادگی خود را به یک ایزدبانو می‌رساندند، به آماتِراسو[1]، ایزدبانوی خورشید. نیمی از فرمانروایان ژاپن در فاصله‌ی 592 تا 770 میلادی زنانی بودند که با عنوان امپراتوریس به‌صورت مستقل (و نه نیابت از سلطنت) حکومت می‌کردند. رهبران مذهبی در مذهب سنتی ژاپنی‌ها (که بعدها به شینتو[2] شناخته شد) زنان بودند، هرچند در خلال قاعدگی ماهیانه و زایمان، زنان را موجد آلودگی هم می‌پنداشتند. در طول دوره‌ی پادشاهی سلسله‌ی هی‌آن (از قرن نهم تا دوازدهم میلادی)، گرچه مردان ژاپنی مقلد آثار کلاسیک چین بودند، ولی زنانی چون موراساکی شیکیبو و سه‌یی شوناگون خالق شاهکارهایی در ادبیات ژاپن شدند؛ در هیچ‌یک از دیگر فرهنگ‌های آن روزگار کار هیچ زنی به پایه‌ی شهرت افسانه‌ی گِنجی (مهم‌ترین اثر  موراساکی شیکیبو) نرسید. در بین خانواده‌های طبقات فرادست دختران بیش از پسران آسیب‌پذیر بودند. دلیل آن نیز الگوهای پیچیده‌ی سیاست‌های زناشویی بود. در اغلب مواقع این شوهران بودند که هنگام ازدواج برای زندگی به‌نزد همسر می‌آمدند، یعنی خلاف الگوی شوهرمکانی که رایج‌تر بود. در ژاپن آن روزگار، هم پیوندهای نسبی مادر اهمیت داشت و هم پدر. بسیاری از افکار و اندیشه‌هایی که پیرامون روابط جنسی در دیگر فرهنگ‌های قرون وسطی در دیگر نقاط جهان وجود داشت در ژاپنِ قرون وسطی مشاهده نمی‌شود؛ اصلاً حرفی از لزوم باکره‌بودن عروس در میان نیست، همجنس‌گرایی تقبیح نمی‌شود و حتی رسمیت‌بخشی به پیمان ازدواج نیز نه بر عهده‌ی کلیساست و نه از وظایف دولت.

     در قرن سیزدهم اهمیت نظامی‌گری در ژاپن روز‌به‌روز بیشتر می‌شد و پایبندی به اندیشه‌های کنفوسیوس در باب نظم و انضباط و خویشتن‌داری، از سامورایی‌ها، یعنی از طبقه‌ی جنگجویان انتظار می‌رفت. زنان سامورایی‌ها، همچون زنان اشراف در اروپا، در غیاب شوهرانشان عهده‌دار رتق و فتق املاک و اراضی آنان بودند و از زنان انتظار می‌رفت در صورت لزوم به دفاع از املاک مردانشان برخیزند؛ زوبین‌های بلند و خمیده بهترین سلاح زنان تلقی می‌شد و خودکشی، در صورتی که شکست و تسلیم قریب‌الوقوع می‌نمود، یگانه راه‌حل شرافتمندانه دانسته می‌شد. زنان طبقات فرودست‌تر در تمامی جنبه‌های تولید محصولات کشاورزی فعالیت می‌کردند و در برخی نواحی خاص، زنان در غواصی و جمع‌آوری علف‌های دریایی و دیگر محصولات اقیانوسی شهرتی به هم زدند و در جوامع زن‌مکانی[3] می‌زیستند که تا به امروز نیز استمرار یافته‌اند (جوامع مشابه‌ای از غواصان زن در جزیره‌ی چِجو در کره نیز قرن‌ها پابرجا بود).

      


