دیلُمی‌یَل
 
راهی برای ارتباطی گسترده‌تر با همشهری‌های خونگرم
 

عید سعید فطر برهمه مسلمانان جهان مبارک باد.

 

اللّهُمَّ أَهْلَ الْکِبْریاءِ وَالْعَظَمة وَ أهْلَ الجُودِ وَالجَبَرُوتِ وَ أهْلَ العَفْو وَالرَّحْمَةِ وَ أهْلَ التَقّوىٰ وَالمَغْفِرَة أسْئَلُکَ بَحَقِّ هذا الْیوَمِ الّذی جَعَلْتَهُ لِلمُسْلِمینَ عیداً وَ لِمُحَمّدٍ صَلّی اللهُ عَلیْه وَ آلِهِ ذُخْراً وَ شَرَفاَ وَ کرَامَتاً وَ مَزیداً، أن تُصَلّی عَلىٰ مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أنْ تُدْخِلنی فی کُلِّ خَیْرٍ أدْخَلْتَ فیهِ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّد وَ أنْ تُخْرِجَنی مِنْ کُلِّ سُوءٍ أخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّداً وَ آل مُحَمَّدٍ، صَلَوٰاتُکَ عَلَیُهِ وَ عَلَیْهِمْ، اللّهُمَّ إنی أسْئَلَکَ خَیرَ مٰا سَئَلَکَ مِنْهُ عِبادُکَ الصّٰالِحُونَ وَاعُوذُ بِکَ مِمّا اسْتَعاذَ عِبادُکَ الْمُخْلِصوُنَ.


بارالها، به حق این روزى که آن را براى مسلمانان عید و براى محمد(ص) ذخیره و شرافت و کرامت و فضیلت قرار دادى از تو می ‏خواهم که بر محمد و آل محمد درود بفرستى و مرا در هر خیرى وارد کنى که محمد و آل محمد را در آن وارد کردى و از هر سوء و بدى خارج سازى که محمد و آل محمد را خارج ساختى، درود و صلوات تو بر او و آنها، خداوندا، از تو می طلبم آنچه بندگان شایسته‏ ات از تو خواستند و به تو پناه می برم از آنچه بندگان خالصت‏ به تو پناه بردند.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 مرداد1393 توسط عبدالله مرادی

پیامبر اکرم (ص):

... وَ مَنْ سَمِعَ رَجُلاً يُنادى يا لَلْمُسْلِمينَ فَلَمْ يُجِبْهُ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ؛

 "... و هر كس فرياد كمك خواهى كسى را بشنود و به كمكش نشتابد، مسلمان نيست."

 

 

 

 غزه، ای سرزمین مقاومت و پایداری !  ای آوردگاه نبرد  نابرابر تانک های مرکاوا با سنگ . . .

غزه ای سرزمین سیم های خاردار ناپایدار ! و ای سرزمین کودکان بی پناه در برابر دژخیمان . . .

غزه، ای سرزمین کودکان گریه ی بی مادر ! و ای سرزمین اشک های بی پایان خون آلود . . .

غزه، ای سرزمینی که کودکان مدرسه ای تو مجبورند هر روز به دنبال دوست تازه ای باشند، از دست این بمب های فسفری. . . ! ! !

16 روز است که افطار روزه داران غزه خون و دود است. قلم در می ماند از ثبت این همه  جنایت که این قصابان انسان در حق انسانیت روا می دارند.

زبان توان گفتن ندارد، از این همه توحش و نسل کشی که بر علیه مسلمانان در حال انجام است . . .

کجایید ای مدعیان حقوق بشر !  ای کسانی که بر مسلمانان بر چسب تروریسم می چسبانید ! ! !

ای جنایتکارانی که کودکان و زنان را قتل و عام می کنید، الحق که شما در گذرگاه تاریخ  روی تارتارها و اقوام چنگیزی را سفید کرده اید....

ای کسانی که صهیونیزم خط قرمزتان است، جایزه صلح نوبل را تصاحب می کنید و هولوکاست بهانه ای است برای توجیه جنایت های گروه پارژیورا".

 

 

غزه ای سرزمین کودکان مظلوم. . .

دیرگاهی است که حاکمان مستبد شکم پرست مرتجع عربی بر سفره های رنگین جلادان تو پیاله های سازش سر کشیده اند... و همراه با اربابان غربی روزه سکوت گرفته اند...! ! ! ودر همین نزدیکی ... معلوم نیست که مردم داغدار غزه روزه شان  به افطار  بکشد از دست" سارین" ارمغان این قوم غدار روزگار...

کجایند این مدعیان حقوق بشر که امروز به خواب زمستانی فرو رفته اند... آن قصابان صبرا و شتیلا ، سربرنیتسا و ... چگونه نسل کشی مسلمانان را رقم زدند و این مدعیان دموکراسی دیدگان خود را بر آن بستند...! ! !

کجایند مدعیان دموکراسی...؟ کدام دموکراسی...؟ دموکراسی زورگویان...؟ دموکراسی که طرفدار زور گویی باشی تا بگویند درست می گویی...؟ حامی مستکبرین باشی تا نشان دهیم چقدر متمدن هستیم و آزادی خواه...؟ غرب پرست باشیم  تا در گروه روشنفکران قرار بگیریم...؟ آری امروز سکوت در برابر جنایات و نسل کشی مسلمانان دموکراسی است... ! روشنفکری و آزاد اندیشی است...! کشتار زنان و کودکان دفاع از حقوق بشر است...!!! محاصره دارویی، غذایی و بهداشتی چندین ساله مردم بی دفاع غزه مبارزه با تروریسم است...!!! استفاده از سلاح های کشتار جمعی و بمبهای اورانیمی و فسفری به تعبیر غربی ها دفاع از خود است...!!!

و این درد کهنه ای است که تاریخ و آغازش "روز نکبت" بوده و همچون دملی چرکین بر پیکره خاور میانه و جهان ریشه دوانیده و تا امروز ادامه دارد...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 مرداد1393 توسط عبدالله مرادی

رامین حیاتی ورزشکار دیلمی موفق شد در مسابقات جهانی کاراته سبک شوتوکان در شهر بانکوک تایلند مقام سوم را کسب نموده و مدال برنز را به گردن آویزد. رامین حیاتی سالهاست که در ورزش کاراته فعالیت داشته و تا کنون توانسته  است  در مسابقات قهرمانی  کشور یک مقام اولی ، دو مقام دومی و یک مقام سومی  از آن خود نماید  .  رامین حیاتی در مسابقات  جهانی 2011 کشور  روسیه نیز موفق شد با بدست آوردن مدال نقره ،در مسابقات بین المللی افتخارآفرینی نماید. ایشان هم اکنون دارای مدرک دان دو  میباشد

این موفقیت ارزشمند را به آقای رامین حیاتی ، خانواده محترمشان ، جامعه ورزشی دیلم و استان تبریک عرض می کنیم. به امید کسب پیروزی های بیشتر در عرصه های بین المللی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 مرداد1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي

اشاره: آنچه در ادامه می‌خوانید قسمت دوم از سلسله‌مقالاتی است که درباره‌ی ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ کار کرده‌ام و در ماهنامه‌ی «زنان امروز» (تیر 93، شماره دوم، سال اول) به چاپ رسیده است. قسمت اول این مجموعه را می‌توانید در اینجا بخوانید.

 

 

ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ (2)

زنان، از اسطوره تا اجتماع

 

نوشته‌ی پل ادمز و دیگران

ترجمه‌ی عبدالرضا شهبازی

 

دگرگونی‌ سیاسی، نظیر رشد فرهنگ‌هایی در بین‌النهرین و مصر که به‌طور فزاینده‌ای سلسله‌مراتبی و دیوان‌سالار می‌شدند، فرصت‌های متفاوتی را نیز پیش روی مردان و زنان قرار داد. نخستین تمدن‌های دره‌رود بر مالیات مبتنی بودند، همچنین کار بردگان را نیز برای قوام خود مطلوب می‌دانستند، از این رو، حاکمان در چنین تمدن‌هایی به حفظ و افزایش جمعیت علاقه‌ی بسیار نشان می‌دادند؛ و همچنان که آریستوکراسی‌های موروثی گسترش می‌یافتند، حفظ تمایز و فاصله با اکثریت مردم به دغدغه‌ی روزافزون آنها بدل شد. چنین نگرانی‌هایی به تلاش برای کنترل تولید مثل زنان انجامید، آن هم از طریق وضع قوانین ناظر بر روابط جنسی و مهم‌تر از آن، از طریق ابداع هنجارها و رسومی برای زندگی زناشویی که روابط بین زن و شوهر را در وضعی کاملاً نابرابر قرار می‌داد. از نظر برخی مورخان، شکلی از زندگی زناشویی که در تمدن‌های دره‌رود پایه‌ریزی شد، و در آن زنان تحت قیمومیت قانونی شوهرانشان قرار گرفتند، دلیل اصلی زیردست‌بودگی زنان بوده است، و نه تفاوت‌های جسمی یا تقسیم کار بین زن و مرد. از آنجایی که اکثریت جمعیت اجتماع ازدواج می‌کردند [و زن مجردی باقی نمی‌ماند]، زنان، هر آنچه را از قدرت و اقتدار در اختیار داشتند بیشتر و بیشتر از جانب شوهرانشان دریافت می‌کردند و نه از توانایی‌ها، ثروت و موقعیت اجتماعی خودشان. زنان عموماً در واپسین سال‌های نوجوانی با مردانی ازدواج می‌کردند که حدود ده سال از آنها بزرگ‌تر بودند. این اختلاف سنی، نابرابری دیگری را به ازدواج افزود؛ ازدواجی که در آن، زنان مرجعیت یک مرد بزرگ‌تر از خودشان (پدر) را با مرجعیت یک مرد بزرگ‌تر دیگر (شوهر) معاوضه می‌کردند.

     ازدواج در بسیاری از فرهنگ‌های جهان، حتی در بین‌النهرین و مصر باستان، واحدی اقتصادی را تشکیل می‌داد که در آن اموال زن و مرد، هر دو، غالباً با هم ترکیب می‌شد و به میراث می‌رسید، یعنی فرزندان یا دیگر وراث قادر بودند آنها را به ارث ببرند. از همین رو، برای شوهران بی‌نهایت مهم بود که مطمئن شوند کودکانی که همسرانشان به دنیا آورده‌اند فرزندان واقعی خود آنها است. بنابراین به موجب قوانینِ بین‌النهرین زنان هنگام ازدواج باید باکره می‌بودند و زنان شوهرداری که مرتکب زنا می‌شدند شدیداً به مجازات می‌رسیدند، با این همه، برقراری رابطه‌ی جنسی خارج از چارچوب زندگی زناشویی برای شوهران زنا تلقی نمی‌شد، تبعیضی که در بسیاری از جوامع بعدی نیز استمرار یافت. در هزاره‌ی سوم پیش از میلاد، شوهران در بین‌النهرین، هنگام عروسی چهره‌ی همسران خود را می‌پوشاندند؛ کلمه‌ای که برای چنین پوشاندنی در زبان اَکّدیِ باستان به کار می‌رفت دقیقاً همان کلمه‌ای بود که برای بستن در استفاده می‌شد، زیرا همان‌گونه که دیوارهای خانه از خانه محافظت می‌کردند، روبنده نیز از شرافت زن محافظت می‌کرد. از این رو، دلمشغولی به شرافت خانوادگی، با امیال و روابط جنسیِ زن پیوند خورد، رابطه‌ای که نظیرش را در مورد مردان نمی‌بینیم؛ در عوض، آنچه که به شرافت مردان مربوط می‌شد حول کار و فعالیت‌های تأمین معیشت می‌چرخید و در مورد خانواده‌های سرشناس‌تر، حول انجام وظایف دولتی در بسط دیوان‌سالاری حکومت. در حقیقت، زنان بین‌النهرین ممکن است در امور خانوادگی خود تصمیم‌هایی هم اتخاذ کرده باشند، ولی آنها قانوناً تحت امر شوهرانشان بودند؛ و چون تقریباً همه‌ی افراد اجتماع ازدواج می‌کردند، بیوه‌ها تنها زنانی بودند که اختیار  اموال و دارایی خود را داشتند.

     مصر نیز هرچند جامعه‌ای پدرسالار داشت احتمالاً شدت سرکوب و پس‌راندن زنان در آن به اندازه‌ی فرهنگ حاکم بر بین‌النهرین نبوده است ـ نویسنده‌ای در حدود هزاره‌ی دوم قبل از میلاد مردان را نسبت به همسرانشان چنین هشدار می‌دهد: «نگذارید که زن بر شما سلطه یابد.». به‌نظر می‌رسد زنان در مصر، دست‌کم در طبقات بالای اجتماع، در قیاس با همتایان خود در بین‌النهرین، از احترام فراون‌تری برخوردار بوده‌اند. در مصر ملکه‌های بیشتری اعمال قدرت می‌کردند. ملکه نِفِرتی‌تی، در نیمه‌ی نخست قرن چهاردهم پیش از میلاد، نه تنها به‌سبب زیبایی‌اش که به‌دلیل نفوذی که بر جریان اصلاحات دینی عصر خود در داخل پادشاهی داشت نیز زبانزد بود. اعتقادات دینی مصریان نیز در قیاس با اعتقادات دینی مردم بین‌النهرین، بیشتر جانب برابری زن و مرد را می‌گرفتند. مصریان به‌شدت دلنگران حیات پس از مرگ خود بودند و آن را موضوعی بی‌نهایت مهم می‌دانستند. اعتقادات دینی مربوط به حیات پس از مرگ، زنان و مردان مصر باستان را در جایگاهی برابر می‌نشاند؛ در پادشاهی میانه[1]، مثلاً، هم مردان و هم زنان می‌توانستند پس از مرگ به ستارگانی در بدن نوت، ایزدبانوی آسمان، تبدیل شوند[2]، یعنی راهی که از طریق آن مصریان می‌توانستند حیات پس از مرگ را در نظر خود مجسم سازند. در غیاب پسران، وظیفه‌ی انجام مراسم و مناسک مذهبی خانواده بر عهده‌ی دختران بود که طی این مناسک خدایان و ایزدبانوان مهمی که در عصرشان پرستیده می‌شدند و همچنین ارواح اجدادشان ستایش می‌شدند. چنین وضعیتی را در چین و در اوایل سلسله‌ی شانگ، حدوداً پیش از 1500 قبل از میلاد، نیز شاهدیم، هر چند، بعدها، فقط پسران را شایسته‌ی ستایش و ارج‌گذاری اجدادِ درگذشته دانستند و نداشتن پسر را جنایتی در حق اجداد به شمار آوردند.

     اعتقادات دینی و مناسک و اعمال مبتنی بر آنها هیچ‌گاه به‌طور کامل زن و مرد را در جایگاهی برابر نمی‌نشاند، با این همه، به نظر می‌رسد چنین وضعیتی طی روند توسعه و گسترش تمدن‌های دره‌رود سخت دستخوش تغییر شده باشد. با استفاده از شواهدی که از جوامع و قبایل جست‌وجوگر معاصر در دست داریم، به این نتیجه می‌رسیم که نخستین اَشکالِ اعتقادات دینی انسان‌ها احتمالاً شامل نیروهای کلی و ارواحِ برخاسته از طبیعت بوده است تا خدایان و ایزدبانوانی متشخص و انسان‌وار. برخی باستان‌شناسان به شواهدی دست یافته‌اند که نشان می‌دهند در اواخر دوران نوسنگی در خاورمیانه و شاید جاهای دیگر، خدایی پرستیده می‌شده است که از وجوه انسانی افزون‌تری برخوردار بوده است؛ ایزدبانوی حاصلخیزی یا ایزدبانوی مادر ِ بزرگ با ثمردهی محصولات و زادآوری حیوانات مرتبط بود. به نظر می‌رسد در نخستین داستان‌‌های آفرینش، این ایزدبانوی مادر ِ بزرگ بوده است که جهان را زاییده است، هرچند از برخی روایت‌ها برمی‌آید که زایمان را خود به‌تنهایی انجام داده است و در برخی روایت‌های دیگر به مدد همسرش موفق به انجام این کار شده است، همسری که خاستگاهی نامشخص و نامعلوم دارد. در برخی داستان‌‌های آفرینش، ایزدبانوی مادر ِ بزرگ همان زمین است. از آنجایی که قدمت این نخستین داستان‌‌های آفرینش به قبل از اختراع خط برمی‌گردد، هیچ‌کس به‌درستی نمی‌داند سرچشمه‌ی آنها کجاست و از چه زمانی بر زبان انسان‌ها جاری شده‌اند.

     زمانی که خط و نوشتن و همچنین تمدن‌های شهری در منطقه‌ی بین‌النهرین شکل گرفتند و رو به توسعه نهادند، متداول‌ترین داستان آفرینش با آنچه پیش از این گفته شد شکلی تا حدی متفاوت یافته بود و بر نقش خدایی مذکر تأکید می‌کرد که ایزدبانویی را در حاشیه داشت. ایزدبانوی مادر ِ بزرگ، خمیره و ماده‌ای شد که خدایی مذکر، با نام‌های مختلف در روایت‌های گوناگون، جهان را از او به وجود می‌آورد، ولی ایزدبانو خود دیگر نیرویی فعال به‌شمار نمی‌رفت. فرهنگ‌های انسانی غالباً اعتقادات دینی‌شان را چنان شکل می‌دادند تا هرچه بهتر با واقعیت‌های اقتصادی و اجتماعی جدید همسو شود، و اعتقادات دینیِ سازگارشده نیز به حمایت و تأیید وضعیت دگرگون‌شده‌ی زندگی آنها برمی‌خاست. بنابراین، در هزاره‌ی اول قبل از میلاد، اعتقادات دینیِ تمدن‌های پیشرفته‌ترِ آن روزگار، عموماً بازتاب جوامع حول و حوش آنها بود. بر اساس این اعتقادات جدید، خدایان همگی ازدواج کرده بودند و به زاد و ولد می‌پرداختند، به این صورت که یک تک خدای رهبر بر آنها حکم می‌راند و نیمه‌خدایان هم غالباً حاصل‌ ماجراجویی‌های جنسی خدایان مذکر بودند در میان زنان زمینی.

     تنها گروهی در خاورمیانه‌ی باستان که اعتقادات دینی‌شان از اساس با اعتقادات دینی همسایگانشان تفاوت داشت یهودیان بودند. در داستان آفرینشِ آنها هیچ خبر و اثری از ایزدبانوان نبود. در عوض، فقط یهوه، خدای مذکر و خالق جهان، بود که جهان را از هیچ به وجود آورده بود. یهوه، هیچ خدا و یا ایزدبانوی دیگری در کنار نداشت، او خود تنها خدای موجود بود. هرچند در اوایل آیین یهود، زنان سرشناس و تأثیرگذاری به چشم می‌خورند، با این همه، حتی همین زنان نیز مجاز نبودند کاهن شوند؛ وظایف و فعالیت‌های دینی آنها بیشتر حول امور داخلی خانواده می‌چرخید تا معبد. یهودیان نیز همچون همسایگانشان بر نقش شوهر و پدر در تولید مثل و سلطه‌ی آنها در خانواده تأکید داشتند؛ ولی این اعتقادات را در قوانین و اصول اخلاقی خود مندرج و در گزارش‌های تاریخی خود نیز وارد کردند و همین مجموعه بود که نهایتاً متن مقدس یهودیان را تشکیل داد، مجموعه‌ای که بعدها، مسیحیان آن را عهد عتیق نام نهادند.

     تا اینجا، زنان و مردان را گروه‌هایی تمایزنیافته و یکسانی در نظر آوردیم تا بر تفاوت‌هایی که بین آنها در تمدن‌های دره‌رود ایجاد شد تأکید کنیم. ولی باید بر این نکته هم تأکید کرد که سلسله‌مراتب جنسیت تحت تأثیر دیگر سلسله‌مراتب‌ها هم قرار می‌گرفت، و اینکه تقریباً در همه‌ی طبقات و گروه‌های اجتماعی هم زنان حضور داشتند و هم مردان. یعنی دست‌کم تعداد معدودی از زنان، دختران، همسران، بیوگان و احیاناً عروس‌های حاکمان و دیگر مردان سرشناس و صاحب‌نفوذ، برخی مواقع قدرت بسیار می‌یافتند، چه در کنار اعضای مذکر خانواده‌ی خود چه زمانی که هیچ‌یک از اعضای مذکر خانواده‌ی آنها قادر به حکومت و فرمانروایی نبود. آریستوکراسی‌های موروثی بر این پندار استوار است که قدرت‌ها و حقوق خاصی از نسلی به نسل بعد منتقل می‌شوند؛ هرچند در اکثر آریستوکراسی‌ها مردان را به لطف جنسیتشان بیشتر واجد این قدرت‌ها و حقوق می‌دانند، زنان یکسره کنار گذارده نمی‌شوند. از همین رو بود که در مصر باستان که فرعون‌ها شخصیتی الوهی داشتند گاه می‌شد فرعونی با خواهر و یا دیگر خویشاوندان مونث و نزدیکش ازدواج کند تا میزان الوهیت را در خانواده سلطنتی افزایش دهد، زیرا همه‌ی اعضای خاندان سلطنتی واجد بخشی از این الوهیت بودند.

    

     در دیگر منتهی‌الیه سلسله‌مراتب منزلت و موقعیت اجتماعی، بردگان قرار داشتند که بخشی از جمعیت بین‌النهرین و مصر باستان را تشکیل می‌دادند و به طور مطلق متعلق به صاحبان خود بودند، و از این فراتر، بودند نوع دیگری از بردگان که وظیفه‌ی انجام خدمات مورد نیاز مردم آزاد را بر عهده داشتند و هرچند خودشان کاملاً متعلق به دیگران نبودند ولی کاری که انجام می‌دادند تقریباً متعلق به دیگران بود (و گاه از آنها به هلوت یاد می‌شد)[3]. با تقسیم کاری که در پی کشاورزی خیشی رخ داد، همانگونه که انتظار هم می‌رفت، بردگان مرد و هلوت‌ها انجام اکثر کارهای مربوط به کاشت و پرورش محصولات را بر عهده گرفتند؛ زنان برده نیز کارهای مربوط به آسیاب‌کردن غلات، سرپرستی گله‌های خوک، ظرف و کوزه‌سازی و روغن‌گیری از دانه‌های روغنی را انجام می‌دادند. این زنان همچنین کار پارچه‌بافی و لباس‌دوزی را بر عهده داشتند که غالباً در کارگاه‌هایی با چندصد برده به انجام می‌رسید و منسوجات حاصله جزو کالاهای تجاری محسوب می‌شد و طبقه‌ی تازه‌شکل‌گرفته‌ی تجار رتق و فتق این تجارت را بر عهده داشت. تقسیم کاری که میان دهقانان آزاد و ساکنان شهرها وجود داشت بسیار شبیه به تقسیم کاری بود که میان بردگان جریان داشت. مردان بخش اعظم کارهای کشاورزی را انجام می‌دادند و زنان بیشتر کارهای مربوط به بافندگی را بر عهده می‌گرفتند؛ به همین دلیل است که در زبان هیروگلیف، در پادشاهی کهنِ مصر باستان، نماد بافندگی، تصویر زنی است که نشسته است و ماسوره‌ای را در دست دارد.

 

نتیجه‌گیری

هرچند ممکن است در نهایت ندانیم و یا به توافق نرسیم که تمایزات جنسی ریشه در کجا دارند ـ تفاوت‌های زیستی یا روانی؟ تقسیم کار؟ ملزومات و نیازمندی‌های ازدواج؟ رشد و بسط دولت‌های دیوان‌سالار؟ و یا آموزه‌های دینی؟ ـ ولی روشن است که برخی انواع ساختارهای جنسیتی حتی در نخستین جوامع انسانی ایجاد شده است. بقایای فرهنگ اجداد شکارچی-‌گردآورنده‌ی ما غالباً در تبیین برخی تفاوت‌های جنسی در فرهنگ معاصر به کار می‌روند، نظیر گرایش مردان در پیوستن به یکدیگر و تشکیل گروه و دسته (که ظاهراً بازمانده‌ی فرهنگ حاکم بر مردان نخستین در تشکیل دسته‌های شکار است) و توانایی زنان در یادآوری جا و مکان اشیا (که ظاهراً بازمانده‌ی مهارت‌های مورد نیاز آنان در گردآوری ریشه‌ها و مغزدانه‌هاست). ساختارهای جنسیتی را که برای نخستین‌بار در دوران نوسنگی پدید آمدند همچنان می‌توان در فرهنگ‌های سراسر دنیا مشاهده کرد: مردان هنوز مسئول خیش و گله‌داری و زنان مسئول نخ‌ریسی و بافندگی‌اند. حتی در پیشرفته‌ترین جوامع امروزی به‌لحاظ فن‌آوری، پسران را همچنان بر دختران ترجیح می‌دهند؛ کارهای زنان را کمتر از کارهای مردان ارج و قدر می‌نهند؛ و اکثر مقامات رسمی دولت‌ها و حکومت‌ها مرد هستند. بنابراین، هر چند نظام‌های دینی، به استثنای یهودیت، و نظام طبقاتی و سلسله‌مراتبی و فن‌آوری سنگ و مفرغِ فرهنگ‌های انسان‌های نخستین هزاران سال است از بسیاری از نقاط جهان رخت بر بسته‌اند، برخی ساختارهای جنسیتیِ آن دوران همچنان پابرجا مانده‌اند. با این همه، در چارچوب یک نظام پدرسالار مشترک، جوامع مختلف، هر یک مُهر ویژه‌ی خود را بر آن فرهنگ پدرسالار مشترک زدند و حال و هوایی مخصوص به خود بدان بخشیدند، درست مانند تفاوتی که بین منزلت غیررسمی زنان در مصر باستان و بین‌النهرین باستان پدید آمد.

 

* * *


[1] - تاریخ مصر باستان شامل سی و یک سلسله‌ی پادشاهی است که همگی به پنج بخش تقسیم می شوند: سلسله‌های اولیه (از حدود 2925 تا 2575 قبل از میلاد)، پادشاهی کهن (از حدود 2575 تا 2130 قبل از میلاد)، پادشاهی میانه (از 1938 تا 1600 قبل از میلاد)، پادشاهی جدید (از حدود 1540 تا 1075 قبل از میلاد)، و دوره‌ی متأخر (از 1075 تا 525 قبل از میلاد). ـ مترجم.

 

[2] - در اسطوره‌ها و باورهای مصریان باستان، نوت، ایزد‌بانوی آسمان، و گِب، خدای زمین بود. در دیوارنگاره‌های باستانی، نوت به شکل دختری است که رو به زمین به حالت خمیده قرار گرفته است، به این صورت که نوک انگشتان دست و پایش مماس بر دو سمت زمین است ولی سر و تنه‌ی او تا جای ممکن از زمین فاصله دارد. در ابتدای آفرینش، نوت و گب سخت به هم چسبیده بودند و امکان حیات میان آن دو وجود نداشت. شو، پدر آنها، که خدای هوا هم بود، میان آن دو قرار گرفت و نوت را تا جای ممکن از گب، زمین، جدا کرد و به این صورت امکان حیات بر زمین به وجود آمد و خود ستونی شد برای فرو نیفتادن آسمان بر زمین. در دیوارنگاره‌های باستانی، سطح داخلی بدن نوت که رو به زمین است شامل سینه و شکم و پاها (یعنی کلِ پهنه‌ی آسمان) ، پوشیده از ستاره است و ستاره‌ها نیز ارواح مردگانی است که به حیات پس از مرگ رسیده‌اند و بر پهنه‌ی آسمان، و بر بدن نوت، به شکل ستاره جاودانه شده‌اند. نوت هر شبانگاه خورشید را می‌بلعید و صبح روز بعد او را باز به دنیا می‌آورد. نکته‌ی عجیب این که تقریباً در همه‌ی فرهنگ‌های دیگر، آسمان شخصیتی مذکر دارد زیرا باران را، که تخم‌های بارورکننده‌ی زمین مادر است، به پایین می‌فرستد. ولی در فرهنگ مصر آسمان شخصیتی مونث دارد. در مصر باران نقشی در باروری زمین نداشت زیرا آب نه از آسمان که از زمین تأمین می‌شد و رود نیل کل آبی را که مصریان نیاز داشتند در اختیارشان می‌نهاد. از این نظر، یعنی مونث‌بودن آسمان و مذکربودن زمین، می‌توان فرهنگ مصر را بی‌همتا دانست. ـ مترجم.

 

[3] - تعریف هلوت کار ساده‌ای نیست با این همه، آنگونه که از منابع کهن بر می‌آید، هلوت‌ها مردمی بودند که در یونان باستان و در منطقه‌ی اسپارت می‌زیستند. جایگاه اجتماعی آنها بین مردم آزاد و برده قرار داشت و از همین رو می‌توان آنها را نیمه‌برده دانست. هلوت‌ها را نه می‌شد آزاد کرد و نه می‌شد فروخت. کار اصلی آنها دهقانی بود ولی نمی‌توانستند زمین کشاورزی خود را ترک کنند و به زمینی دیگر مهاجرت کنند (درست شبیه به وضعیت سرف‌ها در روسیه‌ی چند قرن قبل). هلوت‌ها مجبور بودند بخش اعظم درآمد خود را طبق محاسباتی مشخص و معین به صاحب خود بپردازند و هر چه را اضافه می‌ماند خود بر می‌داشتند؛ همچنین مجاز نبودند بیش از یک سقف معین ثروت بیندوزند. علاوه بر کارهای کشاورزی به کارهای دیگری نظیر نظافت، خدمتکاری در منازل، نگهبانی و کارهای پست هم می‌پرداختند. به دلیل جمعیت بالای آنها در قیاس با جمعیت کمتر مردم اسپارت، همیشه مورد سوءظن اسپارتی‌ها بودند و همه‌ی تدابیر امنیتی در نظر گرفته می‌شد که سر به شورش بر ندارند. اگر شخصی اسپارتی بی هیچ عذر و بهانه‌ای یک هلوتی را می‌کشت بازخواست و مجازات نمی‌شد. ـ مترجم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 تیر1393 توسط عبدالرضا شهبازی

در جوانی، زندگی همچون جاده‌ای است روشن و بسیار طولانی که پیش رویت گسترده است. انتهایش را نمی‌بینی. شاید هم نمی‌خواهی ببینی. شاید هم اصلا دوست نداری به انتهایش فکر کنی. مرگ یا انتهای این جاده اصلاً ذهن  تو را به خود مشغول نمی‌کند. مرگ اطرافیان را می‌بینی ولی سرشار از زندگی هستی و به مرگ و پایان این جاده‌ی روشن فکر نمی‌کنی. طرح‌ها می‌ریزی، نقشه‌ها می‌کشی، آرزوها در سر می‌پرورانی و به قول سعدی هر دم رأیی زنی و هر لحظه هوسی پزی. سالیان می‌گذرند. یکی از پی دیگری. تک به تک موهای سفید لابلای خرمن موهای سیاه بیرون می‌زنند. ولی زور جوانی همچنان می‌چربد و باز درازی جاده‌ی پیش رو را نظاره می‌کنی که علی‌الظاهر هیچ انتهایی ندارد. به‌تدریج اما، مقدار جاده‌ی طی‌شده‌ی پشت سرت که در ابتدا بی‌مقدار و ناچیز بود، سال به سال بیشتر می‌شود و بر حجم خاطراتت افزوده می‌شود.  هرچند که دیگر چندان هم جوان جوان نیستی باز در قرع و انبیق ذهنت آرزو می‌پرورانی. اما آرزوهایت همچون آغاز جوانی افسارگسیخته و بی حد و مرز نیستند. گذر عمر افسار می‌زند بر سرکشی‌های ذهنت. حد و مرزهای ذهن و جسم را بیشتر حس می‌کنی.

به چهل سالگی که می‌رسی بسیاری از آمال و آرزوهایت طرح‌های کودکانه به نظر می‌رسند. جاده‌ی پیش رو هم دیگر طولانی نیست. یعنی دیگر اصلاً طولانی نیست. راه طی شده بیش از راه پیش رو است. در این هنگام به محدودیت‌های ذهن و جسمت کاملاً آگاه شده‌ای. محدودیت دیگری که سابقاً اصلاً فکرش را هم نمی‌کردی به دو محدودیت قبلی اضافه شده است: زمان.

در جوانی اصلاً به زمان فکر نمی‌کنی. زمان در آن هنگام برای تو بی‌انتهاست. زندگی برایت ابدی است. انتهای جاده هم که اصلاً دیده نمی‌شود. ولی کم‌کم زمان عرض اندام می‌کند. در چهل‌سالگی با تمام وجود درمی‌یابی که وقت واقعاً تنگ است. روزها و ماه‌ها و سال‌ها همچون خوره، جاده را می‌خورند و تفاله‌ی آن را پشت سر می‌اندازند.

کم‌کم کورسوی انتهای جاده را می‌بینی. اکنون دیگر جاده‌ی طی‌شده‌ی پشت سرت حسابی طولانی شده. جاده هم دیگر روشن و آفتابی نیست، سرد و مه گرفته است. ضعف جسمانی نیز که در جوانی مطلقاً در مخیله‌ات جایی نداشت سر می‌رسد. عضوی از پی عضوی دیگر به درد می‌آید. آرزوی دراز در این موقع به شوخی می‌ماند.

سرانجام زمانی می‌رسد که جاده تمام می‌شود و افقی گسترده جلوی خود می‌بینی. اکنون دیگر کل جاده را پشت سر گذاشته‌ای و به آخر خط رسیده‌ای. امروز و فرداست که در مه‌های گاه و بی‌گاه افق محو شوی و صرفاً خاطره‌ات بر جای بماند. خاطره‌ای که اگر ارزشمند باشد باقی می‌ماند و گر نه همان نیز در پس غبار سالیان محو می‌شود و نی نام از آن می‌ماند و نی نشان.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 تیر1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

اوایل ساعات امروز مردم بسیاری در سراسر جهان بازی عجیب آلمان مقابل برزیل را دیدند. نتیجه‌ی عجیب و غریب 7 بر 1 به سود آلمان را شاید هیچ‌کس پیش‌بینی نمی‌کرد. آلمان منسجم با بازی منطقی و روحیه‌ی خونسرد در مقابل تیم آشفته‌ی برزیل با بازی احساسی که در نبود نیمار و سیلوا بحران‌زده هم بود، نشان داد که به راستی شایسته‌ی قهرمانی در این جام جهانی است.

اما سخن من چیز دیگری است.

در همان دقایق آغازین بازی مشخص بود برزیل سردرگم حریف آلمان قدرتمند و منسجم نیست. حتی تشویق چند ده هزار نفری برزیلی‌های مستقر در ورزشگاه هم تأثیری بر بهبود کیفیت بازی برزیل نداشت. بنابراین کاملاً مشخص بود برزیل دیر یا زود به زانو در خواهد آمد. خصوصاً بعد از گل دوم آلمان به برزیل، واقعیت تیم برزیل مشخص شد. سخن من این است که ای کاش آلمان بعد از گل سوم و یا حتی چهارم، گل بیشتری به برزیل نمی‌زد. کاش به احترام مردم نجیب برزیل، به احترام این همه زحماتی که این کشور در برگزاری جام جهانی متقبل شده بود و به احترام سابقه‌ی درخشان این تیم در جام‌های جهانی گذشته، این تیم را چنین تحقیر نمی‌کرد. با همان سه و یا چهار گل اول، آلمان برتری مطلق خود را بر تیم برزیل ثابت کرد. همین کافی بود. چقدر جوانمردانه‌تر بود که وقتی می‌دید تیم برزیل اینقدر آشفته و از هم گسسته است به همان سه و یا چهار گل اول رضایت می‌داد و در ادامه فقط بازی را اداره می‌کرد. همه‌ی کارشناسان و حتی مردم عادی هم می‌فهمیدند که آلمان می‌تواند گل بیشتری بزند ولی رغبتی به این کار ندارد. اگر این کار را می‌کرد مسلماً محبوبیت بیشتری می‌یافت نه چون اکنون که بیشتر آدمی را به یاد نبرد گلادیاتورهای روم باستان می‌اندازد که هرچند حریف را بر زمین می‌زدند ولی باز هم او را با نیزه و شمشیر پاره‌پاره می‌کردند و نهایتاً سر از تنش جدا می‌کردند!

فراموش نکنیم که فوتبال برای برزیلی ها بیش از یک ورزش است. فوتبال برای آنها نوعی حیثیت و آبروی ملی است. حیثیتی که اکنون آن را لگدمال شده می بینند.

خبرهای بسیاری از شورش‌ها و ناآرامی‌های گسترده در برزیل به گوش می‌رسد. امیدوارم این ناآرامی‌ها تلفات مالی و جانی در پی نداشته باشد و باز آرامش به این کشور برگردد.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 تیر1393 توسط عبدالرضا شهبازی

خیاط باسابقه شهر ، استادحاج ابراهیم علی نیا در سال 1322 در بندردیلم به دنیا آمد . خیاطی را نزد استاد حاج عبدالنبی خلیلی فرا گرفت ، در سال 1339 هنگامی که 17 سال بیشتر نداشت عازم کشور کویت گردید. نزدیک به 42 سال در کویت به شغل خیاطی مشغول بود . در سال1382 بعد از برگشت از کشور کویت ، این شغل را ادامه داد.اکنون با داشتن 72 سال ،همچنان جهت کسب روزی حلال تلاش می نماید. از خدواند بی همتا برای این استاد عزیز ، موفقیت و تندرستی خواهانیم.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 تیر1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي

در نظر بیاورید که یک روز خوب خدا وقتی از خواب بیدار می شوید ببینید که فرد و یا افرادی تمام دارایی های شخصی از لباس و خوراک گرفته تا کتاب های مورد علاقه اتان و حتی بدتر از آن کیف پولتان !!!را برداشته اند و در برابر اصرار شما مبنی بر حقوق حقه اتان در استفاده از این منابع،با هزار و یک دلیل برای شما بهانه بیاورند که شما دانایی و حق  استفاده از این امکانات را ندارید و بهتر است که آن فرد یا گروه در مورد استفاده کردن یا نکردن شما از آن وسایل ،تصمیم بگیرند و هر از چندی نیز که با اصرار شما مواجه می شوند با منت تمام لباسی و یا وسیله ای از وسایلتان را به شما بر گردانند و آن را نه حق شما که لطف خویش بدانند و یا اگر فی المثل کیف پولتان را طلب کردید به این دلیل که ممکن است شما با آن کار خطرناکی که برای سلامتیتان ضرر دارد را انجام دهید مثلا خوراکی ناسالم بخرید و یا حتی مواد مخدر تهیه کنید ،از بازپس دادن آن به شما سرباز زنند.به راستی آن روز چه احساسی خواهید داشت؟

حال و روز ما زنان نیز چون احساسی است که شما در آن روز نامیمون خواهید داشت.با این تفاوت که ما در طول تاریخ با این امر مواجه بوده ایم و شما ساعاتی چند.بارها و به راحتی و سادگی ،ما زنان در مهجوریت و محدویت بوده ایم و پس از آگاهی و اعتراض،وقتی حقی که از آن خودمان بوده است را به ما واگذار کرده اند هرکس در پی آن بوده که این لطف را به خود نسبت دهد و بزرگواری خویشتن را به رخ کشد .به طور مثال این که حق رای را چه کسی برای اولین بار به زنان داده است بسیار سخن می رود اما این که چه کسی و با چه حقی این حق را از زنان سلب نموده ،کمتر سخن به میان می آید.

شاید یک مثال امروزی تر،مثالی که حتی به چشم خیلی از ما هم نیاید،حق محرومیت زنان از رفتن به استادیوم ها و دیدن مسابقات ورزشی است.چه کسی اولین بار تصمیم گرفته است که این حق از زنان گرفته شود ؟ به چه دلیل مردانی تصمیم می گیرند که در کشوری مانند ایران زنان از دیدن مسابقات ورزشی محروم باشند و در کشوری مانند عربستان ؛زنان از حق رانندگی!!

برای این کارها بهانه های فراوان می توان آورد بهانه هایی از جنس همان هایی که در آن روز کذایی فرضی در بازپس دادن کیف پول شما می توان آورد،اما فراموش نکنیم که در این بین تنها بر اساس دلبخواهی های خویش،انسانی چون خود با خواسته ها و حقوقی برابر را از خواسته ها و حقوقی محروم کرده ایم وبدون آن که بدانیم یا بخواهیم که بدانیم ،مروج نوعی از برده داری در سبکی جدید بوده ایم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 تیر1393 توسط معصومه راستی

 

باز سر و کله‌ی کنکور سراسری پیدا شد. آزمونی که به گمان من بی‌معنی‌ترین، غیر علمی‌ترین و مضحک‌ترین وسیله‌ی سنجش توانایی علمی دانش‌آموزان برای ورود به مقطع دانشگاه است. البته از چنان نظام آموزشی که در پست قبل به آن اشاره‌ای داشتم بیش از این انتظاری نمی‌رورد. از کوزه همان برون تراود که در اوست.

در این کنکور، دانش‌آموزان در گروه‌های مختلف آموزشی مجبورند حجم سیل‌آسایی از مطالب دوره‌ی دبیرستان خود را به‌زور و به انواع لطایف‌الحیل در حافظه‌ی خود بچپانند و در روز آزمون همه‌ی آن محفوظات را بر برگه‌ی کنکور تخلیه کنند! و از این طریق است که مشخص می‌شود چه کسی برای ورود به کدام رشته‌ی دانشگاهی (از بین چند صد رشته‌ی موجود) مناسب‌تر و صاحب‌صلاحیت‌تر است!

کسی که فرضاً بخواهد رشته‌ی زبان انگلیسی را انتخاب کند باید درس عربی و دین و زندگی را هم خوب بزند!

کسی که خواهان ادامه‌ی تحصیل در رشته‌ی زیست‌شناسی است علاوه بر دروس عربی و دین و زندگی، باید تست‌های فیزیک را هم بزند!

کسی که می‌خواهد حقوق را انتخاب کند باید تست‌های تاریخ و فلسفه را هم بزند!

کافی است تصور کنید این دانش‌آموز بینوا که از سوی آموزش و پرورش و ایضاً سازمان سنجش آموزش کشور همچون انبانی فرض شده است باید در طول یکسال با اعمال شاقه، مطالعه (بخوانید: حفظ‌) کند تا بتواند طی یک صبح یا یک بعد از ظهر (که ممکن است هر اتفاقی برای حال روحی و جسمی وی رخ دهد) تمامی محفوظات خود را بر دفترچه‌ی آزمون تخلیه کند، با زندگی خود قمار کند و در این مسابقه‌ی میلیونی یکی از صندلی‌های دانشگاه را از آن خود کند!

من واقعاً نمی‌دانم چه زمانی قرار است این نظام مضحک و معیوب کنکور از صحنه‌ی آموزش کشور کنار رود. حداقل ده الی پانزده‌سالی می‌شود که حرف حذف آن می‌رود ولی کنکور همچنان هست که هست.

روش درست تشخیص استعدادها، نمرات و معدل‌های دوره‌ی مدرسه است به اضافه‌ی آزمونی که بیشترین ارتباط را با رشته‌ی انتخابی داوطلب دارد. همین. مثل بسیاری از کشورهای پیشرفته‌ی دنیا. تازه در بسیاری از آن کشورها آن آزمون بسیار مرتبط هم نیست. فقط معدل دروس مرتبط دوره‌ی دبیرستان معیار است به اضافه‌ی معرفی‌نامه‌هایی چند از دبیران و اولیای مدارس. در دانشگاه است که پوست از کله‌ی دانشجویان کنده می‌شود و سره از ناسره تفکیک می‌شود نه در ورود به دانشگاه (همان قیف وارونه در کشور ما که در آن بلاد دیگر وارونه نیست).

از دیگر مصیبت‌های نظام آموزشی ما پدیده‌ی آزمون تستی است که آن حدیث مفصل خود را می‌طلبد و باید در فرصتی دیگر به آن پرداخت.


نوشته شده در تاريخ جمعه 6 تیر1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

یکی از وجوه بسیار نامیمون و نگران‌کننده‌ی نظام آموزش و پرورش ما عدم توجه به مهارت نوشتن است. طبیعی است منظور من نگارش شسته‌رفته‌ ولی طوطی‌وار محفوظات در روز امتحان نیست. منظور من مهارت در نگارش ایده‌ها، نقدها، مخالفت‌ها و موافقت‌ها است. در یک کلام، نگارش خلاق. یعنی بیان مکتوب واکنش‌های فرد در برابر هر آنچه می‌بیند، می‌شنود و می‌خواند. طبیعی است زیربنای چنین مهارتی، تفکر انتقادی است. یعنی برخورد روشمند و نقادانه با محرک‌های سمعی و بصری. و این دومی نیز در نظام آموزشی ما جایی ندارد.

بنابراین، هم مهارت «نگارش خلاق» و هم «تفکر انتقادی» از غایبان بزرگ در نظام آموزش و پرورش ما هستند.

     از نخستین روزهای دبستان تا واپسین درس‌های دوره‌ی دبیرستان، آنچه واجد اهمیت است، آنچیزی است که در امتحان و نهایتاً در کنکور مطرح می‌شود. الباقی از باب خالی‌نبودن عریضه است و تنوعی در بیان مطالب اصلی (!). می‌شود این «الباقی» را به روزنامه‌های مچاله‌ای تشبیه کرد که بین ظروف و لوازم شکستنی می‌گذارند تا نشکنند. بدیهی است ارزش این فرعیات به حمایتی است که از اصلی‌ها می‌کنند. دروس و مطالب اصلی نیز در حکم وحی منزلند. یعنی آنچه بین‌الدفتین و میان دو جلد کتاب درسی آمده است، تحت هر شرایطی، درست است و یا باید عجالتاً درست تلقی شوند، چون آنچه در امتحان نهایی و کنکور خواهد آمد از این کتاب‌ها است و بس. صرف چنین تلقی از کتاب درسی در تضاد کامل و همه‌جانبه با تفکر انتقادی است. زیرا دانش‌آموزان اگر با رویکردی نقادانه با محتوای کتاب‌های درسی مواجه شوند و قصد داشته باشند معلم و دیگر دانش‌آموزان را از یافته‌های خود مطلع سازند هم باید به‌صورت شفاهی این کار را انجام دهند (که این نیز محتاج پرورش مهارت‌های بیان شفاهی در دانش‌آموزان است) و هم باید این یافته‌ها را به صورت مکتوب و در قالب مقاله و یادداشت انتقادی عرضه کنند. اما اگر قرار باشد هر آنچه در کتاب درسی مکتوب است در امتحان (اعم از کوئیز و امتحان نهایی و کنکور) مطرح شود و جای چون و چرا هم نداشته باشد پس داشتن تفکر انتقادی بیشتر به مزاحمی می‌ماند که فقط موجب اتلاف وقت دانش‌آموز و کلاس درس می‌شود! در محدوده‌ی چنین نظامی مطالب غیر درسی و مرتبط با کتاب جایگاهی تشریفاتی و باری به هر جهت دارند که کمتر دانش‌آموزی رغبت می‌کند به آنها توجه کند.