[1] - آماتِراسو (Amaterasu) ، ایزدبانوی خورشید، مهم‌ترین خدای آیین شینتو و خدای اجدادی خاندان سلطنتی ژاپن است. مردم ژاپن عموماً اعتقاد دارند امپراتور از اعقاب مستقیم آماتراسو است. آماتراسو دختر ایزانگای، خدای آغازین، است. گفته می‌شود بعد از مراجعت ایزانگای از یومی، دنیای زیر زمین، هنگام شستشو برای تطهیر و پالایش خود، آماتراسو از چشم چپ وی زاده شد و بردار وی، سوسانو، خدای توفان و دریا، از چشم راست وی. قرار بر این شد که خواهر و برادر به اتفاق هم اداره‌ی جهان را در دست بگیرند ولی سوسانو با شرارت‌هایش هم از چشم پدر افتاد و از آسمان اخراج شد و هم موجب رنجش خواهر شد و آماتراسو از جهان قهر کرد و به غار سنگی آسمانی (آما نو لاووتا) رفت. در نتیجه‌ی قهر آماتراسو، جهان را سراسر تاریکی فراگرفت. دیگر خدایان با قرار دادن آینه‌ی کامل (یاتا نو ماگامی) در برابر وی، زیبایی و فروغش را به او یادآور شدند و متقاعدش کردند که باز به جهان برگردد و ایزدبانوی خورشید باز برپهنه‌ی آسمان هویدا شد. بزرگ‌ترین معبد پرستش آماتراسو در شهر ایسه‌ی ژاپن است و هرساله حدود پنج میلیون نفر به زیارت آن می‌روند. آماتراسو خدای محافظ امپراتور ژاپن است و به‌شکل قرص سرخ‌رنگ خورشید در پرچم این کشور نقش بسته است. نام کامل وی در زبان ژاپنی «بزرگ خدای شکوهمندی که در آسمان می‌درخشد» است. ـ مترجم.

[2] - شینتو (به معنی «راه خدایان») دین بومی مردم ژاپن است و قدمتش همپای این کشور. شینتو نه بنیانگذاری دارد و نه کتاب مقدسِ مشخصی. در آیین شینتو تبلیغ و موعظه معمول نیست و نیازی هم به این کار وجود ندارد چون این آیین با تار و پود مردم ژاپن و سنت‌هایشان تنیده شده است. برخلاف ادیان توحیدی، در شینتو هیچ چیز مطلقی وجودی ندارد، نه درست مطلق و نه نادرست مطلق. هیچ‌کس در این آیین کامل فرض نمی‌شود، حتی مهم‌ترین و قدرتمندترین خدای این آیین یعنی ایزدبانو آماتراسو نیز گاه در رسیدن به اهدافش ممکن است با شکست مواجه شود. خدایان شینتو از جمله آماتراسو را کامی (kami) می‌گویند. کامی‌ها ارواح مقدسی هستند که در قالب مظاهر و پدیده‌های مهم زندگی و طبیعت نمود یافته‌اند از جمله باد، باران، کوه‌ها، درختان، رودخانه‌ها، خورشید، ماه و حاصلخیزی. انسان‌ها نیز پس از مرگ به کامی تبدیل می‌شوند و از سوی بازماندگانشان به‌عناون کامی اجدادی ستایش می‌شوند. شینتو آیینی مثبت‌اندیش و خوش‌بین است و انسان‌ها را ذاتاً خوب و خیر می‌داند و شر را حاصل دخالت ارواح شریر. از این رو، هدف بسیاری از مراسم آیین شینتو دورکردن ارواح شریر از زندگی است، از طریق تطهیر و پالایش نفس، دعا و پیشکش به کامی. معابد شینتو هم محل ستایش و پرستش کامی است و هم منزل کامی. کاهنان شینتو که کار انجام و هدایت مراسم دینی را بر عهده دارند هم از میان زنان انتخاب می‌شوند و از جمع مردان؛ کاهنان هم می‌توانند ازدواج کنند و هم صاحب فرزند شوند. دستیاران کاهنان دختران باکره‌ای هستند که کیمونوی سفید می‌پوشند و کاهن را در انجام مراسم عبادی کمک می‌کنند و غالباً دختر خود کاهن هستند. باکرگی برای این دختران شرط اساسی دستیاری به حساب می‌آید. در قرن ششم میلادی و با ورود آیین بودا، درگیری‌ها میان پیروان دو آیین رخ داد ولی سرانجام این دو آیین توانستند به همزیستی برسند. از نگاه بسیاری از بوداییان، کامی مظهر بوداست. ـ مترجم.

[3] - در مردم‌شناسی اجتماعی، منظور از جوامع زن‌مکان جوامع یا اجتماعاتی هستند که در آن عروس و داماد برای زندگی در خانه‌ی والدین عروس یا در مجاورت آنها زندگی می‌کنند، یعنی برخلاف الگوی رایج‌تر و غالب‌ترِ شوهرمکانی که در آن عروس برای زندگی به خانه‌ی والدین داماد و یا به مجاورت آنها می‌رود. در الگوی زن‌مکانی، فرزندان و نوادگان مونث خانواده از کنار هم دور نمی‌شوند و در کنار جد مادری زندگی‌ می‌کنند. در جوامع زن‌مکان، خط سیر نسب خانواده (شجره‌نامه) را اعقاب مادری تعیین می‌کنند نه اعقاب پدری. ـ مترجم.