       از سوی دیگر، بنگاه‌هایی اقتصادی که با روکشی دلنواز از تعلیم و تربیت به کار چاپ و نشر کتاب‌های کمک‌درسی مشغولند نیز همین کتاب‌های درسی را تا جای ممکن فشرده می‌کنند و می‌کوشند عصاره‌ی آن را چون داروی شافی قطره‌قطره در گلوی دانش آموز بچکانند. یعنی همان دانش اندک و علیل کتاب‌های درسی را بند‌بند کرده و تلگرافی‌شده‌ی آنها را به دانش‌آموز تحویل می‌دهند و نهایت موفقیت خود را نمره‌ی خوب دانش‌آموز در امتحان می‌دانند. همین. و البته از همین راه سودهای کلان به جیب می‌زنند و بدتر آنکه کار خود را آموزشی و علمی می‌پندارند و یا چنین وانمود می‌کنند. در این نظام معیوب که انگل‌هایی چند نیز بر تنه‌ی آن روییده‌اند و اندک قوت آن را می‌مکند، آن چیزی که غایب مطلق است تفکر انتقادی است.

زمانی که تفکر انتقادی در نظام تعلیم و تربیت ما فاقد جایگاه شود، نگارش خلاق که سوخت خود را از این مهارت تأمین می‌کند نیز بلامحل خواهد شد. نتیجه نیز این می‌شود که بدون لحاظ‌کردن تفکر انتقادی، نگارش خلاق، در بهترین حالت، ممکن است نهایتاً به شعرگویی و داستان‌نویسی و نگارش نامه‌های اداری ختم شود.

     زمانی که از یک‌سو به دانش‌آموز راه و روش تفکر انتقادی آموزش داده نشود و از سوی دیگر مهارت‌های نگارش خلاق و انتقادی به وی یاد داده نشود به پدیده‌ای می‌رسیم که من نام آن را نخبگان رباتیک می‌گذارم. منظور من از نخبه‌ی رباتیک این است که دانش‌آموزی «بهترین» است و «نخبه» تلقی می‌شود که بالاترین نمره را در دروس خود کسب کند. بالاترین نمره در دروس چگونه کسب می‌شود؟؟ بسیار راحت است. حفظ حداکثری دروس و تحویل محفوظات به بهترین شکل ممکن در امتحان. در این نظام دریافت و پرداخت مکانیکی، در ذهن دانش‌آموز، کاری بر روی محتوای داده‌ها انجام نمی‌شود. یعنی قادر به چنین کاری نیست. برای چنین کاری تربیت نشده است. نه تنها تربیت نشده است که خلاف آن، یعنی عمل مکانیکی دریافت و پرداخت، به‌شدت نیز تشویق می‌شود.

     برای این که با این نخبه‌ی رباتیک بیشتر آشنا شویم و بدانیم که چنان نظامی چگونه قربانی به اجتماع تحویل داده است کافی است او را آزمایش کنیم. از این نخبه می‌خواهیم یکی از مباحث کتاب درسی خود را با نگاهی «تا حدی انتقادی» و ورای کتاب درسی ارزیابی کند و این ارزیابی را مکتوب کند. زمانی که عجز آشکار وی را در انجام این کار می‌بینیم متوجه عمق فاجعه می‌شویم.

این دانش‌آموز نخبه که نمراتش بین 19 و 20 در نوسان است و فشار خردکننده‌ی کوئیزهای پی‌درپی و بی‌امان را بر روح و روان و ذهنش حس می‌کند قادر نیست به گونه‌ای دیگر، با بیانی دیگر، با اطلاعاتی دیگر به ارزیابی مباحث کتاب خود بپردازد. بدیهی است چنین ضعف و عجزی ذاتی دانش‌آموز نیست. این ارمغان شومی است که از نظام آموزش و پرورش ما به او رسیده است. او محصول چنین نظامی است. بی‌آنکه خود خواسته باشد چنین شود.

     این دانش‌آموز نه تنها نمی‌تواند نسبت به مطالب درسی خود در طول دوره‌ی مدرسه واکنش مکتوبی نشان دهد که مهم‌تر از آن، قادر نیست نسبت به آنچه در اطراف خود می‌بیند، می‌شنود و می‌خواند واکنشی انتقادی و مکتوب از خود بروز دهد. با این همه، و به رغم چنین ضعف‌های آشکاری، چون طبق نظام آموزشی ما رفتار می‌کند و خواسته‌های این نظام را به‌درستی برآورده می‌کند، هم محبوب مدرسه است و هم اجتماع. و این نکته‌ی بسیار بسیار مهمی است. مهم از این جهت که به دلیل بازخوردهای خوب و خوشایندی که دریافت می‌کند بسیار بعید است که به سمت تفکر انتقادی و نگارش خلاق رو بیاورد. او آن چیزی را که مدرسه و اجتماع از او می‌خواهد به بهترین شکل ممکن انجام می‌دهد. محبوب خاص و عام هم می‌شود. چه حاجت به انجام کاری دیگر که نه تنها چنین بازخوردهای خوشایندی در پی ندارد که به دلیل کم‌گذاشتن در انجام فرایض مدرسه، خوب و «نخبه» هم تلقی نمی‌شود.

     در آخر، باید بر این نکته تأکید کنم که در همه حال باید استثناها را کنار بگذاریم. یعنی هستند دانش‌آموزانی که هم واجد تفکر انتقادی هستند و هم خوب و خلاقانه می‌نویسند. ولی باید این نکته‌ی مهم را به خاطر سپرد که چنین دانش‌آموزانی محصول نظام آموزش فعلی نیستند و به‌صورت خودجوش به وجود آمد‌ه‌اند.. نظام فعلی برای تولید چنین دانش‌آموزانی طراحی نشده است. منظور من این تعداد قلیل از دانش آموزان نیست. منظور کل بدنه‌ی دانش‌آموزی کشور است.

     این بحث درازدامنی است و آنچه نوشتم صرفاً اشاره‌ای بود به اصل موضوع. شاید در وقتی دیگر به برخی دیگر از وجوه آن پرداختم.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 خرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی

بازی پرگل هلند مقابل اسپانیا که با برتری خیره‌کننده‌ی 5 بر 1 هلند به پایان رسید بیش از آن که تلافی شکست چهارسال قبل هلند در برابر اسپانیا در بازی فینال جام جهانی 2010 باشد انتقام تاریخی هلند از اسپانیا بود (هرچند در قالب فوتبال).

اوایل دوران مدرن، هلند که در آن زمان به کشورهای سفلی (هلند، بلژیک و لوگزامبورگ) معروف بود در زیر یوغ امپراتوری مقتدر اسپانیا دست و پا می‌زد. هلندیان مردمی صنعتگر و تجارت‌پیشه بودند که با تصرف زمین از دریا، به قول باربارا تاکمن، کار خدایی کرده بودند. آنها از نخستین کشورهای اروپایی بودند که صنعت کشتی‌سازی را به وجود آوردند و آن را رونق بخشیدند و در طول قرون بعد، از سلاطین بلامنازع دریاها شدند.

امپراتوری اسپانیا به رهبری فیلیپ دوم، به یمن قدرت بی‌چون و چرای نظامی و دریایی و به پشتوانه‌ی کلیسای کاتولیک رم، ظاهراً نقش اصلاحگر کژی‌ها و کاستی‌های ملل اروپا را بر عهده داشت ولی عملاً و در باطن قلدر اروپا بود و در پهنه‌ی قاره‌ی سبز و بلکه جهان یکه‌تازی می‌کرد و چون خود را دست خداوند در زمین می‌دانست هر ستم و حق‌کشی را عین درستی و راستی می‌پنداشت.

شمال هلند (هلند امروزین) در اوج نهضت اصلاحات دینی در اروپا به رهبری مارتین لوتر، به آیین پروتستان گروید و عملا رابطه‌ی دینی خود را با اسپانیا و در واقع با کلیسای کاتولیک رم گسست و علی‌الظاهر خطایی جبران‌ناپذیر مرتکب شد. اسپانیا با گسیل بخشی از ارتش خود به هلند، غارت کلیساهای پروتستان، بی‌حرمتی به مقدسات آنها، چپاول اموال هلندیان، فشار خردکننده‌ای را بر مردم هلند وارد کرد. هلندیان طی عریضه‌ای از فیلیپ دوم خواستار آزاد‌گذاشتن آنها در انتخاب دین خود شدند ولی اسپانیا که آیین پروتستان را عین الحاد می‌دانست فشار را بر مردم هلند افزون‌تر ساخت و برخی شهرهای آنها را محاصره کرد، چندان که هزاران نفر از مردم هلند از گرسنگی تلف شدند و آنها که زنده ماندند به خوردن علف و مردار حیوانات روی آوردند. هلندی‌ها از خواسته‌ی خود مبنی بر آزادی مذهبی عبور کردند و استقلال هلند را (که آن زمان به‌صورت استانی اداره می‌شود) خواستار شدند و مبارزه‌ی خود را علیه اسپانیای تا دندان مسلح آغاز کردند.

در این میان گروهی از دریانوردان بی‌باک هلندی که به آیین کالوینیسم - از فرقه‌های مسیحیت ـ  تعلق داشتند با استفاده از کشتی‌های عموماً کوچک خود به ناوگان عظیم اسپانیا، موسوم به آرمادا، شبیخون می‌زدند و خسارات و لطماتی را به اسپانیایی‌های کاتولیک وارد می‌کردند. این دریانوردان چون عامدانه سر و صورت خود را اصلاح نمی‌کردند و هیبتی مخوف و ترسناک یافته بودند به گدایان دریا معروف شدند و از محورهای مهم مقاومت مردم هلند علیه امپراتوری اسپانیا محسوب می‌شدند.

جنگ هلندیان برای کسب استقلال و رهایی از چنگال پرطمع و ویرانگر اسپانیا قریب به هشتاد سال به طول انجامید. یعنی از سال 1566 تا سال 1648. چه هلندیانی که کشته نشدند، چه خانه‌هایی که ویران نگشتند، چه اموالی که به یغما نرفت و چه خون‌هایی که بر زمین ریخته نشد.

نهایتا در سال 1648 اسپانیا، استقلال هلند را به رسمیت شناخت و هلندیان پا به راهی گذاشتند که در دو سه قرن بعد آنها را به اوج صنعت، تجارت، دریانوردی، هنر و اقتدار رساند.

بازی دیشب با آن پنج توپی که هلندیان به دروازه‌ی اسپانیا شلیک کردند انتقام تاریخی مردمی است که تا پای جان برای استقلال خود و رهایی از یوغ اسپانیای مقتدر جنگیدند. حرص آشکار بازیکنان هلند برای ثبت گلهای بیشتر و روح جنگنده آنها یادآور تلاش خونبار این ملت در دستیابی به استقلال و رسیدن به آزادی بود.


نوشته شده در تاريخ شنبه 24 خرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

 

کسانی که جام جهانی فوتبال 1994 را دیده باشند مسلماً روبرتو باجّو، بازیکن افسانه‌ای ایتالیا، را هرگز از یاد نخواهند برد. خصوصاً با ضربه‌ی پنالتی که در بازی فینال بالای دروازه‌ی برزیل فرستاد و ایتالیا شکست خورد و برزیل قهرمان شد و آه از نهاد طرفداران ایتالیا، از جمله خود من، برآمد. ولی بی‌تردید اگر باجو نبود ایتالیا هرگز به نیمه‌نهایی هم راه پیدا نمی‌کرد تا چه رسد به بازی فینال.

روبرتو باجو از اسطوره‌های فوتبال ایتالیا و جهان محسوب می‌شود. در نظرسنجی فیفا در سال 2002، وی جزو یازده بازیکن تیم رویایی فیفا در تمامی ادوار فوتبال انتخاب شد. باجو، بازی‌ساز بی‌همتا و استاد بی‌چون و چرای ضربات ایستگاهی، گلزنی قهار بود. او تنها ایتالیایی است که در سه دوره‌ی جام جهانی (1990، 1994، 1998) موفق به گلزنی شده است. آمار گل‌های باشگاهی‌اش (از 1982 تا 2004)، 221 گل بوده است!

درباره‌ی زندگی حرفه‌ای روبرتو باجو مطلب بسیار زیاد است و قصد من هم از این پست مرور زندگی فوتبالی باجو نیست. در سال 2001، وی کتابی نوشت درباره‌ی زندگی فوتبالی خود به نام Una porta nel cielo (دری در آسمان) که به انگلیسی هم ترجمه شده است و علاقه‌مندان می‌توانند به آن مراجعه کنند. من در این کتاب بود که راز آن ضربه‌ی عجیب پنالتی را فهمیدم.

اما دوران ورزشی هر ورزشکاری روزی به سر خواهد آمد. در این تردیدی نیست. باجو نیز در سال 2004 از فوتبال حرفه‌ای خداحافظی کرد و فصل جدیدی در زندگی‌اش گشوده شد. خداحافظی وی را از دنیای فوتبال میتوانید اینجا ببینید.

روبرتو باجو بودایی است، عکس تصوری که ما از ایتالیایی‌ها داریم و همه‌ی آنها را کاتولیک‌های دوآتشه می‌پنداریم. در کتاب خاطراتش نیز می‌نویسد که قبل از شروع جام جهانی 94 استاد معنوی وی به او گفته بوده است که در این جام با مشکلات بسیاری مواجه خواهد شد و ... .

انسان‌دوستی و فعالیت‌های حقوق‌بشری و کمک مادی و معنوی به تهیدستان در سراسر جهان، که یکی از وجوه بارز تفکرات بودایی است، از وجوه متمایز شخصیت روبرتو باجو نیز هست.

باجو در سال 2002 از سوی سازمان ملل متحد بعنوان سفیر حسن نیت سازمان خواربار و کشاورزی جهانی انتخاب شد و در سال 2010 نیز به پاس فعالیت‌های انسان‌دوستانه و حقوق بشری وی، از سوی انجمن برندگان جایزه‌ی صلح نوبل، جایزه‌ی «مرد صلح» به وی اعطا شد.

عمده‌ی فعالیت‌های انسان‌دوستانه‌ی باجو، جلب کمک‌های جهانی به گرسنگان در سراسر جهان است. در واقع کانون توجه فعالیت‌های او مبارزه با گرسنگی است. 

در «روز مسابقه با گرسنگی» ۳۱۴ باشگاه فوتبالی در قالب ۱۶ لیگ و در ۱۵۷ استادیوم در سراسر اروپا در روزهای ۲۲ تا ۲۴ اکتبر  بازی های خود را به تمام اقداماتی که صرف مبارزه با گرسنگی و فقر در سراسر جهان میشود تقدیم میکنند. علامت این جنبش انسانی تصویر سوتی زردرنگ است که بر روی لباسهای آنها دیده میشود. روبرتو باجو نیز در انجام این حرکت انساندوستانه نقشی کلیدی بر عهده دارد.

باجو در بیانیه ای که در سال 2012 مشترکاً با کریستالینا گیورگیوا (رئیس کمیساریای اروپا در همکاری‌های‌ بین‌المللی و کمک‌های انسان‌دوستانه به مناطق بحران‌زده) منتشر کرد می‌نویسد:

« چگونه در مسابقه با گرسنگی پیروز شویم؟

وقتی گرسنه‌اید چه حسی دارید؟ ضعیف. خسته. ناتوان از تمرکز و مطالعه و بازی یا کار.

خوب، در این مواقع چه می‌کنید؟ سعی می‌کنید چیزی پیدا کنید تا بر گرسنگی غلبه کنید.

راحت به نظر می‌رسد، ولی، آیا می‌دانید که از هر هفت نفر روی این سیاره، یک نفر هیچ چیزی برای خوردن پیدا نمی‌کند؟... این افراد نه پول دارند که چیزی بخرند و نه پولی که با آن غذایی تولید کنند. آنها از گرسنگی رنج می‌کشند. این وضعیتی است که اکنون در منطقه‌ی ساحل در غرب آفریقا جریان دارد. یعنی در کشورهای سنگال، موریتانی، مالی، بورکینافاسو، نیجر و چاد...

نزدیک به 16 میلیون نفر دچار گرسنگی شدید هستند، نیمی از این تعداد در معرض خطر مرگند، مرگ بخاطر گرسنگی....

آسیب‌پذیرترین‌ها بیش از یک میلیون کودکند که بسیاری از آنها زیر دو سال سن دارند. اگر به موقع به این کودکان کمک نشود، حتی اگر زنده هم بمانند، رشد ذهنی و بدنی آنها مختل می شود...

کمیسیون اروپا تاکنون توانسته است مبلغ 123 میلیون یورور جمع کند تا بعنوان کمک‌های انسان‌دوستانه به 6 میلیون فرد اعطا شود که از رنج گرسنگی رهایی یابند.

ولی این مبلغ هم کافی نیست... ما به کمک‌های بیشتری نیاز داریم، به توجه بیشتر، به آگاهی بیشتر، تا جان افراد بیشتری را نجات دهیم.

به همین دلیل است که کمیسیون اروپا با پیوستن به سازمان  خواربار و کشاورزی جهانی وابسته با سازمان ملل (فائو)، و لیگ‌های فوتبال حرفه‌ای اروپا (EPFL)، همگی در کمپین «فوتبال حرفه‌ای علیه گرسنگی» متحد شده‌اند.

فوتبال حرفه‌ای این قدرت را دارد که آن توجه و آگاهی عمومی را که به آن احتیاج داریم برای ما فراهم کند...

روبرتو باجو

کریستالینا گیورگیوا»

این بیانیه مفصل‌تر است و من فقط بخش‌هایی از آن را ترجمه کردم. اصل آن را می‌توانید در وبسایت اختصاصی روبرتو باجو بیابید.

                                     باجو در جمع کودکان یک مدرسه فوتبال در پرو (۲۰۱۱)

نه روبرتو باجو در انجام چنین فعالیت‌هایی، در جمع پیشکسوتان مشهور ورزشی، منحصر به فرد است و نه فعالیت‌های انسان‌دوستانه‌ی وی منحصر به آنچیزی است که مختصراً در بالا به آن اشاره شد.

اینها را که می‌نویسم باز آن سوالات قدیمی به سراغم می‌آیند: چرا در جمع پیشکسوتان مشهور ورزشی ما، فردی نداریم که فعالیت‌های انسان‌دوستانه‌ی وی چنین گستره‌ی جهانی یافته باشد؟ چرا پیشکسوتان ما تفکری جهانی نیافته‌اند؟ چنین دغدغه‌هایی ندارند؟ روبرتو باجو چرا توجهش به گرسنگان گمنام غرب آفریقا جلب می‌شود؟ چرا رفع گرسنگی و فقر آنها برایش مهم است؟ آیا نمی‌توانست از ثروت خود، بیشمار ویلا بسازد و در سواحل جزایر قناری خوش بگذراند؟ چه عاملی او و پیشکسوتانی مانند او را چنین متمایز می‌کند؟ چرا نمونه‌های وطنی مانند او نداریم(یا حداقل من نمی‌شناسم)؟ افرادی با کالیبری بین‌المللی و توجه به انسان در معنای کلی آن، و نه فقط انسان‌های شهر زادگاهش، استانش و یا کشورش.

شاید تفکر درباب این سوالات و سوالات مشابه اندکی موجب شود به گونه‌ای دیگر به اطرافمان بنگریم و تاحدی از لاک فرهنگ و زبان و کشور خود بیرون بیاییم.

امیدوارم.

                روبرتو باجو محصولات خشک شده و آفت زده در پرو را بررسی میکند. (۲۰۱۱)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی

                                             هایله سیلاسی (۱۹۷۵-۱۸۹۲)

 

اشاره: آنچه در زیر می‌خوانید مقاله‌ای است که در معرفی کتاب امپراتور (امپراتور/رژارت کاپوش‌چینسکی/حسن کامشاد/نشر ماهی/1393) نوشته‌ام و در شماره‌ی اخیر ماهنامه‌ی اندیشه پویا (شماره 16/خرداد 1393) به چاپ رسیده است.

 

امپراتور

اقتدار، تزلزل، سرنگونی

 

عبدالرضا شهبازی

زمانی که هایله سیلاسی، امپراتور مخلوع اتیوپی در بازداشت خانگی به‌طرزی مشکوک جان سپرد هشتاد و سه‌سال از عمرش می‌گذشت و از این مدت، 45 سال آن را بر اتیوپی فرمان رانده بود. 45 سال سلطنت زمان زیادی است. آنقدر زیاد که ممکن است امپراتور را به‌تدریج در هاله‌ای از افسانه و رمز و راز فرو ببرد و رگه‌هایی از الوهیت در شخصیتش بدواند و رعیتش را مسحور خود سازد...

     تَفَری مَکونِن، که بعدها به هایله سیلاسی (به‌معنای «قدرت تثلیث») شناخته شد، در 1892 در اتیوپی به‌دنیا آمد. پدرش مشاور اعظم امپراتور بود و تعدادی مسیونر فرانسوی کار تعلیم تفری را در خانه بر عهده گرفتند. هوش و ذکاوتش در خردسالی، امپراتور مِنِلیک دوم، را سخت تحت تأثیر قرار داد و از همین رو، از همان اوان زندگی وظایفی به تفری محول شد که خاص نجیب‌زادگان و اشراف بود. افکار ترقی‌خواهانه‌ی او که سال‌های بعد از وجوه متمایز شخصیت او محسوب شدند عمدتاً در جهت تضعیف قدرت فئودال‌های محلی و تقویت اقتدار حکومت مرکزی بود.

     در هیجده‌سالگی فرمانداری استان زادگاهش، هَرار، به او محول شد. بیست و یک‌ساله بود که امپراتور در سال 1913 درگذشت و لیج یاسو به حکومت رسید. لیج یاسو به‌سبب گرایش‌های اسلامی‌اش سخت مورد حمله‌ و انتقاد جمعیت اعظم مسیحی کشور بود و نهایتاً تفری مکونن توانست در رأس گروه مقاومت مسیحیان او را بعد از سه سال زمامداری از سلطنت برکنار کند. در سال 1916، دختر امپراتور، زودیوتو، با نام زودیتوی اول، به پادشاهی رسید و تفری مکونن در بیست و چهارسالگی شد نایب‌السلطنه. بدین ترتیب که قوه‌ی حکمرانی از آن زودیوتو بود و اجرای دستورات و فرامین بر عهده‌ی تفری. در طول دوره‌ی سلطنت زودیتو که چهارده سال یعنی تا سال 1930 به طول انجامید، مکونن در مقام نیابت سلطنت دست به مدرن‌سازی اتیوپی زد، فرآیندی که از زمان امپراتورِ درگذشته آغاز شده بود. در قیاس با زودیتوی محافظه‌کارتر، تفری مکونن افکار ترقی‌خواهانه‌‌ی بلندی داشت که سخت محبوب نسل‌های جوان اتیوپی قرار می‌گرفت. مکونن در سال 1923 توانست اتیوپی را به جمع «جامعه‌ی ملل آفریقا» وارد کند، در سال 1924 به کشورهای مختلفی در اروپا و خاورمیانه سفر کرد و در سال 1930 و پس از درگذشت زودیتوی اول، با نام هایله سیلاسی، امپراتور مطلق اتیوپی، تاج بر سر گذاشت؛ امپراتوری‌ای که علی‌الادعا به سلیمان نبی و بلقیس، ملکه‌ی سبا نسب می‌رساند. سیلاسی طی چند حرکت، پارلمان را محدود و محدودتر کرد و قدرت شخص امپراتور را بسط داد تا جایی که سرانجام قدرت مطلقه در اتیوپی را تماماً در دستان خود گرفت و به دیکتاتوری تمام‌عیار تبدیل شد. در سال 1936 نیروهای ایتالیایی به رهبری موسولینی خاک اتیوپی را اشغال کردند و هایله سیلاسی ناچار در انگلستان به تبعید رفت و از آنجا به سازماندهی نیروهایی مرکب از انگلیسی‌ها و تبعیدیان اتیوپیایی حاضر در سودان دست زد و سرانجام توانست در سال 1941 به آدیس‌آبابا حمله کند و قدرت را مجدداً در دست بگیرد. به‌جز این وقفه‌ی پنج‌ساله و شورش سال 1960، دوره‌ی امپراتوری سیلاسی درمجموع آرام و بی‌دردسر پیش رفت. این آرامش اما نهایتاً در سال 1974و با شورش دانشجویان از فرنگ برگشته و افسران ارتش به‌تدریج از دست رفت. قحطی و گرسنگی، فساد آشکار درباریان و منتسبین به دربار، وضع وخیم بیکاری و انسداد سیاسی از مهم‌ترین عوامل شورش محسوب می‌شد. شورشی که طی فرآیندی فرسایشی و همچون خوره، همه‌ی قدرت سیلاسی را از اطرافش زدود و نهایتاً او را در سال 1974 از امپراتوری خلع کرد. هایله سیلاسی یک سال پس از خلع، محبوس در یکی از کاخ‌های فراوانش، به‌طرزی مشکوک جان سپرد.

     کتاب امپراتور نوشته‌ی رِژارت کاپوش‌چینسکی، روزنامه‌نگار بزرگ لهستانی، و نخستین کتابی که از او به انگلیسی ترجمه شد، به فراز و فرود زندگی هایله سیلاسی می‌پردازد. ولی باید این تذکر را داد که  امپراتور کتاب خاصی است و نباید روایت معمول و متداول زندگینامه‌ای را از آن انتظار داشت. کاپوش‌چینسکی پس از فروپاشی امپراتوری سیلاسی سفری به اتیوپی می‌کند و به‌کمک مترجم، مخفیانه و با حزم و احتیاط فراوان، در تاریکی کوچه‌های آدیس آبابا راه می‌افتد و به سراغ برخی مستخدمان، ملتزمان و کارمندان سابق امپراتور فقید می‌رود که از تصفیه‌های خونین جان به در برده‌اند و از هرکدام روایتی شخصی از خلق و خوی امپراتور، درباریان و زد و بندهای پیدا و پنهانشان، مسائل و مشکلات بیرون و درون دربار و امپراتوری ... را می‌شنود، ضبط و ترجمه می‌کند و نهایتاً به‌شکل کتاب منتشر می‌کند. حدود نود درصد بدنه‌ی کتاب روایت این مستخدمان، ملتزمان و کارمندان است. برای رعایت حالشان و حفظ جانشان، این افراد صرفاً با حروف اول نام و نام خانوادگی‌شان معرفی شده‌اند. هر کدام از مصاحبه‌شوندگان عهده‌دار شغلی ویژه در دربار بوده است؛ از کارمند تشریفات گرفته تا مستخدمی که شغلش صرفاً پاک‌کردن ادرار سگ امپراتور از روی کفش وزرا و صاحب‌منصبان بوده! توضیحاتی که خود کاپوش‌چینسکی در لابلای این روایت‌ها ارائه می‌کند بسیار کم است و بار اصلی تصویر‌سازی را خود روایت‌ها بر عهده دارند.

     کتاب در سه‌ بخش تنظیم شده است. بخش اول با عنوان «تخت و تاج»، مروری دارد بر پس‌زمینه‌ی تاج و تخت در اتیوپی، چگونگی رسیدن سیلاسی به قدرت، حافظه‌ی شگفت او، انتصاب عمدی وزرای کم‌لیاقت که در صورت لزوم بار تقصیر را بر گردن بگیرند، خلق و خوی‌های شخصی امپراتور، ساز و کار دربار، فرستادن جوانان به فرنگستان برای تحصیل و مطالبی از وضع و حال اتیوپی در اوج امپراتوری. بخش دوم با عنوان «دارد می‌آید، دارد می‌آید»، به گرسنگی و قحطی و فقر حاکم بر کشور می‌پردازد، به جوانانی که با افکاری مخرب از فرنگ برگشته‌اند، به مستند تکان‌دهنده‌ای که گزارشگری انگلیسی از وضع اسف‌بار مردم در قحطی و گرسنگی منتشر می‌کند و قراردادن آن در کنار تصویر بریز و بپاش‌های دربار و بی‌اعتنایی امپراتور به وضع رقت‌انگیز مردم گرسنه که خود نطفه‌ای می‌شود برای اغتشاشات بعدی. در این بخش، زمینه‌های شکل‌گیری شورش نافرجام سال 1960 بازنموده می‌شود و فراز و فرودش روایت می‌شود. بخش سوم با عنوان «سرنگونی»، عمدتاً روایت‌گر واپسین سال امپراتوری است. در این بخش زمینه‌های شکل‌گیری شورش و انقلاب به تصویر کشیده می‌شود که جرقه‌ی انقلاب چگونه از یک نمایشگاه مد دانشجویی زده می‌شود و اخگرهایش بر ارتش می‌بارد و ارتش را پاره پاره می‌کند، از هم می‌گسلد و به نیروهای انقلاب پیوند می‌زند و همچون خوره، آرام و بی‌صدا، حلقه را بر امپراتور تنگ و تنگ‌تر می‌کند. امپراتور نیز در اوج شگفتی با انقلاب همراه می‌شود و تحلیل تدریجی قدرتش را برأی‌العین می‌بیند و دم بر نمی‌آورد و سرانجام او می‌ماند و یکی از مستخدمانش!

     روایت مصاحبه‌شوندگان، با آنکه چند‌سال از مرگ امپراتور می‌گذرد، سرشار از احترام و ادب نسبت به امپراتور است. تو گویی امپراتور زنده است و صدایشان را می‌شنود. چنین ابراز ارادتی پس از مرگ امپراتور نه‌تنها بی اجر و مزد می‌ماند که بسی محتمل است سر سبز راوی را نیز بر باد دهد. روایت این افراد مملو از پاره‌تصویرهایی است که به نسبتی که کتاب به جلو می‌رود، در کنار هم می‌نشینند و سرانجام تصویری نسبتاً کامل از وضعیت دربار، با تمامی زد و بندهای پیدا و پنهانش و فساد آشکار و مخفی‌اش در ذهن خواننده تشکیل می‌دهند. روایت‌گران هرقدر هم که تلاش می‌کنند و امور را ناآخودآگاه و بنا بر عادت به‌نفع امپراتور تفسیر می‌کنند و نابسامانی و قحط و غلاء و بی‌تدبیری‌ها را از دامن او می‌زدایند، ولی طنز تلخ و ناخواسته‌‌ی موقعیتی که در کلامشان ایجاد می‌شود، امپراتور را از وجه الوهی‌اش می‌پیراید و وجهی انسانی، چون هر انسانی دیگر، به او می‌دهد. امپراتور گرچه قدرتمند و کاریزماتیک است ولی در تحصیل ثروت، بنای کاخ‌های جدید، سفرهای پرخرج خارجی، ضیافت‌های پر ریخت و پاش نیز از هیچ چیزی فروگذار نمی‌کند. کتاب امپراتور در واقع پیچ و مهره‌های موتورخانه‌ی امپراتوری را جزء به جزء نشان می‌دهد و فرآیند تصمیم‌گیری‌ها و اقدامات آن را باز می‌نماید، بازی مهوع قدرت را بین درباریان به بهترین شکل ممکن نشان می‌دهد و مردم غافل از این خیمه‌شب‌بازی‌ها را به تصویر می‌کشد. افزون بر این، نشان می‌دهد که وفاداران به تاج و تخت، چگونه امور را را می‌دیده‌اند و ارزیابی می‌کرده‌اند. نگاهی که در بسیاری از موارد می‌توان به شخص امپراتور هم تسری داد. نگاهی که حتی تا لحظه‌ی آخر و حتی پس از مرگ امپراتور و امپراتوری هم تقصیر چندانی را به گردن نمی‌گیرد و افکار مخرب و ارمغان شوم دانشجویان از فرنگ برگشته را مسبب اصلی اضمحلال کشور می‌داند. نکته‌ی جالب در واپسین سال امپراتوری، حرکت خزنده و آرام انقلاب است. انقلابی که دانشجویان و ارتشیان را در بر گرفته است ولی مردم عادی از آن بی‌خبرند و همچنان به امور روزمره‌ی خود مشغول. خوره‌ی این انقلاب تا بدانجا پیش می‌رود که وارد اتاق امپراتور می‌شود و دلارهای رنگارنگ او را از لابلای انجیلش بیرون می‌کشد و ملی می‌کند. با وجود این، کاریزمای خارق‌العاده‌ی سیلاسی همچنان انقلابی‌ها را در انجام حرکت آخر و بازداشت امپراتور می‌لرزاند. با این همه، آن لحظه نیز سرانجام فرا می‌رسد و کیفرخواست خوانده می‌شود و سیلاسی را یکسر از قدرت به زیر می‌کشد ولی با این وصف، سیلاسی رندانه و شاید هم احمقانه می‌کوشد قافیه را نبازد و از ارتشیان سپاسگزاری می‌کند و می‌گوید «اگر انقلاب برای مردم خوب است، پس او هم طرفدار انقلاب است»!

     با این همه، ممکن است دو انتقاد بر کتاب وارد شود. نخست اینکه به‌کمک امپراتور نمی‌توان تصویری کامل و همه‌جانبه از دوره‌ی زمامداری هایله سیلاسی به‌دست داد. این سخن کاملاً درستی است ولی همانگونه که در ابتدا هم گفتم، امپراتور کتاب خاصی است و اصولاً نباید چنین انتظاری از آن داشت. خاص از این جهت که روش خاص و شاید نامعمولی را در تصویرسازی هایله سیلاسی و دربارش و امپراتوری‌اش در پیش گرفته است. می‌شد به‌روش مألوف به نگارش زندگینامه‌‌ی سیلاسی دست زد و فراز و فرودهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی زمانه‌ی او را بازنمود. کاری که دیگران هم کرده‌اند. ولی در این صورت، شاید هیچگاه روایت‌هایی چنین مستقیم و بی‌واسطه را از درون دربار و زد و بندهای آن نمی‌شنیدیم و تصویری چنین روشن از درون جعبه‌ی تاریک امپراتوری دریافت نمی‌کردیم. امپراتور در واقع کتابی است در دربارشناسی و جایگاه امپراتور در محیط پرتلاطم آن و تعامل‌های دو سوی قضیه با هم. نقد دوم این است که چون نام مصاحبه‌شوندگان عامدانه نامشخص شده است پس نمی‌توان به این کتاب ارجاع تاریخی داد و از آن همچون مرجعی معتبر سود جست. مشکل این نقد این است که می‌پندارد کاپوش‌چینسکی کتابی صرفاً تاریخی نوشته است. حال آنکه به گمان من، کاپوش‌چینسکی بیش از آنکه به فکر ثبت تاریخ و ارجاع تاریخی به کتابش باشد، به‌کمک خرده روایت‌هایی، پرتره‌ای ترسیم کرده است برای واکاوی و بازنمایی ساز و کارهایی که درون دربار یک دیکتاتور مقتدر و مطلق می‌گذرد و تسری اِلمان‌های آن به دیگر دیکتاتوری‌ها و بازشناسی آنها. این هدف نویسنده بوده است نه نگارش کتابی صرفاً تاریخی و مبتنی بر روش‌شناسی‌های تاریخ‌نگارانه.

     تکمله‌ای که کاپوش‌چینسکی در انتهای امپراتور می‌افزاید مروری است فشرده بر تاریخ سیاسی و اجتماعی اتیوپی در قرن بیستم و مناسبات آن با همسایگانش که خواندن آن، مطالب قبلی را در زمینه و زمانه‌ی مناسب قرار می‌دهد.

     کامشاد دو افزوده بر کتاب دارد: مصاحبه‌ای با کاپوش‌چنسکی که در مطلع کتاب آمده و شناختی خوب از این روزنامه‌نگار و کم و کیف کارش در اختیار خواننده قرار می‌دهد. دوم، ترجمه‌ی متن کامل نمایشنامه‌ای بر اساس کتاب امپراتور به قلم مایکل هیستینگز که در آخر کتاب آمده است و کوشش جالبی است برای بازآفرینی اقتدار، تزلزل و فروپاشی امپراتوری هایله سیلاسی در قالب نمایشنامه‌ای دوپرده‌ای.

     امپراتور، کتابی خواندنی است و سرشار از جملات نغزی که بر زبان مصاحبه‌شوندگان جاری می‌شود و گاه و بی‌گاه خواننده را به‌‌تلخی می‌خنداند. ترجمه‌ی حسن کامشاد نیز بسیار روان است، چندان که اگر اسامی غیر ایرانی در آن وجود نمی‌داشت بسیار بعید بود خواننده متوجه ترجمه‌بودن کتاب شود. بزرگ علوی در نامه‌ای که به کامشاد نوشته و در مقدمه‌ی کتاب آمده است به شوخی حق مطلب را در این باب ادا کرده است: «حسن کامشاد این را خودش نوشته و خواسته است ما را دست بیندازد.» با این همه، ویرایش و مقابله‌ی دقیق مهدی نوری، متنی باز هم پاکیزه‌تر در اختیار خواننده‌ی فارسی‌خوان گذاشته است.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

اشاره: آنچه در ادامه می‌خوانید مقاله‌ای است که برای ماهنامه‌ی «زنان امروز» کار کردم و در نخستین شماره‌ی این نشریه (خرداد 93، شماره اول، سال اول) به چاپ رسیده است. توضیحات لازم را در مقدمه‌ی کوتاهی که بر آن نوشته‌ام خواهید خواند و با طرح کلی این پروژه مختصراً آشنا خواهید شد. امیدوارم شرایط موجود و موانع مفقود باشد و این طرح ادامه یابد.

 

کسی که تاریخ نخوانده است کودکی بیش نیست.

                                                                       سیسرون

هیچ پدیده‌ای در دنیا به‌یکباره و در خلاء شکل فعلی خود را نیافته است. چه پدیده‌های مادی موجود در طبیعت و چه پدیده‌های اجتماعی و فرهنگیِ مربوط به انسان، هرکدام، تاریخی دارند، گاه پر فراز و فرود، که جز با کنکاش در آن و واکاوی مولفه‌های آن نمی‌توان مدعی شد آن پدیده به‌درستی شناخته شده است. جنسیت اجتماعی‌فرهنگی (gender) استثنایی بر قاعده نیست و آن نیز همچون هر پدیده‌ی دیگری، به‌یکباره در جوامع مختلف امروزین به شکل فعلی خود پدیدار نشده است. اگر جنسیت زیستی (sex) تاریخی چندصدمیلیون ساله در کارنامه‌ی تکاملی خود دارد، جنسیت اجتماعی‌فرهنگی نیز تاریخی دارد به درازنای تاریخ حضور انسان اندیشمند (homo sapiens) در گرم‌دشت‌های آفریقای ماقبل تاریخ در حدود دویست تا سیصدهزار سال قبل. برای شناخت بهتر و همه‌جانبه‌تر نقش‌ها و ساختارهای جنسیت در دنیای کنونی با همه‌ی تنوعش چاره‌ای نیست جز این که به گذشته‌ها و خاستگاه‌های اولیه برگردیم، به تاریخ‌های کهن رجوع کنیم و شناخت سنگ بناهای اولیه‌ی عمارت‌های کنونی را از قدیمی‌ترین ازمنه آغاز کنیم. اگر جز این کنیم، شناخت ما از جنسیت و نقش‌ها و ساختارهایش، شناختی سطحی و در اغلب موارد نادرست و مشحون از پیش‌داوری‌های غیر تاریخی و غیر واقعی خواهد بود. بدیهی است از بخش اعظم تاریخ جنسیت در این بازه‌ی چندصدهزار ساله، به سبب نبود شواهد کافی و مطمئن، نمی‌توان تصویری جامع و روشن به‌دست آورد. با این همه، جنسیت و فراز و فرودهای نقش‌های آن را در تاریخ چندهزارساله‌ی اخیر انسان اندیشمند، خصوصاً از پنج‌هزارسال قبل به این سو، یعنی از آغاز انقلاب کشاورزی انسان، به‌مدد فراوان‌ترشدن اسناد و مدارک و شواهد باستان‌شناختی و تاریخی، بهتر می‌توان رصد کرد و کاوید و مرور کرد. با آگاهی تاریخی که از این رهگذر کسب می‌شود، بهتر می‌توان وضعیت امروزه‌ی جنسیت را درک کرد و سنجید و احیاناً نقد کرد.

     برای دستیابی به این بینش و کسب آگاهی تاریخی، از این پس سلسله‌مقالاتی از نظر شما خواهد گذشت، هر شماره یک مقاله، که مروری دارند بر تاریخ ساختارهای جنسیت از قدیمی‌ترین ایام تا حال حاضر. در مجموع، شش مقاله، که آنها را بخش می‌نامم، ارائه خواهد که به دلیل طولانی‌بودن هرکدام، هر یک از این بخش‌ها به دو قسمت تقسیم شده است و در هر شماره یک قسمت به چاپ خواهد رسید.

این شش بخش، شش دوره از تاریخ بشر را، با عطف به ساختارهای جنسیتی، پوشش می‌دهد:

بخش اول: از سپیده‌دم تاریخ بشر تا نخستین تمدن‌ها

بخش دوم: از هزاره‌ی اول قبل از میلاد تا سقوط امپراتوری روم در قرن پنجم بعد از میلاد

بخش سوم: قرون وسطی: از قرن پنجم تا 1450 (قرن پانزدهم)

بخش چهارم: از 1450 تا 1750 (دوران مدرن متقدم)

بخش پنجم: از 1750 تا 1914 (دوران مدرن متأخّر)

بخش ششم: از 1914 (دوران معاصر)

 

همه‌ی مقالات مذکور از کتاب «تاریخ جهان»[1] تألیف پُل اَدِمز و دیگران است.

                                                                                                                  ع.ش

 

       * * *

 

ساختارهای جنسیت در گذر تاریخ (1)

زنان، گردآورندگان نخستین

 

نوشته‌ی پُل اَدِمز و دیگران

ترجمه‌ی عبدالرضا شهبازی

مفهوم مردانگی و زنانگی و بسیاری از نقش‌های مردان و زنان در جامعه‌ی انسانی، طی نخستین مراحل تاریخ بشر و خصوصاً با پیدایش کشاورزی و متعاقب آن، شکل‌گیری تمدن‌های اولیه، از اساس دگرگون شد. تغییرات اصلی به آشفتگی‌های رخ‌داده در الگوهای جمعیتی برمی‌گشت و بر نوبت‌های زایمان زنان و مسئولیت آنان در مراقبت از کودکان افزود. اما جنسیت به صورت‌بندی‌های گسترده‌تر فرهنگ از جمله مذهب هم سخت مرتبط می‌شد. تحولاتی که در این دوره‌های نخستین ولی بسیار مهم تاریخ بشر رخ داد بر حجم مشخصه‌های «طبیعی» جنسیت بسیار افزود و موجب شد روابط پیچیده‌ای میان سازه‌های طبیعی و انسانی ایجاد شود که از آن زمان تاکنون همچنان پابرجا مانده‌اند.

 

دوران دیرینه‌‌سنگی

تنها آثار برجای مانده از ساختارهای جنسیتی در بخش اعظم تاریخ بشر، همچون دیگر جنبه‌های فرهنگ انسانی، بقایای پراکنده‌ی فیزیکی است: استخوان‌ها، سنگ‌ها، نشان‌هایی که در مناطقی از زمین برجای مانده‌اند و نشان می‌دهند روزگاری ساختمان‌ها و مزارعی در آنجاها بوده، تکه‌های کاسه‌ها و کوزه‌ها و معدودی نقش ‌و نگار و حکاکی و حجاری. تفسیر این بقایا برای یافتن بینشی درباره‌ی نخستین ساختارهای خانوادگی، نقش‌های مردان و زنان و چگونگی تمایلات و گرایش‌های جنسی و اَعمال مبتنی بر آنها، کاری بی نهایت دشوار است، زیرا در اغلب اوقات بسیار سخت است که مشخص کنیم آن چیز دقیقاً چه بوده ـ یک کاردک یا نوک یک نیزه، استخوان‌های یک مرد یا یک زن. از این هم دشوارتر این است که مشخص کنیم معنا و مفهوم آن چیز دقیقاً چه بوده. با این همه، می‌دانیم که انسان‌های نخستین ساختارهای جنسیتی را به‌وجود آورده‌اند ـ یعنی مفاهیم و اَعمالی که، سوای تفاوت‌های جسمانی، زنان را از مردان متمایز می‌کنند؛ شاخ و برگ‌هایی هم که بعداً اضافه شدند، با تمام تنوع و گوناگونی‌شان، همگی از این اَشکال اولیه بیرون آمدند و رشد کردند. این ساختارهای جنسیتی پیش از تشکیل دولت‌ها شکل گرفتند و نقشی اساسی در سازماندهی رفتار انسان‌ها ایفا کردند.

     هرچند بنابر سنت، فرهنگ‌‌ انسان‌های نخستین را فرهنگ‌ «شکار-گردآوری» می‌نامند، یافته‌های تازه‌ی باستان‌شناختی نشان می‌دهند که هم شکارچیان-گردآورندگانِ کهن و هم اخلاف معاصر آنها، بسیار بیش از آن که متکی به گوشت شکار باشند به غذاهای گردآوری‌شده وابسته بوده‌اند و هستند. شاید بهتر باشد این نخستین جوامع انسانی را به‌درستی «گردآورنده-شکارچی» بنامیم و یا «جستجوگر»، یعنی اصطلاحی که اکنون بیشتر مورد پسند پژوهشگران است. مهم‌ترین اصل موفقیت انسانِ نخستین انعطاف و سازگاری او بود. ارزش این اصل زمانی آشکار می‌شود که بدانیم اهمیت گردآوری و شکار، بسته به شرایط آب و هوایی و تصمیمات گروه، احتمالاً سال به سال فرق می‌کرده است. اصل انعطاف احتمالاً به نقش‌های جنسیتی هم تسری یافته باشد زیرا بسیاری از پژوهشگرانِ تاریخِ انسانِ باستان اکنون این پرسش را پیش کشیده‌اند که آیا مردان همیشه شکارچی بوده‌اند و زنان همیشه گردآورنده؟ صرفنظر از اینکه مردان و زنان به چه کاری اشتغال داشته‌اند، در این مطلب ظاهراْ تردیدی نیست که هر دوی آنها ابزار می‌ساخته‌اند؛ ابزارهای ورق‌سنگیِ لبه‌تیز و بُرنده‌ای که از دوران دیرینه‌سنگی برجای مانده‌اند ابزارهایی چندمنظوره‌ بوده‌اند که احتمالاً هم برای پوست‌گرفتن میوه‌ها استفاده می‌شده‌اند و هم به‌عنوان فندق‌شکن، نوکِ نیزه، گیاه‌خردکن و وسیله‌ای برای کندن پوست جانوران.