نوشته شده در تاريخ شنبه 6 دی1393 توسط عبدالرضا شهبازی
با سلام

به این دلیل که برخی از دوستان نویسنده بر این عقیده بودند که آخرین پست درج شده توسط این جانب با بعضی از اصول این وبلاگ همخوانی ندارد ،ضمن تشکر از تذکر آن بزرگواران،مطلب مذکور را حذف کردم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 دی1393 توسط معصومه راستی
   

                    در کنار مهندس نوروزیان در نمایشگاه محصولات مرکز نوآوری‌های آموزشی ایران 

طی سال‌های دهه‌ی شصت، خصوصاً از نیمه‌ی آن به بعد (که خوب به خاطر دارم)، غروب‌هنگام از شبکه‌ی یک سیما برنامه‌ای آموزشی پخش می‌شد به نام «آزمایشگاه رایگان».

در این برنامه با استفاده از وسایل کاملاً ارزان و در دسترس، بسیاری از کاردستی‌های علمی ساخته می‌شد، کاردستی‌هایی که تقریباً همگی مبتنی بر مطالبی بودند که در کتاب‌های علوم تجربی دوره‌ی راهنمایی و یا فیزیک، زیست‌شناسی و شیمیِ دبیرستان می‌آموختیم (با این توضیح که عمده‌ی این آزمایش‌ها و یا همان کاردستی‌های علمی معطوف به فیزیک بود تا شیمی و زیست‌شناسی).

     من عاشق این برنامه بودم. زمانی که پخش می‌شد هیچ‌چیزی را اطرافم حس نمی‌کردم و تمام هوش و حواسم به آزمایش و نحوه‌ی انجام آن بود. وسایل مورد نیاز را یادداشت می‌کردم و نحوه‌ی ساخت آن وسیله را به خاطر می‌سپردم تا در فرصت مناسب آن را بسازم. تا جایی که در توان داشتم وسایل مورد نیاز ساخت آن وسیله‌ی علمی را تهیه می‌کردم (بماند که گاه در تهیه‌ی همه‌ی اقلام ناکام می‌ماندم) و بعد اقدام به ساخت می‌کردم. همیشه هم غبطه می‌خوردم به مهارت و دقت و توانایی مهندسی که در برنامه می‌دیدم و ساخت وسیله را بر عهده داشت.

این مهندس کاردان ضمن برنامه مطلقاً حرف نمی‌زد و فقط وسیله را می‌ساخت. توضیحات بر عهده‌ی یک راوی بود که دیده نمی‌شد و فقط صدایش را می‌شنیدیم.

بعد از حدود بیست و اندی سال، نوستالژی این برنامه، این بار قوی‌تر از قبل به سراغم آمد. نام برنامه از خاطرم رفته بود. نام آن مهندس را نمی‌دانستم، نام کارگردان و راوی را که اصلاً. یکی دو ماه کارم جستجو در اینترنت بود به امید یافتن کوچک‌ترین سرنخی از این برنامه. اما بی‌نتیجه بود. کم‌کم به خودم شک کردم نکند این برنامه حاصل خیالاتم باشد. در فیسبوک از دوستان درخواست کردم آیا کسی این برنامه را با این مشخصات به خاطر می‌آورد؟

کسی نمی‌دانست. داشتم ناامید می‌شدم که دکتر محمد کرام‌الدینی عزیز (مولف کتاب‌های زیست‌شناسی دبیرستان) طی کامنتی برایم نوشت شاید این آقا بتواند به شما کمک کند و نام کسی را نوشت: یونس نوروزیان. رفتم به صفحه‌ی ایشان و با کمال شگفتی و ناباوری دیدم این همان مهندسی است که کار ساخت وسایل علمی آن برنامه را بر عهده داشت.

و اینگونه بود که بعد از بیست و اندی سال، به یمن شبکه‌های اجتماعی توانستم به ملاقات این مهندس نازنین بروم.