     تأکید بر اهمیت توأمانِ گردآوری و شکار، جان تازه‌ای بخشیده است به بحثی که بر سر تعیین ریشه‌ی سلسله‌مراتب جنسیت جریان دارد. یعنی اگر زنانِ ماقبل تاریخ لزومی نمی‌دیدند به «مردِ شکارچی» وابسته باشند، پس چرا و چگونه زنان به زیردستان مردان تبدیل شدند؟ پاسخ‌های کاملاً متفاوتی به این پرسش داده شده است. برخی، بر تفاوت‌های جسمانی تأکید می‌کنند، نظیر توان تولید مثل زنان که با احتساب دوران بارداری و شیردهی که باری جسمانی را بر آنها تحمیل می‌کند، موجب می‌شود وقت کمتری برای آنها باقی بماند که به امور دیگر بپردازند. در سوی دیگر قضیه نیز، بر قدرت مردان، ستیزه‌جویی آنها و گرایش افزون‌تر آنها به خشونت تأکید می‌شود. بر این اساس، جنگ‌جویی مردان را می‌توان یکی از راه‌هایی در نظر آورد که مردان از طریق آن سهم بیشتری را از منابع کمیاب مطالبه می‌کردند. از سوی دیگر، زیست‌شناسان اجتماعی برای پاسخ‌دادن به پرسش فوق دست به تبیینی ژنتیکی زده‌اند. سخن آنها این است: از آنجایی که مرد میلیون‌ها اسپرم تولید می‌کند و زن در مقابل، تعداد نسبتاً معدودی تخمکِ رسیده، رمز «موفقیت ژنتیکی» برای مردان (یعنی انتقال ژن‌های خود به نسل بعد) از طریق باردارکردنِ هرچه بیشترِ زنان و محروم‌کردن هرچه بیشتر مردان دیگر از آمیزش حاصل می‌شود؛ موفقیت زنان نیز در این میان، نهایت توجه و مراقبت در بزرگ‌کردنِ فرزندان است. از این رو، طبق این نظریه، این ژن‌ها هستند که تجاوز به زنان و منزوی‌کردنِ آنها را تبیین می‌کنند و سبب می‌شوند مردان اعتنایی به مراقبت از فرزندانشان نداشته باشند [یعنی وظیفه‌ای که آنها را تماماً بر عهده‌ی زنان می‌بینند].

     مطالعاتی که بر روی نخستی‌ها و اقوام جستجوگرِ معاصر صورت گرفته و مقایسه‌هایی که میان فرهنگ‌های مختلف انجام شده است، تمامیِ پاسخ‌های داده‌شده به پرسش فوق را به چالش کشیده است تا جایی که نقاط ضعف موجود در این پاسخ‌ها برخی پژوهشگران را متقاعد کرده است که زنان در دوران دیرینه‌سنگی زیردستِ مردان نبوده‌اند. در قرن نوزدهم میلادی ایده‌ی مادرسالار بودن جوامع انسان‌های نخستین مطرح شد که در آنها هم خدایان مونث و هم رهبران مونث حضور داشته‌اند، ایده‌ای که به‌رغم کمبود شواهد و مدارکِ پشتیبانِ آن و رد آن از سوی بسیاری از محققان، همچنان مورد قبول معدودی از اندیشمندان است. جدیدتر از آن، ایده‌ی دیگری بود که بیشتر مورد پسند واقع شد و  بیان می‌داشت جوامع جستجوگر جوامعی برابرخواه بوده‌اند، یعنی در آن، هرچند مردان و زنان وظایف و کارهای متفاوتی بر عهده داشته‌اند ولی از ارزش یکسانی برخوردار بوده‌اند. این ایده عمدتاً مبتنی بر مشاهده و بررسی جوامع جستجوگر معاصر استوار است، نظیر قبیله‌ی کونگ در افریقای جنوبی یا اِمبوتی در جمهوری دموکرات خلق کنگو، و یا مبتنی بر گزارش‌هایی است از جوامع جستجوگر در گذشته‌ی نزدیک، نظیر قبیله‌ی اینو در ناحیه‌ی لابرادور در شمال شرق کانادا. پژوهشگرانی که ایده‌ی برابرخواهی اولیه‌ی بشر را پذیرفته‌اند، ریشه‌های زیردست‌بودگی زنان را در اتفاقاتی می‌بینند که متعاقب ساخت و استفاده از ابزار رخ داد، یعنی، در چیزی که به‌سبب «انقلاب کشاورزی» در دوران نوسنگی حادث شد.

 

دوران نوسنگی

از آنجایی که در بیشتر فرهنگ‌های جستجوگر نوعی تقسیم کار مبتنی بر جنسیت زیستی وجود داشته است و زنان نیز در وهله‌ی نخست مسئول گردآوری محصولات گیاهی بوده‌اند، پس به احتمال زیاد این زنان بوده‌اند که ـ بجای صرفِ گردآوریِ دانه‌ی گیاهان خودرو ـ  برای نخستین‌بار، آگاهانه اقدام به کشت دانه‌های گیاهان در زمین کرده‌اند. گام بعدی زنان، انتخاب دانه‌های گیاهانی بود که محصولی پرثمرتر به بار می‌آوردند، و با مشاهده و ارزیابی نیز دریافتند که بهترین زمان‌ها و مکان‌های کشت کدام‌ها هستند. این شکل اولیه‌ی کشتِ محصول را اغلب باغبانی می‌نامند. باغبانی را افراد با استفاده از کج‌بیل و تکه‌چوب‌های بلندی که به کار حفر سوراخ در زمین می‌آمد انجام می‌دادند. این شیوه‌ی کشت برای اشتباه‌نشدن با کشاورزیِ خیشی که بعدها پدید آمد باغبانی نامیده می‌شود. باغبانی را می‌توان براحتی توأمان با شکار و گردآوری انجام داد زیرا معمولاً قطعه‌زمین‌های کوچکی برای انجام آن نیاز است. بسیاری از فرهنگ‌ها، از جمله، برخی از فرهنگ‌هایِ شرق آمریکای شمالی، هزاران سال است که همچنان به‌صورت ترکیبی از جستجوگر- باغبان به حیات خود ادامه می‌دهند. در این جوامع، افراد، در طول فصل کشت به‌صورت منظم به سکونت‌گاه‌های اصلی خود مراجعت می‌کنند. به نظر می‌رسد در جوامع باغبان، اختیار محصولاتی که زنان می‌کاشته‌اند با خود آنها بوده است. زنان نیز این محصولات را یا با اعضای گروه سهیم می‌شدند و یا به‌عنوان هدیه به آنها پیشکش می‌کردند. زنان منزلت اجتماعی بالایی داشتند، هرچند قواعد مربوط به زنانه و یا مردانه‌بودن کارها سفت‌و‌سخت بود و مردانی که احیاناً کارهای زنان را انجام می‌دادند تمسخر می‌شدند.

     در برخی نواحی جهان، که آغاز آن از خاورمیانه بود، باغبانی آن‌قدر موفق ظاهر شد و آن‌قدر توانست غذای کافی تولید کند که گروه‌ها را وا داشت که کم‌و‌بیش به‌صورت دائمی در یک منطقه سکونت گزینند. این غذا شامل محصولات غله‌ای بود که نوزادان نیز قادر به خوردنشان بودند، و از این همین رو، مادران می‌توانستند در سنین پایین‌تر آنها را از شیر بگیرند. از شیرگرفتن در سن پایین‌‌تر به این معنی بود که زنان بعد از هر زایمان زودتر آمادگی بارداری مجدد را پیدا می‌کردند (زیرا شیردهی مانع از فرایند تخمک‌گذاری در مادر می‌شود). بنابراین، کودکان با فاصله‌ی زمانی کمتری نسبت به هم به دنیا می‌آمدند و به همین دلیل بود که جمعیت دهکده‌های کشاورزی در خاورمیانه با آهنگی کاملاً سریع رو به رشد نهاد.

     ما از ساختارهای جنسیتی در این جوامع باغبانِ اوایل دوران نوسنگی چقدر می‌دانیم؟ شناخت ما از گروه‌های دوران دیرینه‌سنگی عمدتاً مبتنی بر ترکیبی از یافته‌های باستان‌شناختی است و مقایسه‌هایی که با گروه‌های امروزین انجام می‌شود. اکثر پژوهشگران حتی در یک الگوی واحد نیز بر عامل تنوع تأکید می‌ورزند. بیشتر جوامع باغبان شکلی از ترتیبات زندگی را برگرفتند که یا زن‌‌مکان بود، یعنی شوهر خانه‌ی خود را ترک می‌کرد تا با زنش و در کنار والدین زنش زندگی کند، و یا شوهر‌مکان بود، یعنی زن خانه‌ی خود را ترک می‌کرد تا با شوهرش و در کنار والدین شوهرش زندگی کند، ولی هر دو، توآمان، در یک جامعه به چشم نمی‌خوردند. در بسیاری از فرهنگ‌ها، زنان ظاهراً مسئول امور مربوط به کشاورزی بوده‌اند. آسیاب‌های دستی که به کار تولید آرد می‌آمد در قبر زنان یافت شده است؛ در حالی که مردان به شکار می‌پرداختند و پیکان‌های شکار در گورشان پیدا شده است. به نظر می‌رسد تفاوت‌گذاری‌های اندکی بر اساس جنسیت زیستی صورت گرفته باشد، زیرا اقلام موجود در قبر مردان و زنان، چه به لحاظ کیفی و چه به لحاظ کمی فرق چندانی با هم ندارند.

     ظاهراً کشاورزیِ خیشی دگرگونی‌های بنیادی‌تری را نسبت به کشت ساده‌ی محصول در ساختارهای جنسیتی موجب شد. اینجاست که تغییری بزرگ در نسبت میان دو جنس به وقوع می‌پیوندد. از حدود هزاره‌ی سوم قبل از میلاد، ابتدا در خاورمیانه، استفاده از گاو برای کشیدن گاری و خیش رایج شد؛ نخستین نمودهای این را می‌توان بر روی مُهرهای استوانه‌ای‌شکلِ یافت‌شده در بین‌النهرین دید، که همچنین نشان می‌دهند شخم‌زنی کاری مردانه بوده است. تقریباً در همین زمان، در برخی فرهنگ‌ها، پرورش گاو برای شیر و پرورش گوسفند برای پشم رایج شد، و نه استفاده‌ی گوشتی از هر دو، یعنی چیزی که سابقاً به‌ چشم می‌خورد، و از همین رو، مقدار آن چیزی که امروزه محصولات ثانوی کشاورزی نامیده می‌شود، نظیر لباس و محصولات لبنی، رو به فزونی گرفت. نخ‌ریسی و بافندگی کار تقریباً اختصاصی زنان شد، هرچند دلایل این امر بر ما معلوم نیست؛ بیشتر پاسخ‌های داده‌شده برای تبیین چرایی این امر، به این نکته اشاره دارند که نخ‌ریسی کاری بود که می‌شد آن را همزمان با مراقبت از نوزادان و مواظبت بر اَعمال کودکان نیز انجام داد، و اینکه برای انجام آن نه به وسایل متنوع و زیادی احتیاج بود و نه این وسایل گران بودند و به همین دلیل هم در دسترس بیشتر زنان قرار داشتند. مشکلی که این تبیین دارد این است که نه توضیح می‌دهد چرا زنان منابعی در اختیار نداشتند که قادرشان سازد به ابزارآلات گران‌قیمت‌تر دسترسی یابند و نه توضیح می دهد چرا مسئولیت نظارت و تربیت کودکان اصولاً بر عهده‌ی زنان افتاد.

     ما هرگز درباب دلایل این تقسیمِ‌ کارِ جدید که مبتنی بر جنسیت صورت گرفته بود به قطعیت نخواهیم رسید، ولی این قدر می‌دانیم که این تقسیم‌بندی نه تنها در خاورِ نزدیکِ نوسنگی رخ داد که در اکثر فرهنگ‌های جهان که کشاورزی خیشی در آنها مرسوم شد نیز به وقوع پیوست. برای مثال، در بیشتر بخش‌های قاره‌ی آمریکا و مناطق واقع در زیر صحرای بزرگ آفریقا، کشاورزی عمدتاً با استفاده از کج‌بیل و تکه‌چوب‌های بلندی که به کار حفر سوراخ در زمین می‌آمد، انجام می‌شد و استمرار یافت و زنان نیز همچنان به نقش خود به‌عنوان تولیدکنندگان اصلی محصولات گیاهی ادامه دادند. در آسیا اما، کشاورزی خیشی و نگهداری از حیوانات اهلی هم در گذشته و هم امروزه رواج بیشتری داشت و دارد و زنان نیز نقش بسیار کمتری در کشت و زرع ایفا می‌کنند.

     مشخص‌ساختن پیامدهای کشاورزی خیشی و تقسیمِ‌ کارِ جدید در آن که مبتنی بر جنسیت صورت گرفت آسان‌تر از ردیابی علل آن است. کشاورزی خیشی نه تنها اندوخته‌ی غذایی را به‌نحو چشمگیری افزایش داد که منابع لازم را برای چنین کشاورزی‌ای هم به‌نحو چشمگیری افزایش داد: حیواناتی که باید تغذیه و تیمار می‌شدند، خیش‌هایی که باید ساخته و نگهداری می‌شدند، مخازن ذخیره‌ای که باید حجیم‌تر و کارآمدتر می‌شدند، کارگرانی که باید تربیت می‌شدند و سرپناهی می‌یافتند. برای اولین بار در فرهنگ بشر، کالاهای مادی ـ خیش، گوسفند، گاو، آغل و انبار، کوزه ـ به فرد این توانایی را دادند که کالاهای مادی بیشتری را گرد‌آوری کند، و شکاف میان فقیر و غنی، میان خیش‌دار و بی‌خیش عمیق‌تر شد. این تفکیک اجتماعی مبتنی بر دسترسی به حیوانات و ادوات کشاورزی درست زمانی پدیدار شد که کشاورزی کاری مردانه شد و از همین رو، تأثیراتش بر مردان و زنان یکسان نبود. مردان که مسئولیت کار اصلی کشاورزی را بر عهده گرفتند، پسران نیز به‌سبب کاری که می‌توانستند حین جوانی برای والدینشان انجام دهند و حمایتی که قادر بودند هنگام سالخوردگی والدینشان از آنها بکنند بر دختران ترجیح یافتند. پسران طبیعتاً هم وارث خانوده شدند و هم حق کار بر زمین‌های اشتراکی به آنها ‌رسید.

     هرچند تأثیرات کشاورزی خیشی بر ساختارهای جنسیت را نسبتاً آسان می‌توان با شاهد و مدرک نشان داد ولی دلایل پشت آنها سخت مورد مناقشه است. برخی تحلیل‌گران تبیینی کاملاً مادی پیش کشیده‌اند: زیردست‌بودگی زنان از آنجا ناشی می‌شود که به‌سبب تقسیم جدید کار، آنها را از شیوه‌های تولید و از نقش کوچک‌ترشان در تولید روزانه‌ی کالاهای کشاورزی کنار گذاشتند. این دیدگاه نقد شده است زیرا نقش زنان را در عمل‌آوری غذا و لباس نادیده گرفته است، همچنین از عوامل فرهنگی که به خاستگاه‌های پدرسالاری مدد رسانده است غفلت شده است، یعنی ساختاری اجتماعی و سیاسی که در آن، مردان، خصوصاً مردان ریش‌سفید، برتری و تفوق دارند. بنابراین، دیگر تحلیل‌گران بر ارتباط جنسیت با دیگر تقسیم‌بندی‌های دوتاییِ فرهنگی که در ابتدای این مقاله بحث شد تأکید می‌کنند. همچنان که جوامع کشاورزی چشم‌انداز مناطق سکونتشان را با ساخت و ساز و سیستم‌های آبیاری تغییر می‌دادند، به‌نحو فزاینده‌ای خود را جدا و برتر از دنیای طبیعی می‌دیدند و تقسیم‌بندی دوتاییِ طبیعت/فرهنگ را شکل دادند. از آنجایی که زنان حامل و پرورنده‌ی کودکان بودند و از آنجایی که مالک مزارع آبیاری‌شده‌ای نبودند که به‌لحاظ فرهنگی نیز متناسب با آنها باشد، نزدیک‌تر به طبیعت و در نتیجه پَست‌تر قلمداد شدند. همچنان که کار بیشتری در محدوده‌ی خانه و یا مجتمع خانوادگی بر عهده‌ی زنان واگذار می‌شد، و همچنان که خانه‌ها به‌نحو فزاینده‌ای در مِلک یک فرد یا یک خانواده قلمداد می‌شد، زنان بیشتر و بیشتر در پیوند با قلمرو داخلی و حریم خصوصی تلقی شدند. مردان نیز، که کارشان را به همراه مردان دیگر در خارج از خانه انجام می‌دادند، بیشتر و بیشتر به قلمروی عمومی مرتبط می‌شدند، و همچنان که اجتماعات رشد می‌کردند بر پیچیدگی و اهمیت کار مردان هم افزوده می‌شد. هر دوی این تقسیم‌بندی‌های دوتایی ـ طبیعت/فرهنگ و خصوصی/عمومی ـ و ارتباطشان با زیردست‌بودگی زنان نقد شده‌ است زیرا نمی‌توان آنها را در همه‌ی فرهنگ‌های جهان صادق دانست، ولی چنین ربط و پیوندهای عقیدتی در بسیاری از نواحی جهان اهمیت داشته است. عامل آخری که باید از آن نام برد و به یک نسبت با فرهنگ‌‌های مختلف و تمهیدات عملی زندگی مرتبط بود، زایمان‌های مکرر بود که، همانطور که دیدیم، یکی از ارکان اساسی جامعه‌ی کشاورزی به‌شمار می‌رفت.


[1]- Experiencing World History (2000)/Paul Adams, Erick Langer, Lily Hwa, Peter Stearns and Merry Wiesner-Hanks/New York University Press  


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 11 خرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

جستجوی حیات هوشمند در دیگر نقاط کیهان و تأمل در پرسش «آیا ما در جهان تنهاییم؟» سابقه‌ای طولانی در تاریخ بشر دارد. در قرن بیستم اما با رشد فزاینده‌ی تکنولوژی و اختراع انواع تلسکوپ‌های نوری و رادیویی این جستجو به دوران جدیدی پا گذاشت. تب بشقاب‌های پرنده بیش از آن که بیانگر علاقه‌ی دانشمندان به ساکنان احتمالی فضاهای دور باشد حکایتگر اشتیاق انسان‌های معمولی به دیدن موجودات ماورا زمین بود. شاید دلیل این همه تخیل و تصور و شاید هم توهم انسان‌ها، گریز و ترس از تنهایی است. روزگاری که انسان‌ها خود را حاکمان مرکز‌نشین کائنات می‌پنداشتند این ترس و گریز چندان مشهود نبود ولی از زمانی که آن تصور کودکانه رنگ باخت و انسان خود را در پهنه‌ی کران‌ناپیدای کیهان همچون قطره‌ای در اقیانوسی بیکران یافت این ترس از تنهایی بیشتر به جانش افتاد و با توهم و تخیل بشقاب‌های پرنده هم شده سعی کرده است بر این ترس غلبه کند و خود را در پهنه‌ی فضای بی‌انتها یکه و تنها نبیند.

دانشمندانی همچون استیون هاوکینگ نگاهی بدبینانه به ساکنان هوشمند فضاهای دور دارند و می‌ترسند با پیام‌هایی که مشتاقانه به فضاهای دور گسیل می‌کنیم و حضور خود را در آنها اعلام می‌داریم، ساکنان ستیزه‌گر و استثمارگر دیگر نقاط گیتی به زمین حمله‌ور شده و منابع حیاتی آن را غارت کنند و طبیعت را به نابودی بکشانند. از سوی مقابل اما کسانی همچون کارل ‌سی‌گن، اخترشناس فقید آمریکایی، چنین اعتقادی نداشتند و خوش‌بینانه‌تر به قضیه می‌نگریستند.

کتاب جدید «پنج میلیارد سال تنهایی» (2013)، به قلم لی بیلینگز کند و کاوی است در تاریخ پر فراز و فرود جستجوی حیات هوشمند در کیهان، مصاحبه با اخترشناسان و اخترزیست‌شناسان و بررسی مفاهیم حیات، فضا، هوشمندی و ... .

این کتاب به‌نوعی چکیده‌ای است از هر آنچه تاکنون بشر انجام داده است تا خود را از این تنهایی بیرون بکشد و با یافتن ساکنان هوشمند فضاهای دور به آرامش برسد.

از این کتاب بسیار تقدیر شده است، خصوصاً از قلم درخشان بیلینگز در روایت پست و بلند این تلاش.

لی بیلینگز، روزنامه‌نگار علمی و ساکن نیویورک است و  با بسیاری از نشریات معتبر علمی آمریکا همکاری می‌کند.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 خرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی
در تماسی که با دوست عزیزم نصرالله عباسی داشتم از موضوع ذیل با خبر شدم بد ندیدم در وبلاگ درج کنم تا دیگر همشهریان نیز مطلع و خوشحال شوند

نفرزاده 26 بازیکن را انتخاب و دعوت کرد

سرمربی تیم ملی والیبال جوانان از بین 140 بازیکن حضور یافته در اردوی انتخابی این تیم، 26 بازیکن را انتخاب و به مرحله دوم اردوی آمادگی دعوت کرد.
به گزارش روابط عمومی فدراسیون والیبال، اردوی انتخابی تیم ملی والیبال جوانان از 24 اردیبهشت ماه آغاز و روز گذشته پس از ارزیابی تخصصی از 140 بازیکن به پایان رسید.
کادر فنی تیم ملی والیبال جوانان با هدایت دکتر فرهاد نفرزاده 26 بازیکن را انتخاب و برای حضور در مرحله دوم اردوی آمادگی دعوت کرد.
دعوت شدگان باید تا ساعت 20 فردا یکشنبه چهارم خردادماه با دست داشتن مدارک زیر خود را به امید هاشمی سرپرست تیم ملی والیبال جوانان معرفی کنند:
1- اصل شناسنامه
2- اصل کارت ملی
3- گواهی تحصیلی
4- گذرنامه
دومین مرحله اردوی آماده سازی تیم ملی والیبال جوانان از پنجم خردادماه در فدراسیون والیبال آغاز می شود و بازیکنان زیر به این اردو دعوت شدند.
حمید حمودی، معین معینی فر، علیرضا انصاری راد، الیار محرم زاده، شاهین شهروز، محمد دلیری، هادی نیازی، حسین کامران، جابر اسماعیل پور، سپهر حیدری، محمد حیدری، سالار حیدری، محمد علی پیران، محمد جواد معنوی نژاد، امین اسماعیل نژاد، مهرداد شیبانی، رضا گرایلی ، سهند اله وردیان، محمدرضا عوض پور، سید مهدی حسینی، پارسا فرجی، جواد حکمتی، امین عبدالهی، سلیم چپرلی، سعید تقوی و عرفان علی نژاد.
تیم ملی والیبال جوانان ایران خود را برای حضور در رقابت های قهرمانی آسیا آماده می کند.
هفدهمین دوره مسابقات والیبال قهرمانی جوانان زیر 20 سال آسیا از 25 مهرماه سال جاری به مدت 9 روز در بحرین برگزار می شود.
این رقابت ها با حضور 20 تیم در چهار گروه مقدماتی آغاز خواهد شد که تیم ملی والیبال جوانان ایران با تیم های هند، ترکمنستان، هنگ کنگ و قطر همگروه است..