آنگونه که مهندس نوروزیان می‌گفت این برنامه در حقیقت یک جفت هم داشته است به نام «علم و عمل» که معطوف به دانش‌آموزان دوره‌ی راهنمایی بوده است (و من تقریباً به‌خاطر نمی‌آورم.)

تهیه‌کننده و راوی آزمایشگاه رایگان زنده‌یاد عبدالحسین اسکندری (مجری و گوینده‌ی رادیو) بود که در سال 1378 و در سن 52 سالگی به سبب ابتلاء به سرطان درگذشت.

نویسنده و طراح و مجری این برنامه خود جناب مهندس نوروزیان بود و کارگردان آن گوماتا ریاحی و ... .

این برنامه‌ی هفتگی حدوداً 14 سال به طول می‌انجامد و بعد از ساخت صدها وسیله‌ی علمی به پایان می‌رسد.  

 

زمانی که مهندس نوروزیان جوان‌تر بود

تا اینجا اما یک طرف داستان است.

من تاکنون فکر می‌کردم بعد از اتمام این برنامه آن مهندس کاردان پی زندگی خود رفته است و اکنون بازنشست شده است و در گوشه‌ی پارکی قدم می‌زند و تمام. همین!

ولی داستان اینگونه پیش نرفت.

مهندس نوروزیان که سمت مهمی در معاونت تکنولوژی آموزشی وزارت آموزش و پرورش داشته است، به علت علاقه‌ی فراوان به علم و گسترش آن در میان قشر جوان ایران و کمک به تقویت درک علمی دانش‌آموزان، در سال 1363 مرکزی را تاسیس می‌کند با عنوان «مرکز نوآوری‌های آموزشی ایران». کار این مرکز طراحی و تولید انواع وسایل علمی و کمک‌آموزشی برای دانش‌آموزان (در هر سه مقطع دبستان، راهنمایی و دبیرستان) بوده است، در تمامی عرصه‌های علمی؛ از مکانیک و حرارت و الکتریستیه و نور و صوت گرفته تا مواد شیمیایی و شیشه‌آلات و انواع مولاژ و میکروسکوپ و تلسکوپ. این وسایل کمک‌آموزشی مبتنی بر آخرین استانداردهای خاص این وسایل طراحی و به‌صورت انبوه در سراسر ایران توزیع می‌شدند و می‌شوند. مهندس نوروزیان می‌گفت تمامی استان‌های ایران و اکثر شهرهای بزرگ و کوچک ایران ( حتی بندردیلم ) را برای معرفی این مرکز و توزیع محصولات آن رفته است. علاوه بر این، از طرح‌های متنوعی برایم سخن گفت و آلبوم تصاویر آن طرح‌ها را نشانم داد که دهانم از حیرت بازماند از این همه خلاقیت، از این همه همت، از این همه ظرفیت فکری و این همه پایمردی در رسیدن به هدف (به‌رغم مشکلات متنوعی که چنین مراکز خصوصی با آنها دست و پنجه نرم می‌کنند).

شاید در فرصتی دیگر با تفصیل بیشتر از این مرکز  و خدمات مهندس یونس نوروزیان در تقویت و پیشبرد سواد علمی و عملی در بین قشر دانش‌آموزی ایران نوشتم.

امیدوارم همچنان در کمال صحت و سلامت باشند و دانش‌آموزان ایران کماکان و تا سال‌های سال از خدمات آموزشی ایشان بهره‌مند باشند.


نوشته شده در تاريخ شنبه 29 آذر1393 توسط عبدالرضا شهبازی

 

گفته شده است که در طول تاریخ ادبی ایران ؛ نزدیک به سیزده تا پانزده هزار شاعر وجود داشته است و این تنها شامل شاعرانی است که شعرشان به محافل و میان مردم راه یافته و یا به صورت کتاب و دیوان در آمده است.یعنی ممکن است هزاران نفر شاعر دیگری نیز بوده یا باشد که چندان مجالی برای ارائه ی شعرهای خود نیافته باشند.اما می بینیم که تعداد شاعرانی که مردم با آن ها آشنایی دارند و شعرهایشان را بارها و بارها و در طول سالیان دراز می خوانند،بسیار اندکند.