تاریخ درج مطلب . برگرفته شده از وبسايت رسمي فدراسيون واليبال: ۱۱:۸
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 4 خرداد1393 توسط داریوش راستی
 

کره‌ی زمین تا جایی که می‌دانیم موقعیتی بسیار کمیاب، اگر نگوییم یگانه، در فضا دارد. موقعیتی که به حیات اجازه‌ی پیدایش داده است و در خلال صدها میلیون‌سال، این حیات، به‌رغم انقراض‌های بزرگ، به گستردگی و تنوعی حیرت‌انگیز دست یافته است. تنوع گونه‌های موجود در زمین را حدود 10 میلیون تخمین می‌زنند. 10 میلیون گونه‌ی متنوع حیات! زمانی به شگفتی چنین تنوعی بیشتر پی می‌بریم که بدانیم اخترزیست‌شناسان هنوز موفق نشده‌اند حتی یک باکتری ساده در ماه و مریخ ردیابی کنند!

     با این همه، فرض کنیم که سلامت زمین را به‌سبب کارها و اعمال احمقانه‌ی خود به خطر بیندازیم و شرایطش را چنان بحرانی کنیم که مجبور شویم جلای سیاره کنیم و در گوشه‌ای دیگر از کیهان زندگی را ادامه دهیم.

     در منظومه‌ی خورشیدی، تنها سیاره‌ای که تا حدی کورسویی از شرایط سازگار با حیات را نشان می‌دهد مریخ است. ولی چقدر سازگار؟؟

     مریخ، نسبت به زمین، 50 میلیون مایل دورتر از خورشید است. به همین دلیل هم، گرمایی که از خورشید دریافت می‌کند حدوداً نصف گرمایی است که زمین از خورشید دریافت می‌کند. ولی به دلیل طولانی‌تر بودن شبانه‌روز این سیاره در قیاس با زمین، اختلاف درجه‌ی شب و روز آن بسیار شدید است: از 80 درجه‌ی سانتیگراد بالای صفر در روز تا 200 درجه‌ی سانتیگراد زیر صفر در شب! اندازه مریخ نصف زمین است و جاذبه‌ی آن حدوداً ۳۸ درصد جاذبه‌ی زمین است. بر همین اساس، اگر فرد مدتی در مریخ مستقر شود، به‌تدریج استخوان‌هایش ضعیف می‌شوند و عضلاتش تحلیل می‌روند تا جایی که دیگر قادر به حرکت نخواهد بود. به‌سبب ضعف جاذبه‌اش، اتمسفری بسیار نازک و رقیق از دی‌اکسید کربن دارد که غلظت آن یک‌صدم غلظت هوای تازه‌ای است که شبانه‌روز در زمین تنفس می‌کنیم. و به دلیل چنین وضعیتی و طبعاً نبود لایه‌ی ازون، تشعشعات مرگبار خورشیدی و کیهانی، حیات را در آن با خطر جدی مواجه خواهد ساخت.

این وضعیت منظومه‌ی شمسی خودمان بود. اما در خارج از منظومه‌ی خورشیدی چه؟ سیاره‌ای یافت می‌شود که به‌نظر مناسب حیات باشد؟ جواب مثبت است، ولی مشکل اصلی مسافت‌های نجومی است. نزدیک‌ترین سیاره‌ای که شبیه به زمین است و در فاصله‌ی مناسبی از خورشیدش قرار گرفته است، سیاره‌ای است موسوم به گلیسا که سال ۲۰۰۷ کشف شد. گلیسا که هفت‌برابر بزرگ‌تر از زمین است حدوداً 120 تریلیون مایل با ما فاصله دارد. یعنی چیزی بیش از 20 سال نوری! برای اینکه این فاصله را بهتر بفهمیم، از سریع‌ترین ساخته‌ی بشر کمک می‌گیرم. کاوشگر وویجر 1 که سال 1977 به فضا پرتاب شد تاکنون بیش از  13 میلیارد مایل در فضا پیش رفته است. سرعت وویجر 1، تقریباً 11 مایل بر ثانیه است، یعنی حدود 39000 مایل بر ساعت (تقریبا ۶۲۰۰۰ کیلومتر بر ساعت). با چنین سرعتی در هر ساعت می‌توان یک دور و نیم به گرد زمین چرخید. ولی با این سرعت، که بیشترین سرعت دست‌یافته‌ی بشر است، 350 هزار سال طول خواهد کشید تا به گلیسا برسیم و ببینیم اوضاع از چه قرار است!

     اینها را گفتم تا کمی بیشتر به موقعیت زمین در فضا پی ببریم. تا حداقل بدانیم اگر سلامت زمین را با دست خود به خطر بیندازیم و آن را به‌سمت نابودی پیش ببریم، دست‌کم طبق تکنولوژی امروزین بشر، هیچ امیدی به یافتن جای امن و سازگار با حیاتی حداقل تا فاصله 20 سال نوری با ما وجود ندارد.

     شاید فعلاً نتوانیم رهبران کله‌پوک قدرت‌های بزرگ را متقاعد کنیم که کلاهک‌های هسته‌ای و انبوه آلاینده‌هایشان، در انواع و اقسام اَشکال و شیوه‌ها، چقدر به حال طبیعت مضّرند و چقدر سیاره را به مرگ نزدیک‌تر می‌کنند و چقدر گونه‌ی انسان و میلیون‌ها گونه‌ی جانوری و گیاهی موجود بر سیاره را بیشتر به لبه‌ی پرتگاه سوق می‌دهند.

روی سخن من با خود ماست. خود ما چقدر می‌توانیم به نوبه‌ی خود و به سهم خود به سلامت زمین کمک کنیم؟

 می‌توان از مصرف کم ظروف یکبار‌مصرف و کیسه‌های پلاستیکی شروع کرد و آن را به حداقل و بلکه به صفر رساند. می‌توان تولید زباله را به حداقل رساند. می‌توان در عین لذت‌بردن از طبیعت آن را آلوده نکرد. اگر با خودمان خلوت کنیم، و موقعیت واقعی زمین و خطرات جدی را که به‌دست انسان برای آن پیش آمده است و پیش خواهد آمد در ذهنمان مرور کنیم، مسلماً راه‌هایی را خواهیم یافت که بیشتر و بیشتر به سلامتی سیاره کمک کنیم.

باید کم‌کم از شعار «شهر ما خانه‌ی ما» عبور کنیم و به شعار «زمین ما خانه‌ی ما» برسیم.

امیدوارم هرچه زودتر این امر محقق شود زیرا سرعت به‌خطرافتادن سلامت زمین به‌دست بشر، بسیار بسیار بیشتر از سرعت دست‌یافتن به تکنولوژی پیشرفته‌ای است که ما را به موقعیت‌هایی سازگار با حیات در دیگر نقاط کیهان برساند.


نوشته شده در تاريخ جمعه 2 خرداد1393 توسط عبدالرضا شهبازی
 

اشاره: آنچه در زیر می‌خوانید ترجمه‌ی مقاله‌ای است از دایرة‌المعارف جامعه و فرهنگ در دوران باستان (2008) که قرار بود آغازگر سلسله مقالاتی باشد درباره‌ی تغییر و تحول ساختارهای جنسیتی در گذر زمان، و بنا بود در یکی از نشریات به چاپ برسد. ولی به دلیل ارجحیت‌یافتن منبعی دیگر برای بررسی این مفهوم و اتخاذ رویکردی دیگر نسبت به سنجش تحول تاریخی این پدیده‌ی فرهنگی‌اجتماعی، طرح ترجمه‌ی مقالات دایرة‌المعارف فوق عجالتاً به کناری گذاشته شد و کار بر روی طرح جدید آغاز شد. با این همه، حیفم آمد این مقاله را که مطلع آن طرح اولیه بود با علاقمندان به این مباحث سهیم نشوم.

منظور از «جنسیت» در ساختارها و نقش‌های جنسیتی، جنسیت فرهنگی‌اجتماعی (gender) است که از فرهنگی به فرهنگی دیگر و از دوره‌ای تاریخی به دوره‌ی دیگر فرق می‌کند، برخلاف جنسیت زیستی (sex) که ثابت است و دستخوش تغییر نمی‌شود (جز در بازه‌های ده‌ها میلیون‌ ‌ساله‌ی تکاملی).

 

نقش‌ها و ساختارهای جنسیتی در:

افریقای باستان

 

نوشتة‌ مایکل جی. اونیل

ترجمة عبدالرضا شهبازی

دشواری اصلیِ مورخان در بازسازی نقش‌های جنسیتی در افریقای باستان نبود اسناد و مدارک مکتوب است. جنسیت موجودی ملموس نیست، بلکه سازه‌ای اجتماعی است، به این معنی که حاصل مفروضات انسان‌هاست در باب رابطه‌ی میان زن و مرد در جامعه. در برخی مکتوبات نویسندگان روم باستان، به روابط جنسیتی در افریقای باستان اشاراتی رفته است، با این همه، نمی‌توان چندان به آنها اعتماد کرد، زیرا این اشارات در قالب مفروضات فرهنگی خود رومیان بوده که ممکن است لزوماً مطابق با مفروضات فرهنگی آفریقاییانی که مشاهده می‌کرده‌اند نباشد. برخی اطلاعات نیز طی قرون و اعصار شفاهاً به‌دست ما رسیده است که دشوار می‌توان مشخص کرد در گذر از دو هزار سال یا بیشتر همچنان صحتشان محفوظ مانده باشد. با این همه، می‌توان اطلاعات خاص و معینی را، اینجا و آنجا، از یافته‌های باستان‌شناختی به‌دست آورد ‌ـ ‌مثلاً، به‌ مدد مقبره‌ها، آثار هنری و حتی اشیایی نظیر ابزارآلات و نیز دانه‌های گیاهان به موقعیت و منزلت نسبی زن و مرد در افریقای باستان پی برد ــ ولی چنین یافته‌هایی بسیار پراکنده و نامنسجم است و مورخان چاره‌ای ندارند جز اینکه بکوشند جزئیات بینابینی را از منابعی دیگر بیابند.

     در طول ازمنه‌ی ماقبل تاریخ، زمانی که مهم‌ترین فعالیت اجتماعیِ گروه‌های شکارچی‌ـ‌گردآورنده، یافتن غذا بود، کار بین دو جنس تقسیم می‌شد. وظیف‌ی مردان شکار بود، خصوصاً زمانی که پای صیدهای بزرگ به میان می‌آمد. فعالیت‌های شکار زنان نیز محدود به صیدهای کوچک و پرندگان می‌شد. زنان اگر شکار نمی‌‌کردند، در کار گردآوری پیشتاز بودند: یافتن و ذخیر‌ی مغزدانه‌ها، دانه‌های غلات، ریشه‌ها و غده‌های برخی گیاهان، گیاهان پُربرگ، میوه‌های بزرگ، میوه‌های کوچکِ توت‌مانند، تخم پرندگان و حیوانات و از این دست؛ هرچند مردان نیز در کودکی و در کنار مادرانشان هنر گردآوری را می‌آموختند. در نواحی ساحلی، مردان عمدتاً به کار ماهیگیری می‌پرداختند، ولی هم مردان و هم زنان در کار جُستن غذا‌های دریایی در آب‌های کم‌عمق با هم مشارکت داشتند. زنان احتمالاً مردانی را به‌ عنوان شریک زندگی برمی‌گزیدند که در کار دشوار یافتن غذا ورزیده‌ و در سهیم ‌شدن آن برتر از دیگران ‌بودند.

     مراقبت از بچه‌ها و شیردادن نوزادان عموماً و در وهله‌ی نخست بر عهد‌ی زنان بود، با این همه، مردان نیز نقش مهمی در آن ایفا می‌کردند، به‌ویژه زمانی که بچه‌ها بزرگ‌تر می‌شدند. زنان قادر نبودند همزمان مراقبت از چند کودک را برعهده بگیرند، زیرا نقش آنها در گردآوری بسیار حائز اهمیت بود و با حضور همزمانِ چند کودک به‌درستی به انجام نمی‌رسید. از این رو، می‌کوشیدند چهار یا پنج‌ سالی بین هر زایمان فاصله بیندازند تا توجه آنها هر بار صرفاً به یک کودک معطوف و مشغول باشد. زنان در افریقای باستان توانستند با ابداع روشی، به‌کمک ‌چند تکه بند و تسمه، نوزادان و کودکان خردسالشان را به خود ببندند و با این کار دستانشان را برای گردآوری و تهیه‌ی غذا آزاد کنند.

     ممکن است چنین فرض شود که زنان در افریقای باستان ارزشی کمتر از مردان داشته‌اند، خصوصاً با در نظر گرفتن این نکته که بسیاری از جوامع افریقایی جوامعی پدرسالارند ـ یعنی مردان در آن مسلطند ـ و مردنَسَب‌اند ـ یعنی توالی نسل از طریق پدران بازشناخته می‌شود. با این همه، این فرض، تماماً هم درست نیست، زیرا در بسیاری از جوامع افریقای باستان زنان عزت و احترام بسیار و در حقیقت قدرت فراوان داشته‌اند. اِعمال قدرت زنان در چنین جوامعی مبتنی بر جهان‌بینی خاصی بود که در آن تعهدات و مسئولیت‌های جمعی قدر و منزلت فوق‌العاده‌ای داشت. وحدت و هماهنگی گروهی از ارزش‌های مهم این اجتماعات به‌ شمار می‌رفت. گروه‌ها نیز به نوبه‌ی خود با طبیعت، نیاکان و خدایان درهم تنیده بودند. برای حفظ این هماهنگی و کسب اطمینان از تداوم موجودیت گروه، منافع هر فرد در گروه محترم شمرده می‌شد. از این رو، زنان نه‌تنها به حاشیه رانده نمی‌شدند که، کاملاً برعکس، نقشی حیاتی در تمشیت امور بسیاری از قبایل افریقایی ایفا می‌کردند. افزون بر این، نقش‌های جنسیتی سنتی در این قبایل نیز همیشه متناظر با جنسیتِ زیستی نبود. برای مثال، در جامع‌ی قبیله‌ای افریقایی روابط خویشاوندی مهم شمرده می‌شد. شبکه‌های خویشاوندی، در نقش حکومت مرکزی، میان فرد و اجتماعِ بزرگ‌تر پیوندی برقرار می‌کردند و خویشاوندان نیز مسئول آشنایی بچه‌ها با ارزش‌ها و آداب و رسوم قبیله بودند. با این همه، به‌رغم مردنسب بودنِ بیشتر جوامع افریقایی، خویشاوندان مادر نیز در زندگی بچه‌ها اهمیت داشتند. در میان برخی قبایل جنوب افریقا، دایی «مادرِ مذکر» ‌خوانده می‌شد که روابط بسیار نزدیکی با خواهرزاده‌های خود (چه دختر چه پسر) برقرار می‌کرد. به همین ترتیب، عمه نیز احترام بسیاری داشت و او را «پدر مونث» می‌خواندند. در جلسات مهم خانوادگی، عمه نقش کاهنِ مؤنث را عهده‌دار بود و پیوندی مهم میان خانواده و نیاکان محسوب می‌شد. امور داخلی و خانوادگی رئیس قبیله ‌تماماً زیر نظر خواهر رئیس انجام می‌شد. خواهر رئیس در فیصله‌بخشی به مسائل و مشکلات قبیله صاحب نفوذ فراوان بود و رئیس قبیله همیشه حل‌و‌فصل امور داخلی قبیله را به قضاوت او ارجاع می‌داد. در برخی جوامع افریقای باستان، زمانی که قرار بود رئیس جدید مشخص شود، خواهر و بردار رئیسِ درگذشته با هم رئیس آینده را تعیین می‌کردند.

     در میان قبیله‌ی سوازی در جنوب شرق افریقا، ملکه‌ی مادر، مادرِ رئیس، به ‌نحوی مشابه، در مدیریت امور قبیله نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا می‌کرد. از او به ماده‌فیل یاد می‌شد و درکنار پسرش، و به ‌صورت مشترک با او، حکمرانی می‌کرد. در مسائلی نظیر مناقشه‌های حقوقی، تخصیص اراضی و اجرای آیین‌های قبیله‌ای، نظر ملکه‌ی مادر همسنگ نظر رئیس قبیله ارج و قدر داشت. اگر میان رئیس و مادرش اختلاف و مناقشه‌ای پیش می‌آمد، تک‌تک اعضای قبیله به‌شدت متأثر و دل‌نگران می‌شدند، چه چنین مسئله‌ای ثبات قبیله را تهدید می‌کرد.

     قبیلة لُووِدو ساکنِ استان لیمپوپوی افریقای جنوبی نمونه‌ای بی‌همتا از نقش‌ها و روابط جنسیتی را به نمایش می‌گذاشت. قبیله‌ی لوودو جامعه‌ای مردنَسَب بود که در آن شجره‌ی خانوادگی از طریق پدران امتداد می‌یافت؛ با این همه، این قبیله، جامعه‌ای مادرسالار نیز محسوب می‌شد زیرا این زنان بودند که در آن اعمال قدرت می‌کردند. رئیس مذهبی و حاکم این جامعه ملکه‌ی باران بود. در میان افراد قبیله‌ی لوودو، و دیگر فرهنگ‌های افریقای باستان، ازدواج زنان با هم امری شایع بود. هر زنی می‌توانست زن دیگری را به همسری خود اختیار کند، شیربهای او را به خانواده‌اش می‌پرداخت تا او را به‌دست آورد، درست مانند کاری که مردان می‌کردند، و سپس یکی از مردان خویشاوند خود را تعیین می‌کرد تا عروس را باردار کند. فرزندانی که از این رهگذر به‌ وجود می‌آمدند، زنی را که خویشاوندش سبب تشکیل نطفه‌ی آنها شده بود، «پدر» می‌خواندند. افزون بر این، یکی از دختران هر رئیس قبیله‌ی محلی به همسریِ ملکه در‌می‌آمد و به این ترتیب شبکه‌ای تشکیل می‌شد که در آن جامعه‌ی قبیله‌ای با شیربهایی که ملکه به رؤسای محلی می‌پرداخت درهم ادغام می‌شد. در هر منطقه‌ یک «مادر» وجود داشت که  می‌توانست هم مرد باشد هم زن، و در نقش نماینده و واسطه‌ی بین رؤسا و ملکه انجام وظیفه می‌کرد.

     زنان همچنین در جوامع افریقای باستان نقش مهمی در امور مذهبی ایفا می‌کردند. بسیاری از این جوامع به پرستش نیاکان خود می‌پرداختند. این به این معنی بود که نیاکان درگذشته همچنان در امور قبیله نقش‌آفرینی می‌کنند. افراد قبیله منزلتی اسطوره‌ای به آنها می‌بخشیدند و پیوند میان مردگان و زندگان موجب تقویت هماهنگی اجتماعی و انتقال ارزش‌ها از نسلی به نسل بعد می‌شد.  هرچند غالباً مردان در نقش کاهنانی ایفای نقش می‌کردند که رابطِ میان زندگان و مردگان بودند، در بسیاری قبایل، این زنان بودند که چنین نقشی را بر عهده داشتند؛ و در حالی که برخی قبایل بر پرستش نیاکان مذکر تأکید می‌کردند، بسیاری دیگر ارزشی یکسان برای پرستش نیاکان مذکر و مونث قائل بودند، خصوصاً زمانی که پای مادر یا مادربزرگی درگذشته در میان ‌بود.

     یکی از رسوم شایعی که قدمتی 4000 ساله دارد ختنه‌ی دختران است که طی آن با عمل جراحی کلیتوریس برداشته می‌شود. این رسم نه‌تنها در مصر باستان پی گرفته شد که در میان جوامع متعددی نیز رایج گشت، ازجمله بین مردم نوبیا ( که در حد فاصل مصر و اتیوپی می‌زیستند)، ساکنان حبشه و مردمی که در حاشیه‌ی جنوبی صحرای بزرگ افریقا سکونت داشتند. عمل ختنه‌ی دختران با مقاصدی چند انجام می‌شد. یکی از اینها «نشان‌ کردن» دختر بود، نقص‌اندازی در او تا مبادا خدایان او را بازپس بگیرند؛ سوراخ‌کردن گوش نیز کارکردی مشابه داشت. دلیل دیگر، پیوند دادنِ زن بود با قبیله‌ی مردنسبی که عروسشان شده بود. با این کار، خانواده و قبیله‌ی عروس، بکارت دخترشان و وفاداری‌اش را به شوهر اثبات می‌کردند. در این میان، یکی از خویشاوندان مونثِ داماد وظیفه می‌یافت با واررسی عروس صحت عمل را اعلام کند. فرض بر این بود که زن ختنه‌شده مطیع‌تر و فرمانبردارتر است و مهیای آن است که جایگاه خود را در خانواده‌ی جدید بپذیرد. یکی دیگر از اهداف ختنه، در عین حال، تأکید بر این اعتقاد بود که ختنه‌ی مردان و زنان، آنها را برای تشکیل نسل آینده پاک و تصفیه می‌کند.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 اردیبهشت1393 توسط عبدالرضا شهبازی

وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ عَظِيمٌ  (مائده 9)

طی مراسمی عملیات اجرایی سالن گلبال برای بهره‌برداری دانش‌آموزان روشندل بندر دیلم در شمال استان بوشهر به همت یک خیّر نیکوکار و خیر اندیش دیلمی آغاز شد.

بازرس انجمن خیّرین مدرسه‌ساز شهرستان دیلم در این آیین گفت: آقای مهندس داریوش راستی از اهالی بندر دیلم، هزینه ی 2 میلیارد ریالی احداث و تجهیز این سالن ورزشی(140 متر مربع) واقع در مدرسه ی شکوفه ها را متقبل شده اند و در همین راستا عملیات اجرایی سالن گلبال در هفته ی جاری آغاز شده است.

آقای رمضانی افزودند: جناب راستی که عضو انجمن خیّرین شهرستان بهبهان(خوزستان)نیز می باشند،در زمینه ی حمایت از دانش‌آموزان بی‌بضاعت، هوشمندسازی مدارس و تجهیز کتابخانه‌ها مشارکت داشته اند.

مهندس حسین رمضانی با اشاره به محرومیت معلولان در این شهرستان افزود: بر اساس طراحی انجام شده این سالن دارای رختکن، انبار و سامانه ی سرمایش و گرمایش است.

وی از فعالیت ده ها خیّر مدرسه‌ساز و حدود هزار خیّر مدرسه‌یار در این منطقه خبر داد و خواستار مشارکت بیش از پیش خیّرین در تکمیل پروژه‌های نیمه تمام آموزشی شد.

خیّر مدرسه‌ساز دیلمی :

با هدف فراهم شدن حداقل‌ها برای معلولان و همچنین جامعه ی دانش‌آموزی در این راستا فعالیت می‌کنم و امیدوارم دانش‌آموزان در سال تحصیلی آینده بتوانند از امکانات این سالن ورزشی استفاده کنند.
  آقای راستی این سالن را به یاد مادر مرحومه اش به نام سالن گلبال «مادر» نام گذاری کرده اند.

(روح بزرگ مادر مهربان ایشان همیشه شاد و یادشان گرامی باد)


اهالی بندر دیلم از دیرباز به مشارکت در امور عام‌المنفعه ، فعالیت‌های آموزشی، فرهنگی و مذهبی اشتهار داشته‌اند.

از یزدان بخشاینده تندرستی و توفیق نیل به اهداف الهی ، انسانی و متعالی برای این عزیزان مسالت دارد.

 

 


 

منبع:فارس


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 اردیبهشت1393 توسط کریم غلامی پور
 

نمی دانم برای شما هم پیش آمده است که ؛ با کسی آشنا یا هم کلام شده باشید که ظاهر آراسته با ژست های عالمانه داشته است اما همین که دهان به سخن گشوده،متوجه شده اید که نه دانشی در زیر آن ظاهر فریبنده بوده و نه حتی شیوه ی سخن گفتنی  در خور آن ظاهر اراسته .و یا برعکس آن که ؛فردی را دیده اید با ظاهری ساده و بی پیرایه و دریایی از دانش و بایسته سخن گفتن.

و آن جا بوده که نه آن ظاهر آراسته و با دبدبه توانسته نظر موافق شما را جلب کند و نه ظاهر ساده ی دیگری ذره ای از احترام شما بکاهد.

بنابراین نتیجه می گیریم که هر انسان در هنگام سخن گفتن ،لازم است که دقیق و سنجیده بگوید تا نگوید آن چه را خدای ناکرده موجب اندک شدن ارج و مقام وی گردد. حال اگر این انسان مسئول و یا صاحب منصبی باشد که گفتارش بارها در جامعه تکرار و دست و دست می شود،این بایسته سخن گفتن ضرورتی صد چندان می یابد.تردیدی نیست که در کشور ما هم کسانی با مسئولیت های مختلف سخنانی می گویند که هم تامل و تدبر گوینده را می طلبد و هم دوراندیشی و تعمق شنونده را.

به طور مثال گفته می شود که باید در دانشگاه ها علوم اسلامی شود.اما بک نفر نیست که توضیحی بایسته و منطقی بدهد که منظور از اسلامی شدن دروس چیست.به طور مثال آیا می توان علوم روانشناسی و جامعه شناسی و پزشکی و ...را صرفا با دانسته های دانشمندان اسلامی پیش برد و یا دیگر از ماشین و رایانه و هواپیما و دانش هسته ای وهزاران مورد دیگر به این بهانه که اسلامی نیستند چشم پوشید وآیا می توان این ادعای مضحک را کرد که خودمان از نو به کشف آن ها می پردازیم.

ادعای جداسازی بنیاد علوم یک کشور از دیگر علوم جهان به همان اندازه عجیب است که یک نفر بخواهد محل سکونتش را که در آسمانخراشی جای دارد مانند قطعه ای از یک پازل از دیگر قسمت های آسمانخراش جدا سازد!

و یا این که گفته می شود که خانواده ها باید فرزند بیشتری داشته باشند چون ممکن است در اینده دچار مشکلاتی شویم.این درست است که پیری جمعیت اشکالات و عوارضی در آینده به وجود می اورد اما آیا ما اکنون با این جمعیتی که نصف جمعیت مورد نظرمان است توانسته ایم با غول مشکلاتی که با ان دست به گریبانیم مبارزه کنیم؟ما به دلیل نداشتن مدیریت صحیح دچار بحران در منابع آب و محیط زیست هستیم.بسیاری از رودخانه ها و دریاچه هایمان خشکیده اند.دفع نادرست زباله ها محیط زیستمان را آلوده کرده است.هنوز به روش صد سال پیش فاضلاب هایمان را دفع کرده و به رودخانه ها سرازیر می کنیم.جوان هایمان در پیدا کردن شغل دچار اشکال اند و مدرسه ها و دانشگاه هایمان از دنیای امروز به شدت عقب مانده اند. مردم در تامین نیازهای اولیه اشان درمانده اند و بیمه ها از پرداخت هزینه های درمانی طفره می روند وضعیت سلامت و زندگی سالمندان  دور از آرامش بایسته برای این دوران است و اژدهای بی ثباتی اقتصادی سال هاست که بر زندگی مردم چنبره زده است.ما با همین جمعیت کم نمی توانیم از دزدی ها و اختلاس ها و رانت خواری های عجیب و غریب جلوگیری کنیم چه رسد به آن که دو برابر شویم.

بنابراین بهتر آن است که دولت مردان ما ،به هنگام سخن گفتن و طرح پیشنهادهایی که به زندگی حال و آینده ی میلیون ها انسان مربوط می شود تامل و ژرف اندیشی بیشتری داشته باشند و هر سخنی را بدون پشتوانه ای منطقی بر زبان نرانند.


نوشته شده در تاريخ شنبه 27 اردیبهشت1393 توسط معصومه راستی
 

بعد از آغاز عالی، ادامه‌ی ضعیف و انتهای فاجعه‌بار «قهوه تلخ» به کارگردانی مهران مدیری، اعتماد مردم به شبکه‌ی سینمای خانگی بسیار کم شد. مدیری با ساخت عجولانه‌ی «ویلای من» تأییدی دیگر آورد بر ته‌کشیدن خلاقیتش و تکرار مکررات دلم‌به‌هم زن. اما باز هم رضایت نداد و با بازگشتی به قهقرا و بازآفرینی پروژه‌ی موفق و خیرکننده‌ی «ساعت خوش»، یعنی کمدی آیتمی، در قالب مجموعه‌ی ناموفق و خسته‌کننده‌ی «شوخی کردم» تأییدی دوباره آورد بر به ‌ته‌خط ‌رسیدگی خود.

     اما حکایت داوود میرباقری حکایت دیگری است. من میرباقری را از فیلم موفق «آدم برفی» ‌می‌شناسم. و بعدها البته سریال‌های سنگین تاریخی چون «امام علی» و این اواخر «مختارنامه».

میرباقری آمد و گفت ظرفیت‌های شبکه‌ی نمایش خانگی به‌درستی شناخته نشده است و او آمده‌ است که ظرفیت‌های آن را آشکار کند (نقل به مضمون).

مردم هم به میرباقری و جنس کارهایش اعتماد داشتند و صرف نام میرباقری بر حصول چنین اعتمادی کفایت می‌کرد.

     «شاهگوش» بعد از چند هفته تبلیغ سنگین مقدماتی بالاخره آمد. حضور اکبر عبدی، مرجانه گلچین، فرهاد اصلانی، محسن تنابنده، احمد مهرانفر، طناز طباطبایی و دیگران که چهره‌هایی کاملاً شناخته‌شده بودند و البته برند داوود میرباقری، دورنمای موفق این سریال را نشان می‌داد.

     داستان سریال سرراست است. کله‌پزی (با بازی اکبر عبدی) در شبی تاریک زیر گرفته می‌شود و در همان قسمت اول کشته می‌شود. تنها شاهد ماجرا مرد یک‌چشمی است که رنگ، مدل و فقط قسمتی از پلاک ماشین را دیده: پژوی سبز لجنی با شروع پلاک «و 91». همین. از قسمت دوم به بعد همه‌ی تلاش سرگرد خفته (با بازی فرهاد اصلانی) این می‌شود که تمام پژوهایی با این مشخصات را توقیف کرده و از صاحبان آنها مدارکی بخواهد که شب حادثه در آن محل حضور نداشته‌اند تا بالاخره مالکی پیدا شود که از اثبات عدم حضور خود در آن شب و در آن محل عاجز است و سرانجام ثابت شود که او قاتل است. و همین البته باعث می‌شود افراد مختلفی با عناوین مختلف اجتماعی به‌عنوان مالک چنین پژوهایی وارد «کلانتری 100 ملت» شوند و هر کدام، یک تا دو قسمت و گاه قسمت‌هایی بیشتر از سریال را به خود و داستان خود اختصاص بدهند.

     تمام مزه‌پرانی‌های سربازان کلانتری (احمد مهرانفر، هادی کاظمی، شهرام حقیقت‌دوست و ...) بعد از دو سه قسمت اول تکراری می‌شوند و خسته‌کننده. لهجه‌ی کرمانشاهی معاون کلانتری (با بازی حمیدرضا آذرنگ) هم همینطور. بیننده با توالی به ظاهر بی‌پایانی از پژوهایی روبرو می‌شود با مالکانی رنگ‌ و وارنگ که معلوم نیست کی قرار است به اتمام برسند. هنرنمایی میرباقری در این بوده است که به این بهانه داستان را ادامه دهد، غافل از این که ببیننده که بابت هر قسمتی از این سریال 3000 تومان می‌پردازد سریعتر می‌خواهد بداند قاتل کله‌پز کیست. بیننده از این که می‌بیند کارگردان در هر قسمتی به‌شکلی بسیار خسته‌کننده و فرساینده حل معما را به تعویق می‌اندازد تا شخصیتی جدید با بازی بازیگری معروف (رضا کیانیان، الهام پاوه‌نژاد، رضا رویگری، امین زندگانی و احتمالاً احمدرضا عابدزاده!) را نشان دهد و یک قسمت بیشتر از سریال را پر کند کلافه و البته عصبانی می‌شود. او آشکارا می‌بیند کارگردان او را چون کودکی فرض کرده است که هر بار به یک بهانه او را از تقاضای خواسته‌اش منحرف می‌کند. آدم احساس می‌کند نه تنها خودش و بیننده‌های چون خودش، که بازیگران اصلی سریال نیز از تکرار خود دیگر خسته و کلافه شده‌اند. داستانی که در بهترین حالت ممکن و در آرمانی‌ترین شکل ممکن، می‌توانست در 10 قسمت گفته شود و به انتها برسد اکنون با کش و قوس‌های ملال آور به قسمت بیستم خود نزدیک می‌شود. داستان شاهگوش کاملا از رمق افتاده است و به زحمت دارد خودش را روی زمین می کشاند. باورش سخت است ولی واقعیت این است که بیننده بعد از ۱۷ قسمت حتی یک قدم هم به حل معمای قتل نزدیک نشده است و فقط دور خودش چرخیده است و دیگر حال و حوصله این پلیس بازی حوصله سر بر و بیمزه را ندارد.

     مشکل دیگر شاهگوش به خانوادگی‌عمل‌کردن میرباقری برمی‌گردد. حامد میرباقری (پسر داوود میرباقری) نقشی اصلی و ثابتی را بر عهده گرفته است. یعنی یک نابازیگر (و یا با ارفاق، یک بازیگر ضعیف) در مقابل یک بازیگر تمام‌عیار یعنی طناز طباطبایی قرار گرفته است و همین تقابل کافی است تا ضعف بازی او را کاملاً آشکار کند و به مجموعه آسیب جدی بزند. الهام میرباقری (دختر داوود میرباقری) در نقش نویسنده‌ی فیلمنامه هم نیازی به توضیح بیشتر ندارد و با عطف به آنچه در بالا گفته شد می‌توان دریافت قوت فیلمنامه در چه حدی است.

     به‌نظر می‌رسد «شاهگوش» که به یمن برند میرباقری انتظار می‌رفت آب به جوی رفته به دست مهران مدیری را باز به جوی برگرداند خود دسته‌گلی بسیار بزرگ‌تر از «قهوه‌ تلخ» و «ویلای من» به آب داده است و بینندگان عادت‌کرده‌به‌سریال را به جایی رسانده است که مرتب می‌گویند پس کی تمام می‌شود این سریال؟! و این یعنی فاجعه. فاجعه‌ای که حاصل عدم تحلیل پروژه‌های شکست‌خورده‌ی وطنی از یک سو و پروژه‌های بسیار موفق خارجی، با چندین و چند فصل، از سویی دیگر است. به نظر می‌رسد هم مهران مدیری و هم اخیراً داوود میرباقری، بیننده‌ی ایرانی را دست‌کم گرفته‌اند. بیننده‌‌ای را که دیگر به آنها اعتمادی ندارد و لودگی‌های بی‌مزه‌ی بازیگران سریال‌هایشان دیگر او را نمی‌خنداند و راضی نمی‌کند. این کارگردانان، مردمی را که از سریال‌های آبکی سیما به تنگ آمده بودند و حاضر شده بودند هر هفته 3000 تومان بابت دست‌پخت آنها بدهند، قدر ندانستند و به بهایی ارزان آنها را از دست دادند.


نوشته شده در تاريخ جمعه 26 اردیبهشت1393 توسط عبدالرضا شهبازی


استاد عبدالله علیمرادی معروف به عبدالله پرسپولیس در سال 1326 در بندر دیلم به دنیا آمد . عشق وافر وی به تیم پرسپولیس تهران  از سال تاسیس آن در  دی ماه  1342،  ،باعث گردید تا دوستداران ورزش به او لقب عبدالله پرسپولیس بدهند.اوهنوزهم با خاطرات بازی های خوب بازیکنان قدیمی پرسپولیس همچون مرحوم ناظم گنجاپور،مرحوم مهراب شاهرخی ،مرحوم ایرج سلیمانی ، مرحوم صفز ایرانپاک ، عزیز اصلی ،کاظم رحیمی ،هادی طاووسی ، رضا و بیوک وطنخواه ،حمید جاسمیان، همایون بهزادی، حسین کلانی، ابراهیم آشتیانی ، علی پروین ودیگر بزرگان تیم مورد علاقه خود زندگی می کند. علاقه ایشان به تیم پرسپولیس به حدی است که تحمّل دیدن بازی های شهرآورد (دربی ) را نداشته و با رفتن به ماهی گیری در روز مسابقه ، خود را سرگرم می کند.وی به مدت ده سال شاگرد آرایشگاه عمویش آقای حیدر آذری بود ،تا اینکه توانست با کسب مهارت از این هنر، به صورت مستقل یک آرایشگاه را دایر نماید.

آرایشگاه یا صحیح تر بگوییم پیرایشگاه وی واقع در مغازه های مرحوم جواد دیلمی ، محفل علاقه مندان فوتبال بود.یک عکس بزرگ از تیم فوتبال شاهین آبادان در پیرایشگاه استاد عبدالله ،حکایت ازعلاقه ی وی به این تیم جنوبی داشت.تیمی که با داشتن بزرگانی همچون مرحوم پرویز دهداری ،مرحوم جعفر نامدار ، مرحوم حمیدبرمکی، مرحوم منوچهرسالیا،حمید جاسمیان و...سر به آسمان فوتبال ایران می ساییدند. عشق به ورزش از سالیان گذشته ، منجر به خرید اولین شماره ی مجله دنیای ورزش گردیده که هنوز هم آن را در آرشیو مطبوعات خود نگهداری کرده است..

(مجله های دنیای ورزش و کیهان ورزشی از مجله های قدیمی به شمار می آیند)

از نکات برجسته ی زندگی استاد عبدالله علیمرادی ، داشتن فرزندانی  با تحصیلات عالیه می باشد،از دختر خانم های محترمه استاد ،یکی از آنها با مدرک کارشناسی ارشد، دبیر آموزش وپرورش و مدرس دانشگاه است، و دیگری با مدرک مهندسی بهداشت محیط کارمند شبکه بهداشت ودرمان می باشد. از استاد عبدالله پرسپولیس به شوخی پرسیدم : آیا حقیقت دارد وقتی از کسی خوشت نمی آید ، پشت سر او زیاد حرف می زنی !!! استاد خنده ای می کند و بعد با تبسم می گوید : خیر اینطور نیست !! دوستان شوخی می کنند و گرنه من مخلص همه همشهریان خود هستم .لازم به ذکراست استاد عبدالله پرسپولیس از کسانیکه در حضور وی از خود زیاد تعریف و تمجید می کنند خوشش نمی آید و بعد از رفتن او ، شروع به انتقاد کردن می نماید ( البته انتقاد که چه عرض کنم !!؟؟). ایشان بعد از 31 سال کار در آرایشگاه ، به علت کمردرد ناچار به تغییر شغل گردید و اکنون در مغازه مرحوم حاج سلمان آزاد مشغول به کار می باشد تا با کسب روزی حلال، امرار معاش نماید.

از خداوند بزرگ برای این هنرمند عزیز ، موفقیت و تندرستی خواهانیم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 اردیبهشت1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي
 

روز بیست و نهم اسفند 92 ساعت هشت و نیم بعد از ظهر، یعنی درست زمانی که ما سال نو را بهم تبریک می‌گفتیم، در گوشه‌ای دیگر از دنیا، در شهر کابل افغانستان، برای ابوذر که هنوز سه‌سالش تمام نشده بود حادثه‌ی دردناکی رخ داد که زندگی‌اش را برای همیشه دگرگون کرد. ابوذر با پدرش، سردار، مادرش حمیرا، برادر پنج‌ساله‌اش عمرو، و خواهر شش‌ساله‌اش نیلوفر در رستوران هتل سرنا نشسته بودند که گروهی از وحشیان طالبان به داخل رستوران هجوم آوردند و همه‌ی اعضای خانواده‌ی ابوذر را به رگبار بستند. به خود ابوذر هم به قصد کشت شلیک کردند. پاره‌ای از یک گلوله به سرش اصابت کرد. ولی در کمال ناباوری زنده ماند. دیگر اعضای خانواده در دم جان سپرده بودند. ابوذر را فوراً به بیمارستان و اتاق عمل بردند. چند روز در میانه‌ی جدال مرگ و زندگی دست و پا زد تا بالاخره زندگی بر مرگ چیره شد و ابوذر زندگی دوباره یافت.

پدر ابوذر، سردار احمد چهل ساله، روزنامه‌نگاری صاحب‌نام و بسیار محترم بود که به‌مدت یک دهه برای خبرگزاری فرانسه (AFP) کار می‌کرد و اخبار افغانستان را پوشش می‌داد.

نجات معجزه‌آسای ابوذر سه‌ساله، به رغم آن حادثه‌ی تلخ و اندوهبار، برق امید را نیز در دل بسیاری فروزان کرد و از سوی خبرگزاری فرانسه بنیادی تأسیس شد به‌منظور جمع‌آوری کمک برای ابوذر تنها‌مانده.

ابوذر، حدود چهل روز بعد از آن حادثه، وارد تورنتوی کانادا شد تا دور از وحشی‌گری‌های طالبان و تکفیری‌ها موقتاً در کنار برخی از خویشاوندانش زندگی کند.

در مناطق آشوب‌زده‌ی جهان، نظیر عراق و سوریه و افغانستان، کم نیستند کودکانی که به سرنوشتی کم و بیش مانند ابوذر دچار می‌شوند.

پرسشی که ذهن مرا به خود مشغول می‌کند این است که در کله‌ی گروه‌های تکفیری و تروریستی واقعاً چه می‌گذرد؟ بر سر احساسات و عواطف انسانی و بر سر درک و شعور آدمی ممکن است چه بیاید که راضی شود کودکی چندساله را به قصد کشت به رگبار ببندد؟ آنها چگونه به دنیا و به همنوع نگاه می‌کنند؟...

ذهنم سخت درگیر پرسش‌های فوق و نظایر آنها است، ولی وقتی به لبخند ابوذر نگاه می‌کنم برق امید در سراسر تنم می‌دود، زندگی را زیبا می‌یابم و خیر را بر شر، پیروز نهایی.

ابوذرجان، تو تنها نیستی چون انسانیت همچنان زنده است و نفس می‌کشد...

اصل خبر: اینجا


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 21 اردیبهشت1393 توسط عبدالرضا شهبازی

داشتم درباره ی گروه «بکو حرام» که در نیجریه فعالیت می کند و به تازگی بیش از 250 دختر نوجوان را گروگان گرفته و به گفته ی خودشان قرار است در بازار برده فروشان آن ها را به حراج بگدازند،خبری می خواندم.آنها گفته اند که چون فکر می کنند ،تحصیل در مدرسه هایی با سبک اروپایی ،مخالف اسلام است ،اقدام به این کار کرده اند.راستش اول حسابی از دستشان عصبانی شدم و این کارشان را مخالف انسانیت دانستم اما تا خواستم برایشان ارزوی ناموفقیت و حتی سر به نیستی کنم یادم افتاد که نمی شود به خاطر این عملکردشان ،که ناشی از باورهایشان است به آن ها خرده ای گرفت.آن ها بر این باورند که اگر مردم مطابق با اصولی که مد نظر این گروه است ،زندگی نکنند سزاوار تنبیه و تذکرند.همان طور که گروهی از ما فکر می کنیم که اگر کسی مطابق با دیدگاه ما رفتار نکند و لباس نپوشد سزاوار هر نوع برخوردی است.از تذکر و بازداشت گرفته تا تعهد و تنبیه!

پس تا این جا اگر بخواهیم بر طبق اصول رفتاری خودمان قضاوت کنیم هیچ اشکالی بر عملکرد این گروه افراطی ،حتی اگر کارکردشان با بدیهی ترین حقوق انسانی نیز مغایر باشد،وارد نیست .فقظ یک سوال باقی می ماند و آن اینست که:چرا هر کس که می خواهد نشان دهد که پایبند اصولی است،دیواری کوتاه تر از دیوار زنان نمی بیند و این قشر را برای قدرت نمایی مورد هدف قرار می دهد؟



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 اردیبهشت1393 توسط معصومه راستی

قهرمانی و صعود تیم فوتبال امید ایرانجوان بوشهر به مسابقات دسته یک کشور،بهانه ای شد که تصمیم بگیرم در مورد فوتبال دیلم و بهترین فوتبالیست این روزهای شهرمان یادداشتی بنویسم.کاری که شاید زودتر باید انجام می شد.

در سال های نسبتا دور ،فوتبال در دیلم رونق چشمگیری داشت . با شور و حرارت دنبال می شد و تماشاگران پرهیجان داشت.

خاطرم هست چند سال پیش بازی های باشگاهی دیلم با حضور 12 تیم قوی و خوب فوتبال برگزار می شد.سکوها لبریز از تماشاگر بود.تماشاگری که فوتبال را می فهمید و قدر فوتبالیست های محبوب شهرش را می دانست.بازیکنانی که ارائه گر فوتبالی زیبا و مردم پسند بودند.اما در این سال های بی مهری به فوتبال استان و دیلم،شرایطی پیش آمده که مسابقات دسته یک شهرستان با حضور تنها سه تیم برگزار می شود!! فینال فوتبال شهرستان با حضور 15 تماشاگربرگزار می شود!

 سال هاست خبری از جام حذفی و جام فرمانداری نیست!! مسابقات محلات سال هاست که  تعطیل اند!! مسابقات آموزشگاهی برگزار نمی شوند!! شوربختانه فوتبال بومی،احساسی و شور آفرین شهر ما از نفس افتاده است.مسئولین،ورزش شهرستان را فراموش کرده اند.

آن روزها ما غرق تماشای بازی زیبای بهترین و تاثیرگذارترین بازیکنان آن روزهای فوتبال شهرمان بودیم و به این روزها فکر نمی کردیم.


 نام های بزرگی چون محمد رئوف،محمدرضا علوی،غلامحسین دیلمی،غلامحسین زاهدی پور،مرحوم نمک کپتان،عبدالعزیز سلیمانی،ابراهیم کشاورزیان، مرتضی حق پرست،سالم کاظم پور،صفرشعبانی،طالب نوبخت،رضا درویشی،غلام دهدشتی، رضا تنگسیری،امید دیلمی و...