چه رازی است که به ندرت می توان کسی را یافت که شعری از دیوان قطور ازرقی  خوانده باشد؟در حالی که شعرهای او موزون و سرشار از بسیاری از آرایه های ادبی است،اما کتاب های کوچک و اندک صفحه ی سعدی قرن هاست که زینت دل و جان عوام و خواص است؟ چه چیزی است که یک شعر را شعر خوب و ماندگار می کند و یک شعر پیش از مرگ شاعر خود می میرد و از خاطره ها می رود؟

برای سرودن یک شعر خوب،نکات بسیاری وجود دارد که یکی از آن ها شیوه ی بیان مضمون مورد نظر می باشد.یعنی این که شما می خواهید درباره ی هر یک از موضوعاتی چون ایثار،عشق،دلتنگی،نفرت و حتی توصیف یک منظره ،شعر بگویید.این که این مضمون را چگونه و با چه محتوایی عرضه کنید بسیار مهم است.

گاهی شعر پر از باد و مباد می شود،جمله هایی می شوند خبری و انشایی،گویی خبرنگاری برای شما از موضوعی می گوید. هیچ احساسی را در شما بر نمی انگیزد.فکر می کنید چه دلیلی دارد که وقتی فیلم سازی از کشتار مردم بی گناه فیلم می سازد شما بیش از شنیدن همان خبر از زبان یک خبرنگار،تحت تاثیر قرار می گیرید؟

این همان شیوه ی بیان موضوع است.یک خبرنگار تنها به نقل یک حادثه می پردازد مثلا از ریختن خون بر سنگفرش ها می گوید که ممکن است چندان ما را متاثر نسازد به این دلیل که گاه از انسان هایی می گوید که برای ما ناشناخته اند اما یک داستان نویس یا یک فیلم ساز با بازآفرینی آدم ها،ما را با آن ها آشنا ساخته و شریک اندوهشان می سازد.

شیوه ی بیان بسیار مهم است به این شعر دقت کنید:

یاران ناشناخته ام

        چون اختران سوخته

                            چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد

                                                         که گفتی

            دیگر

                       زمین

                                همیشه

                                       شبی بی ستاره

                                                          ماند.

شاعر با آوردن دو کلمه ی متضاد یار و ناشناخته از تمامی کسانی گفته که هر چند برای ما ناشناخته اند اما چون برای یک هدف مبارزه می کرده اند، به گونه ی یارانی باوفا در آمده اند.یارانی که دوستشان داریم و از بر خاک افتادنشان اندوهگین شده ایم.

شاعر مستقیم و به صورت خبری نگفته است که یاران چون ستاره ی من کشته  شده اند و جایشان خیلی خالی است و زندگی بدون آن ها نوری ندارد!! بلکه به زیبایی از اختران سوخته ای گفته که زمین بدون ان ها تاریک و سرد و چون شبی بی ستاره است نکته ی مهم دیگر این که شاعر خواننده و یا شنونده ی خود را با شعور اندک فرض نکرده که همه چیز را برایش مو به مو توضیح دهد او کشف رابطه ی میان زمین سرد و آسمان بی ستاره و یاران ناشناخته را به ما واگذار کرده است .

حال به شعر زیر توجه کنید که باز هم از شاعر بزرگی است اما شیوه ی بیانی متفاوت از شعر پیش دارد:

آن هنگامی که یک انسان

می کشد انسان دیگر را

می کشد در خویشتن

انسان بودن را

می بینیم که شعر مضمونی قابل توجه و مهم دارد اما به راستی چرا چندان به دل نمی نشیند؟

 

پی نوشت:شعر نخست از احمد شاملوست و شعر دوم از نیما یوشیج که اشعار انتخاب شده ،هرگز دلیل برتری یکی بر دیگری نمی باشد و تنها برای مثال آورده شده است.

سخن درباره ی شعر نیک بسیار است و بزرگان ادب درباره ی آن به فراوانی سخن گفته اند که بهتر است به نوشته های آنان مراجعه کنیم

در نوشتن این مطلب از کتاب باغ در باغ هوشنگ گلشیری بهره برده ام که خواندن آن را به همه ی کسانی که دوست دارند در باره ی موضوع مطرح شده مطالعه ای داشته باشند،توصیه می کنم.

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 28 آذر1393 توسط معصومه راستی

 

-سلام ، چند روزیه ندیدمت ، کجا بودی ؟

- جات خالی ، رفته بودم کربلا زیارت

- زیارت قبول ، با کدوم کاروان رفتی ؟

- پیاده رفته بودم از مرز شلمچه

-مگه میشه بدون کاروان هم رفت

- آره ، ایام اربعین ویزای انفرادی می تونی بگیری

- خوب این جوری خطر نداره ؟

- نه بابا ، خود امام حسین بیمت می کنه ، هیچ مشکلی پیش نمیاد .