(در یک پست جداگانه به فوتبال دیلم و دلایل افت آن خواهم پرداخت)

در این روزهای کم رمق و کم رونق فوتبال،در سایه ی تلاش و زحمات آدم های معدود عاشق فوتبال، امیدها در دل اهالی ورزش زنده می مانند.انسان های مصممی که نبض فوتبال دیلم به دلیل حضور و وجود آن ها ،هنوز می زند.

تلاشگرانی که تمام زندگی خود را وقف فوتبال و جوانان شهرشان کرده اند.یکی از این عزیزان که حدود 25 سال از عمر 39 ساله اش را پای این ورزش گذاشته است،آقای عباس پذیره می باشد.ایشان موسس و مدیر مدرسه ی فوتبال  "پویا" ست.

و امّا

 یکی، دو سالی است نام "مسعود کلاتی"، شماره ی 10 دوست داشتنی" پویا" ی دیلم ،در بین اهالی فوتبال استان بر سر زبان هاست.

کاپیتان خوش اخلاق،با هوش و خلّاق  "پویا"،محصول مدرسه ی فوتبال این باشگاه ست..ازسن6 سالگی فوتبالش را در مدرسه ی فوتبال پویا آغاز نمود و تا کنون نیز با پویا است. او 13 تیر امسال 20 ساله می شود.در این مدت 14 سال حضورش تاثیر بسیار زیادی در موفقیت های چشمگیر باشگاه پویا در تمامی رده های سنّی داشته است.

 مسعود کلاتی اکنون در کنار تمرینات همیشگی و پرداختن به فوتبال باشگاهی،به عنوان دستیار و کمک آقای عباس پذیره(مدیر مدرسه ی فوتبال و سرمربی با دانش خود)در باشگاه پویا فعالیت می کند.

مسعود در این سال ها با عملکردی خیلی خوب توانسته خود را به عنوان یک فوتبالیست تراز اوّل در سطح استان مطرح کرده و در مسابقات دسته یک  بزرگسالان استان ، با 12 گل زده ، آقای گل و پدیده فوتبال استان شود و این مهم درحالی اتفاق می افتد که در بیشتر بازی ها بنا به ضرورت و تشخیص سرمربی به عنوان هافبک دفاعی مورد استفاده قرار می گیرد.

این هافبک جوان از جمله بازی سازهایی است که مهارت گل زنی بالایی دارد و در خیلی از مناطق زمین توانایی بازی کردن دارد. هم در پست هافبک دفاعی و هجومی بازی می کند و هم به عنوان مهاجم و مهاجم کناری.

قابلیّت حمل توپ بالا، سرعت ، بازی خوانی فوق العاده، مهارت در ضربات ایستگاهی،عبور از فضاهای کوچک و صدور پاس های حساب شده ی دقیق از ویژگی های بارز مسعود کلاتی است.

 درخشش او در مسابقات استان باعث گردید قابلیت هایش مورد توجّه مربیان و مسئولان ایرانجوان بوشهر قرار بگیرد

 هفته ی قبل ، دور دوّم مسابقات امیدهای کشور به میزبانی بوشهر برگزار شد و مسعود کلاتی به عنوان یار قرضی، پیراهن شماره 26 نماینده ی استانش را بر تن کرد. حضور و درخشش او باعث افزایش توان هجومی تیم ایرانجوان شد.

 در چارچوب مسابقات امیدهای کشور در بازی با کاسپین قزوین، گل زد و به عنوان بهترین بازیکن زمین انتخاب شد. این در حالی بود که 3 ملی پوش تیم ملی امید در ایرانجوان حضور داشتند.
مسعود اکنون با یک تجربه یخوب حضور در سطح اوّل مسابقات استان و همچین امیدهای  کشور می خواهد در روزها و سال های آینده ی فوتبالش،بهترین عملکرد را از خودش به نمایش بگذارد...

مسعود کلاتی پیشرفتش در فوتبال را مدیون خانواده و سرمربی اش می داند.او می گوید آقای پذیره همانند برادری دلسوز همیشه همراه ، مشوّق و مراقب من بوده است که از ایشان بسیار سپاسگزارم و امیدوارم بتوانم بخشی از زحماتشان را جبران نمایم.

مصاحبه ای با آقای کلاتی انجام شده که در آینده ای نزدیک پس از تنظیم تقدیمتان می شود.

تندرستی ، بهروزی و پیشرفت در فوتبال و اخلاق را برای آقای کلاتی آرزومندم.




مسعود کلاتی گل اش به کاسپین قزوین را تقدیم می کند به مربی فوتبالش که در جایگاه ویژه ی استادیوم شهید بهشتی بوشهر حضور دارند...




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 اردیبهشت1393 توسط کریم غلامی پور

                                                   مقام معلم

به علم افزون و والایی معلم

اگر چه بی تمنائــــــی معلم

فضیلت آنچنان اندر وجـــودت

که گویا چون معمــائی معلم

به دشت خشک جمله بیسوادان

تو جاری مثل دریایی معلـــــم

بگنجد گر چه نامت در الفبـــــا

تو افزون از الفبائـــــــی معلم

اگر انشاء بود درس من امروز

تو خود موضوع انشائی معلم

دل تاریک ما را نور امیــــــــــد

به دلها چشـم بینایی معلـــــم

هزاران چشم امید است براهت

امید دشت دلــــهائـــــــی معلم

نوای دلکش صوت منـــــــــاجات

نثارت باد هر جائــــــــــــی معلم

عجب نبود اگر اینک مــــــــــرادی

بگویــــــــــد گل سراپایی معلــــم


(کتاب همپای موج های دریا-مرادی)


نوشته شده در تاريخ شنبه 13 اردیبهشت1393 توسط حمید مرادی

اشاره: دوست و هم‌کلاس قدیم من، جناب آقای دکتر غلامحسین کرمی، لطف کردند و مطلبی به ایمیل من ارسال کردند: هم درباره‌ی گرامیداشت مقام معلم و هم یادکردی از معلمان خود. من نیز از ایشان سپاسگزارم هم بخاطر قلم شیوایشان و هم بخاطر یادی که از این بزرگواران کرده‌اند. مطلب ایشان را بی‌کم‌وکاست در ذیل می‌خوانید.

عبدالرضای عزیز سلام. سپاسگزارم از این نوشتار خوب و ارزشمند و تکریم مقام معلّم. خیلی مواقع اتفاق می‌افتد که در زندگی خود در مقابل مقام و جایگاه معنوی بسیاری از انسان‌ها احساس کوچکی می‌کنیم و قطعاً این حالت در مقابل جایگاه رفیع و بی‌بدیل معلم صد چندان است. وقتی به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم به ظاهر، من رفتم، من قد کشیدم و بزرگ و بزرگ‌تر شدم و مقاطع تحصیلی را پشت سر گذاشتم و آن‌ها ماندند. ولی اگر چنین است پس چرا هرچه بزرگ‌تر می‌شوم در مقابل مقام رفیع معلمانم احساس نیستیِ بیشتر می‌کنم؟ چون آن‌ها دریای بیکران علم و معرفتند و دریا را ایستایی معنا ندارد و هم‌چنان به عنوان معلم دیروز و امروز و فردای فرزندان ایران اسلامی‌، بر همه ما حق زندگی و حیات دارند.

براستی با چه عبارت و واژه‌ای می‌توان حق مطلب را در مورد معلّم ادا نمود. معلمی که خالق و آفرینشگر وجود معنوی و اندیشه من ِ انسان است.

            از پدر گر قالب تن یافتم                               از معلم جان روشن یافتم.

حال بگویم معلم مرا قلم بدست داد؟ مرا الفبا آموخت؟، مرا راه رفتن یاد داد؟، مرا مسیر تعالی نشان داد؟ یا نه معلم مرا آفرید و پرواز داد. اگر معلم نبود من که بودم؟ من چه بودم؟

خداوند نور آسمان‌ها و زمین است و معلم راهبر انسان به‌سوی نور. زیرا از قلم نور می‌تراود و از کتاب روشنایی.

و امّا من هم روز معلم را به همه معلمان گرامی ایران زمین و شهرستان دیلم و به خصوص نازنین معلمان اندیشمند دوران تحصیلم تبریک عرض می‌کنم و از خدای بزرگ برایشان سلامت و عزّت بیش از پیش آرزو دارم. معلمان عزیز دوران راهنمایی و دبیرستان که نام بزرگشان را مرقوم داشتید، اکثراً افتخار شاگردی آن‌ها را داشته‌ام. چون دوره راهنمایی اگرچه نه هم‌کلاس که هم‌دوره بودیم و دوره دبیرستان هم که هم‌کلاس خوب من بودی. به علاوه می‌خواهم از معلمان بزرگوار دوران ابتدایی و دیگر مقاطع تحصیلی خود نام ببرم:

دوران ابتدایی مدرسه توحید (65-1361) کلاس اول: استاد حسین آل‌بهبهانی و استاد مهدی گله‌گیر، کلاس دوم: استاد احمد حقیقت، کلاس سوم: استاد محمدحسن براهیمی، کلاس چهارم: استاد فرج‌الله راستی و کلاس پنجم: استاد اسدالله کپتان. مدیر محترم دبستان: جناب استاد عبدالحسین قنواتی، معاونان: مرحوم استاد حاج عزیز فاطمی (رحمت‌الله علیه) و استاد نجات ترکزاده، دفتردار: استاد سعیدی و بابای عزیز مدرسه آقای گله‌گیر. شیفت مقابل یعنی مدرسه نواب‌صفوی اگرچه مستقیم افتخار شاگردی آن‌ها را نداشته‌ام، اما از آن عزیزان هم یاد می‌کنم. کلاس اول را متاسفانه بخاطر ندارم، کلاس دوم: مرحوم استاد امامی (رحمت‌الله علیه)، کلاس سوم: استاد خلیجی، کلاس چهارم: استاد حسین بشیری، کلاس پنجم: استاد یوسف صالحیان.

و اما در مقطع راهنمایی لازم می‌دانم علاوه بر عزیزان فرهیخته‌ای که شما نام بردید، از استاد علی خلیجی، استاد مهرآذر حجت‌پناه، استاد عبدالرسول زاهدی‌پور، استاد حبیب شفیقی، استاد عباسی، استاد دکتر عباس لیراوی و استاد غلامشاه درویشی، استاد طاهریان، استاد پوزش و استاد آزادی یاد کنم.

و دوره دبیرستان: استاد محمدحسن تاج‌الدینی معاون و مدیر دبیرستان شهید ستارپناهی، استاد بهرام ستارپناهی، استاد بکتاش و استاد حیاتی

همه عزیزانی که امروز "چهره‌های ماندگار و پیشکسوتان عرصه علم، فرهنگ و ادب" شهر و دیارم هستند و اسم باشکوهشان تا ابد بر لوح دلم باقی خواهد مانند.

همچنین از عزیران مسئول امورتربیتی اداره آموزش و پرورش آن دوره، استاد محمد راستگو، مرحوم استاد گناوه‌ای (رحمت‌الله علیه) و شهید بزرگوار و والامقام "غلامرضا کشتکار" یاد می‌کنم که در عرصه فرهنگ و هنر در کنار معلمان و دبیران بزرگوار، ما را درس زندگی آموختند.

معلم عزیزم "دوستت دارم و دست پرمهرت را می‌بوسم"

دانش‌آموزتان - غلامحسین کرمی


نوشته شده در تاريخ جمعه 12 اردیبهشت1393 توسط عبدالرضا شهبازی

روز معلم که از راه می‌رسد معمولاً به یاد معلم‌های دوران مدرسه می‌افتم. معلم‌هایی که گاه نقش بسیار پررنگی در زندگی فکری من داشته‌اند. معلم‌هایی که از هرکدامشان نکته‌ها آموختم. از هرکدامشان خاطراتی دارم. از برخی بسیار زیاد و از برخی کم‌تر. نام کوچک بسیاری از آنها از خاطرم رفته. شاید هم چون خیلی معمول نبود معلم‌ها را با نام کوچک بشناسیم، نام کوچکشان را نمی‌دانم. همیشه مشتاق بوده‌ام معلم‌های دوران مدرسه را بعد از سال‌ها دوباره ببینم و یاد مدرسه را با گفتگو با آنها تازه کنم. بیش از همه، مشتاقم معلم اول دبستانم را ببینم. کسی که برای نخستین‌بار الفبا را به من آموخت. معلمی که خاطراتی بسیار دور و گنگ از او دارم، ولی همچنان قیافه‌ی نجیب او با مانتوی کرم‌رنگش در خاطرم مانده. بابا آب داد را در نخستین روزهای جنگ به ما آموخت. یادش بخیر. امیدوارم هر کجا هستند به سلامت باشند. نه‌تنها خانم سیف‌زاده‌ی عزیز، که تمام معلمانی را که در زیر فهرست کرده‌ام. افتخار می‌کنم که در محضر هرکدامشان چیزها آموخته‌ام و خوشحالم که هر کدامشان در برگ‌هایی از زندگی من حضور داشته‌اند. از آقای بهزادی و ماسوله و شهبازی قبلاً در همین وبلاگ نوشته‌ام. امیدوارم فراغ بالی و جمعیت خاطری فراهم شود که از دیگر معلمانم هم بنویسم.

     روز معلم را نه تنها به معلمان خودم که به تمام معلمان سرزمینم تبریک می‌گویم. خصوصاً به محمدعلی محمدیان عزیز، معلمی نمونه از مریوان، که هوش و درایت و انسانیت او توانست دل کوچک ماهان بیمار را شاد کند و او را با زندگی آشتی دهد. کاری که او کرد شاید ده‌ها کتاب اخلاقی نتوانند بکنند. امیدوارم داستان این حرکت درخشان انسانی او را در کتاب‌های درسی در کنار داستان ریز‌علی بنویسند تا همگان و خصوصاً نسل‌های آینده بدانند که معلم واقعی کیست و انسانیت همچنان زنده است.

دبستان (شهداء و شهید محمدی)

اول: خانم سیف‌زاده (از شیراز)

دوم: آقای صداقت (از دیلم)

سوم: آقای خادمی (از دیلم)

چهارم: آقای خواجه‌گیری (از دیلم)

پنجم: آقای هاشم ناطق‌زاده (از دیلم)

 

راهنمایی (مدرس)

آقای نعمت الله بهزادی (معلم علوم تجربی، از برازجان)

آقای صفر مهرپرور (معلم زبان انگلیسی، از دیلم)

آقای فتح‌الله علی‌مرادی (معلم زبان انگلیسی، از دیلم)

آقای آب‌شیرینی (معلم زبان انگلیسی، از برازجان)

آقای اسماعیلی‌پور (معلم زبان و ادبیات فارسی، از آبپخش)

آقای غلامرضا ترکزاده (معلم حرفه و فن، از دیلم)

آقای محقق (معلم علوم تجربی، از برازجان)

آقای اردشیر عبداللهی (معلم تاریخ و جغرافیا و اجتماعی، از برازجان)

آقای شکرالله عطارزاده (معلم جغرافیا، از دیلم)

آقای مصطفی شهریاری (معلم دینی و قرآن، از برازجان)

آقای حسن خدری (معلم عربی، از دیلم)

آقای سلیمان ترکزاده (معلم ریاضی، از دیلم)

آقای قرابیان (معلم ورزش، از مشهد)

 

دبیرستان (شهید ستارپناهی)

آقای اکبر رضایی ماسوله (دبیر شیمی، از گیلان)

آقای کرم خدا شهبازی (دبیر عربی، از تهران)

آقای عبدالرحمان ایرانپور (دبیر زیست‌شناسی و زمین‌شناسی، از دیلم)

آقای تنهاپور (دبیر فیزیک، از گیلان)

آقای رضا ترجمان (دبیر شیمی، از گیلان)

مرحوم آقای شریفی‌ (دبیر فیزیک، از بهبهان)

آقای علیرضا ناظمی (دبیر زیست‌شناسی، از تهران)

آقای حمید زارع (دبیر فیزیک، از تهران)

آقای غلامحسین زاهدی‌پور (دبیر ریاضی، از دیلم)

آقای مهران‌فر (دبیر ریاضی، از دیلم)

آقای بهرام ستارپناهی (دبیر ریاضی، از دیلم)

آقای حیدری (دبیر ورزش، از تهران)

آقای محمدرضا شهسواری (دبیر اجتماعی، از اصفهان)

آقای ابراهیمی آبلویی (دبیر بینش اسلامی، از مازندران)

آقای کُر (دبیر عربی، از مازندران)

آقای زینال‌زاده (دبیر زبان انگلیسی، از تهران)

آقای فتح‌الله علی‌مرادی (دبیر زبان انگلیسی، از دیلم)

آقای کاظم‌پور (دبیر شیمی، از جویبار مازندران)

آقای شهرام طلوعی (دبیر عربی، از اصفهان)

آقای غلامحسین فولادی (دبیر طرح کاد، از دیلم)

آقای رضا معتمد (دبیر طرح کاد، از دیلم)

آقای مهرداد بکتاش (دبیر طرح کاد، از دیلم)

آقای دلواری (دبیر زبان و ادبیات فارسی، از آبادان؟)

آقای آقاجانی (دبیر زبان و ادبیات فارسی، از اصفهان)

آقای ناصری (دبیر زبان و ادبیات فارسی، از مسجد‌سلیمان)

آقای الله‌کرم لیراوی (دبیر عربی، از دیلم)

آقای کریم غلامی (دبیر تاریخ، از آبادان)

آقای غلامی (دبیر جغرافیا، از مازندران)


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 اردیبهشت1393 توسط عبدالرضا شهبازی

اُمید شاهد دیلم               اُمید گاز فجر جم

سه شنبه 93/02/09 ورزشگاه شهید بهشتی دیلم

ساعت 5 عصر

منتظر حضور پرشورتان هستیم

http://www.uplooder.net/img/image/38/e4b04e2b5df29112a46084c8070add4f/DSCF2167.JPG
سال 93 را با 4 باخت و 1 مساوی شروع کردیم. نوجوانان شاهد در نیمه نهایی نوجوانان زیر گروه استان با بستان جوان عسلویه در دیلم به تساوی 1 بر  1 دست یافت و در بازی برگشت در عسلویه باخت تا به بازی رده بندی استان برسد.
اُمید شاهد در دیلم در بازی با فجر صبای بوشهر 1 بر 0 شکست خورد و پیام عامری نماینده ی بزرگسالان دیلم در زیرگروه که اوّلین بار با مدیریت دوستان فرهنگی تلاشگر( نعمت اله عباسی و غلامرضا سادگی) در مسابقات استانی شرکت کرده بود دو بازی اوّل خود را به وحدت گناوه و نماینده ی خورموج واگذار کرد، امّا برد ارزشمند شاگردان مجید کیانی، محمد رضا باسروی و مجتبی بهبهانی در برابر پاس گناوه کام همه را شیرین کرد و به آینده اُمیدوار....
این دیدار روز پنج شنبه 93/02/04 در ورزشگاه شهید سراجی گناوه برگزار شد. تیم شاهد برای صعود نیاز به برد داشت و پاس گناوه با یک مساوی هم به مرحله ی نیمه نهایی صعود می کرد.
نیمه ی اوّل بدون گل خاتمه یافت و دو تیم بیشتر در مرکز میدان حضور داشتند و خطری دروازه ها را تهدید نکرد.
در نیمه ی دوم تیم پاس در دقیقه ی 60 به گل اوّل دست یافت. دقیقه ی 70 بازی ضربه ی سر سیامک عزیزپور را دروازه بان پاس دفع کرد و محمّدباقر سلیمی توپ برگشتی را به تور دروازه چسباند. دقیقه ی 75 بازی از روی حرکت انفجاری و انفرادی سیّد مسعود فاطمی گل دوم شاهد به ثمر رسید و دقیقه ی 80 محمّد باقر سلیمی تیر خلاص را شلیک کرد. شاهد 3 بر 1 پاس گناوه را شکست داد و به نیمه نهایی فوتبال رده ی اُمید استان رسید.
از حاشیه های این بازی می توان به خویشتن داری تماشاگران گناوه ای اشاره کرد که علی رغم باخت نماینده ی شهرشان و شادی های بعد از گل بازیکنان شاهد، بازی را در آرامش نظاره گر بودند.
و حاشیه ی جالب تر پایکوبی و جشن بازیکنان شاهد در رختکن بود، که سر از پا نمی شناختند و به همراه کادر خود، خوشحالی زاید الوصفی را نشان می دادند.
انتظار مجموعه ی هیئت فوتبال از مسئولین شهرستان ، توجّه به استعداد های ارزشمند  فوتبال دیلم و باشگاه های شهرستان است.
 شور ایجاد شده در فوتبال و هیجان آن وصف ناشدنی است. با اهمیت به این شور و هیجان و توجّه به این استعدادهای شگرف برای رسیدن فوتبال دیلم به اوج ، تلاش کنیم ....

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 7 اردیبهشت1393 توسط عباس اميد

جمعه اشکی معروف به صیدال ، در سال 1343 در روستای بنه اسماعیل از توابع دهستان لیراوی شمالی شهرستان دیلم به دنیا آمد . در دوران کودکی به دلیل بیماری ،از  سه  ناحیه ی  بدن (یک چشم ،دست و پای چپ )دچار معلولیت عضو گردید. این موضوع باعث نگردید تا از کار وتلاش باز بماند. صیدال ساکن روستا بوده و در حال حاضر سرپرستی مادر و خواهر خود را به عهده دارد، شغل صیدال در حوزه گردشگری و تفریحات سالم می باشد. وی به وسیله ی اسب خود در کنار ساحل دریا ، برای امرار معاش و کسب روزی حلال مشغول فعالیت می باشد. 

منبع درآمد صیدال ،رهگذران و مسافرانی  هستند که جهت تفریح به ساحل آمده و باسوار شدن بر اسب صیدال، برای لحظاتی ،خاطره ی خوشی را برای خود رقم می زنند.صیدال که تحت پوشش اداره ی بهزیستی می باشد، ماهانه فقط 30000 تومان مقرری دریافت میکند!

 ازصیدال پرسیدم : آیا از نظر مالی ، دوستان ، اقوام ، آشنایان ، کسی به شما کمک میکند؟ او با مناعت طبع در جواب می گوید: آقا سید، با توجه به وضعیت اقتصادی، امروزه مردم گرفتار هستند ولی یکی از اقوام در کویت ، هرچند وقت کمکی به ما می کند.!!!باز خدا را شکر ....

یکی دیگراز خصوصیات صیدال ،اذان گفتن در کنار ساحل است. به محض اینکه وقت اذان رسید ،اسب خود را رها کرده و شروع به اذان گفتن می نماید . با آگاهی از وضعیت زندگی افرادی مثل صیدال ،این سوال به ذهن انسان خطور می کند ،آیا با توجه به درآمد میلیاردی بعضی از افراد از بیت المال، آیا سهم یک انسان معلول در کشور ما همین قدر است ؟ آیا مسولین محترم ،در برنامه ریزی کلان مملکت، دغدغه معاش این قبیل افراد را دارند؟


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 7 اردیبهشت1393 توسط سيد حسين ميرجهانمردي
  • ویرایش قالب وبلاگ
  • ویرایش و طراحی قالب وبلاگ