 

     چند سالی بود که این سوال ها را از دوستان و اطرافیانم که برای پیاده روی اربعین حسینی به کربلا رفته بودند ، می پرسیدم . همیشه حسرت به دل به حرف ها و خاطرات آن ها گوش می دادم . آنقدر شیرین حرف می زدند و خاطره تعریف می کردند که اشک در چشمانم جمع می شد و حتی گاهی گریه می کردم .شکر خدا امسال قسمت شد برای اربعین پای پیاده به زیارت آقا امام حسین بروم . سفری که به نظر من ، علاوه بر این که تجدید بیعت با آقا امام حسین بود ، تمرینی برای تقویت اراده و اعتقاداتم  نیز بود . حال معنوی که در این سفر وجود داشت را تا به حال در هیچ سفری تجربه نکرده بودم . در طول مسیر پیاده روی بهترین فرصت برای درد و دل کردن با آقا امام حسین بود و همچنین  بهترین فرصت برای تحلیل نکات مثبت و منفی که در زندگی تا به حال داشته ام .

 

     نکته ی دیگری که در این سفر به چشم می آمد ، مهمان نوازی و مهربانی مردم عراق بود . کسانی که از جان و دل به زوار امام حسین بدون کوچکترین بی احترامی خدمت می کردند . ایام حج حدود 3 میلیون نفر به کشور عربستان می رود ، که کشوری پیشرفته و دارای امکانات بهتری نسبت به عراق هست ولی باز برای کنترل جمعیت و تهیه غذا دچار مشکل می شود .اما ایام اربعین حدود 25 میلیون نفر برای زیارت به کربلا می آیند ، شما فکر بکنید اگر این جمعیت بخواهد با هم یک لیوان آب بخورد چه اتفاقی می افتد ، حالا فکر کنید این همه جمعیت جای خواب برای آن ها فراهم می شود و از طرفی هیچ کمبود غذایی هم ندارند .

 

      ولی متاسفانه ما ایرانی ها هنوز یاد نگرفتیم که باید به طبیعت احترام گذاشت . تا کی باید صبر کنیم ، که این فرهنگ در ما نهادینه شود . اکثریت ایرانی هایی که برای پیاده روی به کربلا آمده بودند ، بعد از خوردن غذا یا میوه ظرف غذا و پوست میوه را دقیقا زیر پا هاشون می انداختند . به نظر من اگر هر نفر عمل خودش را درست کند ، در واقع  تنها به حق خود قانع باشد ، در جامعه هیچ مشکلی نخواهیم داشت .

 

     تعدادی عکس با گوشی همراه از مراسمات گرفته شده است ، برای دیدن ادامه عکس ها به ادامه مطلب بروید .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 آذر1393 توسط محمد راستي

یا حسین بنگر چه غوغایی بپاست                   کربلا دریای از لطف و صفاست

یا حسین دیگر تو تنها نیستی                         در وجود شیعیان جاریستی

یا حسین مملو ز احساسیم ما                        عاشق اخلاص عباسیم ما

مسلم اینک،کوفه همراه کرده است                  زینب تو،خلق آگاه کرده است

یا حسین طفلان علی اصغر شدند                   نوجوانان قاسم و اکبر شدند

«قاسمت اکنون سپه سالار ماست»                 « قهرمان بی بدیل جبهه هاست»

نونهالان چون رقیه لایق اند                              عاشق دیدار صبح صادق اند

پیرها «ابن مظاهر» گشته اند                            در ره تو جمله حاضر گشته اند

مردمانی هم که گه شک داشتند                      مثل حر در راه تو «گل کاشتند»

از فرات و نیل تا جیحون و گنگ                          آب تقدیم تو باشد بی درنگ

اۥمت تو محو هل من ناصراند                            یک اشاره،در کنارت حاضرند

ای حسین جان «یا علی» را ساز کن               بار دیگر بیعتت آغاز کن

بهترین الگوی عالم راه توست                          سجده گاهم صورت چون ماه توست

یا حسین ما جملگی آماده ایم                       هر زمان لب تر کنی جان داده ایم

کرامت (آذر 93)


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 آذر1393 توسط کرامت الله طاهری
  • ویرایش قالب وبلاگ
  • ویرایش و طراحی قالب وبلاگ